سه شنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۷ / Tuesday, 20 November, 2018

تا تو با منی


تا تو با منی
نوشتن در مورد سایه بزرگ ترین شاعر غزل سرا و شعر نو ایران كاری است بس دشوار. یك عمر زندگی اجتماعی و سیاسی پربار در كنار حوادث ناگوار تاریخ معاصر كشورمان، خونباری این رودخانه عظیم زندگی از سال های نوجوانی، یاس ها و امیدها و در یك كلمه ناهمواری و نابرابری و بی عدالتی همه و همه لیاقتی را می طلبد كه سایه و دیگر متفكرین متعهد این مرز و بوم را به قهرمانان ملی تبدیل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگی حاصل تمامی تلاش های این عزیزان بود و سایه را بحق می توان یكی از ستون های پرفروغ این روشنایی دانست. مردی كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كاری نداشت و خود می گوید:
«تا تو با منی زمانه با من است
بخت و كام صد جوانه با من است»
اما تنها انسان عاشق كه غرورهای كاذب و منیت های فردی در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام این همه كار و وظیفه انسانی است. نه افرادی كه با شتابی تخریبی می آیند و می روند و در نهایت در گوشه عزلت می مانند تا دستی برآید و آنها را دوباره به جریان عظیم رودخانه خداوندی سوق دهد.
ابتهاج عزیز را كه من عاشقانه می ستایم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترین تاثیر را داشته و من خوشبختانه این شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر این عزیزان نفس های حق طلب آنها را به جان دریافت دارم. برای من هرگز مهم نبود كه ایده ها و نگرش این دوستان و دیگر اندیشه ورزان در كجای فصل های ارزش گذاری شده یا نشده قرار می گرفت، برای من مهم این بود كه چقدر این متفكرین عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند.
خوشبختانه من این افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانی با كسانی همزیستی كنم كه دردها و رنج ها و توانایی ها را تجربه كرده بودند و همیشه به من درس هایی داده اند كه دیروز را بشناسم و امروز را زندگی كنم و فردا را حقیقی تر تصویر نمایم. من سایه را در پیوند شعر و موسیقی یافتم، نه در سایه سیاست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمایه، خیلی اتفاقی من با ایشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف میل باطنی ام به پیشنهاد شادروان جواد معروفی كه به من یك ترم درس آهنگسازی در فرم های ایرانی یاد می داد به رادیو ایران میدان ارگ رفتم. آلودگی فضای بیمار روابط بین نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران رادیو به عنوان بزرگ ترین مركز تبلیغات رژیم تحمیق كننده مردم پای مرا به این محیط بریده بود اما هنگامی كه استادی مرا به سویی سوق می دهد حتماً حكمتی در آن است كه باید به جان پذیرفت، آن هم استاد والایی همچون جواد معروفی كه پدری چون استاد كامل موسی معروفی داشت.
روزی را كه به رادیو رفتم هرگز فراموش نمی كنم. آن زمان ایشان مسئول موسیقی گل ها بودند و من از برنامه های گل ها و تغییراتی كه در آن شده بود نه لذت می بردم و نه كیفیت موسیقایی تولیدات از ارزش هنری كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بیشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ویولن ها و سنتورهای آنچنانی بود و در لابه لای آن برنامه های بسیار خوب نیز گاهی تولید می شد كه ماندگار و ارزشمند بود.
شعر برنامه های گل های زمان سایه بسیار پربارتر شده بود و گویندگان شعر اشعار را با معنی و تاكید درست تری می خواندند و در قیاس با برنامه های گل های دوره مرحوم پیرنیا كه بیشتر اشعار عرفانی بود، سایه به شعرهای اجتماعی تر توجه بیشتری می نمود. هنگامی كه از سایه علت كم بضاعتی موسیقی را پرس وجو شدم، ایشان فرمودند كه : «هنگامی كه من مسئول برنامه گل ها شدم بیشتر موسیقیدانان و بخشی از مدیران وقت سر مخالفت و ناسازگاری را شروع كردند و می توان گفت كار با من را به نوعی منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه های گل ها را عوض كردم تا كار تولید موسیقی متوقف نشود!»
