جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷ / Friday, 22 February, 2019

احمدرضا دالوند از ممیز می گوید


احمدرضا دالوند از ممیز می گوید
●خنجر ژنرال های سربازی نرفته
«اگر می خواهیم یاد و خاطره ممیز را ارج نهیم، ارباب جراید باید از طریق اعمال روش های مدرن گرافیکی در نشریات یعنی حضور توامان، ضروری و هماهنگ دو عامل غیرقابل انکار مثل دو چشم بینا و باز در یک صحن که سردبیر نوشتاری و دیگری سردبیر بصری است، به نشریات اعتبار و آبرو دهند و میراث او را حفظ کنند.» اینها را احمدرضا دالوند می گوید. طراح، گرافیست و تصویرسازی که از شاگردان ممیز است و خود را نسلی بین او و گرافیست های جوان می داند که هم نسلان او تنها میراث داران مستقیم اولین گرافیست ایران هستند. مدیریت هنری بسیاری از نشریه های بعد از انقلاب را برعهده داشته، با این همه تاکید می کند، هنوز هم ارباب جراید بیشتر به فکر نشر افکار خود هستند و گویی شیوایی و زیبایی متن ها برای آنها اهمیتی ندارد. برای گرافیک مطبوعاتی و راهی که ممیز آن را گشود، نگران است و شرایط گرافیک امروز را در مطبوعات حاصل افکار جهان سومی و طریقه شکل گیری رسانه ها در جامعه عنوان می کند: «اصولاً هر رسانه مکتوبی توسط دو مولفه تحقق عینی پیدا می کند که سردبیر نوشتاری و بصری است. هرجا که رسانه ای چاپی تولید شود که دیدنی، خواندنی را تقویت نکند و بالعکس آنجا جهان سوم است. اگر در جهان سوم رسانه ها با بهترین ابزار هم چاپ شوند، باز هم به دلیل اهمیت ندادن به جنبه های بصری، ارزش کار به نظر نمی آید. حتی اگر در اروپا هم اینطور شود، حتماً محیط جهان سومی به آنجا هم نفوذ کرده است. اما علت این پدیده به شرایط اجتماعی برمی گردد که رسانه در آن به وجود آمده است. رسانه ها برای اولین بار به وسیله دربار به عنوان ابزار حکومت وارد ایران شدند و بعد از آن دیگرانی که آن را می آورند، کسانی بودند که به چگونگی انتقال اطلاعات نوشتاری اهمیت نمی دادند. پس، از وقتی رسانه را می شناسیم، از دید سیاسی آن را کشف می کنیم. در مقابل در خیلی از کشورهای توسعه یافته روزنامه آنقدر اهمیت دارد که از آنها به نام رکن چهارم دموکراسی یاد می شود. اگر این تعریف را برای روزنامه قائل شویم که روزنامه، اطلاعات نوشتاری در داخل صفحات مستطیل شکل را شامل می شود، به محض نزدیک شدن به فرم به گرافیک آن نزدیک شده ایم.» دالوند اما به غیر از اینها، گفتنی های زیاد دیگری در یاد و خاطرات ممیز و گرافیک مطبوعاتی امروز دارد که آنها را بازگو می کند تا به قول خودش ادای دینی باشد به یکی از برجسته ترین چهره های هنر ایران و پیامی برای تمام آنها که در مسیر او قدم گذاشته اند.
• آغازگر
دالوند، ممیز را در حیطه گرافیک امروز یک آغازگر می نامد که ارزش سطوح و سفیدی های کاغذ را شناخت: «ممیز یک آغازگر است. او با شناختی که از زیبایی شناسی سنتی و تاریخی ما داشت، کارهایی کرد که قبل از او شاهد آن نبودیم یعنی به ارزش سفیدی ها، ارزش سطوح و ارزش بیانی آنها آگاه بود و هرجا که کار کرد، سعی کرد آنها را نشان دهد.ما جریانی نداشتیم که میان گرافیک سنتی و نسخ خطی و انتقال آن به روزنامه کاری کرده باشد و تا آن موقع، کسی که در این زمینه مهارت داشته باشد، وجود نداشت. ممیز به عنوان یک جوان، اولین کسی بود که هم از نظر تصویرسازی و هم گرافیک مطبوعاتی تاثیر زیادی گذاشت.» این گرافیست درباره سهل و ممتنع بودن کارهای ممیز می گوید: «ممیز به امر سهل و ممتنع بودن گرافیک برای مطبوعات، پی برده بود. هرچند رویکرد گرافیک امروز در مطبوعات بیشتر سهل بوده تا ممتنع. بعضی اوقات کار او چنان سهل و ممتنع بود که آدم ناشی فکر می کرد کاری نکرده است. ممیز حشو و زوائد را هرس می کرد و بعد مکانی را برای تیتر، سوتیتر و... انتخاب می کرد. مکانی که هیچ شباهتی به آنچه روزنامه نگاران ما در دهه ۴۰ تا ۵۰ (تیتر درشت و بالای صفحه) به کار می بردند، نداشت.»
