یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ / Sunday, 17 February, 2019

بلوکباشی - علی


بلوکباشی - علی
علی بلوكباشی. متولد ۱۳۱۴
اخذ مدرك كارشناسی ارشد در «زبان شناسی همگانی و زبانهای باستانی ایران» از دانشگاه تهران ۱۳۴۹
گذراندن دوره های دیپلما، بی لیت، دكتری در رشته «انسان شناسی اجتماعی» از دانشگاه آكسفورد انگلستان
مدرسه سابق دانشكده های هنرهای دراماتیك، هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشگاه الزهرا
تدریس درسهای «مردم شناسی عمومی» ، «روانشناسی اجتماعی» ، «فرهنگ عامه» ، «ادبیات عامه» ، «نمایش در ایران» و... «دلم می خواهد كه دوباره جوان شوم و دوباره مطالعات خودم را كنار ایل و قبیله و عشیره از نزدیك انجام بدهم» . و این علی بلوكباشی است. درآستانه ۶۹ سالگی. مردمشناس پرتكاپویی كه شرایط تلخ و دشوار مردم شناسی در این سرزمین چاره ای جز تحقیق و پژوهش پشت میزی كوچك و میان اطاقی خاموش به او نمی دهد. شاید به همین خاطر هم هست كه وقتی به سر ذوق می آید، صادقانه می گوید: «یكی از چیزهایی كه مرا رنج می دهد و آزار می دهد این است كه من پشت میز نشسته ام. دلم می خواهد تأمین باشم و بروم میان عشایر و با آنها زندگی كنم ».وعلی بلوكباشی خیلی وقت است كه قربانی پشت میز نشینی های اجباری زمانه شده است. چه مردمشناسی در این سرزمین به قدر او غریب است و تنها. چه خیلی ها دراین دیار هفتاد و دو ملت اصلاً نمی دانند مردمشناسی یعنی چه و به چه دردی می خورد.شایداین قصه را باید آخر این نوشته می آوردم اما یاد او كه می افتم، و رنجی كه در تمام این سالها برده است، اجازه نمی دهد تا بلوكباشی را سوای این همه سال گوشه نشینی و خلوت گزینی معرفی كنم. گوشه نشینی دشواری كه خواسته او نیست. این را می توان از صدای خسته اش فهمید. صدای خسته محققی دلسوز كه شاید اگر كمی بیش از این تأمین مالی بود و دغدغه زندگی نداشت می توانست برای من و مردم سرزمین من خیلی خیلی و باز هم خیلی بیشتر از چاپ چند كتاب و مقاله مؤثر و مثمر ثمر باشد.چرا علی بلوكباشی به فرهنگ و مردمشناسی و مطالعه اقوام و آداب آنها دچار شد؟ خودش می گوید: در سالهای ابتدایی دوران دبستان جزوه بینوایان كه هفته به هفته چاپ می شد را با پول توجیبی كه هر هفته می گرفتم، می خریدم و بااشتیاق تمام می خواندم و هر هفته منتظر می ماندم تا جزوه بعدی بیاید تا ادامه داستان را بخوانم. پشت هر كدام از این جزوات جلدی بود كه خواننده ها نظرشان را بنویسند و برای ناشر بفرستند و من در یكی از این جزوات احساس خودم را از داستان نوشتم و برای انتشاراتی معرفت فرستادم و آنها این نوشته مرا چاپ كردند و چاپ این نوشته از من، آن هم در سنین ده دوازده سالگی باعث شد كه دلبسته نوشتن شوم» . و این داستان او را شیفته نوشتن می كند و بلوكباشی برای اقناع خود هر قصه ای كه از گوشه و كنار می شنید را می نویسد. «تا اینكه نوبت دبیرستان شد و من دیپلم طبیعی آن زمان را گرفتم. ولی عاشق ادبیات بودم و علی رغم اینكه می توانستم در دانشگاه رشته پزشكی را دنبال كنم رفتم به آموزشگاه شبانه خزاعلی و دیپلم ادبی گرفتم» . در همین آموزشگاه خزاعلی است كه معلم ادبیات و انشایش ، شادروان محجوب ، استعداد نویسندگی و تحقیق او را كشف می كند. «برای كلاس شادروان محجوب قصه ای نوشتم به نام» گربه سفیده «كه محتوایش زندگی فرهنگی مردم یك خانواده سنتی و رابطه بین عروس و مادرشوهر را نشان می داد. داستان را وقتی كه در كلاس خواندم دكتر محجوب خیلی از آن استقبال كرد. گفت این داستان همه چیز دارد. از ساخت و پرداخت بگیر تا بن مایه و هر آنچه كه یك داستان خوب لازم دارد را در خود دارد وباید این داستان را چاپ كنم.»و این داستان به عنوان اولین نوشته منسجم ازعلی بلوكباشی در مجله پیام نوین چاپ شد. این ماجرا سبب شد تا علی بلوكباشی علاقه اش به فرهنگ مردم دو چندان شود.بلوكباشی با همین پیش زمینه وارد دانشگاه تهران و دانشكده ادبیات آن می شود و در سال ۱۳۴۱ از این دانشگاه فارغ التحصیل می شود. «از همان دوران شروع كردم به تحقیق درباره مردم و فرهنگ مردم. همان زمان هم به استخدام اداره كل هنرهای زیبای كشور در آمدم و در موزه مردم شناسی مشغول به كار شدم پس از تشكیل اداره فرهنگ عامه مرا به آنجا فرستادند و اداره فرهنگ عامه را آنجا بنا نهادم و تمام آثار مكتوبی كه درباره فرهنگ عامه مردم داشتیم را شروع به شناسایی و جمع آوری و بایگانی كردم».