شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷ / Saturday, 15 December, 2018

زباله‌ ها را خیلی‌ دوست‌ داشتم‌!


زباله‌ ها را خیلی‌ دوست‌ داشتم‌!
●آیا تاکنون‌ در زندگی‌ خود خشمگین‌ شده‌اید؟
به‌ خاطر نمی‌آورم‌. آنچه‌ که‌ من‌ اکنون‌ می‌خواهم‌ بگویم‌ این‌ است‌: من‌ عضو سازمانی‌ بودم‌ که‌ به‌ رهبریت‌ گروهی‌ اعتقاد داشت‌. این‌ سازمان‌ از گروهی‌ از مردان‌ و زنان‌ بسیار توانا و برجسته‌ تشکیل‌ شده‌ بود که‌ اقدامات‌ بسیاری‌ را در مبارزه‌ با بی‌عدالتی‌های‌ آن‌ دوران‌ صورت‌ داد.
●مبارزه‌ شما از چه‌ زمانی‌ آغاز شد؟
مبارزه‌ من‌ از سال‌ ۱۹۴۴ هنگامی‌ که‌ به‌ اتحادیه‌ جوانان‌ کنگره‌ ملی‌ آفریقا پیوستم‌ آغاز شد.
●شما گویی‌ وکیل‌ هم‌ بوده‌اید، اینطور نیست‌؟
بله‌، من‌ در سال‌ ۱۹۵۲ به‌ عنوان‌ وکیل‌ مشغول‌ به‌ کار بودم‌ تا اینکه‌ وارد مبارزات‌ سیاسی‌ شدم‌ و بعد از آن‌ نیز دستگیر شدم‌.
آیا شما یک‌ انقلابی‌ بودید یا تروریست‌ و آیا اقدامات‌ تروریستی‌ و خشونت‌آمیز صورت‌ داده‌اید؟
در گذشته‌ به‌ من‌ و گروه‌ ما تروریست‌ می‌گفتند اما هنگامی‌ که‌ از زندان‌ آزاد شدم‌ بسیاری‌ از مردم‌ حتی‌ دشمنانم‌ مرا در آغوش‌ گرفتند. من‌ به‌ کسانی‌ که‌ می‌گفتند آنهایی‌ که‌ برای‌ آزادی‌ جنگیده‌اند تروریست‌ هستند، می‌گفتم‌ خیر اینگونه‌ نیست‌. امروز من‌ توسط‌ همان‌ کسانی‌ که‌ مرا تروریست‌ می‌نامیدند مورد تحسین‌ قرار می‌گیرم‌.
●چرا شما دستگیر شدید و چه‌ اتهاماتی‌ بر شما وارد شد؟
من‌ به‌ اتهامات‌ گوناگونی‌ دستگیر شدم‌ اما عاقبت‌ به‌ اتهام‌ ارتکاب‌ اعمال‌ تروریستی‌ به‌ حبس‌ ابد محکوم‌ شدم‌.
●چرا شما به‌ مرگ‌ محکوم‌ نشدید؟
من‌ فکر می‌کنم‌ آفریقای‌ جنوبی‌ در آن‌ زمان‌ از سوی‌ جهان‌ کاملا منزوی‌ شده‌ بود. اما من‌ در نتیجه‌ فعالیت‌های‌ مردم‌ به‌ رهبری‌ تامبو یکی‌ از رهبران‌ مقتدری‌ که‌ آفریقا را به‌ جهانیان‌ معرفی‌ کرد و از سوی‌ دیگر تلاش‌ افرادی‌ نظیر لرد هیوم‌ و مداخله‌ رهبران‌ و مقامات‌ آن‌ زمان‌ اتحاد جماهیر شوروی‌ و هند و بسیاری‌ دیگر اعدام‌ نشدم‌.
●هنگامی‌ که‌ شما به‌ حبس‌ ابد محکوم‌ شدید چند سال‌ داشتید؟
من‌ در سال‌ ۱۹۶۴ به‌ حبس‌ ابد محکوم‌ شدم‌ و تقریبا چهل‌ سال‌ سن‌ داشتم‌.
هنگامی‌ که‌ شما را به‌ حبس‌ ابد محکوم‌ کردند چه‌ حالی‌ پیدا کردید؟
من‌ احساس‌ پیروزی‌ می‌کردم‌، زیرا ما در جریان‌ محاکمه‌ از شرایط‌ دادگاه‌ استفاده‌ کردیم‌ تا صدایمان‌ به‌ گوش‌ جهانیان‌ برسد.
●اما آیا می‌دانستید که‌ از صحنه‌ محو خواهید شد و بقیه‌ زندگی‌ خود را در پشت‌ میله‌های‌ زندان‌ سپری‌ می‌کنید؟
انتظار داشتم‌ که‌ به‌ حبس‌ ابد محکوم‌ شوم‌ و حتی‌ خودم‌ را برای‌ مرگ‌ آماده‌ کرده‌ بودم‌ زیرا وکلای‌ ما گفته‌ بودند که‌ دادستان‌ها می‌خواهند برای‌ ما بویژه‌ من‌ و پدر تابوامبکی‌ رییس‌جمهور آفریقای‌ جنوبی‌ تقاضای‌ مرگ‌ کنند.
●بنابراین‌ تصمیم‌ گرفتید از شرایط‌ به‌ نحو احسن‌ استفاده‌ کنید؟
بله‌، ما در دادگاه‌ به‌ مبارزه‌ با دولت‌ پرداختیم‌ و به‌ دادگاه‌ گفتیم‌ که‌ دولت‌ باید در جایگاه‌ متهمان‌ قرار بگیرد نه‌ ما.
●شما خیلی‌ سرسخت‌ بودید؟
(با خنده‌) شاید، شاید.
شما در حالی‌ که‌ با حکم‌ حبس‌ ابد از دادگاه‌ خارج‌ می‌شدید خود را یک‌ برنده‌ می‌دانستید؟
بله‌، ما معتقد بودیم‌ که‌ به‌ هر حال‌ بعضی‌ از ما به‌ مرگ‌ محکوم‌ می‌شویم‌ بنابراین‌ چه‌ بهتر که‌ از فرصت‌ استفاده‌ کنیم‌.
●آیا فکر می‌کردید روزی‌ از زندان‌ آزاد می‌شوید؟
باید رک‌ و پوست‌کنده‌ بگویم‌ آنچه‌ که‌ ما را در زندان‌ به‌ زندگی‌ امیدوار می‌کرد این‌ مساله‌ بود که‌ عقاید و تفکراتی‌ که‌ ما بخاطر آنها در زندان‌ بودیم‌ همچنان‌ زنده‌ خواهد ماند چرا که‌ مردم‌ و جامعه‌ بین‌المللی‌ از ما حمایت‌ می‌کردند.