• ساده فریبنده
دالوند صفحه آرایی ممیز را به ساده فریبنده تشبیه می کند. فریبنده از آن جهت که ناواردان، متوجه سهل و ممتنع بودن کار او در عین کمال و پختگی آن نمی شوند و این پرسش را مطرح می کنند که «چرا ممیز در صفحه آرایی روش ساده را پیش می گیرد اما در پوسترهای او صلابت و گاهی خشونت را می توان دید؟» و پاسخ می دهد: «ممیز می دانست نوشته نباید سوار بر صفحه باشد و بالعکس. صفحه آرایی خوب مانند موزیک در فیلم است که بیننده نباید موزیک را از فیلم جدا حس کند و تمام عناصر باید باهم ترکیب شوند. کلاً آن چیزی که در مطبوعات از صفحه بندی یاد می شود، با آنچه در انگلیسی (lay out) و در فرانسوی میزان پاش اطلاق می شود، فرق دارد. صفحه بندهای ما احساس ماقبل صنعت چاپ دارند و سواد بصری ندارند. خود من به عنوان شاگرد ممیز چیزی را که از او یاد گرفتم، این بود که کار ما مثل جواهرسازی است که برای تراشیدن سنگ حساسیت دارد. او به ما قواعد توزیع عناصر در درون کادر را آموزش می داد و عناصر قبل از صنعت چاپ در کتب مصور و کتابت را می شناخت و به تفاوت صفحه آرایی سنتی قبل و بعد از چاپ پی برده بود.» او سپس شرایط صفحه آرایی قبل و بعد از صنعت چاپ را بررسی می کند: «صفحه آرایی قبل از چاپ شامل تیمی از خطاط، رواق، صحاف و تذهیب کار بود که فرآورده ای به نام کتاب را تولید می کردند و صفحه بندی در معنای آنها احترام گذاشتن به یک کلام مکتوب در نگاه بیننده بود. در حالی که صفحه بندی بعد از چاپ و در دوران ما به قصد تفکیک مطالب از هم و تسهیل در امر خواندن صورت می گیرد. پس قضیه حرمت گذاشتن به کلام دیگر مطرح نیست. او صفحه بندی را یک جور مدیریت قرائت متن معرفی می کرد یعنی به سطوح نوشته یک نوع جمال شناسی تزریق می کند که بر نحوه قرائت متن تاثیر می گذارد و در نهایت دیدنی، خواندنی را تقویت می کند و بالعکس. اما امروزه در بعضی از نشریات جوان پسند به صرف اینکه مخاطب جوان دارند، همه چیز را کج می کنند و ترام ها زیاد است، در حالی که اگر ترام ها را حذف کنیم، کجی را بگیریم و ساختمان هندسی صفحه را پایه ریزی کنیم، کار لق است. ممیز اول ساختمان هندسی صفحه را پایه ریزی می کرد و این هندسه پنهان در کارهای او مستتر است.»
• قطع خشتی
این تصویرساز پس از تشریح ویژگی های گرافیک مطبوعاتی، کارهای درخشان ممیز در مطبوعات را به سه نشریه تقسیم کرد که نشریه فرهنگ و زندگی اولین نمونه آن است: «یکی از کارهای درخشان ممیز در نشریه فرهنگ و زندگی است که از قطع خشتی برای ستون بندی استفاده می کرد. قطع خشتی نوعی از ستون بندی است که در آن همواره یک ستون مستطیل شکل را سفید نگه می داشت و در مستطیل پهن تر نوشته را قرار می داد. در واقع با این کار فرصتی را برای درک بهتر متن توسط خواننده ایجاد می کرد. همچنین او تضاد بین تصویرسازی و عکس را با هوشمندی به کار می گرفت. طوری که بیننده در کنار تصویری که با خط و هاشور بود، تصویری از جنس عکس می دید. این تفاوت بصری به اضافه فضای خاکستری و فضای سفید، به صفحه های نشریه جلوه ای خاص داده بود که برای مخاطبان ایرانی تازگی داشت.»
• قطع بزرگ
مورد دیگری که دالوند آثار ممیز را در آن تمجید می کند، ماهنامه «رودکی» است: «ماهنامه رودکی در قطع بزرگ چاپ می شد و مکانی بود برای ممیز که از تصویرسازی های خودش در دهه ۴۰ که برای کتاب هفته انجام می داد، دور شود. او در کتاب هفته قلم یک تصویرگر توانا را داشت اما در این ماهنامه عکس را به عنوان دست مایه ای که بتوان با تغییرات تفکیکی و تصویرسازی مبتنی بر عکس با توجه به تکنیک هایی چون «line art شhigh controst ، ...»، از خودش چهره جدیدی ارائه کرد که با دخالت در عکس و بهره مندی از طراحی، توانایی جدیدی را نشان داد. بعدها در دهه ۷۰ و ۶۰ آنچه از ممیز دیدیم، تست هایی بود که در مجله رودکی در تصویرسازی های ماهانه اش به دست آورده بود. سپس با تکیه بر همان ها، تصویرسازی جلدها را نیز انجام داد. ممیز جوانی که تصویرگر کتاب هفته بود، از دهه ۵۰ به بعد به عنوان گرافیستی که ماده خام تصویرسازی هایش از جنس عکس بود، تغییر کرد و عکس را به عنوان یک جنس گرافیکی به خدمت گرفت.»
• نستعلیق در یک روح مدرن
او کار ممیز را بعد از انقلاب نیز دنبال می کند و نشریه «پیام امروز» را یکی از موفق ترین کارهای پیر گرافیک ایران بعد از انقلاب برمی شمرد: «یکی از نشریاتی که ممیز بعد از انقلاب به خوبی روی آن کار کرد، پیام امروز بود. نشانه نوشته (logo type) که از سوی او طراحی شد، نستعلیق است در یک روح مدرن و زیبایی شناسی خط نستعلیق به همراه توسعه زندگی امروز در آن به دقت به کار رفته است زیرا ضخامت تمام حروف یکسان و تمام حروف عمودی مثل الف را طوری به هم چسبانده است که وقتی به آن نگاه می کنیم، این نگرش را در ما به وجود می آورد که می توان در کنار گذشته از دنیای مدرن هم بهره برد و این اتفاقی بود که او در این نشریه با موفقیت از پس آن برآمد. ممیز باز هم در صفحه بندی این نشریه، از یک فرمول ساده استفاده کرد و بدون آذین و آرایه چشمگیر که برخی ها بار صفحه می کنند و دلیلی است از عدم آگاهی آنها از دانش گرافیک، مخاطبش را که اکثراً دانشجویان و فرهیختگان بودند، شناخت و بر همین اساس سادگی را با فرهیختگی آمیخت. هرچند پیام امروز در بخش تحریریه از بهترین روزنامه نگاران زمان خود تشکیل شده بود اما دید بصری ممیز و صفحه آرایی او موفقیت نشریه را دوچندان کرد.»• ممیز در طراحی پوستر
اگر کمی از عرصه مطبوعات خارج شویم و به حوزه های دیگر رسانه که پوستر بخشی از آن قلمداد می شود، برویم به عقیده این استاد دانشگاه صلابت، محکمی و استحکام از خصایص پوسترهای ممیز است که حتی توانست سینما و هنر ایران را با نگاه متفاوت تری به جهانیان عرضه کند: «استحکام و صلابت از ویژگی های پوسترهای او بود. پوسترهایی که او در دهه ۵۰ برای سینما تولید کرد، چنان محکم بود که مانند سمفونیک کردن تصویر، نشانه، تصویر و رنگ در درون یک پوستر بود. ساماندهی این عناصر شبیه هارمونی کردن عناصر مختلف از جهان های گوناگون است که به صورت شوک تصویری چشم را به خود جذب می کند و از لحاظ فیزیکی یک مستطیل ثابت بر دیوار است که مخاطب در حال حرکت را متوقف می کند و برآیندی است از رنگ، تصویر و نوشته و رسیدن به یک بیان جدید که مفهوم جدیدی را در خود دارد. البته این را هم باید گفت که وقتی برای اولین بار سینمای ما به جشنواره های اروپایی رفت، در قدم اول پوسترهای ممیز بود که به آنها نشان داد این فیلم متفاوت است و پوستر به آنها خطاب می کرد، این فیلم مهم است.»
