پنج شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ / Thursday, 13 December, 2018

در ستایش جنون آن مرد تنها


در ستایش جنون آن مرد تنها
نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا
در جهان ملك سخن راندن مسلم شد مرا
مریم بكر معالی را منم روح القدس
عالم ذكر معالی را منم فرمانروا...
●●●زمانی در میان اهل ادب و مشتاقان شعر كهن، نام خاقانی با خودپسندی، و عجب، معانی پیچیده و در نهایت غیرقابل وصول درهم تنیده بود. خاقانی از زمان مرگ خود تا به امروز یكی از پرسش های مهم ادبیات ایران بوده كه غور و ژرف نگری در باب شعر و اندیشه اش بزرگانی را به خود مشغول داشته و از سویی دیگر هواخواهان و منتقدان بسیاری نیز داشته است. شعر خاقانی به دلیل استفاده او از پیچیده ترین فرم های روایی و شعری و استعانت از جنبه های منحصر به فرد بلاغی دشوار، مهم و در عین حال باشكوه بوده است. او از این نظر یكی از متفاوت ترین شاعران كهن ایران است كه در برابر حاسدان روزگار خود و روزگار بعد از خود ایستاده و همچنان به عنوان یكی از سئوال برانگیزترین شعرای ما باقی مانده است. من بر سر شرح و بسط شعر او نیستم، زیرا این امر هم از توانایی ام بیرون است و هم در این مقال نگنجد. لیك معتقدم كه می توان در بستر فكری شاعری مانند خاقانی نمونه ای از فردگرایی عقلانی را مشاهده كرد كه دو اصل تاریخ و احوال زندگی او را به این تفكر دچار كرده اند. شعر او بی شك شعر خواص است و همین شعر اگر رمزیابی شده و به درك مخاطبش درآید او را به حیرت واخواهد داشت. مرد مجنون شعر قرن ششم ایران را باید نابغه ای دانست كه در مشی و روشی غیرمتعارف به درك روزگار خود مشغول است. نابغه را از آن جهت آوردند كه خاقانی نسبت به هم عصران خود از دید زیبایی شناسانه و هنرمندانه عمیق تری برخوردار است. اگر چه ما در دوره او شاعر بزرگی چون نظامی گنجوی را هم درك می كنیم، اما خاقانی به دلیل تجربه متفاوتی كه در درك «من» و فرد در شعرش دارد، چهره ای دیگر را به نمایش گذارده است. خاقانی شاعری است كه در احوال او می توان تقابل او و جبری جهانی را با «من راوی» مشاهده كرد. او با جهان خود در ستیز است و همین امر از او چهره مجنونی ارائه می دهد كه به ناحق متهم به دشوارگویی و فضل فروشی شده است. در حالی كه روزگار وی در جهان به قول خودش اینگونه است: «راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب / كو هم نفسی تا نفسی رانم از این باب ... امید وفادارم و هیهات كه امروز / در گوهر آدم بود این گوهر نایاب ...» برای تاملی در مفهوم فرد در جهان خاقانی به دو نكته كلی اشاره می كنم:
۱- سبك شناسان ادبیات ایران بارها اشاره كرده اند كه اعم شاعران از رودكی تا حافظ به تناوب نیازمند این بوده اند كه از سوی دولت های روزگار خود حمایت شوند. بنابراین بسیاری از شاعران ما به خصوص در قرون بین سوم تا هفتم تجربه مدح سرایی و ملازمه و ندامت شاهان و خوانین را از سر گذرانده و گاه نیز به علت ژاژخواهی حاسدان و بدگویی دشمنان دچار غضب شده و از سوی شاهانی كه اغلب آنها مردمانی بی فرهنگ و كم دانش بوده اند، طرد شده اند. روزگار خاقانی در شهر شروان آذربایجان و در دربار حكومت شروان شاهیان رقم می خورد كه تقریباً باید آنها را حكومتی محلی دانست. زیرا نه اقتدار غزنویان را داشتند و نه قدرت و ممالك سلجوقیان را. خاقانی در این روزگار از مادری مسیحی مذهب زاده می شود كه بعد از اسیری به آئین اسلام درآمده و روزگار می گذرانید، پدرش نجاری تهیدست بوده كه خیلی زود از دنیا رفت. تنها فرد بزرگ خاندان خاقانی عموی او بوده كه از قضا خاقانی را به او دلبستگی فراوان بود. پس ما با شاعری روبه رو هستیم كه نه خانواده سرشناسی دارد و نه در منطقه ای می زید كه مركزیت ادب