در یک‌ رمان‌ آمده‌ است‌ که‌ اگر می‌خواهید در قرن‌ بیستم‌ به‌ دیدار کسی‌ بروید نلسون‌ ماندلا و مادر ترزا را فراموش‌ نکنید.شما فکر می‌کردید آپارتاید چیست‌ و چرا مردم‌ بی‌گناه‌ به‌ بردگی‌ گرفته‌ می‌شوند؟
درک‌ چنین‌ پدیده‌یی‌ واقعا مشکل‌ است‌. اما آن‌ را در اوضاع‌ آن‌ زمان‌ آفریقای‌ جنوبی‌ که‌ اکثریت‌ مردم‌ سیاهپوست‌ بودند حس‌ کردم‌. این‌ در حالی‌ بود که‌ حزب‌ حاکم‌ تنها ۱۴ درصد از جمعیت‌ کشور را تشکیل‌ می‌داد. رهبریت‌ حاکم‌ فکر می‌کرد بهترین‌ شیوه‌ ممکن‌ برای‌ حمایت‌ و محافظت‌ از برتری‌ نژادی‌ سفیدپوستان‌ این‌ است‌ که‌ مردم‌ سیاه‌ را از تمامی‌ حقوق‌ شهروندی‌ خود محروم‌ کنند.
●چگونه‌ خود را متقاعد کردید که‌ در مقابل‌ این‌ پدیده‌ قد علم‌ کنید؟
مابرای‌ خود توضیح‌ نمی‌دادیم‌ آپارتاید یعنی‌ چه‌، بلکه‌ می‌گفتیم‌ آپارتاید و نژادپرستی‌ یکی‌ از ویژگی‌های‌ منحصر به‌ فردی‌ بود که‌ آفریقای‌ جنوبی‌ با آن‌ شناخته‌ می‌شود و باید با آن‌ مقابله‌ کرد.
شما ۲۷ سال‌ از زندگی‌ خود را در زندان‌ سپری‌ کردید. این‌ مدت‌ محکومیت‌ را در کدام‌ زندان‌ سپری‌ کردید؟
من‌ را به‌ زندانی‌ در بورتوریا بردند و بعد از آن‌ به‌ جزیره‌ رابین‌ منتقل‌ شدم‌. من‌ به‌ مدت‌ دو هفته‌ در جزیره‌ رابین‌ در بازداشت‌ ماندم‌ و سپس‌ به‌ بورتوریا بازگشتم‌ و بعد از آن‌ برای‌ گذراندن‌ محکومیت‌ حبس‌ به‌ جزیره‌ منتقل‌ شدم‌.
●هنگامی‌ که‌ در کیپ‌تاون‌ بودید زیبایی‌های‌ این‌ شهر را به‌ چشم‌ دیدید؟
بله‌، من‌ زیبایی‌های‌ شهر را به‌ چشم‌ دیدم‌. ما به‌ هر اقدامی‌ دست‌ می‌زدیم‌ تا برای‌ کار از زندان‌ بیرون‌ برویم‌. اگر کیپ‌تاون‌ به‌ جزیره‌ رابین‌ نزدیک‌ بود و اگر شما به‌ بخش‌ شرقی‌ جزیره‌ می‌رفتی‌، می‌توانستی‌ کیپ‌ تاون‌ و کوه‌های‌ اطراف‌ و اتومبیل‌هایی‌ را که‌ در حال‌ تردد در جاده‌ بودند به‌ چشم‌ ببینی‌. واقعا منظره‌ چشم‌نوازی‌ بود اگر می‌شد در آن‌ قسمت‌ جزیره‌ قدم‌ زد.●شما را در جزیره‌ به‌ چه‌ کارهایی‌ وا می‌داشتند؟
کارهای‌ مختلفی‌ انجام‌ می‌دادیم‌. در ابتدا، ما را مجبور می‌کردند تا سنگ‌شکنی‌ کنیم‌. سنگ‌ها را برای‌ ساخت‌ جاده‌ها استفاده‌ می‌کردند. سپس‌ ما را به‌ معدن‌ سنگ‌ منتقل‌ کردند. همانطور که‌ زمان‌ می‌گذشت‌ ما با نگهبانان‌ بتدریج‌ دوست‌ شدیم‌ و هر فرصتی‌ که‌ به‌ دست‌ می‌آمد از آنها می‌پرسیدیم‌ آن‌ طرف‌ شهر چه‌ خبر است‌. من‌ کار کردن‌ در کنار جایگاه‌ زباله‌ها را خیلی‌ دوست‌ داشتم‌ زیرا می‌توانستم‌ در بین‌ آت‌ و آشغال‌ها روزنامه‌هایی‌ را که‌ بیرون‌ ریخته‌ شده‌ بودند پیدا کنم‌. مدت‌های‌ مدیدی‌ بود که‌ روزنامه‌ نخوانده‌ بودیم‌. هنگامی‌ که‌ روزنامه‌یی‌ پیدا می‌کردیم‌ آن‌ را تمیز می‌کردیم‌ و به‌ دور از چشم‌ نگهبانان‌ در غروب‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ آن‌ می‌کردیم‌.
●رفتار نگهبانان‌ با شما چگونه‌ بود؟
البته‌، ما برای‌ اینکه‌ رفتار آنها را تغییر دهیم‌ خیلی‌ تلاش‌ کردیم‌، رفتارشان‌ بسیار بد بود اما شرایط‌ بتدریج‌ بهتر شد.
●شما چگونه‌ با سیستم‌ موجود در زندان‌ مبارزه‌ کردید؟
ما در ابتدا دست‌ به‌ اعتصاب‌ غذا زدیم‌ زیرا یکی‌ از بهترین‌ سلاح‌ زندانیان‌ برای‌ مبارزه‌ با سیستم‌ زندان‌ بود. بعد از آن‌ از انجام‌ دستورات‌ ماموران‌ زندان‌ سر باز زدیم‌ و بخاطر این‌ تمردها نیز مجازات‌ می‌شدیم‌. اما به‌ این‌ کار اصرار داشتیم‌. البته‌ برخی‌ اوقات‌ اعضای‌ سازمان‌ صلیب‌ سرخ‌ جهانی‌ نیز به‌ جزیره‌ می‌آمدند و البته‌ روسای‌ زندان‌ قبل‌ از اینکه‌ ناظران‌ صلیب‌سرخ‌ جهانی‌ بیایند تغییر رویه‌ می‌دادند و به‌ ما می‌گفتند اگر می‌خواهید حمام‌ بروید و قدم‌ بزنید نیازی‌ نیست‌ تا تمامی‌ روز کار کنید، از این‌ نحوه‌ برخورد متوجه‌ می‌شدیم‌ که‌ باید اشخاص‌ برجسته‌یی‌ به‌ زندان‌ بیایند که‌ روسای‌ زندان‌ در رفتار خود تغییراتی‌ ایجاد کرده‌اند.
●آیا شما ملاقات‌ کننده‌یی‌ داشتید؟
بله‌ هر شش‌ ماه‌ یک‌ بار اجازه‌ داده‌ می‌شد تا خویشاوندان‌ نزدیک‌ نظیر همسرم‌، فرزندان‌ و برادرم‌ برای‌ ملاقاتم‌ به‌ زندان‌ بیایند و هیچ‌کس‌ دیگر اجازه‌ ملاقات‌ با زندانیان‌ را نداشت‌.
●چه‌ عاملی‌ باعث‌ می‌شد شما شرایط‌ سخت‌ زندان‌ را تحمل‌ کنید؟
در پیرامون‌ ما، زندانیان‌ تحصیلکرده‌یی‌ بودند که‌ به‌ بالاترین‌ مدارج‌ علمی‌ از دانشگاه‌های‌ کشورهای‌ توسعه‌ یافته‌ فارغ‌التحصیل‌ شده‌ بودند. همه‌ زندانیان‌ دوست‌ داشتند با این‌ افراد همنشین‌ باشند و با آنها به‌ صحبت‌ بپردازند. ما در این‌ میان‌ سعی‌ می‌کردیم‌ به‌ دانش‌ خود بیفزاییم‌ و کتاب‌های‌ مختلف‌ نظیر جنگ‌ و صلح‌ تولستوی‌ و آثار ادبیات‌ کلاسیک‌ را می‌خواندیم‌. ما وقت‌ خود را صرف‌ خواندن‌ می‌کردیم‌.