• گرافیک کامپیوتری
طبق گفته های دالوند، وقتی پدیده دیجیتال و کامپیوتر به ایران آمد، مقارن بود با ۶۰ سالگی ممیز و بسیاری از هم نسل های او در جهان در عرصه گرافیک به سختی خود را با آن انطباق دادند. با این حال ممیز دانش آن را فراگرفت ولی آن را تنها به عنوان ابزار استفاده کرد و باز هم بر طبق نظر او، در بررسی هایمان بر سر آثار و حضور ممیز در حوزه نشانه، پوستر و... او را نمی توانیم متعلق به دوران کامپیوتر بدانیم و در دوران معاصر هرجا که صحبت از کامپیوتر می شود، نام او غایب است.
• افتخار مدیر هنری
ممیز به عنوان پایه گذار گرافیک ایران در نشریه های بسیاری فعالیت کرد و طرح ها و تصویرهای فراوانی از خود به جای گذاشت. با این همه دالوند به یاد می آورد، ممیز خودش گفته بود: «من در طول عمرم افتخار داشتم که۲ الی ۳بار مقام مدیریت هنری را کسب کنم.» او در ادامه باز هم به یاد می آورد، یونس شکرخواه، روزنامه نگار، نیز گفته است: «در روزنامه نگاری ما خیلی ها سربازی نرفته، ژنرال شدند.» و نتیجه می گیرد: «مفهوم مدیر هنری این روزها به رایگان استفاده می شود. بسیاری این عنوان را به خود نسبت می دهند، در حالی که ممیز با آن همه تجربه اش، خود را ۲ یا ۳ بار مدیر هنری خطاب کرد و متاسفانه همانطور که شکرخواه در روزنامه نگاری این مثال را می زند، این وضعیت در مورد مدیران هنری در مطبوعات هم صادق است. وقتی دانشجوی ممیز بودم، از یکی از دانشگاه های آمریکا از استاد دعوت شده بود تا در کارگاه آموزش پوسترسازی آنها شرکت کند و او این مسئله را در کلاس مطرح کرد تا ما را برای فعالیت بیشتر و تحقیق در مورد گرافیک وادار کند. بی شک او یکی از ۱۰۰ گرافیست برتر جهان است و در حالی به گرافیک روی آورد که این رشته در دانشگاه ها وجود نداشت و او پس از تحصیل در رشته نقاشی، رشته گرافیک را در دانشگاه تهران پی ریزی کرد ولی آنچه از خودش به عنوان گرافیست به جای گذاشته، دقیقاً آن چیزی است که کسب کرده است و در طول این سال ها به عنوان یک آغازگر به دنبال پژوهش رفت و چون در آن زمان گرافیست نداشتیم، از کسی تقلید نکرد و گرافیک را در جامعه شناساند، تا آنجا که بسیاری از خانواده هایی که تا چندی قبل نمی دانستند گرافیک چیست، امروز با افتخار از تحصیل فرزندانشان در این رشته سخن می گویند.»
• ممیز، خالق نشانه ها
یکی از دیدگاه هایی که در مورد آثار ممیز وجود دارد، این است که دوران طلایی کارهای او را، تصویرسازی هایش در «کتاب هفته» عنوان می کنند و عقیده دارند، آثار ممیز در این دوران به بالاترین کمال خود رسیده است ولی دالوند او این دیدگاه را قبول ندارد و آن را باورهایی می داند که اکثراً از سوی منتقدان او گفته می شود. به نظر دالوند، ممیز خالق نشانه، آرم یا sign است: «نشانه یکی از خلاق ترین و سخت ترین کارهای گرافیک است. ممیز، کسی بود که توانست یک مفهوم را در کمترین عناصر نشان دهد ولی آنچه او را برجسته می کند، اینها نیست، بلکه اشراف او بر زبان تصویر است یعنی او این تصور را پدید آورد که برای اولین بار خواننده فارسی زبان فهمید جلد کتاب به اندازه درون کتاب می تواند اهمیت داشته باشد. نشانه ای که ممیز برای موسسات خلق می کرد به مخاطب این پیام را می رساند که آنجا معتبر است. او برای هر چیزی که نشانه می ساخت، به نظر می آمد، مهم است. آنها که می گویند اوج کارهای ممیز دهه ۴۰ است یا سوءنیت دارند یا کار خلاق او را به درستی ردیابی نکرده اند.»
