سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ / Tuesday, 20 February, 2018

بررسی کامل مسئله اعجاز قرآن


بررسی کامل مسئله اعجاز قرآن
و ان كنتم فی ریب مما نزلنا علی‏عبدنا فاتوا بسورهٔ من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله‏ان كنتم صادقین فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارهٔ اعدت للكافرین
● تفسیر كلمات و جمله‏های آیات
و اگر از آنچه ما بر بنده خویش نازل‏كرده‏ایم بشك اندرید سوره‏ای‏مانند آن بیارید و اگر راست می‏گوئید غیر خدا یاران خویش را بخوانید.
و اگر نكردید و هرگز نخواهید كرد پس از آتشی كه هیزمش‏مردم و سنگ است و برای كافران مهیا شده بترسید.
.(فاتوا بسورهٔ من مثله)امر در(فاتوا، پس بیاورید)، امر تعجیزی‏است، تا بهمه بفهماند: كه‏قرآن معجزه است، و هیچ بشری نمی‏تواند نظیرش را بیاورد، و اینكه این كتاب‏از ناحیه خدا نازل‏شده، و در آن هیچ شكی نیست، معجزه است كه تا زمین و زمان باقی است، آن نیز باعجاز خودباقی‏است، و این تعجیز، در خصوص آوردن نظیری برای قرآن، در قرآن كریم مكرر آمده، مانندآیه: (قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی‏ان یاتوا بمثل هذا القرآن، لا یاتون بمثله، و لو كان بعضهم‏لبعض ظهیرا، بگواگر انس و جن دست بدست هم دهند، كه مثل این قرآن بیاورند، نمی‏توانند و نیز مانند آیه: (ام‏یقولون افتریه؟قل فاتوا بعشر سورمثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من دون الله، ان كنتم صادقین‏و یا آنكه میگویند: این قرآن‏افترائی است كه بخدا بسته، بگو اگر راست میگوئید، غیر از خدا هر كس را كه میخواهیددعوت‏كنید، و بكمك بطلبید، و شما هم ده سوره مثل آن بخدا افتراء ببندید) .
و بنا بر این ضمیر در كلمه(مثله)، به كلمه(ما)، در جمله(ممانزلنا)برمی‏گردد، و در نتیجه‏آیه شریفه تعجیزی است از طرف قرآن، و بی سابقه بودن اسلوب و طرز بیان آن.
ممكن هم هست ضمیر نامبرده به كلمه(عبد)، در جمله(عبدنا)برگردد،كه در این صورت‏آیه شریفه تعجیز بخود قرآن نیست، بلكه بقرآن است از حیث اینكه مردی بی سوادو درس نخوانده‏آنرا آورده، كسی آنرا آورده كه تعلیمی ندیده و این معارف عالی و گرانبها و بیانات بدیع و بی سابقه‏و متقن‏را از احدی از مردم نگرفته، در نتیجه آیه شریفه در سیاق آیه: (قل لو شاء الله ما تلوته علیكم، و لا ادریكم به، فقد لبثت‏فیكم عمرا من قبله ا فلا تعقلون؟بگو: اگر خدا می‏خواست نه من آنرا برشما می‏خواندم، و نه از آن اطلاعی می‏داشتم،خود شما شاهدید كه مدتها از عمرم قبل از این قرآن‏در بین شما زیستم، در حالی كه خبری از آنم نبود، باز هم تعقل‏نمی‏كنید؟ و در بعضی روایات هردو احتمال نامبرده بعنوان تفسیر آیه مورد بحث آمده.
این نكته را هم باید دانست كه این آیه و نظائر آن دلالت‏دارد بر اینكه قرآن كریم همه‏اش‏معجزه است، حتی كوچكترین سوره‏اش، مانند سوره كوثر، و سوره عصر، و اینكه‏بعضی احتمال‏داده، و یا شاید بدهند، كه ضمیر در(مثله)بخصوص سوره مورد بحث، و در آیه سوره یونس‏بخصوص‏سوره یونس برگردد، احتمالی است كه فهم مانوس با اسلوبهای كلام آنرا نمی‏پذیرد، برای اینكه كسی كه بقرآن‏تهمت می‏زند: كه ساخته و پرداخته رسول خدا(ص)است، و آنجناب‏آنرا بخدا افتراء بسته، بهمه قرآن نظر دارد، نه تنها بیك سوره و دو سوره.
با این حال معنا ندارد در پاسخ آنان بفرماید: اگر شك دارید، یك‏سوره مانند سوره بقره ویا یونس بیاورید، چون برگشت معنا بنظیر این حرف میشود، كه بگوئیم:اگر در خدائی بودن سوره‏كوثر یا اخلاص مثلا شك دارید، همه دست بدست هم دهید، و یك سوره مانند بقره ویا یونس‏بیاورید، و این طرز سخن را هر كس بشنود زشت و ناپسند می‏داند.
● اعجاز و ماهیت آن
قرآن كریم در آیه مورد بحث، و آیاتی كه نقل كردیم، ادعاء كرده‏است: بر اینكه آیت ومعجزه است، و استدلال كرده باینكه اگر قبول ندارید، مانند یك سوره از آنرا بیاورید،و این‏دعوی قرآن بحسب حقیقت بدو دعوی منحل میشود، یكی اینكه بطور كلی معجزه و خارق عادت‏وجود دارد، ودوم اینكه قرآن یكی از مصادیق آن معجزات است، و معلوم است كه اگر دعوی دوم‏ثابت‏شود، قهرا دعوی اولی هم ثابت‏شده،و بهمین جهت قرآن كریم هم در مقام اثبات دعوی‏اولی بر نیامد، و تنها اكتفاء كرد باثبات دعوی دوم، و اینكه‏خودش معجزه است و بر دعوی خوداستدلال كرد به مسئله تحدی، و تعجیز، و وقتی بشر نتوانست نظیر آنرا بیاورد هر دو نتیجه راگرفت.
چیزی كه هست این بحث و سئوال باقی می‏ماند، كه معجزه‏چگونه صورت می‏گیرد، با اینكه‏اسمش با خودش است، كه مشتمل بر عملی است كه عادت جاری‏در طبیعت، یعنی استناد مسببات‏باسباب معهود و مشخص آنرا نمی‏پذیرد، چون فكر میكند، قانون علت و معلول استثناءپذیرنیست، نه هیچ سببی از مسببش جدا میشود، و نه هیچ مسببی بدون سبب پدید می‏آید، و نه در قانون‏علیت امكان‏تخلف و اختلافی هست، پس چطور می‏شود كه مثلا عصای موسی بدون علت كه‏توالد و تناسل باشد، اژدها گردد؟و مرده‏چندین سال قبل با دم مسیحائی مسیح زنده شود؟!قرآن كریم این شبهه را زایل كرده، و حقیقت امر را از هر دو جهت بیان‏می‏كند، یعنی هم‏بیان می‏كند: اصل اعجاز ثابت است، و قرآن خود یكی از معجزات است، و برای اثبات اصل‏اعجازدلیلی است كافی، برای اینكه احدی نمی‏تواند نظیرش را بیاورد.
و هم بیان می‏كند كه حقیقت اعجاز چیست، و چطورمی‏شود كه در طبیعت امری رخ دهد، كه عادت طبیعت را خرق كرده، و كلیت آنرا نقض كند؟.
● اعجاز قرآن
در اینكه قرآن كریم برای اثبات معجزه بودنش بشر را تحدی‏كرده هیچ حرفی و مخالفی‏نیست، و این تحدی، هم در آیات مكی آمده، و هم آیات مدنی، كه همه آنهادلالت دارد بر اینكه قرآن‏آیتی است معجزه، و خارق، حتی آیه قبلی هم كه می‏فرمود: (و ان كنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنافاتوا بسورهٔ من مثله)الخ، استدلالی است بر معجزه بودن‏قرآن، بوسیله تحدی، و آوردن سوره‏ای‏نظیر سوره بقره، و بدست‏شخصی بی سواد مانند رسول‏خدا(ص)، نه اینكه مستقیما و بلا واسطه‏استدلال بر نبوت رسول خدا(ص)باشد، بدلیل اینكه اگر استدلال بر نبوت آن جناب باشد،نه برمعجزه بودن قرآن، باید در اولش می‏فرمود: (و ان كنتم فی ریب من رسالهٔ عبدنا، اگر در رسالت‏بنده ما شك دارید)،ولی اینطور نفرمود، بلكه فرمود: اگر در آنچه ما بر عبدمان نازل كرده‏ایم شك‏دارید، یك سوره مثل این سوره‏را بوسیله مردی درس نخوانده بیاورید، پس در نتیجه تمامی‏تحدی‏هائیكه در قرآن واقع شده، استدلالی را میمانند كه برمعجزه بودن قرآن و نازل بودن آن ازطرف خدا شده‏اند، و آیات مشتمله بر این تحدیها از نظر عموم و خصوص مختلفند، بعضی‏هادرباره یك سوره تحدی كرده‏اند، نظیر آیه سوره بقره، و بعضی بر ده سوره، و بعضی بر عموم قرآن وبعضی بر خصوص‏بلاغت آن، و بعضی بر همه جهات آن.یكی از آیاتیكه بر عموم قرآن تحدی‏كرده، آیه: (قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی‏ان یاتوا بمثل هذا القرآن، لا یاتون بمثله و لو كان‏بعضهم لبعض ظهیرا) است كه ترجمه‏اش گذشت، و این آیه‏در مكه نازل شده، و عمومیت تحدی‏آن جای شك برای هیچ عاقلی نیست.
اعجاز قرآن فقط ازنظر اسلوب كلام یا جهتی دیگر از جهات، به تنهائی نیست پس اگر تحدیهای قرآن تنها در خصوص بلاغت و عظمت اسلوب‏آن بود، دیگر نباید ازعرب تجاوز میكرد، و تنها باید عرب را تحدی كند، كه اهل زبان قرآنند، آنهم نه‏كردهای عرب، كه‏زبان شكسته‏ای دارند، بلكه عربهای خالص جاهلیت و آنها كه هم جاهلیت و هم اسلام را درك‏كرده‏اند، آن‏هم قبل از آنكه زبانشان با زبان دیگر اختلاط پیدا كرده، و فاسد شده باشد، و حال‏آنكه می‏بینیم سخنی از عرب آن هم‏با این قید و شرطها بمیان نیاورده، و در عوض روی سخن‏بجن و انس كرده است، پس معلوم میشود معجزه بودنش تنها از نظر اسلوب كلام نیست.
و همچنین غیر بلاغت و جزالت اسلوب، هیچ جهت دیگر قرآن به‏تنهائی مورد نظر نیست، و نمیخواهد بفهماند تنها در فلان صفت معجزه است مثلا در اینكه مشتمل بر معارفی‏است‏حقیقی، و اخلاق.فاضله، و قوانین صالحه، و اخبار غیبی، و معارف دیگریكه هنوز بشر نقاب از چهره‏آن‏بر نداشته، معجزه است، چون هر یك از جهات را یك طائفه از جن و انس می‏فهمند، نه همه آنهاپس اینكه بطور مطلق‏تحدی كرد، (یعنی فرمود: اگر شك دارید مثلش را بیاورید)، و نفرمود كتابی‏فصیح مثل آن بیاورید، و یا كتابی مشتمل‏بر چنین معارف بیاورید، می‏فهماند كه قرآن از هر جهتی‏كه ممكن است مورد برتری قرار گیرد برتر است، نه یك جهت و دو جهت.
● عمومیت اعجاز قرآن برای تمامی افراد انس و جن
بنا بر این قرآن كریم هم معجزیست در بلاغت، برای بلیغ‏ترین‏بلغاء و هم آیتی است فصیح، برای فصیح‏ترین فصحاء و هم خارق العاده‏ایست برای حكماء در حكمتش،و هم سرشارترین‏گنجینه علمی است معجزه‏آسا، برای علماء و هم اجتماعی‏ترین قانونی است معجزآسا،برای قانون‏گذاران، و سیاستی است بدیع، و بی سابقه برای سیاستمداران و حكومتی است معجزه، برای‏حكام، و خلاصه معجزه‏ایست‏برای همه عالمیان، در حقایقی كه راهی برای كشف آن ندارند، مانندامور غیبی، و اختلاف در حكم، و علم و بیان.
از اینجا روشن میشود كه قرآن كریم دعوی اعجاز، از هر جهت‏برای خود می‏كند، آنهم‏اعجاز برای تمامی افراد جن و انس، چه عوام و چه خواص، چه عالم و چه جاهل،چه مرد و چه‏زن، چه فاضل متبحر و چه مفضول، چه و چه و چه، البته بشرطی كه اینقدر شعور داشته باشد كه‏حرف سرش شود.
برای اینكه هر انسانی این فطرت را دارد كه فضیلت را تشخیص‏دهد، و كم و زیاد آنرابفهمد پس هر انسانی میتواند در فضیلت‏هائی كه در خودش و یا در غیر خودش سراغ‏دارد، فكركند، و آنگاه آنرا در هر حدیكه درك می‏كند، با فضیلتی كه قرآن مشتمل بر آنست مقایسه كند، آنگاه بحق و انصاف‏داوری نماید، و فكر كند، و انصاف دهد، آیا نیروی بشری میتواند معارفی‏الهی، و آن هم مستدل از خود بسازد؟بطوریكه‏با معارف قرآن هم سنگ باشد؟و واقعا و حقیقتامعادل و برابر قرآن باشد؟و آیا یك انسان این معنا در قدرتش‏هست كه اخلاقی برای سعادت بشرپیشنهاد كند، كه همه‏اش بر اساس حقایق باشد؟و در صفا و فضیلت درست آنطور باشد كه‏قرآن‏پیشنهاد كرده؟!و آیا برای یك انسان این امكان هست، كه احكام و قوانینی فقهی تشریع كند، كه‏دامنه‏اش آنقدر وسیع‏باشد، كه تمامی افعال بشر را شامل بشود؟و در عین حال تناقضی هم در آن‏پدید نیاید؟و نیز در عین حال روح توحید وتقوی و طهارت مانند بند تسبیح در تمامی آن احكام ونتائج آنها، و اصل و فرع آنها دویده باشد؟و آیا عقل هیچ انسانیكه‏حد اقل شعور را داشته باشد، ممكن میداند كه چنین آمارگیری‏دقیق از افعال و حركات و سكنات انسانها، و سپس جعل قوانینی‏برای هر حركت و سكون آنان، بطوریكه از اول تا باخر قوانینش یك تناقض دیده نشود از كسی سر بزندكه مدرسه نرفته باشد، ودر شهری كه مردمش با سواد و تحصیل كرده باشند، نشو و نما نكرده باشد، بلكه در محیطی ظهوركرده‏باشد، كه بهره‏شان از انسانیت و فضائل و كمالات بی شمار آن، این باشد كه از راه‏غارتگری، و جنگ لقمه نانی بكف آورده،و برای اینكه بسد جوعشان كافی باشد، دخترانرا زنده‏بگور كنند، و فرزندان‏خود را بكشند، و به پدران خود فخر نموده، مادران را همسر خود سازند، وبفسق و فجور افتخار نموده، علم را مذمت، و جهل را حمایت‏كنند، و در عین پلنگ دماغی وحمیت دروغین خود، تو سری خور هر رهگذر باشند، روزی یمنی‏هااستعمارشان كنند، روز دیگرزیر یوغ حبشه در آیند، روزی برده دسته جمعی روم شوند، روز دیگر فرمانبر بی قید و شرط‏فارس‏شوند؟آیا از چنین محیطی ممكن است چنین قانون‏گذاری برخیزد؟و آیا هیچ عاقلی بخود جرئت میدهد كه كتابی‏بیاورد، و ادعاء كند كه این كتاب هدایت تمامی‏عالمیان، از بی سواد و دانشمند و از زن و مرد و از معاصرین من و آیندگان،تا آخر روزگار است، وآنگاه در آن اخباری غیبی از گذشته و آینده، و از امتهای گذشته و آینده، نه یكی، و نه دو تا، آنهم‏دربابهای مختلف، و داستانهای گوناگون قرار داده باشد، كه هیچیك از این معارف با دیگری‏مخالفت نداشته،و از راستی و درستی هم بی بهره نباشد، هر قسمتش قسمت‏های دیگر را تصدیق‏كند؟!
و آیا یك انسان كه خود یكی از اجزاء عالم ماده و طبیعت است،و مانند تمامی موجودات‏عالم محكوم به تحول و تكامل است، میتواند در تمامی شئون عالم بشری دخل و تصرف‏نموده، قوانین، و علوم، و معارف، و احكام، و مواعظ، و امثال، و داستانهائی در خصوص كوچكترین وبزرگترین شئون‏بشری بدنیا عرضه كند، كه با تحول و تكامل بشر متحول نشود، و از بشر عقب‏نماند؟و حال و وضع خود آن قوانین هم‏از جهت كمال و نقص مختلف نشود، با اینكه آنچه عرضه‏كرده، بتدریج عرضه كرده باشد و در آن پاره‏ای معارف‏باشد كه در آغاز عرضه شده، در آخردو باره تكرار شده باشد، و در طول مدت، تكاملی نكرده تغیری نیافته باشد، و نیز در آن فروعی‏متفرع‏بر اصولی باشد؟با اینكه همه میدانیم كه هیچ انسانی از نظر كمال و نقص عملش بیك حال‏باقی نمی‏ماند،در جوانی یك جور فكر می‏كند، چهل‏ساله كه شد جور دیگر، پیر كه شد جوری‏دیگر.پس انسان عاقل و كسی كه بتواند این معانی را تعقل كند، شكی برایش‏باقی نمی‏ماند، كه‏این مزایای كلی، و غیر آن، كه قرآن مشتمل بر آنست، فوق طاقت بشری، وبیرون از حیطه وسائل‏طبیعی و مادی است، و بفرض هم كه نتواند این معانی را درك كند، انسان بودن خود را كه‏فراموش‏نكرده، و وجدان خود را كه گم ننموده، وجدان فطری هر انسانی باو میگوید: در هرمسئله‏ای كه نیروی فكریت‏از دركش عاجز ماند، و آنطور كه باید نتوانست صحت و سقم و درستی‏و نادرستی آنرا بفهمد، و ماخذ و دلیل‏هیچیك را نیافت، باید باهل خبره و متخصص در آن مسئله‏مراجعه بكنی.
در اینجا ممكن است‏خواننده عزیز بپرسد كه اینكه شما اصراردارید عمومیت اعجاز قرآن‏را ثابت كنید، چه فائده‏ای بر این عمومیت مترتب میشود، و تحدی عموم مردم‏چه فائده‏ای دارد؟باید خواص بفهمند كه قرآن معجزه است، زیرا عوام در مقابل هر دعوتی سریع الانفعال و زودباورند، و هر معامله‏ای‏كه با ایشان بكنند، می‏پذیرند، مگر همین مردم نبودند كه در برابر دعوت امثال‏حسینعلی بهاء، و قادیانی، و مسیلمه‏كذاب، خاضع شده، و آنها را پذیرفتند؟!با اینكه آنچه آنهاآورده بودند به هذیان بیشتر شباهت داشت، تا سخن‏آدمی؟در پاسخ میگوئیم: اولا تنها راه آوردن معجزه برای عموم بشر، و برای ابد این است كه آن‏معجزه از سنخ علم ومعرفت باشد، چون غیر از علم و معرفت هر چیز دیگریكه تصور شود، كه سرو كارش با سایر قوای دراكه انسان باشد،ممكن نیست عمومیت داشته، دیدنیش را همه و برای‏همیشه ببینند، شنیدنیش را همه بشر، و برای همیشه بشنوندعصای موسایش برای همه جهانیان، و برای ابد معجزه باشد، و نغمه داودیش نیز عمومی و ابدی باشد، چون عصای موسی،و نغمه‏داود، و هر معجزه دیگریكه غیر از علم و معرفت باشد، قهرا موجودی طبیعی، و حادثی حسی‏خواهد بود، كه خواه‏نا خواه محكوم قوانین ماده، و محدود به یك زمان، و یك مكان معینی میباشد، و ممكن نیست غیر این باشد،و بفرض محال یا نزدیك به محال، اگر آنرا برای تمامی افراد روی‏زمین دیدنی بدانیم، باری باید همه سكنه روی زمین‏برای دیدن آن در یك محل جمع شوند، وبفرضی هم كه بگوئیم برای همه و در همه‏جا دیدنی باشد، باری برای اهل یك عصر دیدنی‏خواهد، بود نه برای ابد.
بخلاف علم و معرفت، كه میتواند برای همه، و برای ابد معجزه‏باشد، این اولا، و ثانیا وقتی‏از مقوله علم و معرفت‏شد، جواب اشكال شما روشن میشود، چون بحكم‏ضرورت فهم مردم‏مختلف است، و قوی و ضعیف دارد، همچنانكه كمالات نیز مختلف است، و راه فطری و غریزی‏انسان‏برای درك كمالات كه روزمره در زندگیش آنرا طی می‏كند، این است كه هر چه را خودش‏درك كرد، و فهمید، كه فهمیده،و هر جا كمیت فهمش از درك چیزی عاجز ماند، بكسانی مراجعه‏می‏كند، كه قدرت درك آنرا دارند، و آنرا درك كرده‏اند،و آنگاه حقیقت مطلب را از ایشان‏می‏پرسند، در مسئله اعجاز قرآن نیز فطرت غریزی بشر حكم باین می‏كند، كه‏صاحبان فهم قوی، وصاحب نظران از بشر، در پی كشف آن برآیند، و معجزه بودن آنرا درك كنند، و صاحبان فهم‏ضعیف بایشان‏مراجعه نموده، حقیقت‏حال را سئوال كنند، پس تحدی و تعجیز قرآن عمومی‏است، و معجزه بودنش برای فرد فرد بشر، و برای تمامی اعصار میباشد.
● تحدی قرآن به علم
قرآن كریم بعلم و معرفت تحدی كرده، یعنی فرموده:اگر در آسمانی بودن آن شك دارید، همه دست بدست هم دهید، و كتابی درست كنید كه از نظر علم و معرفت مانندقرآن باشد، یكجافرموده: (و نزلنا علیك الكتاب تبیانا لكل شی‏ء، ما كتاب را كه بیان همه چیزها است بر تو نازل‏كردیم)(سوره نحل ۸۹) و جائی دیگر فرموده: (لا رطب و لا یابس الا فی كتاب مبین، هیچ تر و خشكی نیست مگرآنكه‏در كتابی بیانگر، ضبط است) (سوره انعام آیه ۵۹، )و از این قبیل آیاتی دیگر.
آری هر كس در متن تعلیمات عالیه اسلام سیر كند، و آنچه از كلیات‏كه قرآن كریم بیان‏كرده و آنچه از جزئیات كه همین قرآن در آیه: ، (و ما آتیكم الرسول فخذوه، و ما نهیكم‏عنه فانتهوا، رسول شما را بهر چه امر كرد انجام دهید، و از هر چه و آیه: (لتحكم بین‏الناس بما اریك‏الله تا در میان مردم بانچه خدا نشانت داده حكم كنی)(سوره حشر آیه ۷) وآیاتی دیگر به پیامبر اسلام حوالت داده، و آن‏جناب بیان كرده، مورد دقت قرار دهد، خواهد دید كه‏اسلام از معارف الهی فلسفی، و اخلاق فاضله، و قوانین دینی و فرعی،از عبادتها، و معاملات، وسیاسات اجتماعی و هر چیز دیگری كه انسانها در مرحله عمل بدان نیازمندند، نه تنها متعرض‏كلیات‏و مهمات مسائل است، بلكه جزئی‏ترین مسائل را نیز متعرض است، و عجیب این است كه‏تمام معارفش بر اساس‏فطرت، و اصل توحید بنا شده، بطوریكه تفاصیل و جزئیات احكامش، بعداز تحلیل، به توحیدبر می‏گردد، و اصل توحیدش بعد از تجزیه بهمان تفاصیل بازگشت می‏كند.
قرآن كریم خودش بقاء همه معارفش را تضمین كرده، و آنرا نه تنهاصالح برای تمامی‏نسلهای بشر دانسته، و در آیه: (و انه لكتاب عزیز، لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من‏خلفه، تنزیل‏من حكیم حمید، نه از گذشته و نه در آینده، باطل در این كتاب راه نمی‏یابد، چون كتابی است عزیز، و نازل شده از ناحیه‏خدای حكیم حمید)(سوره فصلت آیه ۴۲ ۶) و آیه: (انا نحن نزلنا الذكر، و انا له لحافظون، ما ذكر رانازل كردیم، و خود ما آنرا حفظ‏می‏كنیم)(سوره حجر آیه ۹) فرموده: كه این كتاب با مرور ایام و كرور لیالی كهنه‏نمیشود، كتابی است كه تا آخرین روز روزگار،ناسخی، هیچ حكمی از احكام آنرا نسخ نمی‏كند وقانون تحول و تكامل آنرا كهنه نمی‏سازد.
خواهی گفت علمای علم الاجتماع، و جامعه‏شناسان، و قانون‏دانان‏عصر حاضر، این معنابرایشان مسلم شده: كه قوانین اجتماعی باید با تحول اجتماع و تكامل آن تحول‏بپذیرد، و پا بپای‏اجتماع رو بكمال بگذارد، و معنا ندارد كه زمان بسوی جلو پیش برود، و تمدن روز بروز پیشرفت‏بكند، و درعین حال قوانین اجتماعی قرنها قبل، برای امروز، و قرنها بعد باقی بماند.
جواب این شبهه را در تفسیر آیه: (كان الناس‏امهٔ واحدهٔ)الخ (سوره بقره آیه ۲۱۳) خواهیم داد انشاء الله.
و خلاصه كلام و جامع آن این است كه: قرآن اساس قوانین‏را بر توحید فطری، و اخلاق‏فاضله غریزی بنا كرده، ادعاء می‏كند كه تشریع(تقنین قوانین)باید بر روی بذرتكوین، و نوامیس‏هستی جوانه زده و رشد كند، و از آن نوامیس منشا گیرد، ولی دانشمندان و قانون‏گذاران، اساس‏قوانین‏خود را، و نظریات علمی خویش را بر تحول اجتماع بنا نموده، معنویات را بكلی نادیده‏می‏گیرند، نه بمعارف توحیدكار دارند، و نه به فضائل اخلاق، و بهمین جهت‏سخنان ایشان همه برسیر تكامل اجتماعی مادی، و فاقد روح فضیلت‏دور می‏زند، و چیزیكه هیچ مورد عنایت آنان‏نیست، كلمه عالیه خداست.
● تحدی بكسی كه قرآن بر وی نازل شده
قرآن كریم بشر رابشخص رسول خدا(ص)، كه آورنده آنست، تحدی كرده و فرموده: آوردن شخصی امی و درس نخوانده و مربی‏ندیده كتابی را كه هم الفاظش معجزه است و هم‏معانیش، امری طبیعی نیست، و جز بمعجزه صورت نمی‏گیرد: (قل لو شاء الله ماتلوته علیكم، و لاادریكم به، فقد لبثت فیكم عمرا من قبله، ا فلا تعقلون؟بگو اگر خدا میخواست این قرآن را بر شماتلاوت‏نكنم، نمی‏كردم، و نه شما می‏فهمیدید، شما میدانید كه قبل از این سالها در میان شما بودم، آیا باز هم تعقل‏نمی‏كنید؟ (سوره یونس آیه ۱۶) آری رسول خدا(ص)سالها بعنوان مردی عادی در بین مردم زندگی كرد، در حالیكه نه‏برای خود فضیلتی وفرقی با مردم قائل بود، و نه سخنی از علم بمیان آورده بود، حتی احدی ازمعاصرینش یك بیت‏شعر و یا نثر هم از او نشنید،و در مدت چهل سال كه دو ثلث عمر او میشود، (و معمولا هر كسی كه در صدد كسب جاه و مقام باشد، عرصه‏تاخت و تازش، و بحبوحه فعالیتش، از جوانی تا چهل سالگی است مترجم)با این حال آن جناب در این مدت نه مقامی كسب‏كرد، و نه‏یكی از عناوین اعتباری كه ملاك برتری و تقدم است بدست آورد، آنگاه در راس چهل سالگی ناگهان طلوع كرد، و كتابی آورد، كه فحول و عقلای قومش از آوردن‏چون آن عاجز ماندند، و زبان‏بلغاء و فصحاء و شعرای سخن‏دانشان به لكنت افتاد، و لال شد، و بعداز آنكه كتابش در اقطارزمین منتشر گشت، احدی جرئت نكرد كه در مقام معارضه با آن بر آید، نه عاقلی این فكر خام را درسرپرورید، و نه فاضلی دانا چنین هوسی كرد، نه خردمندی در یارای خود دید، و نه زیرك‏هوشیاری اجازه چنین كاری بخود داد.
نهایت چیزیكه دشمنانش در باره‏اش احتمال دادند، این بود:كه گفته‏اند: وی سفری برای‏تجارت بشام كرده، ممكن است در آنجا داستانهای كتابش را از رهبانان آن‏سرزمین گرفته باشد، در حالیكه سفرهای آنجناب بشام عبارت بود از یك سفر كه با عمویش ابو طالب كرد، در حالیكه‏هنوزبسن بلوغ نرسیده بود، و سفری دیگر با میسره غلام خدیجه ع كرد، كه در آنروزهابیست و پنج‏ساله بود، (نه چهل‏ساله)،علاوه بر اینكه جمعی كه با او بودند شب و روز ملازمش‏بودند.
و بفرض محال، اگر در آن سفر از كسی چیزی آموخته باشد، چه‏ربطی باین معارف و علوم‏بی پایان قرآن دارد؟و این همه حكمت و حقایق در آنروز كجا بود؟و این‏فصاحت و بلاغت را كه‏تمامی بلغای دنیا در برابرش سر فرود آورده، و سپر انداختند، و زبان فصحاء در برابرش لال والكن شده، از چه كسی آموخته؟.
و یا گفته‏اند: كه وی در مكه‏گاهی بسر وقت آهنگری رومی می‏رفته، كه شمشیر میساخت.
و قرآن‏كریم در پاسخ این تهمتشان فرمود: (و لقد نعلم انهم یقولون:انما یعلمه بشر، لسان‏الذی یلحدون الیه اعجمی، و هذا لسان عربی مبین، ما دانستیم كه آنان میگویندبشری این قرآن رابوی درس میدهد، (فكر نكردند آخر)زبان آنكسی كه قرآن را بوی نسبت‏میدهند غیر عربی‏است، و این قرآن بزبان عربی آشكار است) (سوره نحل آیه ۱۰۳) .
و یا گفته‏اند: كه پاره‏ای از معلوماتش را از سلمان فارسی گرفته،كه یكی از علمای فرس، ودانای بمذاهب و ادیان بوده است، با اینكه سلمان فارسی در مدینه مسلمان‏شد، و وقتی بزیارت‏آنجناب نائل گشت، كه بیشتر قرآن نازل شده بود چون بیشتر قرآن در مكه نازل شد، و در این‏قسمت‏از قرآن تمامی آن معارف كلی اسلام، و داستانها كه در آیات مدنی هست، نیز وجود دارد، بلكه آنچه در آیات مكی هست،بیشتر از آنمقداری است كه در آیات مدنی وجود دارد، پس سلمان‏كه یكی از صحابه آنجناب است، چه چیز بمعلومات او افزوده؟.