باید اشاره كنم كه این تغییر مدیریت مصادف بود با ادغام رادیو كه تحت مدیریت سیاسی وزارت اطلاعات انجام وظیفه می كرد كه با تلویزیون قطبی كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سیاسی) آن را با توانایی تخصصی خود راه انداخته بود، ادغام گردید. ادغام رادیو و تلویزیون كه سكاندار آن از شرافت كاری و حرفه ای برخوردار بود، همه چهره موسیقی و همه چهره برنامه های فردی و هنری را نسبتاً تغییر داد كه اگر بخواهیم منصفانه برخورد كنیم من همواره گفته ام كه اگر رژیم گذشته تعداد بیشتری مانند قطبی ها داشت سیر حوادث تاریخ معاصر ایران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم می خورد.
هنوز بعد از سال ها رادیو و تلویزیون از نظر فنی، اداری با همه نارسایی ها و بلاهایی كه مدیران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژی تصویری و صوتی با زحماتی كه مسئولان و گردانندگان كنونی در این سالیان كشیده اند بهتر از بقیه سازمان ها كار می كند.
به هر حال ه.الف. سایه در چارچوب ادغام رادیو و تلویزیون این مسئولیت خطیر را پذیرفته بود. آن روز كه به دیدن ایشان به رادیو رفتم خیلی عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فریدون شهبازیان روی صندلی پیانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقای معروفی از من خواهش كردند كه به دیدن شما بیایم تا راجع به تصنیف «بمیرید، بمیرید» مولانا صحبت كنیم.
محافظه كاری و هوشیاری سیاسی ایشان در یك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه این اخلاق ذاتی اوست. پس از سئوالاتی كه ایشان از من نمودند او را انسانی مستحكم، دقیق و با وسواس دیدم و این نقطه امیدی بود كه دل مرا در جهت كار با ایشان محكم نمود. طی ضبط این تصنیف كه خواننده ای آن را می خواند دوستی و الفت ما محكم تر شد و این گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یك عهد و یك میثاق بود»
چرا اهمیت سایه در مدیریت موسیقی رادیو ایران این گونه پررنگ و تاثیرگذار شد؟ با اینكه بعضی از موسیقی نوازان رادیویی بر این باورند كه سایه بخش تولید رادیو را «شجریان خانه» نموده بود و تقریباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده این هنرمند گرامی می گذارد و این خود رنجی در دل بعضی از همكاران آن زمان ایجاد نموده بود اما سایه این كار را آگاهانه انجام می داد چرا كه می اندیشید شجریان پرچمدار موسیقی ای خواهد شد كه ما امروزه بدان موسیقی هنری دستگاهی یا رسمی خطاب می كنیم.
متاسفانه در شرایطی كه موسیقی رادیو داشت تغییر بنیادی می كرد و می رفت، تا با حضور این خواننده زحمت كش رونق جاودانه تری پیدا كند، ایشان سر ناسازگاری گذاشت و به خاطر ازدیاد دستمزد مالی كه به تازگی با تلاش سایه افزایش غیرمترقبه یافته بود همكاری با واحد موسیقی را تقریباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه های ویژه مخصوص شركت می جست. سایه با افزایش تولیدات در بخش موسیقی اركستری و سنتی و به خصوص تهیه برنامه «گلچین هفته» در فاصله چند سال اثر زیادی در روند پیشرفت موسیقی گذارد.
چند روز قبل از اینكه پست مدیریت تولید موسیقی را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنید این مسئولیت می تواند به پیشرفت موسیقی ایرانی از هر دست كمك شایانی نماید. من نیز این قول را به ایشان دادم و با تشكیل گروه شیدا و بازسازی آثار قدما و نزدیك نمودن استاد نورعلی برومند و استاد عبدالله دوامی به ایشان سرفصل جدیدی برای این گونه از موسیقی ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم این حركت را به سمت نوع دیگری از موسیقی تغییر داد. با آمدن من به رادیو و تشكیل گروه شیدا و كار ممتد، ابتدا علیزاده و سپس مشكاتیان و شكارچی از مركز حفظ و اشاعه كه دیگر بدان مركز حبس و افاده موسیقی لقب داده بودند استعفا كرده و به رادیو آمدند و گروه عارف را تاسیس كردند و این گونه تیم كاری ما در این نوع از موسیقی كامل تر شد كه همه این اتفاقات بی نظیر تحت سیاست های فرهنگی مدیر تولید موسیقی یعنی سایه رخ می داد.
