یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷ / Sunday, 20 January, 2019

برکات ذکر صلوات


برکات ذکر صلوات
رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:
بسیار یاد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر می شود.
با توجه به روایت فوق، داستان زیر را تقدیم می داریم. توصیه می كنیم كه قبل از مطالعه به نكات زیر توجه نمایید:
۱ـ شكی نیست كه اذكار، خواص و فوایدی بسیار دارد. طبق روایات رسیده از معصومین علیهم السلام، ذكر صلوات نیز چنین است. یكی از فواید آن، رهایی از فقر و تنگدستی است. ناگفته پیداست كه: نتیجه بخشیدن آن، شرایطی دارد. یكی از شرایط آن، چگونگی حالت‌های روحی، نفسی و معنوی انسان است. با این بیان، ذكر شخصی به ثمر می رسد كه قبلا زمینه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت دیگر، نباید توقع داشت كه بدون ایجاد زمینه، تكرار اذكار به نتیجه مطلوب برسد.
۲ـ به ثمر رسیدن ذكرها، در سایه تلاش و جدیت انسان است. به عبارت دیگر، به نتیجه رسیدن آنها با تنبلی و تن پروری منافات دارد و نباید از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشید و با تكرار اذكار، به كنجی نشست و به امید این كه خداوند، روزیمان را می رساند، از كار و تلاش دست برداشت.
رسول اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:
بسیار یاد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر می شود.
مرد خواب و خوراكی نداشت. مادام كه سر و وضع زن و بچه هایش به خاطرش میآمد؛ آشفته و غمناك میشد. ظاهر رنجور و گونه‌های ترك برداشته آنها، آزارش میداد. همین طور شكوه‌های بیوقفه همسرش كه خواب و خیالش را ربوده بود.
آن روز، مثل همیشه، در چوبی حیاط را به هم زد. راه كوچه باریك محله را در پیش گرفت. نمی دانست كجا میرود؟ ولی گام هایش بسی بلند و كشیده بود. گاهی به اطرافش چشم می دوخت تا شاید مشكل گشایی بیابد. از چند كوچه باریك و كم عرض گذشت. به چهارراهی نزدیك شد كه معمولا از جمعیت موج می زد. در آن سوی چهار راه، مسجدی قرار داشت. هر چند ظاهرش ساده و كوچك بود؛ اما هیچ وقت از نمازگزاران خالی نبود. گاهی واعظی به منبر میرفت و به پند و اندرز مردم می پرداخت. آن روز نیز واعظی بر فراز منبر، در حال سخنرانی بود. جمعیتی گرد آمده بودند و به سخنان او گوش می كردند. "سعید" نیز خودش را داخل جمعیت زد. روحانی، پیرامون فقر و راه‌های خلاصی از آن سخن می گفت. بیان شیرین و رسایی داشت. چیزی نگذشت كه سعید جذب سخنان او شد. بین خودش و او احساس نزدیكی میكرد. به نظرش رسید كه روحانی، او را میشناسد و حرف‌های دلش را بازگو میكند. ولی این طور نبود؛ سخنان روحانی، حرف دل بسیاری از مردم بود. او در بخشی از سخنانش گفت:
"در فرستادن صلوات، كوتاهی نكنید. زیرا اگر توانگر، صلوات بفرستد؛ مالش بركت مییابد و اگر فقیر صلوات بفرستد، خداوند تعالی از آسمان روزیاش را می فرستد."
این سخن گرچه برای سعید تازگی داشت، ولی به نظرش آسان بود. از خودش پرسید:
پس تا حالا چرا به این راه ساده، فكر نكرده بودم؟!
سخنان روحانی تمام شد، اما فریادهای هماهنگ "صلوات" تمامی نداشت. صلوات‌ها، رسا و پی در پی بود. سعید امیدوار شده بود. او مثل خیلیها، قدم به بیرون گذاشت. راه خانه اش را در پیش گرفت. لب‌هایش می جنبید. لحظه‌ای زمزمه اش قطع نمیشد. مثل این كه صلوات، آن سوی لب‌هایش پنهان شده بود.