علاوه بر اینكه خودشان میگویند سلمان دانای بمذاهب بوده، یعنی‏به تورات و انجیل، و آن‏تورات و انجیل، امروز هم در دسترس مردم هست، بردارند و بخوانند و با آنچه‏در قرآن هست مقایسه‏كنند، خواهند دید كه تاریخ قرآن غیر تاریخ آن كتابها، و داستانهایش غیر آن داستانها است، درتورات‏و انجیل لغزشها و خطاهائی بانبیاء نسبت داده، كه فطرت هر انسان معمولی متنفر از آن‏است، كه چنین‏نسبتی را حتی به یك كشیش، و حتی به یك مرد صالح متعارف بدهد، واحدی‏اینگونه جسارتها را به یكی از عقلای قوم خود نمیكند.
و اما قرآن كریم ساحت انبیاء را مقدس دانسته، و آنان را ازچنان لغزشها بری میداند، و نیزدر تورات و انجیل مطالب پیش پا افتاده‏ای است، كه نه از حقیقتی پرده برمیدارد، و نه فضیلتی‏اخلاقی به بشر می‏آموزد، و اما قرآن كریم از آن مطالب آنچه برای مردم در معارف و اخلاقشان‏بدردمیخورد آورده، و بقیه را كه قسمت عمده این دو كتابست رها كرده.
● تحدی قرآن كریم به خبرهائیكه از غیب داده
قرآن كریم در آیات بسیاری باخبرهای غیبی خود تحدی كرده، یعنی به بشر اعلام نموده: كه اگر در آسمانی بودن‏این كتاب تردید دارید، كتابی نظیر آن مشتمل بر اخبار غیبی بیاورید.
و این آیات بعضی در باره داستانهای انبیاء گذشته، و امتهای ایشان‏است، مانند آیه: (تلك‏من انباء الغیب، نوحیها الیك، ما كنت تعلمها انت و لا قومك من قبل هذا، این‏داستان از خبرهای‏غیب است، كه ما بتو وحی می‏كنیم، و تو خودت و قومت هیچیك از آن اطلاع نداشتید) (سوره هود آیه ۴۹ ۲ ) ، و آیه: (ذلك من انباء الغیب نوحیه الیك، و ما كنت‏لدیهم اذا جمعوا امرهم و هم یمكرون، این سرگذشت‏یوسف از خبرهای غیبی است، كه ما بتو وحی می‏كنیم، تو خودت‏در آن جریان نبودی، و ندیدی كه‏چگونه حرف‏های خود را یكی كردند، تا با یوسف‏نیرنگ كنند)(سوره یوسف آیه ۱۰۲) و آیه: (ذلك من انباء الغیب، نوحیه‏الیك، و ما كنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم، ایهم یكفل مریم؟و ما كنت لدیهم، اذ یختصمون، این‏از خبرهای غیبی‏است، كه ما بتو وحی می‏كنیم.و گر نه تو آنروز نزد ایشان نبودی، كه داشتندقرعه‏های خود می‏انداختند، كه‏كدامشان سرپرست مریم شود، و نیز نبودی كه چگونه بر سر این‏كار با هم مخاصمه می‏كردند)(سوره آل عمران آیه ۴۴ ۴) و آیه: (ذلك عیسی بن مریم‏قول الحق الذی فیه یمترون، اینست‏عیسی بن مریم آن قول حقیكه در او شك می‏كنند)، (سوره مریم آیه ۳۴) و آیاتی دیگر.و یك قسمت دیگر در باره حوادث آینده است، مانند آیه: (غلبت الروم‏فی ادنی الارض، و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین، سپاه روم در سرزمین پائین‏ترشكست‏خوردند، ولی هم‏ایشان بعد از شكستشان بزودی و در چند سال بعد غلبه‏خواهند كرد) (سوره روم آیات ۱ ) ، و آیه: (ان الذی فرض‏علیك القرآن،لرادك الی معاد، آن خدائیكه قرآن را نصیب تو كرد، بزودی تو را بدانجا كه از آنجاگریختی، یعنی بشهر مكه برمی‏گرداند) (سوره قصص آیه ۸۵ ۳) ، و آیه(لتدخلن المسجد الحرام، انشاء الله آمنین، محلقین‏رؤسكم، و مقصرین لا تخافون، بزودی داخل‏مسجد الحرام میشوید، انشاء الله، در حالیكه سرهاتراشیده باشید، و تقصیر كرده باشید، و در حالیكه هیچ ترسی نداشته باشید)(سوره فتح آیه ۲۷ ۴ ، و آیه: (سیقول‏المخلفون، اذا انطلقتم الی مغانم لتاخذوها، : ذرونا نتبعكم، بزودی آنها كه از شركت در جهادتخلف‏كردند، وقتی برای گرفتن غنیمت روانه میشوید، التماس خواهند كرد: كه‏اجازه دهید ما هم‏بیائیم)(سوره فتح آیه ۱۵) و آیه: (و الله یعصمك من‏الناس، و خدا تو را از شر مردم حفظ می‏كند) (سوره مائده آیه ۶۷ ) ، و آیه - (انا نحن‏نزلنا الذكر و انا له لحافظون بدرستیكه ما خودمان‏ذكر را نازل كرده‏ایم، و خودمان نیز بطور مسلم‏آنرا حفظ خواهیم كرد) (سوره حجر آیه ۹) ، و آیات بسیاری دیگر كه مؤمنین را وعده‏هاداده، و همانطور كه وعده‏داد تحقق یافت، و مشركین مكه و كفار را تهدیدها كرد، و همانطور كه تهدید كرده بود، واقع شد.
و از این باب است آیات دیگریكه در باره امور غیبی است، نظیر آیه:(و حرام علی قریهٔ‏اهلكناها، انهم لا یرجعون، حتی اذا فتحت‏یاجوج و ماجوج، و هم من كل حدب ینسلون،و اقترب‏الوعد الحق، فاذا هی شاخصهٔ ابصار الذین كفروا، یا ویلنا قد كنا فی غفلهٔ من هذا، بل كنا ظالمین، ممكن نیست‏مردم آن شهریكه ما نابودشان كردیم، و مقدر نمودیم كه دیگر باز نگردند، اینكه بازگردند، مگر وقتی كه راه‏یاجوج و ماجوج باز شود، در حالیكه از هر پشته‏ای سرازیر شوند، ووعده حق نزدیك شود، كه در آن هنگام دیده آنانكه كافر شدنداز شدت تحیر باز میماند، ومیگویند: وای بر ما كه از این آتیه خود در غفلت بودیم، بلكه حقیقت مطلب آنست كه ستمگربودیم)( سوره انبیاء آیه ۹۷) ، و آیه(وعد الله الذین آمنوا منكم، و عملوا الصالحات، لیستخلفنهم فی الارض، خدا كسانی‏از شما را كه ایمان‏آوردند، و عمل صالح كردند، وعده داد: كه بزودی ایشانرا جانشین در زمین‏كند) ( نور ۵۵ ۹) ، و آیه(قل: هو القادر علی ان یبعث‏علیكم عذابا من فوقكم، بگو خدا قادر است بر اینكه‏عذابی از بالای سر بر شما مسلط كند) (سوره انعام آیه ۶۵ ) .
باز از این‏باب است آیه: (و ارسلنا الریاح لواقح، ما بادها را فرستادیم تا گیاهان نرو ماده راتلقیح كنند)، (سوره حجر آیه ۲۲ ۲) ، و آیه(و انبتنا فیهامن كل شی‏ء موزون و رویاندیم در زمین از هر گیاهی موزون‏كه‏هر یك وزن مخصوص دارد)(حجر آیه ۱۹ ۳) و آیه: (و الجبال اوتادا، آیا ما كوهها را استخوان‏بندی زمین‏نكردیم)،( نبا آیه ۷ ۴) كه‏اینگونه آیات از حقایقی خبر داده كه در روزهای نزول قرآن در هیچ جای دنیا اثری‏از آن حقایق علمی وجود نداشته،و بعد از چهارده قرن، و بعد از بحث‏های علمی طولانی بشرموفق بكشف آنها شده است.
باز از این باب است(البته این مطلب از مختصات این تفسیر است‏كه همانطور كه درمقدمه كتاب گفتیم، معنای یك آیه را از آیات دیگر قرآن استفاده نموده، برای فهم‏یك آیه سایرآیات را استنطاق می‏كند، و از بعضی برای بعضی دیگر شاهد می‏گیرد)آیه شریفه: (یا ایها الذین‏آمنوا من یرتد منكم عن‏دینه، فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه، ای كسانیكه ایمان آورده‏اید!هركس از شما از دین خود برگردد، ضرری بدین خدا نمی‏زند، چون بزودی خداوند مردمانی خواهدآورد، كه دوستشان دارد، و ایشان او را دوست میدارند)،(مائده آیه ۵۴ ۵ ) و آیه‏شریفه(و لكل امهٔ رسول، فاذا جاءرسولهم، قضی بینهم بالقسط، برای هر امتی رسولی است، همینكه رسولشان آمد، درمیان آن امت‏بعدالت‏حكم میشود)، تا آخر چند آیه(یونس آیه ۴۷) و آیه شریفه(فاقم وجهك للدین حنیفا، فطرهٔ الله التی‏فطرالناس علیها، روی دل بسوی دین حنیف كن، كه فطرهٔ خدائی است، آن فطرتی كه خدا بشر را بدان‏فطرت آفریده) (سوره روم آیه ۳۰) ،و آیاتی دیگر كه از حوادث عظیم آینده اسلام و یا آینده دنیا خبر میدهد، كه همه آن‏حوادث بعد از نزول آن آیات واقع‏شده، و بزودی انشاء الله مقداری از آنها را در بحث از سوره‏اسراء ایراد می‏كنیم.
● تحدی قرآن باینكه اختلافی در آن نیست
قرآن كریم باین معنا تحدی كرده، كه در سراپای آن اختلافی در معارف‏وجود ندارد، وفرموده: (ا فلا یتدبرون القرآن؟و لو كان من عند غیر الله، لوجدوا فیه اختلافا كثیرا،چرا در قرآن‏تدبر نمی‏كنند؟كه اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلافهای زیادی در آن می‏یافتند) (سوره نساء آیه ۸۲ ) ، و این تحدی‏درست‏و بجا است، برای اینكه این معنا بدیهی است، كه حیات دنیا، حیات مادی و قانون حاكم در آن قانون تحول و تكامل است، هیچ موجودی از موجودات، و هیچ‏جزئی از اجزاء این عالم نیست، مگر آنكه وجودش تدریجی است، كه از نقطه ضعف شروع میشود، وبسوی قوهٔ و شدت می‏رود، از نقص شروع شده، بسوی كمال می‏رود، تا هم در ذاتش، و هم در توابع ذاتش، و لوا حق آن،یعنی‏افعالش، و آثارش تكامل نموده، بنقطه نهایت كمال خود برسد.
یكی از اجزاء این عالم انسان است، كه لا یزال در تحول و تكامل‏است، هم در وجودش، وهم در افعالش، و هم در آثارش، به پیش می‏رود، یكی از آثار انسانیت، آن آثاریست‏كه با فكر وادراك او صورت می‏گیرد، پس احدی از ما انسانها نیست، مگر آنكه خودش را چنین در می‏یابد، كه امروزش‏از دیروزش كامل‏تر است، و نیز لا یزال در لحظه دوم، به لغزش‏های خود در لحظه اول‏بر میخورد، لغزشهائی در افعالش، دراقوالش، این معنا چیزی نیست كه انسانی با شعور آنرا انكاركند، و در نفس خود آنرا نیابد.
و این كتاب آسمانی كه رسولخدا(ص)آنرا آورده، بتدریج‏نازل شده، و پاره پاره و درمدت بیست و سه سال بمردم قرائت میشد، در حالیكه در این مدت حالات مختلفی،و شرائطمتفاوتی پدید آمد، پاره‏ای از آن در مكه، و پاره‏ای در مدینه، پاره‏ای در شب، و پاره‏ای در روز، پاره‏ای‏در سفر، و پاره‏ای در حضر، قسمتی در حال سلم، و قسمتی در حال جنگ، طائفه‏ای درروز عسرت و شكست، و طائفه‏ای‏در حال غلبه و پیشرفت، عده‏ای از آیاتش در حال امنیت وآرامش، و عده‏ای دیگر در حال ترس و وحشت نازل شده.
آنهم‏نه اینكه برای یك منظور نازل شده باشد، بلكه هم برای القاءمعارف الهیه، و هم تعلیم‏اخلاق فاضله، و هم تقنین قوانین، و احكام دینی، آنهم در همه حوائج‏زندگی نازل شده است، و بااین حال در چنین كتابی كوچكترین اختلاف در نظم متشابهش دیده نمیشود، همچنانكه خودش‏دراین باره فرموده: (كتابا متشابها مثانی)، كتابی كه با تكرار مطالب در آن نظم متشابهش محفوظ‏است. (سوره زمر آیه ۲۳ ۲) این از نظر اسلوب‏و نظم كلام، اما از نظر معارف و اصولی كه در معارف بیان كرده، نیزاختلافی در آن وجود ندارد، طوری نیست كه‏یكی از معارفش با یكی دیگر آن متناقض و منافی‏باشد، آیه آن آیه دیگرش را تفسیر می‏كند، و بعضی از آن بعض دیگررا بیان می‏كند، و جمله‏ای ازآن مصدق جمله‏ای دیگر است، همچنانكه امیر المؤمنین علی(ع)فرمود: (بعضی از قرآن ناطق به‏مفادبعض دیگر و پاره‏ای از آن شاهد پاره‏ای دیگر است) (نهج البلاغه فیض الاسلام ص ۴۱۴ خ ۱۳۳ ) ، و اگر از ناحیه غیر خدا بود، هم نظم الفاظش از نظر حسن و بهاء مختلف میشد، و هم جمله‏اش‏از نظر فصاحت و بلاغت متفاوت‏می‏گشت، و هم معنا و معارفش از نظر صحت و فساد، و اتقان و متانت متغایر میشد.
● اشكال بر ادعای عدم اختلاف در قرآن و پاسخ آن
دراینجا ممكن است‏شما خواننده عزیز بگوئی: این‏ها همه كه گفتید،صرف ادعا بود، ومتكی بدلیلی قانع كننده نبود، علاوه بر اینكه بر خلاف دعوی شما اشكالهای زیادی‏بر قرآن‏كرده‏اند، و چه بسیار كتابهائی در متناقضات قرآن تالیف شده و در آن كتابها متناقضاتی در باره‏الفاظ قرآن‏ارائه داده‏اند، كه برگشت همه آنها باین است كه قرآن از جهت بلاغت قاصر است، ونیز تناقضاتی معنوی نشان داده‏اند، كه برگشت‏آنها باین است كه قرآن در آراء و نظریات وتعلیماتش بخطاء رفته، و از طرف مسلمانان پاسخ‏هائی باین اشكالات‏داده‏اند، كه در حقیقت‏برگشتش به تاویلاتی است كه اگر بخواهیم سخن قرآنرا بان معانی معنا كنیم، سخنی‏خواهد شدبیرون از اسلوب كلام، و فاقد استقامت، سخنی كه فطرت سالم آنرا نمی‏پسندد.
در پاسخ میگوئیم: اشكالها و تناقضاتی كه بدان اشاره گردید،در كتب تفسیر و غیر آن باجوابهایش آمده، و یكی از آن كتابها همین كتابست، و بهمین جهت‏باید بپذیرید، كه اشكال شمابه ادعای بدون دلیل شبیه‏تر است، تا بیان ما.
چون در هیچیك از این كتابها كه گفتیم اشكالی بدون جواب‏نخواهی یافت، چیزیكه هست‏معاندین، اشكالها را در یك كتاب جمع آوری نموده، و در آوردن جوابهایش‏كوتاهی كرده‏اند، و یادرست نقل نكرده‏اند، برای اینكه معاند و دشمن بوده‏اند، و در مثل معروف میگویند:اگر بنا باشدچشم محبت متهم باشد، چشم كینه و دشمنی متهم‏تر است.
● رفع شبهه در باره نسخ كه در قرآن صورت گرفته
خواهی گفت بسیار خوب، خود شما در باره نسخی كه در قرآن‏صورت گرفته، چه میگوئی؟با اینكه خود قرآن كریم در آیه(ما ننسخ من آیهٔ او ننسها نات بخیر منها، هیچ آیه‏ای رانسخ‏نمی‏كنیم، مگر آنكه آیه‏ای بهتر از آن می‏آوریم، )(سوره بقره آیه ۱۰۶ ۲) و همچنین در آیه: (و اذا بدلنا آیهٔ مكان آیهٔ، و الله‏اعلم‏بما ینزل، و چون آیتی را در جای آیتی دیگر عوض می‏كنیم، باری خدا داناتر است بانچه نازل‏می‏كند) (سوره نحل آیه ۱۰۱) ، اعتراف كرده:باینكه در آن نسخ و تبدیل واقع شده، و بفرضیكه ما آنرا تناقض گوئی‏ندانیم، حد اقل اختلاف در نظریه هست.
در پاسخ میگوئیم مسئله نسخ نه از سنخ تناقض گوئی است،و نه از قبیل اختلاف در نظریه‏و حكم، بلكه نسخ ناشی از اختلاف در مصداق است، باین معنا كه‏یك مصداق، روزی با حكمی‏انطباق دارد، چون مصلحت آن حكم در آن مصداق وجود دارد، و روزی دیگر با آن حكم انطباق ندارد، برای اینكه مصلحت قبلیش به مصلحت دیگر مبدل‏شده، كه قهرا حكمی دیگر را ایجاب‏می‏كند، مثلا در آغاز دعوت اسلام، كه اكثر خانواده‏ها مبتلا بزنا بودند،مصلحت در این بود كه‏برای جلوگیری از زنای زنان، ایشانرا در خانه‏ها زندانی كنند، ولی بعد از گسترش اسلام،و قدرت‏یافتن حكومتش آن مصلحت جای خود را باین داد: كه در زنای غیر محصنه تازیانه بزنند، و درمحصنه سنگسار كنند.
و نیز در آغاز دعوت اسلام، و ضعف حكومتش، مصلحت در این‏بود كه اگر یهودیان درصدد برآمدند مسلمانان را از دین برگردانند، مسلمانان بروی خود نیاورده، و جرم ایشانراندیده‏بگیرند، ولی بعد از آنكه اسلام نیرو پیدا كرد، این مصلحت جای خود را بمصلحتی‏دیگر داد، و آن‏جنگیدن و كشتن، و یا جزیه گرفتن از آنان بود.
و اتفاقا در هر دو مسئله آیه قرآن طوری نازل شده كه هر خواننده‏می‏فهمد حكم در آیه‏بزودی منسوخ میشود، و مصلحت آن حكم دائمی نیست، بلكه موقت است، در باره مسئله‏اولی‏می‏فرماید: (و اللاتی یاتین الفاحشهٔ من نساءكم، فاستشهدوا علیهن اربعهٔ منكم، فان شهدوا، فامسكوهن فی البیوت،حتی یتوفیهن الموت، او یجعل الله لهن سبیلا و آن زنان از شما كه مرتكب‏زنا میشوند، از چهار نفر گواهی بخواهید،اگر شهادت دادند، ایشانرا در خانه‏ها زندانی كنید، تامرگ ایشانرا ببرد، و یا خداوند راهی برای آنان معین كند)(سوره نساء آیه ۱۵ ۲ ) ، كه جمله اخیر بخوبی می‏فهماند: كه‏حكم زندانی كردن موقت است، پس این حكم تازیانه و سنگسار، از باب تناقض گوئی نیست.
و در خصوص مسئله دوم می‏فرماید: (ود كثیر من اهل الكتاب، لویردونكم من بعد ایمانكم‏كفارا حسدا من عند انفسهم، من بعد ما تبین لهم الحق، فاعفوا و اصفحوا، حتی‏یاتی الله بامره، بسیاری از اهل كتاب دوست دارند بلكه بتوانند شما را از دین بسوی كفر برگردانند، و حسادت‏درونیشان‏ایشانرا وادار میكند كه با وجود روشن شدن حق این چنین بر خلاف حق عمل كنند، پس شما صرفنظر كنید، و به بخشید،تا خداوند دستورش را بفرستد) (سوره بقره ۱۰۹) ، كه جمله اخیر دلیل قاطعی‏است بر اینكه مصلحت عفو و بخشش موقتی است، نه دائمی.● تحدی قرآن به بلاغت
یكی دیگر از جهات اعجاز كه‏قرآن كریم بشر را با آن تحدی كرده آسمانی بودن این كتاب شك دارید، نظیر آنرا بیاورید، مسئله بلاغت‏قرآن است، و در این باره‏فرموده: (ام یقولون افتریه، قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من‏دون الله ان كنتم‏صادقین، فان لم یستجیبوا لكم، فاعلموا انما انزل بعلم الله، و ان لا اله الا هو، فهل انتم مسلمون؟ویامیگویند: این قرآن را وی بخدا افتراء بسته، بگو اگر چنین چیزی ممكن است، شما هم ده سوره‏مثل آنرا بخدا افتراءببندید، و حتی غیر خدا هر كسی را هم كه میتوانید بكمك بطلبید، اگر راست‏میگوئید، و اما اگر نتوانستید این پیشنهادرا عملی كنید، پس باید بدانید كه این كتاب بعلم خدانازل شده، و اینكه‏معبودی جز او نیست، پس آیا باز هم تسلیم نمیشوید؟!، و نیز فرموده: (ام‏یقولون: افتریه، قل فاتوا بسورهٔ مثله، و ادعوا من استطعتم من دون الله، ان كنتم صادقین، بل كذبوابمالم یحیطوا بعلمه، و لما یاتهم تاویله، و یا میگویند: قرآنرا بدروغ بخدا نسبت داده، بگو: اگرراست میگوئید،یك سوره مثل آن بیاورید، و هر كسی را هم كه میتوانید بكمك دعوت كنید، لكن‏اینها بهانه است، حقیقت مطلب‏این استكه چیزیرا كه احاطه علمی بدان ندارند، و هنوز بتاویلش‏دست نیافته‏اند، تكذیب می‏كنند) .
این دو آیه مكی هستند، و در آنها بنظم و بلاغت قرآن تحدی‏شده، چون تنها بهره‏ایكه عرب‏آنروز از علم و فرهنگ داشت، و حقا هم متخصص در آن بود، همین مسئله‏سخندانی، و بلاغت‏بود، چه، تاریخ، هیچ تردیدی نكرده، در اینكه عرب خالص آنروز، (یعنی قبل از آنكه زبانش در اثراختلاط‏با اقوام دیگر اصالت‏خود را از دست بدهد)، در بلاغت بحدی رسیده بود، كه تاریخ چنان‏بلاغتی را از هیچ قوم و ملتی، قبل‏از ایشان و بعد از ایشان، و حتی از اقوامیكه بر آنان آقائی وحكومت می‏كردند، سراغ نداده، و در این فن بحدی پیش رفته‏بودند، كه پای احدی از اقوام‏بدانجا نرسیده بود، و هیچ قوم و ملتی كمال بیان و جزالت‏نظم، و وفاء لفظ، و رعایت مقام، وسهولت منطق ایشانرا نداشت.
از سوی دیگر قرآن كریم، عرب متعصب و غیرتی را بشدیدترین‏و تكان دهنده‏ترین بیان تحدی‏كرده، با اینكه همه میدانیم عرب آنقدر غیرتی و متعصب‏است، كه بهیچ وجه حاضر نیست برای‏كسی و در برابر كار كسی خضوع كند، و احدی در این مطلب تردید ندارد.
و نیز از سوئی دیگر، این تحدی قرآن یكبار، و دو بار نبوده، كه‏عرب آنرا فراموش كند، بلكه در مدتی طولانی انجام شد، و در این مدت عرب آنچنانی، برای تسكین‏حمیت و غیرت خودنتوانست هیچ كاری صورت دهد، و این دعوت قرآنرا جز با شانه خالی كردن، و اظهار عجز بیشتر اسخی ندادند، و جز گریختن، و خود پنهان كردن، عكس‏العملی نشان ندادند، همچنانكه خود قرآن‏در این باره می‏فرماید: (الا انهم یثنون صدورهم، لیستخفوا منه، الاحین یستغشون ثیابهم، یعلم مایسرون و ما یعلنون، متوجه باشید، كه ایشان شانه خالی می‏كنند، تا آرام آرام خود رابیرون كشیده، پنهان كنند، باید بدانند كه در همان حالیكه لباس خود بر سر می‏افكنند، كه كسی ایشانرا نشناسد،خدا میداند كه چه اظهار می‏كنند، و چه پنهان میدارند)
● نمونه‏هائی از معارضاتی كه با قرآن شده
از طول مدت این تحدی، در عصر نزولش كه بگذریم،در مدت چهارده قرن هم كه از عمرنزول قرآن گذشته، كسی نتوانسته كتابی نظیر آن بیاورد، و حد اقل‏كسی این معنا را در خور قدرت‏خود ندیده، و اگر هم كسی در این صدد بر آمده، خود را رسوا و مفتضح ساخته.
تاریخ، بعضی از این معارضات و مناقشات را ضبط كرده، مثلایكی از كسانیكه با قرآن‏معارضه كرده‏اند، مسیلمه كذاب بوده، كه در مقام معارضه با سوره فیل بر آمده،و تاریخ سخنانش راضبط كرده، كه گفته است: (الفیل، ما الفیل، و ما ادریك ما الفیل، له ذنب و بیل، و خرطوم طویل،فیل چیست فیل، و چه میدانی كه چیست فیل، دمی دارد سخت و وبیل، و خرطومی طویل).
و در كلامیكه خطاب به سجاح(زنی كه دعوی پیغمبری می‏كرد)گفته:(فنولجه فیكن‏ایلاجا، و نخرجه منكن اخراجا، آنرا در شما زنان فرو می‏كنیم، چه فرو كردنی،و سپس بیرون‏می‏آوریم، چه بیرون كردنی)، حال شما خواننده عزیز خودت در این هذیانها دقت كن، و عبرت‏بگیرد.
بعضی از نصاری كه خواسته است با سوره فاتحه(سرشاراز معارف)معارضه كند، چنین‏گفته: (الحمد للرحمان، رب الاكوان، الملك الدیان لك العبادهٔ، و بك المستعان،اهدنا صراط‏الایمان، سپاس برای رحمان، پروردگار كون‏ها، و پادشاه دین ساز، عبادت تو را باد، و استعانت‏بتو، مارا بسوی صراط ایمان هدایت فرما)و از این قبیل رطب و یابس‏های دیگر.
● دو شبهه پیرامون اعجاز بلاغت قرآن
حال ممكن است بگوئی: اصلا معنای معجزه بودن كلام‏را نفهمیدم، برای اینكه كلام ساخته‏قریحه خود انسان است، چطور ممكن است از قریحه انسان چیزی‏ترشح كند، كه خود انسان ازدرك آن عاجز بماند؟و برای خود او معجزه باشد؟ با اینكه فاعل، اقوای از فعل خویش، و منشااثر،محیط باثر خویش است، و بعبارتی دیگر، این انسان بود كه كلمات را برای معانی وضع كرد، و قرار گذاشت كه فلان كلمه بمعنای‏فلان چیز باشد، تا باین وسیله انسان اجتماعی بتواند مقاصدخود را بدیگران تفهیم نموده، و مقاصد دیگرانرا بفهمد.
پس خاصه كشف از معنا در لفظ، خاصه‏ایست قراردادی، و اعتباری،كه انسان این خاصه‏را بان داده، و محال است در الفاظ نوعی از كشف پیدا شود، كه قریحه خود انسان‏بدان احاطه‏نیابد، و بفرضی كه چنین كشفی در الفاظ پیدا شود، یعنی لفظی كه خود بشر قرار داده، در برابرمعنائی معین،معنای دیگری را كشف كند، كه فهم و قریحه بشر از درك آن عاجز باشد، این گونه‏كشف‏را دیگر كشف لفظی نمیگویند، و نباید آنرا دلالت لفظ نامید.
علاوه بر اینكه اگر فرض كنیم كه در تركیب یك كلام، اعمال‏قدرتی شود، كه بشر نتواندآنطور كلام را تركیب كند، معنایش این استكه هر معنا از معانی كه بخواهددر قالب لفظ در آید، بچند قالب میتواند در آید، كه بعضی از قالب‏ها ناقص، و بعضی كامل، و بعضی كاملتر است، وهمچنین‏بعضی خالی از بلاغت، و بعضی بلیغ و بعضی بلیغ‏تر، آنوقت در میان این چند قالب، یكی‏كه از هر حیث ازسایر قالبها عالی‏تر است، بطوریكه بشر نمیتواند مقصود خود را در چنان قالبی‏در آورد، آنرا معجزه بدانیم.
و لازمه چنین چیزی این است كه هر معنا و مقصودی كه‏فرض شود، چند قالب غیر معجزآسادارد، و یك قالب معجزآسا، با اینكه قرآن كریم در بسیاری از موارد یك معنارا بچند قالب‏در آورده، و مخصوصا این تفنن در عبارت در داستانها بخوبی بچشم میخورد، و چیزی نیست كه‏بشود انكاركرد، و اگر بنا بدعوی شما، ظاهر آیات قرآن معجزه باشد، باید یك مفاد، و یك معنا، ویا بگو یك مقصود، چند قالب معجزآسا داشته باشد.
در جواب میگوئیم: قبل از آنكه جواب از شبهه را بدهیم مقدمتاتوجه بفرمائید كه، این دوشبهه و نظائر آن، همان چیزیست كه جمعی از اهل دانش را واداركرده، كه در باب اعجاز قرآن دربلاغتش، معتقد بصرف شوند، یعنی بگویند: درست است كه بحكم آیات تحدی، آوردن‏مثل قرآن یاچند سوره‏ای از آن، و یا یك سوره از آن، برای بشر محال است، بشهادت اینكه دشمنان دین، دراین چند قرن،نتوانستند دست بچنین اقدامی بزنند، و لكن این از آن جهت نیست كه طرزتركیب‏بندی كلمات فی نفسه امری‏محال باشد و خارج از قدرت بشر بوده باشد، چون می‏بینیم كه‏تركیب‏بندی جملات‏آن، نظیر تركیب و نظم و جمله‏بندی‏هائی است كه برای بشر ممكن است.
بلكه از این جهت بوده، كه خدای سبحان نگذاشته دشمنان دینش‏دست بچنین اقدامی‏بزنند، باین معنا كه با اراده الهیه خود، كه حاكم بر همه عالم، و از آن جمله بردلهای بشر است، تصمیم بر چنین امری را از دلهای بشر گرفته، و بمنظور حفظ معجزه، و نشانه نبوت، و نگه‏داری‏پاس‏حرمت رسالت، هر وقت بشر میخواسته در مقام معارضه با قرآن برآید، او تصمیم وی را شل‏می‏كرده، و در آخر منصرفش میساخته.