شجریان یكه تاز آواز ایران، ناظری امید آینده این هنر به همراه خانم اخوان، سیما بینا، رضوی سروستانی و استاد بی بدیل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضای عاشق گروه شیدا و عارف تركیبی را به سرپرستی امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) فراهم آوردند كه می توانست یا بهتر بگویم توانست حداقل تا سال های شصت سكاندار حركت مترقی موسیقی گردد. مدیریت، احترام به موسیقیدانان، نگرش اجتماعی، علو طبع و منش خانوادگی ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بیشتری برخوردار شویم. سایه همچون پدری است كه همه ما را به هم متصل می كند و از آن زمان كه این نقش را بنا به ضرورت هایی از دست داد این دو گروه از هم پاشیده شدند.
اگرچه در مراحلی ایشان تلاش كرد تا چاووشیان اولیه را سرجمع نموده و تشویق به كار كند اما جلای وطن دو یار دبستانی (من و حسین علیزاده) و مركزیت دستگاه سپر اقتدار، شجریان به همراه پرویز مشكاتیان كه بستگی فامیلی هم پیدا كرده بودند و تشكیل گروه كامكارها كه بیشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعیین كننده عدم تداوم دو گروه شیدا و عارف شد. دلسوزی آنگاه كه خرد نقش روشنی دارد می تواند به هر جریان هنری و فرهنگی كمك شایانی بنماید. با اینكه سایه در آن زمان به عنوان مدیر كارگزینی سیمان تهران از حقوق و مزایای زیادی برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسیقی آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسیقی را كه در كشتی نسبتاً كهنه ای در امواج اجتماعی سرگردان بود به ساحل مطمئنی هدایت كرد. پنج سال فعالیت ممتد یعنی از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهی بود اما گروه كاری واحد تولید موسیقی با بودن هنرمندانی مانند فرهاد فخرالدینی، فریدون شهبازیان، شادروان فریدون مشیری كه بیشتر برنامه های گلچین هفته را با سایه به نظم در می آورد و همچنین با حضور صدابردارانی چون جهان فرد، حقیقی، امینی، فخیمی و عسگری و به دنبالش شورای شعر، با وجود شاعرانی بزرگ همچون سیمین بهبهانی و موسیقیدانان ارزنده شورای موسیقی مانند حنانه، تجویدی، ملاح و دیگر همكاران اداری، جریانی را هدایت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نیز سایه و تیم هجده نفره موسیقی موج نو رادیو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانی و مدیریت دوستانه ایشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه این جریان سازنده به دلایل واهی و بیشتر عامه پسندانه ضربه دید و بسته شد و این گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سایه هر روز غریب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حیاط خانه اش كه بیش از چند متر با ایوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعری كه به پاس دوستی و عشق مان به بهانه من سروده می گوید:
«چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه می گویم كه غریب است دلم در وطنم»
خوشبختانه با تغییرات اجتماعی و باز شدن فضای هنری و فرهنگی پس از خاتمه جنگ ویرانگر عراق با ایران، سایه نیز در زمینه كارهای تخصصی خود فعال تر شد و در مشاوره های خصوصی و گاهی اداری در رابطه با موسیقی، نقش پررنگ تری یافت. من متاسفم كه خیلی از این عزیزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفیت و آرامش فكری و روحی كارشان را تداوم دهند. سختی ها و گاهی بی مهری ها چنان روح هنرمند را آغشته درد می كند كه توان و قدرت انجام و پایان را از او می گیرد.
