چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ / Wednesday, 21 February, 2018

خورشید را به قله زرفام می بریم…


خورشید را به قله زرفام می بریم…
● مروری بر تلقی سایه از سیاست و اجتماع
۱ - اگر خواننده نكته یاب به منظور كشف جوهره نگاه هوشنگ ابتهاج (هـ.الف. سایه) به جهان و جامعه مروری بر مجموعه آثار او داشته باشد، به گمانم، «امید» به آینده و شوق سوزان نیل به «فردا»ی آرمانی را ستون و فقرات جهان بینی شاعر می یابد؛ به نظر می رسد تجربیات تاریخی سهمگین، وقتی در سرند ذهن و ضمیر شاعر سرد و گرم چشیده سبك - سنگین می شود، او را به این نتیجه می رساند كه [به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند / چو چشم باز كنی صبح شب نورد اینجاست].
۲ - سایه از نسلی است كه آرمان داشت، درد داشت و برای آرمان ها و آرزوهایش هزینه های گزاف هم پرداخت. پرسش اینجا است كه با وجود آوار تجربیات تلخ و مهیب كه نتیجه طبیعی و قهری آن علی القاعده می بایست «ناامیدی» و «انتظار خبری نیست مرا» گفتن باشد، چرا شاعر همچنان به آینده امیدوار است؟ اگر در جوانی می سرود كه [ره می سپریم همره امید / آگاه ز رنج و آشنا با درد / یك مرد اگر به خاك می افتد / برمی خیزد به جای او صد مرد / این است كه كاروان نمی ماند... در سینه گرم تست، ای فردا / درمان امیدهای غم فرسود / در دامن پاك تست، ای فردا / پایان شكنجه های خون آلود / ای فردا ای امید بی نیرنگ...]
می توان «عجب و ساده دلی جوانی» را علت آن تصور كرد، اما چرا در روزگار پختگی، شاعری كه «زندگینامه»اش را چنین فشرده كرده [یادها انبوه شد / درسر پرسرگذشت / جز طنین خسته افسوس نیست / رفته ها را باز بازگشت] باز از [روزی كه بجنبد نفس باد بهاری / بینی كه گل و سبزه كران تا به كران است] سخن می گوید؟ تحلیل این نكته آموزنده است.
۳ - شاعر در همه مدت عمر هرگز شكی درباره حقانیت «آرمان» خود نداشته است. جوهره آرمان شاعر چه بوده است؟ اول «آزادی» كه [ای شادی! / آزادی! / ای شادی آزادی! / روزی كه تو بازآیی / با این دل غم پرورد / من با تو چه خواهم كرد / وقتی كه فریب دیو / در رخت سلیمانی / انگشتر را یكجا با انگشتان می برد / ما رمز تو را، چون اسم اعظم / در قول و غزل قافیه می بستیم] و دوم «عدالت» كه [درد برهنگان جهانم به ره كشید / هرگز نخواستم كه به اسب و قبا رسم] شاعر از كلیت آرمان خود با عنوان «آرزوی روزبهی» یاد می كند و آن را همزاد جهان و هم سرشت انسان می داند [ای كوه تو آواز من امروز شنیدی / دردی است در این سینه كه همزاد جهان است + نمی روی ز دل ای آرزوی روزبهی / كه چون ودیعه غم در نهاد انسانی]؛ چنین آرمان مقدسی كه ریشه در سرشت بشر دارد و اعتبار آن جاودانی است، طبعاً در شاعر نوعی ایمان و اعتقاد راسخ و فروزان به وجود می آورد [من در تمام این شب یلدا / دست امید خسته خود را / در دست های روشن او می گذاشتم / من در تمام این شب یلدا / «ایمان» آفتابی خودرا / از پرتو ستاره او گرم داشتم]. این ایمان هرگز دستخوش تزلزل نشده است. [من بر همان عهدم كه با زلف تو بستم / پیمان شكستن نیست در آیین مردان]. بلی، بسیاری از حاملان آرمان شاعر البته از بوته آزمایش ایام سربلند بیرون نیامده اند [سیاه دستی آن ساقی منافق بین / كه زهر ریخت به جام كسان به جای نبید / ندانم آنكه دل و دین ما به سودا داد / بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید] اما از آنجا كه اعتبار آرمان شاعر، در ذات آن نهفته است، سیاه دستی و پیمان شكنی كسان خللی در آن ایجاد نمی كند پس این درست كه [قدح زهر كه گرفتم به جز خمار نداشت اما با این همه هنوز مرید ساقی خویشم كه باده اش ناب است] و... [شكوه جام جهان بین شكست ای ساقی / نماند جز من و چشم تو مست ای ساقی / صفای خاطر دردی كشان ببین كه هنوز / زدامنت نكشیدند دست ای ساقی]. ایمان راسخ شاعر به آرمان خویش تا بدانجا است كه رد و قبول دیگران بر او هیچ اثری ندارد [سهلست كه با سایه نیامیزند / ماییم و همین غم كه خوش آمیز است] چرا كه او ارزش آرمان خود را از همه چیز بیشتر می داند [چه مایه جان و جوانی كه رفت در طلبت / بیا كه هر چه بخواهی هنوز ارزانی / روندگان طریق تو راه گم نكنند / كه نور چشم امید و چراغ ایمانی / هزار فكر حكیمانه چاره جست و نشد / تویی كه درد جهان را یگانه درمانی].