•حرف آخر
گرافیست شاکی از شرایط امروز، باز هم حرف های زیادی در مقام و تاثیر ممیز بر گرافیک مطبوعاتی دارد اما صحبت هایش را در همین جا به پایان می برد و در آخرین جمله ها باز هم بر وظیفه ارباب جراید به عنوان گروهی از ادامه دهندگان راه ممیز تاکید می کند. دالوند، به سراغ جملات اول گفت وگو برمی گردد و آنچه را برای ممیز گفتنی می نامد، یک بار دیگر بازگو می کند: «آنچه برای ممیز گفتنی است، این است که او انتقال سواد بصری به روزنامه ها و مجلات را ایجاد کرد، جایی که به طور نانوشته یک تقسیم بندی وجود داشت مبنی بر اینکه افراد باسواد در تحریریه باشند و صفحه بندان تجربی در آتلیه حضور یابند. اینکه یک دانش گرافیکی به مطبوعات راه پیدا کرد، نتیجه تلاش ممیز است که ضرورت حضور گرافیست را در رسانه ها به یک امر بدیهی و ضروری بدل کرد تا جایگاه دیده بان بصری در نشریات رواج یابد. برای آنکه بتوانیم رسانه ها را در حد استاندارد بالاتری عرضه کنیم، باید راه رفته ممیز را در نشریه هایی که فعالیت کرده، آنالیز کنیم و به این نکته برسیم که اگر نشریه ای زیبا است، سردبیر بصری در کنار سردبیر نوشتاری حضور داشته است.»

سحر آزاد


منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

گفت‌وگوی منتشرنشده با زنده‌یاد مرتضی ممیز

گفت‌وگوی منتشرنشده با زنده‌یاد مرتضی ممیز
▪ خواب شیران
مرتضی ممیز، خوب و جانانه کار می‌کرد و خوب زندگی کرد، اما خیلی درد کشید در این سال‌های آخر. صبر و استقامت قابل تحسینش در برابر خورهٔ سرطان، آموزنده و رشک‌برانگیز بود و جسم تحلیل‌رفته‌اش بر بستر، اشک‌انگیز. هرازگاه که می‌دیدمش در این اوقات تلخ، چنان نشان می‌داد که گوئی دچار سرماخوردگی ساده‌ای شده و به‌زودی بهبود خواهد یافت. روحیه‌اش فوق‌العاده خوب بود و مرگ را بس حقیر می‌شمرد. من اما، ناخودآگاه یاد جملهٔ آغازین بوف کور می‌افتادم: ”در زندگی زخم‌هائی هست که مثل خوره...“
او در عدد کم عمر کرد اما در عمل ـ در بار و بر و ثمری که داد ـ سال‌های عمرش سه رقمی‌ست. کارنامهٔ حرفه‌ای‌اش چنان نیکو و پربار است که می‌شود آن‌را به دو سه گرافیسک پرکار و خوش ذوق و بدعت‌گذار نسبت داد. دریغی اگر هست ـ که هست ـ این است که حالا ما عالی‌مقام‌ترین شخصیت فرهنگی‌مان را در عرصهٔ گرافیک از دست داده‌ایم (و هیچ کسر شأنی هم نیست اگر او را دیپلمات فرهنگی نامیده باشند که به حق موهبتی بود در این برهوت) وگرنه، هر طرف که سر و چشم بچرخانیم او هست؛ بر تارک روزنامه‌ها و مجله‌ها و متن کتاب‌ها، بر دیوار ماندگار موزه‌ها، روی چند اسکناسی که هر روز دست‌به‌دست می‌کنیم، نشان‌هائی خوش‌طرح و نقش بر در و دیوار شهری که به وسعت ایران است و...
یاد و نقش مرتضی ممیز در ارتقاء و اعتلای سطح ”فرهنگ تصویری“ ما به سان نقش فرهاد بر بیستون ماندگار است.
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
این گفت‌وگو بخشی از مجموعهٔ گفت‌وگوهائی‌ست با اهل هنر و فرهنگ و فلسفه که فعلاً نیمه‌تمام رها کرده‌ام تا روزگار وصل. پرسش و پاسخ با آقای ممیز در نیمهٔ مرداد ۱۳۸۳ انجام شد. یکی از روزهای به‌ظاهر خوش که او در قرنطینهٔ درازمدت شیمی درمانی‌های متعددش نبود. پرسش‌ها از پیش اعلام و هماهنگ شده نبود تا نشانی باشد از جریان سیال ذهن. ساعتی از نشست نگذشته بود که دردی در چهره‌اش دوید و او با لبخندی بی‌تمثیل گفت ”خسته شدم. بقیه‌اش بماند برای وقتی دیگر، روزگاری که این درد برود.“ چشم به انتظار نشسته‌ام هنوز.
● خط؟
وقتی می‌گوئیم خط، طبیعتاً نوع خوشنویسی‌اش به ذهنم دیرتر می‌آید. و با آن‌که خوشنویسی فوق‌العاده است، اما خط برای من یک خط راست است، والسلام و نامه تمام.
● کاغذ؟
کاغذ جزء همان چیزهائی است که از زندگی آدم جداناشدنی است، به‌خصوص برای من که اصلاً معلوم نیست کی با آن آشنا شدم، شاید از شصت و خورده‌ای سال پیش. به هر حال کاغذهائی هستد که به خاطر جنسی که دارند برایم بسیار تحریک کننده‌اند، این‌که شروع به‌کار کنم، همین‌طور که برعکس این کاغذها نیز هست که در من احساسی ایجاد نمی‌کنند. اصلاً کاغذ برای من یک جنس مخالف است.
● قلم؟
موقعی که می‌خواهم کار کنم، نوع قلمم فرق می‌کند.
● نقاشی؟
نقاشی به آن شکل سابقش در ذهنم نیست و اصلاً برایم کلمهٔ ملموسی نیست، تا نام نقاشی را می‌شنوم یاد استیلی تمام‌شده می‌افتم، چون امروزه دیگر نقاشی در هنر چیز عجیب و غریبی است. حتی اگر این‌کار به شیوهٔ سابق نیز انجام شود، مثلاً به همین شیوهٔ نقاشی رئالیست ما دقت کنید. اما نقاشی‌هائی که در موزه‌ها هست، نه هنر که این‌ها میراث تمدن بشری است.
