سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ / Tuesday, 20 November, 2018

انسان روزگار مه آلود


انسان روزگار مه آلود
● یك برنامه رادیویی
زمانی كه نادر نادرپور سرپرستی گروه ادب امروز رادیو تلویزیون را به عهده داشت، مرا هم به همكاری دعوت كرد. یك شب در خانه نادرپور بودم. هشت كتاب سپهری تازه درآمده بود. اولین بار بود كه همه اشعار یك شاعر نوپرداز در كتابی منتشر می شد. نادرپور از این كار سپهری خیلی خوشش آمده بود و می گفت كاش كتاب من هم این طوری دربیاید. از من خواست كتاب را در برنامه «كتاب روز» رادیو معرفی كنم. مسئول این برنامه ابتدا حسین منزوی و بعداً احمد كسیلا بود. من مطلبی درباره هشت كتاب نوشتم. نادرپور آن را خواند و گفت با خیلی از حرف هایت موافقم، اما اجازه بده این مطلب پخش نشود، چون سهراب دوست من است و آدم حساس و زودرنجی هم هست. نوشته ای را كه می خوانید، همان مطلب است كه تقریباً بعد از سی سال برای اولین بار به جای پخش از رادیو، چاپ می شود. تاریخ نگارش مطلب ۱۸/۵/۱۳۵۶ است. یعنی همان سال انتشار هشت كتاب. آن موقع من جوانی سی ساله بودم. جسارت ها و خامی های مرا می بخشید. البته من حالا این طوری فكر نمی كنم.
عمران صلاحی-۲۵/۲/۸۵
● هشت كتاب
كلیات اشعار سهراب سپهری
ناشر: كتابخانه طهوری
سهراب سپهری و فروغ فرخ زاد، از خطرناك ترین شاعران امروزند! سهراب سپهری برای شاعرها خطرناك است و فروغ فرخ زاد برای شاعره ها. شعر شاعران جوان امروز را بیش از هر شاعری شعر این دو شاعر تهدید می كند. شاعر جوان بخت برگشته ای ممكن است اصلاً اشعار سپهری را نخوانده باشد، اما وقتی منتقد ادبی، شعرش را می شنود، می گوید تحت تاثیر زبان سپهری هستی! و شاعر جوان برای اینكه این وصله به او نچسبد، مجبور است راه طبیعی خود را فراموش كند و دنبال زبانی بگردد كه به هیچ كس شبیه نباشد. به همین دلیل شروع می كند به بندبازی با كلمات. به طوری كه حرف هایش برای خودش هم نامفهوم می شود! اگر شاعران جوان می كوشند كه از زیر تاثیر سپهری درآیند، سپهری خودش اسیر خودش است و نمی تواند از زیر نفوذ شعر خودش درآید! بهتر است به جای هرگونه مقدمه چینی هشت كتاب سپهری را ورق بزنیم و مسیر شعری او را بررسی كنیم.هشت كتاب نفیس ترین كتاب شعر امروز است و اولین كتابی است كه دربرگیرنده همه اشعار یك شاعر نوپرداز است. انتشارات طهوری كارش قابل تحسین است، اگرچه روی كتاب قیمت نزده است، گویا به هزار ریال آن را می فروشد. ای كاش چنین كلیاتی از شاعران دیگر نیز منتشر شود. با در دست داشتن چنین مجموعه ای خیلی خوب می توان كار یك شاعر را نقد و بررسی كرد. سهراب سپهری در هشت كتاب به ترتیب تاریخ جلو رفته است. اولین كتابش «مرگ رنگ» نام دارد و ۲۶ سال پیش چاپ شده است. در این كتاب، سپهری در آغاز راه است و زبانش شكل پیدا نكرده. و شعرش شبیه شعر بیشتر شاعران آن زمان است و در قالب چارپاره:
نقش هایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی ست كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها، پاها در قیر شب است
دو بندی كه خوانده شد از اولین شعر كتاب «مرگ رنگ» بود و نشان می دهد كه شاعر از دیرباز با نقاشی و تصویرسازی الفتی داشته است. در شعرهای كتاب «مرگ رنگ»، رنگی هم از اجتماع دیده می شود:
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افكندم در آب
لیك از ژرفای دریا بی خبر
سهراب سپهری غزل سرایی نكرده است، اما در اولین كتابش غزلی دارد در قالبی نو. درست مثل «غزل درخت» سیاوش كسرایی كه در آن، هم ردیف هست و هم قافیه و هم مصرع ها كوتاه و بلند شده اند. نام شعر «سپیده» است و گویی یكی از تابلوهای نقاشی سپهری است:
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل زبال و پر سپید.
