دوشنبه ۴ تیر ۱۳۹۷ / Monday, 25 June, 2018

نت من سل است (۱)


نت من سل است (۱)
•دو
یك آسمان پیدا كردم. ابری ابری... آسمان من را ابرها نوشیدند! بابا همیشه می گوید این آسمان است كه ابرها را می نوشد. اما مامان دست هایش را تكان تكان می دهد و می گوید: چه حرف ها!! این زمین است كه ابرها را می خورد.من نمی دانم بابا راست می گوید یا مامان درست... بابا همیشه از توی پیپ چوبی اش یك مشت ابر را آزاد می كند. بابا می گوید ما آدم ها هم ابریم. پر از باران... باید آزاد بشویم. باید بباریم. بابا می گوید ابرها زندانی اند. مامان ولی می گوید این او است كه زندانی است! من اما می گویم دنیا یك زندان است كه میله هایش را پاك كرده اند! در آسمان من پنج تا سیم است. پنج تا سیم سیاه باریك كه آرام آرام تكان می خورند. اینجا ولی هیچ وقت باد نمی آید. تا دلت بخواهد اما صدا می آید. من صداها را دوست دارم. انگار با آدم حرف می زنند. صداها قصه می گویند... هر كدامشان یك قصه اند. هر كدامشان یك جا خانه دارند.مامان اما می گوید این صداها، قصه غصه آدم را دارند می گویند. می گویم غصه چیست؟ می گوید یك ابر سیاه. می گویم كجا است؟ می گوید همین جا، می گوید همه جا...بابا می گوید این صدا، صدای بمب است. من با توپوزم سه ضربه می زنم روی طبل كوچكم... بمب، بمب، بمب... بابا می گوید بمب، جای باران، از آسمان قطره قطره یا كه شرشر، پشت سر هم دارد می بارد. بابا می گوید آلمان ها نوازنده های خوبی اند! ساز جنگ را خوب بلدند. مامان اما گوش هایش را گرفته و می گوید: اگر آلمان ها ما را نكشند تو اما خوب ما را می كشی!من اما هاج و واج به خودم می گویم اگر بیرون امروز جنگ است خانه ما همیشه میدان جنگ است!
•••
بادبادكم لای سیم ها گیر كرده. نخش را می كشم پاره می شود.بغض می كنم. بادبادك اما دهن كجی... ته دلم یك جوری می شود. بابا می گوید این صدای روح آدم است كه گاهی ته دل آدم خفه می شود. مامان ادامه می دهد باید روح آدم جرأت نفس كشیدن داشته باشد. من اما دلم می خواهد نفس بكشم، نمی توانم. تا دهانم را باز می كنم تا روحم پرواز كند؛ یك صدایی می آید.مثل كوبیدن یك طبل بزرگ.روحم می ترسد. روحم می لرزد. من هم همین طور. بادبادكم ولی هنوز تكان تكان می خورد. بابا پیپش را برمی دارد. مامان من را، من اما بادبادكم، با همان آسمان ابری زیر دست و پا له می شوند. بابا می گوید آلمان ها! زدند... زدند! مامان می گوید دادنزن! بچه می ترسد! آقای همسایه اما از زیر دست و پا، ابرهای آسمان نوشیده ام را برمی دارد و می گوید: این پارتیتور با این نت های عجیب و غریب مال كیه؟ من اما هنوز چشمم دنبال بادبادكم است كه لای سیم تكان تكان می خورد... حالا دارد باد می آید. صدا می آید. شیون و ناله می آید...
• ر
یادم می آید بابا همیشه می گفت هر آدمی یك ستاره دارد مال یكی كوچك است، مال یكی بزرگ. مال یكی سال ها است كه مرده و الان ما فقط خیالش را می بینیم، مال یكی ولی هنوز به دنیا نیامده و ما رویایش را تصور می كنیم. مامان ولی می گفت ستاره من از اول هم كور بود!من اما همیشه می گویم هر بچه ای یك نت دارد. یك نتی كه برایش شانس می آورد. مامان می گفت بچه ها فرشته اند. با دو بال ستاره نشان. بابا می گفت چرند نگو! همین جوری اش هم این بچه در هپروت است! مامان می گفت: بچه نه... جان... خاله می می اما همیشه به من می گوید جان؟! بابا به ستاره ها اعتقاد داشت مامان به فرشته ها، من اما به نت ها... شاید هم عددها.