به نظر امروز افراد بیشتری در حكومت متوجه این نارسایی های فرساینده شده اند و امیدوارم این نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كلیه اندیشه ورزان و دلسو زان به كشور ایران از هر گروه بتوانند در چارچوب ملیت، عشق به حفظ تمامیت ارضی ایران عزیز نقش و جایگاه درست تری بیابند. امروزه اگر افسردگی كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهای خلاقه در ماشین اماها و احتیاط ها گیر كرده بتواند به حركت در آید مجدداً كارستانی می شود. هنرمند نمی تواند به خاطر كاغذ بازی ها و امور بوروكراتیك (سلسله مراتب اداری) گرفتار آید. بیشتر تهیه كنندگان موسیقی یا كنار رفته اند یا ورشكست شده اند و موسیقی نوازان نیز خود به تنهایی نمی توانند سرمایه گذاری شخصی نمایند. به خصوص اینكه دیگر تاب و توانشان به حداقل كاهش یافته. اگر در نظامی هنرمندان كه هنرشان شور زندگی را به حركت می اندازد و روان مردم را پالایش می دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانید آسیب زیادی به نظام می خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فیل را از پای می اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانی كه جانی دارند، از بقایای عشق باطنی و چشمه جوشان درونی آنها است و بس. تجربه هنری، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پیدا و پنهان باید در عرصه تعلیم و زندگی به جوانان منتقل شود. اگر سایه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند می دانید چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالی، روح و روان دچار بیماری و افسردگی و در یك كلام تداوم زندگی غیرقابل تحمل تر می شود و جامعه ای كه از نظر روانی دچار چنین بحران هایی می شود آینده روشنی را برای فرزندان خود رقم نمی زند. «بگذارید سایه ها حقیقت را دنبال كنند و بالاخره روزی فرا رسد كه بین مجاز و حقیقت همچون افق ظهر كویر فاصله ای نباشد و اتحاد معنی دوباره خود را بیابد.»

محمدرضا لطفی

منبع : ایران ملودی

مطالب مرتبط

خانه هنوز هم سیاه است

خانه هنوز هم سیاه است
● یادی از فروغ فرخزاد و عصیان صادقانه‌اش
« من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم
ومغزمن هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه‌ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند»
آن چه در یک دید کلی درمورد « فروغ فرخزاد» اتفاق افتاده وهنوز هم می‌افتد، غیر قابل درک بودن نوع تفکر و نگاهش به هستی است. نگاهی که البته ریشه درشرایط زندگی‌اش داشت. غیر قابل تصور برای مردمانی به شدت سنتی که نیمی از جمعیت‌اش در کنج آشپزخانه‌ها مشغول تمکین از نیمی دیگرند. برای اینان البته «عصیان» و« جسارت» شاعری چون« فروغ» - نه دروهله‌ی اول به عنوان هنرمندی اجتماعی- بل به عنوان یک «زن شرقی» عصیانی بود هولناک و غیرقابل درک. همین عدم توانایی درک، باعث شد تا از او به عنوان مرتدی که نه به درد این دنیا می‌خورد و نه آن دنیا ، یاد شود- وهنوز هم کم و بیش می‌شود-!
درجامعه‌ای که مرده پرستی درآن چون سنتی دیرینه حکمفرماست وتا هنرمندی ازنعمت مرگ! برخوردارنشود، ازکنج عزلت بیرون نخواهد آمد، البته هم که باید تراژدی زندگی‌اش، تعیین کننده‌ی بسیاری ازمسائل باشد.
با کمی تامل در شرایط زندگی جامعه‌ی ما، با تمام سنت و تحجرهایش و با تمام عقب ماندگی‌های مادی و فرهنگی نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده‌ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی‌توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسانیت - فکر می‌کرد؟
وخرافه‌هایش، دور از ذهن هم نیست که شاهد چنین تراژدی‌هایی در این آشفته بازار باشیم. آشفته بازاری که درآن، هنرمند مجبوراست - تنها و در گوشه‌ی عزلت- نشسته و به تنهایی صلیب آگاهی و دانش را بر دوش بکشد. او تنها‌ست، زیرا برخلاف مسیر آب حرکت می‌کند و دقیقا به دلیل همین امر، مزاحم « سیاست بازان» است. اما همین مزاحم، وقتی می میرد- برای مرده پرستان سیاست پیشه – تبدیل می شود به حربه‌ای جهت به وجود آوردن تراژدی تازه. تراژدی ای به نام « قضاوت»! دراین جا کیست که این دور تسلسل را در جایی قطع کند؟
« فروغ» نه تنها چنین سرنوشتی را ازسرگذرانده، بل به ستیزه با آن- در دوران کوتاه زندگی‌اش- پرداخته است. او ازآن جا که زن بود( البته به زعم خودش خوشبختانه ولی به زعم جامعه‌ی مردسالار، بدبختانه) مجبور بود یک تنه، این ستیزه را شروع کند وبه سرانجامی برساند.