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید.
همپای رقص نازك نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است:
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید.
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپید.
سپهری كه امروز خیلی از شاعران تحت تاثیر زبان اویند، خودش هم زمانی تحت تاثیر زبان نیما بوده است. شعر «مرغ معما» این تاثیر را نشان می دهد:
دیرزمانی ست روی شاخه این بید
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نیست هماهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
تاثیر نیما در شعر «روشن شب» بیشتر به چشم می خورد. یك تكه از این شعر را می شنوید:
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
گر به گوش آید صدایی خشك
استخوان مرده می لغزد درون گور.
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور
كه یادآور آن شعر نیما است كه می گوید:
بر مسیر خامش جنگل
مانده از شب های دورادور
سنگچینی از اجاقی خرد
در اولین كتاب شعر سهراب سپهری از عرفان گرایی خبری نیست و شعرها رنگ اجتماعی دارد و شاعر هنوز خود را نیافته است. شعرهای «دنگ»، «نایاب»، «مرگ رنگ»، «دریا و مرد»، «نقش» و «سرگذشت» رنگی تند از نیما دارند. مخصوصاً این تكه از سرگذشت:
صبح آن شب، كه به دریا موجی
تن نمی كوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظه غمناك بجا
و به نزدیكی و
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز
از شبی توفانی
داستانی نه دراز.
كتاب «مرگ رنگ» بیست و دو شعر دارد.
بعد می رسیم به كتاب «زندگی خواب ها» كه بیست و چهار سال پیش به چاپ رسیده است و پانزده شعر دارد. سهراب سپهری در این كتاب انگار خواسته است خود را از زیر نفوذ نیما برهاند. او حتی وزن نیمایی را كنار گذاشته است و شعرهایش در «زندگی خواب ها» وزنی خاص دارد. سپهری در این كتاب یك پله بالاتر می رود و كم كم به خودش نزدیك می شود. «فانوس خیس» شعری از این كتاب است كه تكه ای از آن را می شنوید (و حالا می خوانید!):
روی علف ها چكیده ام
من شبنم خواب آلود یك ستاره ام
كه روی علف های تاریكی چكیده ام
جایم اینجا نبود.
نجوای نمناك علف ها را می شنوم
جایم اینجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دریا شست وشو می كند.
كجا می رود این فانوس.
این فانوس دریاپرست پرعطش مست؟
شعر معروف «لولوی شیشه ها» كه بارها آن را در جنگ های شعر امروز خوانده ایم، در همین كتاب است كه چنین آغازی دارد:
در این اتاق تهی پیكر
انسان مه آلود!
نگاهت به حلقه كدام در آویخته؟
بعد كتاب «آوار آفتاب» است كه شانزده سال پیش چاپ شده است. بیشتر شعرهای كتاب «آوار آفتاب» وزنی خاص دارند و گویی ادامه شعرهای كتاب قبلی هستند.
سپهری از نیما كه دور می شود، خودش را پیدا می كند و خودش را كه پیدا كرد، دوباره به طرف نیما می رود و عروض نیمایی. در كتاب «آوار آفتاب» دوباره شعرهایی به وزن نیمایی گفته اما زبانش دیگر زبان نیما نیست:
شبنم مهتاب می بارد
دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر
می درخشد روی خاك آیینه ای بی طرح.
مرز می لغزد ز روی دست.
من كجا لغزیده ام در خواب؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.
برگ تصویری نمی افتد در این مرداب.
سپهری در آوار آفتاب تصویرها و فضاهای تازه ای دارد، مثل این:
دستم را به سراسر شب كشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
كه یادآور دست كشیدن فروغ فرخ زاد است بر پوست كشیده شب.
و یا این سخن از سپهری:
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم كردم.
كه یادآور «مه سنگین اوراد سحرگاهی» فروغ است با توجه به اینكه فروغ این شعرها را پس از سپهری گفته است.
در آوار آفتاب، با چنین تصویرهایی روبه رو هستیم:
از آتش لب هایش، جرقه لبخندی پرید
در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آئیم.
صبح از سفال آسمان می تراود
بی اشك، چشمان تو ناتمام است. نمناكی جنگل نارساست.
سپهری در آوار آفتاب كم كم به عرفان می گراید:
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی.