●شما در جایی‌ گفتید هیچ‌ گاه‌ عمر خود را در زندان‌ بیهوده‌ تلف‌ نکردید. و از این‌ فرصت‌ به‌ دست‌ آمده‌ نهایت‌ استفاده‌ را کردید، توضیح‌ دهید چگونه‌؟
بله‌، درست‌ است‌. زندان‌ بویژه‌ برای‌ تعدادی‌ از ما که‌ در سلول‌ انفرادی‌ بسر می‌بردیم‌، زمان‌ بسیار خوبی‌ بود تا یک‌ گوشه‌ بنشینیم‌ و فکر کنیم‌. ما در پی‌ این‌ گوشه‌نشینی‌ها به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ که‌ فکر کردن‌ بهترین‌ ابزار برای‌ آماده‌ نگه‌ داشتن‌ ذهنی‌ انسان‌ و بررسی‌ مشکلاتی‌ است‌ که‌ با آن‌ روبرو هستیم‌.
●چه‌ مسائلی‌ باعث‌ شد که‌ از برخی‌ اعمال‌ خود در گذشته‌ احساس‌ شرمندگی‌ کنید؟
هنگامی‌ که‌ من‌ از روستا به‌ ژوهانسبورگ‌ آمدم‌ کسی‌ را نمی‌شناختم‌. اما بسیاری‌ از کسانی‌ که‌ برایم‌ بیگانه‌ بودند به‌ من‌ محبت‌های‌ بسیاری‌ کردند، من‌ بتدریج‌ وارد عرصه‌ سیاست‌ شدم‌ و متعاقب‌ آن‌ وکیل‌ شدم‌. من‌ آنقدر مشغول‌ فعالیت‌های‌ خود شدم‌ که‌ هیچ‌گاه‌ در خصوص‌ مردمی‌ که‌ به‌ من‌ محبت‌ کردند فکر نکردم‌. اما هنگامی‌ که‌ به‌ زندان‌ افتادم‌ زمان‌ بسیاری‌ در اختیار داشتم‌ تا بنشینم‌ و به‌ آنچه‌ که‌ در گذشته‌ انجام‌ داده‌ام‌ فکر کنم‌ و به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ رفتارهایی‌ کردم‌ که‌ غیرقابل‌ بخشش‌ است‌.
شما با نگهبانان‌ خود دوست‌ شده‌ بودید، بطوری‌ که‌ برخی‌ از آنها به‌ مراسم‌ تحلیف‌ شما نیز آمدند؟
بله‌، همینطور است‌. این‌ بدین‌ معنی‌ است‌ که‌ خط‌مشی‌یی‌ که‌ ما در زندان‌ دنباله‌رو آن‌ بودیم‌ و به‌ آن‌ اعتقاد داشتیم‌ تاثیرگذار بوده‌ است‌ زیرا بین‌ نگهبانان‌ همیشه‌ این‌ بحث‌ در می‌گرفت‌ که‌ باید با این‌ زندانیان‌ سیاهپوست‌ خشن‌ بود تا برتری‌ نژاد سفید پوست‌ همچنان‌ حفظ‌ شود. می‌گفتند این‌ زندانیان‌ باید بدانند که‌ زندان‌ هتل‌ نیست‌. اما برخی‌ دیگر از نگهبانان‌ می‌گفتند خیر باید با این‌ افراد به‌ ملایمت‌ رفتار کرد و طبق‌ مقررات‌ با این‌ زندانیان‌ سیاهپوست‌ برخورد کرد. من‌ از این‌ بحث‌ و جدل‌ها نهایت‌ استفاده‌ را می‌کردم‌ و با نگهبانانی‌ که‌ معتقد بودند باید با زندانیان‌ رفتار ملایم‌ داشت‌ روابط‌ دوستانه‌یی‌ برقرار می‌کردم‌ و آنها را تشویق‌ می‌کردم‌ تا به‌ این‌ نگرش‌ خود ادامه‌ دهند.
گفته‌ می‌شود شما به‌ بعضی‌ از زندانیان‌ که‌ بی‌سواد بودند خواندن‌ و نوشتن‌ آموختید و به‌ آنها یاد دادید تا چگونه‌ نامه‌ بنویسند و...
من‌ سعی‌ می‌کردم‌ به‌ آنها خواندن‌ و نوشتن‌ یاد دهم‌ زیرا در دولت‌ آن‌ زمان‌ مقامات‌ ارشد هیچ‌ توجهی‌ به‌ زیردستان‌ خود نمی‌کردند. ما به‌ دنبال‌ تغییراتی‌ در این‌ سیستم‌ بودیم‌ زیرا اعتقاد داشتیم‌ باید با یک‌ انسان‌ آن‌ گونه‌ که‌ شایسته‌ برخورد با یک‌ انسان‌ است‌ برخورد شود. ما به‌ این‌ مساله‌ امیدوار بودیم‌ و دست‌ به‌ اینچنین‌ اقداماتی‌ می‌زدیم‌.
●شما چگونه‌ فهمیدید که‌ سرانجام‌ از زندان‌ آزاد خواهید شد؟
هنگامی‌ که‌ توسط‌ رییس‌ جمهور دکلرک‌ دعوت‌ شدم‌، فهمیدم‌ که‌ می‌خواهند مرا آزاد کنند. من‌ با وی‌ در خصوص‌ مسائل‌ بسیاری‌ صحبت‌ کردم‌.
●شما در خارج‌ از زندان‌ با وی‌ دیدار کردید؟
من‌ با وی‌ در دفترش‌ دیدار کردم‌. می‌خواستم‌ او را متقاعد کنم‌ که‌ دولت‌ باید با حزب‌ کنگره‌ ملی‌ آفریقا پشت‌ یک‌ میز بنشیند و با یکدیگر مذاکره‌ کنند. در آن‌ زمان‌ بود که‌ مقامات‌ زندان‌ برای‌ من‌ لباس‌ جدیدی‌ آوردند. به‌ من‌ گفتند که‌ شما در روز پنجشنبه‌ آزاد خواهید شد و سپس‌ به‌ وسیله‌ هواپیما به‌ کیپ‌تاون‌ منتقل‌ شده‌ و در آنجا دو تا سه‌ روز خواهید ماند و سپس‌ می‌توانید به‌ آغوش‌ خانواده‌ خود باز گردید. اما من‌ در کمال‌ تعجب‌ به‌ آنها گفتم‌ می‌خواهم‌ در همین‌ زندانی‌ که‌ هستم‌ آزاد شوم‌. من‌ نمی‌خواهم‌ به‌ ژوهانسبورگ‌ منتقل‌ شوم‌. من‌ می‌خواستم‌ در ابتدا از مردم‌ کیپ‌تاون‌ بویژه‌ مردم‌ منطقه‌یی‌ که‌ زندان‌ در آنجا قرار داشت‌ تشکر کنم‌. من‌ از آنها خواستم‌ اجازه‌ بدهند قبل‌ از اینکه‌ آزاد شوم‌ سه‌ هفته‌ دیگر در زندان‌ بمانم‌ زیرا می‌خواستم‌ مردم‌ برای‌ آزادی‌ من‌ آمادگی‌ پیدا کنند.