نت من سل است. عاصی و سركش. متعهد هم هست. مثل كلیدش! پنج... پنج... پنج... سل... سل... سل...
خاله می می می گوید پنج سالت بود كه جدا شدند. پس گردنت را گرفتند و مثل یك بچه گربه ونگ ونگی انداختند گل من! تا یك هفته بهانه بادبادك و طبل كوچك و ابرهای آسمان خانه تان را می گرفتی. انگار نه انگار كه ابرها، كه آسمان همه جا یك جورند، یكرنگند... من خیره نگاهش می كنم. ته دلم یك حسی می گوید هیچ كجا ابرهایش، حتی آسمانش تا ندارد... دروغ گفت هر كسی گفت آسمان همه جا یك رنگ است. هر سلی نت نیست... هر نتی هم سل نیست. ذاتش باید نت باشد. روحش باید سل باشد.خاله اما می گوید تو زیادی می فهمی. آخر یك چیزیت می شود. من ولی می دانم آخرش یك چیزی می شوم...اینجا یك جزیره است. جزیره من. خلوت تنهایی ام با قلم روی كاغذ رج می خورد. من می نویسم همه شعرهای كودكی ام را كه یك جایی، پشت در بسته خانه مان جایش گذاشتم. عكس مامان روبه رویم است. كنارش بابا... خودم به زور چسباندمشان به هم. آن وسط هم منم. بچه گربه نازنازی...
بابا رفته. خیلی وقت است... می دانم یك روزی یك جایی دوباره می بینمش. این را همان حس همیشگی بهم می گوید. حسم همه چیز را با معیار سل می سنجد. با واحد پنج... شاید باید روزهای عمرم را ضربدر پنج كنم.كاش بابا فقط پنج تا دوستم داشت.من آن وقت تمام سل های دنیا را برایش می زدم. دارم شعر می گویم. خاله می می می گوید اینها شر و ور است... دیروز كاغذهایم را ریخته بود توی سطل. من هم در عوض روی دیوار حیاط، همان جا كه پایش بوته های گل سرخ بیتوته كرده اند، تمام دلم را روی دیوار نقاشی كردم. خاله عصبانی شد. من گلی چیدم. خاله فریاد زد، من ولی گل را به او دادم. خاله خندید. من شعرم را خواندم. خاله قول عجیبی داد. من چشم هایم را بستم و به خودم گفتم یك روزی، یك جایی، یك جوری قصه این خاطره را فریاد می كنم. خاله گفت بجنب، مدرسه ات دیر شد. گفتم پس قولت چه شد؟ خاله گفت فردا. من گفتم الان...
اما مدرسه... وای وای وای! یك دیوار بلند، دورش یك دیوار بلندتر با معلم های خرفت، پیر و عنق... تركه آلبالو، كف دست های ما، ضرباهنگ درد، ریتم تند اشك...هیچ كس ما را نمی فهمد دنیا پر از آدم های نفهم است. من دلم را می نویسم. خانم معلم می گوید مشق بنویس! مشق! من بادبادكم را لای سیم های حامل می كشم. آقا معلم می گوید نت بنویس! نت!من حسم را پرواز می دهم. روحم آواز می خواند. آنها می گویند ژوست بخوان! ژوست!من می گویم شعر، من می گویم الهام، من می گویم صلح...آنها می گویند حساب. آنها می گویند هندسه، آنها می گویند جنگ...دنیا را گند گرفته. قفس بزرگ بی در... با میله های پاك شده. پرنده اما هر كجا كه می رود به دیوار می خورد.خاله می می گیتار را خریده. من روز و شب، بی حس گذر ثانیه ها، ساز می زنم، ساز... خاله می گوید پسره خنگ! اینقدر جفنگ نزن!من اما می گویم خاله این راك است... می فهمی؟ راك!خاله می گوید گیتار شاید عشق باشد اما پس كو پولش؟ خاله همه چیز را با معیار پوند و دلار می سنجد. مثل آن وقت های بابا... با چرتكه انداختن هایش... اما بابا... حالا كجاست؟ حتماً یك جای دیگر، روی مهتابی، نشسته روی صندلی و ابرهایش را آزاد می كند! من همیشه فقیرم. فقیرترین جان روی زمین. اما بی خیال... حال را خوش است. فردا مال دیگران. امروز سهم من!هر كسی یك چیزی می گوید. خانم مدیر می گوید دكتر بشو! دكتر! بشریت در خطر است! معلم جبر با آن عینك پنسی اش اما می گوید: مهندس بشو! مهندس! بشریت در امنیت است!من اما می گویم: زرشك! من خودم می شوم! همینی كه هستم! من خودم می شوم! خود جان لنون!