۴ - البته شعر سایه، از منظری دیگر، آینه ناامیدی های نسلی پرشور و فداكار است؛ نسلی كه تا آستانه درآغوش كشیدن آرزوی روزبهی پیش می آید و ناگهان [باز این چه ابر بود كه ما را فرو گرفت / تنها نه من گرفتگی عالم است این / یكدم نگاه كن كه چه بر باد می دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این]. چرا آمال شاعر و نسل او برآورده نمی شود و پی در پی رنگ غم بر شعر او می نشیند؟ شاعر تحلیل درست و بسامانی از این وضعیت در شعر خود عرضه نمی كند. البته بی وفایی و پیمان شكنی یاران درونمایه ای است كه در شعر او بسیار تكرار شده است، اما طبعاً بار این همه ناكامی را صرفاً نباید بر شانه بی وفایان گذاشت. در یك برآورد كلی شعر سایه بیشتر تجلی گاه شكایت از شكست ها است تا اشاره به علل و دلایل آن [نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم / منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری + دیدی آن یار كه بستیم صد امید در او / چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی + عنكبوت زمانه تا چه تنید / كه عقابی شكسته مگسی است و...]
۵ - «ایمان» و «عشق» دو روی یك سكه اند؛ شاعر ما به آرمان خود ایمان دارد و این ایمان او را به سرحد عشق می كشاند و عشق و ایثار دوستان قدیمند. شعر سایه ستایشنامه فداكاری های عاشقانه سروهای دلاوری است كه خون آنها بر خاك ریخت. [در آن شب های توفانی كه عالم زیر و رو می شد / نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم / وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم] جهان بینی «عاشقانه» شاعر، البته تحمل و شكیب او را در برابر موج خیز حادثه ها افزایش داده است. می توان ادعا كرد كه امید شاعر به فرداهای روشن ریشه در ژرفای نگاه عاشقانه او به زندگی و انسان و درد دیرینه او دارد [درد تو سرشت تست، درمان ز كه خواهی جست / تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت / تو آب گوارایی، جوشیده ز خارایی / ای چشمه مكن تلخی گر زهر چشانندت]. باری [طریق سایه اگر عاشقی است عیب مكن / ز كارهای جهان ما همین هنر دانیم].
۶ - در كنار عشق، نوعی نگاه حكیمانه نیز «امید» را در جهان بینی سایه تقویت می كند. نگاهی به سیر زندگی بشر نشان می دهد كه اساساً زندگی آدمی روی در پیشرفت داشته است. این پیشرفت البته هم مادی و هم معنوی بوده است اگرچه تعالی معنوی بشر هرگز همپای پیشرفت مادی او نبوده است؛ اما به نظر شاعر «زمان» اكسیری است كه مس بیدادی ها و حقارت های نوع بشر را به زر «داد و وداد» مبدل خواهد ساخت. [گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری / دانی كه رسیدن هنر گام زمان است]. «زندگی» سرانجام به انسان ها خواهد آموخت كه طرحی نو دراندازند و عالمی و آدمی از نو بسازند ولو اینكه درك این سعادت نصیبه شاعر و نسل او نباشد [هزار عمر در این آرزو توانم بود / تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود / تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم / كه روز آمدنت روزی كه خواهد بود]. آری [زمان بی كرانه را / تو با شمار گام عمر ما مسنج / به پای او دمی است این درنگ درد و رنج].