● نمایشگاه؟
نمایشگاه جای خیلی خسته‌کننده‌ای است که متأسفانه آدم مجبور است به آن‌جا سر بزند.
● بینال؟
این نیز متأسفانه برای من چیز جذاب و قشنگی نیست، البته یک‌زمان این جذابیت را دارا بود، چون نشان‌دهنده و برآورد دو سال کوشش بود، اما حالا نه تنها این خاصیت را ندارد که چیز بسیار مزخرفی هم هست.
● رنگ؟
رنگ برایم بیشتر تشدید احساس است، یعنی هر رنگی برایم حکم تقویت‌کننده را دارد. مثلاً حس دوست‌داشتن با یک رنگ گویاتر می‌شود، در حالی‌که مثلاً این وظیفهٔ فرم است. اما اهمیت رنگ این است که فرم را گویاتر می‌کند.
● خاکستری؟
خب، رنگی است که هر چند آن‌را دوست ندارم، ولی آن‌را زیاد مصرف می‌کنم.
● سیاه و سفید؟
سیاه و سفید نیز برایم کاملاً خشک و دگم است. هیچ‌وقت نمی‌توانم این‌دو را کنار هم قرار دهم، یا باید سفید باشد یا سیاه، ولی وقتی‌که این‌دو کنار هم قرار می‌گیرند، گوئی به من اجازهٔ بحث کردن، تأمل و تبادل‌نظر و ایجاد رابطه را نمی‌دهد. در یک کلمه ترکیبی کاملاً فاشیستی است.
● گرافیک؟
گرافیک که حرفه‌ام است. درست مثل این می‌ماند که شما بگوئید مرتضی را که اسمم است معنی کنم. من هیچ‌وقتی معنی عربی این کلمه را نمی‌دانم، این برایم یک شکل مشخصی دارد که می‌شناسمش. و حتی وقتی با یک هم‌نامم مواجه می‌شوم، بربر نگاهش می‌کنم که آیا مرتضی می‌تواند این‌جوری هم باشد.
● اعلان؟
این‌هم برایم شکل بی‌معنی پیدا کرده و یک چیز کهنه است.
● پوستر؟
پوستر از همان مقولات ناچاری است که باید در آن اظهار رأی و نظر بکنم. هر چند که بزرگ‌ترین سطح کار گرافیکی است، اما به‌نظرم جای مناسبی نیست. یعنی در واقع هیچ‌وقت دوست ندارم کارهایم در چارچوب پوستر دیده شوند. من با این‌که بیمارم، اما هنوز هم آدمی زنده، متحرک و پرانرژی‌ام، اما پوستر برخلاف این مسائل یک‌چیز محدود و تنگ و یک‌فریمی است. اما با این‌وجود در پوسترهائی که می‌سازم، خصوصاً از نوع سینمائی‌اش و با میلیون فریم، داستان یک فیلم را توضیح می‌دهم. گاه متوجه می‌شوم مثل اسمی که هر فیلم دارد، من هم اگر بتوانم اسم یک کلمه‌ای تصویری را خلق کنم که دارد محتوای فیلم را نشان می‌دهد، کاملاً به وجود می‌آیم.
● پلاکارد؟
همان پوستر است اما در ابعاد بزرگ‌تر
● حجم؟
چیز فوق‌العاده‌ای است، و برایم حسی از زندگی دارد. در حالی‌که سطح من‌را به‌نوعی دست می‌اندازد. شاید به‌دلیل این‌که همیشه در زندگی‌ام با سطح کار کرده‌ام، که بتوانم این حس را به سطح منتقل کنم، اما این سطح به خاطر همان وجه دوبعدی بودنش نتیجه‌ای را که می‌خواستم نداده؛ درست برخلاف حجم که گاه سه‌بعدی است و گاه چهار بعدی. به لحاظ زندگی بده‌بستان‌های زیادی با آن دارم.
● دانشکدهٔ هنرهای زیبا؟
این دانشکده چون مکانی است که چهل‌وپنج سال از عمرم، چه به‌صورت شاگرد و بعدها معلم، در آن سپری شده، حالا دیگر خانه‌ای آشناست. اما در بیست و چند سال اخیر این خانهٔ آشنا برایم جلوه‌ای غمگین و تاریک را پیدا کرد.
● کتاب بالینی؟
به‌ندرت کتابی را دو مرتبه خوانده‌ام. شاید به این خاطر که زیاد دوست ندارم چیزی را تکرار کنم. به هر حال کسانی تکرار را دوست دارند که می‌خواهند از دل کتاب چیزهائی را پیدا کنند که البته خوب است و دوباره این‌کار را انجام دهند. اما بعضی فیلم‌ها بوده که آنها را چندین‌بار دیده‌ام، نظیر فیلم‌های برگمان. اما در مورد کتاب این اتفاق نیفتاده و طبیعی است اگر کتاب تازه‌ای را بخوانی هم بهتر است و هم غنیمت.
● فیلم محبوب؟
روشنائی‌های شهر چاپلین.
● جک نیکلسن؟
آدم بامزه‌ای است.
● گلی ترقی؟
دختر خوبی است.
● رنگ محبوب؟
سیکلمه
حافظ؟
درخشان مثل یک نورافکن همیشه زندگی و ذهنم را روشن می‌کند.
● فردوسی؟
سوپر درخشان. برای این‌که احساسات ملی مرا تسکین می‌دهد. شاید بدون فردوسی آدم از ایرانی بودنش ناراحت شود، اما نام او باعث می‌شود تا به ایرانی بودنم افتخار کنم.
● استاد؟
استاد چیز بسیار فوق‌العاده‌ای است، به شرط این‌که تحمل شخصیت خصوصی او را هم داشته باشیم.
