پنج شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷ / Thursday, 20 September, 2018

در ستایش جنون آن مرد تنها


در ستایش جنون آن مرد تنها
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان ملك سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بكر معالی را منم روح القدس
عالم ذكر معالی را منم فرمانروا...
●●●زمانی در میان اهل ادب و مشتاقان شعر كهن، نام خاقانی با خودپسندی، و عجب، معانی پیچیده و در نهایت غیرقابل وصول درهم تنیده بود. خاقانی از زمان مرگ خود تا به امروز یكی از پرسش های مهم ادبیات ایران بوده كه غور و ژرف نگری در باب شعر و اندیشه اش بزرگانی را به خود مشغول داشته و از سویی دیگر هواخواهان و منتقدان بسیاری نیز داشته است. شعر خاقانی به دلیل استفاده او از پیچیده ترین فرم های روایی و شعری و استعانت از جنبه های منحصر به فرد بلاغی دشوار، مهم و در عین حال باشكوه بوده است. او از این نظر یكی از متفاوت ترین شاعران كهن ایران است كه در برابر حاسدان روزگار خود و روزگار بعد از خود ایستاده و همچنان به عنوان یكی از سئوال برانگیزترین شعرای ما باقی مانده است. من بر سر شرح و بسط شعر او نیستم، زیرا این امر هم از توانایی ام بیرون است و هم در این مقال نگنجد. لیك معتقدم كه می توان در بستر فكری شاعری مانند خاقانی نمونه ای از فردگرایی عقلانی را مشاهده كرد كه دو اصل تاریخ و احوال زندگی او را به این تفكر دچار كرده اند. شعر او بی شك شعر خواص است و همین شعر اگر رمزیابی شده و به درك مخاطبش درآید او را به حیرت واخواهد داشت. مرد مجنون شعر قرن ششم ایران را باید نابغه ای دانست كه در مشی و روشی غیرمتعارف به درك روزگار خود مشغول است. نابغه را از آن جهت آوردند كه خاقانی نسبت به هم عصران خود از دید زیبایی شناسانه و هنرمندانه عمیق تری برخوردار است. اگر چه ما در دوره او شاعر بزرگی چون نظامی گنجوی را هم درك می كنیم، اما خاقانی به دلیل تجربه متفاوتی كه در درك «من» و فرد در شعرش دارد، چهره ای دیگر را به نمایش گذارده است. خاقانی شاعری است كه در احوال او می توان تقابل او و جبری جهانی را با «من راوی» مشاهده كرد. او با جهان خود در ستیز است و همین امر از او چهره مجنونی ارائه می دهد كه به ناحق متهم به دشوارگویی و فضل فروشی شده است. در حالی كه روزگار وی در جهان به قول خودش اینگونه است: «راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب / كو هم نفسی تا نفسی رانم از این باب ... امید وفادارم و هیهات كه امروز / در گوهر آدم بود این گوهر نایاب ...» برای تاملی در مفهوم فرد در جهان خاقانی به دو نكته كلی اشاره می كنم:
۱- سبك شناسان ادبیات ایران بارها اشاره كرده اند كه اعم شاعران از رودكی تا حافظ به تناوب نیازمند این بوده اند كه از سوی دولت های روزگار خود حمایت شوند. بنابراین بسیاری از شاعران ما به خصوص در قرون بین سوم تا هفتم تجربه مدح سرایی و ملازمه و ندامت شاهان و خوانین را از سر گذرانده و گاه نیز به علت ژاژخواهی حاسدان و بدگویی دشمنان دچار غضب شده و از سوی شاهانی كه اغلب آنها مردمانی بی فرهنگ و كم دانش بوده اند، طرد شده اند. روزگار خاقانی در شهر شروان آذربایجان و در دربار حكومت شروان شاهیان رقم می خورد كه تقریباً باید آنها را حكومتی محلی دانست. زیرا نه اقتدار غزنویان را داشتند و نه قدرت و ممالك سلجوقیان را. خاقانی در این روزگار از مادری مسیحی مذهب زاده می شود كه بعد از اسیری به آئین اسلام درآمده و روزگار می گذرانید، پدرش نجاری تهیدست بوده كه خیلی زود از دنیا رفت. تنها فرد بزرگ خاندان خاقانی عموی او بوده كه از قضا خاقانی را به او دلبستگی فراوان بود. پس ما با شاعری روبه رو هستیم كه نه خانواده سرشناسی دارد و نه در منطقه ای می زید كه مركزیت ادب و شعر در آن وجود داشته باشد (و خاقانی همواره برای سفر به خراسان و درك روزگار شاعران بزرگ آنجا بی تابی می كرد) خاقانی در همان دوران نوجوانی و جوانی بر علوم روزگارش تسلط یافت و آنها را، زبان آنها را به صورتی بدیع وارد شعر خود كرد. او در طول زندگی اش مدام دچار مصیبت ها و تندخویی های جهان بود. گویا شوربختی اش از همان دوران در میان شعرای تاریخ ادبیات زبانزد بوده و در این میان تنها مسعود سعد سلمان را می توان با وی مقایسه كرد. بارها مورد غضب قرار می گیرد، توهین می شود، نبوغ شعری اش مورد تمسخر قرار می گیرد. دو فرزندش را در جوانی شان از دست می دهد. شاهد مرگ مفاجای یارانش است. شاگردانش او را هجو می كنند و در پایان دست روزگار گور را در زلزله مهیب شهر تبریز از نظرها پنهان می كند! بنابراین زندگی او مثالی روشن بر مصداق مردی بزرگ در خانه