● اعتقاد بهصرفدرباره معجزه بودن قرآن
ولی این حرف فاسد و نادرست است، و با آیات تحدی هیچ‏قابل انطباق نیست، چون ظاهرآیات تحدی، مانند آیه(قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من‏دون الله، ان كنتم‏صادقین، فان لم یستجیبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم الله) ، این است كه خود بشر نمی‏تواندچنین‏قالبی بسازد، نه اینكه خدا نمی‏گذارد، زیرا جمله آخری آیه كه می‏فرماید: (فاعلموا انما انزل بعلم‏الله)،ظاهر در این است كه استدلال به تحدی استدلال بر این است كه قرآن از ناحیه خدا نازل‏شد، نه اینكه رسولخدا(ص)آنرا از خودتراشیده باشد، و نیز بر این است كه قرآن بعلم خدا نازل‏شده، نه بانزال شیطانها، همچنانكه در آن آیه دیگر می‏فرماید: (ام یقولون‏تقوله، بل لا یؤمنون، فلیاتوا بحدیث مثله، ان كانوا صادقین، و یا میگویند قرآن را خود او بهم بافته، بلكه چنین نیست،ایشان ایمان ندارند، نه اینكه قرآن از ناحیه خدا نیامده باشد، اگر جز این است، و راست میگویند، خود آنان نیز، یك داستان مثل آن‏بیاورند) ، و نیز می‏فرماید: (و ما تنزلت به الشیاطین، و ما ینبغی‏لهم، و ما یستطیعون، انهم عن السمع لمعزولون،بوسیله شیطانها نازل نشده، چون نه شیطان‏هاسزاوار چنین كاری هستند، و نه می‏توانندبكنند، چون آنها از شنیدن اسرار آسمان‏ها رانده‏شده‏اند) .
● نادرستی اعتقاد به صرف
و صرفی كه آقایان می‏گویند تنها دلالت دارد بر اینكه رسالت‏خاتم‏الانبیاء صلوات الله علیه‏صادق است، بخاطر معجزه صرف، و اینكه خدا كه زمام دلها دست او است، تاكنون‏نگذاشته كه‏دلها بر آوردن كتابی چون قرآن تصمیم بگیرند، و اما بر این معنا دلالت ندارد، كه قرآن كلام‏خداست، و از ناحیه او نازل شده.
نظیر آیات بالا آیه: (قل فاتوا بسورهٔ مثله، و ادعوا من استطعتم من‏دون الله ان كنتم صادقین، بل كذبوا بما لم یحیطوا بعلمه، و لما یاتهم تاویله) ، است، كه ترجمه‏اش‏گذشت، و دیدیم كه ظاهر دراین معنا بود كه آنچه باعث‏شده آوردن مثل قرآن را بر بشر: فرد فرد بشر، و دسته جمعی آنان،محال نموده، و قدرتش را بر این كار نارسا بسازد، این بوده كه قرآن مشتمل بر تاویلی است، كه‏چون بشر احاطه‏بان نداشته، آنرا تكذیب كرده، و از آوردن نظیرش نیز عاجز مانده، چون تا كسی‏چیزی را درك نكند، نمی‏تواندمثل آنرا بیاورد، چون جز خدا كسی علمی بان ندارد، لا جرم احدی‏نمی‏تواند بمعارضه خدا برخیزد، نه اینكه خدای‏سبحان دلهای بشر را از آوردن مثل قرآن منصرف‏كرده باشد، بطوریكه اگر منصرف نكرده بود، می‏توانستند بیاورند.
و نیز آیه: (ا فلا یتدبرون القرآن، و لو كان من عند غیرالله، لوجدوا فیه اختلافا كثیرا، ) كه به نبودن اختلاف در قرآن تحدی كرده است، چه ظاهرش این‏است كه تنها چیزی كه بشر را عاجز ازآوردن مثل قرآن كرده، این است كه خود قرآن، یعنی الفاظ، و معانیش،این خصوصیت را دارد: كه‏اختلافی در آن نیست، نه اینكه خدای تعالی دلها را از اینكه در مقام پیدا كردن اختلافهای‏آن برآیندمنصرف نموده باشد، بطوریكه اگر این صرف نبود، اختلاف در آن پیدا میكردند، پس اینكه جمعی‏از مفسرین،اعجاز قرآن را از راه صرف، و تصرف در دلها معجزه دانسته‏اند، حرف صحیحی‏نزده‏اند، و نباید بدان اعتناء كرد.
● پاسخ به دو شبهه‏یاد شده و توضیح اینكه چگونه بلاغت قرآن معجزه است
بعد از آنكه این مقدمه روشن شد، اینك در پاسخ از اصل شبهه‏های‏دوگانه می‏گوئیم: اینكه‏گفتید: معجزه بودن قرآن از نظر بلاغت محال است، چون مستلزم‏آنست كه، انسان در برابر ساخته‏خودش عاجز شود، جواب میگوئیم: كه آنچه از كلام مستند بقریحه آدمی است، این مقدار است كه‏طوری‏كلام را تركیب كنیم، كه از معنای درونی ما كشف كند، و اما تركیب آن، و چیدن و نظم‏كلماتش، بطوریكه‏علاوه بر كشف از معنا، جمال معنا را هم حكایت كند، و معنا را بعین همان‏هیئتی كه در ذهن دارد، بذهن شنونده منتقل‏بسازد، و یا نسازد، و عین آن معنا كه در ذهن گوینده‏است، بشنونده نشان بدهد، و یا ندهد، و نیز خود گوینده،معنا را طوری در ذهن خود تنظیم كرده، وصورت علمیه‏اش را ردیف كرده باشد، كه در تمامی روابطش، و مقدماتش، ومقارناتش، و لوا حق‏آن، مطابق واقع باشد، و یا نباشد، یا در بیشتر آنها مطابق باشد، یا در بعضی از آنها مطابق، و دربعضی‏مخالف باشد، و یا در هیچیك از آنها رعایت واقع نشده باشد، اموری است كه ربطی بوضع‏الفاظ ندارد بلكه مربوط‏بمقدار مهارت گوینده در فن بیان، و هنر بلاغت است، و این مهارت هم‏مولود قریحه‏ایست كه بعضی برای اینكاردارند، و یكنوع لطافت ذهنی است، كه بصاحب ذهن‏اجازه می‏دهد كلمات و ادوات لفظی را به بهترین وضع ردیف كند، ونیروی ذهنی او را بان‏جریانیكه می‏خواهد در قالب لفظ در آورد، احاطه می‏دهد بطوریكه الفاظ‏تمامی اطراف و جوانب‏آن، و لوازم و متعلقات آن جریان را حكایت كند.پس در باب فصاحت و بلاغت، سه جهت هست، كه‏ممكن است هر سه در كلامی جمع‏بشود، و ممكن است در خارج، از یكدیگر جدا شوند.
۱ ) ممكن است‏یك انسان آنقدر بواژه‏های زبانی تسلط‏داشته باشد، كه حتی یك لغت ازآن زبان برایش ناشناخته و نا مفهوم نباشد، و لكن همین‏شخص كه خود یك لغت نامه متحرك‏است، نتواند با آن زبان و لغت‏حرف بزند.
۲ ) و چه بسا می‏شود كه‏انسانی، نه تنها عالم بلغت‏های زبانی است، بلكه مهارت سخنوری بان زبان را هم دارد، یعنی می‏تواند خوب حرف‏بزند، اما حرف خوبی ندارد كه بزند، در نتیجه از سخن گفتن عاجز میماند، نمی‏تواند سخنی بگوید، كه‏حافظ جهات معنا، و حاكی ازجمال صورت آن معنا، آنطور كه هست، باشد.
۳ ) و چه بسا كسی باشد كه هم آگاهی بواژه‏های یك زبان‏داشته باشد، و هم در یك‏سلسله از معارف و معلومات تبحر و تخصص داشته باشد، و لطف قریحه و رقت فطری‏نیز داشته، اما نتواند آنچه از معلومات دقیق كه در ذهن دارد، با همان لطافت و رقت در قالب الفاظ بریزد، درنتیجه‏از حكایت كردن آنچه در دل دارد، باز بماند، خودش از مشاهده جمال و منظره زیبای آن معنالذت می‏برد، اما نمی‏تواندمعنا را بعین آن زیبائی و لطافت بذهن شنونده منتقل سازد.
واز این امور سه‏گانه، تنها اولی مربوط بوضع الفاظ است، كه انسان‏با قریحه اجتماعی‏خود آنها را برای معانی كه در نظر گرفته وضع می‏كند، و اما دومی و سومی، ربطی‏بوضع الفاظندارد، بلكه مربوط بنوعی لطافت در قوه مدركه آدمی است.
و این هم خیلی واضح است، كه قوه مدركه آدمی محدودو مقدر است، و نمی‏تواند بتمامی‏تفاصیل و جزئیات حوادث خارجی، و امور واقعی، با تمامی روابط، و علل،و اسبابش، احاطه‏پیدا كند، و بهمین جهت ما در هیچ لحظه‏ای بهیچ وجه ایمن از خطا نیستیم، علاوه بر اینكه‏استكمال‏ما تدریجی است، و هستی ما بتدریج رو بكمال می‏رود، و این خود باعث‏شده كه معلومات‏مانیز اختلاف تدریجی داشته باشد، و از نقطه نقص بسوی كمال برود.
هیچ خطیب ساحر بیان، و هیچ شاعر سخندان، سراغ‏نداریم، كه سخن و شعرش در اوائل‏امرش، و اواخر كارش یكسان باشد.
و بر این اساس، هر كلام انسانی كه فرض شود، و گوینده‏اش‏هر كس باشد، باری ایمن ازخطاء نیست، چون گفتیم اولا انسان بتمامی اجزاء و شرائط واقع، اطلاع و احاطه‏ندارد، و ثانیاكلام اوائل امرش، با اواخر كارش، و حتی اوائل سخنانش، در یك مجلس، با اواخر آن یكسان‏نیست، هر چندكه ما نتوانیم تفاوت آنرا لمس نموده، و روی موارد اختلاف انگشت بگذاریم، امااینقدر میدانیم كه قانون تحول و تكامل عمومی است.
و بنا بر این اگر در عالم، بكلامی بربخوریم، كه كلامی‏جدی و جدا سازنده حق از باطل‏باشد، نه هذیان و شوخی، و یا هنرنمائی، در عین حال اختلافی در آن نباشد، باید یقین‏كنیم، كه این‏كلام آدمی نیست، این همان معنائی است كه قرآن كریم آنرا افاده می‏كند، و می‏فرماید: (ا فلایتدبرون القرآن‏و لو كان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا كثیرا، آیا در قرآن تدبر نمی‏كنند؟كه اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلاف بسیار در آن می‏یافتند) ،و نیز می‏فرماید: (و السماء ذات‏الرجع، و الارض ذات الصدع، انه لقول فصل، و ما هو بالهزل، سوگند باسمان،كه دائما در برگشت‏بنقطه‏ایست كه از آن نقطه حركت كرد، و قسم بزمین كه در هر بهاران برای برون كردن گیاهان‏شكافته‏میشود، كه این قرآن جدا سازنده میانه حق و باطل است، و نه سخنی باطل و مسخره) .
و در مورد قسم این آیه، نظر و دقت كن، كه به چه چیز سوگندخورده، باسمان و زمینی كه‏همواره در تحول و دگرگونی هستند، و برای چه سوگند خورده؟برای‏قرآنیكه دگرگونگی ندارد، ومتكی بر حقیقت ثابته‏ایستكه همان تاویل آنست(تاویلی‏كه بزودی خواهیم گفت مراد قرآن از این‏كلمه هر جا كه آورده چیست).
و نیز در باره اختلاف نداشتن قرآن و متكی بودنش بر حقیقتی‏ثابت فرموده: (بل هو قرآن‏مجید، فی لوح محفوظ، بلكه این‏قرآنی است مجید، در لوحی محفوظ) و نیز فرموده:(و الكتاب‏المبین، انا جعلناه قرآنا عربیا، لعلكم تعقلون، و انه فی ام الكتاب لدینا لعلی حكیم، سوگند بكتاب‏مبین،بدرستیكه ما آنرا خواندنی و بزبان عرب در آوردیم، باشد كه شما آنرا بفهمید، و بدرستی كه‏آن در ام الكتاب بود، كه نزد ما بلندمرتبه و فرزانه است) ، و نیز فرموده: (فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظیم، انه لقرآن‏كریم، فی كتاب مكنون، لا یمسه الا المطهرون، بمدارهای‏ستارگان سوگند، (و چه سوگندی كه)اگر علم می داشتید می‏فهمیدید كه سوگندی است عظیم، كه این‏كتاب خواندنی‏هائی است بزرگوار، و محترم، و این خواندنی و دیدنی در كتابی‏نادیدنی قرار دارد، كه جز پاكان، احدی با آن ارتباط ندارد) .
آیاتیكه ملاحظه فرمودید، و آیاتی دیگر نظائر آنها، همه حكایت‏از این دارند: كه قرآن كریم‏در معانی و معارفش، همه متكی بر حقائقی‏ثابت، و لا یتغیر است، نه خودش در معرض دگرگونگی‏است، و نه آن حقائق.
حال كه این مقدمه را شنیدی، پاسخ از اشكال برایت معلوم شد، وفهمیدی كه صرف اینكه‏واژه‏ها و زبانها ساخته و قریحه آدمی است، باعث نمیشود كه كلام معجزآسامحال باشد، و سخنی‏یافت‏شود كه خود انسان سازنده لغت نتواند مثل آنرا بیاورد، و معلوم شد كه اشكال نامبرده مثل‏این‏میماند، كه كسی بگوید: محال است آهنگریكه خودش شمشیر میسازد، در برابر ساخته خودش‏كه در دست‏مردی شجاع‏تر از او است عاجز بماند، و سازنده تخت نرد و شطرنج، باید كه از همه‏بازی‏كنان شطرنج ماهرترباشد، و سازنده فلود باید كه از هر كس دیگر بهتر آنرا بنوازد، در حالیكه هیچیك از این حرفها صحیح نیست، و بسیار میشود كه‏آهنگری با شمشیریكه خودش ساخته‏كشته میشود، و سازنده شطرنج در برابر بازی كنی ماهر شكست میخورد،و نوازنده‏ای بهتر ازسازنده فلود آنرا می‏نوازد، پس چه عیبی دارد كه خدای‏تعالی بشر را با همان زبانیكه خود او وضع‏كرده، عاجز و ناتوان سازد.
پس از همه مطالب گذشته روشن گردید، كه بلاغت بتمام‏معنای كلمه وقتی برای كسی‏دست میدهد كه اولا بتمامی امور واقعی احاطه و آگاهی داشته باشد، و در ثانی الفاظی‏كه اداءمی‏كند الفاظی باشد كه نظم و اسلوبی داشته باشد و مو به مو همه‏آن واقعیات و صورتهای ذهنی‏گوینده را در ذهن شنونده منتقل سازد.
و ترتیب میان اجزاء لفظ بحسب وضع لغوی مطابق باشد با اجزاءمعنائی كه لفظ میخواهدقالب آن شود، و این مطابقت بطبع هم بوده باشد، و در نتیجه وضع لغوی‏لغت با طبع مطابق باشد، این آن تعریفی است كه شیخ عبد القاهر جرجانی در كتاب دلائل الاعجاز خود برای كلام فصیح وبلیغ‏كرده. و اما معنا در صحت و درستیش متكی بر خارج و واقع بوده باشد، بطوریكه در قالب لفظ، آن وضعی‏را كه در خارج دارد از دست ندهد، و این مرتبه مقدم بر مرتبه قبلی، و اساس آنست، برای اینكه چه بسیار كلام بلیغ كه تعریف‏بلاغت‏شامل آن هست، یعنی اجزاء لفظ با اجزاء معنامطابقت دارد، ولی اساس آن كلام شوخی و هذیانست، كه‏هیچ واقعیت‏خارجی ندارد، و یااساسش جهالت است و معلوم است كه نه كلام شوخی و هذیان می‏تواند با جد مقاومت كند، و نه‏جهالت‏بنیه آنرا دارد كه با حكمت بمعارضه برخیزد، و نیز معلوم استكه كلام جامع میان حلاوت وگوارائی عبارت،و جزالت اسلوب، و بلاغت معنا، و حقیقت واقع، راقی‏ترین كلام است.
باز این معنا معلوم است كه وقتی كلام قائم بر اساس حقیقت ومعنایش منطبق با واقع باشد، و تمام انطباق را دارا باشد، ممكن نیست كه‏حقایق دیگر را تكذیب كند، و یا حقایق و معارف‏دیگرانرا تكذیب كند.
حق یكی است و چون قرآن حق است میان اجزاء آن اختلاف نیست چون حقائق عالم همه با هم متحد الاجزاء متحدالاركانند،هیچ حقی نیست كه حقی دیگر را باطل‏كند، و هیچ صدقی نیست كه صدقی دیگر را ابطال نماید، و تكذیب‏كند، و این باطل است كه هم باحق منافات دارد، و هم با باطلهای دیگر، خوب توجه كن، ببین از آیه: فما ذا بعد الحق الا الضلال،بعد از حق غیر از ضلالت چه چیز هست)؟ چه میفهمی، در این آیه حق را مفرد آورده، تا اشاره كند باینكه در حق افتراق و تفرقه و پراكندگی نیست، باز در آیه(و لا تتبعواالسبل فتفرق بكم عن‏سبیله، راه‏ها را دنبال مكنید، كه از راه او متفرقتان میسازد) ، نظر كن، كه‏راه خدا را یكی دانسته، و راه‏های دیگر را متعدد، و متفرق، و تفرقه آور دانسته است.
حال كه امر بدین منوال است، یعنی میان اجزاء حق اختلاف‏و تفرقه نیست، بلكه همه‏اجزاء آن با یكدگر ائتلاف دارند، قرآن كریم هم كه حق است، قهرا اختلافی‏در آن دیده نمیشود، ونباید دیده شود، چون حق است، و حق یكی است، و اجزاءش یكدگر را بسوی خود می‏كشند، و هریك‏سایر اجزاء را نتیجه میدهد، هر یك شاهد صدق دیگران، و حاكی از آنها است.
و این از عجائب امر قرآن كریم است، برای اینكه یك آیه ازآیات آن ممكن نیست بدون‏دلالت و بی نتیجه باشد، و وقتی یكی از آیات آن با یكی دیگر مناسب با آن ضمیمه‏میشود، ممكن‏نیست كه از ضمیمه شدن آندو نكته بكری از حقایق دست نیاید، و همچنین وقتی آندو آیه را باسومی‏ضمیمه كنیم می‏بینیم كه سومی شاهد صدق آن نكته میشود.
و این خصوصیت تنها در قرآن كریم است، و بزودی خواننده‏عزیز در این كتاب درخلال بیاناتیكه ذیل دسته از آیات ایراد می‏كنیم، باین خاصه بر خواهد خورد، و نمونه‏هائی‏ازآنرا خواهد دید، اما حیف و صد حیف كه این روش و این طریقه از تفسیر از صدر اسلام متروك‏ماند، و اگر از همان‏اوائل این طریقه تعقیب میشد، قطعا تا امروز چشمه‏هائی از دریای گوارای‏قرآن‏جوشیده بود، و بشر بگنجینه‏های گرانبهائی از آن دست‏یافته بود.
پس خیال می‏كنم كه تا اینجا اشكالی كه كرده بودندجواب داده شد، و بطلانش از هر دوجهت روشن گردید، هم روشن شد كه منافات ندارد انسان، واضع لغت باشد،و در عین حال قرآنی‏نازل شود كه خود وضع كننده لغت عرب را از آوردن مثل آن عاجز سازد، و هم روشن گردید كه‏ممكن‏است از میان قالبها و تركیب‏های لفظی، چند تركیب، معجزه باشد، و اینكه در جهت اولی‏گفتند: سازنده لغت‏عرب انسان است، چطور ممكن است كتابی عربی او را عاجز كند؟باطل‏است، و اینكه در جهت دوم گفتندبفرضی هم كه از میان تركیبات یك تركیب معجزه‏در آید نیز باطل است.
● معجزه‏در قرآن بچه معنا است؟و چه چیز حقیقت آنرا تفسیر می‏كند؟
هیچ شبهه‏ای نیست در اینكه‏قرآن دلالت دارد بر وجود آیتی كه معجزه باشد، یعنی خارق عادت باشد، و دلالت كند بر اینكه عاملی غیر طبیعی و ازماوراء طبیعت و بیرون از نشئه ماده در آن‏دست داشته است، البته معجزه باین‏معنا را قرآن قبول دارد، نه بمعنای امری كه ضرورت عقل راباطل سازد.
اثبات بی پایگی سخنان عالم نمایانی كه در صددتاویل آیات داله بر وقوع معجزه، بر آمده‏اند در چند فصل
پس اینكه بعضی از عالم‏نماها در صدد بر آمده‏اند بخاطر اینكه‏آبروی مباحث طبیعی راحفظ نموده، آنچه را از ظاهر آنها فهمیده با قرآن وفق دهند، آیات داله بر وجودمعجزه و وقوع‏آنرا تاویل كرده‏اند زحمتی بیهوده كشیده و سخنانشان مردود است، و بدرد خودشان میخورد، اینك‏برای روشن شدن حقیقت مطلب، آنچه از قرآن شریف در باره معنای معجزه استفاده میشوددر ضمن‏چند فصل ایراد می‏كنیم، تا بی‏پایگی سخنان آن عالم‏نماها روشن گردد.
۱ - قرآن قانون علیت عمومی را می‏پذیرد
قرآن كریم برای حوادث طبیعی، اسبابی قائل است، و قانون‏عمومی علیت و معلولیت راتصدیق دارد، عقل هم با حكم بدیهی و ضروریش این قانون را قبول داشته، بحثهای‏علمی واستدلالهای نظری نیز بر آن تكیه دارد، چون انسان بر این فطرت آفریده شده كه برای هرحادثه‏ای مادی‏از علت پیدایش آن جستجو كند، و بدون هیچ تردیدی حكم كند كه این حادثه علتی‏داشته است.
این حكم ضروری عقل آدمی است، و اما علوم طبیعی و سایربحثهای علمی نیز هرحادثه‏ای را مستند باموری میداند، كه مربوط بان و صالح برای علیت آن است، البته‏منظور ما ازعلت، آن امر واحد، و یا مجموع اموری است كه وقتی دست بدست هم داده، و در طبیعت بوجودمی‏آیند،باعث پیدایش موجودی دیگر می‏شوند، بعد از تكرار تجربه خود آن امر و یا امور را علت وآن موجود را معلول آنها مینامیم،مثلا بطور مكرر تجربه كرده‏ایم كه هر جا سوخته‏ای دیده‏ایم، قبل‏از پیدایش آن، علتی باعث آن شده، یا آتشی در بین‏بوده، و آنرا سوزانده، و یا حركت و اصطكاك‏شدیدی باعث آن شده، و یا چیز دیگری كه باعث‏سوختگی میگردد، و از این‏تجربه مكرر خود، حكمی كلی بدست آورده‏ایم، و نیز بدست آورده‏ایم كه هرگز علت از معلول، و معلول از علت‏تخلف نمی‏پذیرد،پس كلیت و عدم تخلف یكی از احكام علیت و معلولیت، و از لوازم آن میباشد.
پس تا اینجا مسلم شد كه قانون علیت هم مورد قبول عقل‏آدمی است، و هم بحثهای علمی‏آنرا اساس و تكیه‏گاه خود میداند، حال می‏خواهیم بگوئیم از ظاهر قرآن كریم‏هم بر می‏آید كه این‏قانون را قبول كرده، و آنرا انكار نكرده است، چون بهر موضوعیكه متعرض شده از قبیل مرگ و زندگی، و حوادث دیگر آسمانی و زمینی، آنرا مستند بعلتی‏كرده است، هر چند كه در آخر بمنظوراثبات توحید، همه را مستند بخدا دانسته.
پس قرآن عزیز بصحت قانون علیت عمومی حكم كرده، باین‏معنا كه قبول كرده وقتی سببی‏از اسباب پیدا شود، و شرائط دیگر هم با آن سبب هماهنگی كند، و مانعی‏هم جلو تاثیر آن سبب رانگیرد، مسبب آن سبب وجود خواهد یافت، البته باذن خدا وجود می‏یابد، و چون مسببی را دیدیم‏كه‏وجود یافته، كشف می‏شود كه لابد قبلا سببش وجود یافته بوده.۲ ) قرآن حوادث خارق عادت را می‏پذیرد
قرآن كریم در عین اینكه دیدیم كه قانون علیت را قبول‏دارد، از داستانها و حوادثی خبرمیدهد كه با جریان عادی و معمولی و جاری در نظام علت و معلول سازگار نبوده،و جز با عواملی‏غیر طبیعی و خارق العاده صورت نمی‏گیرد، و این حوادث همان آیت‏ها و معجزاتی است كه‏بعده‏ای ازانبیاء كرام، چون نوح، و هود، و صالح، و ابراهیم، و لوط، و داود، و سلیمان، و موسی، وعیسی، و محمد، ص نسبت داده است.
حال باید دانست كه اینگونه امور خارق العاده هر چند كه عادت،آنرا انكار نموده، و بعیدش‏می‏شمارد، الا اینكه فی نفسه امور محال نیستند، و چنان نیست كه عقل آنرا محال‏بداند، و از قبیل‏اجتماع دو نقیض، و ارتفاع آندو نبوده، مانند این نیست كه بگوئیم: ممكن است چیزی از خودآن‏چیز سلب شود، مثلا گردو گردو نباشد، و یا بگوئیم: یكی نصف دو تا نیست، و امثال اینگونه‏اموری‏كه بالذات و فی نفسه محالند، و خوارق عادات از این قبیل نیستند.
و چگونه میتوان آنرا از قبیل محالات دانست؟با اینكه ملیونهاانسان عاقل كه پیرو دین‏بودند، در اعصار قدیم، معجزات را پذیرفته، و بدون هیچ انكاری با آغوش باز و با جان‏و دل‏قبولش كرده‏اند، اگر معجزه از قبیل مثالهای بالا بود، عقل هیچ عاقلی آنرا نمی‏پذیرفت، و با آن به‏نبوت كسی، وهیچ مسئله‏ای دیگر استدلال نمی‏كرد، و اصلا احدی یافت نمیشد كه آنرا بكسی‏نسبت دهد.
علاوه بر اینكه اصل اینگونه امور، یعنی معجزات را عادت طبیعت،انكار نمی‏كند، چون‏چشم نظام طبیعت از دیدن آن پر است، و برایش تازگی ندارد، در هر آن می‏بیندكه زنده‏ای بمرده‏تبدیل میشود، و مرده‏ای زنده میگردد، صورتی بصورت دیگر، حادثه‏ای بحادثه‏دیگر تبدیل می‏شود، راحتی‏ها جای خود را به بلا، و بلاها به راحتی میدهند.
● دو فرق بین وقایع عادی و معجزه خارق عادت
تنها فرقی كه میان روش عادت با معجزه خارق عادت‏هست، این است كه اسباب مادی‏برای پدید آوردن آنگونه حوادث در جلو چشم ما اثر می‏گذارند، و ما روابط‏مخصوصی كه آن‏اسباب با آن حوادث دارند، و نیز شرایط زمانی و مكانی مخصوصش را می‏بینیم، و از معجزات رانمی‏بینیم،و دیگر اینكه در حوادث طبیعی اسباب اثر خود را بتدریج می‏بخشند، و در معجزه آنی وفوری اثر می‏گذارند.
مثلا اژدها شدن عصا كه گفتیم محال عقلی نیست، درمجرای طبیعی اگر بخواهد صورت‏بگیرد، محتاج بعلل و شرائط زمانی و مكانی مخصوصی است، تا در آن شرائط،ماده عصا از حالی‏بحالی دیگر برگردد، و بصورتهای بسیاری یكی پس از دیگری در آید، تا در آخر صورت آخری رابخود بگیرد،یعنی اژدها شود، و معلوم است كه در این مجرا عصا در هر شرایطی كه پیش آید، وبدون هیچ علتی و خواست‏صاحب اراده‏ای اژدها نمیشود، ولی در مسیر معجزه محتاج بان شرائطو آن مدت طولانی نیست، بلكه علت كه عبارتست‏از خواست‏خدا، همه آن تاثیرهائی را كه درمدت طولانی بكار می‏افتاد تا عصا اژدها شود، در یك آن بكار می‏اندازند، همچنانكه‏ظاهر ازآیاتیكه حال معجزات و خوارق را بیان می‏كند همین است.
تصدیق و پذیرفتن خوارق عادت نه تنها برای عامه مردم‏كه سر و كارشان با حس و تجربه‏میباشد مشكل است، بلكه نظر علوم طبیعی نیز با آن مساعد نیست برای اینكه‏علوم طبیعی هم سر وكارش با سطح مشهود از نظام علت و معلول طبیعی است، آن سطحی كه تجارب علمی وآزمایش‏های‏امروز و فرضیاتی كه حوادث را تعلیل می‏كنند، همه بر آن سطحی انجام میشوند، پس‏پذیرفتن معجزات‏و خوارق عادات هم برای عوام، و هم برای دانشمندان روز، مشكل است.
چیزیكه هست علت این نامساعد بودن نظرها، تنها انس ذهن‏بامور محسوس و ملموس‏است، و گر نه خود علم معجزه را نمی‏تواند انكار كند، و یا روی آن پرده‏پوشی‏كند، برای اینكه‏چشم علم از دیدن امور عجیب و خارق العاده پر است، هر چند كه دستش هنوز به مجاری آن‏نرسیده باشد،و دانشمندان دنیا همواره از مرتاضین و جوكیها، حركات و كارهای خارق العاده‏می‏بینند، و در جرائد و مجلات و كتابهامیخوانند، و خلاصه چشم و گوش مردم دنیا از اینگونه‏اخبار پر است، بحدی‏كه دیگر جای هیچ شك و تردیدی در وجود چنین خوارقی باقی نمانده.
● كارهای خارق العاده و توجیه علماء روانكا و از آنها
و چون‏راهی برای انكار آن باقی نمانده، علمای روانكاو دنیا، ناگزیرشده‏اند در مقام‏توجیه اینگونه كارها بر آمده، آنرا بجریان امواج نا مرئی الكتریسته و مغناطیسی‏نسبت دهند، لذا این‏فرضیه را عنوان كرده‏اند: كه ریاضت و مبارزات نفسانی، هر قدر سخت‏تر باشد، بیشتر انسان رامسلط‏بر امواج نامرئی و مرموز می‏سازد، و بهتر میتواند در آن امواج قوی بدلخواه خود دخل و تصرف كند، امواجی كه در اختیار اراده و شعوری است و یااراده و شعوری با آنها است، و بوسیله‏این تسلط بر امواج حركات و تحریكات و تصرفاتی عجیب در ماده نموده،از طریق قبض و بسطو امثال آن، ماده را بهر شكلی كه میخواهد در می‏آورد.
و این فرضیه در صورتی كه تمام باشد، و هیچ اشكالی‏اساسش را سست نكند سر از یك‏فرضیه جدیدی در می‏آورد كه تمامی حوادث متفرقه را تعلیل می‏كند، و همه‏را مربوط بیك علت‏طبیعی میسازد، نظیر فرضیه‏ای كه در قدیم حوادث و یا بعضی از آنها را توجیه می‏كرد، و آن فرضیه‏حركت و قوه بود.