۷ - ایمان شاعر به حقانیت آرمان هایش، نگاه عاشقانه و فداكارانه او به انسان و سرنوشت او به انضمام تلقی سایه از بی كرانگی زمان و سیر كلی روبه بهبود بودن اوضاع جهان، رسالت تازه ای برای او تعریف می كند؛ رسالت شاعر امید است و تلاش است و سپردن «آرزوی روزبهی» [چونان ودیعه ای به كودك فردا. [رود رونده سینه و سر می زند به سنگ / یعنی بیا كه ره بگشاییم و بگذریم + آبی كه برآسود زمینش بخورد زود / دریا شود آن رود كه پیوسته روان است]. از این رو، شعر سایه اگرچه یكی از درخشان ترین جلوه گاه های اندوه و ناامیدی جریان پیشرفت طلب ایران معاصر است، اما از نظرگاه اجتماعی و انسانی مروج نگاهی مثبت و روشن اندیش به انسان و سرنوشت اوست؛ حاصل این نگاه مسئولیت پذیری، آرمان طلبی و كوشش فداكارانه برای بهبود زندگی بشر است. [من آن ستاره شب زنده دار امیدم / كه عاشقان تو تا روز می شمارندم / سری به سینه فرو برده ام مگر روزی / چو گنج گم شده زین كنج غم برآرندم / كدام مست می از خون سایه خواهد كرد / كه همچو خوشه انگور می فشارندم].
۸ - و سخن آخر اینكه: بسان رود / كه در نشیب دره سر به سنگ می زند / رونده باش / امید هیچ معجزی زمرده نیست / زنده باش.

میلاد عظیمی

منبع : روزنامه شرق

مطالب مرتبط

زندگی و زمانه مولانا


زندگی و زمانه مولانا
مولانا آنگاه که در ادبیات آغازین مثنوی معنوی از نی ببریده، از نیستان سخن می‌گوید، هرچند که به سفری روحانی اشارت دارد اما تخیل‌گونه داستان زندگی خویش را نیز روایت می‌کند.
به روزگار حیات در بلخ و خراسان نظر دارد و به اسباب و عللی که او و پدرش را ناخواسته به وادی مهاجرت و دوری از یار و دیار کشاند.
او که به تصریح مناقب‌نامه‌ها در ششم ربیع‌الاول سال ۶۰۴هـ .ق در بلخ زاده شد، ۱۰ ،۱۲ سالی بیشتر نداشت که همراه پدر، کوچ خویش از خراسان را آغاز کرد. علت این کوچ ناخواسته را ایذای پدرش «بهاء‌ولد» از سوی خوارزمشاه یا اطلاع از یورش قریب‌الوقوع مغولان دانسته است اما چنین می‌نماید که رنجش از خوارزمشاه بیشتر مقرون به صحت باشد. بهاءولد و خاندانش در خراسان عنوان واعظ داشتند و راه به طریقت صوفیان می‌بردند، هم از این‌رو بود که احتمالا درباریان خوارزمشاه از کثرت مریدان این واعظ و مرشد صوفی به هراس افتادند و اسباب توهم سلطان را فراهم آوردند.
هرچه که بود، مهاجرت بهاءولد و خانواده‌اش به تقریب در سال ۶۱۴هـ .ق آغاز شد و آن‌گونه که مناقب‌نامه‌ها می‌گویند، در همان سال و در نیشابور ملاقاتی میان بهاءولد و فرزندش جلال‌الدین با شیخ‌عطار نیشابوری دست داد.
گویا در همین ملاقات بود که عطار، نسخه‌ای از اسرارنامه را به جلال‌الدین هدیه کرد و او را تا به آخر عمر تحت تاثیر خویش گرفت. حتی اگر داستان دیدار عطار و مولانا ساختگی باشد، باز هم به شهادت اشعار مولانا نمی‌توان منکر تاثیرپذیری او از عطار شد؛ چندان که دست‌کم ماخذ ۳۵ فقره از حکایات یا مطالب مثنوی آثار شیخ عطار است.