سه روز گذشت. هنوز صلوات، ورد زبانش بود. سخنان روحانی از دل و ذهنش بیرون نمی رفت:
"... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند تعالی از آسمان روزیاش را می فرستد."
از خانه بیرون رفت. همچنان چهره ارغوانی و گرسنه بچه‌ها، نگرانش ساخته بود. اتفاقا عبورش به خرابه ای افتاد. مكان ترسناكی بود. گویی در و دیوارهایش با انسان سخن میگفت. سخن از گذشته‌های دور؛ سخن از آنهایی كه آنجا را به یادگار گذاشته بودند. سنگ‌ها و خاك‌های تلنبار شده كف خرابه، راه رفتن را مشكل ساخته بود. اضطراب خفیفی، وجود سعید را فراگرفت. لحظه ای در خودش فرو رفت. سنگی به پایش اصابت كرد. اول لرزید و بعد، كمی احساس درد كرد. چیزی به افتادنش نمانده بود. برگشت، نگاه كرد. چشمش به سنگی افتاد كه در حال غلت خوردن بود؛ و بعد سفال خاكی رنگ، توجه اش را جلب كرد. حس كنجكاویاش بیدار شده بود. گامی به عقب برگشت. از فاصله كمتر، چشم دوخت. بخشی از یك ظرف قدیمی به چشمش افتاد. به آرامی خاك‌ها را كنار زد و بعد كوزه كوچكی از دل خاك، بیرون آورد. ضربان قلبش تند تند می زد. احساس تشنگی میكرد. لب‌های خشكیده‌اش تكان میخورد. خاك‌های سطح كوزه را فوت كرد. قشنگ و زیبا بود. دهانه كوزه با گِل بسته شده بود. گِل‌های دهانه كوزه را بیرون آورد. به آرامی دهانه آن را به سمت پایین قرار داد. صدای شادیآوری در خرابه پیچید. صدا از به هم خوردن سكه‌های طلا بود. نور طلایی رنگ سكه، زیر اشعه خورشید، وسوسه انگیز و خیال‌آور مینمود. گیج شده بود. تصمیم گرفتن، برایش دشوار بود. لحظاتی مات و مبهوت به سكه‌ها نگاه كرد. جلوه فریبنده آنها چشمانش را به بازی گرفته بودند. به فكر فرو رفت. در عالم گذشته‌اش غرق شد. بار دیگر اوضاع نابسامان خانواده‌اش، خاطرش را آشفته كرد. از این كه نتوانسته بود شكم بچه‌هایش را سیر كند، غصه میخورد؛ از این كه در مقابل تقاضاهای آنها چاره‌ای جز سكوت نداشت، زجر میكشید.
به خود آمد. چشمش به سكه‌ها افتاد. لبخندی شیرین، روی لب‌های خشكیده‌اش، گل كرد. سكه‌هایی را كه روی زمین افتاده بود، جمع كرد و داخل كوزه انداخت. كوزه را به سینه‌اش چسباند. در حالی كه صورتش را به آسمان بلند كرده بود؛ لحظه‌ای چشمانش را بست. آنگاه از جایش برخاست. شروع كرد به راه رفتن. چند گامی بیش نرفته بود كه به یاد سخنان آن روحانی افتاد:
"... فقیر اگر صلوات بفرستد، خداوند متعال از آسمان روزیاش را میفرستد."
گام‌هایش سست شد. كم كم از حركت بازماند. نه توان رفتن داشت و نه قدرت برگشتن. سر دو راهی قرار گرفته بود؛ دو راهی كه یك راه آن به فقر دائمی منتهی میشد و راه دیگرش به بهره‌مند شدن از آن گنج خدادادی. اما نه؛ او در آن گیرودار سرنوشت ساز، به خودش نهیب زد:
وعده روزی من، از آسمان است؛ روزی زمینی را نمی خواهم. برگشت. كوزه را سرجایش گذاشت. درست زیر همان سنگی كه به پایش خورده بود. به اطرافش نگاه كرد. سریع از خرابه بیرون شد. ساعتی دیگر، تن خسته و گرسنه اش را روی حصیر كهنه اتاقش، رها كرد و بار دیگر در فكر عمیق فرو رفت.
▪این بار هم كه با دست خالی برگشتی؟!