و شعر در آن وجود داشته باشد (و خاقانی همواره برای سفر به خراسان و درك روزگار شاعران بزرگ آنجا بی تابی می كرد) خاقانی در همان دوران نوجوانی و جوانی بر علوم روزگارش تسلط یافت و آنها را، زبان آنها را به صورتی بدیع وارد شعر خود كرد. او در طول زندگی اش مدام دچار مصیبت ها و تندخویی های جهان بود. گویا شوربختی اش از همان دوران در میان شعرای تاریخ ادبیات زبانزد بوده و در این میان تنها مسعود سعد سلمان را می توان با وی مقایسه كرد. بارها مورد غضب قرار می گیرد، توهین می شود، نبوغ شعری اش مورد تمسخر قرار می گیرد. دو فرزندش را در جوانی شان از دست می دهد. شاهد مرگ مفاجای یارانش است. شاگردانش او را هجو می كنند و در پایان دست روزگار گور را در زلزله مهیب شهر تبریز از نظرها پنهان می كند! بنابراین زندگی او مثالی روشن بر مصداق مردی بزرگ در خانه ای خرد است. او این روزگار را با تمام تندی ها درك می كند و سازمان و ساختمان های شعری می آفریند كه هم از نظر بلاغی و زیبایی شناسی و هم از نظر اندیشه منحصر به فرد است. شاید بتوان گفت كه او یكی از معدود شاعران ما است كه آنچنان ریشه های عرفانی مكتبی در اندیشه اش وجود ندارد، اما لقب حكیم را بر نامش مشاهده می كنیم. او از این نظر با فردوسی قابل قیاس است. روزگار او را باید برزخ تاریخ ایران دانست، جنگ ها و آشوب های اجتماعی از یك سو و افول روزگار شاعران خراسان از سوی دیگر وی را در موقعیتی قرار داده كه احساس انزوای فردی بسیار آزارش می دهد. خاقانی برای اثبات خود به جهان پیرامون و ارضای من درونی اش خود را در برابر تاریخ و طبیعت قرار می دهد. علم و شناخت وی از علوم آن دوران وی را بر آن می دارد تا با استفاده از خرد اكتسابی به نوعی نابخردی شاعرانه و خویش خواهانه برسد كه در نهایت حیرت آور است. در این راه فرم و ساختار به عنوان ابزاری اصلی مورد توجه شاعر قرار می گیرد: «من ز من چو سایه و آیات من گرد زمین / آفتاب آسا رود منزل به منزل جابه جا ...» مانیفست این روند فكری را باید در قصیده مشهور وی در باب نكوهش حاسدان مشاهده كرد. او هم در این قصیده خاص و هم در بسیاری دیگر از قصایدش می كوشد تا از خود چهره ای متمایز با شاعران و خواص روزگارش ارائه دهد. او اثبات خود و تلفیق سازمان و ساختمان شعری و فكری اش را در یك روند منازعه جویانه و هماوردخواه به تصویر كشیده و حتی در آثار اندوهناكش نیز دمی از ستایش قدرت و فضلش فرو نمی نشیند. خاقانی خود را حماسه ای می داند كه در روزگاری نامناسب به وجود آمده است و برای همین به بازخوانی احوال انسان و در نهایت احوال خود می پردازد، اما این نگاه در جایی خاص و دگرگون می شود كه او از فرم های تصویری پیچیده و دشوار برای بیان این موضوع ها استفاده می كند. او را متهم می كنند كه تنها برای ارضای خودپسندی اش چنین طرحی را ارائه كرده، در حالی كه او خواسته و یا ناخواسته از نخستین شعرای ما است كه به امر «فرد» در هنر دست یافته است. خاقانی بی شك یك فردگرای تمام عیار است كه اصول خویش را بدون محافظه كاری رایجی كه مرسوم بوده، اشاعه داده و حتی برای خود تقدس نیز قائل می شود. بنابراین «جنون» كه در اینجا به معنای مقابله فردی و ذهنی با جهانی است كه شاعر را در چنبره خود گرفته، خلق شده و مبنای زیبایی شناسانه پیدا می كند: «چون كوه خسته سینه كنندم به جرم آنك / فرزند آفتاب به معدن درآورم» او غمگین است و این غم را ناشی از دانش و حكمتی می داند كه در سیر تفكرش به آن دست یافته، بنابراین شعر او اصلاً در خلأ و یا فضایی وهمی حركت نمی كند، بلكه دقیقاً می توان نوعی نگاه روزمره و در عین حال اجتماعی را در آن دید كه شاعر را دچار حزن و خستگی كرده است. خاقانی از سویی دیگر نگاهی را ترویج می دهد كه بعدها در غرب به عنوان «ادبیات اقلیت» مرسوم و مشهور شد. در این جایگاه او خود را در برابر اجتماع و روزگاری می بیند كه دست تطاول به او گشاده و در سعایت اش كم نگذارند. بدین روی او نیز متن روایی و شعری خود را به شكلی طراحی می كند كه این اقلیت به صورت عینی در آن دیده شود. او در شعرش مدام در حال یادآوری «من شاعر» است و در این راه حتی در مدح های خود نیز اندكی از این تفكر دور نشده و از خود پرتره ای پویا در برابر جهانی جامد و از نفس افتاده ارائه می دهد. این اندیشه تا بدان جا پیش می رود كه خاقانی در ارائه تصویر خود از جهان به اغراقی باشكوه دست می یابد كه در آن وضعیت فردی بر واقعیت های عینی و موجود غلبه دارد. مثال مشهور در این امر قصاید او است كه در نوع خود از نظر خلق تصاویر بكر بی نظیر است. او فاجعه را در زندگی انسان ایرانی به خوبی درك كرده بود و به همین دلیل در پاره ای مواقع به سیاه نمایی از جهان غدار پیرامون مشغول شده و خود را نماینده محزون این جریان معرفی می كرد. خاقانی شروانی در این مقام به هیئت روح جمعی یك جامعه ناهمگون و تحت ستم ظاهر شده و بدون اینكه اعتقاد و یا نشانی از یك مصلح اجتماعی نشان دهد و بخواهد با تمثیل های اخلاقی مردمان را نصیحت گو باشد، به عنوان مردی تحت ستم روزگار خود را بر جهان برتری می بخشد. این روند كه كاملاً مشی و منشی درون متنی دارد را می توان به عنوان پدیده ای خارج از عرف شعر فارسی دانست. زیرا شاعران آن دوره هماره و محافظه كارانه به دنبال یافتن جایگاهی اخلاقی در دل جامعه بودند.خاقانی بی باك است، شجاع و روند جنونش در شعر او را به نوعی خودخواهی ستایش انگیز در شعر می كشاند كه در آن او مركز جهان و سایرین اقمار و حواشی او هستند. مخاطب وی در شعر خود او است. او حتی در پاره ای آثارش چهره ای شیزوفرنیك ارائه می دهد. اینكه او را ملامت می كنند، چون می خواهد به سبك خاقانی شعر گوید! این حركت را باید در راستای همان فردگرایی ناگزیر این مرد دانست كه نمی تواند واقعیت را به شكلی صرفاً محافظه كارانه به تصویر درآورد. آزادی ای كه وی از آن دم می زند، نوعی آزادی شخصی است كه به هر دلیلی از وی سلب شده و او با شعر خود و خلق معانی پیچیده تا حدودی به آن دست می یابد. خاقانی حتی در مرثیه ها و یا در اشعاری كه از احوال ناخوشش می گوید، از شكوه وجود خود و فر من راوی اش دور نشده و به ناگاه از جای برمی خیزد و باز در برابر سیل حوادث و هجوم منتقدان می ایستد. بنابراین «من» در شعر خاقانی بدون شكست دو وجه دارد كه وجه و شمایل فردی اش بر معانی دیگر غلبه كرده است. او در قصاید بی نظیرش كه در باب كعبه و خانه خدا سروده نیز نگاهی باشكوه دارد و وجود خود را در برابر وجود آن امر مقدس قرار داده و خاكساری می كند. در واقع باید گفت كه خاقانی در تمام اشعارش كه در فرم ها و قوالب گوناگون سروده شده از انسان بودن صرف نظر نمی كند: «مالك الملك سخن خاقانی ام كز گنج نطق / دخل صد خاقان بود یك نكته غرای من» و یا «نافه مشكم كه گر بندم كنی در صد حصار / سوی جان پرواز جوید طیب جان افزای من» پس ما با شاعری روبه رو هستیم كه تلخی و مصیبت را به عنوان بستر برخی از شعرهای خود آفریده و سپس خود را در میان این بیداد و معضلات برجسته می كند. شاید در پاره ای از قصاید او مشی صوفیانه وجود داشته باشد، اما بدون شك خاقانی شاعری صوفی مسلك نیست و تاریخ نگری و فردگرایی خاكی اش اصل اول شعر و اندیشه او است. او با توسل به زیبایی و امر زیبای شعر غرورش را ارضا كرده و آدمیان را در عجب باقی می گذارد. جنون او در این سیر روایتی از نابخردانگی نگاهش به جهان است. او اصول جدیدی برای نگاه به واقعیت خلق می كند كه نمونه بارز آن در بیان سفرهایش به كعبه مرثیه تكان دهنده ای است كه در سوگ پسر جوانمرگش سروده است.