ای خرد است. او این روزگار را با تمام تندی ها درك می كند و سازمان و ساختمان های شعری می آفریند كه هم از نظر بلاغی و زیبایی شناسی و هم از نظر اندیشه منحصر به فرد است. شاید بتوان گفت كه او یكی از معدود شاعران ما است كه آنچنان ریشه های عرفانی مكتبی در اندیشه اش وجود ندارد، اما لقب حكیم را بر نامش مشاهده می كنیم. او از این نظر با فردوسی قابل قیاس است. روزگار او را باید برزخ تاریخ ایران دانست، جنگ ها و آشوب های اجتماعی از یك سو و افول روزگار شاعران خراسان از سوی دیگر وی را در موقعیتی قرار داده كه احساس انزوای فردی بسیار آزارش می دهد. خاقانی برای اثبات خود به جهان پیرامون و ارضای من درونی اش خود را در برابر تاریخ و طبیعت قرار می دهد. علم و شناخت وی از علوم آن دوران وی را بر آن می دارد تا با استفاده از خرد اكتسابی به نوعی نابخردی شاعرانه و خویش خواهانه برسد كه در نهایت حیرت آور است. در این راه فرم و ساختار به عنوان ابزاری اصلی مورد توجه شاعر قرار می گیرد: «من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین / آفتاب آسا رود منزل به منزل جابه جا ...» مانیفست این روند فكری را باید در قصیده مشهور وی در باب نكوهش حاسدان مشاهده كرد. او هم در این قصیده خاص و هم در بسیاری دیگر از قصایدش می كوشد تا از خود چهره ای متمایز با شاعران و خواص روزگارش ارائه دهد. او اثبات خود و تلفیق سازمان و ساختمان شعری و فكری اش را در یك روند منازعه جویانه و هماوردخواه به تصویر كشیده و حتی در آثار اندوهناكش نیز دمی از ستایش قدرت و فضلش فرو نمی نشیند. خاقانی خود را حماسه ای می داند كه در روزگاری نامناسب به وجود آمده است و برای همین به بازخوانی احوال انسان و در نهایت احوال خود می پردازد، اما این نگاه در جایی خاص و دگرگون می شود كه او از فرم های تصویری پیچیده و دشوار برای بیان این موضوع ها استفاده می كند. او را متهم می كنند كه تنها برای ارضای خودپسندی اش چنین طرحی را ارائه كرده، در حالی كه او خواسته و یا ناخواسته از نخستین شعرای ما است كه به امر «فرد» در هنر دست یافته است. خاقانی بی شك یك فردگرای تمام عیار است كه اصول خویش را بدون محافظه كاری رایجی كه مرسوم بوده، اشاعه داده و حتی برای خود تقدس نیز قائل می شود. بنابراین «جنون» كه در اینجا به معنای مقابله فردی و ذهنی با جهانی است كه شاعر را در چنبره خود گرفته، خلق شده و مبنای زیبایی شناسانه پیدا می كند: «چون كوه خسته سینه كنندم به جرم آنك / فرزند آفتاب به معدن درآورم» او غمگین است و این غم را ناشی از دانش و حكمتی می داند كه در سیر تفكرش به آن دست یافته، بنابراین شعر او اصلاً در خلأ و یا فضایی وهمی حركت نمی كند، بلكه دقیقاً می توان نوعی نگاه روزمره و در عین حال اجتماعی را در آن دید كه شاعر را دچار حزن و خستگی كرده است. خاقانی از سویی دیگر نگاهی را ترویج می دهد كه بعدها در غرب به عنوان «ادبیات اقلیت» مرسوم و مشهور شد. در این جایگاه او خود را در برابر اجتماع و روزگاری می بیند كه دست تطاول به او گشاده و در سعایت اش كم نگذارند. بدین روی او نیز متن روایی و شعری خود را به شكلی طراحی می كند كه این اقلیت به صورت عینی در آن دیده شود. او در شعرش مدام در حال یادآوری «من شاعر» است و در این راه حتی در مدح های خود نیز اندكی از این تفكر دور نشده و از خود پرتره ای پویا در برابر جهانی جامد و از نفس افتاده ارائه می دهد. این اندیشه تا بدان جا پیش می رود كه خاقانی در ارائه تصویر خود از جهان به اغراقی باشكوه دست می یابد كه در آن وضعیت فردی بر واقعیت های عینی و موجود غلبه دارد. مثال مشهور در این امر قصاید او است كه در نوع خود از نظر خلق تصاویر بكر بی نظیر است. او فاجعه را در زندگی انسان ایرانی به خوبی درك كرده بود و به همین دلیل در پاره ای مواقع به سیاه نمایی از جهان غدار پیرامون مشغول شده و خود را نماینده محزون این جریان معرفی می كرد. خاقانی شروانی در این مقام به هیئت روح جمعی یك جامعه ناهمگون و تحت ستم ظاهر شده و بدون اینكه اعتقاد و یا نشانی از یك مصلح اجتماعی نشان دهد و بخواهد با تمثیل های اخلاقی مردمان را نصیحت گو باشد، به عنوان مردی تحت ستم روزگار خود را بر جهان برتری می بخشد. این روند كه كاملاً مشی و منشی درون متنی دارد را می توان به عنوان پدیده ای خارج از عرف شعر فارسی دانست. زیرا شاعران آن دوره هماره و محافظه كارانه به دنبال یافتن جایگاهی اخلاقی در دل جامعه بودند.