این، صدای همسرش بود كه رشته افكارش را پاره كرد. در حالی كه لبخندی به لب‌هایش كاشته شده بود؛ همه چیز را برای همسرش تعریف كرد. همسرش كه تحمل شنیدن سخنان او را نداشت، پرسید:
كجاست؟ چرا نیاوردی؟!
▪ نخواستم.
▪ نخواستی؟! چرا؟ مگر حال و روزمان را نمیبینی؟ اگر تو نمیخواهی، گناه ما چیست؟ گناه این بچه‌های معصوم ...؟
▪مطمئنم كه خداوند روزیام را از آسمان می فرستد.
▪ از آسمان؟! آن را كجا گذاشتی؟
▪همان جا، سرجایش؛ زیر همان سنگ وسط خرابه.
در آن لحظه، همسایه اش ـ كه مرد یهودی بود ـ در پشت بام خانه اش به سخنان سعید و همسرش گوش میكرد. بعد از شنیدن سخنان آن دو، سخت به طمع افتاد. فوری خودش را به آن خرابه رساند. سنگی در وسط خرابه، سینه به خاك فرو برده بود. به سنگ نزدیك شد. به آرامی آن را كنار زد. كوزه، برق نگاهش را دزدید. بی صبرانه سنگ را از دل خاك بیرون آورد. تا آن لحظه هزاران فكر و خیال در ذهنش متولد شده، رشد و نمو كرده بود. خیالاتی كه تنها با سكه‌های داخل كوزه به ثمر میرسید. او حق داشت كه به هیچ چیز فكر نكند جز آن كوزه و سكه‌های داخلش. كوزه را برداشت و یك راست خودش را به خانه‌اش رساند. به تندی در كوزه را باز كرد. بیصبرانه به درون آن چشم دوخت. ترسی توام با اضطراب، در تنش دوید. موجودات شبیه مار و عقرب، توجه‌اش را جلب كرد. بیشتر دقت كرد. درست بود؛ عقرب‌های سیاه و زرد رنگ طول و عرض كوزه را میپیمودند. در كوزه را بست. احساس تنفری نسبت به كوزه پیدا كرده بود. به فكر فرو رفت. همان جا، كینه‌ای نسبت به سعید در دلش كاشته شد. در حالی كه از چهره‌اش شرارت میبارید، با خود گفت:
حتما میدانسته كه كوزه پر از مار و عقرب است. وقتی فهمیده كه من در پشت‌بام خانه به حرف‌های او و همسرش گوش میكنم؛ با حرف‌های دروغش، مرا گمراه كرد و گرفتار این مار و عقرب‌های كشنده نمود. جواب دشمنی‌اش را خواهم داد. جوابی كه هرگز فراموش نكند!
سعید نشسته بود. همسرش به قیافه متفكرانه او نگاه میكرد. از این كه شوهرش آن همه سكه طلا را رها كرده بود، عصبانی بود. گاهی با سخنان طنزگونه و نیش دار، عمل او را مورد استهزاء قرار میداد. چگونه میتوانست باور كند كه مردش با آن همه فقر، آن همه سكه طلا را رها كرده است؟! بار دیگر به شوهرش نگاه كرد. او همچنان به سینه دیوار چسبیده بود. زیر لب، چیزی می خواند. زن كه حوصله‌اش تمام شده بود، گفت:
منتظری كه خدا روزیات را از آسمان بفرستد؟ بلند شو برو بیرون، یك كاری كن.
سعید دنبال جمله‌ای میگشت تا پاسخ همسرش را بدهد. هنوز چیزی نگفته بود كه صدای عجیبی در اتاق پیچید. صدا برای سعید آشنا بود. همان صدای جذابی كه در خرابه شنیده بود. به سقف اتاق نگاه كرد. از روزنه كوچك سقف اتاقش، بارانی از سكه میبارید. حالت عجیبی پیدا كرده بود. خوشحالی توام با حیرت، آب دهانش را خشكانده بود. صدایش در اتاق پیچید:
خدایا! شكرت، شكرت. نگاه كن، نگاه كن، خداوند روزیمان را از آسمان فرستاده است.