•می
من نابغه ام! این را كسی نگفته. خودم می دانم. من از نبوغم آگاهم و به شعورم معترف. چقدر باید اعتراف كنم. تمام قله های نقشه را با موسیقی می شود فتح كرد. كافی است فقط بخواهی.قله های روی زمین كه كاری ندارند!دیشب شعری سرودم.این روزها فقط می شود شعر سرود. همه جا جنگ است. ویتنام بدتر. كودكی تنها، بادبادك به دست، خیره به ابری، سیاه و مست مست...تا دیشب فكر می كردم پیچیده باید بود. شكسپیر باید بود. اما امروز ساده باید بود. ساده باید گفت. دنیای واژه ها دنیای عجیبی است. كافی است قلاب بیندازی، به دل دریا، یك مشت واژه حتماً نصیبت می شود. حالا این تویی كه آنها را مثل گردنبند مروارید، دانه دانه باید به رشته بكشی.سرم سنگین است... خسته ام. خسته... چرا كسی من را كشف نمی كند؟ چرا هیچ كس نمی فهمد من از همه باهوش ترم؟ چرا باید یك مشت اراجیف مسخره كه به هیچ دردی نمی خورد گوشه ذهنم تار عنكبوت ببندد؟چرا می خواهند من هم گاوچران بشوم؟ این همه گاو... من هم یكی اش!كاش می گذاشتندم هنرستان. یعنی این قدر كورند؟ كجایی مامان؟ من دارم می روم. از اینجا خسته ام.سنگفرش های همیشه خیس لندن. ابرهای خاكستری دل گرفته. پنجره های مسدود. آدم های بلاتكلیف. ما داریم می رویم.من و جورج و رینگو.ما باید برویم. بیتل ها باید بروند. دنیا باید ما را بشناسد. دنیا باید ما را بخواند. دنیا باید با ما بخواند. فقر بیداد می كند. سیاه ها دل شكسته اند. كودكان جنگ، به جای پستانك، سرنیزه می مكند.ما داریم می رویم. به مهد آزادی... یعنی می شود مامان؟


مطالب مرتبط

مناره سن اشتفن و شهر شوبرت (۲)

مناره سن اشتفن و شهر شوبرت (۲)
خویشتن ما در اینجا، آن چنان كه باید، در برابر كمالی كه در روح این اثر درخشان جاری است تطهیر می شود. سرزمین «وین» در پناه مناره «سن اشتفن» و در زیر گام های زنان زیبایش كه با رشته هایی بی شمار از «دانوب» تزئین شده و از یك سو تا دشتی فراخ گسترده شده و از سوی دیگر به اوج «آلپ» سترگ می رسد و با تمامی یادگارهایش از استادان بزرگ، نمی تواند سرزمینی ایده آل برای پرواز تخیلات یك آهنگساز نباشد.
من از بالای تپه ها این شهر را نظاره می كردم و در این اندیشه كه چگونه نگاه بی قرار «بتهوون» به منظره كوهستان دوردست منحرف می شده است، چگونه «موتسارت»ی كه مسیر خود را در بیشه ها و نیزارهای حومه گم می كرده، مسیر «دانوب» را دنبال می كرده است و چگونه «پاپا هایدن» در برابر ارتفاع سرگیجه آور مناره «سن اشتفن» از سر حیرت سر خود را تكان می داده است. مناظر «دانوب» و مناره «سن اشتفن» و «آلپ» دوردست را یك جا تصور كنید:«این چیزی شبیه وین است».
با شكفتن این سمفونی درخشان «شوبرت» مجدداً وین در نظرم مجسم می شود و این بار ملموس تر و شفاف تر از گذشته و من در چنین ماوایی به وضوح درمی یابم كه چگونه شاهكارهای موسیقی نظیر این می توانند زاده شوند.