●شما ۲۷ سال‌ را در زندان‌ سپری‌ کردید و در حالی‌ که‌ آنها می‌خواستند شما را آزاد کنند، می‌خواستید سه‌ هفته‌ دیگر در زندان‌ بمانید؟
من‌ نمی‌توانستم‌ شور و شعف‌ خودم‌ را از آزادیم‌ پنهان‌ کنم‌ اما می‌خواستم‌ مردمم‌ ترتیبات‌ لازم‌ برای‌ آزادی‌ من‌ و استقبال‌ هر چه‌ باشکوهتر از مرا فراهم‌ کنند. من‌ می‌خواستم‌ از فرصت‌ به‌ دست‌ آمده‌ برای‌ تشکر از آنها استفاده‌ کنم‌.
●آیا شما فکر می‌کردید روزی‌ رییس‌ جمهور کشورتان‌ شوید؟
خیر، به‌ هیچ‌وجه‌، همانطور که‌ گفتم‌ دیدگاه‌ و نگرش‌ ما بر اساس‌ خط‌مشی‌ رهبریت‌ جمعی‌ استوار شده‌ بود. من‌ با همکاری‌ اتامبو دوست‌ نزدیکم‌ و دیگران‌، اتحادیه‌ جوانان‌ را تشکیل‌ دادیم‌ آنگاه‌ همکاری‌ در موضوعات‌ را با یکدیگر شروع‌ کردیم‌. بتدریج‌ دوستی‌ میان‌ ما قوت‌ گرفت‌. من‌ برای‌ وی‌ احترام‌ زیادی‌ قایل‌ بودم‌.●یعنی‌ شما فکر می‌کردید وی‌ رییس‌ جمهور آینده‌ خواهد شد؟
بله‌، وی‌ رهبر سازمان‌ ما بود.
از روزی‌ بگویید که‌ از زندان‌ خارج‌ شدید.
قبل‌ از اینکه‌ من‌ از زندان‌ بیرون‌ بیایم‌، اعضای‌ آژانس‌ خبری‌ آفریقای‌ جنوبی‌ از در زندان‌ با من‌ تماس‌ گرفتند و از من‌ خواستند قبل‌ از اینکه‌ از در خارج‌ شوم‌ از اتومبیل‌ پیاده‌ شوم‌ تا آنها از لحظه‌یی‌ که‌ من‌ می‌خواهم‌ از زندان‌ خارج‌ شوم‌ فیلمبرداری‌ کنند و عکس‌ بگیرند، من‌ همیشه‌ در پیش‌بینی‌ اوضاع‌ ناموفق‌ بودم‌. فکر می‌کردم‌ تنها با چند نگهبان‌ که‌ من‌ از آنها خواسته‌ بودم‌ در بیرون‌ زندان‌ منتظرم‌ باشند تا من‌ بخاطر توجهاتی‌ که‌ به‌ من‌ کرده‌ بودند از آنها تشکر کنم‌ مواجه‌ خواهم‌ شد. اما هنگامی‌ که‌ در زندان‌ باز شد و من‌ پایم‌ را به‌ آن‌ سوی‌ در گذاشتم‌ از دیدن‌ این‌ همه‌ جمعیت‌ که‌ انتظار مرا می‌کشیدند دچار حیرت‌ شدم‌ و من‌ نتوانستم‌ آن‌ چند نگهبان‌ را به‌ دلیل‌ ازدحام‌ جمعیت‌ ببینم‌.
●هنگامی‌ که‌ در حال‌ قدم‌ زدن‌ در میان‌ مردم‌ بودید به‌ چه‌ مسائلی‌ فکر می‌کردید؟
البته‌ فقط‌ به‌ آزادی‌ و پیوستن‌ به‌ خانواده‌ و مردم‌ فکر می‌کردم‌. در همان‌ زمانی‌ هم‌ که‌ در میان‌ مردم‌ قدم‌ می‌زدم‌ در این‌ فکر بودم‌ که‌ به‌ هر اقدامی‌ دست‌ بزنم‌ تا آزادی‌ مردم‌ را تسریع‌ کنم‌.
●شما به‌ ورزش‌ بوکس‌ علاقه‌ بسیاری‌ دارید. آیا می‌خواستید یک‌ مشتزن‌ حرفه‌یی‌ شوید؟
البته‌ من‌ به‌ مشتزنی‌ علاقه‌ دارم‌ اما هیچ‌گاه‌ مشتزن‌ حرفه‌یی‌ نشدم‌، بلکه‌ آماتور باقی‌ ماندم‌. قهرمانی‌ که‌ ما در آن‌ زمان‌ علاقه‌ بسیاری‌ به‌ وی‌ داشتیم‌ حولویس‌ بود.
●محمدعلی‌ چطور؟
محمد علی‌ در آن‌ زمان‌ یک‌ نوجوان‌ بود. محمدعلی‌ و جوفریزر در این‌ ورزش‌ تبدیل‌ به‌ اسطوره‌ شدند. البته‌ باید بگویم‌ مشتزنانی‌ نظیر مایک‌ تایسون‌ هر وقت‌ که‌ من‌ به‌ امریکا سفر می‌کردم‌ از من‌ حمایت‌های‌ بسیاری‌ می‌کردند و مرا مورد محبت‌ خود قرار می‌دادند. آنها هم‌ مشتزنان‌ خوبی‌ هستند.
●بیل‌ کلینتون‌ از دوستان‌ نزدیک‌ شما محسوب‌ می‌شود، اینطور نیست‌؟
بله‌، من‌ با وی‌ دوستی‌ نزدیکی‌ دارم‌ حتی‌ قبل‌ از اینکه‌ به‌ ریاست‌ جمهوری‌ آفریقای‌ جنوبی‌ برسم‌.
او شما را یکی‌ از رهبران‌ بزرگ‌ این‌ قرن‌ می‌داند.
من‌ هم‌ متقابلاً برای‌ وی‌ احترام‌ قایل‌ هستم‌.
●چگونه‌ شد که‌ شما رییس‌ جمهور کشورتان‌ شدید؟
هنگامی‌ که‌ از من‌ خواستند ریاست‌ جمهوری‌ آفریقای‌ جنوبی‌ را بپذیرم‌ امتناع‌ کردم‌ زیرا من‌ در آن‌ زمان‌ ۷۵ سال‌ داشتم‌ و گفتم‌ آفریقای‌ جنوبی‌ به‌ یک‌ مرد جوان‌ و قوی‌ نیاز دارد. من‌ ترجیح‌ می‌دادم‌ کسانی‌ نظیر امبکی‌ رییس‌ جمهور شوند اما امبکی‌ و دیگران‌ من‌ را تحت‌ فشار قراردادند تا ریاست‌ جمهوری‌ را بپذیرم‌. من‌ نمی‌خواستم‌، اما مجبور شدم‌.
●به‌ چه‌ دلیل‌ نمی‌خواستید ریاست‌ جمهوری‌ را بپذیرید؟
زیرا اتامبو ما را به‌ دلیل‌ خردمندی‌ و تعهدی‌ که‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ داشت‌ تحت‌ تاثیر قرارداده‌ بود اما متاسفانه‌ مرگ‌ به‌ وی‌ مهلت‌ نداد.