خاقانی بی باك است، شجاع و روند جنونش در شعر او را به نوعی خودخواهی ستایش انگیز در شعر می كشاند كه در آن او مركز جهان و سایرین اقمار و حواشی او هستند. مخاطب وی در شعر خود او است. او حتی در پاره ای آثارش چهره ای شیزوفرنیك ارائه می دهد. اینكه او را ملامت می كنند، چون می خواهد به سبك خاقانی شعر گوید! این حركت را باید در راستای همان فردگرایی ناگزیر این مرد دانست كه نمی تواند واقعیت را به شكلی صرفاً محافظه كارانه به تصویر درآورد. آزادی ای كه وی از آن دم می زند، نوعی آزادی شخصی است كه به هر دلیلی از وی سلب شده و او با شعر خود و خلق معانی پیچیده تا حدودی به آن دست می یابد. خاقانی حتی در مرثیه ها و یا در اشعاری كه از احوال ناخوشش می گوید، از شكوه وجود خود و فر من راوی اش دور نشده و به ناگاه از جای برمی خیزد و باز در برابر سیل حوادث و هجوم منتقدان می ایستد. بنابراین «من» در شعر خاقانی بدون شكست دو وجه دارد كه وجه و شمایل فردی اش بر معانی دیگر غلبه كرده است. او در قصاید بی نظیرش كه در باب كعبه و خانه خدا سروده نیز نگاهی باشكوه دارد و وجود خود را در برابر وجود آن امر مقدس قرار داده و خاكساری می كند. در واقع باید گفت كه خاقانی در تمام اشعارش كه در فرم ها و قوالب گوناگون سروده شده از انسان بودن صرف نظر نمی كند: «مالك الملك سخن خاقانی ام كز گنج نطق / دخل صد خاقان بود یك نكته غرای من» و یا «نافه مشكم كه گر بندم كنی در صد حصار / سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من» پس ما با شاعری روبه رو هستیم كه تلخی و مصیبت را به عنوان بستر برخی از شعرهای خود آفریده و سپس خود را در میان این بیداد و معضلات برجسته می كند. شاید در پاره ای از قصاید او مشی صوفیانه وجود داشته باشد، اما بدون شك خاقانی شاعری صوفی مسلك نیست و تاریخ نگری و فردگرایی خاكی اش اصل اول شعر و اندیشه او است. او با توسل به زیبایی و امر زیبای شعر غرورش را ارضا كرده و آدمیان را در عجب باقی می گذارد. جنون او در این سیر روایتی از نابخردانگی نگاهش به جهان است. او اصول جدیدی برای نگاه به واقعیت خلق می كند كه نمونه بارز آن در بیان سفرهایش به كعبه مرثیه تكان دهنده ای است كه در سوگ پسر جوانمرگش سروده است.
۲- خاقانی اما در كنار این فردگرایی خاص و كم نظیر از جایگاهش به عنوان یك اقلیت فكری و ادبی در نگاه به تاریخ استفاده می كند. بی شك قصیده زیبای «عبور از مدائن و دیدن طاق كسری» از این دست است. او به طور كلی در قصایدی كه به عنوان شاهد و ناظر در برابر جهان و طبیعت قرار می گیرد، نگاهی دیگر را ارائه می دهد كه در آن فانتزی های فرمالیستی جای خود را به نگاهی امپرسیونیستی می دهند. تصویر كنید شاعر را كه در آستانه ویرانه های امپراتوری ساسانی ایستاده و غم زمان را احساس می كند. در این مرحله اشیا و جزئیات او را به خلسه و یا تداعی های شاعرانه فرو برده و او به ناگاه تاریخ را می سازد. تاریخی كه ما از فرجام آن آگاهیم و حال دچار وصف و دگردیسی صورت آن در این قصیده و برخی قصاید دیگر خاقانی هستیم. در این محور خاقانی مردی آرام است، سكوت كرده و اجازه می دهد تا متن شكل روایی تری به خود گرفته و در عین حال آهنگ تلخش را نیز تكرار كند. شاعری چون خاقانی در این مرحله نوستالژی ها و یا غم های فردی اش را به شكل یك هویت و سرنوشت جبری تاریخی درآورده و بر ویرانه های زمان اشك می ریزد. استفاده از صناعت های فوق العاده شعری و خلق تشبیه های بدیع و نو شكوه مرثیه های او را دوچندان می كند. او مرگ پسر را برنمی تابد و در عین حال می كوشد تا به این فاجعه شخصی و عادی رنگی عمومی ببخشد. در واقع خاقانی شاعری است كه توقع دارد تا اتفاق ها و مسائل شخصی وجودش به شكل هیئتی اجتماعی و عمومی درآمده و او را دربرگیرد. آغاز قصیده ستایش انگیز ترنم المصائب كه در وصف مرگ فرزندش است این نكته را آشكار می كند: «صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید/ ژاله صبحدم از نرگس تر بگشایید/ دانه دانه گهر اشك ببارید چنانك/ گره رشته تسبیح ز سر بگشایید...» او در این اوضاع خود را مرد تنهایی تصویر می كند كه جهان و از همه مهم تر سپهر كژرو (طبیعت) غمگینش كرده اند و او در مبارزه ای مدام بین فردیتش با كثرت طبیعت به سر می برد. دستگاه فكری او عمق تاریخ را نشانه گرفته و وادارش می سازد تا لحظات سیرش در آفاق را به صورتی اغراق شده بسازد تا حجم روایت و متن دوچندان شده و تاثیر گذاری افزون تری یابد. شاید لقب فرمالیست برای خاقانی چندان مناسب به نظر ناید اما حقیقت این است كه او موضوع را چنان در چنبره ساختار متكثر و چند سویه می كند كه گاه ما نمی توانیم به یك قطعیت شعری در باب اثر دست یابیم. این عمل كاملاً با روح جنون زده و نگاه مصیبت بارش به جهان تطبیق دارد، زیرا او شاهد زوال تاریخ بوده و این كشف او را ناآرام و گاه متناقض نما ارائه می دهد.