پس از پایان دوران لیسانس بلوكباشی كار تحقیقی خود را بر روی اقوام ایرانی آغاز می كند و پس از چند سال پژوهش و سفر و مسافرت و مطالعه مردم اطراف و اكناف ایران قصدعزیمت به كشور آلمان را می كند «. آلمان آن روزها مركز مطالعه مردم شناسی و فولكلور بود و برادران كریم هم اولین كسانی بودند كه خیلی قبل در آن كشور داستانهای شفاهی را جمع آوری كردند و به دنیا شناسانده بودند. من هم علاقه مند به رفتن به آنجا بودم اما به دلایلی نتوانستم بروم به آلمان و با این حال دلم می خواست ادامه تحصیل بدهم و به همین دلیل در دوره فوق لیسانس شركت كردم و كارشناسی ارشد» زبان شناسی همگانی و زبانهای باستانی ایران «را هم در دانشگاه تهران اخذ كردم و همچنان تحقیقات میدانی وكتابخانه ای ام ادامه داشت و نشریه هنر و مردم هم جایی برای ارائه مقالاتم بود كه مقالات مرا چاپ می كرد» . او در این سالها همكاری نزدیكی با احمدشاملو در كتاب هفته و تهیه مطالب بخش كتاب كوچه كتاب هفته را داشت و علاوه بر آن تحقیق و پژوهش تنها كار مورد علاقه بلوكباشی در آن سالها بود و كلیه پیشنهادات وسمت های مختلفی چون معاونت و مدیریت را به همین دلیل رد می كرد و علاقه وافر او به مردمشناسی باعث شد تا برای ادامه تحصیل در بهترین مكاتب انسان شناسی یا مردم شناسی جهان عازم انگلستان شود. «در انگلستان با خانم پرفسور لمبتن ملاقاتی داشتم و با او در خصوص آموزش زبان در لندن مذاكره كردم و به او گفتم كه قصد دارم پس از تقویت زبان انگلیسی به شیكاگو بروم. اما ایشان مرا منصرف كرد و گفت: اصلاً فكر رفتن به شیكاگو را نكن چرا كه كسانی كه رشته مردمشناسی را در دانشگاه شیكاگو تأسیس كردند همان كسانی هستند كه در آكسفورد تدریس می كنند.»این مذاكره و مشورت باعث می شود تا پرفسور لمپتن او را به دكتر «پیتر لینهارد» در دانشگاه آكسفورد معرفی كند و لینهارد از تحصیل بلوكباشی در آكسفورد استقبال می كند و او در این دانشگاه دوره های دیپلما و بی لیت (B.Litt) و دكتری (D.Phil) را در رشته «انسان شناسی اجتماعی می گذراند.» مؤسسه انسان شناسی كه من در آن تحصیل كردم از بزرگترین انستیوهای جهان در ارائه نظریات روز و مدرن در علم انسان شناسی است و خوشبختانه آن زمانی كه من در آكسفورد تحصیل می كردم، رئیس مؤسسه پرفسور «لونس پری چارد» بود. او یكی از بزرگترین نظریه پردازهای علم مردم شناسی جهان است كه مردم شناسی و تاریخ را به هم نزدیك كرد و صاحب مكتب كاركردگرایی ساختاری و... بود.سوپروایزر بلوكباشی در آكسفورد پیتر لینهارد بود كه سالها در محضر او تلمذ می كند و سالهای سال در حال پژوهش در ایران و انگلستان بود و در نهایت رساله دكترایش را كه با عنوان« دگرگونی های اجتماعی در دهكده درویش نشین بایوه در كردستان »با راهنمایی لینهارد به اتمام می رساند و این دهكده جایی دورافتاده در حوالی مرز ایران و عراق است.بلوكباشی درباره آن سالها می گوید:« من یكی از توفیقات خودم را در این می دانم كه رشته ادبیات و زبان شناسی را در دوره دانشگاه تهران خواندم. چرا كه مرا با فرهنگ و ادب ایران نزدیك و خیلی آشنا كرد. در این دانشگاه اساتید برجسته و بزرگی داشتم كه هر یك از فحول فرهنگ و ادب ایران بودند. از توفیقات من این است كه در محضر اساتید بزرگی چون شادروان استاد فروزانفر، شادروان استاد همایی و شادروانان دكتر صفا و دكتر خانلری و دكتر معین تلمذ كردم و با دكتر علی اشرف صادقی هم دوره و دوست و با مرحوم دكتر تفضلی دوست بودم.»
البته بلوكباشی در انگلستان همواره با پرفسور لمبتن ارتباط دوستانه و علمی داشته است و درباره او می گوید: لیدی لمپتون یكی از معدود پژوهشگرانی بود كه وجب به وجب ایران را در بدترین شرایط از نظر امكانات برای یك پژوهشگر دیده و مطالعه كرده بود و كتاب خود «مالك و زارع» اش را براساس این مشاهدات و تحقیقات نوشته است. او هر وقت كه به آكسفورد می آمد حتماً به دیدن من هم می آمد و یكبار كه با خانم «نیكی كدی» استاد آمریكایی تاریخ كه به آكسفورد آمده بودند به دیدار من آمدند. در جلسه با آنها خیلی به خودم غره شده بودم و داشتم به آنها درباره سفری كه برای انجام كار تحقیقی میدانی به بلوچستان رفته بودم و وضعیت بد آن زمان می گفتم. خانم لمبتن از من پرسید شما با چه وسیله ای از زاهدان به چابهار رفته بودید. من گفتم با جیپ رفتم. ایشان با خنده به من گفت: با جیپ رفتی و اینقدر ناراحتی؟ من تمام سیستان را پیاده و یا با شتر می رفتم. »علی بلوكباشی تحقیقات وسیعی درباره آداب و سنن و رفتار اقوام و طوایف مختلف ایرانی داشته است و درباره آنها می گوید:« هر كدام از این اقوام تأثیر شگرفی بر من گذاشته اند. در میان كردها مدتها زندگی كرده ام و از آنها چیزها آموخته ام و همینطور لرها، بلوچ ها، ترك ها و تركمن ها و... اما من بیشتر مطالعات میدانی من در میان كردهاو لرهای كهگیلویه بوده است. هر كدام از این گروههای قومی یك هویت قومی و یك هویت ملی دارند. با این همه تمام این اقوام ایرانی هستند و وجه اشتراك تمام آنها ایرانی بودن آنهاست. »او معتقد است:« وقتی از یك كرد در كردستان بپرسی اهل كجایی، او خودش را منسوب به طایفه و محلی كه در آنجا متولد شده و زندگی كرده می كند. همین فرد كرد وقتی وارد لرستان می شود و از او می پرسند اهل كجایی، می گوید: كرد هستم و قومیت كردی خود را معرفی می كند. وقتی همین فرد كرد از ایران خارج می شود و اگر از او بپرسند تو كجایی هستی؟ می گوید: من ایرانی هستم. ایرانی كرد هستم و در دنیا به ایرانی بودن خود افتخار می كند.»