●بنابراین‌ تنها شخص شایسته‌ برای‌ پست‌ ریاست‌ جمهوری‌ شما بودید؟
خیر من‌ نظرم‌ این‌ نیست‌. زیرا افراد دیگری‌ هم‌ بودند که‌ شایستگی‌ احراز این‌ پست‌ را داشتند، اما سازمان‌ تصمیم‌ گرفت‌ من‌ رییس‌ جمهور باشم‌.
●در عین‌ حال‌ که‌ شما درگیر مسائل‌ سیاسی‌ بودید، زندگی‌ مشترکتان‌ به‌ پایان‌ رسید، چرا؟!
بله‌، همسرم‌ یک‌ شخا فوق‌العاده‌ بود. هنوز هم‌ برای‌ وی‌ احترام‌ قایل‌ هستم‌. او درد و رنج‌ بسیاری‌ را تحمل‌ کرد و زمانی‌ که‌ من‌ در زندان‌ بودم‌ نام‌ ماندلا را زنده‌ نگه‌ داشت‌، اما مسائل‌ شخصی‌ وجود داشت‌ که‌ شرایط‌ را برای‌ زندگی‌ مشترک‌ مشکل‌ کرده‌ بود و من‌ علاقه‌ به‌ گفت‌وگو در این‌ خصوص‌ ندارم‌.
●شاید زمانی‌ که‌ شما در زندان‌ بودید، وی‌ می‌خواست‌ رییس‌ جمهور شود؟
(باخنده‌) خیر، این‌گونه‌ نیست‌، اما باید خاطر نشان‌ کنم‌ امبکی‌ از وقتی‌ که‌ من‌ در زندان‌ بودم‌، زحمت‌های‌ بسیاری‌ را برای‌ آفریقای‌ جنوبی‌ کشید. حتی‌ زمانی‌ که‌ از زندان‌ آزاد شدم‌ او به‌ خارج‌ کشور می‌رفت‌ و اتامبو را کمک‌ می‌کرد. حتی‌ زمانی‌ که‌ در تبعید بود به‌ دیدار سران‌ کشورها می‌رفت‌.
●چگونه‌ می‌شود کسی‌ مانند شما که‌ ۲۷ سال‌ از عمر خود را در زندان‌ سپری‌ کرده‌ و به‌ اعتقاد سفیدپوستان‌ که‌ می‌گفتند یک‌ سیاهپوست‌ که‌ تحصیلات‌ لازم‌ را ندارد نمی‌تواند یک‌ کشور را اداره‌ کند، توانستید، آفریقای‌ جنوبی‌ را اداره‌ کنید؟
به‌ نکته‌ خوبی‌ اشاره‌ کردید. اگر به‌ دولتی‌ در جهان‌ به‌ عنوان‌ مثال‌ دولت‌ امریکا و دولت‌های‌ دیگر در اروپا نگاه‌ کنید می‌بینید کسانی‌ اداره‌ دولت‌ را در اختیار دارند که‌ به‌ بهترین‌ مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها رفته‌اند و والدین‌ تحصیلکرده‌ داشته‌اند. شما با مردمی‌ سروکار دارید که‌ آماده‌ همکاری‌ با دولت‌ هستند، اما در آفریقای‌ جنوبی‌ هیچ‌ تجربه‌یی‌ در اداره‌ دولت‌ نداشتیم‌. نیروهای‌ ما در تبعید بودند و برخی‌ دیگر در زندان‌ بودند و اوضاع‌ کشور آنچنان‌ مناسب‌ نبود، اما ناگهان‌ در ۲۷ آوریل‌ از من‌ خواسته‌ شد تا اداره‌ کشور را به‌ عهده‌ بگیرم‌، مردم‌ کشور ما خواستار جلب‌ حمایت‌ جامعه‌ بین‌المللی‌ بودند و این‌ دلیل‌ پیروزی‌ آنها است‌ و این‌ در حالی‌ است‌ که‌ آنها هیچ‌ آموزشی‌ در گذشته‌ ندیده‌ بودند.
●مردم‌ آفریقای‌ جنوبی‌ معتقدند شما آفریقای‌ جنوبی‌ را نجات‌ داده‌اید و جالب‌ اینکه‌ می‌گویند اگر ناراحت‌ شوید کشور دچار مشکل‌ خواهد شد، نظر شما چیست‌؟
این‌ اظهار نظر درست‌ نیست‌. نباید آنچه‌ را که‌ در آفریقای‌ جنوبی‌ روی‌ داده‌ است‌ به‌ من‌ نسبت‌ داد. من‌ هم‌ به‌ عنوان‌ کسی‌ که‌ در این‌ رابطه‌ احساس‌ مسئولیت‌ می‌کردم‌ وارد عمل‌ شدم‌.
●آیا شما از این‌ مساله‌ احساس‌ غرور نمی‌کنید؟
من‌ از این‌ مساله‌ احساس‌ غرور می‌کنم‌ که‌ با مردان‌ و زنانی‌ همکاری‌ داشته‌ام‌ که‌ بسیار تواناتر از من‌ بودند. آفریقای‌ جنوبی‌ برای‌ اینکه‌ به‌ آزادی‌ برسد قربانیان‌ بسیاری‌ داد.
●شما چند فرزند دارید؟
به‌ خاطر نمی‌آورم‌. من‌ شش‌ فرزند دارم‌ که‌ دو تا از آنها در گذشته‌اند. من‌ ۲۹ نوه‌ و شش‌ نتیجه‌ دارم‌.
درخصوص‌ همسر کنونی‌ خود بگویید.
من‌ در سال‌ ۱۹۹۰ به‌ موزامبیک‌ سفری‌ داشتم‌ که‌ در جریان‌ این‌ سفر با وی‌ دیداری‌ داشتم‌. من‌ او را می‌شناختم‌ زیرا همسر او «اماشل‌» یکی‌ از برجسته‌ترین‌ دولتمردان‌ آفریقا بوده‌ است‌. من‌ احترام‌ زیادی‌ برای‌ وی‌ قایل‌ بودم‌.
●آیا در حال‌ حاضر خوشبخت‌ هستید؟
بله‌، خوشبخت‌ هستم‌. او خانم‌ شگفت‌انگیزی‌ است‌.
●شما می‌خواهید خود را بازنشسته‌ کنید؟
من‌ بازنشسته‌ هستم‌ و اداره‌ کشور را در اختیار تابوامبکی‌ گذاشتم‌.
●آیا علاقه‌مند به‌ مسافرت‌ و ایفای‌ نقش‌ در موضوعات‌ بین‌المللی‌ هستید؟
اکنون‌ سفر کردن‌ را دوست‌ ندارم‌. ترجیح‌ می‌دهم‌ در خانه‌ بمانم‌ و خاطرات‌ دوران‌ ریاست‌ جمهوری‌ را به‌ رشته‌ تحریر در آورم‌، اما می‌خواهم‌ به‌ درخواست‌ تابوامبکی‌ و دیگران‌ برای‌ میانجیگری‌ صلح‌ به‌ بروندی‌ بروم‌ و نمی‌توانم‌ بگویم‌ خیر، اما بعد از بازگشت‌ از بروندی‌ فکر می‌کنم‌ اوقات‌ بیشتری‌ داشته‌ باشم‌.