من به هیچ وجه قصد ندارم تا موضوع (Programme) خاصی را به این سمفونی نسبت دهم. افراد در سنین مختلف ، برداشت هایی كاملاً متفاوت از اثر خواهند داشتٍ؛ نكته خارق العاده ای كه یك جوان هجده ساله در یك قطعه می یابد، اغلب در نظر فردی جاافتاده، یك اتفاق بی اهمیت قلمداد می شود در حالی كه شاید قصد مصنف در اینجا صرفاً چیزی جز ابراز داشته های درونی خود نبوده باشد. اما آدمی مشتاقانه بر آن است كه جهان خارج، «واقعه امروز» و «معمای فردا» در نهاد شاعر و مصنف رسوخ پیدا كرده و همان طور كه از این سمفونی برمی آید، چیزی فراتر از ابراز متعارف صرفاً شادی یا غم در آن حضور دارد. در اینجا ما به یك عرصه جدید قدم می گذاریم. اثری كه نه تنها حاصل استادی در فن آهنگسازی است بلكه در تك تك نسوج آن نشانه ای از «حیات» با ظریف ترین سایه روشن هایش موج می زند و تماماً آكنده از رمانتیسیسمی است كه در جای جای آثار شوبرت با آن رو به رو هستیم. این اثر همچون یك رمان طویل چهارجلدی از «یان پاول»۵ (Jean Paul) به پایان نمی رسد تنها مگر آن كه خواننده خود شخصاً آن را زندگانی كند. چقدر روح بخش است طبع بی منتهای ایشان در مقابل وسع ناچیز كسانی كه آدمی را سراپا در حس یاس نحس فنا نگه می دارند. آدمی به واقع در می ماند كه چگونه شوبرت به چنین صلابتی در آثار اركسترال دست یافته است. در حالی كه باید دانست در پشت این اثر شش سمفونی دیگر به پشتوانه قرار گرفته اند و این آخری در دوران اوج خلاقیت مصنف متولد شده است. این همچنین نشان از توان ماورای طبیعی آهنگسازی است كه در طول حیات میزان ناچیزی از ساخته های اركسترال اش را خود به گوش شنیده اما با این وجود به بیان روان و قاطعی هم در آثار سازی و هم آثار اركسترال (كه جملگی شخصیتی آوازگون و شبه كورال دارند) رسیده است. من تاكنون خصیصه آوازگونگی را بدین درخشانی تنها در آثار «بتهوون» یافته بودم. استقلال و جدایی تام این اثر از سمفونی های «بتهوون» خود نشان دیگری از منشأ خالص و مردانه آن است. می توان دید كه چگونه نبوغ «شوبرت» بخردانه و صحیح هدایت شده است.او با توجه به منابع محدودی كه در اختیارش بوده از «فرم» های نامتعارف و غول آسای آثار متاخر «بتهوون» در امان مانده است. او در حالی كه اثری سرزنده ارائه داده همچنان به عنصر اصلی سازنده اثر معطوف است و بیش از حد از آن فاصله نمی گیرد و به دفعات بدان ارجاع دارد. البته این نكته تنها برای كسی كه به كرات این سمفونی را شنیده و مطالعه كرده الزاماً ملموس خواهد بود. بدعت و درخشانی در «اركستراسیون»، گستردگی و فراخی در «فرم» تغییرات درخشان در فضای غالب (mood) و دنیای جدیدی كه به واسطه این اثر بدان قدم می گذاریم ممكن است جملگی موجب سردرگمی شنونده طی اولین شنیدار اثر باشد. اما دست آخر طعم مطبوعی از آن برجای می ماند؛ نظیر آنچه كه ما در پایان قصه های پریان تجربه می كنیم و همواره این احساس القا می شود كه مصنف دقیقاً می دانسته كه چه چیزی را بازگو می كند و چگونه این كار را انجام می دهد و این اطمینان حاصل می شود كه ایماژ حاصل از اثر در ذهن مخاطب در طول زمان شفاف تر می شود.
این تضمین درست از ابتدای كار با آغاز درآمد درخشان و به واقع رمانتیك موومان نخست به دست می آید. اگر چه در آن هنگام هنوز همه چیز را هاله ای رازگونه فرا گرفته است.