علی بلوكباشی درباره وضعیت قوم ها و قبایل مختلف ایران در حال حاضر می گوید: «الآن تمام اقوام ما كاملاً در شرف دگرگونی هستند و فرهنگ و رفتارهای اجتماعی شان در حال تغییر است و چاره ای هم نیست. آنها باید خودشان را با تغییرات جهانی تطبیق دهند. به طور كلی هر جامعه ای مجموعه رفتارها و عناصر فرهنگی كه برای ادامه حیاتش مفید باشد حفظ می كند و آنها را كه دیگر كاركرد ندارند كنار می گذارد و با این همه آیین های اقوام مثل عروسی و عزاداری همچنان باقی می ماند. آداب آنها ممكن است بنا بر شرایط زمانی تغییر كند و این از نظر من اصلاً اشكالی ندارد. چرا كه قابلیت فرهنگ، قابلیت تغییرپذیری آن است و اصرار ما برای حفظ برخی آداب و سنن به واسطه عدم درك صحیح ما از مقوله و معنی فرهنگ است. »او معتقد است: فرهنگ به هیچ وجه نباید ایستا باشد، بلكه راه حیات و تداوم یك فرهنگ پویای آن است.« به همین علت است كه من چندان موافق این نظر كه پیوسته بگوییم «ما تأثیر گذاشتیم همه فرهنگها و اروپا» نیستم و معتقدم ما باید تأثیرپذیریمان از فرهنگهای دیگر را هم مورد توجه قرار دهیم و بیان كنیم. چرا كه یك فرهنگ پویا فرهنگی است كه نه تنها تأثیرگذار است بلكه قابلیت تأثیرپذیری را هم دارد و عناصر فرهنگی بیگانه را كه برای ادامه حیاتش مفید است می گیرد و با صبغه و رنگ فرهنگی جامعه خود می آمیزد و فردیش می كند و مورد استفاده قرار دهد. »وقتی از علی بلوكباشی درباره سرنوشت خرده فرهنگ های ایرانی در فرایند جهانی شدن در مدرنیته می پرسم می گوید:« من تصور می كنم اگر فرهنگ ضعیف باشد و افراد یك جامعه آشنایی با فرهنگ خودشان نداشته باشند و هویت فرهنگی خودشان را درنیابند در آن صورت باید نگران آینده خرده فرهنگها باشیم. این مسؤولیت دولتهاست كه با استفاده از اندیشه ها و نظرهای كارشناسان حوزه های علمی گوناگون به جوانان را با هویت فرهنگی خودشان آشنا كنند و خوراك فرهنگی مورد نیاز آنها را تأمین كنند تا آنها بتوانند با فرهنگ قوی خود در برابر فرایند جهانی شدن درست عمل كنند.»و او معتقد است كه این اتفاق، یعنی هویت بخشی به جوانان، در ایران آنچنان كه باید و شاید نیفتاده است و «متأسفانه خیلی ضعیف حركت می كنیم» و تمام دغدغه علی بلوكباشی كه در اتاقی چندمتری پشت میزی كوچك گرفتار تحقیقات كتابخانه ای است چیزی نیست جز «ضعف دستگاههای فرهنگی در فرهنگ بخشی و حفظ هویت فرهنگی مردم و ارتقای سطح فرهنگ آنچنان كه باید و شاید.»او از نبود همكاری و تبادل فكر و برنامه میان نهادهای فرهنگی بویژه رسانه های تصویری و صدا و سیما و آموزش و پرورش و... گلایه دارد. با این همه علی بلوكباشی همینطوری هم دین خود را به فرهنگ این سرزمین ادا كرده است. چه او افتخار می كند به اینكه توانسته زوایای تاریك فرهنگ مردم را شناسایی كند و این زوایا را به آنها نشان بدهد «كه این رفتاری كه تو داری معنا دارد. تاریخ دارد و این رفتار می تواند به تو نیرو دهد و توانایی و تو با این فرهنگ می توانی بایستی و در برابر تجاوزات فرهنگی مقاوم باشی و اگر این را نشناسی تو تهی هستی و سلاحی نداری و بدون اسلحه می مانی.»
آثار منتشر شده :
برخی از آثار تألیفی او عبارتند از: قهوه خانه های ایران، نقد ونظر ، فرهنگ عامه، جزیره قشم، قالی شویان، نوروز، نخل گردانی، جامعه ایلی ایران و...از وی بیش از ۲۰۰ مقاله در دائرهٔ المعارف بزرگ اسلامی دانشنامه جهان اسلام، دانشنامه ایرانیكا، فرهنگنامه كودكان و نوجوانان ، مجلات علمی پژوهشی و ... به چاپ رسیده است.وی سردبیر فصلنامه «مردمشناسی و فرهنگ عامه ایران» در سالهای ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ بوده است.


منبع : آی کتاب

مطالب مرتبط

از حاشیه‌ تا متن‌ بلند چون‌ کلیمانجارو عمیق‌ چون‌ اطلس‌

از حاشیه‌ تا متن‌ بلند چون‌ کلیمانجارو عمیق‌ چون‌ اطلس‌
وقتی‌ قرار باشد بزرگترین‌ نویسنده‌ از میان‌ یك‌ نسل‌ از نویسندگان‌ تشییع‌ و به‌ خاك‌ سپرده‌ شود، مراسم‌ خاكسپاری‌ باید كه‌ شلوغ‌ باشد و می‌شود. حتی‌ اگر در نقطه‌یی‌ دور و كم‌جمعیت‌ باشد.
مركز كوهستانی‌ كچام‌ در آیداهو در ۶ ژوئیه‌ ۱۹۶۱ روزی‌ تاریخی‌ را تجربه‌ كرد و «ارنست‌ همینگوی‌» را در كنار دوست‌ قدیمی‌اش‌ «تیلور ویلیامز» معروف‌ به‌ خرس‌ یاب‌ در خاك‌ خود پناه‌ داد. هیچ‌كس‌ نمی‌دانست‌ خودكشی‌ در كار بوده‌ تا اینكه‌ «مری‌» آخرین‌ همسر همینگوی‌ برای‌ اوریانا فالاچی‌ خبرنگار مشهور قرن‌ تعریف‌ كرده‌ بود كه‌ چگونه‌ ارنست‌ توانسته‌ بود به‌ زیرزمینی‌ برود كه‌ او تمام‌ تفنگ‌ها را در آن‌ پنهان‌ كرده‌ بود، تفنگ‌ دو لوله‌یی‌ را كه‌ سال‌ها با آن‌ كبوتر می‌زد برداشته‌ بودن‌ چند فشنگ‌ را سوار كرده‌ بود، در اتاق‌ را قفل‌ كرده‌ بود، از اتاق‌ نشیمن‌ رد شده‌ بود و دو تیر به‌ پیشانی‌اش‌ شلیك‌ كرده‌ بود. حادثه‌ در سپیده‌دم‌ چهار روز پیش‌ رخ‌ داده‌ بود.
«ارنست‌ همینگوی‌» كه‌ شاید بتوان‌ او را بزرگترین‌ رمان‌نویس‌ امریكایی‌ نامید در ۲۱ جولای‌ سال‌ ۱۸۹۹ در «اوك‌ پارك‌» در حومه‌ شیكاگو به‌ دنیا آمد و در دوم‌ جولای‌ ۱۹۶۱ در كچام‌ واقع‌ در ایالت‌ «آیداهو» در ۶۲ سالگی‌ به‌ زندگی‌ خود پایان‌ داد.