● معجزه و خوارق عادات نیز مستند به علل و اسباب هستند
این بود سخنان دانشمندان عصر در باره معجزه و خوارق‏عادات، و تا اندازه‏ای حق با ایشان‏است، چون معقول نیست معلولی طبیعی علت طبیعی نداشته باشد،و در عین حال رابطه طبیعی‏محفوظ باشد، و بعبارت ساده‏تر منظور از علت طبیعی این است كه چند موجود طبیعی(چون‏آب وآفتاب و هوا و خاك)با شرائط و روابطی خاص جمع شوند، و در اثر اجتماع آنها موجودی دیگرفرضا گیاه پیداشود، كه وجودش بعد از وجود آنها، و مربوط بانها است، به طوری كه اگر آن‏اجتماع و نظام سابق بهم بخورد، این موجود بعدی وجود پیدا نمی‏كند.
پس فرضا اگر از طریق معجزه درخت‏خشكی سبز و بارورشد، با اینكه موجودی است‏طبیعی، باید علتی طبیعی نیز داشته باشد، حال چه ما آن علت را بشناسیم، و چه‏نشناسیم، چه مانندعلمای نامبرده آن علت را عبارت از امواج نا مرئی الكتریسته مغناطیسی بدانیم، و چه در باره‏اش‏سكوت كنیم.
قرآن كریم هم نام آن علت را نبرده، و نفرموده آن یگانه امرطبیعی كه تمامی حوادث را چه‏عادیش و چه آنها كه برای بشر خارق العاده‏است، تعلیل می‏كند چیست؟و چه نام دارد؟و كیفیت‏تاثیرش چگونه است؟.
و این سكوت قرآن از تعیین آن علت، بدان جهت است كه‏از غرض عمومی آن خارج بوده، زیرا قرآن برای هدایت عموم بشر نازل شده، نه تنها برای دانشمندان و كسانیكه‏فرضا الكتریسته‏شناسند، چیزیكه هست قرآن كریم این مقدار را بیان كرده: كه برای هر حادث مادی سببی‏مادی‏است، كه باذن خدا آن حادث را پدید می‏آورد، و بعبارتی دیگر، برای هر حادثی مادی كه در هستیش‏مستند بخداست،(و همه موجودات مستند باو است)یك مجرای مادی و راهی طبیعی است، كه‏خدایتعالی فیض خود را از آن مجری بان موجود افاضه می‏كند.
از آن جمله میفرماید: (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه‏من حیث لا یحتسب، و من‏یتوكل علی الله فهو حسبه، ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شی‏ء قدرا، كسیكه از خدا بترسد، خدا برایش راه نجاتی قرار داده، از مسیری كه خودش نپندارد،روزیش میدهد، و كسیكه بر خدا توكل‏كند، او وی را بس است، كه خدا بكار خویش‏می‏رسد، و خدا برای هر چیزی مقدار و اندازه‏ای قرارداده) .
در صدر آیه، با مطلق آوردن كلام، می‏فهماند هر كس‏از خدا بترسد، و هر كس بطور مطلق‏بر خدا توكل كند، خدا او را روزی میدهد، و كافی برای او است، هرچند كه اسباب عادی كه نزد ماسبب‏اند، بر خلاف روزی وی حكم كنند، یعنی حكم كنند كه چنین كسی نباید روزی بمقدار كفایت‏داشته باشد.
این دلالت را اطلاق آیات زیر نیز دارد: (و اذا سالك عبادی عنی،فانی قریب اجیب دعوهٔ‏الداع اذا دعان: و چون بندگان من سراغ مرا از تو می‏گیرند من نزدیكم، دعای‏دعا كننده را درصورتیكه مرا بخواند اجابت می‏كنم، هر چند كه اسباب ظاهری مانع از اجابت باشد) ، (ادعونی‏استجب‏لكم: مرا بخوانید تا دعایتان را مستجاب كنم، (هر چند كه اسباب ظاهری اقتضای آن‏نداشته باشد) : (ا لیس الله بكاف‏عبده، آیا خدا كافی بنده خود نیست؟ (چرا هست، و حوائج وسئوالات او را كفایت می‏كند، هر چند كه اسباب ظاهری مخالف آن باشند).
گفتگوی ما در باره صدر آیه سوم از سوره طلاق بود، كه آیات بعدی‏نیز، استفاده ما را از آن‏تایید می‏كرد، اینك میگوئیم كه‏ذیل آیه یعنی جمله: (ان الله بالغ امره)(۵) اطلاق‏صدر را تعلیل‏می‏كند، و می‏فهماند چرا خدای تعالی بطور مطلق امور متوكلین و متقین را كفایت می‏كند؟هر چنداسباب‏ظاهری اجازه آنرا ندهند؟می‏فرماید: برای اینكه اولا امور زندگی متوكلین و متقین جزوكارهای خود خداست،(همچنانكه كارهای شخصی یك وزیر فداكار، كار شخص سلطان است)، ودر ثانی خدائیكه سلسله اسباب را براه انداخته،العیاذ بالله دست بند بدست‏خود نزده، همانطور كه‏باراده و مشیت‏خود آتش را سوزنده كرده، در داستان ابراهیم این‏اثر را از آتش می‏گیرد، وهمچنین در مورد هر سببی دیگر، اراده و شیت‏خدایتعالی باطلاق خود باقی‏است، و هر چه ‏بخواهد می‏كند، هر چند كه راههای عادی و اسباب ظاهری اجازه چنین كاری را نداده باشند.
حال باید دید آیا در مورد خوارق عادات و معجزات، خدایتعالی‏چه می‏كند؟آیا معجزه رابدون بجریان انداختن اسباب مادی و علل طبیعی و بصرف اراده خود انجام میدهد،و یا آنكه درمورد معجزه نیز پای اسباب را بمیان میاورد؟ولی علم ما بان اسباب احاطه ندارد، و خداخودش‏بدان احاطه دارد، و بوسیله آن اسباب آنكاریرا كه میخواهد می‏كند؟.
هر دو طریق، احتمال دارد، جز اینكه جمله آخری آیه سوم سوره‏طلاق یعنی جمله: (قد جعل‏الله لكل شی‏ء قدرا)، كه مطالب ما قبل خود را تعلیل می‏كند، ومی‏فهماند بچه جهت(خدا بكارهای‏متوكلین و متقین می‏رسد؟ )دلالت دارد بر اینكه احتمال دوم صحیح است، چون بطور عموم‏فرموده:خدا برای هر چیزی كه تصور كنی، حدی و اندازه‏ای و مسیری معین كرده، پس هر سببی‏كه فرض شود،(چه از قبیل سرد شدن آتش بر ابراهیم، و زنده شدن عصای موسی، و امثال آنهاباشد، كه اسباب عادیه اجازه آنها رانمیدهد)، و یا سوختن هیزم باشد، كه خود، مسبب یكی ازاسباب عادی است، در هر دو مسبب خدای تعالی برای آن مسیری‏و اندازه‏ای و مرزی معین كرده، و آن مسبب را با سایر مسببات و موجودات مربوط و متصل ساخته، در مورد خوارق‏عادات آن‏موجودات و آن اتصالات و ارتباطات را طوری بكار می‏زند، كه باعث پیدایش مسبب مورداراده‏اش(نسوختن‏ابراهیم، و اژدها شدن عصا و امثال آن)شود، هر چند كه اسباب عادی هیچ‏ارتباطی با آنها نداشته باشد، برای اینكه‏اتصالات و ارتباطهای نامبرده ملك موجودات نیست، تاهر جا آنها اجازه دادند منقاد و رام شوند، و هر جا اجازه ندادند یاغی‏گردند، بلكه مانند خودموجودات، ملك خدایتعالی و مطیع و منقاد اویند.
و بنا بر این آیه شریفه دلالت دارد بر اینكه خدایتعالی بین تمامی‏موجودات اتصالها وارتباطهائی بر قرار كرده، هر كاری بخواهد میتواند انجام دهد، و این نفی علیت و سببیت‏میان‏اشیاء نیست، و نمیخواهد بفرماید اصلا علت و معلولی در بین نیست، بلكه میخواهد آنرا اثبات كندو بگوید:زمام این علل همه بدست‏خداست، و بهر جا و بهر نحو كه بخواهد بحركتش در می‏آورد، پس، میان موجودات، علیت‏حقیقی‏و واقعی هست، و هر موجودی با موجوداتی قبل از خود مرتبط‏است، و نظامی در میان آنها بر قرار است، اما نه بان‏نحوی كه از ظواهر موجودات و بحسب عادت‏در می‏یابیم، (كه مثلا همه جا سر كه صفرا بر باشد)، بلكه بنحوی دیگر است‏كه تنها خدا بدان آگاه‏است، (دلیل روشن این معنا این استكه می‏بینیم فرضیات‏علمی موجود قاصر از آنند كه تمامی‏حوادث وجود را تعلیل كنند).
این همان حقیقتی است كه آیات قدر نیز بر آن دلالت دارد، مانندآیه(و ان من شی‏ء الا عندناخزائنه، و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنكه نزد ما خزینه‏های‏آنست، و ما نازل و درخور این جهانش نمیكنیم، مگر به اندازه‏ای معلوم) و آیه(انا كل شی‏ء خلقناه بقدر، ما هر چیزیرابقدر و اندازه‏خلق كرده‏ایم)، و آیه(و خلق كل شی‏ء، فقدره تقدیرا و هر چیزی آفرید، و آنرا به نوعی‏اندازه‏گیری كرد)و آیه(الذی خلق فسوی، و الذی قدرفهدی، آنكسی كه خلق كرد، و خلقت‏هر چیزیرا تكمیل و تمام نمود، و آنكسیكه هر چه را آفرید اندازه گیری و هدایتش‏فرمود)، وهمچنین آیه(ما اصاب من مصیبهٔ فی الارض و لا فی انفسكم، الا فی كتاب من قبل ان نبراها هیچ‏مصیبتی‏در زمین و نه در خود شما پدید نمی‏آید، مگر آنكه قبل از پدید آوردنش در كتابی ضبطبوده)،(۳) كه در باره ناگواریهااست، و نیز آیه(ما اصاب من مصیبهٔ الا باذن الله، و من یؤمن بالله یهدقلبه، و الله بكل شی‏ء علیم، هیچ مصیبتی‏نمی‏رسد، مگر باذن خدا، و كسیكه بخدا ایمان آورد، خداقلبش را هدایت می‏كند، و خدا بهر چیزی دانا است).آیه اولی و نیز بقیه آیات، همه دلالت دارند بر اینكه‏هر چیزی از ساحت اطلاق بساحت ومرحله تعین و تشخص نازل میشود، و این خدا است كه با تقدیر و اندازه‏گیری‏خود، آنها را نازل‏میسازد، تقدیریكه هم قبل از هر موجود هست، و هم با آن، و چون معنا ندارد كه موجودی درهستیش‏محدود و مقدر باشد، مگر آنكه با همه روابطی كه با سایر موجودات دارد محدود باشد، ونیز از آنجائیكه یك موجودمادی با مجموعه‏ای از موجودات مادی ارتباط دارد، و آن مجموعه‏برای وی نظیر قالبند، كه هستی او را تحدید و تعیین می‏كند،لا جرم باید گفت: هیچ موجود مادی‏نیست، مگر آنكه بوسیله تمامی موجودات مادی كه جلوتر از او و با اوهستند قالب‏گیری شده، و این‏موجود، معلول موجود دیگری است مثل خود.
ممكن هم هست در اثبات آنچه گفته شد استدلال كرد بایه(ذلكم الله‏ربكم، خالق كلشی‏ء، این الله است كه پروردگار شما، وآفریدگار همه كائنات است) .و آیه(ما من دابهٔ الا هوآخذبناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم)، چون این دو آیه بضمیمه آیات دیگریكه‏گذشت قانون‏عمومی علیت را تصدیق می‏كند، و مطلوب ما اثبات میشود.
برای اینكه آیه اول خلقت را بتمامی موجوداتی كه اطلاق‏كلمه(چیز)بر آن صحیح باشد، عمومیت داده، و فرموده هر آنچه(چیز)باشد مخلوق خداست، و آیه دومی‏خلقت را یك و تیره ویك نسق دانسته، اختلافی را كه مایه هرج و مرج و جزاف باشد نفی می‏كند.
و قرآن كریم همانطور كه دیدید قانون عمومی علیت میان‏موجودات را تصدیق كرد، نتیجه‏میدهد كه نظام وجود در موجودات مادی چه با جریان عادی موجودشوند، و چه با معجزه، بر صراطمستقیم است، و اختلافی در طرز كار آن علل نیست، همه‏بیك و تیره است، و آن این استكه هرحادثی معلول علت متقدم بر آن است.
از اینجا این معنا نیز نتیجه‏گیری میشود: كه هر سبب‏از اسباب عادی، كه از مسبب خودتخلف كند، سبب حقیقی نیست، ما آنرا سبب پنداشته‏ایم، و در مورد آن‏مسبب، اسباب حقیقی‏هست، كه بهیچ وجه تخلف نمی‏پذیرد، و احكام و خواص، دائمی است، همچنانكه تجارب‏علمی‏نیز در عناصر حیاهٔ و در خوارق عادات، این معنا را تایید می‏كند.
۳ ) قرآن در عین اینكه حوادث‏مادی را بعلل مادی نسبت میدهدبخدا هم منسوب میدارد قرآن كریم همانطور كه دیدید میان موجودات علیت ومعلولیت را اثبات نمود، و سببیت‏بعضی را برای بعضی دیگر تصدیق نمود، همچنین امر تمامی موجودات‏را بخدایتعالی نسبت داده، نتیجه می‏گیرد: كه اسباب وجودی، سببیت‏خود را از خود ندارند، و مستقل در تاثیر نیستند، بلكه‏مؤثرحقیقی و بتمام معنای كلمه كسی جز خدای(عز سلطانه)نیست، و در این باره فرموده: (الا له‏الخلق و الامر، آگاه باش كه خلقت‏و امر همه بدست او است)،( و نیز فرموده: (لله ما فی السماوات‏و ما فی الارض، از آن خداست آنچه در آسمانها است‏و آنچه در زمین است) و نیز فرموده: (له‏ملك السماوات و و نیز فرموده:(قل كل من عند الله، بگو همه از ناحیه خداست)(۴) و آیاتی بسیار دیگر، كه همه دلالت میكنندبر اینكه هر چیزی مملوك‏محض برای خداست، و كسی در ملك عالم شریك خدا نیست، و خدا میتواند هر گونه تصرفی كه‏بخواهدو اراده كند در آن بكند، و كسی نیست كه در چیزی از عالم تصرف نماید، مگر بعد از آنكه‏خدا اجازه دهد، كه البته‏خدا بهر كس بخواهد اجازه تصرف میدهد، ولی در عین حال همان كس‏نیز مستقل در تصرف نیست، بلكه تنها اجازه‏دارد، و معلوم است كه شخص مجاز، دخل و تصرفش‏بمقداری است كه اجازه‏اش داده باشند، و در این باره فرموده(قل اللهم مالك الملك،توتی‏الملك من تشاء، و تنزع الملك ممن تشاء، بار الها كه مالك ملكی، و ملك را بهر كس بخواهی‏میدهی، و از هر كس بخواهی‏باز می‏ستانی)، و نیز فرموده: (الذی اعطی كلشی‏ء خلقه ثم هدی، آنكه خلقت هر موجودی را بان داده و سپس‏هدایت كرده)و آیاتی دیگر از این قبیل، كه تنهاخدایرا مستقل در ملكیت عالم معرفی می‏كنند.
همچنانكه در دو آیه زیر اجازه تصرف را بپاره‏ای اثبات نموده، دریكی فرموده: (له ما فی‏السماوات و ما فی الارض، من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه؟مر او راست ملك‏آنچه در آسمانها وآنچه در زمین است، كیست آنكس كه نزد او بدون اذن او شفاعت كند)،و در دومی می‏فرماید: (ثم استوی علی العرش، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعداذنه، سپس بر مصدر اوامر قرار گرفته، امررا اداره كرد، هیچ شفیعی نیست مگر بعد از اذن او). پس‏با در نظر گرفتن این آیات، اسباب هر چه باشند، مالك سببیت‏خود هستند، اما به‏تملیك خدایتعالی، و در عین اینكه‏مالك سببیت‏خود هستند، مستقل در اثر نیستند، این معنا همان‏است كه خدایتعالی از آن به شفاعت و اذن تعبیر نموده،و معلوم است كه اذن وقتی معنای صحیحی‏خواهد داشت كه وجود و عدمش یكسان نباشد، باین معنا كه اگراذن باشد مانعی از تصرف ماذون‏نباشد، و اگر اذن نباشد، مانعی از تصرف او جلوگیری كند، و آن مانع هم وقتی تصوردارد، كه درشی‏ء مورد بحث اقتضائی برای تصرف باشد، چیزیكه هست مانع جلو آن اقتضاء را بگیرد، ونگذارد شخص ماذون در آن شی‏ء تصرف كند.
پس روشن شد كه در هر سببی مبدئی است مؤثر و مقتضی‏برای تاثیر، كه بخاطر آن مبدء ومقتضی سبب در مسبب مؤثر می‏افتد، و خلاصه هر سببی وقتی مؤثر میشود كه‏مقتضی تاثیر موجود، و مانع از آن معدوم باشد، و در عین حال یعنی با وجود مقتضی و عدم مانع،شرط مهم‏تری دارد، وآن این است كه خداوند جلوگیر سبب از تاثیر نشود.
۴ ) قرآن كریم برای نفوس انبیاء تاثیری در معجزات قائل است
بدنبال آنچه در فصل سابق گفته شد، اضافه می‏كنیم كه بنابر آنچه از آیات كریمه قرآن‏استفاده می‏شود، یكی از سبب‏ها در مورد خصوص معجزات نفوس انبیاء است، یكی از آن آیات آیه: (و ما كان لرسول ان یاتی بایهٔ الاباذن الله، فاذا جاء امر الله، قضی بالحق، و خسر هنا لك المبطلون: هیچ رسولی نمیتواند معجزه‏ای بیاورد،مگر باذن خدا پس وقتی امر خدا بیاید بحق داوری شده، ومبطلین در آنجا زیانكار میشوند) (۲) از این آیه بر می‏آید كه‏آوردن معجزه از هر پیغمبری كه فرض شود منوط باذن خدای سبحان‏است، از این تعبیر بدست می‏آید كه آوردن معجزه و صدورآن از انبیاء، بخاطر مبدئی است مؤثر كه‏در نفوس شریفه آنان موجود است، كه‏بكار افتادن و تاثیرش منوط باذن خداست، كه تفصیلش درفصل سابق گذشت.
آیه دیگریكه‏این معنا را اثبات می‏كند، آیه(و اتبعوا ما تتلوا الشیاطین‏علی ملك سلیمان، و ماكفر سلیمان، و لكن الشیاطین كفروا، یعلمون الناس السحر، و ما انزل‏علی الملكین ببابل هاروت‏و ماروت، و ما یعلمان من احد، حتی یقولا انما نحن فتنهٔ، فلا تكفر، فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرءو زوجه، و ما هم بضارین به من احد الا باذن الله، آنچه شیطانهابر ملك سلیمان میخواندند، پیروی كردند، سلیمان خودش كفر نورزید، و لكن شیطانها كفر ورزیدندكه سحر بمردم آموختند، آن سحریكه بر دو فرشته بابل یعنی هاروت و ماروت نازل شده بود، با اینكه آن دو فرشته بهیچ كس‏یادنمیدادند مگر بعد از آنكه زنهار میدادند: كه این تعلیم ما، مایه فتنه و آزمایش شما است، مواظب‏باشید با این سحركافر نشوید، ولی آنها از آن دو فرشته تنها چیزیرا فرا می‏گرفتند كه مایه جدائی‏میانه زن وشوهر بود، هر چند كه با حدی ضرر نمی‏رساندند مگر باذن خدا) .
این آیه همانطور كه صحت علم سحررا فی الجمله تصدیق كرده، بر این معنا نیز دلالت دارد: كه سحر هم مانند معجزه ناشی از یك مبدءنفسانی در ساحر است، برای اینكه در سحر نیز مسئله‏اذن آمده، معلوم میشود در خود ساحر چیزی هست، كه اگر اذن خدا باشد بصورت سحر ظاهرمیشود.
و كوتاه سخن اینكه: كلام خدایتعالی اشاره دارد باینكه تمامی‏امور خارق العاده، چه سحر، وچه معجزه، و چه غیر آن، مانند كرامتهای اولیاء، و سایر خصالیكه‏با ریاضت و مجاهده بدست‏می‏آید، همه مستند بمبادئی است نفسانی، و مقتضیاتی ارادی است، چنانكه كلام خدایتعالی تصریح‏داردباینكه آن مبدئی كه در نفوس انبیاء و اولیاء و رسولان خدا و مؤمنین هست، مبدئی است، ما فوق‏تمامی اسباب ظاهری، و غالب بر آنها در همه احوال، و آن تصریح اینستكه می‏فرماید: (ولقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلین، انهم لهم المنصورون،و ان جندنا لهم الغالبون، كلمه ما در باره‏بندگان مرسل ما سبقت‏یافته،كه ایشان، آری تنها ایشان یاری خواهند شد، و بدرستیكه‏لشگریان ماتنها غالبند)(۲) و نیز فرموده: (كتب الله لاغلبن‏انا و رسلی، خدا چنین نوشته كه من و فرستادگانم‏بطور مسلم‏غالبیم)،(۳) و نیز فرموده: (انا لننصر رسلنا، و الذین آمنوا فی الحیاهٔ الدنیا، و یوم یقوم‏الاشهاد، ما فرستادگان‏خود را و نیز آنهائی را كه در زندگی دنیا ایمان آوردند، در روزیكه گواهان‏بپا می‏خیزند یاری می‏كنیم)،(۴) و این آیات بطوریكه ملاحظه می‏كنید مطلقند، و هیچ قیدی ندارند.
از اینجا ممكن است نتیجه گرفت، كه مبدء موجود در نفوس‏انبیاء كه همواره از طرف خدامنصور و یاری شده است، امری است غیر طبیعی، و ما فوق عالم طبیعت وماده، چون اگر مادی بودمانند همه امور مادی مقدر و محدود بود، و در نتیجه در برابر مادی قوی‏تری مقهور و مغلوب میشد.
خواهی گفت امور مجرده هم مانند امور مادی همینطورند،یعنی در مورد تزاحم غلبه باقوی‏تر است، در پاسخ میگوئیم: درست است، و لكن در امور مجرده، تزاحمی پیش نمی‏آید، مگرآنكه آن دو مجردی كه فرض كرده‏ایم تعلقی به مادیات داشته باشند،كه در اینصورت اگر یكی قوی‏ترباشد غلبه می‏كند، و اما اگر تعلقی بمادیات نداشته باشند تزاحمی‏هم نخواهند داشت، و مبدءنفسانی مجرد كه باراده خدای سبحان همواره منصور است وقتی بمانعی مادی برخورد خدایتعالی‏نیروئی‏بان مبدء مجرد افاضه می‏كند كه مانع مادی تاب مقاومت در برابرش نداشته باشد.
۵ ) قرآن‏كریم همانطور كه معجزات را بنفوس انبیاء نسبت میدهد،بخدا هم نسبت میدهد.
جمله اخیراز آیه‏ایكه در فصل سابق آوردیم یعنی آیه‏ای: كه میفرمود: (فاذاجاء امر الله قضی‏بالحق)(۱) الخ، دلالت دارد بر اینكه تاثیر مقتضی نامبرده منوط بامری از ناحیه‏خدایتعالی است، كه‏آن امر با اذن خدا كه گفتیم جریان منوط بان نیز هست صادر میشود، پس تاثیر مقتضی وقتی‏است‏كه مصادف با امر خدا، و یا متحد با آن باشد، و اما اینكه امر چیست؟در آیه(انما امره اذا اراد شیئاان یقول‏له كن فیكون)(۲) كلمه ایجاد و كلمه(كن)تفسیر شده.
وآیات زیر این اناطه به امر خدا را آماده می‏كنند، (ان هذه تذكرهٔ، فمن‏شاء اتخذ الی ربه‏سبیلا، و ما تشاؤن الا ان یشاء الله، بدرستی این قرآن تذكره و هشداری‏است، پس هر كس خواست‏بسوی پروردگارش راهی انتخاب كند، ولی نمی‏كنید، مگرآنكه خدا بخواهد)(۳) و آیه(ان هو الا ذكرللعالمین، لمن‏شاء منكم ان یستقیم، و ما تشاؤن الا ان یشاء الله رب العالمین، او نیست مگر هشداردهی برای عالمیان،برای هر كس كه از شما بخواهد مستقیم شود، ولی نمیخواهید مگر آنكه خدابخواهد، كه رب العالمین است). (۴) بیان اینكه‏اراده و فعل انسان موقوف به اراده و فعل خدا است‏این آیات دلالت كرد بر اینكه آن امری كه انسان میتواند اراده‏اش‏ كند، و زمام اختیار وی‏بدست آنست، هرگز تحقق نمی‏یابد، مگر آنكه خدا بخواهد، یعنی خدا بخواهد كه انسان آنرابخواهد،و خلاصه اراده انسان را اراده كرده باشد، كه اگر خدا بخواهد انسان اراده می‏كند، ومیخواهد، و اگر او نخواهد، اراده و خواستی در انسان پیدا نمیشود.
آری آیات شریفه‏ایكه خواندید، در مقام بیان این نكته‏اندكه كارهای اختیاری و ارادی بشرهر چند بدست‏خود او و باختیار او است، و لكن اختیار و اراده‏او دیگر بدست او نیست، بلكه‏مستند بمشیت‏خدای سبحان است، بعضی‏ها گمان كرده‏اند آیات در مقام افاده این معنا است كه‏هرچه را انسان اراده كند خدا هم همان را اراده كرده، و این خطائی است فاحش، چون لازمه‏اش‏این است كه‏در موردیكه انسان اراده‏ای ندارد، و خدا اراده دارد، مراد خدا از اراده‏اش تخلف كند، و خدا بزرگتر از چنین نقص و عجز است، علاوه بر اینكه‏اصلا این معنا مخالف با ظواهرآیاتی بی شمار است، كه در این‏مورد وارد شده، مانند آیه: (و لو شئنا لاتینا كل نفس هدیها،اگرمیخواستیم هدایت همه نفوس را بانها میدادیم)، یعنی هر چند كه خود آن نفوس نخواهند هدایت‏شوند، پس مشیت‏خدا تابع خواست مردم نیست، و آیه شریفه(و لو شاء ربك لامن من فی الارض‏كلهم جمیعا، و اگر پروردگارت میخواست‏تمامی مردم روی زمین همگیشان ایمان می‏آوردند)، پس معلوم میشود اراده مردم تابع اراده خداست،نه بعكس، چون می‏فرماید: اگر او اراده می‏كرد كه‏تمامی مردم ایمان بیاورند، مردم نیز اراده ایمان می‏كردند، و از این قبیل آیاتی دیگر.
پس اراده و مشیت، اگر تحقق پیدا كند، معلوم میشود تحقق‏آن مراد به اراده خدای سبحان ومشیت او بوده، و همچنین افعالیكه از ما سر می‏زند مراد خداست، و خدا خواسته‏كه آن افعال ازطریق اراده ما، و با وساطت مشیت ما از ما سر بزند، و این دو یعنی اراده و فعل، هر دو موقوف‏برامر خدای سبحان، و كلمه(كن)است.پس تمامی امور، چه عادی، و چه خارق العاده، وخارق العاده هم، چه طرف‏خیر و سعادت باشد، مانند معجزه و كرامت، و چه جانب شرش باشد، مانند سحر و كهانت، همه مستند باسباب طبیعی است،و در عین اینكه مستند باسباب طبیعی است، موقوف باراده خدا نیز هست، هیچ امری وجود پیدا نمی‏كند، مگر بامرخدای سبحان، یعنی باینكه‏سبب آن امر مصادف و یا متحد باشد با امر خدای تعالی.و تمامی اشیاء، هر چند از نظر استناد وجودش بخدایتعالی‏بطور مساوی مستند باو است، باین معنا كه هر جا اذن و امر خدا باشد، موجودی از مسیر اسبابش وجودپیدا می‏كند، و اگر امر واجازه او نباشد تحقق پیدا نمی‏كند، یعنی ببیت‏سببش تمام نمیشود، الا اینكه قسمی از آن اموریعنی‏معجزه انبیاء، و یا دعای بنده مؤمن، همواره همراه اراده خدا هست، چون خودش چنین‏وعده‏ای را داده، و در باره خواست انبیائش‏فرموده: (كتب الله لاغلبن انا و رسلی)، و در باره اجابت‏دعای مؤمن وعده داده، و فرموده: (اجیب دعوهٔ الداع اذادعان)الخ، آیاتی دیگر نیز این استثناءرا بیان می‏كنند، كه در فصل سابق گذشت.
۶ - قرآن‏معجزه را به سببی نسبت میدهد كه هرگز مغلوب نمیشود.
در پنج فصل گذشته روشن گردید كه معجزه هم مانند سایرامور خارق العاده از اسباب‏عادی خالی نیست و مانند امور عادی محتاج به سببی طبیعی است، و هر دو اسبابی‏باطنی غیرآنچه ما مسبب میدانیم دارند، تنها فرقی كه میان امور عادی و امور خارق العاده هست، این استكه
امور عادی مسبب از اسباب ظاهری و عادی و آن اسباب هم‏توام با اسبابی باطنی و حقیقی هستند، و آن اسباب حقیقی توام با اراده خدا و امر او هستند، كه گاهی‏آن اسباب با اسباب ظاهری هم‏آهنگی نمی‏كنند، و در نتیجه سبب ظاهری از سببیت می‏افتد،و آن امر عادی موجود نمیشود، چون‏اراده و امر خدا بدان تعلق نگرفته.
● تفاوت بین سحر و معجزات و كرامات
بخلاف امور خارق العاده كه چه در ناحیه شرور، مانندسحر و كهانت، و چه خیرات، چون‏استجابت دعا و امثال آن، و چه معجزات، مستند باسباب طبیعی عادی نیستند،بلكه مستند باسباب‏طبیعی غیر عادی‏اند، یعنی اسبابی كه برای عموم قابل لمس نیست، و آن اسباب طبیعی غیرعادی‏نیز مقارن با سبب حقیقی و باطنی، و در آخر مستند باذن و اراده خدا هستندو تفاوتی كه میان سحر و كهانت از یكطرف‏و استجابت دعا و كرامات اولیاء و معجزات‏انبیاء از طرفی دیگر هست اینستكه در اولی‏اسباب غیر طبیعی مغلوب میشوند ولی در دو قسم‏اخیر نمیشوند.
باز فرقی كه میانه مصادیق قسم دوم هست اینستكه در موردمعجزه از آنجا كه پای تحدی وهدایت‏خلق در كار است، و با صدور آن صحت نبوت پیغمبری‏و رسالت و دعوتش بسوی خدااثبات میشود، لذا شخص صاحب معجزه در آوردن آن صاحب اختیار است، باین معنا كه هر وقت‏ازاو معجزه خواستند میتواند بیاورد، و خدا هم اراده‏اش را عملی میسازد، بخلاف استجابت دعا وكرامات اولیاء، كه چون‏پای تحدی در كار نیست، و اگر تخلف بپذیرد كسی گمراه نمیشود، وخلاصه هدایت كسی وابسته بدان نیست، لذا تخلف آن امكان پذیر هست.