گذر از درآمد به تم اصلی (Allegro) نیز حیرت انگیز است؛ ما به واقع با هیچ گونه تغییری در تمپو روبه رو نمی شویم اما به یك باره و بدون آگاهی از چگونگی آن خود را درونش می یابیم.
تجزیه هر یك از موومان ها به اجزای اصلی تشكیل دهنده آنها بی شك كاری عبث خواهد بود. بلكه می بایست تمامی اجزا را در جای خود با هم داشته باشیم تا شخصیت منحصر به فرد آن را جذب كنیم.
موومان دوم به تنهایی با چنان لحن تاثیرگذاری با ما سخن می گوید كه من قادر نیستم در اینجا از آن گذر كنم. خصوصاً پاساژی كه در آن نوای «هورن» ها گویی از دوردست ها از یك سیاره دیگر به ما می رسند. همگان سراپا گوش هستند. گویی یك روح آسمانی از دل اركستر به پا می خیزد. این تاثیر از زمان بتهوون تا حال بی سابقه بوده است.
بدین شكل بود كه زیارت من از آرامگاه «شوبرت» و «بتهوون» كه سبب دیدار من از بازماندگان ایشان شد، دومین هدیه را نیز به من ارزانی داشت. من پاداش اول را در همان روز نخست دریافت كرده بودم؛ در آن هنگام كه بر روی سنگ قبر بتهوون یك قلم فلزی یافتم و از آن پس همچون گنجینه ای گرانبها نزد خود محفوظ داشتم و «تنها» در مناسبت هایی خاص از آن برای نوشتن استفاده كرده ام. همچون هنگام نوشتن همین سطرها!
پی نوشت ها :
۱- باقی مانده اجساد «بتهوون» و «شوبرت» در سال ۱۸۶۳ برای بررسی های پزشكی نبش قبر شدند و در سال ۱۸۸۸ به گورستان مركزی (Zentral Friedhof) منتقل شدند. امروزه گورستان ناحیه «وه رینگ» (Wahring) وجود خارجی ندارد و در جای آن تفرج گاهی به نام «پارك شوبرت» احداث شده است.
۲- Count Odonel
۳- این اثر یك بار در سال ۱۸۲۷ در جلسه ای خصوصی و به صورت مشقی اجرا شده بود.
۴- سمفونی «دوماژور» برای نخستین بار در ۲۱ مارس ۱۸۳۹ به رهبری «مندلسون» اجرا شد.
۵- Johann Paul Friedrich Richter

وبگردی
ارز تک نرخی سیف / شوخی صدهزار میلیارد تومانی از جیب ملت
ارز تک نرخی سیف / شوخی صدهزار میلیارد تومانی از جیب ملت - سیاست‌های ارزی اخیر دولت بر اصولی استوار شد که از همان ابتدا تبعات اجرای آن قابل پیش‌بینی بود؛ به طوری که هیچ‌یک از اهداف اولیه سیاست‌های ارزی فروردین ماه تحقق ...
تجمع برخی از کسبه بازار علاء الدین و چارسو
تجمع برخی از کسبه بازار علاء الدین و چارسو - تجمع برخی از کسبه بازار علاء الدین و چارسو در اعتراض به وضعیت ارز
قیمتهای روانی  / این آقایان عاقل / و بیجاره مردم
قیمتهای روانی / این آقایان عاقل / و بیجاره مردم - افاضات امروز معاون اول رییس جمهور، البته قبلتر نیز از زبان دیگر مقامات اقتصادی دولت از جمله نهاوندیان و نوبخت شنیده شده بود. یک اظهارنظر کلی و تاکید بر «عدم نگرانی مردم درباره وضعیت معیشتی» ! عجیب است این جملات شگفت انگیز از زبان جهانگیری که خود از منتقدان وضعیت مشابه در دوران احمدی نژاد بود. او حالا همان جملات را با همان ادبیات تکرار می کند! اما آقای جهانگیری! حقیقتاً این دلار و آن سکه و و قیمت های…
لادن طباطبایی در شبکه من و تو / فیلم
لادن طباطبایی در شبکه من و تو / فیلم - لادن طباطبایی، بازیگر شناخته شده سینما و تلویزیون ایران که برای درمان بیماری فرزندش مدتی است در خارج از ایران به سر می برد امروز مهمان شبکه «من و تو» بود و بدون حجاب مقابل دوربین این شبکه حاضر شد.