پدرش‌ «كلارنس‌ همینگوی‌» یك‌ پزشك‌ زنان‌ بود كه‌ علاقه‌ بسیاری‌ به‌ طبیعت‌ داشت‌ و هم‌ او بود كه‌ از كودكی‌ ارنست‌ را به‌ شكار و ماهیگیری‌ علاقه‌مند ساخت‌. او مدیر «باشگاه‌ طبیعت‌ دوستان‌» بود و مردی‌ سرشناس‌ و قابل‌ احترام‌. مادر ارنست‌ زنی‌ با ایمان‌ و پرهیزگار بود. او انجیل‌ می‌خواند و شاید به‌ همین‌ دلایل‌ بود كه‌ از لحاظ‌ اخلاقی‌ با همسرش‌ توافق‌ چندانی‌ نداشت‌. این‌ عدم‌ توافق‌ در تربیت‌ ارنست‌ بسیار تاثیرگذار بود. در حالی‌ كه‌ مادر او را به‌ خواندن‌ سرودهای‌ مذهبی‌ تشویق‌ می‌كرد، پدر چوب‌ و تور ماهیگیری‌ به‌ دست‌ او می‌داد. در پنج‌ سالگی‌ در اثر زمین‌ خوردن‌ از ناحیه‌ لوزه‌ ها دچار آسیب‌ شد كه‌ این‌ مشكل‌ تا پایان‌ عمر همراه‌ وی‌ بود.
در ده‌ سالگی‌ پدرش‌ او را با تفنگ‌ و شكار آشنا ساخت‌. اما همینگوی‌ در عین‌ علاقه‌ به‌ طبیعت‌ در دبستان‌ متوجه‌ شد كه‌ به‌ موضوعی‌ دیگر نیز علاقه‌ دارد و آن‌ چیزی‌ نبود جز ادبیات‌ و شروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ ادبی‌ و داستان‌ كرد. و اداره‌ روزنامه‌یی‌ را كه‌ در دبستان‌ چاپ‌ می‌شد بر عهده‌ گرفت‌.
در همین‌ سال‌ها بود كه‌ به‌ آموختن‌ مشتزنی‌ پرداخت‌. علتش‌ گویا این‌ بود كه‌ روزی‌ بر اثر حسادت‌ از چند تن‌ از دوستانش‌ كتك‌ خورد و احساس‌ كرد كه‌ باید بتواند در چنین‌ مواقعی‌ از خود دفاع‌ كند. رفقای‌ وی‌ سبك‌ انشای‌ روان‌ او را می‌ستودند؛ اما عملا علاقه‌ و محبتی‌ به‌ او نشان‌ نمی‌دادند، گویی‌ در نظر آنها برتری‌ و امتیاز گناهی‌ نابخشودنی‌ بود.
ارنست‌ به‌ ورزش‌ خیلی‌ علاقه‌ نشان‌ می‌داد و جسارتش‌ تا اندازه‌یی‌ بود كه‌ یك‌ بار دماغش‌ شكست‌ و بار دیگر چشمش‌ آسیب‌ دید! او كه‌ حالا به‌ اندازه‌یی‌ به‌ طبیعت‌ وابسته‌ شده‌ بود كه‌ در جنگل‌ با پای‌ برهنه‌ راه‌ می‌رفت‌ و شبها با بدن‌ لخت‌ در دریاچه‌ شنا می‌كرد و لباس‌های‌ ژنده‌ می‌پوشید از خانواده‌ و دبستان‌ متنفر شد و هر دو را ترك‌ كرد. او دو بار گریخت‌، بار دوم‌ غیبت‌ او چندین‌ ماه‌ طول‌ كشید، در همین‌ دوران‌ بود كه‌ تجربیات‌ گرانبهایی‌ اندوخت‌. گاهی‌ در مزرعه‌ كار می‌كرد، زمانی‌ به‌ ظرفشویی‌ در رستوران‌ها می‌پرداخت‌ و مدتی‌ نیز بطور پنهانی‌ در قطار مشغول‌ به‌ كار شد كه‌ كالای‌ تجارتی‌ را از نقطه‌یی‌ به‌ نقطه‌ دیگر می‌برد.
انگار می‌خواست‌ خودش‌ را از ضربه‌ روحی‌یی‌ خلاص‌ كند كه‌ شاید وقتی‌ مادر در كودكی‌ لباس‌ دخترانه‌ به‌ او پوشانده‌ بود در او به‌ وجود آمده‌ بود. ماجرا از این‌ قرار بود كه‌ مادر ارنست‌ همیشه‌ دوست‌ داشت‌ فرزندان‌ دوقلویی‌ داشته‌ باشد و به‌ همین‌ دلیل‌ لباس‌های‌ یكسانی‌ را برای‌ او و خواهرش‌ كه‌ یكسال‌ از او كوچكتر بود تهیه‌ می‌كرد. او حتی‌ عكسی‌ از ارنست‌ گرفت‌ كه‌ او را در لباس‌ دخترانه‌ نشان‌ می‌داد.
بالاخره‌ وی‌ تحصیلات‌ متوسطه‌ خود را در مدرسه‌ عالی‌ اوك‌ پارك‌ به‌ اتمام‌ رسانید. او تعطیلات‌ تابستانی‌ را در میان‌ جنگلی‌ نزدیك‌ میشیگان‌ كه‌ به‌ سرسبزی‌ و خرمی‌ معروف‌ است‌ به‌ همراه‌ خانواده‌ خود می‌گذرانید. ارنست‌ بهترین‌ خاطرات‌ خود را از این‌ منطقه‌ دارد و همین‌ خاطرات‌، شكار و ماهیگیری‌، شنا در دریاچه‌ و... مایه‌های‌ بسیاری‌ از آثار وی‌ را تشكیل‌ داد و شخصیت‌های‌ اصلی‌ بعضی‌ از بهترین‌ داستان‌هایش‌ ریشه‌ در همین‌ خاطرات‌ دارد. همینگوی‌ همانند بسیاری‌ از نویسندگان‌ معاصر خود تحصیلات‌ دانشگاهی‌ نداشت‌ و تجربیات‌ شخصی‌ خود را در آثارش‌ تجلی‌ می‌داد.
در سال‌ ۱۹۱۷ و هنگامی‌كه‌ امریكا نیز وارد جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ شد، همینگوی‌ با سری‌ پرشور خود را سرباز داوطلب‌ معرفی‌ كرد ولی‌ بخاطر معیوب‌ بودن‌ چشم‌، اجازه‌ اعزام‌ به‌ وی‌ ندادند و برگه‌ معافی‌ را به‌ دستش‌ دادند.