۲- خاقانی اما در كنار این فردگرایی خاص و كم نظیر از جایگاهش به عنوان یك اقلیت فكری و ادبی در نگاه به تاریخ استفاده می كند. بی شك قصیده زیبای «عبور از مدائن و دیدن طاق كسری» از این دست است. او به طور كلی در قصایدی كه به عنوان شاهد و ناظر در برابر جهان و طبیعت قرار می گیرد، نگاهی دیگر را ارائه می دهد كه در آن فانتزی های فرمالیستی جای خود را به نگاهی امپرسیونیستی می دهند. تصویر كنید شاعر را كه در آستانه ویرانه های امپراتوری ساسانی ایستاده و غم زمان را احساس می كند. در این مرحله اشیا و جزئیات او را به خلسه و یا تداعی های شاعرانه فرو برده و او به ناگاه تاریخ را می سازد. تاریخی كه ما از فرجام آن آگاهیم و حال دچار وصف و دگردیسی صورت آن در این قصیده و برخی قصاید دیگر خاقانی هستیم. در این محور خاقانی مردی آرام است، سكوت كرده و اجازه می دهد تا متن شكل روایی تری به خود گرفته و در عین حال آهنگ تلخش را نیز تكرار كند. شاعری چون خاقانی در این مرحله نوستالژی ها و یا غم های فردی اش را به شكل یك هویت و سرنوشت جبری تاریخی درآورده و بر ویرانه های زمان اشك می ریزد. استفاده از صناعت های فوق العاده شعری و خلق تشبیه های بدیع و نو شكوه مرثیه های او را دوچندان می كند. او مرگ پسر را برنمی تابد و در عین حال می كوشد تا به این فاجعه شخصی و عادی رنگی عمومی ببخشد. در واقع خاقانی شاعری است كه توقع دارد تا اتفاق ها و مسائل شخصی وجودش به شكل هیئتی اجتماعی و عمومی درآمده و او را دربرگیرد. آغاز قصیده ستایش انگیز ترنم المصائب كه در وصف مرگ فرزندش است این نكته را آشكار می كند: «صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید/ ژاله صبحدم از نرگس تر بگشایید/ دانه دانه گهر اشك ببارید چنانك/ گره رشته تسبیح ز سر بگشایید...» او در این اوضاع خود را مرد تنهایی تصویر می كند كه جهان و از همه مهم تر سپهر كژرو (طبیعت) غمگینش كرده اند و او در مبارزه ای مدام بین فردیتش با كثرت طبیعت به سر می برد. دستگاه فكری او عمق تاریخ را نشانه گرفته و وادارش می سازد تا لحظات سیرش در آفاق را به صورتی اغراق شده بسازد تا حجم روایت و متن دوچندان شده و تاثیر گذاری افزون تری یابد. شاید لقب فرمالیست برای خاقانی چندان مناسب به نظر ناید اما حقیقت این است كه او موضوع را چنان در چنبره ساختار متكثر و چند سویه می كند كه گاه ما نمی توانیم به یك قطعیت شعری در باب اثر دست یابیم. این عمل كاملاً با روح جنون زده و نگاه مصیبت بارش به جهان تطبیق دارد، زیرا او شاهد زوال تاریخ بوده و این كشف او را ناآرام و گاه متناقض نما ارائه می دهد.