اشكال بر حجیت معجزه‏حال اگر بگوئی: بنا بر آنچه گفته‏شد، اگر فرض كنیم كسی بتمامی اسباب و علل طبیعی‏معجزه آگهی پیدا كند، باید او هم بتواند آن عوامل را بكارگرفته، و معجزه بیاورد، هر چند كه‏پیغمبر نباشد، و نیز در اینصورت هیچ فرقی میان معجزه و غیر معجزه باقی نمی‏ماند،مگر صرف‏نسبت، یعنی یك عمل برای مردمی معجزه باشد، و برای غیر آن مردم معجزه نباشد، برای مردمی كه‏علم‏و فرهنگی ندارند معجزه باشد، و برای مردمی دیگر كه علمی پیشرفته دارند، و به اسرار جهان‏آگهی یافته‏اند، معجزه‏نباشد، و یا یك عمل برای یك عصر معجزه باشد و برای اعصار بعد از آن‏معجزه نباشد، اگر پی بردن باسباب حقیقی‏و علل طبیعی قبل از علت اخیر در خور توانائی علم وابحاث علمی باشد، دیگر اعتباری برای معجزه باقی نمی‏ماند، ومعجزه از حق كشف نمیكند، ونتیجه این بحثی كه شما پیرامون معجزه كردید، این میشود: كه معجزه هیچ حجیتی‏ندارد، مگر تنهابرای مردم جاهل، كه باسرار خلقت و علل طبیعی حوادث اطلاعی ندارند، و حال آنكه ما معتقدیم‏معجزه‏خودش حجت است، نه اینكه شرائط زمان و مكان آنرا حجت می‏سازد.
بیان جهت اعجاز معجزات و پاسخ به اشكال مذكوردر پاسخ این اشكال‏میگوئیم: كه خیر، گفتار ما مستلزم این تالی فاسد نیست، چون ما نگفتیم‏معجزه از این جهت‏معجزه است كه مستند بعوامل طبیعی مجهول است، تا شما بگوئید هر جا كه‏جهل مبدل بعلم شد، معجزه هم از معجزه‏بودن و از حجیت می‏افتد، و نیز نگفتیم معجزه از این‏جهت معجزه استكه مستند بعوامل طبیعی غیر عادی است، بلكه‏گفتیم، از این جهت معجزه است‏كه عوامل طبیعی و غیر عادیش مغلوب نمیشود، و همواره قاهر و غالب است.
مثلا بهبودی یافتن یك جذامی بدعای مسیح ع، ازاین جهت معجزه است كه‏عامل آن امری است كه هرگز مغلوب نمیشود، یعنی كسی دیگر اینكار را نمیتواندانجام دهد، مگرآنكه او نیز صاحب كرامتی چون مسیح باشد، و این منافات ندارد كه از راه معالجه و دواء هم‏بهبودی نامبرده‏حاصل بشود، چون بهبودی از راه معالجه ممكن است مغلوب و مقهور معالجه‏ای‏قوی‏تر از خود گردد، یعنی طبیبی‏دیگر بهتر از طبیب اول معالجه كند، ولی نام آنرا معجزه‏نمیگذاریم.
۷ ) قرآن كریم معجزه‏را برهان بر حقانیت رسالت میداند، نه دلیلی عامیانه.
در اینجا سئوالی پیش می‏آید و آن اینست كه چه رابطه‏ای میان‏معجزه و حقانیت ادعای‏رسالت هست؟با اینكه عقل آدمی هیچ تلازمی میان آندو نمی‏بیند، و نمیگوید: اگرمدعی رسالت‏راست بگوید، باید كارهای خارق العاده انجام دهد، و گر نه معارفی را كه آورده همه باطل است، هرچند كه دو دو تا چهار تا باشد.
و از ظاهر قرآن كریم هم بر می‏آید كه نمی‏خواهد چنین‏ملازمه‏ای را اثبات كند، چون هر جاسخن از داستانهای جمعی از انبیاء، چون هود، و صالح، و موسی، و عیسی، ومحمد ع، بمیان آورده، معجزاتشان را هم ذكر می‏كند، كه بعد از انتشار دعوت، مردم از ایشان معجزه و آیتی‏خواستند،تا بر حقیت دعوتشان دلالت كند، و ایشان هم همانچه را خواسته بودند آوردند.
و ای بسا در اول بعثت و قبل از درخواست مردم معجزاتی را دارامیشدند، همچنانكه‏خدایتعالی بنقل قرآن كریم در شبی كه موسی را برسالت بر می‏گزیند، معجزه عصا و یدبیضاء را باوو هارون داد(اذهب انت و اخوك بایاتی، و لا تنیا فی ذكری، تو و برادرت معجزات مرا بردار و برودر یاد من سستی‏مكنید) و از عیسی ع نقل می‏كند كه فرمود: (و رسولا الی بنی‏اسرائیل، انی قد جئتكم بایهٔ من ربكم، انی اخلق لكم‏من الطین كهیئهٔ الطیر، فانفخ فیه، فیكون‏طیرا باذن الله، و ابری‏ء الاكمه و الابرص، و احیی الموتی باذن الله، و انبئكم،بما تاكلون، و ما تدخرون‏فی بیوتكم، ان فی ذلك لایهٔ لكم ان كنتم مؤمنین، و فرستاده‏ای بسوی بنی اسرائیل گسیل داشتم،كه می‏گفت: من آیتی از ناحیه پروردگارتان آورده‏ام، من‏برای شما از گل مجسمه مرغی میسازم، بعد در آن میدمم، ناگهان باذن خدا مرغ زنده میشود، و كور مادرزاد و جذامی را شفا میدهم، ومردگان را باذن خدا زنده می‏كنم، و بشما خبر میدهم كه امروز چه خورده‏اید، و در خانه چه‏ذخیره‏هادارید، همه اینها آیتهائی است برای شما اگر كه ایمان بیاورید)، وهمچنین قبل از انتشاردعوت اسلام قرآن را بعنوان معجزه بوی داده‏اند.با اینكه همانطور كه در اشكال گفتیم، هیچ تلازمی میان حق بودن‏معارفی كه انبیاء و رسل‏در باره مبدء و معاد آورده‏اند، و میانه آوردن معجزه نیست؟علاوه بر نبودن ملازمه،اشكال دیگر اینكه: اصلا معارفی كه انبیاء آورده‏اند، تمام بر طبق ‏برهانهائی روشن و واضح است، و این براهین‏هر عالم و بصیری را از معجزه بی نیاز می‏كند، وبهمین جهت بعضی گفته‏اند: اصلا معجزه برای قانع كردن عوام الناس‏است، چون عقلشان قاصراست از اینكه حقایق و معارف عقلی را درك كنند، بخلاف‏خاصه مردم، كه در پذیرفتن معارف‏آسمانی هیچ احتیاجی بمعجزه ندارند.
جواب از این اشكال اینستكه انبیاء و رسل، هیچیك هیچ معجزه‏ای‏را برای اثبات‏معارف خود نیاوردند، و نمی‏خواستند با آوردن معجزه مسئله توحید و معاد را كه عقل‏خودش‏بر آنها حكم می‏كند اثبات كنند، و در اثبات آنها بحجت عقل اكتفاء كردند، و مردم را از طریق نظرو استدلال هوشیار ساختند.
همچنانكه قرآن كریم در استدلال بر توحید می‏فرماید: (قالت‏رسلهم: ا فی الله شك فاطرالسماوات و الارض؟ رسولان ایشان بایشان می‏گفتند: آیا در وجود خدا پدید آرنده‏آسمانها و زمین‏شكی هست؟!) ، و در احتجاج بر مسئله معاد می‏فرماید: (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهماباطلا،ذلك ظن الذین كفروا، فویل للذین كفروا من النار، ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات‏كالمفسدین فی الارض؟ام‏نجعل المتقین كالفجار؟ما آسمان و زمین و آنچه بین آندو است بباطل‏نیافریدیم، این پندار كسانی است كه كافرشدند، پس وای بر كسانیكه كفر ورزیدند، از آتش، آیا مابا آنانكه ایمان آورده‏و عمل صالح كردند، چون مفسدان در زمین معامله می‏كنیم؟ویا متقین وفجار را بیك چوب میرانیم؟ نه اینكه برای اثبات این معارف متوسل بمعجزه شده‏باشند، بلكه‏معجزه را از این بابت آوردند كه مردم از ایشان در خواست آنرا كردند، تا بحقانیت دعویشان‏پی ببرند.
(و حق چنین در خواستی هم داشتند، برای اینكه عقل مردم‏بایشان اجازه نمیدهد دنبال هرادعائی را بگیرند، و زمام عقاید خود را بدست هر كسی بسپارند، بلكه‏باید بكسی ایمان بیاورند كه‏یقین داشته باشند از ناحیه خدا آمده)آری كسیكه ادعا میكند فرستاده خدا است، وخدا از طریق‏وحی یا بدون واسطه وحی با وی سخن میگوید، و یا فرشته‏ای بسوی او نازل میشود، ادعای امری‏خارق العاده‏میكند، چون وحی و امثال آن از سنخ ادراكات ظاهری و باطنی كه عامه مردم آنرامیشناسند، و در خود می‏یابند، نیست،بلكه ادراكی است مستور از نظر عامه مردم، و اگر این ادعاصحیح باشد، معلوم است كه از غیب و ماورای طبیعت تصرفاتی‏در نفس وی میشود، و بهمین‏جهت با انكار شدید مردم روبرو میشود.دو نوع عكس العمل مردم در انكار دعوی انبیاء(ع)و مردم در انكاردعوی انبیاء یكی از دو عكس العمل را نشان دادند، جمعی در مقام ابطال‏دعوی آنان بر آمده،و خواستند تا با استدلال آنرا باطل سازند، از آنجمله گفتند: (ان انتم الا بشرمثلنا، تریدون ان تصدونا عما كان یعبد آباؤنا،شما جز بشری مثل ما نیستید، و با اینحال میخواهیدما را از پرستش چیزهائیكه پدران ما می‏پرستیدند باز بدارید)، كه حاصل استدلالشان اینستكه‏شما هم مثل سایر مردمید، و مردم در نفس‏خود چنین چیزهائی كه شما برای خود ادعا می‏كنیدنمی‏یابند،با اینكه آنها مثل شما و شما مثل ایشانید، و اگر چنین چیزی‏برای یك انسان ممكن بود، برای همه بود، و یا همه مثل شما میشدند.
و از سوی دیگر یعنی از ناحیه‏انبیاء جوابشان را بنا بر حكایت قرآن كریم چنین دادند: (قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم، و لكن‏الله یمن علی من یشاء من عباده، رسولان ایشان‏بایشان گفتند: ما(همانطور كه شما میگوئید)جز بشری مثل‏شما نیستیم، تنها تفاوت ما با شما منتی‏است كه خدا بر هر كسی بخواهد می‏گذارد)، یعنی مماثلت را قبول كرده‏گفتند: رسالت از منت‏های‏خاصه خدا است، و اختصاص بعضی از مردم به بعضی از نعمت‏های خاصه، منافاتی با مماثلت‏ندارد، همچنانكه‏می‏بینیم: بعضی از مردم به بعضی از نعمت‏های خاصه اختصاص یافته‏اند و اگرخدا بخواهد این خصوصیت را نسبت‏به بعضی قائل شود مانعی نیست كه جلوگیرش شود، نبوت‏هم یكی از آن خصوصیت‏ها است، كه خداانبیاء را بدان اختصاص داده، هر چند كه میتوانست بغیرایشان نیز بدهد.
نظیر این احتجاج كه علیه انبیاء كردند، استدلالی است‏كه علیه رسول اسلام(ص)كردند، و قرآن آنرا چنین حكایت میكند:(ا انزل علیه الذكر من بیننا، آیا از میانه همه ما مردم،قرآن تنها باونازل شود؟ و نیز حكایت می‏كند كه گفتند: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم؟
چرا این‏قرآن بر یكی از دو مردان بزرگ این دو محل نازل نشد).
باز نظیر این احتجاج و یا قریب بان، احتجاجی است كه در آیه: (و قالواما لهذا الرسول‏یاكل الطعام و یمشی فی الاسواق؟ لو لا انزل الیه ملك فیكون معه نذیرا؟او یلقی الیه‏كنز؟او تكون‏له جنهٔ یاكل منها، گفتند: این چه پیغمبری است كه غذا میخورد، و در بازارها راه می‏رود؟اگرپیغمبر است،چرا فرشته‏ای بر او نازل نمیشود، تا با او بكار انذار بپردازد، و چرا گنجی برایش‏نمی‏افتد،و یا باغی ندارد كه از آن بخورد؟) بچشم میخورد.
چون خواسته‏اند بگویند: ادعای رسالت، ایجاب می‏كندكه شخص رسول مثل ما مردم‏نباشد، چون حالاتی از قبیل وحی و غیره دارد كه در ما نیست، و با این حال چرا این‏رسول طعام‏میخورد، و در بازارها راه می‏رود، تا لقمه نانی بدست آورد؟او باید برای اینكه محتاج كاسبی نشود، گنجی‏نزدش بیفتد و دیگر محتاج بامدن بازار و كار و كسب نباشد، و یا باید باغی داشته باشد كه ازآن ارتزاق كند، نه اینكه از همان‏طعامها كه ما میخوریم استفاده كند، دیگر اینكه باید فرشته‏ای با اوباشد كه در كار انذار كمكش كند.
و خدایتعالی‏استدلالشان را رد نموده فرمود: (انظر كیف ضربوا لك الامثال،فضلوافلا یستطیعون سبیلا) تا آنجا كه میفرماید:(و ما ارسلنا قبلك من المرسلین، الا انهم لیاكلون‏الطعام،و یمشون فی الاسواق، و جعلنا بعضكم لبعض فتنهٔ، ا تصبرون؟و كان ربك بصیرا، ببین‏چگونه مثلها می‏زنند،و این بدان جهت است كه گمراه شده نمیتوانند راهی پیدا كنند - تا آنجا كه‏می‏فرماید - و ما قبل از تو هیچیك از پیغمبران‏را نفرستادیم، الا اینكه آنان نیز طعام میخوردند، ودر بازارها راه میرفتند، و ما بعضی از شما را مایه فتنه بعضی دیگركرده‏ایم، ببینیم آیاخویشتن داری می‏كنید یا نه، البته پروردگار تو بینا است) و در جای دیگر از استدلال نامبرده‏آنان این قسمت را كه می‏گفتند: باید فرشته‏ای‏نازل شود، رد نموده می‏فرماید: (و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا، و للبسناعلیهم ما یلبسون، بفرض‏هم كه آن رسول را فرشته می‏كردیم باز در صورت مردی می‏كردیم و امر را بر آنان‏مشتبه‏میساختیم). باز قریب بهمین استدلال را در آیه: (و قال الذین لا یرجون لقاءنا،لو لا انزل علینا الملائكهٔ؟او نری ربنا لقد استكبروا فی‏انفسهم، و عتوا عتوا كبیرا، آنانكه امید دیدار ما ندارند، گفتند: چراملائكه بر خود ما نازل نمیشود؟وچرا پروردگارمان را نمی‏بینیم؟راستی چقدر پا از گلیم خود بیرون نهادند، و چه طغیان بزرگی مرتكب شدند؟! از ایشان حكایت‏كرده چون در این گفتارشان‏خواسته‏اند با این توقع كه خودشان نزول ملائكه و یا پروردگار را ببینند، دعوی‏رسالت رسول‏خدا(ص)را باطل كنند، و بگویند: ما هم كه مثل اوئیم، پس چرا خودمان نزول ملائكه را نبینیم؟وچرا خودمان پروردگارمان را دیدار نكنیم؟!خدایتعالی استدلالشان را رد نموده و فرموده: (یوم یرون الملائكهٔ، لا بشری یومئذللمجرمین، و یقولون حجرا محجورا، روزی خواهد رسید كه ملائكه را ببینند، اما روزی كه مجرمین مژده‏ای‏ندارند و در امانخواهی‏فریادشان به حجرا حجرا بلند میشود)و حاصل معنای آن این استكه این‏كفار با این حال و وصفی كه‏دارند، ملائكه را نمی‏بینند، مگر در حال مردن، همچنانكه در جای‏دیگر همین پاسخ را داده و فرموده: (و قالوا: یا ایها الذی‏نزل علیه الذكر انك لمجنون، لو ما تاتینابالملائكهٔ؟ان كنت من الصادقین، ما ننزل الملائكهٔ الا بالحق، و ما كانوااذا منظرین، گفتند: ای‏كسیكه ذكر بر او نازل شده، تو دیوانه‏ای، اگر راست میگوئی، چرا این ملائكه بسر وقت‏خود مانیاید؟(مگرما از تو كمتریم؟)اینان میدانند كه ما ملائكه را جز بحق نازل نمیكنیم، و وقتی بحق‏نازل كنیم دیگر بایشان مهلت‏نمیدهند). این چند آیه اخیر علاوه بر وجه استدلال، نكته‏ای اضافی دارد، و آن این است كه اعتراف‏براستگوئی‏رسولخدا(ص)كرده‏اند، چیزیكه هست میگویند: خود او نمیداند آنچه كه میگوید، اماوحی آسمانی نیست، بلكه هذیانهائی‏است كه بیماری جنون در او پدید آورده، همچنانكه در جای‏دیگر از ایشان حكایت میكند كه گفتند: (مجنون و ازدجر، اجنه او راآزار میدهند). و كوتاه سخن آنكه امثال آیات نامبرده در مقام بیان استدلالهائی‏است كه كفار از طریق‏مماثلت بر ابطال دعوی نبوت انبیاء كرده‏اند.
در خواست معجزه بعنوان حجت و شاهد از انبیاء برای پذیرش‏دعوت آنهاعكس العمل دوم كه مردم در برابر دعوت انبیاء نشان دادند، این بود كه دعوت آنان رانپذیرفتندمگر وقتی كه حجت و شاهدی بر صدق دعوی خود بیاورند، برای اینكه دعوی انبیاءمشتمل بر چیزهائی بود كه نه دلها و نه‏عقول بشر آشنائی با آن نداشت، و لذا باصطلاح فن مناظره‏از راه منع با سند وارد شدند، و منظورشان از شاهد همان معجزه است.
توضیح اینكه ادعای نبوت و رسالت، از هر نبی و رسولی كه‏قرآن نقل كرده، با ادعای‏وحی و سخن گوئی با خدا، و یا به گفتگوی با واسطه و بی واسطه نقل كرده،و این مطلبی است كه‏هیچیك از حواس ظاهری انسان با آن آشنائی ندارد، و حتی تجربه نیز نمیتواند انسانرا با آن آشناسازد، در نتیجه از دو جهت مورد اشكال واقع میشود.
اول‏اینكه شما انبیاء چه دلیلی بر این ادعا دارید كه وحی بر ما نازل‏میشود؟دوم اینكه، مادلیل بر نبود چنین چیزی داریم، و آن اینستكه وحی و گفتگوی با خدا، و دنباله‏های‏آن، كه همان‏تشریع قوانین و تربیت‏های دینی است، همه از اموری استكه برای بشر قابل لمس نیست، وبشرآنرا در خود احساس نمیكند، و قانون جاری در اسباب و مسببات نیز منكر آنست، پس این ادعاءادعای‏بر امری خارق العاده است، كه قانون عمومی علیت آنرا جائز نمیداند.
بنا بر این اگر پیغمبری چنین ادعائی بكند، و در دعویش‏راستگو هم باشد، لازمه دعویش‏این استكه با ماوراء طبیعت اتصال و رابطه داشته باشد، و مؤید به نیروئی الهی‏باشد، كه آن نیرومیتواند عادت را خرق كند، و وقتی یك پیغمبر دارای نیروئی است كه عادت را خرق می‏كند، بایدمعجزه‏مورد نظر ما را هم بتواند بیاورد، چون فرقی میان آن خارق العاده و این خارق العاده نیست، و حكم امثال یكی‏است، اگر منظور خدا هدایت مردم از طرق خارق العاده یعنی از راه نبوت ووحی است، باید این نبوت و وحی را با خارق‏العاده‏ی دیگری تایید كند، تا مردم آنرا بپذیرند، و اوبمنظور خود برسد.
این آن علتی است كه امتهای انبیا را وادار كرد تااز پیغمبر خود معجزه‏ای بخواهند، تامصدق نبوتشان باشد، و منظورشان از درخواست معجزه، همانطور كه‏گفته شد تصدیق نبوت بوده، نه اینكه بر صدق معارف حقه‏ایكه بشر را بدان میخواندند دلالت كند، چون آن‏معارف مانند توحیدو معاد همه برهانی است، و احتیاج به معجزه ندارد.
مسئله درخواست امتها از پیامبرانشان كه معجزه بیاورد،مثل این استكه مردی از طرف‏بزرگ یك قوم پیامی برای آن قوم بیاورد، كه در آن پیام اوامر و نواهی آن‏بزرگ هست، و مردم هم‏ایمان دارند باینكه بزرگشان از این دستورات جز خیر و صلاح آنان را نمیخواهد، در چنین فرض‏همینكه‏پیام آرنده احكام و دستورات بزرگ قوم را برای قوم بیان كند، و آنرا برهانی نماید، كافی‏است در اینكه مردم بحقانیت،آن دستورات ایمان پیدا كنند، ولی آن برهانها برای اثبات این معنا كه‏پیام آرنده براستی از طرف آن بزرگ آمده، كافی‏نیست، لذا مردم اول از او شاهد و دلیل‏میخواهند، كه از كجا میگوئی: بزرگ ما تو را بسوی ما گسیل داشته؟درست‏است كه احكامی كه‏برای ما خواندی همه صحیح است، اما باید اثبات كنی كه این احكام دستورات بزرگ ما است، یاباینكه‏دستخط او را بیاوری، یا باینكه مهر او در ذیل نامه‏ات باشد، و یا علامت دیگری كه ما آنرابشناسیم، داستان انبیاء و معجزه‏خواستن قومشان، عینا نظیر این مثال است، و لذا قرآن ازمشركین مكه حكایت می‏كند: كه‏گفتند: (حتی تنزل علینا كتابا نقرؤه، تا آنكه كتابی بیاوری كه ماآنرابخوانیم).پس از آنچه تاكنون گفته شد چند مطلب روشن گردید: اول اینكه میانه دعوی نبوت و قدرت بر آوردن‏معجزه ملازمه هست، و معجزه دلیل بر صدق‏دعوی پیغمبر است، و در این دلالت فرقی میان عوام و خواص مردم نیست.
دوم اینكه وحیی كه انبیاء از غیب می‏گیرند، از سنخ‏مدركات ما، و آنچه كه ما با حواس و باعقل نظری خود درك می‏كنیم، نیست، و وحی غیر فكر صائب‏است، و این معنا در قرآن كریم ازواضحات قرآن است، بطوریكه احدی در آن تردید نمی‏كند،و اگر كسی كمترین تامل و دقت نظر وانصاف داشته باشد، آنرا در می‏یابد.
انحراف جمعی از اهل علم معاصر با تفسیر مادی حقائق دینی و ازآنجمله معجزه‏ولی متاسفانه جمعی از اهل علم معاصر، در همین جا منحرف شده‏اند، و همانطور كه درسابق‏نیز اشاره كرده‏ایم، گفته‏اند: اساس معارف الهی و حقایق دینی بر اصالت ماده و تحول وتكامل آنست، چون‏اساس علوم طبیعی بر همان است، در نتیجه تمامی ادراك‏های انسانی را درخواص ماده دانسته‏اند، كه ماده دماغ، آنرا ترشح‏میدهد، و نیز گفته‏اند: تمامی غایات وجودی وهمه كمالات حقیقی، چه افراد برای درك آن تلاش كنند، و چه اجتماعات، همه و همه مادی است.
و در دنبال این دعوی بدون دلیل خود نتیجه گرفته‏اند: كه‏پس نبوت هم یك نوع نبوغ‏فكری، و صفای ذهنی است، كه دارنده آن كه ما او را پیغمبر می‏نامیم بوسیله‏این سرمایه كمالات‏اجتماعی قوم خود را هدف همت قرار میدهد، و باین صراط می‏افتد، كه قوم خویش را از ورطه‏وحشیت‏و بربریت بساحت‏حضارت و تمدن برساند، و از عقائد و آرائی كه از نسلهای گذشته‏بارث برده، آنچه را كه قابل‏انطباق با مقتضیات عصر و محیط زندگی خودش هست، منطبق‏می‏كند، و بر همین اساس قوانین اجتماعی و كلیات عملی بر ایشان‏تشریع نموده، با آن اصول وقوانین اعمال حیاتی آنان را اصلاح می‏كند، و برای تتمیم آن، احكام، و اموری عبادی‏نیز جعل‏می‏كند، تا بوسیله آن عبادتها خصوصیات روحی آنانرا نیز حفظ كرده باشد، چون‏جامعه صالح ومدینه فاضله جز با داشتن چنین مراسمی درست نمی‏شود.
از این تئوریها و فرضیات كه جز در ذهن، و در عالم فرض، جائی‏ندارد، نتیجه گرفته‏اندكه
اولا: پیغمبر آن كسی استكه دارای نبوغ‏فكری باشد، و قوم خود را دعوت كند، تا باصلاح‏محیط اجتماعی خود بپردازند.
و ثانیا: وحی بمعنای‏نقش بستن افكار فاضله در ذهن انسان نامبرده است.
و ثالثا: كتاب آسمانی عبارت است از مجموع همان‏افكار فاضله، و دور از هوس و ازاغراض نفسانی شخصی.
و رابعا: ملائكه كه انسان نامبرده از آنها خبر میدهد، عبارتنداز قوای طبیعی‏ایكه در عالم‏طبیعت امور طبیعی را اداره می‏كند، و یا عبارتست از قوای نفسانیه‏ایكه‏كمالات را به نفس افاضه‏می‏كند، و در میان ملائكه خصوص روح القدس عبارتست از مرتبه‏ای از روح طبیعی مادی، كه این‏افكار از آن ترشح میشود.
و در مقابل، شیطان عبارتست از مرتبه‏ای از روح كه افكارزشت و پلید از آن ترشح‏می‏گردد، و انسانرا بكارهای زشت و بفساد انگیزی در اجتماع دعوت می‏كند، و روی‏همین اساس‏واهی، تمامی حقایقی را كه انبیاء از آن خبر داده‏اند، تفسیر می‏كنند، و سر هر یك از لوح، و قلم، وعرش،و كرسی، و كتاب، حساب و بهشت، و دوزخ، از این قبیل حقایق را ببالینی مناسب با اصول‏نامبرده می‏خوابانند.
و خامسا: بطور كلی، دین تابع مقتضیات هرعصری است، كه با تحول آن عصر بعصری‏دیگر باید متحول شود.
و سادسا: معجزاتی كه از انبیاء نقل شده، همه دروغ است،و خرافاتی است كه بان حضرات‏نسبت داده‏اند، و یا از باب اغراق گوئی حوادثی عادی بوده، كه بمنظور ترویج دین،و حفظ‏عقائد عوام، از اینكه در اثر تحول اعصار متحول شود، و یا حفظ حیثیت پیشوایان دین، و رؤسای‏مذهب،از سقوط، بصورت خارق العاده‏اش در آورده، و نقل كرده‏اند، و از این قبیل‏یاوه‏سرائی‏هائی‏كه یك عده آنرا سروده، و جمعی دیگر هم از ایشان پیروی نموده‏اند.
و نبوت باین معنا به خیمه شب بازیهای سیاسی شبیه‏تراست، تا به رسالت الهی، و چون‏بحث و گفتگو در پیرامون این سخنان، خارج‏از بحث مورد نظر است، لذا از پرداختن پاسخ‏بدانها صرفنظر نموده می‏گذریم.
آنچه در اینجا میتوانیم بگوئیم، این استكه كتابهای آسمانی،و بیاناتیكه از پیغمبران بمارسیده، بهیچ وجه با این تفسیریكه آقایان كرده‏اند، حتی كمترین سازش و تناسب را ندارد.
خواهید گفت: آخر صاحبان این نظریه‏ها، باصطلاح دانشمندند،و همانهایند كه مو را ازماست می‏كشند، چطور ممكن است‏حقیقت دین و حقانیت آورندگان ادیانرا نفهمند؟!درپاسخ‏میگوئیم: عینك انسان بهر رنگ كه باشد، موجودات را بان رنگ بادمی نشان میدهد، ودانشمندان مادی همه‏چیز را با عینك مادیت می‏بینند، و چون خودشان هم مادی و فریفته مادیاتند، لذا در نظر آنان معنویات وماورای طبیعت مفهوم ندارد، و هر چه از حقائق دین كه برتر از ماده‏اند بگوششان بخورد تا سطح مادیت پائینش آورده، معنای‏مادی جامدی برایش درست می‏كنند، (عینامانند كودك خاك‏نشین،كه عالیترین شیرینی را تا با كثافت آغشته نكند نمیخورد).
البته آنچه از آقایان شنیدی، در حقیقت تطور جدیدی‏است، كه یك فرضیه قدیمی بخودگرفته، چون در قدیم نیز اشخاصی بودند كه تمامی حقائق دینی را باموری مادی‏تفسیر می‏كردند، بااین تفاوت، كه آنها می‏گفتند: این حقائق مادی در عین اینكه مادی هستند، از حس ما غایبند، عرش،و كرسی، و لوح، و قلم، و ملائكه، و امثال آن، همه مادی هستند، و لكن دست‏حس و تجربه‏ما بانها نمیرسد.
این فرضیه در قدیم بود، لكن بعد از آنكه قلمرو علوم‏طبیعی توسعه یافت، و اساس همه‏بحث‏ها حس و تجربه شد، اهل دانش ناگزیر حقائق نامبرده را بعنوان اموری مادی‏انكار كردند، چون نه تنها با چشم معمولی دیده نمیشدند، حتی با چشم مسلح به تلسكوپ و امثال آن نیزمحسوس‏نبودند، و برای اینكه یكسره زیراب آنها را نزنند، و هتك حرمت دین نكنند، و نیز علم‏قطعی‏خود را مخدوش نسازند، حقائق نامبرده را باموری مادی برگردانیدند.
واین دو طائفه از اهل علم، یكی یاغی، و دیگری طاغیند، دسته اول‏كه از قدمای متكلمین، یعنی دارندگان علم كلامند، از بیانات دینی آنچه را كه باید بفهمند فهمیده‏بودند، چون بیانات دینی‏مجازگوئی نكرده، ولی بر خلاف فهم و وجدان خود، تمامی مصادیق آن بیانات را اموری‏مادی‏محض دانستند، وقتی از ایشان پرسیده شد: آخر این عرش مادی و كرسی، و بهشت و دوزخ و لوح‏و قلم مادی كجایندكه دیده نمیشوند؟در پاسخ گفتند: اینها مادیاتی غایب از حسند، در حالیكه‏واقع مطلب بر خلاف آن بود.
دسته دوم نیز بیانات واضح و روشن دین را از مقاصدش بیرون‏نموده، بر حقایقی مادی ودیدنی و لمس كردنی تطبیق نمودند، با اینكه نه آن امور، مقصودصاحب دین بود، و نه آن بیانات والفاظ بر آن امور تطبیق میشد.