در همان‌ روزها با مدیر روزنامه‌ «كانزاس‌ سیتی‌ استار» كه‌ در «میدل‌ وست‌» منتشر می‌شد آشنا شد و مدت‌ دو ماه‌ گزارش‌هایی‌ برای‌ روزنامه‌ مزبور تهیه‌ می‌كرد. بعدها نیز رانندگی‌ آمبولانس‌ صلیب‌ سرخ‌ را بر عهده‌ گرفت‌ و به‌ جبهه‌ جنگ‌ ایتالیا رهسپار شد. در زمان‌ جنگ‌، یك‌ روز كه‌ با آمبولانس‌ صلیب‌ سرخ‌ به‌ كمك‌ مجروحین‌ می‌شتافت‌ زخمی‌ شد، جراحتش‌ وخیم‌ و خطرناك‌ بود و بر اثر آن‌ به‌ وی‌ مدال‌ جنگی‌ ایتالیا را دادند و همچنین‌ دولت‌ متبوعش‌ مدال‌ نقره‌یی‌ را برای‌ وی‌ در نظر گرفت‌.
اثر زخم‌ و جراحات‌ این‌ جنگ‌ بعدها در ساق‌ پایش‌ تا مدت‌ها باقی‌ ماند. همینگوی‌ از جنگ‌ نیز بسیار آموخت‌ و باز در آثارش‌ از جمله‌ در «وداع‌ با اسلحه‌» از این‌ تجربیات‌ بسیار كمك‌ گرفت‌.
همینگوی‌ به‌ «شیكاگو» برگشت‌ و با نویسندگان‌ بزرگی‌ مانند «شرودر آندرسون‌» و همچنین‌ «جان‌ دوس‌ پاسوس‌» آشنا شد. در این‌ موقع‌ دختر جوان‌ و روزنامه‌نویسی‌ به‌ نام‌ «هدلی‌ ریچاردسون‌» علاقه‌ و توجهش‌ را به‌ خود جلب‌ كرد و نتیجه‌ آن‌ ازدواجی‌ بود كه‌ با اتفاقات‌ فراوانی‌ رودررو بود.
در سپتامبر ۱۹۲۱ زن‌ و شوهر جوان‌ به‌ صورت‌ دو خبرنگار عازم‌ میدان‌ جنگ‌ یونان‌ و تركیه‌ شدند. با وجودی‌ كه‌ همینگوی‌ از جنگ‌ سابق‌ خاطرات‌ تلخی‌ داشت‌ و دوبار هم‌ زخمی‌ شده‌ بود، میدان‌ جدید نبرد را با آغوش‌ باز استقبال‌ كرد. جنگ‌ ترك‌ و یونان‌ به‌ نفع‌ ترك‌ها و «كمال‌ آتاتورك‌» پایان‌ یافت‌ و همینگوی‌ از آنجا به‌ پاریس‌ رفت‌.
در پاریس‌ برحسب‌ توصیه‌ «آندرسون‌» با «گرتروداستن‌» نویسنده‌ امریكایی‌ كه‌ در فرانسه‌ موطن‌ اختیار كرده‌ بود آشنا شد و در مكتب‌ ادبی‌ او به‌ پرورش‌ استعداد نویسندگی‌ خود پرداخت‌ و شروع‌ به‌ نوشتن‌ سرگذشت‌های‌ كوچك‌ و ساده‌یی‌ كرد. هرچند همینگوی‌ از هیچ‌ سبك‌ خاصی‌ در نویسندگی‌ تقلید نكرد و به‌ شیوه‌یی‌ می‌نوشت‌ كه‌ مبدعش‌ خودش‌ بود اما رفت‌ و آمد با «گرترو داستن‌» برای‌ او بسیار مفید بود. استن‌ مردی‌ چاق‌، جدی‌ و بی‌گذشت‌ بود با این‌ وصف‌ بین‌ او و همینگوی‌ خیلی‌ زود علایق‌ و روابطی‌ برقرار گردید و هر دو از معاشرت‌ همدیگر لذت‌ می‌بردند.
همینگوی‌ در پاریس‌ علاوه‌ بر گرتروداستن‌ با «پیكاسو» و «سران‌» نیز آشنایی‌ یافت‌.
آنها از خواندن‌ نوشته‌های‌ سلیس‌، روشن‌، بی‌ابهام‌ و در عین‌ حال‌ عامیانه‌ و ساده‌ همینگوی‌ كه‌ مانند آب‌ صاف‌ و زلال‌ بود استفاده‌ می‌بردند. نخستین‌ آثار و داستان‌های‌ همینگوی‌ سروصدای‌ زیادی‌ ایجاد كرده‌ بود. آن‌ موقع‌ هدلی‌ همسر همینگوی‌ باردار بود و چون‌ از این‌ طرز شهرت‌ خوشش‌ نمی‌آمد، روزی‌ با اطلاع‌ شوهرش‌ پاریس‌ را به‌ قصد شیكاگو ترك‌ كرد تا كودكش‌ در دیار خودش‌ متولد شود. در مدتی‌ كه‌ هدلی‌ در امریكا وضع‌ حمل‌ كرد و به‌ پاریس‌ بازگشت‌، همینگوی‌ چند سرگذشت‌ و نوول‌ تازه‌ به‌ وجود آورد. این‌ نوول‌ها و داستان‌ها مانند میخ‌ محكم‌ واستوار بود. یكی‌ از آنها موسوم‌ به‌ «پنجاه‌ هزار دلار» بود كه‌ در آن‌ ماجرای‌ زندگی‌ مرد ورزشكار و مشتزنی‌ تصویر گردیده‌ بود. اسم‌ نوول‌ دیگر وی‌ «هفته‌نامه‌ اتلانتیك‌» بود كه‌ پس‌ از داستان‌ قبلی‌ به‌ وجود آمده‌ و به‌ چاپ‌ رسیده‌ بود و مجله‌ پرتیراژی‌ آن‌ را به‌ صورت‌ پاورقی‌ منتشر ساخت‌. هركس‌ نوول‌ اخیر را می‌خواند به‌ چیره‌دستی‌ و مهارت‌ همینگوی‌ در ادبیات‌ و روان‌نویسی‌ او پی‌ می‌برد.
همین‌ نوول‌ بیست‌ صفحه‌یی‌ اسم‌ نویسنده‌ را بر سر زبان‌ها انداخت‌ و مشهورش‌ ساخت‌. انتشار نوول‌ «هفته‌نامه‌ اتلانتیك‌» سبب‌ شد كه‌ خیلی‌ از روزنامه‌ها و مجلات‌ از او تقاضای‌ داستان‌ و پاورقی‌ جدید كنند. وقتی‌ كه‌ آنها خواستند با وی‌ قرارداد ببندند وی‌ رد كرد.نه‌ اینكه‌ از پول‌ و اجرت‌ نویسندگی‌ بدش‌ می‌آمد، بلكه‌ اصلا او فكر نمی‌كرد كه‌ باید آثار قلمی‌ را فروخت‌، زیرا می‌گفت‌: «نویسنده‌ آزاد و سرخود بودن‌، برای‌ من‌ ارزشش‌ بیش‌ از اینهاست‌، آنچه‌ آرزوی‌ من‌ است‌ خوب‌ چیز نوشتن‌ است‌، با قناعت‌ زندگی‌ می‌كنم‌ و در عوض‌ هرچه‌ دلم‌ بخواهد می‌نویسم‌.» همینگوی‌ در موقع‌ توقفش‌ در پاریس‌ به‌ قدری‌ در غذا قانع‌ بود كه‌ یك‌ ظرف‌ سیب‌زمینی‌ پخته‌ برای‌ هر وعده‌ غذای‌ او فقط‌ پنج‌ فرانك‌ تمام‌ می‌شد. وی‌ در آثارش‌ فقط‌ از افكار و عقیده‌ خود پیروی‌ می‌كرد و می‌دانست‌ اگر بنا شود پای‌ دستمزد به‌ میان‌ آید باید از سلیقه‌ شخصی‌ عدول‌ كرد.