اگرنیم نگاهی به شرایط عینی و ذهنی دوره‌ی «فروغ» بیاندازیم، آن وقت به راحتی می‌توانیم تضادهای یک جامعه‌ی در حال گذار را دریابیم. تضادهایی که از طرفی، بین تفکرعقب مانده و رو به اضمحلال نظام فئودالی با ورود پدیده های مدرنیته است و ازطرفی هم، بین همین نگاه مدرن تاز پا، با نگاه به اصطلاح مدرن اما به شدت سطحی و تحمیلی از سوی سرمایه داری درحال رشد.
در این دوره‌ی گذاراما، نگاه به «زن» نیز، درگیربا چنین تضادهایی است. از سویی آن چنان دیکته شده و کم عمق که عمق حقارت نسبت به این قشر- با تمام ادعاهایی که برای مدرن جلوه دادن چنین نگاهی انجام می‌شود- به خوبی نمایان خواهد بود، از سویی نیز نگاه واقعا مدرن که تازه می‌خواست پا بگیرد والبته که با عوامل زیربنایی و روبنایی جامعه وارد تضادهای اساسی می شود.
در چنین فضایی است که« فروغ» در خانواده‌ای نیمه اشرافی با اخلاق مرد سالانه به دنیا می‌آید، رشد می کند و خیلی زود هم با روابط به شدت تبعیض آمیزجامعه ی مردسالار و مذهبی آشنا می‌شود.
« آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی، پایه‌های زندگی آینده‌ی مرا متزلزل کرد»
نگرانی او از تزلزل زندگی، به خوبی نشان دهنده‌ی عشق اش به زندگی و آینده است. با این وصف آیا نمی‌توانیم بگویم اتفاقا او به تحکم این روابط - البته برمبنای کار برابری و انسانیت - فکر می‌کرد؟
« آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است»
« من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»
با توجه به چنین دید ونگاهی از سوی او به روابط سنتی حاکم بر خانواده‌ها، تضاد فکری‌اش با«پرویزشاپور» چندان هم دور از ذهن نخواهد بود. اتفاقی که سرانجام در سال( ۱۳۳۴ ) می‌افتد و او عطای چنین سنتی را به لقای درگیری‌هایش می‌بخشد و از شوهرش جدا می‌شود. در این میان حتی حق قانونی نگهداری تنها پسرش« کامیار» از او سلب شده و اجازه‌ی یک ملاقات ساده را هم به او نمی‌دهند.
« گریزانم از این مردم که با من/ به ظاهر همدم و یک رنگ هستند/ ولی در باطن از فرط حقارت/ به دامانم دو صد پیرایه بستند/ از این مردم که تا شعرم شنیدند/ به رویم چون گلی خوشبو شکفتند/ ولی آن دم که درخلوت نشستند/ مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند...»
هرچند فعالیت هنری« فروغ» زود آغازید و اولین دفتر شعرش به نام «اسیر» در(۱۳۳۱ )- وقتی که هفده سال بیش‌تر نداشت- چاپ شد و بعدهاهم به چاپ شعر در مجلاتی چون «روشنفکر» و« فردوسی» و...پرداخت، اما آغاز رویکرد جدی او به شعر، سال ها بعد اتفاق افتاد. وقتی که تمام این تجربیات تلخ و گاه رنج آور را پشت سر گذاشت و به نوعی، از نگاه فردی به نگاه و دیدی اجتماعی رسید. در واقع او توانست به خوبی به سبک و سنگین کردن افکارش و موقعیتی که درآن زندگی می‌کرد بپردازد تا در وهله‌ی اول، به دغدغه‌های ذهنی‌اش - که بسیارآشفته‌اش می‌کرد- سامان بخشد تا بعد بتواند آن را هرچه بیش‌تر با جامعه‌ی آشفته و البته سنتی مانوس کرده، با دیدی اومانیستی عینیت بخشد.
به این ترتیب بود « آن داغ ننگ خورده که می خندید» و« آن کس که می‌گفت دریغ ودرد که زن بودم» چنان فکرش را بسامان کرد که در مدتی کوتاه توانست خود را به عنوان یک شاعر مدرن و خلاق بشناساند.
فروغ پس از چاپ« دیوار»(۱۳۳۵)و« عصیان» (۱۳۳۷) پس از« اسیر»، با انتشار « تولدی دیگر» در سال(۱۳۴۲) در واقع دوباره متولد شد و تولدش این بار اما، نه برای زیستن، بلکه درجهت « فنا» بود. اوبه عنوان شاعری صا حب سبک و اندیشه،چنین فنا شدنی را به جان خرید تا ملکه «سنت»،«تعصب»،«خرافه»،«جهل» و... یک قدم به مرگ نزدیک‌تر شوند.