همان طور كه گفتم فرجام زمان برای خاقانی مشخص است. زیبایی نیز امری متشتت بوده كه در عین شكوفایی حاوی فرسودگی و مرگ است. برای همین او حتی در اوصاف زیبایی طبیعت نیز غم زوال را پنهان كرده و می كوشد تا زمان و لحظه كوتاهی را در دل متن مومیایی و جاودان كند. او نتوانست آنچنان به سفر برود اما ما می توانیم اندیشه سفر را، مفهوم حركت را به صورتی درونی در اجزای شعرش مشاهده كنیم. حركت جامدات و لغزش زمان ها در وصف طبیعت و تاریخ شاعر امپرسیونیست ها را متمایز می كند. او در تمام اجزای پیرامون جعلی تاریخی می یابد و می كوشد تا این جعل را كه بدان واقعیت می گویند برجسته و نمایان كند. این امر یك دوگانه را می آفریند. تنها واقعیت ملموس در شعر خاقانی فرد او است. اویی كه كمترین فاصله را با متنش داشته و می توان به آن اعتماد كرد، در مقابلش جهان و انسان هایی ایستاده اند كه سیر جنون و مداقه او برنمی تابند و حقیقت های جعلی و سانسور شده را به عنوان واقعیت ها ارائه می دهند، پس او خود را بر آن می دارد تا راوی این رمزگان مكتوم شده و زوال بی رحمانه ای را كه در اجزای جهان درك می كند، روایت كند. حتی اگر این روایت وصفی باشكوه از یك منظره طبیعی باشد، باز هم ته رنگی از شك و بدبینی فرد خاقانی در آن نهفته است.
«گفتی كه كجا رفتند آن تاجوران اینك/ ز ایشان شكم خاك است آبستن جاویدان...» یا در همین قصیده می خوانیم: «مست است زمین زیرا خورده است به جای می/ در كاس سر هرمز خون دل نوشروان/ بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پیدا/ صد پند نرست اكنون در سرش پنهان...» او در این دستگاه فكری بر روال خشن زمان و تاریخ انگشت می گذارد و در عین حال با خشونتی كه در شعرش مستتر است آن را روایت می كند. جالب این است كه خاقانی در بسیاری از قصایدش در حال مونولوگ است. او از خود می پرسد و از خود پاسخ می گیرد و این روند آفریننده جنبه ای وجودی از معنای تنهایی در شعر او است. خاقانی در این دستگاه به هیچ احدی اجازه درفشانی نمی دهد و حافظه او و مثل او كه «شكست های فراوان» فردی و جمعی را به یاد دارند تنها بر او و من او تكیه می كنند. مخاطب او جنبه ای ساختمان فكری اش است كه به دنبال قطعی شدن معنای زوال و فرومایگی روزگار او است. اما نكته ای كه در این میان نباید فراموش شود، زندگی شخصی شاعر و یمن بد او در بسیاری از سال های زندگی اش است. این روزگار تلخ بر ذهن شاعر سایه انداخته و باعث شده او از این دریچه به تاویل و تصویر جهان پیرامون خویش بپردازد. اما چیزی كه او را در میان این همه تیرگی باشكوه جلوه می دهد همان مبارزه و رودررویی ای است كه با جهان انجام می دهد. مردی تنها كه پله های جنون را می پیماید و در عین حال با نبوغش در صناعت و بلاغت شعر هم سفر می كند. منظورم این است كه خاقانی «آگاهانه» به این سبك و سیاق دست می یازد. این آگاهی همانا ریشه در دانشش در باب زمان و تاریخ دارد. پس آگاهی باعث می شود تا عمل شعری و فكری او امری ناخودآگاه و صرفاً ذوقی نباشد. خاقانی شاعری نیست كه بخواهد با تظلم خواهی های رندانه دشمن شادكن جایگاهی حتی كوچك برای خود بیابد. او در مبارزه هنرمندانه اش در تقابل بین من درونی اش با كثرت نخ نما شده روزگارش هزینه فراوانی می پردازد. اما به شاعری بزرگ تبدیل می شود كه نمادی از گونه ای ادبیات اقلیت در تاریخ شعر فارسی است. انزوا و تنهایی او ریشه در همین امر دارد و او نیز غمی را كه در این روند دچارش شده به ساختاری شاعرانه و زیبایی شناخت تبدیل می كند كه در آن مصیبت و فاجعه فردی باید به گوش جهان او برسد: «هر صبح پای صبر به دامن درآورم / پرگار عجز گرد سر و تن درآورم/ از عكس خون قرابه پر می شود فلك/ چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم...» در یك جمله باید گفت كه خاقانی شاعری است كه برخلاف عرف اخلاقی و فكری زمان خود به رویكردی فردگرا در برابر وجود جهان دچار می شود.