● شاگرد؟
شاگرد هم همین معنا را دارد. خوب آن بسیار چیز خوبی است و بد هم مثل بیماری کشنده می‌ماند.
● غربت؟
اصلاً دوست ندارم.● آیدین آغداشلو؟
چیزی‌که در او دوست دارم حافظهٔ فوق‌العاده‌اش و نگاه دقیق او به ریزه‌کاری‌ها است. این همان حسی است که در جامعهٔ ما بسیار نادر است. حضور او را از این جهت غنیمت می‌دانم، چون اطمینان دارم هر آن چیز که از ذهن ما برود او به یادش است.
● ابراهیم حقیقی؟
از این‌که توانست به هر حال پس از نسل ما گرافیک را با سماجت و با عشق دنبال کند، از او خوشم می‌آید.
● سهراب شهید ثالث؟
او انسانی فوق‌العاده هنرمند بود، که البته من با زندگی خصوصی‌اش هیچ میانه‌ای نداشتم.
● ابراهیم گلستان؟
در جای خودش برای فرهنگ و هنر این مملکت زحمت کشیده است.
● سعدی؟
سعدی، ایده‌آل من از نقطه‌نظر تکنیکی است. سهل و ممتنع و مرصع. ضمن این‌که به لحاظ جامعه‌شناسی، جامعهٔ ایران را خوب شناخته و برای همین مسائلی را هم مطرح می‌کند که شناخت این جامعه بسیار مهم و غنی هستند.
● وطن؟
بدون آن حضور ندارد.
● عشق؟
عشق ظاهراً باید چیز فوق‌العاده‌ای باشد، اما خب تنوع زیادی دارد. بارها به این مسئله فکر کرده‌ام عشق به مادر نسبت به عشق به پدر خیلی فرق دارد و دو چیز متفاوتند. یا همین عشق نسب به برادر یا عشق نسبت به همسر نیز چیز بی‌همتائی است و من خوشبختانه دو دفعه نصیبم شده.
● اخلاق؟
درجه یک. چیزی‌که نمی‌توانم از چارچوب آن خارج شوم.
● کتاب هفته؟
برای من بسیار محترم است، چون سکوی پرشم بود.
● زندگی؟
اجازه بفرمائید جملهٔ خواجه عبدالله انصاری را بگویم: زندگی آزمایش است نه آسایش.
● عمر؟
عمر، به هر حال فرصتی است که باید غنیمت شمرد، چیزی‌که خداوند آن‌را اعطاء کرده و باید از آن استفادهٔ خوب کرد. چیزی که حاضر نیستم آن‌را بی‌جهت صرف کنم. فکر می‌کنم این عمر را همانند یک سرمایه به‌کار گیرم تا کسان زیادی از آن استفاده کنند.
● مردم؟
آنها را باید دوست داشت، هرچند که شاید این مردم هیچ‌گاه نیز مطلوب آدم نباشند، اما باید آنها را همانند وطن دوست داشت.
● اینترنت؟
ظاهراً باید چیز خوبی باشد.
● موزهٔ هنرهای معاصر؟
در جامعهٔ برهوت ما، موزهٔ هنرهای معاصر یک غنیمت است.
● کامران دیبا؟
به خاطر این‌که از کسانی بود که در ایجاد این موزه به لحاظ علمی کارکرد و با عشق هم کارکرد، به او احترام می‌گذارم.
● فرشید مثقالی؟
از دوستان بسیار خوبم است.
● میلتون گلیزر؟
مدت‌ها تحت‌تأثیر کوشش‌ها و جاذبه‌های حرفه‌ای‌اش بودم.
● سنگ‌نوشته؟
چیز بسیار غریبی است. درست مثل یک حجم وقتی با آن برخورد می‌کنم حس خاصی پیدا می‌کنم. درست مثل قطب مثبت و منفی که در مواجهه با هم جرقه می‌زنند.
● غارنوشته‌ها؟
طراحی‌های غار به من این شادمانی را می‌دهد که اجداد من نیز آدم‌های هنرمندی بوده‌اند.
● مجسمه؟
آن‌را بیشتر از تابلوی نقاشی دوست دارم.
● مجسمه‌سازی؟
متأسفانه هیچ‌وقت نتوانستم آن‌را تجربه کنم.
● بازیگر محبوب؟
انتخاب آن سخت است.
● بهترین گرافیست ایران؟
به‌نظرم فرشید مثقالی به اضافهٔ تمام کسانی‌که با همان شدت تلاش می‌کنند و تعدادشان هم البته زیاد است.
● غلامحسین میرخانی؟
جزء خوشنویسانی است که من به شیوهٔ نگارشش علاقه‌مندم.
● غلامحسین نامی؟
نزدیک به چهل سال با او رفیق بودم.
● ناصر تقوائی؟
از نظر من آدم جالبی است و البته دوست‌‌داشتنی.
● لیلی گلستان؟
کاشف نقاش‌های مستعد و صاحب یک گالری خوب.
● داریوش مهرجوئی؟
آدم خوبی است. در واقع تمام کسانی که در راه فرهنگ و هنر این مملکت تلاش می‌کنند برایشان احترام قائلم. و خب مهرجوئی از اولین کسانی است که این حرکت را شروع کرد.
● انتشارات امیرکبیر؟
به‌نظرم از انتشاراتی‌های بسیار خوب و پر از عشق این مملکت بود.
● احمد شاملو؟
مثل همهٔ کسانی‌که برای این مملکت تلاش کردند، قابل احترام است.
● سینما؟
سینما هنر بسیار درخشانی است. زمانی من هم مثل بسیاری از جوان‌ها دوست داشتم در این عرصه طبع‌آزمائی کنم، اما امروزه جایگاهی در کارم ندارد.
● تئاتر؟
تئاتر هم همین‌طور؟
● آراپیک باغداساریان؟
دوستان خیلی خوبی بودیم.
● امیر اثباتی؟
یکی از جوانان بااستعداد است.
● ایرج افشار؟
مردی است که چیزهای زیادی از او یاد گرفتم.