آوار آفتاب سی و دو شعر دارد. بعد از آوار آفتاب، «شرق اندوه» است كه شانزده سال پیش چاپ شده است یعنی همان سال كه آوار آفتاب چاپ شد.شاعر توضیح می دهد كه شعرهای آوار آفتاب سه سال پیش برای چاپ آماده بوده است، كه اگر این توضیح را هم نمی داد، فضا و بیان شعرها، تقدم زمانی آن را نسبت به شرق اندوه نشان می داد. كتاب «شرق اندوه» بیست و پنج شعر دارد. سپهری همیشه در كتاب هایش یكدستی را حفظ كرده است و این یكدست بودن در كتاب شرق اندوه بیش از همه كتاب هایش است. تمام شعرهای این كتاب در یك وزن است. یك وزن عروضی خاص كه سپهری با آن بازی كرده است.
شاعر كه در شعرهای آزادش به ردیف و قافیه چندان توجهی ندارد، در بیشتر شعرهای این كتاب به ردیف و قافیه رو كرده است:
می رویید در جنگل. خاموشی رویا بود
شبنم ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در
هر... آیا بود؟
خورشیدی در هر مشت. بام نگه بالا بود
می بویید، گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود: زیبا بود.
تنهایی، تنها بود
ناپیدا، پیدا بود
«او» آنجا، آنجا بود.
«شرق اندوه» از بهترین كتاب های شعر سپهری است. حسن او این است كه در هر كتاب گامی به جلو برداشته است و در هر كتاب زبانی تازه داشته است.
«صدای پای آب» بهترین منظومه سهراب سپهری است كه دوازده سال پیش در گاهنامه ادبی آرش چاپ شد و در كلیات سپهری كتاب به حساب آمده است. سپهری در این منظومه از زبان محاوره به طور معجزه آسایی استفاده كرده است. شعرش مثل حرف زدن شده است. به همان راحتی و روانی:
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم
خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم
بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان
با همین منظومه، سپهری به عنوان شاعری مستقل شناخته می شود. شاعر، در صدای پای آب به اوج شعر رسیده است و شعر آنقدر معروف است كه نیازی نمی بینیم تا قسمتی از آن در اینجا خوانده شود.«مسافر» نام منظومه دیگری از سپهری است كه یازده سال پیش در گاهنامه آرش چاپ شد. این منظومه، نوعی سفرنامه است و زبانی روان و راحت دارد، اما به پای صدای پای آب نمی رسد.حالا می رسیم به معروف ترین كتاب سپهری. به حجم سبز، كه سال ها نایاب بود و مشتاقان شعر به دنبالش بودند. «حجم سبز» ده سال پیش منتشر شد. هر شاعری معمولاً با یك كتاب بیشتر شناخته می شود. مثلاً احمد شاملو با «هوای تازه»، منوچهر آتشی با «آهنگ دیگر»، فروغ فرخ زاد با «تولدی دیگر» و یدالله رویایی با «شعرهای دریایی». سپهری هم شناخته شده ترین كتابش «حجم سبز» است. اوج كارهای سپهری را در این كتاب می توان یافت. حجم سبز، خیلی از شاعران امروز را تحت تاثیر قرار داد.
حتی خود سپهری را! سپهری كه در هر كتاب گامی به جلو می نهاد و از قالب كتاب قبلی درمی آمد، در آخرین كتابش درجا زده است. تحت تاثیر خود بودن، خطرناك تر از تحت تاثیر دیگران بودن است. تحت تاثیر دیگران بودن، نوعی حركت است، اما تحت تاثیر خود بودن معنایی جز سكون ندارد. «ما هیچ، ما نگاه» آخرین كتاب سهراب سپهری است كه چهارده شعر دارد یعنی سپهری در طول این ده سال چهارده شعر گفته است. «ما هیچ، ما نگاه» هم از نظر كمیت و هم از نظر كیفیت، برای سهراب سپهری توقف است. اگرچه گهگاه روانی و سادگی و طنز «حجم سبز» را داشته باشد. خدا كند كتاب آخر سپهری تتمه حجم سبز باشد و كتاب آینده او طرحی دیگر داشته باشد. با شعری از كتاب «ما هیچ، ما نگاه» به برنامه امروز پایان می دهیم:
تنهای منظره
كاج های زیادی بلند.
زاغ های زیادی سیاه.
آسمان به اندازه آبی.
سنگچین ها، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرارفته تا هیچ.
ناودان مزین به گنجشك.
آفتاب صریح.
خاك خوشنود.
چشم تا كار می كرد
هوش پاییز بود.
ای عجیب قشنگ!
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لكنت سبز یك باغ،
چشم هایی شبیه حیای مشبك،
پلك هایی مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر!