به‌هر روی، پدر و پسر در مسیر سفر به بغداد رسیدند و احتمالا در آنجا ملاقاتی با شهاب‌الدین سهروردی داشتند اما زیاد در این شهر متوقف نماندند و پس از آنکه خبر یورش مغولان به خراسان را شنیدند، رو به سوی مکه آوردند. سپس به ارزنجان در آسیای صغیر آمدند و چند سالی را در آق‌شهر و لارنده به‌سر آوردند. در لارنده مادر جلال‌الدین چشم از جهان فروبست و در همان‌جا «گوهر خاتون» دختر شرف‌الدین لالا به عقدش درآمد. آنگاه بهاءالدین ولد به دعوت علاءالدین کیقباد، پادشاه سلجوقی روم به قونیه آمد و تا ۲ سال بعد که زندگی را وداع گفت، در آنجا به وعظ و تدریس سرگرم شد.
آن زمان، قونیه پایتخت سلاجقه روم بود و شهری بزرگ در سرزمین‌های اسلامی که حتی گفته می‌شد قبر افلاطون حکیم در آنجاست. مولانا ۲۴ ساله بود که در ربیع‌الثانی ۶۲۸ هـ .ق پدر را از دست داد و خود را در حلقه مریدانی یافت که می‌خواستند پسر خلیفه پدر شود.
مولانا در آثار خویش بسیار از دمشق سخن می‌گوید؛ گویی که این شهر را خوب می‌شناسد و هم از این روست که مناقب‌نامه‌ها از سفر او به دمشق یاد می‌کنند؛ سفری که احتمالا اندکی پیش از مرگ بهاء‌ولد روی داد و به جلال‌الدین فرصت داد که فقه حنفی را خوب‌تر از گذشته بیاموزد. اگر داستان ملاقات او با محی‌الدین عربی نیز راست باشد، باید در همین سال‌ها و در دمشق روی داده باشد.
در قونیه آنچه جلال‌الدین را یکسر شوریده ساخت و در دایره جذبه خویش گرفت، یکی ملاقات با سیدبرهان الدین محقق بود و دیگری دیدار با شمس تبریزی. سیدبرهان محقق، شاگرد سابق بهاءولد بود و گفته‌اند که بهاءولد او را در بلخ به اتابکی و مربیگری فرزندنش جلال‌الدین گمارد. بنابراین وقتی به قونیه آمد، جلال‌الدین نفحه روحانی پدر را در وجودش بازیافت. او سه بار به توصیه سیدبرهان چله‌نشینی گزید و از پس این ریاضت معنوی، در علم باطن و ظاهر کامل شد.
سیدبرهان در ۶۳۸ ه‍ .ق بدرود حیات گفت و چهار سال بعد در حالی که جلال‌الدین به مرز ۳۸ سالگی رسیده و خود فقیه و مدرس و واعظی مشهور بود، شمس تبریزی قدم به قونیه نهاد. این شمس که جلال‌الدین را بسان خورشید مجذوب حرارت خویش ساخت، بحث و نظر را حتی در اثبات وجود خداوند کاری بی‌حاصل می‌دانست و متکلمان را به استهزاء می‌گرفت. نسبت به عشق عرفانی توجه خاصی داشت و انسان کامل را بیشتر معشوق می‌دید تا عاشق و به همین سبب نزد مولانا سلطان المعشوقین تلقی می‌شد.
آن‌گونه که مناقب‌نامه‌ها نوشته‌اند، نخستین مواجهه شمس با مولانا توأم با پرسشی بود که جلال‌الدین در پاسخش متحیر ماند. شمس عنان استر جلال‌الدین را در کشید و گفت: «بایزید بزرگ‌تر بود یا محمد؟» و وقتی جلال‌الدین پاسخ داد محمد ختم پیغمبران بود، او را با بایزید چه نسبت؟ شمس گفت: پس چرا محمد ماعرفناک حق معرفتک می‌گوید و بایزید سبحانی ما اعظم شأنی؟
پرسش بس مهیب بود و مولانا را از هوش برد و البته گفته‌اند که پاسخی در شرح صدر پیامبر گفت و مقامی که بایزید هرگز به درک آن نائل نیامده بود اما به هر تقدیر این پرسش آتشین، جلال‌الدین را مجذوب شمس ساخت و در اندک زمانی کار به جایی رسید که ملای روم مسند تدریس و حلقه مریدان را فرو گذاشت و تمام وجود خود را وقف تجارب روحانی و عرفانی کرد. این حالت خشم مریدان جلال‌الدین را برانگیخت و چون کار به سعایت از شمس رسید، شمس به یکباره قونیه را ترک کرد.