● چاپ سیلک؟
مرا به یاد کسی می‌اندازد که چاپ سیلک کتاب هفته را انجام داد. اولین سیلک‌ها را توسط او شناختم.
● عقل؟
چیز بسیار خوبی است، به‌رغم این‌که احساس هم بسیار درجه یک است اما عقل به‌خصوص برای ما ایرانی‌ها که در تاریخ‌مان مدام شکست می‌خوریم اهمیت زیاد دارد.
● کمال‌الملک؟
او هم مثل ابراهیم گلستان در حد خودش برای این مملکت زحمت کشید.
● مجلهٔ توفیق؟
به خاطر تلاشی که در عمومی کردن یک مجلهٔ فکاهی انجام داد ـ به‌رغم این‌که آن‌را دوست نداشتم ـ برایم بسیار قابل احترام است.
● پیکاسو؟
یک نره‌خر غریب و دوست‌داشتنی در عرصهٔ هنر است.● نفرت؟
چیز خیلی بدی است ولی من هم دچارش شده‌ام.
● محمدعلی فردین؟
سعی می‌کرد که کارهائی انجام دهد.
● ر. اعتمادی؟
هیچ‌وقت چیزی از او نخواندم.
● کارل زمان؟
ظاهراً فیلم‌ساز خوبی بوده، که جزء یک فیلم چیزی از او ندیدم.
● علیرضا اسپهبد؟
یکی از دوستانم است.
● نشان؟
خوب اول راه هستیم و علیرغم تمام مشکلاتی که هست از انتشار یک مجله تا مقولهٔ نویسندگی و چه پرداخت و موضوعاتی که قرار است مطرح شود. امیدوارم به جایگاهی مناسب و خوب برسد.
● پل سزان؟
به‌نظرم او هم مثل پیکاسو بسیار مهم و تأثیرگذار بوده.
● منظره؟
البته چیز بسیار خوبی است، ولی من هیچ‌وقت جذب و شیفتهٔ آن نمی‌شوم و همیشه با یک نگاه از کنارش رد شده‌ام.
● تکنیک؟
چیز فوق‌العاده بااهمیتی است و نشان‌دهندهٔ سلیس بودن کار هنرمند است.
● روبنس؟
هنرمند مهمی بود، ولی زیاد به او علاقه ندارم.
● کلیشه؟
کلیشه است دیگر.
● حکاکی؟
کار بسیار جذابی است، که البته در آن تجربه‌ای ندارم.
● موریس اشر؟
وقتی‌که برای اولین‌بار کارهایش را دیدم شگفت‌زده شدم.
● رفیق؟
فکر می‌کنم آدم بسیار مهمی باید باشد.
● محمداحصائی؟
به‌نظرم جزء کسانی است که در زمینهٔ خوشنویسی توانسته است ایده‌های خوبی را مطرح کند.
● سودابه آگاه؟
همسر فرشید مثقالی و زن خوبی هم هست.
● صادق بریرانی؟
جزء همکاران خوبم است.
● روئین پاکباز؟
مردی است که هیچ‌وقت میدانی را برای ظهور استعدادهایش پیدا نکرد.
● فرامرز پیل‌آرام؟
همیشه مدعی بود.
● جعفر تجارتچی؟
اخلاق و رفتارش را از کارش بیشتر دوست دارم.
● نورالدین زرین‌کلک؟
از همکاران خوبم است.
● فوزی تهرانی؟
او هم از همکاران خوب من بود.
● کامران کاتوزیان؟
از رفقای بسیار بامعرفتم است.
● پرویز کلانتری؟
پیرمرد بسیار جوانی است.
● رضا مافی؟
به خاطر تلاش‌های ویژه‌ای که میان خوشنویسان انجام داد مورد احترامم است.
● نیک‌زاد نجومی؟
به‌نظر من یکی از نقاشان خوب خواهد شد.
● محمدعلی حدت؟
به خاطر این‌که معلم نداشت، اما کوشش کرد که در سبک و سیاق خودش کارهای خوبی را ارائه کند به او احترام می‌گذارم.
● محسن دولو؟
به خاطر نوآوری‌هائی که در زمان خودش در هنر کاریکاتور انجام برایم قابل احترام است.
● فردریک تالبرگ؟
او هم به هم‌چنین، چون دیدگاه گرافیک اروپائی را برایمان به ارمغان آورد.
● خوشی؟
من متأسفانه نه آن‌را می‌شناسم و نه بلدم. چون تربیت خانوادگی ما بسیار اخلاقی و خاص بود و از سوئی وضعیت مالی‌مان هیچ‌گاه به ما اجازهٔ خوشی و خوش بودن را نداد. شاید برای همین با این مقوله بیگانه‌ام و نمی‌دانم کی خوشم و کی نیستم. هروقت هم که در حرفه‌ام کار مطلوبی را انجام می‌دهم. فقط احساس می‌کنم دارم لذت زیادی می‌برم، این‌که توانستم کاری را انجام دهم، اما خوشی را نمی‌دانم یعنی چه؟
● غم؟
چیز بسیار مزخرفی است.
● سلامتی؟
اگر آن‌را داشته باشی عالی است.
● مرتضی ممیز؟
از خودم به‌دلایلی راضی هستم. این‌که در این شصیت و هفت سال سعی کرده‌ام تا جائی‌که می‌توانم کم‌تر خطا کنم.

مسعود مهرابی

وبگردی
آیا واقعآ این یک جنگ است یا استفاده چند نفر از ناتوانی ما / اگر جنگ است چرا مردم طرف مقابل آنرا حس نمیکنند / چرا همه از این جنگ بهره میبرند جز مردم ایران !