●شما از دیگران‌ در قبال‌ خود چه‌ انتظار دارید؟
من‌ فکر می‌کنم‌ آیندگان‌ باید درخصوص‌ ما به‌ تفکر بنشینند. باید مسئولیتی‌ را که‌ در حال‌ حاضر داریم‌ آیندگان‌ به‌ عهده‌ بگیرند.
●به‌ عنوان‌ سوال‌ آخر آیا شما به‌ زندان‌ها سر می‌زنید؟
بله‌، دوست‌ دارم‌ به‌ زندان‌ها سر بزنم‌ و حتی‌ به‌ جزیره‌ رابین‌ رفتم‌ تا با زندانیان‌ دیدار کنم‌ و به‌ آنها قوت‌ قلب‌ بدهم‌.

منبع‌: سی‌.ان‌.ان‌


منبع : روزنامه اعتماد

مطالب مرتبط

پدربزرگ و مادربزرگ دوست‌داشتنی

پدربزرگ و مادربزرگ دوست‌داشتنی
نزدیک به بیست سال از درگذشت بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره)، گذشته بود که همسر مکرمه ایشان هم بدرود حیات گفتند، همسری که به حق از وی با عنوان «مادر انقلاب اسلامی» یاد شده...
می‌خواهیم از روزهایی برایتان بنویسیم که امام(ره) به خواستگاری مرحومه خدیجه ثقفی (قدسی ایران) رفت... زندگی پدربزرگ و مادربزرگ دوست‌داشتنی می‌تواند، الگویی برای نسل هزاره سوم باشد...
روحشان شاد
● نامه امام(ره)
ابتدا نامه امام(ره) به همسرش را در زمان سفر بخوانید: «تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلا به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است، عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی بحمدا... تاکنون هر چه پیش آمده، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌ا...».
عاشقانه‌ترین نامه‌ای که از یک فقیه، مجتهد، مرجع تقلید شیعه و رهبر فرهمند ایران طی بیش از یک دهه به جای مانده و نه فقط در میان روحانیان و سیاستمداران که در میان روشنفکران و نویسندگان هم بی‌نظیر است.اما این خانم کیست که «روح‌ا...» خمینی با همه قدرت و عظمت سیاسی و دینی‌اش به قربانش می‌رود، تصدقش می‌شود، نور چشم و قوت قلبش می‌خواند و حتی در ساحل زیبای بیروت صد حیف می‌خورد که محبوب عزیزش همراهش نیست؟
● خواستگاری
پدرم ایشان را که با من ۱۲ سال تفاوت سنی داشت، پسندیده بود. یکی دیگر از دوستان پدرم آقای سیدمحمدصادق لواسانی بودند که به آقا روح‌ا... گفته بود: چرا ازدواج نمی‌کنی؟
ایشان هم که ۲۶، ۲۷ سال داشتند، گفته بودند: من تاکنون کسی را برای ازدواج نپسندیده‌ام و از خمین هم نمی‌خواهم زن بگیرم و کسی را در نظر ندارم. آقای لواسانی گفته بودند: آقای ثقفی دو دختر دارد و خانم برادرم می‌گوید، دختران خوبی هستند.
بعدها آقا برایم تعریف کردند که وقتی آقای لواسانی گفت که آقا ثقفی دو دختر دارد و از آنها تعریف می‌کنند، مثل اینکه قلب من کوبیده می‌شد. این طور شد که آقای لواسانی از طرف امام آمد خواستگاری. قبول خواستگاری حدود دو ماه طول کشید. چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم که به خانه پدرم می‌رفتم، بعد از ۱۰، ۱۵ روز از مادربزرگم می‌خواستم که برگردیم. چون قم مثل امروز نبود. زمین خیابان تا لب دیوار صحن قبرستان بود و کوچه‌ها خیلی باریک بودند. به همین خاطر، زود از قم می‌آمدم. آن دو ماه که پدرم مرا نگه داشت، خیلی ناراحت بودم. مراحل خواستگاری آغاز شد. پدرم می‌گفت: از طرف من ایرادی نیست و قبول دارم. اگر تو را به غربت می‌برد، اما آدمی است که نمی‌گذارد به تو بد بگذرد.
پدرم به دلیل رفاقت چندساله‌اش از آقا شناخت داشت، اما من می‌گفتم: اصلا به قم نمی‌روم.
گرچه بر اثر خواب‌هایی که دیدم، فهمیدم این ازدواج مقدر است. آقاسیداحمد لواسانی از جانب امام، هر شب می‌آمد خواستگاری و می‌پرسید: چه شد؟
پدرم هم می‌گفت: زنها هنوز راضی نشده‌اند.
آقاسیداحمد هم که با پدرم دوست بود، ۲، ۳ روز می‌ماند و برمی‌گشت. مدتی گذشت تا اینکه دفعه پنجمی که در عرض دو ماه آمده بود، گفت: بالاخره چه شد؟
پدرم می‌خواست رد کند و بگوید: من نمی‌توانم دخترم را بدهم. اختیارش دست خودش و مادربزرگش است و ما برای مادربزرگش احترام قائلیم فردای شبی که آن خواب را دیدم، سرصبحانه جریان را برای مادربزرگم تعریف کردم، بلافاصله وقتی اسباب صبحانه را جمع کردیم، پدرم وارد شد، زمستان بود و کرسی گذاشتیم. همه اینها بر حسب اتفاق بود. وقتی پدرم وارد شد و نشست، من چای آوردم، گفتند: آقا سید احمد آمده، دفعه پنجمش است و حرفی به من زده که اصلا قدرت گفتن ندارم. حرف این بود: با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگی نمی‌تواند زندگی کند و این حرف‌ها را کسانی که مخالفند، می‌زنند. در واقع همه مخالف بودند، اول خودم، بعد مادربزرگم، مادرم و همه فامیل، پدرم هم گفت: میل خودتان است، اما به ایشان اعتقاد دارم که مرد خوب، باسواد و متدینی است و دیانتش باعث می‌شود که به قدسی‌جان بد نگذرد.
پدرم گفت: اگر ازدواج نکنی، من دیگر کاری به ازدواجت ندارم. سپس گزی را برداشتند و گفتند: من به عنوان رضایت قدسی ایران، گز را می‌خورم. باز من چیزی نگفتم، ابهت خوابی که دیده بودم، مرا گرفته بود، خواب چه بود؟ خواب حضرت رسول(ص)، امیرالمومنین و امام حسن(ع) را دیدم، در حیاط کوچکی که همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند، همان اتاق‌ها به همان شکل و شمایل، حتی پرده‌هایی که خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم، آن طرف حیاط اتاق، مردها بودند، پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) و امام حسن(ع) نشسته بودند و طرفی که اتاق عروس بود، من بودم و پیرزنی با چادری شبیه چادر شب که نقطه‌های ریزی داشت و به آن چادر لکی می‌گفتند، در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه می‌کردم، از او پرسیدم: اینها چه کسانی هستند؟ پیرزن گفت: آن رو به رویی که عمامه مشکی دارد پیامبر(ص)، آن مرد هم که مولوی سبز و کلاه قرمز با شال بلند دارد، علی(ع) است، این طرف هم جوانی عمامه مشکی بود که پیرزن گفت: این هم امام حسن(ع) است... خوشحال شدم و گفتم: ای وای، این پیامبر است و این امیرالمومنین، من این افراد را دوست دارم، آن آقا امام دوم من است و از خواب پریدم، ناراحت شدم که چرا زود از خواب پریدم، زمانی که برای مادربزرگم تعریف کردم، گفت: مادر! معلوم می‌شود که این سید حقیقی است، این تقدیر توست.