به این ترتیب«فروغ»، محصول زمانه‌ی پرتنش، دو گانه و پر تلاطمی بود که تراژدی انسان‌ها را به وجود می‌آورد.
« شاید شما هنوز هم راجع به من فکر می‌کنید، مرا یک زن سبکسر با افکار احمقانه ... می‌دانید. کاش این طور بودم. آن وقت می‌توانستم ... به یک اتاقک کوچولو و شوهری که می‌خواست تا آخرعمرش یک کارمند جز دولت باشد و از قبول هرمسئولیت وهر جهشی برای ترقی و پیشرفت هراس داشت... قانع بودم... اما من نمی‌توانم و نمی‌توانستم این طور زندگی کنم...»
اگر بپذیریم هنرمند در برخورد با لحظه لحظه‌ی زندگی خود و جامعه‌ای که در آن می‌زید، چون آیینه‌ای به انعکاس واقعیت‌ها- با دیدی هنرمندانه- می‌پردازد و اگر بپذیریم هنرمندی که حداقل و دروهله‌ی اول به خودش و بعد با دیگران صادق است، خوبی و بدی ،زشتی و پلشتی و زیبایی‌ها را آن چنان که در ذهن حساسش نقش می‌بندد، بدون کم و کاستی به عین می‌رساند- نه برای این که درمانش کند، بل دیگران را به فکر وادارد- آن گاه بهتر می‌توانیم به« قضاوت»‌اش بنشینیم .
و... به طوردقیق در این پروسه است که« فروغ» را به عنوان هنرمندی که دغدغه ی هستی شناسانه داشت، ارزیابی جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می‌گفت و می‌خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می‌کنند و باعث می‌شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم می‌کنیم. لیکن اگر می‌بینیم او میان« شعر» و« زندگی» یکی را برمی‌گزیند و با آن عشقی که در وجود عزیزش، نسبت به پدیده‌های زیبا و نازیبای اطرافش دارد، مسیح‌وار صلیب به دوش کشیده و جا نب « شعر» را می‌گیرد، نه برای خود شعر- چیزی که متاسفانه در این آشفته بازار و در بین تمام «غزل فروشان» امروزی شاهدش هستیم - بل به عنوان دریچه‌ای در جهت شناخت هستی، پیوند عشقی و عاطفی انسان‌ها و نه برای توجیه «بودن» بلکه درجهت « چگونه بودن»، آن وقت شرممان می‌گیرد اگر بخواهیم « قضاوت»‌های گذشته را در مورد این بانوی شعرایران تکرار کنیم.
گفتیم دغدغه‌ی هستی شناسانه‌ی« فروغ»، زندگی‌اش را تحت شعاع قرار داده‌بود که خود را در قالب شکلی هنری- ودر این جا به طور خاص، شعر- نمود عینی بخشید. اما آن چه هست برای او چیزی که ضرورت داشت، بیان تجربه‌هایش بود. به هر شکلی که بهتر به انتقال آن بپردازد.
« این که من یک عمر شعر گفتم، دلیل نمی‌شود که شعر تنها وسیله‌ی بیان است. من از سینما خوشم می‌آید. درهرزمینه‌ی دیگرهم بتوانم کار می‌کنم. اگر شعر نبود در تاتر بازی می‌کنم. اگر تاتر نبود فیلم می‌سازم. ادامه دادنش بستگی به این است که حرف‌های من ادامه داشته‌باشد. البته اگر حرفی داشته‌باشد...»
و... درست با چنین دیدی است که در سال(۱۳۳۷) به فیلم سازی روی می‌آورد و پس از آشنایی با« ابراهیم گلستان» دریچه‌ی تازه‌ای از فعالیت هنری‌اش آغاز می‌شود. اولین کاراو دراین زمینه، تدوین فیلم « یک آتش» بود. بعدها در( ۱۳۳۸) برای مطالعه بیش‌تر در مورد فیلم مستند، به انگلستان سفر می کند و در( ۱۳۳۲ ) موسسه‌ی ملی کانادا، تهیه ی فیلمی از مراسم خواستگاری در ایران را به« گلستان فیلم» سفارش می دهد که« فروغ» درآن بازی می کند.