قطعات‌ گوناگون‌ شعر او در سال‌ ۱۹۲۳ در مجله‌ «شاعری‌» چاپ‌ شد. و در همین‌ سال‌ همینگوی‌ در شهر دیژون‌ فرانسه‌ كتاب‌ كوچكی‌ به‌ نام‌ «سه‌ سرگذشت‌ و ده‌ قطعه‌ شعر» را نوشت‌ و به‌ چاپ‌ رسانید.اهمیت‌ شعرهای‌ او به‌ حدی‌ است‌ كه‌ وقتی‌ همینگوی‌ كتاب‌ «تپه‌های‌ سرسبز» آفریقا را می‌نویسد كه‌ در واقع‌ بیان‌ خاطرات‌ اوست‌ از آفریقا در بیان‌ سرگذشت‌ خود به‌ مردی‌ برمی‌خورد كه‌ او را با شعرهایش‌ می‌شناسد. در سال‌ ۱۹۲۴ كتاب‌ «در زمان‌ ما» را در پاریس‌ انتشار داد كه‌ بار دیگر با ملحقات‌ و اضافاتی‌ آن‌ را در امریكا به‌ چاپ‌ رسانید و نوول‌های‌ كوتاه‌ و ساده‌یی‌ را در بین‌ فصول‌ كتاب‌ سابق‌ جای‌ داد. در سال‌ ۱۹۲۷ وی‌ كتاب‌ «مردان‌ بدون‌ زنان‌» را منتشر كرد. انتشار این‌ كتاب‌ همینگوی‌ را تا مقام‌ یك‌ نویسنده‌ استاد بالا برد و وی‌ را مظهر مكتب‌ خاص‌ داستان‌نویسی‌ مترقی‌ قرارداد. در همین‌ سال‌ (۱۹۲۷) هدلی‌ همسرش‌ با وجودی‌ كه‌ با عشق‌ قدم‌ به‌ میدان‌ زناشویی‌ گذاشته‌ بود پیوند و علاقه‌ خود را از او گسست‌. همینگوی‌ در این‌ باب‌ گفته‌ بود: «هركس‌ در زنان‌ بزرگواری‌ و وفا بجوید، احمق‌ است‌.» نویسنده‌ جوان‌ علی‌رغم‌ این‌ بی‌وفایی‌، بزودی‌ با زن‌ دیگری‌ به‌ نام‌ «پولین‌» پیمان‌ زناشویی‌ بست‌. پولین‌ زنی‌ زیبا و دوست‌داشتنی‌ بود و ریاست‌ گروه‌ نویسندگان‌ روزنامه‌ «وك‌» را برعهده‌ داشت‌.
آثار و نوشته‌های‌ همینگوی‌ با آنكه‌ به‌ حد اعلای‌ شهرت‌ می‌رسید با پیروزی‌ مالی‌ توام‌ نبود، ولی‌ وقتی‌ كتاب‌ «بیوگرافی‌ نویسندگان‌ امریكایی‌ مقیم‌ پاریس‌» را انتشار داد درهای‌ موفقیت‌ به‌ رویش‌ گشوده‌ شد. این‌ نخستین‌ بار بود كه‌ همینگوی‌ می‌فهمید موفقیت‌ در نویسندگی‌ چه‌ طعمی‌ دارد. همه‌ كسانی‌ اعم‌ از امریكایی‌، انگلیسی‌ و فرانسوی‌ كه‌ این‌ كتاب‌ را خوانده‌اند، توانایی‌ و قدرت‌ قلم‌ او را ستوده‌اند و عقیده‌ دارند كه‌ در آن‌ تازگی‌ و ابتكار وجود دارد. به‌ دنبال‌ انتشار این‌ كتاب‌، كتاب‌ دیگری‌ موسوم‌ به‌ «آدم‌كشها» به‌ منزله‌ شاهكاری‌ به‌ عشاق‌ علم‌ و ادب‌ عرضه‌ گردید.
در سال‌ ۱۹۲۸ وی‌ اروپا را به‌ قصد اقامت‌ در سواحل‌ اقیانوس‌ ترك‌ كرد. شهر «كی‌وست‌» فلوریدا مقدمش‌ را گرامی‌ شمرد. همینگوی‌ حالا با شكمی‌ گوشتالو و برآمده‌ و ریش‌ انبوه‌ و یك‌ لقب‌ پاپا در آن‌ شهر دیده‌ می‌شد. همین‌ لقب‌ پاپا سبب‌ شد كه‌ «اچ‌.گریگوری‌ همینگوی‌» معروف‌ به‌ «جی‌جی‌» یكی‌ از پسران‌ همینگوی‌ نام‌ كتابی‌ را كه‌ در مورد خاطرات‌ از پدرش‌ منتشر كرد به‌ نام‌ «پاپا» نامگذاری‌ كند.