سرانجام آقاسیداحمد لواسانی و دو برادر امام(ره) و آقاسیدمحمدصادق لواسانی و داماد با یک خدمتگزار به نام مسیب برای خواستگاری نزد پدرم آمدند. پدرم هم مرا خبر کرد. ذبیح‌ا...، خدمتگزار آقایم، آمد منزل مادربزرگم و گفت: خانم مهمان دارند، گفته‌اند قدسی ایران بیاید آن‌جا.
مادربزرگم گفت: مهمانش کیست؟
به او سفارش کرده بودند که نگوید داماد آمده است. واهمه از این داشتند که باز بگویم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا که رفتم موضوع را فهمیدم. آن خواهرم که یک سال و نیم از من کوچکتر بود، شمس آفاق، دید و گفت داماد آمده! داماد آمده!
مرا بردند و داماد را از پشت اتاق نشانم دادند. مردها توی اتاق دیگری نشسته بودند و من از پشت در اتاق ایشان را دیدم. آقا زردچهره بودند و مویشان کمی به زردی می‌زد. اتفاقا رو به روی در، زیر کرسی نشسته بود. وقتی برگشتم، مادرم و خواهرانم هم آمدند و داماد را دیدند. چون هیچ‌کدام قبلا داماد را ندیده بودند. من از داماد بدم نیامد اما سنی هم نداشتم که بتوانم تشخیص بدهم که چه کار باید بکنم.
ذاتا هم آدم صاف و ساده‌ای بودم. پدرم آمد و آهسته از خانم جانم پرسید: وقتی قدسی ایران برگشت، چه گفت؟
مادرم گفت هیچی نشسته است.
بعدا به من گفتند: وقتی تو ساکت نشسته بودی، به زمین افتاد و سجده کرد.
چون خودش ایشان را پسندیده بود. پدرم همیشه می‌گفت من دلم یک پسر اهل علم می‌خواهد و یک داماد اهل علم. همین هم شد.
● زندگی با مادربزرگ
مرحومه خدیجه ثقفی (قدسی ایران)، در مورد ازدواج خود با امام(ره) خاطرات زیبایی بر زبان می‌آورد: من متولد سال ۱۳۳۳ قمری و فرزند اول خانواده بودم. پدرم ۲۹ یا ۳۰ ساله بود که به فکر افتاد برای ادامه تحصیل به قم برود. در آن زمان من تقریبا ۹ ساله بودم. پدر و مادرم به قم رفتند و ۵ سال در آنجا ماندگار شدند اما من نزد مادربزرگم در تهران ماندم. در واقع، من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگی می‌کردم. من فرزند اول پدر و مادرم بودم.
در کتاب پا به پای آفتاب به نقل از همسر امام راحل آمده است: پدرم خوش تیپ، شیک و خوش لباس بود. به‌طور مثال در آن زمان، پوستین اسلامبولی می‌پوشید و از خانه بیرون می‌رفت و همه طلاب تعجب می‌کردند. با وجود این، هم عالم بود، هم دانشمند و هم اهل علم و اهل ایمان و متدین. یادم است که پدرم اجازه نمی‌دادند ما بدون چاقچور به مدرسه برویم. کفش‌هایمان هم بایستی مشکی و ساده و آستین لباسمان هم بایستی بلند می‌بود.
نام مادربزرگم مخصوص بود و ما به او خانم مامانی می‌گفتیم. زمانی که خانواده‌ام در قم بودند، من و مادربزرگ، هر دو سال یک مرتبه به قم می‌رفتیم. دو شب در راه می‌خوابیدیم. یک شب در علی‌آباد و یک شب هم در جای دیگر. پدرم در قم خانه آبرومندی در کوچه آسید اسماعیل در بازار اجاره کرده بود. خانه بزرگی بود که اندرونی و بیرونی و حیاط خوبی داشت. صاحبخانه هم تاجر معتبری بود.
آن زمان مدرسه‌ای که در آن دروس جدید تدریس می‌شد، کلاسی داشت که ۲۰ شاگرد در آن حضور داشتند. تعداد کسانی که می‌توانستند ماهی ۵ ریال بدهند، خیلی کم بود، به همین دلیل فقط دختران پزشکان، تاجرها یا... به مدرسه می‌رفتند. ما ۳ خواهر بودیم که به مدرسه می‌رفتیم. خواهرهایم درقم درس می‌خواندند و من در تهران. خلاصه، تا کلاس هشتم درس خوانده بودم که صحبت ازدواج مطرح شد. همان‌طور که گفتم، در آن مدتی که خانواده‌ام در قم بودند، ما چند بار به آنجا رفتیم. یک بار ۱۰ ساله بودم، یک بار ۱۳ ساله و یک بار هم ۱۴ ساله. دفعه آخر، پدرم از مادربزرگم خواهش کرد که من بمانم. مادربزرگم می‌خواست پس از ۱۵ روز به تهران برگردد. چون عید بود. پدرم خواهش و تمنا کرد: او می‌‌گفت: من قدسی جان را سیر ندیدم. بگذارید دو ماه پیش من بماند. ما تابستان به تهران می‌آییم و او را می‌‌آوریم.
بالاخره مادربزرگم راضی شد و من با اینکه راضی نبودم، چند ماه در قم ماندم. آن موقع من تصدیق ششم را گرفته بودم، به هر حال چند ماه در قم ماندم و بعد با مادرم به تهران آمدم.در مدت این ۵ سال، پدرم در قم دوستانی پیدا کرده بودکه یکی از آنان آقا روح‌ا... بودند. هنوز حاجی نشده و مرد نجیب، متدین و باسوادی بودند.
● ازدواج در ماه رمضان
عروسی ما در ماه مبارک رمضان بود. عقد ما مفصل نبود. پدرم در اتاق بزرگ اندرونی که تالار نام داشت، نشسته بود. مرا صدا کرد و گفت: قدسی‌جان! بیا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بی‌‌چادر پیش ایشان نمی‌‌رفتم، چادر خواهر کوچکم را انداختم سرم و نزدشان رفتم. پدرم گفت: آن طرف کرسی بنشین.
پدرم گفت: مرا وکیل کن که من آقا سیداحمد را وکیل کنم که بروند حضرت عبدالعظیم(ع) صیغه عقد را بخوانند. آقا هم برادرش آقای پسندیده را وکیل می‌کند.
● من مکثی کردم و بعد گفتم: قبول دارم.
به این ترتیب رفتند و صیغه عقد خواندند. بعد از اینکه خانه مهیا شد، پدرم گفتند: به اینها اثاث بدهید که می‌خواهند بروند آن خانه. اثاث اولیه مثل فرش و لحاف کرسی و اسباب آشپزخانه و دیگر چیزها را فرستادند. یک ننه خانم هم داشتیم که دایه مادرم بود. او را هم با دخترش عذراخانم فرستادند آنجا برای پذیرایی و آشپزی. شب پانزدهم یا شانزدهم ماه مبارک رمضان بود که دوستان و فامیل را دعوت کردند و لباس سفید و شیکی را که دخترعمه‌ام با سلیقه روی آن، گل نقاشی کرده بود، دوختند و من پوشیدم. مهریه‌ام هزار تومان بود. خانواده داماد گفتند: اگر می‌خواهید خانه مهر کنید. ولی پدرم به من گفت: من قیمت ملک و خانه‌هایشان را، نمی‌دانستم. نمی‌دانستم قیمت در خمین چطور است، به همین دلیل هم پول مهر کردم.