همان طور كه گفتم فرجام زمان برای خاقانی مشخص است. زیبایی نیز امری متشتت بوده كه در عین شكوفایی حاوی فرسودگی و مرگ است. برای همین او حتی در اوصاف زیبایی طبیعت نیز غم زوال را پنهان كرده و می كوشد تا زمان و لحظه كوتاهی را در دل متن مومیایی و جاودان كند. او نتوانست آنچنان به سفر برود اما ما می توانیم اندیشه سفر را، مفهوم حركت را به صورتی درونی در اجزای شعرش مشاهده كنیم. حركت جامدات و لغزش زمان ها در وصف طبیعت و تاریخ شاعر امپرسیونیست ها را متمایز می كند. او در تمام اجزای پیرامون جعلی تاریخی می یابد و می كوشد تا این جعل را كه بدان واقعیت می گویند برجسته و نمایان كند. این امر یك دوگانه را می آفریند. تنها واقعیت ملموس در شعر خاقانی فرد او است. اویی كه كمترین فاصله را با متنش داشته و می توان به آن اعتماد كرد، در مقابلش جهان و انسان هایی ایستاده اند كه سیر جنون و مداقه او برنمی تابند و حقیقت های جعلی و سانسور شده را به عنوان واقعیت ها ارائه می دهند، پس او خود را بر آن می دارد تا راوی این رمزگان مكتوم شده و زوال بی رحمانه ای را كه در اجزای جهان درك می كند، روایت كند. حتی اگر این روایت وصفی باشكوه از یك منظره طبیعی باشد، باز هم ته رنگی از شك و بدبینی فرد خاقانی در آن نهفته است.
«گفتی كه كجا رفتند آن تاجوران اینك/ ز ایشان شكم خاك است آبستن جاویدان...» یا در همین قصیده می خوانیم: «مست است زمین زیرا خورده است به جای می/ در كاس سر هرمز خون دل نوشروان/ بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پیدا/ صد پند نرست اكنون در سرش پنهان...» او در این دستگاه فكری بر روال خشن زمان و تاریخ انگشت می گذارد و در عین حال با خشونتی كه در شعرش مستتر است آن را روایت می كند. جالب این است كه خاقانی در بسیاری از قصایدش در حال مونولوگ است. او از خود می پرسد و از خود پاسخ می گیرد و این روند آفریننده جنبه ای وجودی از معنای تنهایی در شعر او است. خاقانی در این دستگاه به هیچ احدی اجازه درفشانی نمی دهد و حافظه او و مثل او كه «شكست های فراوان» فردی و جمعی را به یاد دارند تنها بر او و من او تكیه می كنند. مخاطب او جنبه ای ساختمان فكری اش است كه به دنبال قطعی شدن معنای زوال و فرومایگی روزگار او است. اما نكته ای كه در این میان نباید فراموش شود، زندگی شخصی شاعر و یمن بد او در بسیاری از سال های زندگی اش است. این روزگار تلخ بر ذهن شاعر سایه انداخته و باعث شده او از این دریچه به تاویل و تصویر جهان پیرامون خویش بپردازد. اما چیزی كه او را در میان این همه تیرگی باشكوه جلوه می دهد همان مبارزه و رودررویی ای است كه با جهان انجام می دهد. مردی تنها كه پله های جنون را می پیماید و در عین حال با نبوغش در صناعت و بلاغت شعر هم سفر می كند. منظورم این است كه خاقانی «آگاهانه» به این سبك و سیاق دست می یازد. این آگاهی همانا ریشه در دانشش در باب زمان و تاریخ دارد. پس آگاهی باعث می شود تا عمل شعری و فكری او امری ناخودآگاه و صرفاً ذوقی نباشد. خاقانی شاعری نیست كه بخواهد با تظلم خواهی های رندانه دشمن شادكن جایگاهی حتی كوچك برای خود بیابد. او در مبارزه هنرمندانه اش در تقابل بین من درونی اش با كثرت نخ نما شده روزگارش هزینه فراوانی می پردازد. اما به شاعری بزرگ تبدیل می شود كه نمادی از گونه ای ادبیات اقلیت در تاریخ شعر فارسی است. انزوا و تنهایی او ریشه در همین امر دارد و او نیز غمی را كه در این روند دچارش شده به ساختاری شاعرانه و زیبایی شناخت تبدیل می كند كه در آن مصیبت و فاجعه فردی باید به گوش جهان او برسد: «هر صبح پای صبر به دامن درآورم / پرگار عجز گرد سر و تن درآورم/ از عكس خون قرابه پر می شود فلك/ چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم...» در یك جمله باید گفت كه خاقانی شاعری است كه برخلاف عرف اخلاقی و فكری زمان خود به رویكردی فردگرا در برابر وجود جهان دچار می شود.