همسرش كه باورش نمیشد، اول به روزنه سقف اتاق چشم دوخت و سپس با شادمانی به جمع كردن سكه‌ها پرداخت. صدای گفت و گوی سعید و همسرش به گوش همسایه یهودیاش رسید. او به خودش شك كرد. دست نگه داشت. كوزه را بالا كشید. از دهانه كوچك كوزه، نگاهش را گذراند. عقرب‌های باقی مانده، همچنان به یكدیگر تنه میزدند و از سر و كول هم بالا و پایین میرفتند. به سعید و همسرش زهرخندی نثار كرد و بار دیگر كوزه را در دهان روزنه اتاق، وارونه كرد. همزمان صدای سعید بلند شد:
بازهم سكه، سكه. خدایا ... خدایا...!
بر شگفتی مرد یهودی افزوده شده بود. به نظرش رسید كه سعید و همسرش، عقلشان را از دست داده‌اند. برای این كه مطمئن شود، سرش را به روزنه اتاق سعید، نزدیك كرد. و بعد با احتیاط به داخل اتاق نظر انداخت. باورش نمیشد. آنچه ریخته بود، سكه بود. سكه‌هایی كه با رنگ زرد و فریبنده در كف دستان آن دو موج میزدند و جرنگف جرنگ صدا میكردند. با خودش گفت:
حتما من اشتباه كرده بودم!
و ادامه داد:
نه! نه! من اشتباه نكرده بودم؛ هر چه بود، مار و عقرب بود.
از خودش پرسید:
پس چه اتفاقی افتاده است؟
لحظه‌ای به فكر فرو رفت. بعد از چند دقیقه اندیشیدن، به راز قضیه پی برد. دانست كه این، سرّی از اسرار غیبی است. سرّی كه به دست خداوند به ثمر رسیده است. سعید را به پشت بام دعوت كرد. وقتی سعید، خودش را به آن جا رساند، مرد یهودی خودش را روی قدم‌های او انداخت. همان دم صدایش كه با گریه شوق توام بود؛ در فضا پیچید:
"اشهد ان لا اله الا الله؛ اشهد ان محمدا رسول الله."
سعید نیز گیج شده بود. میدانست كه باران سكه از بركات "صلوات" است. ولی نمیدانست كه مسلمان شدن یك نفر یهودی نیز از دیگر بركات آن میباشد. یك بار دیگر به مرد تازه مسلمان نگاه كرد و سكه‌های كف اتاق را در ذهنش تداعی نمود. ناخود آگاه بر زبانش جاری شد:
اللهم صل علی محمد و آل محمد!


منبع : تبیان

مطالب مرتبط

عشق مقدس، کینه مقدس

عشق مقدس، کینه مقدس
اگر «زیارت جامعه» به عنوان «جامع‌ترین و عالمانه‌ترین خطاب شیعه» به ساحت مقدس حضرات معصومین(ع) و مأخذ بی‌نظیری برای دست‌یافتن به درجات عالی از معرفت دربارهٔ ایشان باشد، زیارت عاشورا «مرام‌نامهٔ شیعه بودن» است.