و بحث صحیح و دور از غرض و مرض، اقتضاء می‏كند، كه این بیانات‏لفظی را بر معنائی‏تفسیر كنیم، كه عرف و لغت آنرا تعیین كرده باشند، و عرف و لغت هر چه در باره كلمات‏عرش وكرسی و غیره گفته‏اند، ما نیز همان را بگوئیم، و آنگاه در باره مصادیق آنها، از خود كلام استمدادبجوئیم،چون كلمات دینی بعضی بعض دیگر را تفسیر می‏كند، سپس آنچه بدست آمد، بعلم ونظریه‏های آن عرضه بداریم، ببینیم آیاعلم این چنین مصداقی را قبول دارد؟و یا آنكه آنرا باطل‏میداند؟.
در این بین اگر بتحقیقی برخوردیم،كه نه مادی بود، و نه آثار و احكام ماده را داشت،می‏فهمیم پس راه اثبات و نفی این مصداق غیر آن راهی است‏كه علوم طبیعی در كشف اسرارطبیعت طی می‏كند، بلكه راه دیگری است، كه ربطی بعلوم طبیعی‏ندارد، آری علمی كه در باره‏اسرار و حقایق داخل طبیعت بحث می‏كند، چه ارتباطی با حقایق خارج از طبیعت دارد؟و اگرهم‏بخواهد در آنگونه مسائل دست درازی نموده، چیزی را اثبات و یا نفی كند، در حقیقت فضولی‏كرده است، و نباید باثبات و نفی آن اعتنائی كرد.
و آن دانشمند طبیعی دانی هم كه در اینگونه مسائل غیر طبیعی‏دخل و تصرفی كرده، و اظهارنظری نموده، نیز فضولی كرده، و بیهوده سخن گفته است، و بكسی میماندكه عالم بعلم لغت است، و بخواهد از علم خودش احكام فلكی را اثبات و یا نفی كند، بنظرم همین مقدار برای‏روشن شدن‏خواننده عزیز كافی است، و بیشترش اطاله سخن است، لذا به تفسیر بقیه آیات مورد بحث‏می‏پردازیم.

علامه سید محمد حسین طباطبایی

منبع : حوزه

مطالب مرتبط

قرآن در مثنوی


قرآن در مثنوی
مصطفی را وعده داد الطاف حق
گربمیری تو نمیرد این سبق
من كتاب ومعجزت را رافعم
بیش وكم كن را زقرآن دافعم
كس نتاند بیش وكم كردن درو
تو به از من حافظی دیگر مجو
تا قیامت باقیش داریم ما
تو مترس از نسخ دین ای مصطفی
دفتر سوم
قرآن مجید, كتاب دین وقانون زندگی است. حیات فردی واجتماعی مسلمانان در گستره تاریخ هزار وچند ساله خویش مبتنی بر قرآن وپیوند خورده با معارف بلند آن است. طلوع نور وحی از همان آغاز به فضای تنفّس انسان, عطری تازه بخشید وپیام روحبخش آن برای مرده جانان, حیاتی نو ین را به ارمغان آورد.
این پیوند, چنان گسترده وعمیق است كه امروزه نمی توان بعدی از ابعاد زندگی مسلمانان را جست كه قرآن در آن تأثیر نگذاشته باشد واندیشه وحی درآن راه نیافته باشد. از جمله عرصه های آشكار این تأثیر گذاری, گستره ادب پارسی در تمامی بیكرانه آن است.
بی تردید یكی از بزرگترین سرمایه های پرارزش وجاودانی ما ایرانیان, ادبیات سرشار وپرباری است كه از دیرباز در كنار زیبایی ولطافت, عمق واصالت معنی را نیز به همراه داشته است و اندیشه های حكیمانه وتأمّلات عارفانه ودقایق هوشمندانه در جای جای آن موج می زند.
پی جویی اصالت وعمقی چنین دیرپا وشگرف, انسان را با تأثیر گذاری مستقیم باورهای دینی و وحیانی براین فرهنگ روبه رو می سازد. راه جستن دین وپیام توحید در مسیر حیات وپویایی فرهنگ كهن ایرانی, روند پیشین را تغییر داد و آهسته آهسته تأثیر خویش را درزندگی فردی, اجتماعی وادبی این ملت نمودار ساخت وبنایی مستحكم از فرهنگ وادب, با شالوده ای دینی پی ریخت. به گونه ای كه امروز نوشته ها و سروده های سخنوران و شاعران این ملت در عبارت پردازی واستدلال, تمثیل, اشاره, اقتباس ودیگر فنون وصناعات ادبی ونیز محتوا ومفهوم, سرشار از تأثیر گذاریهای قرآن وحدیث است. وبس ناپذیرفتنی است كه فردی دعوی صاحب نظری در ادب پارسی را بكند واز ظرایف ودقایق بهره مندیهای بزرگان ادب این مرز و بوم چون مولوی, سعدی, حافظ, سنایی, عطّار و… از معارف والای قرآن بی خبر باشد واگر بگوییم پیام جاودانه و زوال ناپذیر قرآن, دیرپایی و باروری را برای آثار این بزرگان به ارمغان آورده است, سخنی به گزاف نگفته ایم.
یكی از گنجینه های ادب پارسی, مثنوی معنوی, سروده عارف نامی وشاعر متفكر, مولانا جلال الدّین محمد بلخی رومی است, كه بحق چون ستاره ای درخشنده بر تارك ادب این مرز و بوم می درخشد وبا اسلوبی زیبا وپیامی ادیبانه و والا, به فرهنگ ملت ما توان می بخشد.از نمودهای آشكار وجلوه های برجسته این اثر ادبی شگرف, حضور گسترده وكم نظیر قرآن در جای جای آن است كه خود نشان از تأثیر عمیق وبی چون وچرای صحیفه وحی براندیشه وتفكر اندیشه وران ومتفكران عالم وعارف دارد ونیز حكایت از قرآن آگاهی عمیق وكم نظیر مولوی به عنوان بزرگ پرورده مكتب عرفان دارد كه به ما این اجازه را می دهد تا از او به عنوان مفسّری بلند مرتبه در كنار مقام عرفان وسلوكش نام ببریم.
به اعتراف تمامی عرفان شناسان واشراق مداران, قرآن وحدیث آبشخور اصلی این مكتب در معارف وتعالیم آن است. سنائی گوید:
قائد وسائق صراط اللّه
به زقرآن مدان وبه زاخبار
جزبه دست و دل محمّد(ص) نیست
حلّ وعقد خزینه اسرار
مولوی چون دیگرعارفان حقیقی وسالكان راستین, عارفی است كه از دوسرچشمه فیاض قرآن وحدیث سیراب می شود وطریقت را در پیروی از شریعت می جوید واعتنا به علوم حقیقت را بسته به وانزدن از ناحیه شریعت می داند:
شرع چون كیل و ترازو دان یقین
كه بدو خصمان رهند از جنگ وكین
گر ترازو نبود آن خصم از جدال
كی رهد از وهم حیف واحتیال
انبیا در نظر وی طبیبان روح بشرند ودستورات ایشان شفابخش نابسامانیهای وجودی انسان است كه از منشأی ربّانی سرچشمه گرفته و درجهت راهنمایی وی لباس نزول پوشیده است.
سراسر مثنوی خود برترین گواه براین سخن است كه مولوی یكی از عاشقان قرآن وهم از آگاهان از معارف وتفسیر آن است. دامنه تأثیر قرآن بر مثنوی, تنها محدود به الفاظ و تعبیرات آن كه بسیار برگرفته ازقرآن كریم است, خلاصه نمی شود, بلكه اوج بهره وری مولوی از قرآن را در پیام ومحتوای مثنوی كه در قالبهای مختلفی چون داستان, حكایت, تمثیل و پند و… نمودار می شود, به خوبی می توان دید. این نوشتار تصویری است از تابش خورشید تابناك قرآن بر تارك مثنوی
● صور گوناگون تجلی قرآن در ادب پارسی
نویسندگان وسرایندگان مسلمان ایرانی به صورتهای گوناگون از آیات مبارك قرآن بهره برده ودر هریك از فنون بلاغت ومباحث معانی, بیان وبدیع به شاهدی از قرآن تمسك جسته اند كه یادآوری تمامی آنها به منزله تدوین یك دوره این علوم است.
عرب زبانان در كتابهای معروف خویش برای بیان انواع صناعات ادبی چون استعاره, مجاز, ایجاز, سلب, اشاره, تلمیح, اقتباس و… از آیات قرآن كمك گرفته ومثال آورده اند. فارسی گویان نیز در اشعار ونوشته های خویش از این صناعات بهره جسته ودر این راه بسیار از فنون موجود درقرآن بهره گرفته اند. در این میان, كاربرد صناعاتی چون اقتباس, تلمیح, حلّ, درج, ترجمه آیات واحادیث وتمثیل, از بقیه نمایان تر است. ما در نوشتار حاضر تنها به ذكر بخشی از این فنون كه به گونه ای گسترده در مثنوی به كار رفته است, بسنده می كنیم و خواهندگان شرح بیشتر را به متن مثنوی و سروده های مولوی ونیز نگاشته های مشروح در این زمینه ارجاع می دهیم.
▪ اقتباس
اقتباس در لغت به معنی پرتو نور و فروغ گرفتن است, چنانكه پاره ای از آتش را بگیرند وبا آن آتش دیگری برافروزند یا از شعله چراغی, چراغ دیگر را روشن كنند وبه این مناسبت فراگرفتن علم وهنر وادب آموختن یكی را از دیگری (اقتباس) می گویند ودر اصطلاح اهل ادب آن است كه حدیثی یا آیتی ازكلام اللّه مجید یا بیت معروفی را بگیرند وچنان در نظم ونثر بیاورند كه معلوم باشد قصد (اقتباس) است, نه سرقت و انتحال۱.
سعدی می گوید:
دوچیز حاصل عمرست نام نیك و ثواب
وزین دو درگذری كلّ من علیها فان
كه اقتباس است از آیه شریفه:
(كلّ من علیها فان ویبقی وجه ربّك ذوالجلال والاكرام) رحمن/ ۲۶ـ ۲۷
ونیز در جای دیگر گوید:
چو دوزخ كه سیرت كند از وقید
اگر بانگ دارد كه هل من مزید
كه اقتباس است از آیه شریفه:
(یوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزید) ق /۳۰
مولوی به گونه ای گسترده وكم نظیر در جای جای سروده های خویش از صنعت (اقتباس) بهره جسته است ودر پرتو نورانیت آیه های وحی, به چهره مثنوی فروغ وجاودانگی بخشیده است. چون ذكر تمامی این موارد به تدوین دفتری مستقل ومشروح می انجامد, تنها به ذكر نمونه هایی چند بسنده می كنیم:
۱) عرفان, شهود عظمت حقّ است با چشم دل وبا تكیه بر معرفت كه ارمغان آن محبت است ومحبت حقیقت عبادت, خضوع وخشوع, فقر ونیاز ودر اوج این فقر آزادی از خودپرستی و رهایی از اسارت مادیت ومنّور شدن جان به نور الهی را به دنبال دارد. وعارف آن انسان باكرامتی است كه با شعور ودرایت, با اراده وقدرت وبراساس معارف الهی در صراط مستقیم حقّ حركت كرده تا جایی كه قلبش عرش خدا گشته وخانه دلش به نور ملكوت منوّر شده است.
مولانا می گوید:
ماالتّصوّف؟ قال وجدان الفرح
فی الفؤاد عند اتیان التّرح
آن عقابش را عقابی دان كه او
در ربوده موزه را زآن نیك خو
تا رهاند پاش را از زخم مار
ا ی خنك عقلی كه باشد بی غبار
گفت (لاتأسوا علی ما فاتكم)
ا ن اتی السّرحان وأردی شاتكم
لیك گفت آن فوت شد غمگین مشو
ز آن كه گرشد كهنه آید باز نو
گر بلا آید ترا انده مبر
و رزیان بینی غم آن را مخور
كان بلا دفع بلاهای بزرگ
وآ ن زیان منع زیانهای سترگ
راحت جان آمد ای جان فوت مال
ما ل چون جمع آمد ای جان شد وبال
دفتر سوم
مولوی در این اشعار, بدین حقیقت اشارت دارد كه عرفان واقعیتی است الهی كه به صورت جذبه وحال در نهاد انسان ریشه دارد وسرچشمه آن رحمت وعنایت خداست وعارف حقیقی كسی است كه از هرجهت تسلیم حقّ و راضی به قضای الهی است وخود را در پیشامدهای روزگار در معرض امتحان وآزمون الهی می بیند و دراین مسیر درد ورنجها را, آگاهی وبیداری می بیند وهركس كه صاحب درد است به هراندازه كه در عالم درد دارد, بیدارتر وآگاهتر از آن كسی است كه دردی را احساس نمی كند.
درد بهتر آمد از ملك جهان تا بخوانی مرخدا را در نهان خواندن با درد از دل بُردگی است خواندن بی درد از افسردگی است
این پیام بلند, برگرفته از مضمون كریمه قرآنی است كه مولوی آن را اقتباس كرده است:
(لكیلا تأسوا علی مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لایحبّ كلّ مختال فخور)
حدید/ ۳
تا به آنچه از شما فوت شده است, متأسّف نباشید وبه آنچه خدا به شما داده است شادمان نگردید وخداوند هیچ متكبّر وبه خود فخركننده ای را دوست ندارد.
۲) انسان موجودی است كه در مسیر كمالات وترقی آهسته آهسته سیر می كند. رسیدن به قلّه كمالات, امری نیست كه دستیابی بدان بسادگی برای همگان میسور باشد, بلكه همواره گروهی اندك بوده اند كه در گذرگاه بی نهایت هستی توانسته اند شخصیت حقیقی خود را دریابند. این مهم حاصل نمی آید مگر به كمك و دستگیری راهبری الهی كه انسان خاكی را به سرمنزل ماورای طبیعی وپیشگاه ربوبی راهنمون گردد. از این رو, به هنگام درك محضر اولیا درنگ روا نیست وآدمی را سزاست كه با كنار زدن پرده های غرور, دامان مربی الهی را چنگ زند وراه را با هدایت او جست وجو كند.
دامن او گیر زوتر بی گمان
تا رهی از آفت آخرزمان
كیف مدّ الظّلّ نقش اولیاست
كو دلیل نور خورشید سماست
ا ندرین وادی مرو بی این دلیل
لااحبّ الآفلین گو چون خلیل
و رحسد گیرد تو را ره در گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو
كو زآدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه ای زین صعبتر در راه نیست
ای خنك آن كش حسد همراه نیست
خاك شو مردان حقّ را زیر پا
خاك برسركن حسد را همچو ما
دفتر اول
مولوی در افكندن این پیام بلند و واقعیت راه سلوك, اقتباس از دو آیه كریمه قرآنی جسته است:
(ألم تر الی ربّك كیف مدّ الظّلّ ولو شاء لجعله ساكناً ثمّ جعلنا الشّمس علیه دلیلاً ثمّ قبضناه الینا قبضاً یسیراً…) فرقان/ ۴۵ـ ۴۶
آیا ندیدی چگونه پروردگارت سایه را گسترانید؟ واگر می خواست آن را ساكن قرار می داد, سپس خورشید را بروجود آن دلیل قرار دادیم وسپس آن را آهسته جمع می كنیم.
ییا:
(فلمّا جنّ علیه اللّیل رأی كوكباً قال هذا ربّی فلمّا أفل قال لااحبّ الآفلین)
انعام/ ۷۶
هنگامی كه تاریكی شب او را پوشانید, ستاره ای دید وگفت: این خدای من است, امّا هنگامی كه آن ستاره غروب كرد, گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
۳) انسان جهانی در درون دارد بسی برتر و شگفت تر از جهان بیرونی كه اگر دیده ای باطنی بر روی آن بگشاید خواهد دید كه آن جهان پوشیده را كه در روح وی آشكار است ابری وآبی وآفتابی وآسمانی دیگر است. انسان در آغاز آفرینش موجودی است كه از شماری از عناصر به وجود آمده است وچون كم كم به مراتب تكامل وجودی و رشد شخصیت رسید ودر مسیر تعالی روحی گام نهاد, مرحله ای جدید و تولّدی دوباره دراین جهان برای او رخ می دهد ودر این تولّد عالمی می شود مانند جهان عینی خارجی, امّا مشاهده این جهان درونی ودرك حقایق آن ,تنها برای آنان میسور است كه گام از خور و خواب و خشم وشهوت فراتر نهاده باشند:
گر تو بگشایی زباطن دیده ای
زود یابی سرمه ای بگزیده ای
غیب را ابری وآبی دیگر است
آ سمان و آفتابی دیگر است
ناید آن الاّ كه برخاصان پدید با
قیان (فی لبس من خلق جدید)
دفتر اول
دراین سروده ها اقتباس جسته است از این آیه شریفه:
(أفعیینا بالخلق الاوّل بل هم فی لبس من خل ق جدید) ق/۱۵
آیا ما از آفریدن انسانها در نخستین بار ناتوان گشتیم؟ بلكه آنان در باره آفرینش جدید در اشتباهند.
۴) پروردگار هستی ساختار وجودی عالم آفرینش واز جمله انسان را برحركت وتلاش پی ریخته است وحیات آدمی را وامدار تلاش وی ساخته است.
(لقد خلقنا الانسان فی كبد) بلد/ ۴
(یا أیّها الانسان انّك كادح الی ربّك كدحاً فملاقیه) انشقاق/ ۶
بنابراین دستیابی به هدفها و آرمانهای والا با تن آسایی ودل به ركود وخمودی دادن ناسازگار است, چه والاترین هدف در زندگی, حركت وپویایی است.
آنچه می تواند روح خفته و پژمرده آدمی را نسبت به این حقیقت بیدار وحسّاس گرداند, توجه به این دقیقه لطیف است كه خداوند آفریدگار هستی, دمی بیكار و ایستا نیست, پس چگونه آدمی كه موجودی حقیر وضعیف در این صحنه هستی است, می تواند با ایستایی و ركود وبیكارگی به هدفها و آرمانهای والا دست یابد:
مرد غرقه گشته جانی می كند
دست را در هر گیاهی می زند
تا كدامش دست گیرد در خطر
دست وپایی می زند از بیم سر
دوست دارد یار این آشفتگی
كوشش بیهوده به از خفتگی
آ ن كه او شاه است او بیكار نیست
ناله از وی طرفه كو بیمار نیست
بهراین فرمود رحمان ای پسر
(كلّ یوم هو فی شأن) ای پسر
اندرین ره می تراش و می خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بود
كه عنایت با تو صاحب سر بود
هر كه می كوشد اگر مرد و زنست
گوش وچشم شاه جان بر روزنست
دفتراول
مولانا در این ابیات, اقتباس. از این آیه شریفه قرآن جسته است:
(یسئله من فی السّموات والأرض, كلّ یوم هو فی شأن) رحمن/ ۲۹
تمام كسانی كه در آسمانها وزمین هستند از او تقاضا و سؤال می كند و او هر روز در شأن و كاری است.
۵) نفس امّاره عنصری است كه در مثنوی بارها ازآن سخن به میان آمده است ودر مسیر معرفی چهره واقعی آن, تمثیلها به كار برده شده است. حیله پردازیهای نفس نام و نشان معینی ندارد, مرزی نمی شناسد. هنگامی كه نفس انسانی موجودیت او را جولانگاه خواسته های خود بسازد به طوری كه تمامی موجودیت آدمی تحت سیطره نفس قرار بگیرد, حتّی تعقل و وجدان و گرایش مذهبی نیز در استخدام آن باشد, دیگر احتیاجی نخواهد داشت كه دست به حیله ومكر و افسون دراز كند, بلكه این قوا به شكل مأموران سرسپرده در خدمت اجرای فرمانهای پایان ناپذیر نفس درخواهند آمد:
ای شهان كشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
كشتن این كار عقل وهوش نیست
شیر باطن سخره خرگوش نیست
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست
كو به دریاها نگردد كم و كاست
هفت دریا را در آشامد هنوز
كم نگردد سوزشش آن خلق سوز
سنگها وكافران سنگ دل
اندر آیند اندرو زار وخجل
عالمی را لقمه كرد و در كشید
معده اش نعره زنان (هل من مزید)
مولانا دراین سروده ها ضمن معرفی گوشه ای از ماهیت دوزخی نفس وگوشزد خطر آن به انسان, (اقتباس) می جوید از آیه كریمه قرآنی:
(یوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزید) ق/ ۳۰
روز رستاخیز به دوزخ خواهیم گفت آیا پر شدی؟ پاسخ خواهد داد: آیا افزونی هست؟
▪ تلمیح
در لغت به معنی (سبك نگریستن) و (به گوشه چشم اشاره كردن) و در اصطلاح بدیع, بدین معناست كه گوینده, نویسنده یا شاعر در ضمن كلام وسخن خود به داستان, مثل, آیه ویا حدیثی اشاره كند بدون آن كه به مورد استفاده خویش تصریح كند..
حافظ كه خود مدعی است كه قرآن را به چهارده روایت می داند, گوید. :
یا ربّ این آتش كه درجان من است
سرد كن آن سان كه كردی بر خلیل
كه تلمیحی است به داستان حضرت ابراهیم خلیل اللّه كه در آتشش افكندند وآتش, سرد وسلام گردید وگزندی بدو نرسید كه مأخوذ از آیه ۶۹ سوره انبیاست:
(قلنا یا نار كونی برداً وسلاماً علی ابراهیم)
گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد وسلامت باش.
مولوی نیز بسان دیگر پارسی سرایان مسلمان, دریای مثنوی را با امواج قرآن خروشان ساخته, گاه گاه در بیتی ویا ابیاتی اشارتی دارد به كریمه های قرآنی و لطایف وحیانی, از آن جمله است مواردی چند كه در ذیل اشاره وار می آید:
۱) انسان در عالم خاك با همه وسعت وگستردگی, راه به سوی حقایق پشت پرده هستی مادّی وطبیعت خاكی ندارد, چگونه می توان عظمت جهان خارج از رحم مادر را برای جنین ترسیم كرد وبه او فهماند كه در ماورای این محبس تنگ و تاریك, جهانی است پهناور كه با نظمی شگفت انگیز در جریان است وزمینی خرّم كه سرشار از نعمتهاست و آسمانها وكهكشانها و آفتاب وبادها و انسانهایی كه درآن به زندگی مشغولند, زندگی آمیخته با غمها و شادیها, اندوهها ولذّتها, همراه با شگفتیهایی وصف ناپذیر. همین گونه مغز نارسیده وفهم محدود انسان دنیا آشنا, هرگز نخواهد توانست اندازه داربودن وتنگی جهان مادّی را در برابر حقایق وعظمت آن سوی پرده طبیعت درك كند وچاه نشینان دنیا ودلبستگان به مزایای حیوانی لذتهای جسمانی زودگذر هرگز نخواهند توانست به حیات حقیقی راه یابند و بر آستان بلند آن قدم نهند ودیدگان جان روحانی را روشن وحق بین گردانند:
گرجنین را كس بگفتی در رحم
هست بیرون عالمی بس منتظم
یك زمین خرّمی با عرض وطول
اندرو صد نعمت وچندین اكول
كوهها وبحرها و دشتها
بوستانها, باغها و كِشتها
آسمانی بس بلند و پر ضیا
آفتاب وماهتاب وصد سها
ازجنوب و از شمال واز دَبور
باغها دارد عروسی ها وسور
در صفت ناید عجایبهای آن
تو درین ظلمت چه یی در امتحان؟
خون خوری در چارمیخ تنگنا
در میان حبس وأنجاس وعنا
او به حكم حال خود منكر بدی
زین رسالت معرض وكافر شدی
كاین محال است و فریب است وغرور
زان كه تصویری ندارد وهم كور
جنس چیزی چون ندید ادراك او
نشنود ادراك منكر ناك او
همچنان كی خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال می گویندشان
این جهان چاهی است بس تاریك و تنگ
هست بیرون عالمی بی بو و رنگ
هیچ در گوش كسی زایشان نرفت
كاین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
دفتر سوم
این سروده ها تلمیحی است به آیاتی در قرآن مجید كه ملكوت و حقایق پنهان عالم هستی را برای خاكیان و دنیا زدگان یادآور می شود:
(یعلمون ظاهراً من الحیوهٔ الدّنیا وهم عن الآخرهٔ هم غافلون) روم/ ۷
بیشتر مردمان تنها ظاهری از زندگانی این جهان را می دانند واز زندگانی آن جهان غافل مانده اند.
(وماهذه الحیوهٔ الدّنیا الاّ لهو ولعب وانّ الدّار الآخرهٔ لهی الحیوان لو كانوا یعلمون)
عنكبوت/ ۶۴
این حیات دنیا خیال وفریبی بیش نیست واگر مردم می دانستند به خوبی می یافتند كه منزل آخرت منزل حیات و عین حیات است.
آری موجودیت حیات دنیا بر پایه جهل وغفلت ویژه ای است واگر این جهل وغفلت برطرف شود وآدمی آگاه گردد, خیال وفریب بودن آن روشن شده, شاهد حقیقت رخ می نماید وانسان شیفته وجوینده آن حقیقت خواهد شد.
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
هوشیاری زان جهان است وچوآن
غالب آید, نیست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب وحرص یخ
هوشیاری آب واین عالم وسخ
زان جهان اندك ترشّح می رسد
تا نخیزد در جهان حرص وحسد
گر ترشّح بیشتر گردد ز غیب
نی هنر ماند درین عالم نه عیب
دفتر اول
۲) برپایی جامعه ای اسلامی بر اساس معیارهای اخلاقی, از هدفهای اساسی دین الهی است واز جمله آفتهای این معیارها, بی توجهی افراد جامعه است به وظایفی كه نسبت به یكدیگر دارند و ویران كننده تر ازآن ,پرداختن برخی افراد به اموری است كه فضای روانی حاكم بر جامعه دینی را آلوده می كند وغبار تیرگیها و كدورتها را حجاب دیدگان می سازد وجرقه ای خواهد بود كه به روشن شدن آتش جنگ و اختلاف منجر می شود:
هر دهان را پیل بویی می كند
گِرد معده هر بشر بر می تنََد
تا كجا یابد كباب پور خویش
تا نماید انتقام و زور خویش
تا كجا بوی كباب بچه را
یابد وزخمش زند اندر جزا
لحمهای بندگان حقّ خوری
غیبت ایشان كنی كیفر بری
هان كه بویای دهانتان خالق است
كی برد جان غیر آن كو صادق است
وای آن افسوسیی كش بوی گیر
باشد اندر گور منكر یا نكیر
نی دهان دزدیدن امكان زان جهان
نی توان خوش كردن از دارو دهان
آ ب و روغن نیست مر رو پوش را
راه حیلت نیست عقل وهوش را
دفتر سوم
پیام لطیف این سروده ها اشارت و تلمیحی است به كریمه قرآنی:
(یا أیّهاالّذین آمنوا اجتنبوا كثیراً من الظّنّ انّ بعض الظّنّ اثم و لاتجسّسوا ولایغتب بعضكم بعضاً أیحبّ أحدكم أن یأكل لحم أخیه میتاً فكرهتموه واتّقوا اللّه انّ اللّه تواب رحیم) حجرات/ ۱۲
ای مؤمنان, از بسیاری گمانها پرهیز كنید زیرا بعضی از آنها معصیت است وتجسس از یكدیگر مكنید. برخی از شما برخی دیگر را غیبت نكند. آیا كسی از شما دوست دارد كه گوشت مرده برادر خود را بخورد, البته خیر, زیرا شما از خوردن گوشت مردار كراهت دارید. پس تقوای الهی پیشه كنید كه او توبه پذیری مهربان است.
قرآن در جهت استحكام بخشیدن به اركان جامعه و ایجاد فضایی سالم وایمن, مؤمنان را نسبت به اموری چند هشدار می دهد و بدیشان یادآور می شود كه مباد كسی در زیر نقاب خود برتر بینی, دیگران را وسیله تفریح وسخره قرار دهد ویا زبان به طعن وعیبجویی بگشاید ویا حرمت شخصیت افراد را با جاری ساختن القاب زشت بر زبان درهم بشكند.
اسلام در صدد است در جامعه اسلامی امنیتی كامل حكفرما باشد, مرزهای چنین امنیتی, تنها محدود به پرهیز از تهاجمهای جسمی به یكدیگر نمی شود, بلكه باید شخصیت افراد جامعه از تیررس زخم زبانها وتهمتها به دور باشد, لیكن همین انسان برخوردار از توانی است كه اگر در مسیری شیطانی به خدمت گرفته شود او را بدانجا می رساند كه آشكارترین نمودهای زندگی طبیعی و روانی خود را در زیر حجابهای ضخیم(خودِ طبیعی) بپوشاند وحقیقت اصلی خود را به فراموشی سپارد. كارهای زشت وپلید خود را آن چنان از انظار و دیده ها پنهان سازد كه گویی فرشته ای است در كالبد انسان.
امّا این همه حق پوشی وحقیقت گریزی سرانجام روزی بر او رخ خواهد نمود. آن هنگام كه نفسهایش به شماره افتد و دیوار زندگی كه مستحكم وبلند جلوه می كرد, شكاف بردارد وپرده ها كنار رود ومرگ براورخ بنماید, درآن هنگامه است كه حوادث عمر, یك به یك و از پی یكدیگر در جلوی دیدگانش مجسّم می گردد وپوستهایی كه مغز حوادث زندگانی را پوشانیده بود, به كناری رود وكژیها و بدیها كه در حقّ دیگران روا داشته ,روح او را در حصار خود گیرد وظلمت مرگباری بر سرش سایه افكند, كه تمنّا كند تا هرچه زودتر مرگ را در آغوش كشد:
چند كوبد زخمهای گرزشان
برسر هر ژاژ خا وبرزشان
هم به صورت می نماید كه گهی
زان همان رنجور باشد آگهی
گوید آن رنجور كای یار حرم
چیست این شمشیر بر فرق سرم
چون نمی بیند كس از یاران او
در جواب آیند یاران كای عمو
مانمی بینیم باشد این خیال
چه خیال است این كه هست این ارتحال
چه خیال است این كه این چرخ نگون
از نهیب این خیالی شد كنون
گرزها و تیغها محسوس شد
پیش بیمار وسرش منكوس شد
او همی بیند كه آن از بهراوست
چشم دشمن بسته زان وچشم دوست
حرص دنیا رفت وچشمش تیز شد
چشم او روشن كه چون خونریز شد
مرغ بی هنگام شد آن چشم او
از نتیجه كبر او و خشم او
سربریدن واجب آمد مرغ را
كاو به غیر وقت جنباند درا
هرزمان نزعی است جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ایمانت را
عمر تو مانند همیان زر است
روز وشب مانند دینار اشمراست
می شمارد می دهد زر بی وقوف
تا كه خالی گردد وآید خسوف
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
كارهایت أبتر ونان تو خام
دفتر سوممولوی دراین سروده ها تلمیحی دارد به آیه شریفه:
(لقد كنت فی غفلهٔ من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك الیوم حدید) ق/ ۲۲
بدرستی تو ای انسان از این وضع شگفت در غفلت غوطه ور بودی, اكنون پرده را از مقابل دیدگانت برداشتیم وچشمان تو امروز تیزبین است..
