سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ / Tuesday, 20 February, 2018

وحشی بافقی مجنونی بی همدم


وحشی بافقی مجنونی بی همدم
كمال الدین وحشی بافقی در سال ۹۳۹ هـ . ق در بافق كه ۲۴ فرسنگ از یزد فاصله دارد به دنیا آمد. وی از خاندانی متوسط و روستایی بود كه روزگار در گمنامی می گذراندند و تلاش برای معاش می كردند. برادر بزرگتر وحشی به نام مرادی بافقی در پیشرفت شعر و شاعری وی سهم بسزایی داشت. شرف الدین علی از ادبای بزرگ آن زمان نیز استاد آن دو بود. وحشی پس از مرگ برادرش تركیب بندی در رثای او سروده است:
یاران، رفیق هم نفس یار من كجاست
مردم زغم، برادر غمخوار من كجاست؟
یاری نماند و كار من از دست می رود
آن یار كه بود غم كار من كجاست؟
در خاك رفت گنج مرادی كه داشتیم
ما را نماند خاطر شادی كه داشتیم
وحشی در جوانی از بافق به یزد رفت و از آن جا نیز به كاشان سفر كرد و مدتی در آن جا به مكتب داری پرداخت ولی پس از مدتی به یزد بازگشت و تا آخر عمر در همان جا ماندگار شد. وی برعكس شعرای آن دوره كه به هند سفر می كردند تا از نعمات شاهزادگان آن دیار نیز مستفیض شوند به هیچ كجا سفر نكرد.
او در سن ۵۲ سالگی از جهان رخت بربست و در محله «پیر برج» شهر یزد به خاك سپرده شد. قبر وی بعدها در اثر سوانح مختلف خراب شد ولی در عهد احمدشاه قاجار بنایی به یاد او در محله دیگری كه هم اكنون معروف به «مقبره وحشی» است ساختند. وی در طول زندگی هیچگاه در آسایش و رفاه مادی نبود و همیشه در عسرت و تنگدستی به سر می برد:
مجنون به من بی سروپا می ماند
غمخانه من به كربلا می ماند
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت:
كاین خانه به ویرانه ما می ماند
او به قدری بلندنظر بود كه علی رغم نداری و بی كسی حتی راهی دربار شاهان صفوی نیز نشد و شعر را صرفا وسیله ای برای بیان احساسات و اندیشه های درونی خود می دانست.
دلا اندوه دشمن گر نخواهی
زدرویشی طلب كن پادشاهی
چه خوش گفتند ارباب فصاحت
خوشا درویشی و كنج قناعت
وحشی بنیاد همه چیز را عشق دانسته و در سراسر جهان هیچ ذره ای را خالی از این میل نیافته است:
زاصل عشق اگر جویی نشان باز
نبینی هیچ میلی را در آغاز
اگر صد آب حیوان خورده باشی
چو عشقی در تو نبود مرده باشی
همچنین عشق را برای زندگی لازم و ضروری و آن را حد كمال انسان دانسته است:
منادی می كند عشق از چپ و راست
كه حد هر كمال، اینجاست، اینجاست
او پیش از آن كه به دام شگفت انگیز عشق اسیر گردد به دست خود كمند گرفتاری را بر گردن افكنده و تشنه آن سوختگی و جنون بوده است:
خوش آن روزی كه زنجیر جنون بر پای من باشد
به هر جا پا نهم از بیخودی غوغای من باشد
عشق وحشی ظاهری و ریاكارانه نیست. عشقی پاك و راستین است. قریب به اتفاق كسانی كه اشعارش را می خوانند در اندرونشان سوزوگدازی برپا می شود. او همچنین عشق را برای بهتر زیستن كافی می دانست. وحشی مردی وارسته و از خود گذشته بود و هیچ گاه به خودستایی نپرداخت. دارای خویی پسندیده و همچنین فروتن بود و همگان را از خودخواهی و سركشی منع می كرد:
ای علم كبر برافراخته
تاج تواضع زسرانداخته
خاك ره مردم آزاده باش
بر صفت خاك ره افتاده باش
با روشن بینی خاص خود به جهانیان می نگریسته و دورویان و ریاكاران را سرزنش می كرده است:
داد از این دیده های ظاهربین
ریش و دستار و وضع شاعربین
وحشی گوشه گیر و از داشتن همسر و فرزند نیز محروم بود و شاید هم به دلیل تنگدستی و فقر نتوانست ازدواج كند و تنها با دلبران پنداری خویش زندگی می كرد:
یك همدم و هم نفس ندارم