به حقیقت، ادب مسلمانی و «سنت شیعگی» به تمامی در فرازهای رفیع این زیارت جلوه‌گر است. به عبارت دیگر، راز دور شدن از «صراط مستقیم»، جاماندگی از كاروان اهل حق و فروغلتیدن در دریای «شبهه و تردید» را می‌نماید و نتیجهٔ محتوم «افراط و تفریط» و «كاهلی و شتاب» در سیر و سلوك نادرست در عرصهٔ تاریخ را اعلام می‌دارد. «راز نهفته» و حقیقت «عشق و كین مقدس»ی كه چون دو بال گشوده، آدمی را از میان گنداب خودبینی، مرداب فلك‌زدگی و آفات هواجس و رزایل به عالی‌ترین مراتب پاكی و نورانیت برمی‌كشد، صفا می‌بخشد و خالص می‌سازد تا در جمع صالحان و صدیقان شاهد عالی‌ترین جلوات كمالی حضرت خداوندی و واجد بلندترین مراتب معرفت كمال شود. وه كه رهزنان عقل و دین، فرزندان آدمی را در تلاطم «خشم و شهوت» و تمنیات غریزی چنان گرفتار ساختند كه مجال تجربهٔ مراتب «عشق مقدس» و «كینهٔ مقدس» را نیابد. در حالی‌كه جملهٔ صعودكنندگان از «فرش الشیطان» به ساحت پاك «عرش الرحمان» در زمرهٔ اهل معرفت، محل ظهور و تجلی این «عشق و كین» شدند و كاهلان و واماندگان باتلاق شبهه و شهوت، بی‌نصیب از این پركشیدن، چون نردبانی مددرسان خصم در غلبه بر شهر امن دوستی و حلقهٔ محرمان «زیارت عاشورا» ظهور این «عشق و كین مقدس» در هیأت كلمات و عبارات است چنان‌كه، «یاران حسین و كربلائیان» در خود و با خود تمامیت این «عشق و كین» را متجلی ساختند تا دریافته شود:
زیر شمشیر غمش رقص كنان باید رفت
هر كه شد كشتهٔ او نیك سرانجام افتاد
زیارت عاشورا، زیارت حسین(ع) است كه در ظهری داغ ظهور كرد، «مرام‌نامهٔ شیعه بودن» تا این آیت ظهور عینی بیابد كه:
ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله
أمواتاً بل احیاءٌ عند ربّهم یرزقون.۱
تا از آن پس، هر كس در دل هوای شیعه بودن كند و زیارت حسین(ع) را مقصد، از گذرگاه آن بگذرد، متذكرش شود، حسینی شود و در جمع مردانی مرد از قبیلهٔ ایمان بماند كه بنیاد این «زیارت مقدس» را بركشیدند در ظهر داغ و تفتیدهٔ عاشورا. عاشورایی شدن با اعلام صادقانهٔ عشق آغاز شد، نه به خود، كه به حسین(ع):
السّلام علیك یا أباعبدالله.
همهٔ «عشق» با خون در هم آمیخت:
السّلام علیك یا ثارالله و ابن ثاره.
همهٔ «عشق و خون» در ناله و حزن و اندوهی جاودان آمیخته شد:
یا أباعبدالله! لقد عظمت الرّزیّه!
چه دردناك و جان‌گداز است ای حسین، مصیبتی كه بر تو رفت؛
و همهٔ «عشق و خون و حزن» به «تیری پرتابی»، به لعنتی از ژرفای جان كه در عمق سینهٔ بارزترین مصادیق ظلم می‌نشست.
فلعن الله امّهًٔ أسّست أساس الظّلم و الجورعلیكم أهل البیت.
پس لعنت باد بر آنان‌كه اساس ظلم بر شما، پاك‌ترین و برگزیده‌ترین آفریدهٔ خداوند را استوار ساختند.
پس لعنت بر آنان‌كه با خارج ساختن حقّ مسلّم از جایگاه حق خود، بنیاد جور و ناروا را بركشیدند.
از اینجا، از چلهٔ كمان عشق و خون و اندوه، تیر «تبرّی جستن» به پرواز در آمد تا فارق میان ظالم و مظلوم، حق و باطل، و خیمه و خرگاه عاشوراییان و یزیدیان باشد.
برئت إلی الله و الیكم منهم و من أشیاعهم و أتباعهم و أولیائهم.
بیزاری می‌جویم و تمامیت این بیزاری و نفرت را به خدای عرضه می‌كنم و به شما، ای حسین!
بیزاری از همهٔ آنانی كه همراه و تابع و یاری رسان و دوستدار ظلم و جور بر حسین(ع) و خاندان او شدند. بیزاری می‌جویم از امروز تا فردا، تا الی الابد و تمامی هستی خود را مصروف حراست و آبیاری این نهال «بیزاری» می‌كنم. و با بلندترین بانگی كه تا كنون گوشی طاقت شنیدنش را داشته، اعلامش می‌كنم تا جملگی این «تبری و بیزاری» را بشنوند. و بدانند نه در خلوت، نه با نجوا، كه با بلندترین بانگ علیه بارزترین مصادیق از ظلم فریاد برداشته‌ام تا رسم شیعه بودن بماند.