من هرگز مهرم را مطالبه نکردم اما امام آخرهای عمرشان وصیت کردند که یک دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.
● اخلاق امام(ره)از نگاه همسر
مرحومه می‌گفت: امام(ره) همیشه احترام مرا داشتند. هیچ وقت با تندی صحبت نمی‌کردند. اگر لباس و حتی چای می‌خواستند، می‌گفتند: ممکن است بگویید فلان لباس را بیاورند؟ گاهی اوقات هم خودشان چای می‌ریختند. در اوج عصبانیت، هرگز بی‌احترامی و اساعه آداب نمی‌کردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می‌کردند. تا من نمی‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌کردند. به بچه‌ها هم می‌گفتند صبر کنید تا خانم بیاید. ولی این طور نبود که بگویم زندگی مرا با رفاه اداره می‌کردند. طلبه بودند و نمی‌خواستند دست، پیش این و آن دراز کنند، همچنان که پدرم نمی‌خواست. دلشان می‌خواست با همان بودجه کمی که داشتند، زندگی کنند، ولی احترام مرا نگه می‌داشتند و حتی حاضر نبودند که من در خانه کار بکنم. همیشه به من می‌گفتند: جارو نکن. اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‌آمدند و می‌گفتند: بلند شو، تو نباید بشویی. من پشت سر ایشان اتاق را جارو می‌کردم و وقتی منزل نبودند، لباس بچه‌ها را می‌شستم. یک سال که به امامزاده قاسم رفته بودیم، کسی که همیشه در منزلمان کار می‌کرد با ما نبود. بچه‌ها بزرگ شده و دخترها شوهر کرده بودند. وقتی ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشویم. ایشان همین که دیدند من دارم ظرف‌ها را می‌شویم، به فریده، یکی ازدخترها که در منزل ما بود، گفتند: فریده! بدو. خانم دارد ظرف می‌شوید.
امام در مسائل خصوصی زندگی من دخالت نمی‌کردند. اوایل زندگی‌مان، یادم نیست هفته اول یا ماه اول به من گفتند: من کاری به کار تو ندارم. به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش اما آنچه از تو می‌خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی.
● آخرین ملاقات با امام
مرحوم سیداحمد خمینی در کتاب خاطرات یادگار امام نوشته: هر وقت برای امام حادثه‌ای رخ می‌داد، ایشان نزدیکان را جمع می‌کردند و سفارش مادرمان را می‌کردند و از سختی‌ها و مشقت‌هایی که مادرمان کشیده است، صحبت می‌کردند و می‌گفتند که باید رضایت مادرتان را جلب کنید.
روزهای آخر عمر ایشان علی؛ پسر من که کودکی دو، سه ساله بود و امام شدیدا به او علاقه داشت، او را از اتاق بیرون کردند برای اینکه به غیر از خدا به هیچکس توجه نکنند و مرا خواستند و باز سفارش مادرم را کردند و فرمودند که مادرت به جز خدا کسی را ندارد، مبادا برخلاف میل او کاری انجام دهی!
ساعت‌های آخر عمر ایشان من می‌دانستم که یکی، دو ساعت دیگر ایشان به خدا می‌پیوندند من می‌دانستم و دکترها، ولی به هیچکس نمی‌گفتم جراتش را نداشتم. هر وقت یاد سختی‌های جسمی و درد زیادی که داشتند و همه‌اش صبر می‌کردند و آخ نمی‌گفتند، می‌افتم سخت متاثر می‌شوم.
● فقدان امام در منزل
وقتی شما در محل‌های دیگر نبود امام را احساس می‌کنید، پس ما چه بگوییم؛ یک مرتبه منزل ما پر از خالی شد کلیه کارها مختل بود، حضور امام در منزل تاثیری قوی داشت مثلا زمان تشکیل یک غنچه تا ریختن پرهای گل همان غنچه را بارها و بارها حساب می‌کرد. مثلا در همان روز انفجار حزب جمهوری و شهادت آیت‌ا... بهشتی و سایر دوستان، رو کردند به دختر خواهر من و گفتند: می‌‌دانی این گل چند روز است که شکفته شده است؛ این سوال نشان می‌داد که فضای تفکر امام غیر از فضای تفکر آدم‌های معمولی است، حال و هوای دیگر داشت.
بارها به من می‌گفتند: (با اشاره به یک درخت گل) آن غنچه علی است و این گل که برگ‌هایش دارد می‌ریزد، من هستم. یا وقتی دو تا گربه با هم دعوایشان می‌شد، می‌گفتند: دعوای آمریکا و شوروی هم همین است و هیچ فرقی با هم ندارد. امام به زیبایی، تمیزی و عطر، عشق می‌ورزیدند، خیلی ساده زندگی می‌کردند، بگذریم که این خاطرات شدیدا مرا متاثر کرده است.

وبگردی
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان! - «شباهت عجیب علی الهام استاد هوا فضا در دانشگاهی در آلمان به غلامحسین الهام معاون رئیس جمهور سابق!
شبهای داغ مدیترانه !
شبهای داغ مدیترانه ! - «حسن کردمیهن» متهم آمریت حمله به سفارت عربستان به تازگی در کرج، مرکز استان البرز، رستوران راه انداخته است.
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر - سید احمد خمینی، نتیجه امام خمینی که چند هفته پیش با ازدواجش خبرساز شده بود، بار دیگر با انتشار عکسی از او و همسرش در حین سوارکاری حساسیت نسبت به خود را برانگیخته است و باعث تحریک مخاطبان و کاربران در فضای مجازی شده است.
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی!
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی! - دو نفر از کسانی که همراه رئیس جمهور در سمنان حضور داشتند در هنگام سخنرانی روحانی رفتار غیر معمولی از خود نشان میدادند.
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما - ظهارات جنجالی لیلا بوشهری و شقایق دلشاد درباره فساد در سینما: چرا دایرکت میدم فالو نمیکنید؟ ساعت یک شب چرا باید زوایای صورت منو ببینن؟
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی!
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی! - بخشی دیگر از برنامه «من و شما» با حضور مسعود فراستی و برخورد توهین آمیز مجری رسانه ملی را می بینید که در رسانه ها باز نشر نشد.
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر - مریم مومن متولد دهه 70 می باشد و حضورش در بانوی عمارت اولین تجربه بازیگری است و به واسطه این سریال وارد دنیای بازیگری شده است . او در کلاس های تئاتر فعالیت داشته است .
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است !
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است ! - پس از اولین گفت وگوی رسمی میترا استاد (نجفی) و تایید ازدواجش با محمدعلی نجفی، حالا شهردار سابق، در نخستین واکنش به جنجال ها، عکس تازه ای از خود و میترا استاد در اینستاگرامش منتشر کرده است.
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه - گروه تروریستی جیش العدل نخستین تصاویر از حمله به پاسگاه مرزی در میرجاوه ۱۴ مهر امسال را منتشر کرد؛
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».