می میرم و هیچ كس ندارم
گویند بگیر دامن وصل
می خواهم و دسترس ندارم
□□□
شاعر قانعم مجرد گرد
از همه چیز و همه كس فرد
ارزش سخن وحشی در آن است كه مضمون ها و نكته های دقیق و همچنین احساسات و عواطف گرمش كه سرشار از صداقت و راستی بوده را با نوپردازی و ساده سرایی در شعر فارسی بنیاد گذاشته است:
طرح نوی در سخن انداختم
طرح سخن نوع دگر ساختم
دیوان كلیاتش متجاوز از نه هزار بیت اعم از: غزلیات، ترجیعات، تركیبات، مثنوی، قصیده، رباعی و غیره می باشد.
تركیب بندهای وحشی جایگاهی بس بلند در شعر غنایی فارسی دارد و آن را می توان از بهترین نمونه های مكتب وقوع به شمار آورد كه شاعر در آن به روشنی و در كمال زیبایی عشقی كه بین او و معشوق پدیدار گشته را می سراید. نمونه كوتاهی از تركیب بند شرح پریشانی كه اكثرا آن را زمزمه می كنند شهرت زیادی دارد.
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس كه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كی سر برگ من بی سر و سامان دارد
ساقی نامه او كه به شكل ترجیع بند سروده از شاهكارهای شعر دری به شمار می رود كه بعدها مورد استقبال زیادی قرار گرفت:
دیری است كه ما معتكف دیر مغانیم
رندیم و خراباتی و فارغ زجهانیم
هوشیار شود هر كه در این میكده مست است
اما دگرانند چنین ما نه چُنانیم
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی می یی هست در این میكده مستیم
غزلیات وحشی كه در بیان احساسات عاشقانه پرشور او در نهایت جذابیت و شیدایی است نیز میان خاص و عام مشهور است:
عاشق یكرنگ را یار وفادار نیست
بنده شایسته نیست ورنه خریدار هست
لازمه عاشقیست رفتی و دیدن زدور
ورنه زنزدیك هم رخصت دیدار هست
وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش
شكر كه جان تو را طاقت آزار هست
وحشی سه مثنوی بلند دارد كه «ناظر و منظور» به تقلید از خسرو شیرین نظامی سروده شده و شامل حكایاتی زیبا و دلنشین است:
ایا مدهوش جام خواب غفلت
فكنده رخت در گرداب غفلت
از این خواب پریشان سربرآور
سری در جمع بیداران درآور
در این عالی مقام پرغرایب
ببین بیداری چشم كواكب
مثنوی «خلد برین» كه به پیروی از مخزن الاسرار نظامی سروده شده است شامل پند و اندرزهای متعددی می باشد:
رسم وفا از همه یاری مجوی
زادن گل از همه خاری مجوی
مس اگر از هر علفی زر شدی
نرخ زر و خاك برابر شدی
در همه بحری درّ یكدانه نیست
گنج به هر خانه ویرانه نیست
وحشی، مثنوی «فرهاد و شیرین» را به تقلید از خسروشیرین نظامی سرود، اما عمرش كفاف نداد كه آن را به اتمام برساند به همین دلیل وصال شیرازی پس از ۵۲۰ سال ۱۲۵۱بیت بدان افزود و آن را كامل كرد. بعد از آن نیز صابر شیرازی ۳۰۴ بیت بر آن افزوده است. این مثنوی یكی از بهترین و زیباترین آثار وحشی می باشد كه در شعر فارسی كم نظیر است.
صفات عشق را اندازه ای نیست
كما كز عشق حرف تازه ای نیست
ز كوی عشق اگر آید نسیمی
شود هر گلخنی باغ نعیمی
□□□
ز هر جا حسن بیرون می نهد پای
رخی از عشق هست آن جا زمین سای
نیازی هست هر جا هست نازی
نباشد ناز اگر نبود نیازی
او همچنین در قصایدش به مدح پیامبر اعظم (ص) و ائمه اطهار (ع) هم پرداخته است:
تو آن براق سواری كه در شب اسرار
گذشته ای ز بیابان لامكان چالاك
و در مدح حضرت علی (ع):
دل سخت عدو خون می شود از تاب شمشیرش
شعاع مهر سازد سنگ را لعل بدخشانی
و در رثای حضرت فاطمه علیها السلام:
ماتم فرزند پیغمبر بود بر جمله فرض
گر یزیدی سیرتی را نداند گو بدان
رفته زهرا عصمتی در خلوت آل رسول
كامده آل علی از فرقت او در فغان