لعن الله آل زیاد و آل مروان و بنی‌امیّه... و جملهٔ آنان كه آشكار و نهان یاری رسانشان شدند.
گستره و ژرفای «بیزاری جستن» عاشوراییان، چونان دعوی كاهلان و لاف سخنشان عاری از جوانمردی نیست. از بلندای معرفت و آگاهی و از قلهٔ تنومندی و ایستادگی جملهٔ خلق عالم را مخاطب خویش می‌سازند تا جای هیچ تردیدی، شكی، لرزش دستی را برای سهل‌گیری و تسامح نماند. تنها واسپس این «تبری جستن» است كه «تمنای مقدس» سر بر می‌آورد.
« تمنایی مقدس» از میانهٔ «عشق مقدس» و «ین مقدس» تا دانسته شود:
آن‌را كه «بی عشق و كین» پا در طریق عاشوراییان می‌گذارد، مجالی برای هیچ «تمنا» نیست.
تا دریافته شود كه «تمنای مقدس» از آن «محرمان راز» و «خلوتیان انس» جای‌گیر در خیمهٔ حسین است، و بس.
فأسئل الله الّذی أكرم مقامك و أكرمنی بك أن‌ یرزقنی طلب ثارك مع إمامٍ منصورٍ من أهل بیت محمّدٍ.
این «عشق و این كین مقدس» مرا مجاز می‌دارد و رخصت می‌دهد تا از ژرفای جان تقاضا كنم، و بخواهم از او كه حسین(ع) را به نیكوترین صورت گرامی داشت. بخواهم تا بودن در جمع «طالبان خون حسین» را روزیم كند.
با آن «امام منصور» از اهل بیت محمد ، علی، فاطمه حسن و حسین(ع).
این تقاضا، حصاری می‌شود تا محرم این حرم در امنیتی تمام بدان تقرب جوید، مستحكم بماند و در مقامی محمود پذیرفتهٔ ساحت مردی شود كه «تمامیت عشق» و «تمامیت تبری جستن» را در ظهری داغ متجلی ساخت. این «عشق» را مقدس می‌شناسم، چه به عالی‌ترین مرتبه محبت در رفیع‌ترین درجات كمال در عرصهٔ هستی می‌انجامد. این «كینه» را مقدس می‌خوانم، چه تمامی اعتبار، دارایی و جان و مال را مبدل به «تیری پرتابی» می‌سازد تا از كمان جان به سوی بارزترین مصداق ظلم پرتاب شود.
بی این تولی جستن آشكار و تبری جستن آشكار و مهیا، هیچ تمنایی برآورده نمی‌شود و هیچ محرمیتی حاصل نمی‌آید. از آن روی كه «صراط مستقیم» كه عین و حقیقت رستگاری و نیك بختی است تنها از میانهٔ این «عشق و كین» می‌گذرد. چه زیباست این كلام حسین(ع) كه در خطبه خویش در منی فرمود:
... امر به معروف و نهی از منكر، دعوت به اسلام است همراه با ردّ مظالم ومخالفت با ظالم ... شما در این راه نه مالی خرج كردید، و نه جانی را برای خدا كه آن‌را آفریده به مخاطره انداختید، و نه برای رضای خدا با عشیره‌ای در افتادید، آیاشما به درگاه خدا بهشت و همنشینی پیامبران و امان ازعذاب او را آرزو دارید؟۲

وبگردی
دوربین مخفی ساختمان لواسان داماد شمخانی و فاطمه حسینی
دوربین مخفی ساختمان لواسان داماد شمخانی و فاطمه حسینی - همه چیز درباره ساخت و ساز فاطمه حسینی، داماد شمخانی و داماد صفدرحسینی | سر کشیدن دوربین مخفی شهرداد به ساختمان های آقازاده ها در لواسان! | پخش اختصاصی از صفحه آپارات آوانت
ماجرای دختربازی اسلامی از زبان رحیم پورازغدی
ماجرای دختربازی اسلامی از زبان رحیم پورازغدی - رحیم پورازغدی در مراسمی که با موضوع فجای مجازی بود،گفت: دختر خانم چادری یک عکس آنچنانی از خودش گذاشته و نوشته زن نباید قربانی نگاه شهوت مردانه بشه، بعد پسره زیر پستش نوشته"ما رایت الا جمیلا"
ما به نمایندگی از امام زمان (عج) و به نمایندگی از خدا در امور مردم دخالت می کنیم.