ویژگی های ساختاری شعر او آنچنان ویژه است كه باید در جایی دیگر به پاره ای از آنها اشاره كرد و این نگاه تنها مقدمه ای بر بخش كوچكی از اندیشه و تفكر خاقانی شروانی است. البته او در قالب غزل مرد دیگری است كه باید در جای دیگر به غزل او پرداخت. خاقانی در اواخر قرن ششم از جهان می رود و میراث فكری او و شعرش با تمام تنگ نظری های برخی چهره های بعد از او باقی می ماند. به نظر من امكانات فكری خاقانی آنچنان است كه باید به او رجوعی دوباره كرد و به آن پرداخت. مرد مجنون تنها در سال های عمر خود سرشت زندگی انسان زوال پذیر را در هیئتی ساختار گرایانه و تصویر گرا نقش زد و شعر او نمونه درخشانی از شعر فارسی در تمام ادوار پیشین به حساب می آید. شعری تلخ كه در میان آن شاعری تندخوی ایستاده و چشم در چشم جهان دارد: «دانم از اهل سخن هر كه این فصاحت بشنود/ هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی منتها/ گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم/ خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا» و صد البته كه خاقانی توانست این ادعا را اثبات كند.
مهدی یزدانی خرم
yazdani@sharghnewspaper.com


منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

نقش پر «او»: به انگیزه روز بزرگداشت عطار نیشابوری

نقش پر «او»: به انگیزه روز بزرگداشت عطار نیشابوری
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در کنار سنایی غزنوی و مولوی بلخی، از استوانه‌های رفیع عرفان و ادب فارسی به‌شمار می‌رود.
آن‌گونه که مولوی در بیتی می‌گوید:
عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
در تاریخ آمده است که عطار که از قضا شغل عطاری داشت، از پس یک تحول و دگردیسی روحی، دل در سلک حق می‌بندد و باقی‌مانده عمرش را به مدارج عرفانی می‌سپرد، به‌نحوی که این وضعیت او را به عالم شعر و شاعری می‌کشاند و الحق زیباترین لطایف و رموز عرفانی را به قالب‌های گوناگون شعری (بیشتر غزل و مثنوی) درآورده است.
در این میان، عطار از قالب مثنوی که قابلیت داستان‌سرایی و روایت‌گویی بیشتری در مقایسه با دیگر قالب‌های شعری دارد، برای بیان آرای عرفانی خود استفاده کرده است.
به همین دلیل مثنوی‌های اسرارنامه، الهی‌نامه، مصیبت‌نامه، خسرونامه و منطق‌الطیر وی از حکایت‌ها و روایت‌های رمزی عرفانی آکنده است. بی‌تردید، درمیان این آثار متنوع، منطق‌الطیر عطار از جذابیت بیشتری برخوردار است.
این کتاب که شرح مراحل سیر و سلوک عرفانی و اتصال به حضرت دوست است، از زیباترین شاهکارهای ادبیات عرفانی فارسی است. مطلب حاضر، نگاهی تحلیلی به این مثنوی دارد.
داستان‌های رمزی جایگاه ویژه‌ای در ادبیات جهانی دارد. از اسطوره‌های یونانی، آتنی و مصری تا حکایات چین و هند مملو از این داستان‌های رمزی است. در ادبیات فارسی پیش و پس از اسلام نیز حکما و شعرای زیادی اسرار و مفاهیم بلند و اندیشه‌های متعالی خویش را در قالب رمز و داستان بیان کرده‌اند. سلامان و ابسال - به روایت بوعلی، سهروردی و جامی -لغت موران، عقل سرخ، صفیرسیمرغ، آواز پر جبرائیل و قصه الغربه الغربیه سهروردی و...از این دست است.
یکی از مهم‌ترین داستان‌های رمزی، منطق الطیر عطار نیشابوری است که دارای۴۶۹۶ بیت۱ است. این کتاب در حیطه ادبیات عرفانی و تعلیمی زبان فارسی است و از یک سو ریشه در رساله‌الطیر ابن سینا و غزالی دارد و از دیگرسو الگوی مناسبی برای بزرگانی چون مولوی و جامی است.
عطار در این کتاب پس از بیان مطلب، حکایاتی جذاب در جهت تفهیم مطلب بیان می‌کند؛ حکایاتی که اگر چه بعضی از آنها در افواه مردم بوده یا در کتب گذشتگان مکتوب است اما به وسیله عطار بازآفرینی شده و با حذف یا اضافه‌ای مختصر در مسیر انتقال مفهوم قرار می‌گیرد. نام کتاب نیز متأثر از اندیشه‌های عرفانی۲ و برگرفته از آیه شریفه ۱۶ سوره مبارکه نمل است.۳
عطار چنین روایت کند که: پرندگان که در بین خود پادشاهی ندارند، جهت یافتن پادشاه مرغان (سیمرغ) - به‌دنبال راهنما می‌گردند. هرپرنده‌ای که خود را شایسته رهبری می‌داند پا به میدان می‌گذارد اما در معرفی خود نکاتی را می‌گوید که با پاسخ هدهد ،پرندگان دیگر پی به حقیقت او می‌برند و برجای می‌نشیند:
بلبل شیدا در‌آمد مست مست / وز کمال عشق نه نیست و نه هست
شد ز اسرار معانی نعره زن / کرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق / جمله شب می‌کنم تکرار عشق
من چنان در عشق گل مستغرقم / کز وجود خویش محو مطلقم...