ثمره‌ نخستین‌ ازدواج‌ همینگوی‌ پسری‌ بود به‌ نام‌ «جان‌»، پولین‌ زن‌ دومش‌ نیز دو پسر برای‌ او آورد، یكی‌ «پاتریك‌» در سال‌ ۱۹۲۹ و دیگر «گریگوری‌» در سال‌ ۱۹۳۲. در سال‌ ۱۹۲۹ وی‌ كتاب‌ «وداع‌ با اسلحه‌» را منتشر كرد كه‌ در آن‌ به‌ جنگهای‌ ایتالیا اشاره‌ كرده‌ است‌. همینگوی‌ در سال‌ ۱۹۳۲ كتاب‌ «مرگ‌ دربعدازظهر» را انتشار داد. این‌ كتاب‌ از آن‌ نظر كه‌ نویسنده‌ حالات‌ و جزییات‌ مربوط‌ به‌ مرگ‌ را با قلمی‌ سحار و سبكی‌ بسیار بدیع‌ تشریح‌ می‌كند در ادبیات‌ امریكا و در میان‌ آثار خود او اهمیت‌ فراوانی‌ را دارا است‌. در سال‌ ۱۹۳۳ وی‌ كتاب‌ «برنده‌ سهمی‌ ندارد» را به‌ رشته‌ تحریر در آورد. در ترجمه‌ این‌ كتاب‌ نام‌ «برنده‌ هیچ‌ چیز نمی‌برد» هم‌ آمده‌ است‌. همینگوی‌ شكارچی‌ بسیار ماهری‌ بود و اغلب‌ برای‌ شكار شیر و حیوانات‌ خطرناك‌ دیگر به‌ سرزمین‌ آفریقا سفر می‌كرد و تاثیراتی‌ را كه‌ در این‌ شكارها پیدا كرده‌ بود در كتاب‌ «تپه‌های‌ سبز آفریقا» منعكس‌ كرده‌ است‌. وی‌ این‌ كتاب‌ را به‌ سال‌ ۱۹۳۶ منتشر كرد. در همین‌ سال‌ كتاب‌های‌ «زندگی‌ اهالی‌ پاریس‌» و «كشتن‌ برای‌ اجتناب‌ از كشته‌ شدن‌» را نگاشت‌. در سال‌ ۱۹۴۰ همسر دومش‌ نیز با او قطع‌ علاقه‌ كرد. همینگوی‌ در اواخر همین‌ سال‌ با خانمی‌ رمان‌نویس‌ به‌ نام‌ «مارتا ژلون‌» برای‌ سومین بار ازدواج‌ كرد. این‌ دو نفر پس‌ از عروسی‌ به‌ «چین‌» رفتند و مدتی‌ هم‌ در كوبا به‌ سر بردند. خاطرات‌ همینگوی‌ از چین‌ بسیار جالب‌ است‌. «گریگوری‌ همینگوی‌» از قول‌ پدر می‌گوید: «در رستوران‌های‌ چین‌ غذای‌ مورد علاقه‌ مغز میمون‌ است‌... بچه‌ میمون‌ را در حالی‌ كه‌ زنده‌ است‌ به‌ رستوران‌ می‌آورند و بدن‌ او را آنقدر می‌سوزانند كه‌ از شدت‌ درد خون‌ زیادی‌ به‌ مغزش‌ روان‌ می‌شود. در همین‌ حال‌ سر او را جدا می‌كنند و مغز میمون‌ را درون‌ جمجمه‌اش‌ می‌پزند. چینی‌ها به‌ این‌ غذا علاقه‌ بسیار دارند.» همینگوی‌ این‌ عمل‌ را وحشیانه‌ توصیف‌ می‌كند.در سال‌ ۱۹۳۷ وی‌ كتاب‌ «داشتن‌ و نداشتن‌» را منتشر كرد كه‌ شهرتش‌ افزوده‌ گردید.
در سال‌ ۱۹۳۸ همینگوی‌ مجموعه‌ داستان‌ های‌ «ستون‌ پنجم‌» را منتشر كرد. پس‌ از آغازجنگ‌های‌ داخلی‌ اسپانیا، وی‌ با عده‌یی‌ از روشنفكران‌ امریكا بر آن‌ شدند كه‌ با جمهوری‌طلبان‌ اسپانیا همراهی‌ كنند. همینگوی‌ پس‌ از آنكه‌ دو بار در مراحل‌ مختلف‌ جنگ‌ اسپانیا شركت‌ كرد در «كی‌وست‌» فلوریدا ساكن‌ شد و به‌ نوشتن‌ آثار پرارزشی‌ مانند ماجرای‌ «هاری‌ مورگان‌ قاچاقچی‌» پرداخت‌. این‌ كتاب‌ خصیصه‌ دیگری‌ از ارنست‌ همینگوی‌ را كه‌ همان‌ وجدان‌ اجتماعی‌ است‌ بخوبی‌ آشكار می‌سازد، چنانكه‌ همین‌ خصیصه‌ در یكی‌ دیگر از شاهكارهای‌ او به‌ نام‌ «ناقوس‌ مرگ‌ كه‌ را می‌زنند؟» اثری‌ كه‌ اشتباها تحت‌ عنوان‌ «زنگ‌ها برای‌ كه‌ به‌ صدا در می‌آیند» ترجمه‌ شده‌ است‌ به‌ نحو بسیار بارزتری‌ تجلی‌ كرد. كتاب‌ اخیر راجع‌ به‌ جنگ‌های‌ داخلی‌ اسپانیا است‌ كه‌ در سال‌ ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش‌ مردی‌ به‌ نام‌ «روبرت‌ جردن‌» یا خود همینگوی‌ است‌.
همینگوی‌ در دوران‌ جنگ‌ دوم‌ رابط‌ ارتش‌ در انگلستان‌ و فرانسه‌ بود و مدتی‌ به‌ جز مقالاتی‌ چند چیزی‌ منتشر نمی‌كرد، تا جایی‌ كه‌ همشهریانش‌ گمان‌ می‌كردند كه‌ استعداد و قدرت‌ نویسندگی‌ هنرمند محبوبشان‌ رو به‌ زوال‌ رفته‌ است‌. پس‌ از جنگ‌ در هتل‌ «ویز» اقامت‌ كرد و شروع‌ به‌ نوشتن‌ كتابی‌ درباره‌ دومین‌ جنگ‌ كرد ولی‌ در اثر چشم‌ درد آن‌ را نیمه‌ تمام‌ گذاشت‌. و در عوض‌ به‌ شكار پرداخت‌. او بعدها رمان‌ كوتاهی‌ كه‌ در آن‌ شرح‌ آخرین‌ عشق‌ خود را كه‌ مربوط‌ به‌ زن‌ جوانی‌ بود كه‌ به‌ یك‌ سرهنگ‌ ترش‌ و تلخ‌ و ناراحت‌ تعلق‌ داشت‌ نوشت‌.
«ماری‌ وش‌» چهارمین‌ زن‌ یا آخرین‌ همسر او نیز برای‌ روزنامه‌ها مقاله‌ می‌نوشت‌. همینگوی‌ با این‌ زن‌ در «هاوانا» در منزلی‌ به‌ نام‌ «فری‌ ویژی‌» زندگی‌ می‌كرد. او كوبا را دوست‌ داشت‌ و از سكوت‌ و آرامش‌ محیط‌ آنجا لذت‌ می‌برد.
در «هاوانا» خیلی‌ از اشخاص‌ به‌ دیدن‌ او رفتند كه‌ در بین‌ آنها ستارگان‌ هالیوود و رجال‌ درجه‌ اول‌ اسپانیا نیز بودند و نویسنده‌ بزرگ‌ با ریش‌ سفید و قیافه‌ مقدس‌ از آنها پذیرایی‌ می‌كرد.