اما مهم‌ترین کارش درزمینه‌ی فیلم سازی، سفر به تبریز و دیدار از جذامیان آسایشگاه« بابا داغی» تبریزاست و نتیجه‌اش، فیلم مستند و به یاد ماندنی« خانه سیاه است»، که در سال( ۱۳۴۲) در فستیوال فیلم آلمان غربی برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم مستند می‌شود.
استفاده از جذامی‌ها به عنوان طرد شدگان جامعه که البته نمونه‌ای این طرد شدگان را در بیش تر قشرهای جامعه می‌توان دید، روزمرگی و انسان گرفتار به طور عام و... از شاخص‌های مهم این فیلم است.
« دلم گرفته است / دلم گرفته است/ به ایوان می روم/ و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم / چراغ‌های رابطه تاریکند/ چراغ‌های رابطه تاریکند/ کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/ کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد/ پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی است»
«فروغ»- شاه پریان شعر معاصرایران- دربیست و پنجم بهمن سال(۱۳۴۵) در یک حادثه‌ی وحشتناک رانندگی، جان باخت تا«سنت پرستان متعصب» دولتی وغیردولتی ، ازعدم حضورش، احساس امنیت کنند و « مرده پرستان» دیروز و امروز برایش، اشک تمساح بریزند!
« حق با شماست/ من هیچ گاه پس از مرگم/ جرات نکرده‌ام که در آیینه بنگرم/ و آن قدر مرده ام / که هیچ چیز، مرگ مرا دیگر/ ثابت نمی کند»
جسارت« فروغ»، عصیان، ایمان به آن چه می‌گفت و می‌خواست و هم چنین صداقتش، همه و همه مضامینی هستند که در آثارش جلب توجه می‌کنند و باعث می‌شوند تا درمقابلش کلاه از سر برداریم و با تعظیمی، به تجلیل از او بپردازیم و نگذاریم محاق حکومت‌های متعصب و بددل، بیش‌تر از این، دامن فرهیختگان این مرز و بوم را بگیرد...
هرچند اگر، خانه « هنوز هم سیاه است»
ملالی نیست...!
خواهیم گفت:
« ما یوسف خود نمی فروشیم
تو، سیم سیاه خود نگه دار»

وبگردی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی - با اینکه عوامل اطلاعاتی عربستان، پیش از آغاز عملیات بازداشت و قتل خاشقجی، دوربین‌های امنیتی را از کار انداختند، اما روز گذشته تصاویر زیر در شبکه‌های اجتماعی و همچنین برخی سایت‌های عربی مخالف رژیم سعودی منتشر شده است. هنوز مشخص نیست که این تصاویر، واقعاً مربوط به این جنایت است، یا اینکه آن را شبیه‌سازی و صحنه‌سازی کرده‌اند. و همینطور هیچ مرجع رسمی این تصاویر را تایید نکرده است.
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا!
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا! - پس از دیدار پرسپولیس و کاشیما، در اولین بازی برگزار شده در ورزشگاه آزادی تغییرات محسوس و عجیبی نسبت به دیدار فینال آسیا دیده می‌شود.
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد - چرا خودرو سازان با وجود مشکلات عرضه بازهم پیش فروش می کنند؟
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
اشراف متواضع!
اشراف متواضع! - افرادی هستند که در دروس زندگی میکنند اما ماشین زیر پایشان پراید است. افرادی که چند ده میلیون از جوجه‌مایه‌دارهای پدرریشو میگیرند که خوب تربیتشان کنند برای مدیر شدن در جمهوری اسلامی و بعد چند هفته در سال هم آنها را می‌برند اردوی جهادی تا از نزدیک ببینند فردا که به لطف جیب پدر در کنکور ترکاندند و مدرک معتبر گرفتند و مدیر شدند قرار است به چه بدبختهای مستضعفی که بخاطر پول نداشتن در آموزش و پرورش رایگان…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز»
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز» - ماجرای تجاوز به آن ماری سلامه، بازیگر زن عرب سریال تلویزیونی صدا و سیمای ایران.
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا - «نورالدین پیرموذن» نماینده سابق اردبیل در مجلس شورای اسلامی که سالهاست در آمریکا زندگی می‌کند چند عکس از خود و همسر جدیدش را در اینستاگرام منتشر کرده است.