و هدهد چنین پاسخ می‌دهد:
هدهدش گفت ‌ای به‌صورت مانده باز / پیش از این در عشق رعنایی مناز
عشق روی گل بسی خارت نهاد / کارگر شد بر تو و کارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال / حسن او در هفته‌ای گیرد زوال
در‌گذر از گل که گل هر نو‌بهار / بر تو می‌خندد نه در تو شرم دار
و به همین ترتیب بلبل مغرور، طاووس خود‌بین، بط کم‌ظرفیت، کبک سرمست و سرکش، همای غرق در غرور و مشغول در امور دانی، باز ظاهر‌پرست و لاف زن، بوتیمار مدعی، بوف زرپرست و دنیا‌طلب و صعوه (گنجشک)۴ سالوس‌صفت یک به یک خود را عرضه می‌کنند و پاسخ دقیق و راه‌گشای هدهد را می‌شنوند و پی به ضعف خود می‌برند:
جمله مرغان چو بشنیدند حال / سربه‌سر کردند از هدهد سؤال
کای سبق برده ز ما در رهبری / ختم کرده بهتــری و مهتـــری
ما همه مشتی ضعیف و ناتوان / بی ‌پر و بی بال و نه تن در توان
کی رسیم آخر به سیـمرغ رفیـع / گر رسد از ما کسی باشد بدیع
نسبت ما چیست با او بـــاز گوی / زانکه نتوان شد به عمیا رازجوی...
و در آخر پس از گفت‌وگوی مرغان و پاسخ هدهد، پرندگان به رهبری هدهد پا به میدان می‌گذارند و پس از طی هفت وادی صعب‌ طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فناکه با ریزش فراوان پرندگان همراه است، تعداد قلیلی(سی مرغ)با حالی زار و رنجور از مسیری که پیموده‌اند به بارگاه سیمرغ راه می‌یابند و بقای خود را در فنای در ذات او می‌یابند.
● نکات رمزی داستان
هر قسمت از این داستان - که سرشار از استعاره و مجاز و رمز و لطافت است - شرح حال سالکانی است که برای رسیدن به کمال درصدد یافتن راهنما و دلیل راه برای عبور از مسیر سخت دنیا و جاذبه‌های آن هستند که در ذیل به‌صورت مختصر نکاتی ارائه می‌شود:
الف) مرغان: درواقع، همان سالکان طریق حق از اصناف گوناگون هستند که در ابتدای راه غرق در حجب و تعینات دنیایی هستند. نگاهی به ابتدای داستان که هرکس مدعی رهبری گروه است، نشان‌دهنده اصناف گوناگون سالکان و رذایلی است که در دل آنها نهفته است. نکته لطیفی که در طلب گروهی پرندگان نهفته است، میل و گرایش فطری بشر به پرستش و موجود مطلق است. عطار در این داستان گرایش‌های فطری بشر - که ریشه در تعالیم ناب قرآنی دارد- را با شیوایی و لطافت تمام و با زبان رمز بیان می‌کند.
ب) هدهد: هادی و راهنمای سالکان است. پیر و مرشدی راه‌پیموده که از سختی و مشکلات راه آگاهی تام دارد. از رفعت حق می‌گوید. بشیر و نذیری است که از کمال، جمال و حسن از یک سو و جلال و جبروت از سوی دیگر خبرها دارد. با سخنانش سالکان را دل می‌برد و نیز خطرات را گوشزد می‌کند:
تو بدان کانگه که سیمرغ از نقاب / آشکارا کرد رخ چون آفتاب
سایه خود کرد بر عالم نثار / گشت چندین مرغ هر دم آشکار...
عطار در ادامه، بحث و حلول و عینیت یافتن خالق و مخلوق را مطرح کرده و آشکارا آن را رد می‌کند:
مرد مستغرق حلولی کی بود / این سخن کار فضولی کی بود
چون بدانستی که خال کیستی / فارغی گر مُردی و گر زیستی
ج)عذرآوردن پرندگان: پرندگان پس از شنیدن حکایاتی ازجمله داستان شورآفرین شیخ سمعان/ صنعان پا به میدان می‌گذارند و باشور و شوق فراوان دست از جان شسته، در طلب معشوق به راه می‌افتند و به فرا‌خور حال و مقام، تلاش و کوشش و نظر حضرت حق...تا جایی سیر می‌کنند اما خطرات راه، سختی‌ها، جاذبه‌های مسیر و اهداف مقدماتی و میانی - که در حکم دلگرمی برای ادامه مسیر است - کم‌همتی و سستی و... بسیاری از آنان را از رسیدن به مقصد اعلی بازمی‌دارد و هر کس با سخنی به ظاهر شرعی و عقلانی همت کوتاه خود را توجیه می‌کند:
دیگری گفـتش گنــه دارم بسی / با گنه چون ره برد آنجـا کسی
چون مگس آلوده باشد بی‌خلاف / کی رسد سیمرغ را در کوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد پر گنه / کی تـواند یافـت قـــرب پـــادشه
پیر و راهنمای سالکان بسیار تلاش می‌کند تا آنها را دستگیری کند و از ناامیدی و سستی بازدارد:
گفت ‌ای غافل مـشو نومید از او / لطف می‌خواه و کرم جاوید از او
گر نبودی مرد تایب را قبول / کی بدی هر شب برای او نزول
گر گنه کردی، در توبه ‌است باز / توبه کن، کین در نخواهد شد فراز
گر به صدق آیی در این ره تو دمی / صـد فتوحت پیش بازآید همـی
عذر‌های دیگری که سالکان می‌آورند انواع رذایلی است که در جانشان رسوب و رسوخ کرده است:
دیگری گفتش که نفسم دشمن است / چون روم ره، چون که هم ره رهزنست
دیگری گفتش که ابلیس از غرور / راه بر من می‌زند وقت حضور
دیگری گفتش که کن زر دوستم / عشق زر چون مغز شد در پوستم...