زیر بیداری بیدهای لب رود
انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشیده می شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود.
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند.
در كجاهای پاییزهایی كه خواهند آمد
یك دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد؟

عمران صلاحی

منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

رفتن از بین چرخ های خودمحور

رفتن از بین چرخ های خودمحور
جذابیت عجیبی دارند، فضاهای مغشوش و به هم ریخته، فضاهای متناقض نما و ناهمخوان. باز به سراغ «سپهری» آمده ام تنها به همین خاطر و همراهم نرمی و آهستگی نیست. حتی سراغ یا عجله هم نیست. چرا كه سپهری سال ها است به مكانی برای مجادله تبدیل شده. مجادله ای بین هواداران بسیار با صداهای آهسته و منتقدان كم تعداد با فریادهای كاملاً رسا. در این هیاهوی تكراری آنچه هنوز جالب است موضوع این دعوا است: سهراب سپهری. نامی در محاصره كه مدام از حصارهای اطرافش عبور می كند. زمانی از انتقادهای شدید و كشنده شعر متعهد هم عصر خودش، از جزمیت تمام عیار حكم هایی كه در محكومیت شعرش صادر می كردند، عبور كرد و زمانی دیگر از انحطاط شعر ایدئولوژیك، ابتذال نسخه های كلاسیك مآب و تقلیل ها و كپی برداری های رادیو و تلویزیونی كه با جزمیتی ویرانگر از شعر او حمایت می كردند. قرارگرفتن بین دندانه های خردكننده این چرخ های خود محور، می تواند هر نامی را برای همیشه بی نام و نشان كند. اما سپهری به دلیل شعرش نامی نجات یافته از این موقعیت هولناك است.
اما من نسبتی با این موقعیت جنجالی كه دیگر حالی برایش نمانده، ندارم. سروصداها تا وقتی اهمیت داشت كه از اسم و شعر سپهری امكان بهره برداری وجود داشت، حالا چنین امكانی وجود ندارد، چون شعر فضاهای یكسر متفاوتی را تجربه كرده كه هریك تبدیل به مركزی برای مجادله های جدید بین دیدگاه های مختلف شده اند. واقعاً شعر آوایی، ایماژیستی و استعاری سپهری چه دارد كه خیلی ها بی هوشش شده اند و بعضی ها گوش نكرده كارشان از نقد به جوش و خروش كشیده؟
یكی از شارحان فلسفه، تفكر شعر سپهری را برگرفته از عرفان آسیای شرقی می داند و به همین دلیل در خود توانایی بیرون كشیدن عناصر فكری مشخصی از شعر او را مشاهده می كند. همین شارح فلسفه ساختمان ایماژ در شعر سپهری را موفق می داند ولی معتقد است كه در «زبان» شعر توفیقی به دست نیاورده است. نمونه های موفق زبانی را هم شاملو و اخوان مثال می زند.
نكته اینجا است كه اصطلاح ایماژ، در شعر به تصویرهایی گفته می شود كه در زبان ساخته می شوند و عكس و تصویر دیداری به حساب نمی آیند؛ در این صورت چطور ممكن است شاهد ایماژهایی موفق در شعر سپهری باشیم كه در زبانی ناموفق شكل گرفته اند؟ چنین تناقضی در واقع از امكان جدا كردن شعر (زبان) از ساختی زبانی (ایماژ) كه شعریت شعر را می سازد، حرف می زند. به نظر می رسد در گذشته نه چندان دور، معنا یا معناهایی كه نتیجه خوانش منتقد بودند، اهمیتی بیش از خود شعر كه مولد معنا است، پیدا می كردند و به زبان شعر صرفاً به عنوان ابزار بیان معنا نگاه می شده. اما در مورد نمونه های موفق می توان پرسید، چرا معیاری خود نقض كننده انتخاب می كنید كه به سادگی می شود جای نام هایش را عوض كرد یا حتی همین مسئله را به صورت معكوس مطرح كرد؟
شاعر و منتقد دیگری برخی از ویژگی های شعر سپهری را این طور فهرست كرده است:
فقدان تكنیك نیرومند در زبان، جابه جایی زاویه دید انسان با طبیعت، بی ارتباطی ایماژها، فقدان كمپوزیسیون، فقدان هارمونی، عدم درك تاریخی، تحت تاثیر ذن _ بودیسم بودن، تحت تاثیر «ویلیام بلیك» انگلیسی بودن، تحت تاثیر سوررئالیسم فرانسوی بودن.