در سال‌ ۱۹۵۰ رمان‌ جدیدی‌ از این‌ نویسنده‌ به‌ نام‌ «آن‌ طرف‌ رودخانه‌ در میان‌ درختان‌» منتشر شد. این‌ كتاب‌ داستان‌ عشق‌ بی‌تناسب‌ یك‌ افسر پنجاه‌ ساله‌ امریكایی‌ نسبت‌ به‌ یك‌ دختر نوزده‌ ساله‌ ونیزی‌ است‌. بالاخره‌ در سال‌ ۱۹۵۲ شاهكار جاودان‌ خود را به‌ نام‌ «پیرمرد و دریا» به‌ رشته‌ تحریر كشید و به‌ اوج‌ شهرت‌ و عظمت‌ ادبی‌ صعود كرد و امریكایی‌ها دانستند كه‌ قدرت‌ هنری‌ نویسنده‌ محبوبشان‌ زوال‌ نپذیرفته‌ است‌. این‌ اثر بی‌مانند در سال‌ ۱۹۵۳ به‌ دریافت‌ جایزه‌ «پولیتزر» و در سال‌ ۱۹۵۴ به‌ دریافت‌ جایزه‌ ادبی‌ نوبل‌ نائل‌ گردید. ارنست‌ همینگوی‌ در سال‌ ۱۹۶۱ درگذشت‌ و با مرگش‌ یكی‌ از تابناك‌ترین‌ چهره‌های‌ ادبی‌ امریكا از میان‌ رفت‌.
او معمولا ساعت‌ پنج‌ و نیم‌ صبح‌ سر از بالین‌ بر می‌داشت‌ و شروع‌ به‌ كار می‌كرد و معمولا با مداد چیز می‌نوشت‌ یا مقابل‌ ماشین‌ تحریر آن‌ را دیكته‌ می‌كرد. بعدازظهرها اگر هوا مساعد بود به‌ وسیله‌ كشتی‌ یا زورق‌ به‌ صید ماهی‌ می‌پرداخت‌. «همینگوی‌» همیشه‌ فكر می‌كرد و می‌گفت‌: «یك‌ نویسنده‌ باید تماس‌ خود را با طبیعت‌ حفظ‌ كند.» از آثار دیگر وی‌ می‌توان‌ «سیلاب‌های‌ بهاری‌»، «تعظیم‌ به‌ سویس‌»، «خورشید همچنان‌ می‌درخشد»، «برف‌های‌ كلیمانجارو»، «یك‌ روز انتظار»، « به‌ راه‌ خرابات‌ در چوب‌ تاك‌»، «پس‌ از توفان‌»، «روشنایی‌ جهان‌»، «وطن‌ به‌ تو چه‌ می‌گوید»، «اكنون‌ دراز می‌كشم‌» و «كلبه‌ سرخ‌پوست‌» را نام‌ برد.

وبگردی
زیر و روی "اصلاح ساختاری"
زیر و روی "اصلاح ساختاری" - احتمال بعدی این است که شاید هدف این است که نظام ریاست جمهوری کنار برود و مجددا جایگاه نخست وزیری احیا شود. در این حالت نخست وزیر هم به طبع توسط مجلس انتخاب می‌شود و شک نکنید حتی اگر الان با توجه به ترکیب مجلس دهم قرار بود نخست وزیر انتخاب شود، فردی مانند سعید جلیلی انتخاب می‌شد.
بازهم کپی بدون اجازه از یک برنامه آمریکایی / آیا مورد تمسخر دنیا قرار نمیگیریم !
بازهم کپی بدون اجازه از یک برنامه آمریکایی / آیا مورد تمسخر دنیا قرار نمیگیریم ! - همزمان با رونمایی از پوستر و تیزر جدیدترین برنامه احسان علیخانی، روز و ساعت پخش اولین قسمت از «عصرجدید» اعلام شد.
ادامه‌ی سکوت ضرغامی درباره‌ی انتقال آرشیو صداوسیما به شبکه من و تو
ادامه‌ی سکوت ضرغامی درباره‌ی انتقال آرشیو صداوسیما به شبکه من و تو - چند سالی است از جمله روزهای اخیر که با نزدیک شدن به مقاطعی از جمله دهه‌ی فجر، شبکه‌های تلویزیونی فارسی خارج کشور مانند بی‌بی‌سی و من‌وتو مستندهایی از زمان انقلاب پخش می‌کنند که جزو آرشیو صداوسیما بوده است ولی تا امروز مشخص نشده است که چطور و توسط چه کسانی به دست آنها رسیده است؟
اختتامیه سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر
اختتامیه سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر - مراسم اختتامیه سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر شامگاه دوشنبه در برج میلاد برگزار شد.
جنجال شبیه‌سازی بیعت امام و همافران ارتش توسط علم‌الهدی در مشهد
جنجال شبیه‌سازی بیعت امام و همافران ارتش توسط علم‌الهدی در مشهد - دیدار و سلام نظامی فرماندهان نیروی هوایی ارتش به سیداحمد علم‌الهدی، امام جمعه مشهد انتقادهایی را در پی داشته است.
ویدئو / روش خرید قانونی کوه در لواسان !
ویدئو / روش خرید قانونی کوه در لواسان ! - ارتفاعات تهران از جمله لواسانات یکی از این مناطق است که به گفته امام جمعه این شهر به شکل جدی و گسترده‌ای با این مشکل دست به گریبان است و ظاهراً کمیسیون ماده ۱۰۰ قانون شهرداری محلی برای دور زدن قانون از سوی برخی افراد شده است.
ازدواج الهام حمیدی + تصاویر
ازدواج الهام حمیدی + تصاویر - الهام حمیدی بازیگر پرکار این روز‌های سینما و تلویزیون با انتشار عکسی در صفحه اینستاگرامش خبر ازدواجش را به صورت رسمی اعلام کرد اما هویت همسرش را فاش نکرد.
توهین بعیدی‌نژاد به شعور ملت ایران
توهین بعیدی‌نژاد به شعور ملت ایران - حمید بعیدی‌نژاد سفیر ایران در انگلیس توییتی را منتشر ساخت که با واکنش‌های بسیاری روبه‌رو شد. وی مدعی شده که در فهرست کشورهایی که در حفظ ارزش پول ملی در برابر دلار با بیشترین مشکلات مواجه شدند ایران با وجود فشارها و تحریم اقتصادی، عملکرد بهتری از کشورهایی چون ترکیه، برزیل، روسیه، آفریقای جنوبی و سوئد داشته است.
عکس/ کشف حجاب در تهران!
عکس/ کشف حجاب در تهران! - حجت الاسلام حمید رسایی عکسی در کنار یک زن بی حجاب از حضور در برنامه‌ای با عنوان «اعلام همبستگی با ملت ونزوئلا» در تهران منتشر کرده است.
ببینید یک مجری چقدر میتواند مزخرف بگوید !
ببینید یک مجری چقدر میتواند مزخرف بگوید ! - ژاپنی صحبت کردن جواد خیابانی