د)هفت وادی: عطار، سیر سالکان را به هفت وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر و فنا تقسیم می‌کند.وادی اول «طلب» است و تعب و سختی و بلا را در خود دارد و سالک باید با خون دل و ریاضت، از این وادی جان به در برد:
چون فرود آیی به وادی طلب / پیشت ‌آید هر زمانی صد تعب
جد و جهد اینجات باید سال‌ها / زانکه اینجا قلب گردد کارها...
به سلامت جستن سالک از این میدان مشکل، هم می‌تواند نوید‌بخش و راهگشا باشد و هم غرورآور و فریبنده و این توکل و تضرع و علم و شناخت سالک است که در این وادی به کمک او می‌آید. وادی دوم عشق است.
نکته لطیفی که نباید از آن غافل شد، این است که عطار عشق را مبتنی بر طلب و طلب را مبتنی بر شناخت می‌داند؛ زیرا هدهد سالکان را از راه و مقصد آگاه می‌کند. عظمت معشوق شوری در دل‌ها می‌افکند و طلب را می‌جنباند. سپس سلطان عشق نزول اجلال می‌فرماید و سالک شیدا مسیر را با پای دل و با عشق سوزان و اشک روان می‌پیماید.
سپس سالک پای در وادی «معرفت» می‌نهد. تفاوت معرفت در این مرحله با شناخت قبل از عشق این است که شناخت قبل از عشق اجمالی است و کورسویی است که مسافتی نه چندان طولانی را می‌نمایاند اما عشق و سوز مقدمه معرفت و شناخت تفصیلی است.
اشق در وادی معرفت گام برمی‌دارد و عجایب ناگفتنی را شهود می‌کند. رویت بذر معرفت را آبیاری می‌کند و معرفت حضوری در جان سالک ریشه می‌دواند.
از نظر عطار ،سالک در این مرحله با اسما و صفات حق بیشتر آشنا شده و گاه بعضی از این اسما و صفات در وجود سالک به فعلیت می‌رسد و او مظهر بعضی اسمای فعلی حضرت حق می‌شود و اسرار را تا حدودی در‌می‌یابد:
سر ذراتش همه روشن شود/ گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او / خود نبیند ذره‌ای جز دوست او
هرچه بیند روی او بیند مدام / ذره ذره کوی او بیند مدام
در این مرحله است که بعضی خوارق عادات از سالک سر می‌زند. سپس سالک همه عالم را فروغ یک تجلی او دیده و هیمنه حضرت کبریایی را مسلط بر عالم می‌بیند و از همه کس و همه چیز قطع امید می‌کند و قدم در وادی «استغنا» می‌گذارد. اینجاست که خوارق عادت کنار می‌رود و سالک به پختگی می‌رسد و کتمان سِر پیش می‌گیرد:
بعد از این وادی استغنا بود / نه درو دعوی و نه معنی بود
می‌جهد از بی‌نیازی صرصری / می‌زند بر هم به یک دم کشوری
سالک در این مرحله بی‌نیازی حق و نیاز خلق را به‌ حق‌الیقین شهود می‌کند و «توحید» ذاتی و صفاتی و افعالی را درک می‌کند:
بعـد از ایـن وادی توحید آیدت / منزل تفـرید و تجرید آیدت
روی‌ها چون زین بیابان در کنند / جمله سر در یک گریبان برکنند
اینجاست که سالک در تحیر و «حیرت» شیرین‌تر از هزار بیداری، مات و مبهوت می‌ماند. سپس به وادی«فقر و فنا» راهش می‌دهند و دیده جانش به عالی‌ترین مراتب کشف اخفی باز می‌شود و تمام مراتب عالم را رابط و حضرت احدیت را مستقل می‌یابد، فانی در حق شده و باقی به او می‌شود.
هـ )سیمرغ: وجود سیمرغ در ادبیات حماسی و عرفانی و تأملات متفکران ما و نیز ادبیات پیش از اسلام سابقه دارد. در شاهنامه بنا بر قراین، نقش مربی و راهنما یا حضرت جبرائیل – علیه‌السلام - را بازی می‌کند، زال را بزرگ کرده و تربیت می‌کند و در هنگام نیاز به کمک قهرمانان می‌شتابد.
شیخ اشراق نیز در رساله موجز خود صفیر سیمرغ به نحوی سخن می‌گوید که سیمرغ قابل انطباق با انسان کامل است.۵
اما سیمرغ در منطق‌الطیر همان معشوق کل است. آنچه عطار از ویژگی‌های سیمرغ بیان می‌کند وجودی مستقل، مستغنی بالذات و جامع جمیع کمالات است که انطباق بر حضرت حق را به ذهن متبادر می‌کند:
گـر نگشتی نقـش پر او عـیان / این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست / جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن / نیست لایق بیش از این سخن

وبگردی
پاییز بازار ثانویه
پاییز بازار ثانویه - اگر ما نتوانیم تفاوت فاحش قیمت ارز در بازار آزاد و ثانویه را جبران کنیم و نتوانیم به بازار ثانویه عمق کافی ببخشیم عملا بازار ثانویه از دور خارج خواهد شد. قرار بود بازار ثانویه و آزاد یک تفاوت حداقلی داشته باشند. قرار بود نهایتا اختلاف قیمت در این دو بازار ۲۰۰ یا ۳۰۰ تومان باشد نه هفت هزار تومان!