شاعری از همین نسل در شعر سپهری، روح تفكر تاریخی ایرانی، جغرافیای ایران، تقدس آب و خردمندی می بیند و معتقد است اگر صدای نوازشگر سهراب نبود دوباره برای بعضی از لحظات خلوت خود باید به مولوی بر می گشتیم.
جالب اینجا است كه تكنیك زبانی شعر سپهری در حد ابتذال از سوی آدم های مختلفی به كار گرفته شده و همیشه نشان دهنده این امر بوده كه فقط خود سپهری از پس این نوع همنشینی كلمات برمی آید و دیگران از انجام آن ناتوان می مانند. همین حالا هم اگر به كلام های برخی برنامه پركن رادیو و تلویزیون توجه كنید حتماً به استفاده صددرصد ناموفق از تكنیك زبانی شعر سپهری پی خواهید برد. منتقدین به سادگی توانستند تكنیك زبانی شعر سپهری را توضیح دهند اما فقط با شعر خود او. نمونه های جعلی مثال های خوبی نبودند. حتی زمانی یكی از شاعران مشهور در كتاب خود شعری برای تمسخر شعر سپهری نوشت و چاپ كرد اما نتیجه فقط پدید آمدن كاری ضعیف كه اصلاً ربطی به شعر سپهری نداشت بود، شعری كه خودش و موقعیت خودش را مورد تمسخر قرار می داد.
جابه جایی زاویه دید انسان با طبیعت، در شعر سپهری، پیامدش بینایی طبیعت و كوری انسان نیست و نمی تواند باشد. چنین برداشتی از شعر اشتباه است چون شعر یك كنش و عمل صرفاً انسانی است. حتی ماشین شعرساز را هم باید انسانی بر اساس مكانیسم های قابل پیش بینی در همنشینی كلمات، برنامه نویسی كند. اگر اساساً نیازی به چنین كار بیهوده ای باشد. جابه جایی زاویه دید انسان با طبیعت، نشان می دهد كه انسان امری جدای از طبیعت، برتر یا فراتر از آن نیست و نباید بین آنها تمایزی قائل شد. در نتیجه طبیعت با كلام انسان با انسان حرف می زند و این به معنای ساختن رفتاری زبانی است كه فراتر از منطق سنتی، تنها در شعر و هنرهایی كه توان تغییر قراردادهای منطقی را دارند، امكان پذیر می شود.
بی ارتباط دانستن ایماژها در شعر سپهری می تواند محصول یك خوانش معطوف به ارتباط منطقی _ معنایی بین ایماژها باشد. پس جایی كه ایماژها ارتباطی غیرمنطقی یا ارتباطی غیرمعنایی (معناهای تصریح شده) بین خود برقرار كنند، ممكن است به فقدان ارتباط تعبیر شوند. یكی از شعرهای سپهری با ترجیع بند «من در این تاریكی» نمونه ای از شعرهایی است كه در دو خوانش متفاوت بی ارتباطی بین ایماژهای شعر و بعد ارتباط بین آنها توسط دو منتقد شعر توضیح داده شد. حالت بعدی برای بیان چنین انتقادی نسبت به شعر سپهری، ممكن است به خاطر بی توجهی به شكل شعر در هر یك از شعرهای سپهری باشد. در گذشته نه چندان دور تعریفی از شكل یا فرم اثر ارائه می شد كه طبق آن شعر سپهری فاقد شكل بود؛ انگار گفته باشند كه شعرش فاقد زبان است. زبان تنها در فرم های خودش امكان تجلی و بروز دارد و شعری كه فاقد زبان یا هر نوع نظام ارجاعی باشد، اصلاً پدید نمی آید كه مورد خوانش قرار گیرد. شاید حالت سومی هم بتوان قایل شد. فرم ها و شكل های باز، فرمی كه رفتارش نشان دهنده چشم اندازی وسیع است كه منجر به تكرار نگاه نمی شود، فرم های سرعت و نگاه به پیرامون امر متحرك، فرم های تداعی های فكری كه لزوماً تداعی معنایی نیستند، فرم های جریانی و مواردی مثل آن كه در شعر سپهری كم نیستند، می توانند برای منتقدینی كه تعریف یكسر متفاوتی از فرم دارند یا فاقد آگاهی از چنین فرم هایی هستند، بی ارتباطی ایماژها را تداعی كنند.