ما به نمایندگی از امام زمان (عج) و به نمایندگی از خدا در امور مردم دخالت می کنیم. - رئیس کل دادگستری خراسان رضوی: ما در نظام جمهوری اسلامی به نمایندگی از امام زمان (عج) و به نمایندگی از خدا در امور مردم دخالت می کنیم. اگر فردی در زمان طاغوت در زندان بود، حبسش از مجازات اخروی او کم نمی کرد اما امروز اگر این تحمل کیفر یا قصاص و شلاق و دیگر احکام توسط حکام اسلامی و شرعی انجام می شوند یکی از آثار اخروی آن برای محکومان این است که این مجازات در آخرت از آنها برداشته می شود
جزئیاتی از منشا بوی بد تهران / فیلم
جزئیاتی از منشا بوی بد تهران / فیلم - بعد از فروکش کردن گازها، به حفاری ادامه دادیم و به یک مخزن بزرگ و استثنایی رسیدیم که بسیار عظیم تر از آنی بود که تصور می کردیم برای جایی مثل پلاسکو ساخته شود. برآورد ما از ابعاد این انبار فاضلاب این است که بین 400 الی 500 متر مکعب وسعت دارد و گازهای محبوس شده در این انبار در چندین دهه برای انتشار بوی بد در محدوده بزرگی از تهران کفایت می کند.
کلیپ جنجالی مهدی یراحی در باره جنگ / پاره سنگ
کلیپ جنجالی مهدی یراحی در باره جنگ / پاره سنگ - مهدی یراحی، خواننده ای که اخیرا موزیک ویدئوی جدید و اعتراضی خود با نام «پاره سنگ» را منتشر کرده است، از طرف برخی رسانه ها و مجید فروغی، مدیر روابط عمومی هنری مورد انتقاد قرار گرفته و شایعه هایی درباره ممنوع الفعالیت شدن یراحی به دلیل این ویدئو کلیپ و همچنین پوشیدن لباس کارگران گروه ملی در حمایت از مردم اهواز در کنسرت 6 دی ماه خود مطرح شده است. یراحی از جمله خواننده هایی است که همیشه نسبت به اتفاقات…
اهمیت فیلم صحنه دار و مرگ 10 انسان !
اهمیت فیلم صحنه دار و مرگ 10 انسان ! - گویا تلخی پخش فیلم صحنه دار، بیش از مرگ ۱۰ نفر است. درست همانطور که مسئله حجاب برای خیلی‎ها مهم تر از معیشت مردم است.
آقازاده شورای عالی انقلاب فرهنگی !
آقازاده شورای عالی انقلاب فرهنگی ! - انقلاب فرهنگی از این بالاتر که فرزند عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی در آمریکا تابعیت بگیرد و از آنجا برای ایرانیان سبک زندگی تدریس بکند؟
رقص گروهی دختران دانشگاه الزهرا در حضور آقایان!
رقص گروهی دختران دانشگاه الزهرا در حضور آقایان! - ویدئویی عجیب از حرکات موزون گروهی دختران در دانشگاه الزهرا درحالی در فضای مجازی در حال انتشار است که مردان نیز در این مراسم حضور دارند!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان! - «شباهت عجیب علی الهام استاد هوا فضا در دانشگاهی در آلمان به غلامحسین الهام معاون رئیس جمهور سابق!
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر - سید احمد خمینی، نتیجه امام خمینی که چند هفته پیش با ازدواجش خبرساز شده بود، بار دیگر با انتشار عکسی از او و همسرش در حین سوارکاری حساسیت نسبت به خود را برانگیخته است و باعث تحریک مخاطبان و کاربران در فضای مجازی شده است.
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است !
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است ! - پس از اولین گفت وگوی رسمی میترا استاد (نجفی) و تایید ازدواجش با محمدعلی نجفی، حالا شهردار سابق، در نخستین واکنش به جنجال ها، عکس تازه ای از خود و میترا استاد در اینستاگرامش منتشر کرده است.