حال فعلی ! یا ناتوانی در تشخیص حال قبلی
حال فعلی ! یا ناتوانی در تشخیص حال قبلی - حمید رسایی عضو جبهه پایداری در صفحه شخصی خود در شبکه توییتر نسبت به اهانت زشت امیر تتلو به امام حسین (ع) و 72 تن از یاران باوفایش واکنش تندی نشان داد.
ویدئو/ وحشت پزشکان از تولد نوزاد تک چشم در اندونزی (۱۶+)
ویدئو/ وحشت پزشکان از تولد نوزاد تک چشم در اندونزی (۱۶+) - پزشکان هنگامی که یک نوزاد دختر اندونزیایی را در یکی از بیمارستان های این کشور به دنیا آوردند بسیار وحشت زده شدند. نوزاد تازه متولد شده با یک چشم بزرگ روی پیشانی اش متولد شد و پس از هفت ساعت درگذشت.
بازنشر نامه استاد به امیر تتلو! / معیار تشخیص حق از باطل گشته ای !
بازنشر نامه استاد به امیر تتلو! / معیار تشخیص حق از باطل گشته ای ! - فردی به نام علی‌اکبر رائفی‌پور كه رسانه‌‌های اصولگرا از او به عنوان «استاد، محقق و پژوهشگر» یاد می‌كنند! در تاریخ 29 اردیبهشت 96 (در كوران انتخابات ریاست‌جمهوری) در نامه‌ای سرگشاده به امیرحسین مقصودلو (تتلو) نوشت: «امیر جان بخوان، تو باید بخوانی، عیبی ندارد! سرت را بالا بگیر و خدا را شکر کن که به واسطه تو این همه نفاق را آشکار کرد! دلت محکم باشد پهلوان! تو فقط بخوان، بخوان
جنجال احمد خمینی در VIP عزاداری حسینی
جنجال احمد خمینی در VIP عزاداری حسینی - انتشار عکس‌های نشستن احمد خمینی زیر کولر در بخش وی‌آی‌پی هیات که پوششی شیشه‌ای دارد و از سینه‌زنان جداست، پس از توضیح او که گفت آن جایگاه مربوط به «روحانیون درجه یک و دو قم» است و «اون بالا معممین میشینن که لباسشون چون زیاده باعث گرمازدگی نشه»، با واکنش‌های تندتری هم همراه بود.
واکنش جالب رهبری به روبوسی کیارستمی با داور خانم جشنواره کن!
واکنش جالب رهبری به روبوسی کیارستمی با داور خانم جشنواره کن! - واکنش جالب مقام معظم رهبری به روبوسی کیارستمی با خانم داور جشنواره کن از زبان عزت الله ضرغامی
لحظه هولناک در چاه انداختن دختر بچه توسط پسرعمویش
لحظه هولناک در چاه انداختن دختر بچه توسط پسرعمویش - این فیلم که توسط دوربین های امنیتی گرفته شده لحظه به چاه انداختن دختر 5 ساله ای در اصفهان توسط پسر بچه ای کوچک را به تصویر کشیده است.
آشنایی با لامبورگینی! کاملا ایرانی
آشنایی با لامبورگینی! کاملا ایرانی - جوان خوش ذوق ایرانی لامبورگینی! تماما ایرانی را طراحی و تولید کرده است.
سلطان سکه
سلطان سکه - اولین جلسه دادگاه "وحید مظلومین" معروف به سلطان سکه به همراه ۱۴ نفر از همدستانش امروز در شعبه دو دادگاه ویژه مفاسد اقتصادی به ریاست قاضی زرگر و به صورت علنی برگزار شد.
ریحانه یا لیلا؟! / حاشیه سازی ریحانه پارسا بازیگر سریال پدر
ریحانه یا لیلا؟! / حاشیه سازی ریحانه پارسا بازیگر سریال پدر - با وجود اینکه چند روزی است سریال پر حاشیه "پدر" به پایان رسیده است، اما انتشار تصاویر ریحانه پارسا بازیگر نقش اول زن این سریال جنجال تازه‌ای به پا کرده است. این جنجال در حالی ایجاد شده که سازندگان سریال "پدر" به دنبال تولید فصل دوم آن هستند.
لیلای سریال "پدر" مدل شد / عکس‌ها
لیلای سریال "پدر" مدل شد / عکس‌ها - ریحانه پارسا، بازیگر نقش لیلا در سریال "پدر" فعالیت خودش را به عنوان مدل تبلیغاتی آغاز کرد. این بازیگر متولد سال 1377 است.
درگیری بازیکنان ایران و عربستان در مسابقه هندبال
درگیری بازیکنان ایران و عربستان در مسابقه هندبال - در این فیلم درگیری بازیکنان ایران و عربستان در مسابقات هندبال بازی‌های آسیایی جاکارتا را می بینید که این بازی در نهایت منجر به پیروزی ایران و کسب مقام پنجمی کشورمان شد.
فیلم | روایت یک روحانی از هایده و ترانه «علی ای همای رحمت»
فیلم | روایت یک روحانی از هایده و ترانه «علی ای همای رحمت» - فیلم - روایت یک روحانی از هایده و ماجرای خواندن ترانه «علی ای همای رحمت» را در ویدئوی زیر ببینید.