اشاره به فقدان كمپوزیسیون، در واقع ناخوانا ماندن شكل شعر را آشكار می كند. خواننده حتی در جایگاه منتقد تا توان خوانش شعر را بیرون از گفتمان خودش نداشته باشد، اصلاً مورد خطاب شعر قرار نمی گیرد. من مخالف كمپوزیسیون در شعر نیستم اما كمپوزیسیونی كه صرفاً معنایی باشد، آن هم معنای تصریح شده دستور زبانی كه كنش شعر در هر حالی فرا رفتن از این وضعیت است، برای شعر تركیب تصویری مطلوبی نیست. بسیاری از همنشینی ها در شعر سازنده معناهای ضمنی ا ست كه لزوماً با آگاهی شاعر هنگام ساختن شعر همراه نیست. همه این همنشینی های معنایی، موسیقایی، آوایی و تقطیعی، بین اجزای زبانی شعر ایجاد ارتباط های چندجانبه می كند كه نباید هنگام خوانش شعر از آنها غافل ماند.
تصور بی ارتباطی ایماژها در شعر سپهری و جدا بودن سطرهای شعر از هم، باعث اشاره به یك امر سلبی دیگر در شعر او شده است: فقدان هارمونی. نظم ملودیك شعر كلاسیك فارسی بعد از ابداعات نیمایوشیج تبدیل به نظمی هارمونیك شده. هم ارتباط موسیقایی شعر و هم ارتباط معنایی بین بندها و سطرهای شعر، شكل دهنده این هارمونی است. اما چرا باید از الگوی شعر نیمایوشیج در همه شعرها استفاده كرد؟ اگر شعر كلاسیك فارسی ملودیك بود، قواعد تخطی ناپذیر بوطیقای آن، شعر را در نظمی بیرونی به نام قالب ارایه می داد، اما قواعد سیال تر و آزادتر شعر نیمایی چرا باید از ارایه فرم های پراكنده، بی نظم، چند موضوعی، چندمركزی و چندصدایی بی بهره باشد؟ چیزی كه چندین سال بعد از انتقادهایی كه به شعر سپهری شد، راه های جدیدی در شعر فارسی باز كرد.دلیل فقدان هارمونی را در شعر سپهری، عدم درك تاریخی شعر او عنوان كرده اند اما گذشت زمان در همین محدوده كوتاه به ما نشان می دهد كه می توان آن درك تاریخی را فقط درك یك برش جدا فرض شده از تاریخ تصور كرد. بدون درك هارمونی تاریخ و كنار گذاشتن قسمت اعظم آن چطور می شود از عدم درك تاریخی شعر سپهری حرف زد؟ یك مقطع، یك برش كه فقط چهل سال دوام داشته باشد و بعد نشانه های انحطاط خودش را در معدود شعرهای باقی مانده بازنمایی كند، نمی تواند الگوی قابل اعتمادی برای شعر باشد. و می بینیم كه نبود. شعر سپهری دست كم حركت به سمت درك كل تاریخ است؛ درك هارمونی تاریخ، درك این كه در تاریخ شعر لحظه هایی هست كه شاعر باید از رعایت هنجارهای عصر خودش سر باز بزند، پا پس بكشد، لج كند و راه های خودش را طی كند. اكثریت قریب به اتفاق منتقدین مدام در حال مقایسه شعر سپهری با شعر نیما یوشیج، شاملو، اخوان ثالث و فروغ فرخزاد بوده اند. مشكل همین جا است، عدم درك تاریخی یعنی همین. برای یك بار هم كه شده از خودشان نپرسیدند چرا بقیه نباید در شعر شبیه سپهری شوند، چون معیارها و باید نبایدهای خود را جدی گرفته بودند. معیارهای حالا دود شده و به هوا رفته، فقط فضایی از طنز گرداگرد خود پدید آورده اند. نقدهای آن سال ها را كه می خوانی همه معیارها و بایدها با چهار نام یاد شده همراه می شوند. حالا كه نام ها هستند و معیارها نیست شده اند، نقدها باعث انواع خنده با صداهای بلند می شوند.
اما مشكل اصلی شاعران و منتقدین آن دوران با سپهری این بود كه در اردوگاه آنان نبود. شعر حتی مسئله اصلی نبود، وسیله اصلی بود. به عنوان شاعران مدرن شعر فارسی در برابر شرایط سیاسی اجتماعی عصر خود احساس مسئولیت می كردند، اما سپهری را فارغ از این مسئله می دیدند. شاعران مدرن شعر فارسی در اجتماع سنتی آن روز به وظیفه سنتی شاعران عصرهای پیشین، بازگشته بودند و پارادوكسیته موقعیت خود را نمی دیدند. رسانه هایی بودند كه هرچه می گفتند، از گفته های آنها فقط آنچه كه قرار بود شنیده شود، شنیده می شد. همه می خواستند علیه وضع موجود باشند و نبودند، بخشی از موجودیت آن وضع بودند. «علیه ها» سپهری و قبل از او «ایرانی» و بعد از او «شعر دیگر» و بعد «شعر حجم» بودند.