۳) انسان در جهانی زندگی می كند سرشار از علل و عوامل وحوادث كه به او این اجازه را نمی دهد تا در محدوده فردی خویش, تاری گرد وجود بتند وخود را مصون از تأثیر وتأثّرات این عوامل سازد, چه هیچ یك از موجودات در جهان از ارتباط با این امور بركنار نمی ماند.
انسان گرچه برای مدّتی محدود وبا برخورداری از ابزارهایی چند بتواند در برابر فرازو نشیبها مقاومت ورزد و درونمایه های وجودی خویش را بروز ندهد, لیكن سرانجام در برابر سیر حوادث روزگار آوای حقیقی درونی وی به گوش جان دیگران خواهد رسید وگذشت روزهای پرغوغا چونان انگشتانی كه بر ظرفی سفالین نواخته می شود, سرانجام طنین سالم ویا ناسالم وجود آدمی را پدیدار خواهد ساخت.
درهرحال, این حوادث وجریانات گونه گون وپر فراز ونشیب زندگی است كه جوهر وجودی انسان وشخصیت واقعی او را نمایان می سازد وسرانجام زلال حقیقت ویا تیرگی نفاق رخ خواهد نمود:
گفت یزدان مر نبی را در مساق
یك نشان سهلتر زاهل نفاق
گرمنافق زفت باشد نغز و هول
واشناسی مرد را در لحن قول
چون سفالین كوزه ها را می خری
امتحانی می كنی ای مشتری
می زنی دستی برآن كوزه چرا
تا شناسی از طنین اشكسته را
بانگ اشكسته دگرگون می بود
بانگ چاووشی است پیشش می رود
بانگ می آید كه تعریفش كند
همچو مصدر فعل تصریفش كند
دفتر سوم
مولانا در این ابیات, حوادث روزگار را در فاش ساختن حقیقت درونی انسان به افعال و مشتقاتی تشبیه می كند كه حقیقت مصدر را درجلوه های گوناگون وصورتهای مختلف نمایان می سازد و در مسیر تبیین این دقیقه ,تلمیحی دارد به كریمه قرآنی:
(ولو نشاء لأریناكهم فلتعرفنّهم فی لحن القول) محمد/۳۰
اگر بخواهیم نفاق پیشگان را به تو نشان می دهیم تا ایشان را با قیافه وسیمایشان بشناسی وباطرز لحن كه در گفتار دارند, آنان را تشخیص خواهی داد.
۴) هرموجودی با علم وشعوری كه دارد, به كمال بی انتها, یعنی حضرت حق علم دارد واو را می یابد واز دیگر سو می داند كه هرچه غیراوست از وجود و كمال در مرتبه ای محدود برخوردار است و آمیخته با كاستیها ونداشتنهاست وآنچه از وجود وكمالات وجودی دارد نیز از حضرت حقّ است وقائم به او و جلوه ای از جمال وكمال بی حدّ او وتابشی است از اسماء وصفات او كه هرموجود به اندازه قابلیت وجودی خویش ازآن خورشید پرتو می گیرد. هرموجودی بااینكه به موجودیت خود وكمال وجودی خویش عشق می ورزد, به وجود بالاتر و در اصل به وجود و هستی بی نهایت عشق می ورزد واز اندازه داری وجود وهستی خود رنج می برد وبراساس همین عشق واشتیاق به كمال بی نهایت از نخستین دم حیات حركت را آغاز می كند ودراین حركت تكاملی در هیچ مرزی نمی ایستد:
تو به هرحالی كه باشی می طلب
آب می جو دائماً ای خشك لب
كآن لب خشكت گواهی می دهد
كو به آخر بر سر منبع رود
خشكی لب هست پیغامی از آب
كه به مات آرد یقین این اضطراب
دفتر سوم
این سیر وحركت كه درتمامی مظاهر وجود هست, همان تسبیح است; تسبیح حضرت حقّ وحركت به سوی او. هركدام از موجودات در عشق وطلب او به هركمالی می رسد, آن را محدود و ناقص دیده, گذرمی كند و آن را كه بی عیب و نقص و بی حدّ است می خواهد و این همــان تسبیح وتنزیه حقّ است ازهر عیب ونقص:
چون مسبّح كرده ای هرچیز را
ذات بی تمییز وبا تمییز را
هریكی تسبیح بر نوع دگر
گوید واز حال آن این بی خبر
آدمی منكر ز تسبیح جماد
وآن جماد اندر عبادت اوستاد
بلكه هفتاد و دوملّت هریكی
بی خبر از یكدگر واندر شكی
چون دو ناطق را زحال هم دگر
نیست آگه چون بود دیوار ودر
چون من از تسبیح ناطق غافلم
چون بداند سبحه صامت دلم
دفتر سوم
مولوی درابیات فوق به این حقیقت قرآنی اشارت دارد كه همه اشیاء وهمه وجود, تسبیح حق می گویند ودر عین حال حقیقت وكیفیّت این تسبیح آن چنان كه هست برای انسانهای معمولی ناشناخته وپنهان است:
(تسبّح له السّموات والأرض ومن فیهنّ وان من شئ الاّ یسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبیحهم انّه كان حلیماً غفوراً) اسراء/ ۴۴
آسمانهای هفتگانه وزمین وكسانی كه درآنها هستند, همه تسبیح او می گویند وهر موجودی تسبیح وحمد او می گوید, ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید, او حلیم وآمرزنده است.
پیداست كه تسبیح همه ذرّات وجود, آن چنان كه هست, برای همه انسانها شناخته نیست واین انبیا واولیا وارباب حقیقت وصاحبان بصیرت واصحاب كشف وشهودند كه با تفاوت درجات به كیفیت تسبیح و حقیقت آن در همه وجود علم دارند وآنها را می یابند:
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
چون عصای موسی اینجا مار شد(۱)
عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره خاك تو را چون زنده ساخت(۲)
خاكها را جملگی باید شناخت
مرده زین سویند وزان سوزنده اند
خامش اینجا وان طرف گوینده اند
چون زآن سوشان فرستد سوی ما
آن عصا گردد سوی ما اژدها
كوهها هم لحن داودی شود(۳)
جوهر آهن به كف مومی شود(۴)
باد حمّال سلیمانی شود(۵)
بحر با موسی سخندانی شود(۶)
ماه با احمد اشارت بین شود(۷)
نار ابراهیم را نسرین شود(۸)
خاك قارون را چو ماری در كشد(۹)
اُستن حنّانه آید در رَشَد
سنگ احمد را سلامی می كند
كوه یحیی را پیامی می كند
جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان وشبان
ما سمیعیم و بصیریم وهشیم
از شما نامحرمان ما خامُشیم
چون شما سوی جمادی می روید
محرم جان جمادان كی شوید
از جمادی در جهان جان روید
غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت
وسوسه تأویلها بربایدت
چون ندارد جان تو قندیلها
بهر بینش كرده ای تأویلها.
دفتر سوم
آیه شریفه (وسخّرنا مع داود الجبال یسبّحن والطّیر وكنّا فاعلین) أنبیاء/ ۷۹
با صراحت ناطق براین حقیقت است كه كوهها با حضرت داود به تسبیح حضرت حقّ می پرداختند وآن حضرت براساس علم وشعور بالاتر ودید برتر وبراساس این كه حجابها از برابر او برداشته شده بود, تسبیح همه وجود از كوهها وپرنده ها را دریافت می كرد .در آیه ۱۸ سوره(ص) نیز به همین حقیقت اشاره كرده است:
(انّا سخّرنا الجبال معه یسبّحن بالعشیّ والاشراق)
ماكوهها را مسخّر او ساختیم كه هرشامگاه وصبحگاه با او تسبیح می گفتند.
وسرانجام در آیه ۴۱ سوره (نور) می فرماید:
(ألم تر أنّ اللّه یسبّح له من فی السّموات والأرض والطّیر صافّات كلّ قد علم صلوته وتسبیحه واللّه علیم بما یفعلون)
آیا ندیدی كه برای خدا تسبیح می كنند تمام آنان كه در آسمانها وزمینند وهمچنین پرندگان به هنگامی كه برفراز آسمان بال گسترده اند, هریك از آنها نماز وتسبیح خود را می داند وخدا به آنچه انجام می دهند عالم است.
نیست خود بی چشم تر كور از زمین
این زمین از فضل حقّ شد خصم بین
نور موسی دید و موسی را نواخت
خسف قارون كرد وقارون را گداخت
رجف كرد اندر هلاك هر دعی
فهم كرد از حق كه یا ارض ابلعی
آب وخاك وباد ونار با شرر
بی خبرازما واز حقّ با خبر
مابه عكس آن زغیر حقّ خبیر
بی خبر از حقّ و با چندین نذیر
لاجرم اَشْفَقْنَ منها جمله شان|
كُند شد زامیز حیوان حمله شان
گفت بیزاریم جمله زین حیات
كو بود با خلق حیّ با حقّ موات
دفتر دوم
۵) آن روز كه رستاخیز الهی برپا شود, یگانه سرمایه نجاتبخش انسان, قلب و روح پاك اوست; قلبی كه هم ایمان خالص ونیت پاك درآن وجود دارد و نیز هرگونه عمل صالح, چرا كه چنین قلب پاكی ثمره ای جز عمل پاك نخواهد داشت. هم از این روست كه درآیین الهی, بیش از هرچیز زیر بنای فكری وعقیدتی واخلاقی ارج نهاده شده است, زیرا كه تمامی برنامه های عملی انسان بازتابی ازآن است. همان گونه كه سلامت قلب ظاهری عامل سلامت جسم وبیماری آن, سبب بیماری همه اعضاست, همین گونه سلامت وفساد برنامه های زندگی انسان, جلوه وبازتابی است از سلامت وفساد عقیده واخلاق وقلب باطنی:
صد جوال زر بیاری ای غنی
حقّ بگوید دل بیار ای منحنی
گر زتو راضی است دل من راضیم
ور زتو معرض بود اعراضیم
ننگرم در تو درآن دل بنگرم
تحفه آن را آر ای جان در برم
با تو چون است؟ هستم من چنان
زیر پای مادران باشد جنان
مادر و بابا واصل خلق اوست
ای خنك آن كس كه دل داند زپوست
تو بگویی نك دل آوردم به تو
گویدت این دل نیرزد یك تسو
از برای آن دل پرنور وبرّ
هست آن سلطان دلها منتظر
دفتر پنجم
پیام این سروده ها اشارت وتلمیحی است به این آیه قرآن:
(یوم لاینفع مال ولابنون الاّ من أتی اللّه بقلب سلیم) شعراء/ ۸۸ ـ ۸۹
درآن روزی كه مال وفرزندان سودی نمی بخشد مگر كسی كه با قلبی پاك به پیشگاه الهی حاضر شود.
آری حقیقت این است كه همه چیز در دل است. باب اجابت را خالق دل در خود دل قرارداده است ومفتاح آن را به دست صاحب دل نهاده است وسرانجام خدا همه چیز را دراین معمای خلقت كه(دل) نامیده می شود قرار داده ودل را همه چیز:
گفت پیغمبر كه حقّ فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا وپست
درزمین وآسمان وعرش نیز
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مؤمن بگنجم ای عجب
گرمرا جویی درآن دلها طلب
گفت :(فادخل فی عبادی) تلتقی
جنّهٔ من رؤیتی یا متّقی
دفتر اول
▪ حلّ یا تحلیل
این واژه در لغت یعنی ازهم باز كردن وگشودن و در اصطلاح ادیبان به كاربردن الفاظ آیات واحادیث ومثل در گفتار ونوشتار است كه به ضرورتهای شعری ومناسبات دیگر از وزن وعبارت اصلی به طور كامل یا ناقص خارج شود۲. نمونه های صنعت حلّ را در دیوان حافظ به خوبی می توان دید:
كاروان رفت و تو در راه كمینگاه به خواب
وه كه بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
لمع البرق من الطّور و آنست به
فلعلّی لك آت بشهاب قبس
كه در آن, آیه ۷ سوره (نمل) را حلّ كرده ودرآن تغییراتی داده است. چه در اصل بوده است:
(اذ قال موسی لاهله انّی آنست ناراً سآتیكم منها بخبر أو آتیكم بشهاب قبس لعلّكم تصطلون)
زمانی كه موسی به خانواده خود گفت من آتشی دیدم, بزودی ازآن خبری وگل آتشی برای شما می آورم تا گرم شوید.
سروده های سعدی نیز از چنین ویژگی برخورداراست ونمونه های صنعت حلّ را به خوبی درآن می توان دید:
گو نظر بازكن وخلقت نارنج ببین
ای كه باور نكنی(فی الشّجر الأخضر نار)
كه درآ ن بخشی از آیه ۸۱ سوره یس را به ضرورت شعری از وزن وعبارت اصلی خارج ساخته است.
(الّذی جعل لكم فی الشّجر الأخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون)
كسی كه برای شما از درخت سبز آتش آفرید وشما به وسیله آن آتش می افروزید.
ونیز گوید:
چنان ماند قاضی به جورش اسیر
كه گفت انّ هذا لیوم عسیر
كه درآن آیه شریفه ۸ قمر و ۹ مدّثر را تحلیل كرده ودر آن, تغییراتی داده است.
(مهطعین الی الدّاع یقول الكافرون هذا یوم عسر) و (فذلك یومئذ یوم عسیر).
نمونه های صنعت(حلّ) را در مثنوی به روشنی و در موارد بسیار می توان دید كه ما در این خلاصه تنها به ذكر مواردی چند بسنده می كنیم:
۱) گردونه حوادث زندگی هماره بدان صورت كه دلخواه آدمی است نمی چرخد ورویدادهای آن همیشه به دلخواه وی رخ نمی دهد. گاه عزم خود را نسبت به انجام امری جزم می كند وبا دقت كامل وانتخاب هدف و وسایل قطعی ومنطقی تصمیم به گفتار یا عملی می گیرد, لیكن به یكباره آن چنان مقتضیات تصمیم خود به خود متلاشی می شود ویا موانعی برسرراه ظهور می كند كه به هیچ روی انتظار آن نمی رفت.
راز نهفته دراین دگرگونیها و برهم خوردن تصمیمها ومحاسبات, نكته ای بس دقیق است كه درك درست و هوشمندانه آن روح آدمی را با واقعیتی مافوق خواسته های و رویدادهای هستی پیوند می زند واراده ای ناپیدا وحاكم بر روند عادی زندگی, به او نشان می دهد و در نتیجه انسان را به جای مبهوت ونومید شدن به هشیاری واعتماد به قدرتی حكیم وچاره ساز فرا می خواند:
عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهی راست می آید ترا
تا به طمع آن دلت نیت كند
بار دیگر نیتت را بشكند
ور به كلّی بی مرادت داشتی
دل شدی نومید امل كی كاشتی
ور نكاریدی امل از عوریش
كی شدی پیدا بر او مقهوریش
عاقلان از بی مرادیهای خویش
با خبرگشتند از مولای خویش
چون مراداتت همه اشكسته پاست
پس كسی باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكسته اش آن صادقان
لیك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان بندگان بندی اند
عاشقانش شكّری وقندی اند
(ائتیا كرهاً) مهار عاقلان
(ائتیا طوعاً) مهار بی دلان
دفتر سوم
مولوی در پی طرح این دقیقه بدین نكته اشاره می كند كه برهم خوردن تصمیمها ومحاسبات ومحروم شدن از رسیدن به آرمانها وخواسته ها انواعی دارد ونتایجی, راستگویان وراست كرداران ازآن نتیجه ای می گیرند و عاشقان دل باخته نتیجه ای دیگر, عاقلان وخردمندان دراین راه با پای اجبار و اضطرار قدم می زنند وبه كوی حقّ وحقیقت راه می برند امّا عاشقان بی دل و خودباخته را این آزادی روح است كه به سوی حقّ رهنمون می شود. وی در طرح این پیام از این كریمه قرآنی بهره برده, آن را تحلیل می كند:
(ثمّ استوی الی السّماء وهی دخان فقال لها وللأرض ائتیا طوعاً او كرهاً قالتا أتینا طائعین) فصّلت/ ۱۱
سپس خداوند متعال آسمان را كه دود بود مورد توجه وخطاب قرار داده وفرمود: ای آسمان وزمین خواه از روی اختیار واراده ویا به اجبار و اكراه بیایید, آنان گفتند: ما از روی اختیار آمدیم.
این جهان چون خس به دست باد غیب
عاجزی پیشه گرفت از داد غیب
گه به بحرش می برد گاهی اش برّ
گاه خشكش می كند گاهی اش تر
دست پنهان وقلم بین خط گزار
است در جولان وناپیدا سوار
گه بلندش می كند گاهی اش پست
گه درستش می كند گاهی شكست
گه یمینیش می برد گاهی یسار
گه گلستانش كند گاهیش خار
تیر پرّان بین وناپیدا كمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشكن كه این تیر شهی است
نیست پرتابی زشست آگهی است
خشم خود بشكن تو مشكن تیر را
چشم خشمت خون نماید شیر را
ماشكاریم این چنین دامی كِراست
گوی چوگانیم چوگانی كجاست
می درد می دوزد این خیاط كو
می دمد می سوزد این نفّاظ كو
دفتر دوم
۲) جهان هستی واجزای آن در نگاه و اندیشه مولوی جلوه های گوناگونی دارد وعظمت وارزش آن در سخن وی به صورتهای گوناگونی انعكاس یافته است:
گاه به زیبــایی هستی از دریچه ای می نگرد كه انسان را محور قرار داده وملاك نیكی وبدی ولذّت وتلخی اشیاء را در وجود آدمی وسازگاری با آن تحلیل كرده است. در این نگاه و برداشت, هستی واجزای آن در ذات خود فاقد جلوه های گوناگون زشتی وزیبایی ولطافت وتنفّر زایی است واین انسان است كه جهان واجزاء ونمودهایش را لباس نیك وبد وزشت وزیبا می پوشاند ودر حقیقت دل, اصل است وعالم, تابع و سایه:
لطف شیر و انگبین عكس دل است
هرخوشی را آن خوش از دل حاصلست
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سایه دل چون بود دل را غرض
آن دلی كو عاشق مال است وجاه
یازبون این گل وآب سیاه
یا خیالاتی كه در ظلمات او
می پرستد شان برای گفتگو
دل نباشد غیرآن دریای نور
دل نظرگاه خدا وآن گاه كور
دفتر سوم
در نگاهی دیگر ,جلوه ها و زیباییهای هستی مربوط به انسان نیست, بلكه عظمت وارزش آن ناشی از ربط وپیوند به موجود برین است. هستی از آن جهت كه آفریده حقّ است ومنسوب به او, با عظمت وارزش است, نه از آن رو كه ساخته خصوصیت وجودی انسان است. جرعه ای ازجام نهانی غیب براین خاك تیره افشانده شد ونشانی از كرم ربوبی برآن نقش بست. جرعه ای از حسن سرمدی كه آن را در اوج تیرگیها بیاراست, جرعه ای كه برماه و خورشید وستارگان این گنبد مینا نیز افشانده شد وعرش وكرسی را همراه با عظمتی وصف ناشدنی برافراشت. این جرعه كیمیایی است حیاتبخش كه از افاضه آن به اجزای هستی, فناها ونیستها به بقاء مبدّل می گردد. لذا شایسته است كه انسان این كیمیا را با جدّیت وتلاش بجوید, آن هم با پاكی وطهارت كه جز دست پاكان به این كیمیا نرسد:
ای قدیم رازدان ذوالمنن
در ره تو عاجزیم وممتحن
این دل سرگشته را تدبیر بخش
وین كمانهای دو تو را تیربخش
جرعه ای برریختی زآن خفیه جام
برزمین خاك من كأس الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان
خاك را شاهان همی لیسند از آن
جرعه خاك آمیز چون مجنون كند
مر شما را صاف او تا چون كند
هركسی پیش كلوخی جامه پاك
كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه ای برماه وخورشید وحمل
جرعه ای بر عرش وكرسی و زحل
جرعه گوییش ای عجب یا كیمیا
كه زآسیبش فنا گردد بقا
جدّ طلب آسیب او ای ذوفنون
(لایمسّ ذاك الاّ الطّاهرون)
جرعه ای بر لعل وبر زر و درر
جرعه ای بر خمر وبر نقل وهمر
جرعه ای بر روی خوبان لطاف
تاچگونه باشد آن روّاق وصاف
دفتر پنجم
آن جرعه ای كه ساقی الست براین شوره خاك پست فرو ریخت وخاك را به جوشش آورد, ازآن جوش وخروش انسان زاده شد. اشارت لطیفی كه مولوی در این سروده ها برای نیل به آن حقیقت سرمدی با طهارت وپاكی دارد, برگرفته ای است از آیات قرآن مجید, آن جا كه می فرماید:
(انّه لقرآن كریم فی كتاب مكنون لایمسّه الاّ المطهّرون تنزیل من ربّ العالمین)
واقعه/ ۷۷ ـ ۸۰
بتحقیق این قرآنی است با كرامت ومحفوظ در كتاب مخفی حقّ, كه جز پاكان را رخصت لمس ومسّ آن نیست, نازل شده ای ازجانب پروردگار عالمیان.
كه وی آن را در قالب صنعت حلّ از شكل ووزن اصلی خویش خارج ساخته وبه اقتضای ضرورت شعری, ساختار لفظی جدیدی بدان بخشیده است.
۳) منطق اخلاقی اسلام, منطقی است واقع بینانه وهمراه با اعتدال. دراین مكتب, رهبانیت و انزوا طریق عفت وپاكدامنی در برابر طوفان هواها وهوسها نیست. فراهم آوردن زمینه های اجبار عملی در دوری و پرهیز از گناه اگر چه ممكن است ترك گناه را به همراه داشته باشد, امّا كمالی به شمار نمی آید.
كمال حقیقی آن هنگام مطلوب است كه انسان بدون اجبار عملی وبا داشتن اسباب وآلات گناه وتوانایی برآن, آلوده بدان نشود. تكامل وجودی انسان چیزی نیست كه بتوان آن را به اجبار آفرید, بلكه راه طولانی وپرفراز ونشیبی است كه باید با پای اراده واختیار خود در برابر طوفانی از هواها وهوسها پیمود وبا میل واراده خویش طرح آن را ریخت:
گاو كشتن هست از شرط طریق
تا شود از زخم دُمّش جان مفیق
گاو نفس خویش را زوتر بكش
تا شود روح خفی زنده به هُش
دفتر دوم
دراین راه, ریشه كن كردن موجودیت طبیعی به همان مقدار امری نابجا و نابودكننده است كه فرو رفتن در آزادی مطلق ورها كردن خود در برابر توسن باد پای هوا وهوس. زندگی روحی وتكاملی انسان بی اختیار وتلاش وتقلاّ , فاقد عظمت وجلال وشكوفایی است, چونان زندگی طبیعی كه دستیابی به نتایج ثمربخش درآن بدون كار وكوشش وتحمّل دشواریها در سنگلاخ طبیعت امری ناممكن است:
برمكن پر را و دل بركن ازاو
زآن كه شرط این جهاد آمد عدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال
شهوت ار نبود نباشد انتسال
صبر نبود چون نباشد میل تو
خصم چون نبود چه حاجت خیل تو
هین مكن خود را خصی رهبان مشو
زآن كه عفّت هست شهوت را گرو
بی هوی نهی ازهوی ممكن نبود
هم غزا با مردگان نتوان نمود
(أنفقوا) گفتست پس كسبی بكن
زآن كه نبود خرج بی دخل كهن
گرچه آورد(أنفقوا) را مطلق او
تو بخوان كه (اكسبوا ثمّ انفقوا)
همچنین چون شاه فرمود(اصبروا)
رغبتی باید كزآن تابی تورو
پس (كلوا) از بهردام شهوتست
بعد ازآن (لاتسرفوا) زآن عفّت است
دفتر پنجم
مولوی در ابیات بالا, این حقیقت را گوشزد می كند كه انسان در مسیر زندگی معنوی وروحی خویش به مبارزه با قانون طبیعت دعوت نشده است, بلكه تكلیف انسان الهی تعدیل موجودیت خود با مقتضیات طبیعت است كه جلوه گاه مشیت الهی است ونتیجه اش تكامل و بارور شدن شخصیت الهی انسان است. در طرح این لطیفه اشارتی دارد به آیات شریفه قرآن كه برخی از آنها را درقالب صنعت (حلّ) از وزن و صورت اصلی خویش خارج ساخته است:
(یاایها الّذین آمنوا أنفقوا ممّا رزقناكم…) بقره/ ۲۵۴
ای مؤمنان ازآنچه به شما روزی داده ایم انفاق كنید.
(یا ایّها الّذین آمنوا أنفقوا من طیّبات ما كسبتم…) بقره/ ۲۶۷
ای مؤمنان از قسمتهای پاكیزه اموالی كه به دست آورد ه اید انفاق كنید.
(یا ایّها الّذین آمنوا اصبروا وصابروا و رابطوا…) آل عمران/ ۲۰۰
ای مؤمنان استقامت پیشه كنید واز مرزهای خود مراقبت به عمل آورید.
(وكلوا واشربوا ولاتسرفوا انّه لا یحبّ المسرفین…) اعراف/ ۳۱
بخورید وبیاشامید و اسراف نكنید كه خدا اسراف كنندگان را دوست نمی دارد.
در بیت هفتم, صیغه ماضی(كسبتم) را به صورت امر درآورده و در بیت نهم با حذف (اشربوا) میان (كلوا) و (لاتسرفوا) بنا به ضرورت شعری, فاصله انداخته است.
۴. یكی از پدیده هایی كه همواره اندیشه بشر را به خود مشغول داشته, پدیده مرگ است. اندیشه ای كه آمیخته با نگرانی وبیمی مبهم است كه شاید زاییده گرایش به جاودانگی وخلود و برخاسته از اندیشه وتصور ابدیت باشد واز آن جا كه در نظام طبیعت هیچ گرایشی گزاف وبیهوده نیست, می توان آن را دلیل ونشانه ای بر بقاء بشر پس از مرگ دانست.
این آرزو وبیم كه همواره دل مشغولی را به همراه داشته است, تجلیات و تظاهرات نهاد فنا پذیر آدمی است.نمود این حالت روحی مانند نمود رؤیاهاست كه تجلی ملكات ومشهودات انسان در عالم بیداری است. واقعیت این است كه انتقال انسان از این جهان به جهان دیگر, تولد طفل از رحم مادر را ماند ودنیا چونان رحمی است كه درآن اندامها وجهازهای روانی انسان ساخته می شود واو را برای زندگی دیگر آماده می سازد. استعدادهای روانی انسان, بساطت وتجرّد, تقسیم ناپذیری وثبات نسبی حقیقت وجودی آدمی, اندیشه های وسیع ونامتناهی او, همه ساز وبرگهایی است متناسب با زندگی جاودان وزوال ناپذیر. همین حقیقت است كه باعث شده كه انسان دراین جهان, غریب ونامتجانس باشد وخود را طایر گلشن قدس بداند ودنیا را كنج محنت آباد.
آری مرگ پایانِ بخشی از زندگی انسان وآغاز مرحله ای نوین از زندگی است. مرگ نسبت به دنیا مرگ است ونسبت به جهان دیگر, تولّد.
درجوانی حمزه عمّ مصطفی
با زره می شد مدام اندر وغا
اندر آخر حمزه چون در صف شدی
بی زره سرمست در غزو آمدی
سینه باز وتن برهنه بیش پیش
درفكندی در صف شمشیر خویش
خلق پرسیدند كای عمّ رسول
ای هژبر صف شكن شاه فحول
نی كه(لاتلقوا بایدیكم الی
تهلكه) خواندی ز پیغام خدا
پس چرا تو خویش را در تهلكه
می دراندازی چنین در معركه
چون جوان بودی و زفت وسخت زه
تو نمی رفتی سوی صف بی زره
چون شدی پیر و ضعیف ومنحنی
پرده های لاابالی می زنی
لاابالی وار با تیغ وسنان
می نمایی دار وگیر و امتحان
تیغ حرمت می ندارد پیر را
كی بود تمییز تیغ وتیر را
كی روا باشد كه شیری همچو تو
كشته گردد راست بر دست عدو
زین نسق غم خوارگان بی خبر
پند می دادند او را از عبر
گفت حمزه چون كه بودم من جوان
مرگ می دیدم وداع این جهان
سوی مردن كس به رغبت كی رود
پیش اژدرها برهنه كی شود؟
لیك از نور محمّد (ص) من كنون
نیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس لشكرگاه شاه
پُر همی بینم ز نور حقّ سپاه
آن كه مردن پیش چشمش تهلكه است
امر(لاتلقوا)بگیرد او به دست
وآن كه مردن پیش او شد فتح باب
(سارعوا) آید مراو را در خطاب
ا لحذر ای مرگ بینان بارعوا
العجل ای حشربینان (سارعوا)
الصّلا ای لطف بینان افرحوا
البلا ای قهر بینان اترحوا
هركه یوسف دید جان كردش فدا
هركه گرگش دید برگشت از هدی
مرگ هریك ای پسر همرنگ اوست
آینه صافی یقین همرنگ اوست
دفتر سوماین سروده ها ترسیم جهان بینی مولوی در باره مرگ ومسائل آن است. در نگاه او مرگ برآمدن از قعر چاه تیرگیها وقدم گذاشتن به صحرای بیكران دولتسرای دوست است.
آیاتی را كه وی در تبیین حقیقت مرگ واشتیاق به رویارویی باآن نزد معاد باوران, مورد تحلیل قرار داده است, عبارتند از:
(و أنفقوا فی سبیل اللّه ولاتلقوا بایدیكم الی التّهلكهٔ…) بقره/ ۱۹۵
در راه خدا انفاق كنید وخود را با دستهایتان به هلاكت نیفكنید.
كه بخش پایانی كریمه را در ابیات پنجم وهفدهم از وزن وعبارت اصلی خویش بنا به ضرورت شعری خارج ساخته است ونیز:
(وسارعوا الی مغفرهٔ من ربّكم وجنّهٔ عرضها السّموات والأرض اعدّت للمتّقین…)
آل عمران/ ۱۳۳
شتاب كنید به سوی بخشایشی از پروردگارتان وبه سوی بهشتی كه فراخی آن آسمانها وزمین است وبرای تقوا پیشگان آماده شده است.
(وللّه الأمر من قبل ومن بعد و یومئذ یفرح المؤمنون… ) روم/ ۴
پیش از این ونیز پس از آن, امر ازآن خداست ودر چنین روز مردم با ایمان خوشحال می شوند.
این آیات در ابیات هیجدهم ونوزدهم وبیستم مورد تحلیل قرار گرفته و فعل مضارع (یفرح) به صورت امر(افرحوا) درآمده است و در نظم كلمات آیات نیز جابه جایی به چشم می خورد.