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی - مردم تهران برای اولین بار و برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال ایران و اسپانیا در جام جهانی ۲۰۱۸ بهمراه خانواده‌های خود به ورزشگاه صدهزار نفری آزادی رفتند
(ویدئو) رفع ممنوعیت صدای جواد یساری پس از ۴۰ سال
(ویدئو) رفع ممنوعیت صدای جواد یساری پس از ۴۰ سال - جواد یساری پس از ۴۰ سال با خواندن در فیلم «دشمن زن» دوباره به عرصه هنر بازگشت.این گزارش توسط تماشا تهیه و منتشر شده است. منبع
انتشار عکس دلخراش حمید بقایی
انتشار عکس دلخراش حمید بقایی - مشاور رسانه‌ای احمدی نژاد دیشب با انتشار عکسی دلخراش از وضعیت جسمی «حمید بقایی» از بازگشت این مجرم پرونده‌ی مالی آن دولت به زندان اوین خبر داد.
سبک عجیب شوی لباس در عربستان حاشیه ساز شد!
سبک عجیب شوی لباس در عربستان حاشیه ساز شد! - در پی برگزاری نمایش مد لباس زنان به سبکی عجیب در عربستان، سر و صدای بسیاری در رسانه ها به راه افتاد. ماجرا از این قرار بود که لباسها بدون مانکن و مانند اشباح در حال پرواز با استفاده از پهباد نمایش داده شدند.
ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» به نام ولایتی
ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» به نام ولایتی - علی اکبر ولایتی، مرد 37 شغله ای که به جز حوزه دیپلماسی، سالیانیست که کارشناس ادبی، فرهنگی، تاریخی، عرفانی و ... تلویزیون نیز هست، و هر سال دهها جلد کتاب به نام او منتشر می شود. همه ی این سوابق معششع یک سو و چرخش مادام سیاسی او در حوزه های مختلف، در سوی دیگر، کار را به جایی رسانیده که ولایتی را با ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» نیز می شناسند! ولایتی در تازه ترین تغییر مواضع خود این بار برجام را که روزگاری…
صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده
صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده - در این ویدئو صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده توسط معلم مدرسه را مشاهده می کنید.
افشاگری پوری بنایی درباره واقعیتی تلخ از ناصر ملک‌مطیعی
افشاگری پوری بنایی درباره واقعیتی تلخ از ناصر ملک‌مطیعی - پوری بنایی به عیادت پناهی رفت و دیدارش با مرحوم ناصر ملک‌مطیعی پس از پخش نشدن برنامه‌هایش از تلویزیون تعریف کرد.
(ویدئو) آزار جنسی گروهی دانش آموزان در مدرسه‌ای در غرب تهران!
(ویدئو) آزار جنسی گروهی دانش آموزان در مدرسه‌ای در غرب تهران! - ماجرای تکان دهنده اذیت و آزار گروهی دانش آموزان یک دبیرستان پسرانه در غرب تهران وارد فصل تازه‌ای شد.
آزاده نامداری هم گزارشگر فوتبال شد!
آزاده نامداری هم گزارشگر فوتبال شد! - در ادامه حضور چهره های شناخته شده در کمپین "خانم گزارشگر"، این بار آزاده نامداری مجری تلویزیون تلویزیون اقدام به گزارش فوتبال کرد. او برای این کار بازی خاطره انگیز ایران - استرالیا در مقدماتی جام جهانی 98 فرانسه را انتخاب کرده است که گزارش ضعیف او با انتقادات فراوانی مواجه شده است، تا حدی که وبسایت مربوط به این کمپین ویدئوی گزارش این او را از سایت حذف کرد.
عکسی عجیب و جنجالی از سید ابراهیم رئیسی
عکسی عجیب و جنجالی از سید ابراهیم رئیسی - عکسی از حضور سید ابراهیم رئیسی در مراسمی ویژه منتشر شده است که گفته می شود متعلق به کنفرانس افق نو در مشهد بوده است. در این عکس حرکات عجیب خانمی با لباس های قرمز، چفیه بر گردن و پرچم در دست در مقابل ابراهیم رییسی به چشم می خورد که توجه کاربران بسیاری را در شبکه های اجتماعی جلب کرده است!