شاعر مدرن شعر فارسی در گفت وگویی اعتراف می كند: «عرفان سهراب را باور نمی كنم. مشكل من و سهراب دنیایی است كه او از آن صحبت می كند. من دنیای او را درك نمی كنم. بهشت او اصلاً از جنس جهنم من نیست. من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری كجا است. زبان و شعرش گاهی بسیار زیباست اما باب دندان من نیست. شعر سهراب می كوشد عارفانه باشد. من از عرفان سر درنمی آورم اما تا آنجا كه دیده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرض شان چیست. من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می كنیم كه ظاهراً كلماتش یكی است.»
خب وقتی مسئله نفی تفكر دیگری باشد، این نفی می تواند به نفی خود هم منجر شود. وقتی از چیزی سر درنمی آورید باوركردن یا بی باور ماندن نسبت به آن نه معیار مناسبی برای سنجیدن حرف ها است و نه دلیل قانع كننده ای برای توجیه خود حرف. جالب این جاست كه همین پاره كلامی، تفاوت زبان و تفكر سپهری را با شاعران نگران وضع سیاسی- اجتماعی جهان به روشنی نشان می دهد. «من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری كجا است» و مقایسه كنید با این عبارت از شعر سپهری: «می دانم سبزه ای را بكنم خواهم مرد». جغرافیای شعر سپهری اتفاقاً مكانی در «موعود» است، مكانی در روایت. سرزمینی كه حیات در آن چنان یكپارچه شده كه هر آسیبی به هر جانداری به مرگ راوی حیات منجر می شود. پس همه چیز در این سرزمین در حال روایت شدن است. هرچه كه به روایت درآید پذیرفتنی است و خود را توجیه می كند. نیازی به منطق و معیارهای بیرون از روایت كلامی برای پذیرش آن نیست. منظور روایت خود روایت است. به همین سادگی كه روایت های شعر شاعران معترض به وضعیت موجود هم بدون معیارها و ارزش های بیرون از شعر خوانده می شود. سپهری در شعرش اعلام كرد: جور دیگر باید دید و شعرش را با این عبارت تعریف كرد. جور دیگر دیدن، متمایز دیدن است. تمام منتقدین شعر سپهری در همه اشكال هایی كه به شعر او وارد می دانند، این نكته را فراموش می كنند.
به همین دلیل ایماژهای شعری او به سنگینی تحمل ناپذیر عرفان برای این مخاطبان بیرون مدار بدل می شود. به نحوی كه هر بار به شعر او می رسند دچار تناقض گویی می شوند. منتقدی كه معتقد است عارفی كه با «مراتب» بخواهد به حقیقت برسد، هرگز به حقیقت نخواهد رسید و اصلاً وصل مرتبه ندارد و مراتب كدام است، به سپهری كه می رسد فوراً او را با شاعران عارف پیشه شعر كلاسیك فارسی مقایسه می كند و نتیجه می گیرد كه شعر سپهری یا عرفان او از نوعی نیست كه شهودی باشد، ساختگی تر از آن است كه حكمت سینه آدمی خوانده شود در غربت جهانی بزرگ تر از آدمی. جالب اینجا است كه بارها درباره شعر سپهری گفته اند كه از زاویه دید عرفان بودایی و ذن بودیسم به جهان نگاه می كند. یعنی واقعاً فقط یك نوع عرفان وجود دارد كه سپهری باید مثل حافظ و مولوی دچار اضطراب مرگ و برچیده شدن بساط عیش باشد؟ مسلماً نه! تعلیم بودا تعلیم آرامش است. مرگ ناقض خوشی و عیش نیست، مثل امور دیگر سرشار از خوشی و عیش است و نمی توان آنها را از هم تفكیك كرد. مرگ با خوشه انگور می آید به دهان. یا مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد. كه در هر دو مورد مرگ از خوشی و آرامش جدا نمی شود. لطفاً اگر می خواهید دلیلی تكذیبی برای عرفان شعر سپهری بیاورید، سراغ شاعران كلاسیك شعر فارسی نروید، چرا كه عرفان سپهری از جنس عرفان آنها نیست و مقایسه او با آنچه نسبتی با آن ندارد هیچ كمكی به تكذیب شما نمی كند. برعكس تبدیل به تایید آن می شود. آن كه از مرگ نمی ترسد و حتی بعد از حضور مرگ، حضورش را از دست نمی دهد، زندگی و مرگ را به صورت یك كل تفكیك ناپذیر از هم نگاه می كند. حاصل چنین نگاهی تعریف مجدد مفاهیم است، جور دیگر دیدن است كه حتماً با مثل حافظ و مولوی دیدن فرق دارد. چیزی كه سپهری دارد و شاعران اردوگاهی هم عصر او نداشتند.