۵) دعا ونیایش, حالت روحانی شگرفی است كه میان انسان ناچیز از سویی وخداوند بزرگ از سوی دیگر برقرار می شود. مرغ سبكبال روح ما در حال نیایش از قفس تنگ تن رها می گردد, پروبالی در بی نهایت می گشاید. انسان در پرتو این پیوند معنوی از ماورای طبیعت نیرو می گیرد وبه معرفتی ازهستی می رسد كه مسیر تكامل مادّی ومعنوی خویش را تنها با درنظر گرفتن علل و عوامل مادی مورد تحلیل قرار نمی دهد ,بلكه علل پنهان ومحاسبه نشده ای كه از هرسو او را احاطه كرده است, در اندیشه او راه می یابد وبه تحرّك وتلاش او معنی ومفهومی جدید می بخشد.
آری در پرتو دعا ونیایش حقّ است كه بی نهایت كوچك با بی نهایت بزرگ پیوند می خورد وبااین پیوند شگفت انگیز است كه جهان برون و درون وماده ومعنی هماهنگ می گردد:
هركه او عصیان كند شیطان شود
كاو حسود دولت نیكان شود
چون كه در عهد خدا كردی وفا
از كرم عهدت نگهدارد خدا
از وفای حقّ تو بسته دیده ای
(اذكروا اذكركم) نشنیده ای
گوش نه (اوفوا بعهدی) گوش دار
تا كه (اوف عهدكم) آید ز یار
عهد وقرض ما چه باشد ای حزین
همچو دانه خشك كشتن در زمین
نی زمین را زان فروغ وكمتری
نی خداوند زمین را سروری
جز اشارت كه ازاین می بایدم
كه تو دادی اصل این را از عدم
پس دعای خشك هل این نیك بخت
كه فشاند دانه می خواهد درخت
گرنداری دانه ایزد زان دعا
بخشدت نخلی كه نعم ما سعی
چون كه مریم درد بودش دانه نی
سبز كرد آن نخل را صاحب فنی
زان كه وافی بود آن خاتون راد
بی مرادش داد یزدان صد مراد.
دفتر پنجم
مولانا دراین ابیات, یادآور این دقیقه شده است كه خدا این توفیق را به آدمی داده است تا اگر بخواهد تمامی لحظاتش را با دعا ومناجات با او سپری كند ودل در گرو محبّت وعشق او بنهد, لیك باید بداند معرفت بی عمل, وعشق ومحبّت بی تلاش, عقیم است وفاقد كارایی.
پیوند محبت وتلاش است كه پیوستگی حیاتبخش را به وجود می آورد وثمر بخش می گرداند.
آیاتی كه دراین ابیات در قالب صنعت حلّ از صورت اصلی خویش بنا به ضرورت شعری خارج شده, عبارت است از:
(فاذكرونی أذكركم واشكروا لی ولاتكفرون) بقره/ ۱۵۲
مرا به یاد آورید تا شما را یادآور شوم وسپاسگزار من باشید وبه من كفران نورزید.
این آیه در بیت سوم تحلیل شده و در ساختار فعل امرآن (فاذكرونی) تغییر داده شده است.
(واوفوا بعهدی اوف بعهدكم وایّای فارهبون) بقره/ ۴۰
به عهد من وفا كنید به عهدتان وفا خواهم كرد وخشیت مرا به دل داشته باشید.
این كریمه نیز در بیت چهارم به اقتضای ضرورت شعری مورد تغییر قرار گرفته است (اوف بعهدكم)وحرف جرّ درآن خذف شده است.
۶) هوشیاری, تعقّل واختیار, عالی ترین وبا ارزش ترین قوای انسانی است كه او را در گستره زندگی بر طبیعت مسخّر و پیروز ساخته وبه تكاملی علمی, صنعتی هنری موفّق گردانیده است. هدایت منطقی وصحیح این استعدادها سعادت وآرامش را همراه با زندگی بایسته برای انسان به ارمغان خواهد آورد و در عین حال, بی توجهی وعدم مراعات وظیفه هدایت ورهبری صحیح ومتّكی بر معنویت وفطرت, نوع جوامع بشری را به سمت از خود گریزی وتخطئه هوش و عقل واختیار سوق داده است وفزونی و رشد این قوا, افزایش دردهای بشر وسردرگمی و احساس پوچی را به همراه داشته است, تا بدان جا كه گروهی تصور كرده اند بهبودی نابسامانیهای روحی ورهایی از قفسهای تنگ وتاریك پوچی, درگرو گریز از هوشیاری واختیار وگام نهادن به وادی بیهوشی وبیخودی, در قالب تخدیر وترفه وآسایش طلبیهای تصنّعی است, تا بدان جا كه حتّی وجود وضرورت این استعدادها را مورد سؤال وانكار قرار داده است:
جمله عالم ز اختیار و هست خود
می گریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وارهند
ننگ خمر وبنگ برخود می نهند
جمله دانسته كه این هستی فَخْ است
ذكر وفكر اختیاری دوزخ است
می گریزد از خودی در بی خودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
نفس را زان نیستی وا می كشی
زان كه بی فرمان شد اندر بیهشی
نیستی باید كه آن از حقّ بود
تا كه بیند اندر آن حسن احد
(لیس للجنّ ولا للانس ان)
(ینفذوا من حبس أقطار الزّمن)
(لانفوذ الاّ بسلطان الهدی)
(من تجاویف السّموات العلی)
(لاهدی الاّ بسلطان یقی)
(من خراس الشّهب روح المّتقی)
هیچ كس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه كبریا
هست معراج فلك این نیستی
عاشقان را مذهب ودین نیستی
دفتر ششم
مولوی دراین اشعار به این حقیقت اشاره می كند كه گریز از خود, چنانچه به فرمان حقّ باشد, در مسیر تعالی روحی این امكان را به انسان می دهد كه قیود وزنجیرهایی را كه بر اثر حیات طبیعی ومادّی به دست وپای روح پیچیده شده است, كناری گذاشته ودرعالمی فراتر از زمان ومكان وفارغ از هشیاریهای دنیا به سر برد. ناهشیاری وبیخودی در این معنی, انتقال روح آدمی است به معقولات عالی تری كه هوش وتعقّل و اختیار او را از حدود وقیود معقولات نظری رها ساخته ودر مرتبه ای عالی تر پرواز دهد.
آیه ای كه در این سروده ها در قالب حلّ مورد تغییر ساختاری در وزن و عبارت قرار گرفته عبارت است از:
(یا معشر الجنّ والانس ان استطعتم أن تنفذوا من أقطار السّموات والأرض فانفذوا لاتنفذون الاّ بسلطان) رحمن/ ۳۳
ای گروه جنّ وانس اگر می توانید كه از زوایای آسمانها وزمین به ملكوت اعلی نفوذ كنید این كار را بكنید, ولی شما نمی توانید مگر با سلطه ای كه خدا به شما عنایت كند.
این آیه در ابیات هفتم وهشتم ونهم به گونه ای مورد تحلیل ادبی وشعری قرار گرفته است كه در سرتا سر مثنوی كمتر نظیری برای آن می توان یافت.
▪ صنعت ترجمه
ترجمه یعنی مطلبی را از زبانی به زبانی دیگر برگردانیدن واین كار خود هنری در شمار هنرهای گران ارج ادبی شمرده می شود و در نظم ونثر, روا وشایع است. ترجمه بر دو قسم است:
۱) (پایخوان) یعنی ترجمه (تحت اللفظ)كه آن را حرف به حرف وكلمه به كلمه حتیّ با صورت جمله بندی بی كم وزیاد از زبانی به زبان دیگر نقل كرده باشند, چنانكه در ترجمه كتابهای مذهبی آسمانی معمول است.
۲) قسم دیگر, ترجمه به معنی كه روح مقصود وحاصل مراد گوینده ونویسنده ای را بگیرند وآن را درقالب زبانی دیگر بریزند, به گونه ای كه خصوصیات ادبی ودستوری زبان ترجمه هم كاملاً مراعات شده باشد واین خود هنری بسیار عالی وگرانمایه است وجز از كسی كه در هر دو زبان, نهایت تبحّر وبراعت استادی داشته, از ذوق وسلیقه مستقیم ادبی نیز كاملاً برخوردار باشد, ساخته و میسّر نیست.
در كتابهای بدیع, صنعت ترجمه را به موردی اطلاق كرده اند كه مضمون شعری از زبان عربی به نظم فارسی یا از فارسی به نظم عربی نقل گردد. این عمل مخصوصاً در صورتی كه شاعر مترجم, استادی به خرج داده وتمام مضمون ومعنی یك بیت را در یك بیت بیاورد و از جهت بلاغت و پروراندن مضمون وفكر, ترجمه از اصل بهتر درآمده باشد, نه تنها جزو (سرقات ادبی) شمرده نمی شود, بلكه هنری است بسیار گرانقدر كه جزو محاسن وصنایع بدیعی واز دلایل قدرت طبع ونیروی استادی شاعر سخندان در هر دو زبان است۳. در ترجمه نثر عربی به فارسی واز جمله مضامین بلند قرآن كریم, گاهی شاعران وادیبان زبردست باالهام از مضامین وپیام یك سوره ویا بخشی از آیات, آن را به رشته نظم كشیده اند كه پی بردن به این تأثّر مستلزم اشراف , تسلّط و دقّت زیاد به آیات است.
سعدی گوید:
شب از بهرآسایش تست و روز
مه روشن و مهرگیتی فروز
سپهر از برای تو فراش وار
همی گستراند بساط بهار
اگر باد وبرف است وباران ومیغ
وگر رعد چوگان زند برق تیغ
همه كارداران فرمانبرند
كه تخم تو در خاك می پرورند
اگر تشنه مانی زسختی مجوش
كه سقّای ابر آبت آرد به دوش
زخاك آورد رنگ وبوی طعام
تماشاگه دیده ومغز وكام
عسل دادت از نحل و فنّ از هوا
رطب دادت از نخل ونخل از نوا
همه نخلبندان بخایند دست
زحیرت كه نخلی چنین كس نبست
خور وماه وپروین برای تواند
قنادیل سقف سرای تواند
زخارت گل آورد واز نافه مشك
زر از كان وبرگ تراز چوب خشك
كلیّات/ ۳۶۸
این سروده ها ترجمه ای است زیبا وروان از این آیات شریفه:
(وجعلنا نومكم سباتاً وجعلنا اللّیل لباساً وجعلنا النّهار معاشاً وبنینا فوقكم سبعاً شداداً وجعلنا سراجاً وهّاجاً وأنزلنا من المعصرات ماء ثجّاجاً لنخرج به حبّاً ونباتاً وجنّات الفافاً) نبأ/ ۹ ـ ۱۷
ختام این نوشتار را اختصاص می دهیم به ذكر مواردی چند از كاربرد صعنت (ترجمه) در مثنوی:
۱) بی شك حوادث مربوط به قیامت و چگونگی آن, امری نیست كه حقیقت آن برای ما ,كه ساكنان این جهان محدود و تاریك هستیم, روشن باشد. انسان تنها می تواند به تصویری از آن روز در پرتو آیات الهی دست یابد; روزی كه همگی انسانها سر از خاك برداشته, در پیشگاه الهی حاضر می شوند. در آن روز غیب و سرّ به شهود و ظهور تبدیل می شود. روز رسوایی بزرگِ بدكاران و سربلندی بی نظیرِ مؤمنان.
قرآن مجید صحنه ای چنین عبرت آموز و تكان دهنده را در ضمن آیاتی چند ترسیم كرده است:
(فإذا نفخ فی الصور نفخهٔ واحدهٔ وحملت الارض و الجبال فدكتّا دكهٔ واحدهٔ فیؤمئذِ وقعت الواقعهٔ… یومئذِ تعرضون لاتخفی منكم خافیهٔ فأمّا من اوتی كتابه بیمینه فیقول هاؤم اقرؤا كتابیه إنّی ظننت انّی ملاق حسابیه فهو فی عیشهٔ راضیهٔ فی جنّهِٔ عالیهٔ قطوفها دانیهٔ كلوا واشربوا هنیئاً بما اسلفتم فی الأیام الخالیهٔ وأمّا من أوتی كتابه بشمالهِ فیقول یالیتنی لم أوت كتابیه و لم أدر ما حسابیه یالیتها كانت القاضیهٔ ما أغنی عنّی مالیه هلك عنّی سلطانیه…) حاقّه ۱۳/ ـ ۲۹
چون در صور دمیده شود و زمین و كوهها از جا برداشته شوند آن واقعه عظیم رخ دهد… در آن روز همگی به پیشگاه خدا عرضه می شوید. آن كه نامه عملش به دست راست است, فریاد می زند كه بیایید نامه عمل مرا بخوانید. من یقین داشتم كه سرانجام به حساب اعمال رسیدگی خواهد شد. او در یك زندگی رضایتبخش در بهشتی عالی قرار خواهد داشت.
امّا كسی كه نامه عملش به دست چپ داده شود, خواهد گفت: ای كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمی شد و نمی دانستم حساب من چیست, ای كاش مرگم فرا می رسید. مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نكرد. قدرت من نیز از دست رفت….
مولوی مضمون این ابیات را ترجمه وار در ضمن ابیاتی چند به رشته نظم در آورده است:
در حدیث آمد كه روز رستخیز
امر آید هر یكی تن را كه خیز
نفخ صوراست از یزدان پاك
كه برآرید ای ذرایر سر زخاك
باز آید جان هر یك در بدن
همچو وقت صبح هوش آید به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابه ٌخود در آید چون كنوز
آ ن چنان كه جان بپرد سوی طین
نامه پرّد از یسار و از یمین
در كفش بنهند نامه بخل و جود
فسق و تقوی آنچه خود كرده بود
وَر بُد او دی پاك و با تقوا و دین
نامه باز آید مراو را در یمین
ور بد او دی خام وزشت و باضلال
چون عزا نامه سیه یابد شمال
چون برآید آفتاب رستخیر
برجهند از خاك خوب وزشت تیز
سوی دیوان قضا پویان شوند
نقد نیك و بد به كوره درروند
نقد نیكو شادمان و ناز ناز
نقد قلب اندر زحیر و درگداز
چشمها بیرون جهیده از خطر
گشته ده چشمه زبیم مستّقر
باز مانده دیده ها در انتظار
تاكه نامه ناید از سوی یسار
چشم گردان سوی چپ و سوی راست
زان كه نبود بخت نامه راست كاست
نامه یی آید به دست بنده یی
سرسیه از جرم و فسق آكنده یی
پر زسر تا پای زشتی و گناه
تَسْخُر و خُنْبَك زدن بر اهل راه
چون بخواند نامه خود آن ثقیل
داند او كه سوی زندان شد رحیل
پس روان گردد چو دزدان سوی دار
جرم پیدا بسته راه اعتذار
پس روان گردد به زندان سعیر
كه نباشد خار را زآتش گریز
دفتر پنجم
۲) چگونگی خلقت انسان و مراحل مختلف آن در عالم جنین, پدیده ای است عجیب و شگرف كه از یك سو, نشانگر عظمت و حكمت خداوندی است و از سوی دیگر, این آفرینشهای پی درپی كه هر روز چهره تازه ای به خود می گیرد و اصولاً پیدایش انسانی كامل از قطره آبی گندیده, بیانگر قدرت خداوند بر مسأله معادو بازگشت انسان به زندگی دوباره است. خلقتی عجیب در مخفیگاه رحم كه در هر مرحله شكل و نقش تازه ای به خود می گیرد. گوئیا جمعی نقّاش چیره دست, گروهی صنعتگر و ابداعگر ماهر, در كنار این قطره آب نشسته اند و شب و روز روی آن كار می كنند واین ذره ناچیز را در زمانی بسیار كوتاه با ظرافتی فوق العاده از مراحل و گذرگاههای مختلف حیات می گذرانند. قرآن مراحل تكامل جنین در رحم را ضمن آیاتی چند در سوره (مؤمنون) برشمرده است:
(ولقد خلقنا الإنسان من سلالهٔ من طین ثمّ جعلناه نطفهٔ فی قرارِ مكین ثمّ خلقنا النطفهٔ علقهًٔ فخلقنا العلقه مضغهًٔ فخلقنا المضغهٔ عظاماً فكسونا العظام لحماً ثمّ انشأناه خلقاً آخر فتبارك اللّه أحسن الخالقین) مؤمنون/ ۱۶ ـ ۱۲
ما انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم, سپس آن را نطفه ای در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار دادیم. سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (گوشت جویده) و مضغه را به صورت استخوانهایی در آوردیم. از آن پس, آن را آفرینشی تازه ایجاد كردیم. بزرگ است خدایی كه بهترین خلق كنندگان است.
مولوی همین آیات را به نظم در آورده است:
ای شده مغرور در كبر و منی
درفن و عجب و تكبّر صدمنی
گر بدانی از كجایی آمده ا
صل جسمت از چه نا ثابت شده
از برون خویش این باد منی
با خود آیی وروان بیرون كنی
در مشیمه بد جنینی بوده ای
در عدم بس قرنها آسوده یی
پس خداوند جهانت بر فراخت
از منی در جای تنگت نطفه ساخت
نطفه یی بودی و پس علقه شدی
پاره خیمه ازین سوتر زدی
آرمیدی آرمیدن نَز تو بود
بلكه از صنع خداوند ودود
درمیان تو كیستی است آن اوست
هر چه هست از فضل و از احسان اوست
كرد از صنع لطیفش از بدا
پس (خلقنا النّطفهٔ علقه) خدا
بعد از آن علقه حكیم حیّ فرد
ا ز كرمهای شریفش مضغه كرد
بعد از آن , آن مضغه را كرد استخوان
از (خلقنا المضغهٔ) برهان بخوان
پس برآن عظْمت لحوم و پی كشید
وز (نفخت فیه) جان بر وی دمید
ثمّ (أنشأناه خلقاً آخره)
ساخته كافی دل و دین سره
مایه صحّت نهادت دركنار
پس فرستادت درین دارالقرار
تاجری تو خواجه یی تو آن عزیز
هستیت داد و زر وجان عقل نیز
تاكنی كسبی درآن عالم بری
در جزا یابی كمال و سروری۴
۳) ماجرای نوح (ع) و فرزند بی ایمان وی, یكی از فرازهای عبرت آموز داستان نوح است. آن هنگام كه لحظه نهایی فرا رسید و فرمان مجازات قوم سركش صادر شد, ابرهای تیره وتار سراسر آسمان را فرا گرفت و آنچنان روی هم متراكم گردید كه نظیرش هیچ گاه دیده نشده بود. صدای غرّش رعد و پرتو خیره كننده برق پی در پی در فضای آسمان پراكنده می شد و خبر از حادثه ای عظیم و وحشتناك می داد.
طوفان آغاز شد. گویی تمام درهای آسمان گشوده شده و اقیانوسی از آب از لابه لای ابرها فرو می ریزد.
آبهای زمین و آسمان به هم پیوستند و دست به دست هم دادند وبر سطح زمین, كوهها و دشتها و درّه ها جاری شدند و بزودی سطح زمین به صورت اقیانوسی درآمد. در این لحظات سخت بلا و عذاب , نوح این پیامبر بزرگ, نه تنها به عنوان یك پدر بلكه به عنوان یك مربّی دلسوز و خستگی ناپذیر و پرامید, حتی در آخرین لحظه دست از وظیفه الهی خویش بر نداشت و فرزندش را كه در كناری جدا از پدر قرار گرفته بود, دعوت به همراهی با خیل مؤمنان كرد. این فرزند لجوج و كوته نكر به گمان این كه با خشم خدا می توان مبارزه كرد از این دعوت سرباز زده,ومغرورانه به ندای پدر پاسخ منفی داد۵.
قرآن كریم در آیات ۴۷ ـ ۴۰ سوره (هود), ماجرای این گفت وگو را چنین بیان می كند:
(حتّی إذا جاء أمرنا و فار التّنوّر قلنا احمل فیها من كلّ زوجین اثنین و أهلك إلاّ من سبق علیه القول و من آمن و ما آمن معه إلاّ قلیل و قال اركبوا فیها بسم اللّه مجریها ومرسیها إنّ ربّی لغفور رحیم و هی تجری بهم فی موج كالجبال و نادی نوح ابنه و كان فی معزل یا بنی اركب معنا و لاتكن مع الكافرین قال سآوی إلی جبل یعصمنی من الماء قال لاعاصم الیوم من أمر اللّه إلاّ من رحم و حال بینهما الموج فكان من المغرقین… و نادی نوح ربّه فقال ربّ إنّ ابنی من أهلی و إنّ وعدك الحقّ و أنت أحكم الحاكمین قال یا نوح إنّه لیس من أهلك إنّه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لك به علم إنّی أعظك أن تكون من الجاهلین)
چون فرمان فرارسید وتنور جوشیدن گرفت, به نوح گفتیم از هر جفتی یك زوج در كشتی حمل كن و نیز خانواده ات را, مگر آنان كه محكوم به هلاكتند. نوح گفت: به نام خدا بر كشتی سوار شوید و او را یاد كنید. او آنها را از لابه لای امواجی چون كوه حركت می داد. نوح فرزندش را مخاطب ساخته, گفت: همراه ما سوار شو و با كافران مباش. او پاسخ داد: به كوهی پناه می برم تا مرا حفظ كند. گفت: امروز هیچ حافظی در برابر فرمان خدا نیست, مگر آن كس را كه او رحم كند. در این هنگام موجی میان آن دو حایل شد واو در زمره غرق شدگان قرار گرفت… نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! پسر من از خاندان من است و وعده تو حقّ است.
فرمود: ای نوح, او از اهل تو نیست, بلكه عملی غیر صالح است. بنابراین آنچه را از آن آگاه نیستی از من مخواه. به تو اندرز می دهم تا از جاهلان نباشی.
مولوی این گفت وگو و تذكار الهی را به نوح, در قالب اشعاری چند, مترجم ساخته است:
همچو كنعان كاشنا می كرد او
كه نخواهم كشتی نوح عدو
هین بیا دركشتی بابا نشین
تا نگردی غرق طوفان ای مهین
گفت نی من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هین مكن كاین موج طوفان بلاست
دست و پای آشنا امروز لاست
گفت نی رفتم برآن كوه بلند
عاصم است آن كُه مرا از هر گزند
هین مكن كه كوه كاه است این زمان
جز حبیب خویش را ندهد امان
گفت من كی پند تو بشنوده ام
كه طمع كردی كه من زین دوده ام
همچنین می گفت او پند لطیف
همچنین می گفت او دفع عنیف
نی پدر از نصح كنعان سیر شد
نی دمی در گوش آن ادبیر شد
اندرین گفتن بُدند و موج تیز
بر سر كنعان زد و شد ریز ریز
نوح گفت ای پادشاه بردبار
مرمرا خر مرد و سیلت برد بار
وعده كردی مرمرا تو بارها
كه بیابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم برامیدت من سلیم
پس چرا بربود سیل از من گلیم
گفت او از اهل خویشانت نبود
خود ندیدی تو سفیدی او كبود
چون كه دندان ترا كرم اوفتاد
نیست دندان آن بركنش ای اوستاد
باقی تن تا نگردد زار ازو
گر چه بود آن , تو شو بیزار ازو
دفتر سوم
۴) حسد رذیله ای است فراگیر كه در طول تاریخ بشر, انگیزه بسیاری از خلافكاریهای وی بوده است. تا بدان جا كه گاه برادری به خاطر حسد دست به خون برادر خود می آلاید. آنچنان كه در داستان فرزندان آدم (ع) و قتل یكی به وسیله دیگری مشاهده می شود. هنگامی كه هر یك, عملی برای تقرّب به پروردگار انجام دادند, هابیل بهترین گوسفندان خویش را به رسم قربانی به پیشگاه الهی عرضه داشت, ولی قابیل بدترین قسمت زراعت خود را بدین منظور نثار كرد. صفا, خلوص و فداكاری هابیل, موجب پذیرفته شدن قربانی اش در درگاه الهی شد واز آن سو تاریكدلی و لجاج, مانع قبولی هدیه قابیل به پیشگاه الهی گردید. در پی این ماجرا, طوفانی در دل قابیل به وجود آمد. از سویی آتش حسد هر دم در دل او زبانه می كشید و او را به انتقامجویی دعوت می كرد و از سوی دیگر, عاطفه برادری و انسانی و نیز تنفر ذاتی از گناه و ظلم و بیدادگری و قتل نفس, او را از این جنایت باز می داشت. ولی سرانجام نفس سركش, آرام آرام مهار اختیار او را به كف گرفت ووجدان بیدار و آگاه او را رام كرد و به زنجیر كشید و دست به خون برادر آغشته ساخت.
بر طبق آنچه از روایات به دست می آید, هنگامی كه قابیل برادر خود را كشت, او را در بیابان افكنده بود ونمی دانست چه كند؟ چیزی نگذشت كه درندگان به سوی جسد هابیل هجوم آوردند و او برای نجات جسد برادر مدّتی آن را بردوش كشید, ولی باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و دراین انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك می افكند تا به آن حمله ور شوند. دراین موقع, همان طور كه قرآن می گوید, خداوند زاغی را فرستاد كه خاكهای زمین را كنار بزند و با پنهان كردن جسد بی جان زاغی دیگر و یا با پنهان كردن قسمتی از طعمه خود, آنچنان كه عادت زاغ است, به قابیل نشان دهد كه چگونه جسد برادر خویش را به خاك بسپارد. در اینجا بود كه قابیل از غفلت و بی خبری خود فریاد برآورد كه ای وای بر من, آیا باید از این پرنده ناتوان تر باشم!۶
قرآن در آیات ۳۰ و ۳۱ سوره (مائده) ماجرا را چنین شرح می دهد:
(فطوّعت له نفسه قتل أخیه فقتله فأصبح من الخاسرین فبعث اللّه غراباً یبحث فی الأرض لیریه كیف یواری سوأهٔ أخیه قال یا ویلتی أعجزت أن أكون مثل هذا الغراب فاواری سوأهٔ أخی فأصبح من النّادمین)
نفس سركش تدریجاً او را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت واز زیانكاران شد. سپس خداوند زاغی را فرستاد كه در زمین كند و كاو می كرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند, با دیدن این صحنه [قابیل] گفت: وای بر من آیا نمی توانم مثل این زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم و سرانجام ازكرده خویش پشیمان شد.
مولوی این داستان عجیب و عبرت انگیز قرآنی را در قالب ابیاتی چند منظوم ساخته است:
كندن گوری كه كمتر پیشه بود
كی ز فكر وحیله و اندیشه بود
گر بدی این فهم مر قابیل را
كی نهادی بر سر او هابیل را
كه كجا غایب كنم این كشته را
این به خون و خاك در آغشته را
دید زاغی زاغ مرده در دهان
بر گرفته در هوا گشته پران
از هوا زیر آمد و شد او به فن
از پی تعلیم او را گور كن
پس به چنگال از زمین انگیخت كرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشیدش به خاك
زاغ از الهام حقّ بد علمناك
گفت قابیل آه شد بر عقل من
كه بود زاغی ز من افزون به فنّ
عقل كلّ را گفت (مازاغ البصر)
عقل جز وی می كند هر سو نظر
عقل ما زاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استادگور مرده دان
دفتر چهارم
۵) سر گذشت داود پیامبر, یكی از فرازهای مهمّ در بیان سرگذشت انبیاست. در قرآن, بارها از این پیامبر بزرگ الهی یاد شده است. شاید این تأكید و تكرار از آن رو بوده است كه داود (ع) از جمله پیامبرانی است كه سرگذشت سراسر عصمت و معنویّت وی در گفته ها ونوشته های دین فروشان و سست مداران همراه باخرافات و بافته های عجیبی شده است و از رسالتهای اساسی قرآن, زدودن زنگارهای خرافه و جهل در هر زمینه و از جمله ساحت وحی و رسولان الهی است. قرآن در سوره (ص) آیه ۲۶ می فرماید:
(یا داود انّا جعلناك خلیفهًٔ فی الأرض فأحكم بین النّاس بالحقّ ولاتتّبع الهوی فیضلّك عن سبیل اللّه, إنّ الّذین یضلّون عن سبیل اللّه لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب)
ای داود ما تو را خلیفه و نماینده خود در زمین قرار دادیم, در میان مردم به حقّ داوری كن و از هوای نفس پیروی مكن كه تو را از راه خدا منحرف می سازد. كسانی كه از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.
خداوند در این آیه, ضمن بیان مقام والای داود, وظایف و مسؤولیتهای سنگین وی را با لحنی قاطع وتعبیراتی پر معنا در پنج فراز شرح می دهد:
نخست مقام خلافت وی در زمین به معنای نمایندگی خدا در میان بندگان و اجرای فرمانهای او درزمین. در فراز دوم به وی دستور می دهد كه به پاس این موهبت بزرگ در میان مردم به حقّ حكم كند ودر سومین بخش به مهم ترین خطری كه ممكن است حاكمی الهی را تهدید كند اشاره كرده, می گوید: هرگز از هوای نفس پیروی مكن و به دنبال آن, فلسفه چنین فرمانی را این گونه بیان می دارد كه پیروی از هوای نفس, آدمی را از راه خدا كه همان راه حقّ است باز می دارد و سرانجام در آخرین فراز, بدین حقیقت اشاره می كند كه گمراهی از راه حقّ از فراموشی روز حساب سرچشمه می گیرد ونتیجه اش عذاب الهی است.
این ترجمه تفسیرگونه از كریمه فوق, در مثنوی به رشته نظم در آمده است:
این چنین فرمود دارای جهان
خالق و پروردگار انس و جان
كای خلیفه ٌارض داود دلیر
در صف ناورد خصم ما چو شیر
چون خلیفه ارض كردم من ترا
آری القاب تنزّل من سماء
بر كسانی حاكمی و ارجمند
گر به جسم و چهره هم جنس تواند
درمیان این چنین جمع عباد
پیشه گیر آیین ورسم عدل وداد
داوری بر منهج انصاف كن
درد داد معدلت را صاف كن
تابع نفس و هوای خود مباش
از درون ارقام شهوت را تراش
هر كسی كو تابع نفس و هواست
او ز شرّ النّاس و مردودان ماست
جاده عدل است راه مستقیم
رو مگردان زآن ره ای شاه كریم
سرّ خیر النّاس من ینفع تراست
در طریق عزّ و دولت رهنماست
سر مكش از چنبر نصفت برون
عدل آمد طاق گردون را ستون
دین و دولت را عمَد عدل است و داد
ظلم و عدوان است ملت را فساد۸, ۷

وبگردی
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران - تهدید نیروی انتظامی توسط وحوش #دراویش، ساعتی قبل از جنایت تروریستی با اتوبوس:«فقط نیم ساعت وقت دارید تا باید بدون قید و شرط برادرمون رو آزاد کنید...»
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه - برخی از خانواده‌های مسافران هواپیمای تهران - یاسوج که صبح یکشنبه (۲۹ بهمن) در ارتفاعات سقوط کرد، در حوالی مناطق احتمالی وقوع حادثه حضور یافته‌اند تا از نزدیک در جریان عملیات جست‌وجوی لاشه هواپیما قرار بگیرند. نیروهای حاضر در محل نیز برای آنها توضیح می‌دهند که چرا کار این عملیات با دشواری‌هایی مواجه است.
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    یک قدم تا روییدن
    قدرت پرورش و رشد کردن، چیزی است که اگر در وجود هر کسی وجود داشته باشد، نیازی به داشتن زمینه و شرایط نمی ماند می توان حتی از روی زمینی خالی و شاخه ای خشک چنان رشد کرد که باورکردنی …