ویژگی های ساختاری شعر او آنچنان ویژه است كه باید در جایی دیگر به پاره ای از آنها اشاره كرد و این نگاه تنها مقدمه ای بر بخش كوچكی از اندیشه و تفكر خاقانی شروانی است. البته او در قالب غزل مرد دیگری است كه باید در جای دیگر به غزل او پرداخت. خاقانی در اواخر قرن ششم از جهان می رود و میراث فكری او و شعرش با تمام تنگ نظری های برخی چهره های بعد از او باقی می ماند. به نظر من امكانات فكری خاقانی آنچنان است كه باید به او رجوعی دوباره كرد و به آن پرداخت. مرد مجنون تنها در سال های عمر خود سرشت زندگی انسان زوال پذیر را در هیئتی ساختار گرایانه و تصویر گرا نقش زد و شعر او نمونه درخشانی از شعر فارسی در تمام ادوار پیشین به حساب می آید. شعری تلخ كه در میان آن شاعری تندخوی ایستاده و چشم در چشم جهان دارد: «دانم از اهل سخن هر كه این فصاحت بشنود/ هم بسوزد مغز و هم سودا پزد بی منتها/ گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم/ خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا» و صد البته كه خاقانی توانست این ادعا را اثبات كند.
مهدی یزدانی خرم
yazdani@sharghnewspaper.com


منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

یک پنجره برای من کافی‌ست...

یک پنجره برای من کافی‌ست...
به مادرم گفتم دیگر تمام شد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم... زمستان به همان اندازه که مهربان است، بی‌رحم هم هست. به همان اندازه که مهربان است تا شاعری به نام فروغ فرخزاد را در سال یک‌هزار و سیصد و سیزده شمسی در یکی از روزهای سرد دی‌ماه به‌دنیا بیاورد، به همان اندازه بی‌رحم است تا در یکی از روزهای سرد بهمن صحنه غمگین یک تصادف را به ۳۲ سالگی فروغ هدیه کند و گورستان ظهیرالدوله آرامگاه غمگین شاعری باشد که کلماتش در سال‌های کوتاه آن زندگی شاعرانه، ابدیتی از شعر را خلق کنند... شاید فروغ وقتی ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد، نمی‌دانست همان هفته صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا می‌شوند که چندی بعد به اوج شهرت می‌رسد و آثارش هواخواهان بسیار می‌یابد؛ در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌پروایی و دریدن پرده ریاکاران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد، حافظ دیگری خواهیم داشت». فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی نبوغ خود را در کلمات به رخ کشید و در دفترهای «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغار فصل سرد» این حیرت را چون هدیه‌ای ابدی به مخاطبان قرن‌های پس از خود هدیه کرد... فصل اول: اسیر فروغ در سال ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور، نویسنده ایرانی ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر شد. نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور نه‌تنها به خاطر این‌که از طرف فروغ نوشته شده‌اند، خواندنی است، بلکه گویای شرایط جامعه آن روز ایران است و فکر می‌کنم بعدها شاید فروغ به چنین روزهایی می‌اندیشید وقتی می‌گفت: «من از آدم‌هایی نبودم که وقتی می‌دیدم سر یک نفر به سنگ می‌خورد و می‌شکند، دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نمی‌شکست، معنی سنگ را نمی‌فهمیدم...» فصل دوم: دیوار پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخزاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ اروپا آشنا شود. با آن‌که زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تئاتر و موزه می‌رفت و در این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا و آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم آورد اما هنوز خاطره تلخ ازدواج پیشین خود را از یاد نبرده بود و با دلسردی روزهایش را می‌گذراند. حتماً همین‌جاست که فروغ می‌گوید: «من تنبل هستم، خیلی تنبل هستم. همیشه از جنبه‌های مثبت وجود خودم فرار می‌کنم و خودم را می‌سپارم به دست جنبه‌های منفی آن. به هر حال این حالت‌ها نمی‌توانند در شعر آدم بی‌تاثیر باشند. شب که می‌خواهم بخوابم، از خودم می‌پرسم امروز چه کردی؟ می‌خواهم بگویم عیب کار من در این است که می‌توانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریع‌تر رشد کند اما من احمق به عوض این‌که کمکش کرده باشم، جلویش را گرفته‌ام؛ با تنبلی و هرز رفتن، با شانه بالا انداختن و نومیدی‌های خیلی فیلسوفانه و دلسردی‌هایی که حاصل تنگ‌فکری و توقعات احمقانه داشتن از زندگی است». فصل سوم: عصیان زمان گذشت و فروغ باید فروغ می‌شد؛ فروغی که جرقه‌های نبوغش تنها نشانه‌های نخستین یک تولد بود. ابراهیم گلستان در ادبیات ایران نام آشنایی است و شاید همین نام است که باید آتش این جرقه را شعله‌ور کند. در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم «خانه سیاه است» را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده، بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم «خانه سیاه است» برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه منتشر کرد که افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. اما فروغ در جست‌وجوی افتخارات رسمی‌ نبود و خود در مصاحبه‌ای درباره این جایزه گفت: «این جایزه برایم بی‌تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم، از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است...». آشنایی با ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. او در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه‌کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند و لابد برای همین روزهاست کلماتی را که بعدها در این سطرها کنار هم می‌چیندشان: «من به دنیای اطرافم، به اشیای اطرافم و آدم‌های اطرافم و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم، آن را کشف کردم و وقتی خواستم بگویمش، دیدم کلمه لازم دارم، کلمه‌های تازه که مربوط به همان دنیا می‌شود. اگر می‌ترسیدم می‌مردم. اما نترسیدم... من دنبال چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم، هر کلمه‌ای روحیه خاص خودش را دارد، همین‌طور اشیا. به من چه که تا به حال شاعر فارسی‌زبانی مثلاً کلمه انفجار را در شعرش نیاورده است، من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه می‌کنم، می‌بینم چیزی دارد منفجر می‌شود. من وقتی شعر می‌گویم، دیگر به خودم که نمی‌توانم خیانت بکنم». فروغ پس از این دوره مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت. فصل چهارم: تولدی دیگر و او سرود: «دست‌هایم را در باغچه خواهم کاشت/ می‌دانم سبز خواهد شد/ می‌دانم/می‌دانم...» و این نهال سبز شد، این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت؛ در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی‌ سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. «تولدی دیگر» حادثه‌ای فراموش‌نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز درباره این کتاب می‌گوید: «من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره این اعتقاد هم خیلی کوتاه است، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده‌لوحانه می‌آید. من از کتاب «تولدی دیگر» ماه‌ها است که جدا شده‌ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر تولدی دیگر می‌شود شروع کرد». فروغ باید متولد می‌شد تا تولدی دیگر را بیافریند، باید می‌آمد تا آن کلمات بی‌نظیر را خلق کند. باید به دنیا می‌آمد تا یکی باشد که این حرف‌ها را از دهانش بشنویم: «من نمی‌توانم وقتی می‌خواهم از کوچه‌ای حرف بزنم که پر از بوی ادرار است، لیست عطرها را جلویم بگذارم و معطرترینشان را برای توصیف این بو انتخاب کنم. این حقه‌بازی است. حقه‌ایست که اول آدم به خود می‌زند، بعد هم به دیگران. آدم باید به یک حدی از شناسایی لااقل در کارش برسد. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی‌ها را می‌شناسم که رفتار روزانه‌شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد؛ یعنی فقط وقتی شعر می‌گویند، شاعر هستند. بعد تمام می‌شود، دومرتبه می‌شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ‌فکر بدبخت حسود حقیر...». او بعدترها می‌گوید: «وقتی به کتاب تولدی دیگر نگاه می‌کنم، متاسف می‌شوم. حاصل چهار سال زندگی خیلی کم است. من ترازو به دست نگرفته‌ام و شعرهایم را وزن نمی‌کنم اما از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم». فصل آخر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد... «ایمان بیاوریم/ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/ ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل/ به داس‌های واژگون‌شده بیکار/ و دانه‌های زندانی/ نگاه کن که چه برفی می‌بارد...» و باید ایمان آورد به کلماتی که برای نخستین‌بار جهانی را می‌سازند. باید ایمان