جلال‌الدین چندی سرگشته و حیران در جست‌وجویش بود تا عاقبت نامه اش از دمشق رسید. بی‌درنگ فرزند خویش سلطان ولد را به دمشق فرستاد تا پیام او و اظهار ندامت مریدان را به شمس برساند و به قونیه دعوتش کند.
شمس پذیرفت و این بار چون به قونیه آمد، جلال‌الدین دختری از خویشان خود را به عقدش درآورد. با این همه، افراط مولانا در گرایش به سماع و ترک مجالس وعظ و تدریس و نیز دعوی‌های بزرگ شمس، دوباره خشم مریدان مولانا را برانگیخت. این بار حتی علاءالدین محمد فرزند دیگر جلال‌الدین نیز از در مخالفت با شمس برآمد و چنان شد که شمس برای همیشه ناپیدا گردید. (۶۴۵ ه‍ .ق)
گفته‌اند که مریدان مولانا او را به قتل آورده‌اند اما بر این ادعا دلیل محکمی در دست نیست. هر چه که بود مولانا تا به آخر عمر به بازگشت شمس امید داشت و حتی یکی دو بار در جست‌وجویش به دمشق سفر کرد. در این سفر هر چند که شمس را در شام ندید اما او را در وجود خویش بازیافت.
چندی نگذشت که روح بیقرار مولانا مجذوب صلاح‌الدین فریدون نامی شهره به زرکوب شد. گویا این زرکوب که از مریدان سیدبرهان محقق بود، صفاتی عامی‌گونه داشت و زمانی سید برهان در وصفش گفته بود «من قال خود را به مولانا جلال‌الدین دادم و حال خود را به شیخ صلاح‌الدین» هر چند که مریدان مولانا از در طعن زرکوب برآمدند، اما مولانا او را خلیفه خود قرار داد و باز اسباب نارضایتی مریدان فراهم آمد. نشانه بی‌توجهی مولانا به نارضایتی‌ها این بود که دختر صلاح‌الدین زرکوب را با فرزندش سلطان ولد تزویج داد.
زرکوب ۱۰ سالی مرید و خلیفه محبوب مولانا بود و چون در محرم ۶۵۷ هـ . ق درگذشت، مولانا یک تن از مریدان جوانش به نام حسام‌الدین حسن معروف به چلپی از اهالی ارومیه را خلیفه خویش کرد. در واقع به اصرار همین چلپی بود که مثنوی معنوی به نظم درآمد و مولانا این مثنوی را «حسامی‌نامه» می‌خواند. در مدت ۱۵ سال ۶ دفتر مثنوی به نظم درآمد. مولانا املاء می‌کرد و حسام‌الدین می‌نوشت و گاه می‌شد که شب تا به صبح در این کار به سر می‌آمد. در واقع املای مثنوی هرگز به سر نیامد و تنها وفات مولانا بود که به آن مهر پایان زد. در این مدت گاه نیز غزلی می‌سرود و بر خونی که می‌جوشید رنگی از شعر می‌زد. غزل‌ها همه به نام شمس تبریز بود تا سرانجام غزل خداحافظی را در شب پنجم جمادی‌الثانی ۶۷۲ هـ . ق خطاب به فرزندش سلطان ولد سرود.
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن / ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن...
خیره‌کشی است ما را دارد دلی چو خارا / بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد / ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن...
بس کن که بی‌خودم من گر تو هنر فزایی / تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
وقتی مولانا جلال‌الدین محمد درگذشت، بنابر مشهور ۶۸ ساله بود و نفوذ کلامش در خلق آن چنان بود که در تدفین جنازه‌اش نه فقط مسلمانان که یهود و نصارا نیز حاضر شدند. او را در کنار تربت پدرش ـ بهاء ولد ـ به خاک سپردند و اندکی بعد بر آن مزار نورانی بنایی برافراشتند که هنوز باقی است و «قبه خضرا» خوانده می‌شود.این آغاز و انجام مردی بود که شعر صوفیه را که عطار به اوج ناشناخته‌ای رسانده بود، تسخیر کرد و بعد از وی نیز همچنان برای تمام قرون و نسل‌های انسانی یک قله تسخیرناپذیر و خاص او باقی ماند.


وبگردی
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    آشنایی با روش پخت 13 نوع ماهی
    از سرخ کردن بیش از حد ماهی خودداری کنید زیرا در این صورت اسیدهای چرب امگا 3 موجود در آن از بین خواهد رفت.