آیا واقعآ این یک جنگ است یا استفاده چند نفر از ناتوانی ما / اگر جنگ است چرا مردم طرف مقابل آنرا حس نمیکنند / چرا همه از این جنگ بهره میبرند جز مردم ایران ! - به عبارت بهتر وقتی از واژه جنگ اقتصادی برای طرح مشکلات استفاده می‌کنیم، با توجه به بار معنایی این واژه، دیگر کارکرد توجیه‌پذیری کار‌ها و کوتاهی مأموریت‌های محوله را نمی‌کند، بلکه دقیقاً مسئولیت‌پذیری در حیطه عملیاتی و مسئولیت‌های محوله را گوشزد می‌کند و بدیهی است که در فضای جنگی باید با کم‌کاری‌ها و خیانت‌ها به سبک دادگاه‌های صحرایی سریع و مقتدر عمل و مسئولیت‌پذیری را به همه عاملان خصوصی و دولتی گوشزد…
گاف حسین شریعتمداری با کامپیوتر 30 میلیونی آمریکایی
گاف حسین شریعتمداری با کامپیوتر 30 میلیونی آمریکایی - مدیر مسئول کیهان در حالی مدعی است که سیستم «مکینتاش» بیش از ۴۰ سال است که در کیهان مورد استفاده قرار می‌گیرد که این سیستم اساسا از سال ۱۹۸۴ یعنی ۵ سال پس از انقلاب تولید و نمی‌توانسته است زودتر از این تاریخ در کیهان مورد استفاده قرار گیرد.
آقای روحانی! نمی دانید یا تجاهل می کنید؟ /  دلار تک نرخی 4200 ! گوسفند بوئینگ سوار ! پراید ...
آقای روحانی! نمی دانید یا تجاهل می کنید؟ / دلار تک نرخی 4200 ! گوسفند بوئینگ سوار ! پراید ... - اخیراً رئیس جمهور حسن روحانی در توضیح علت قاچاق گفته است: علت قاچاق ارزانی است، وقتی جنسی در داخل ارزان است و در خارج گران، خود به خود قاچاق آن به خارج صورت می گیرد. به عنوان مثال چون الان گوشت در عراق گران تر از ایران است، از کشورمان به آنجا قاچاق می شود. درباره قاچاق بنزین نیز همین موضوع مصداق دارد.
راز میتوانیم موشک و نمیتوانیم خودرو در اقتصاد است
راز میتوانیم موشک و نمیتوانیم خودرو در اقتصاد است - مشکل تولید فقط به سطح فناوری مربوط نیست. ما می‌توانیم یک وسیله و کالای باکیفیت بالا را تولید کنیم، ولی با قیمت بسیار گران که خریداری نخواهد داشت. در واقع اگر بتوانیم چنین کالایی را وارد کنیم در مقایسه با تولید آن به شدت به‌صرفه است. ولی در جریان تولید موشک با وضعیت دیگری مواجهیم. اول اینکه موشک را بدون قید و شرط نمی‌فروشند یا برخی کشور‌ها به دلایل امنیتی علاقه ندارند که در تامین نیازشان به این کالا‌ها…
جمهوری اسلامی عمق حکمرانی اقتصادی ندارد
جمهوری اسلامی عمق حکمرانی اقتصادی ندارد - برنامه گفت‌وگوی ویژه خبری شب گذشته با حضور عادل پیغامی اقتصاددان و سیداحسان خاندوزی عضو هیئت علمی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد.
داستان قالیچۀ حضرت سلیمان و سامانۀ نیما
داستان قالیچۀ حضرت سلیمان و سامانۀ نیما - ساز و کاری که بانک مرکزی تحت عنوان نیما برای بازگرداندن ارز حاصل از صادرات اندیشیده اند و با خوارشماری صادر کنندگان با تجربه و خوشنام و بی اعتنائی به نظرات معقول و دلسوزانۀ آنان به راهی خطرآفرین پا گذاشته، بی تردید محکوم به ناکامی است و پیامدهای ناگوار آن، که در درجۀ اول از دست دادن بازارهای صادراتی دیرینه است، به راحتی قابل جبران نخواهد بود.
کپی‌برداری «عین‌به‌عین»
کپی‌برداری «عین‌به‌عین» - انتظار می‌رفت که علیخانی هم در قسمت اول برنامه «عصرجدید» به کپی بودن «عین‌به‌عین» برنامه‌اش و شباهت آن با برنامه مشهور «گات تلنت‌ آمریکایی» اشاره کند و در مقایسه‌ای از ویژگی‌های احتمالاً متفاوت نسخه ایرانی این برنامه بگوید؛ علیخانی اما ترجیح داد در این زمینه حرفی نزند!
اشتباه جالب در مراسم استقبال از رئیس جمهور در هرمزگان
اشتباه جالب در مراسم استقبال از رئیس جمهور در هرمزگان - مراسم استقبال از رئیس جمهور در سفر به استان هرمزگان.
توزیع عجیب کیک 40 سالگی انقلاب توسط یک روحانی!
توزیع عجیب کیک 40 سالگی انقلاب توسط یک روحانی! - در ویدیویی که در فضای مجازی داغ شده شاهد پخش کیک 40 سالگی جمهوری اسلامی
ادامه‌ی سکوت ضرغامی درباره‌ی انتقال آرشیو صداوسیما به شبکه من و تو
ادامه‌ی سکوت ضرغامی درباره‌ی انتقال آرشیو صداوسیما به شبکه من و تو - چند سالی است از جمله روزهای اخیر که با نزدیک شدن به مقاطعی از جمله دهه‌ی فجر، شبکه‌های تلویزیونی فارسی خارج کشور مانند بی‌بی‌سی و من‌وتو مستندهایی از زمان انقلاب پخش می‌کنند که جزو آرشیو صداوسیما بوده است ولی تا امروز مشخص نشده است که چطور و توسط چه کسانی به دست آنها رسیده است؟
جنجال شبیه‌سازی بیعت امام و همافران ارتش توسط علم‌الهدی در مشهد
جنجال شبیه‌سازی بیعت امام و همافران ارتش توسط علم‌الهدی در مشهد - دیدار و سلام نظامی فرماندهان نیروی هوایی ارتش به سیداحمد علم‌الهدی، امام جمعه مشهد انتقادهایی را در پی داشته است.