آورد به آنچه که به لفظ در می‌آید و به آهنگ ادا می‌شود و سرانجام آرامت می‌کند... فروغ تنها شاعر نبود. نمایشنامه «ژان مقدس» از «برنارد شاو» و سیاحتنامه «هنری میلر» در یونان به اسم «ستون سنگی ماروسی» را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده است. ترجمه «ژان مقدس» که شرح زندگی ژاندارک است، به این منظور بود که در این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش در آن نقش ژاندارک را بازی کند. در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده اشعار او چاپ شد. در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یک فیلم نیم‌ساعته از زندگی فروغ به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود را تهیه کرد. در همان سال «برناردو برتولوچی» کارگردان شهره موج نو ایتالیا به تهران آمد و یک‌ربع ساعت از زندگی فروغ فیلم ساخت. در سال ۱۳۴۵ فروغ یک‌بار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم «مولف» در شهر «پذارو» شرکت کرد. در همین سال کشور سوئد به او پیشنهاد ساخت فیلم را داد و از چهار کشور آلمان، سوئد، انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند... فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و به او احترام می‌گذاشت. فروغ شاید دیگر به نبوغش در کلمات ایمان آورده بود وقتی می‌گفت: «کسی که کار هنری می‌کند، باید اول خودش را بسازد و کامل کند، بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت‌ها، فکرها و حس‌هایش عمومیت بخشد» و نوشت: «ای دوست، ای برادر، ای همخون، وقتی به ماه رسیدی، تاریخ قتل‌عام گل‌ها را بنویس» و سرانجام سرمای بی‌رحم زمستان در بیست‌وچهارم بهمن‌ماه ۱۳۴۲، در جاده دروس- قلهک تهران از راه رسید اما فروغ خیلی پیشتر از اینها، شعر خود را برای مرگ سروده بود: «به مادرم گفتم دیگر تمام شد/ گفتم: همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد/ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...». «و خاک، خاک پذیرنده، اشارتی‌ست به آرامش

وبگردی
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان! - «شباهت عجیب علی الهام استاد هوا فضا در دانشگاهی در آلمان به غلامحسین الهام معاون رئیس جمهور سابق!
شبهای داغ مدیترانه !
شبهای داغ مدیترانه ! - «حسن کردمیهن» متهم آمریت حمله به سفارت عربستان به تازگی در کرج، مرکز استان البرز، رستوران راه انداخته است.
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر - سید احمد خمینی، نتیجه امام خمینی که چند هفته پیش با ازدواجش خبرساز شده بود، بار دیگر با انتشار عکسی از او و همسرش در حین سوارکاری حساسیت نسبت به خود را برانگیخته است و باعث تحریک مخاطبان و کاربران در فضای مجازی شده است.
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی!
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی! - دو نفر از کسانی که همراه رئیس جمهور در سمنان حضور داشتند در هنگام سخنرانی روحانی رفتار غیر معمولی از خود نشان میدادند.
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما - ظهارات جنجالی لیلا بوشهری و شقایق دلشاد درباره فساد در سینما: چرا دایرکت میدم فالو نمیکنید؟ ساعت یک شب چرا باید زوایای صورت منو ببینن؟
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی!
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی! - بخشی دیگر از برنامه «من و شما» با حضور مسعود فراستی و برخورد توهین آمیز مجری رسانه ملی را می بینید که در رسانه ها باز نشر نشد.
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر - مریم مومن متولد دهه 70 می باشد و حضورش در بانوی عمارت اولین تجربه بازیگری است و به واسطه این سریال وارد دنیای بازیگری شده است . او در کلاس های تئاتر فعالیت داشته است .
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است !
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است ! - پس از اولین گفت وگوی رسمی میترا استاد (نجفی) و تایید ازدواجش با محمدعلی نجفی، حالا شهردار سابق، در نخستین واکنش به جنجال ها، عکس تازه ای از خود و میترا استاد در اینستاگرامش منتشر کرده است.
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه - گروه تروریستی جیش العدل نخستین تصاویر از حمله به پاسگاه مرزی در میرجاوه ۱۴ مهر امسال را منتشر کرد؛
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».