درواقع هدف از این نوشته بازداشتن هیچ كس از انتقاد نسبت به سپهری نیست. اما باید به یاد داشته باشیم كه با تغییر مبنای انتقاد و زاویه دید نسبت به مبنای اتخاذ شده، نتیجه نقد به طور كامل تغییر می كند. برای نقد شعر سپهری چه مبناهایی را می توان در نظر گرفت؟ قواعد شعر نیمایی، مفاهیم عرفان اسلامی ایرانی، مفاهیم عرفان بودایی، بررسی موقعیت استعاری، بر مبنای شعر ایماژیستی یا حتی بر مبنای سنت شعر آوایی؟ از یاد نبریم كه با انتخاب هریك از موارد یاد شده، به طور حتم مسئله سازهای ما فرق خواهند كرد.
در شعر سپهری، جهان كتابی ا ست كه باید خوانده شود: و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید، و نخوانیم كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند، واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد؛ و مواردی نظیر این سطرها هستند كه اشاره به جهان به مثابه كتاب آفرینش دارند. اما می توان با خوانشی تكنولوژیك آن معنای آشناتر شعر سپهری را به حاشیه راند و معنایی غریبه تر به آن اضافه كرد. می توان گفت شعر سپهری، ژانرهای تكنولوژیك شعر در عصر ما را پیش بینی و توصیه كرده است. ژانرهایی كه كتاب در آنها مفهوم و موقعیت پیشین خود را از دست می دهد و عصر چاپ را مثل خاطره ای قدیمی، به یاد می آورند. كتاب به مثابه مكانی برای ذخیره هر نوع زبان یا نظام ارجاعی، مثل فضای وب یا الكتروكتاب هایی كه ساختار و تفكر خطی عصر چاپ را یكسر نادیده خواهند گرفت. سپهری پیشگویی است كه راه خواندن حالا را نشانش می دهم.

وبگردی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی - با اینکه عوامل اطلاعاتی عربستان، پیش از آغاز عملیات بازداشت و قتل خاشقجی، دوربین‌های امنیتی را از کار انداختند، اما روز گذشته تصاویر زیر در شبکه‌های اجتماعی و همچنین برخی سایت‌های عربی مخالف رژیم سعودی منتشر شده است. هنوز مشخص نیست که این تصاویر، واقعاً مربوط به این جنایت است، یا اینکه آن را شبیه‌سازی و صحنه‌سازی کرده‌اند. و همینطور هیچ مرجع رسمی این تصاویر را تایید نکرده است.
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا!
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا! - پس از دیدار پرسپولیس و کاشیما، در اولین بازی برگزار شده در ورزشگاه آزادی تغییرات محسوس و عجیبی نسبت به دیدار فینال آسیا دیده می‌شود.
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد - چرا خودرو سازان با وجود مشکلات عرضه بازهم پیش فروش می کنند؟
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
اشراف متواضع!
اشراف متواضع! - افرادی هستند که در دروس زندگی میکنند اما ماشین زیر پایشان پراید است. افرادی که چند ده میلیون از جوجه‌مایه‌دارهای پدرریشو میگیرند که خوب تربیتشان کنند برای مدیر شدن در جمهوری اسلامی و بعد چند هفته در سال هم آنها را می‌برند اردوی جهادی تا از نزدیک ببینند فردا که به لطف جیب پدر در کنکور ترکاندند و مدرک معتبر گرفتند و مدیر شدند قرار است به چه بدبختهای مستضعفی که بخاطر پول نداشتن در آموزش و پرورش رایگان…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز»
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز» - ماجرای تجاوز به آن ماری سلامه، بازیگر زن عرب سریال تلویزیونی صدا و سیمای ایران.
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا - «نورالدین پیرموذن» نماینده سابق اردبیل در مجلس شورای اسلامی که سالهاست در آمریکا زندگی می‌کند چند عکس از خود و همسر جدیدش را در اینستاگرام منتشر کرده است.