آناهیتا حسین زاده
منابع:
دیوان وحشی از (حسن مخابر)
شاعران بزرگ از رودكی تا بهار از (عبدالرفیع حقیقت)

منبع : روزنامه جوان

مطالب مرتبط

فردوسی و آژی دهاک


فردوسی و آژی دهاک
در نیمه شبان گاه بهمن روز از بهمن ماه سال ۴۰٨، شب سده، فردوسی فرزانه، در آستانه هشتاد سالگی، تکیده و خسته، در اتاقی کوچک و محقر، کنار آتشدانی که در آن آتش شعله ور سده اخگر می افشاند، نشسته بود، و با بانگی خوش، اگر چه لرزان، بیت هایی را که تازه به ذهنش رسیده بود، ترنم می کرد. شاهنامه هفت جلدی، با جلدهای چرمین زرکوب، در کنار تشکچه اش، بر هم چیده شده، و برگی از آن بر رحلی چوبین، که در برابرش قرار داشت، آرمیده بود. فرزانه طوس در حال پیرایش و آرایش بیت هایی از آن برگ بود، و به هنگام ویرایش، زمزمه کنان، بیت های زیر را به انتهای آن افزود:
کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره بر باد شد
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنج بردم به امید گنج
چو بر باد دادند رنج مرا
نبد حاصلی سی و پنج مرا
قامتش خمیده و چهره اش خموده بود. کز کرده و پژمرده می نمود. دستانش هنگام نوشتن می لرزید. رنجور و ناتوان نشان می داد. سرما افسرده اش کرده بود، گرمای آتش رو به خاموشی آتشدان که در آستانه خفتن در خاکستر بود، گرمش نمی کرد. گه گاه دستانش را بر فراز شعله آتش به هم می سایید، ولی انگار زمهریر بی پیر، از درون می آزردش؛ انگار این سرمای خستگی و نومیدی و آزرده دلی انتهای زمستان عمر بود که در ژرفای جانش آشیانه گزیده بود و او را از بطن دل و جان می لرزاند.
یک دم سر بلند کرد، قلم در قلمدان نهاد، و سر بر بالشی که بر پشتی قرار داشت، تکیه داد. برای رماندن و راندن خستگی از خویش، چشمانش را بست و با لحنی شکوه آلود بیت هایی از شاهنامه را که وصف حال رنجوری خویش و رنج سی و پنج ساله اش سروده بود، به زمزمه ترنم کرد:
الا ای بر آورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
نماندم نمک سود و هیزم، نه جو
نه چیزی پدیدست تا جو درو
نه چون من بود خوار برگشته بخت
به دوزخ فرستاده ناکام رخت
دو گوش و دو پای من آهو گرفت
تهی دستی و سال نیرو گرفت
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنج بردم به امید گنجچو بر باد دادند رنج مرا
نبد حاصلی سی و پنج مرا
کنون عمر نزدیک هشتاد شد
امیدم به یکباره بر باد شد
سپس خموش گشت و در سکوت خیال انگیز، سر بر بالش، بی حرکت ماند. پس از لختی سکوت، ناگاه نوای قهقهه ای چندش آور طنین انداز شد، قهقهه ای با زنگی شوم و نفرت انگیز و پژواکی بیزار کننده. پس آن گاه در برابر دیدگان فردوسی فرزانه چیزی دود شکل پدیدار شد، سیه سایه ای رقصان و در هم پیچان که هر دم دگرگون می شد و به ناخوشایند شکلی نو در می آمد. از بین شکل های گوناگونی که به خود می گرفت، دو شکل از همه بارز تر بود: یکی شکل زشت مردی هیولا هیکل و ستبر پیکر با دو مار پیچ و تاب خوران بر دوش؛ دیگری شکل مهیب اژدهایی زشت سیما، با سه سر و سه پوز و سه جفت چشم، زیر و زبر شونده و در خود پیچنده، رقصان و تلو تلو خوران چون مستان.
سخن سرای فرهیخته، که یکه خورده بر این سیاهی دود شکل می نگریست، بهت زده از او پرسید: کیستی و از کجایی؟ این زشت سیمای بد ترکیب دگرگون شونده از آن کیست؟ چرا چنین زشت آهنگ قهقهه می زنی؟ به چه کار به سراغ من آمده ای و از من چه می خواهی؟
سیاهی دود شکل قهقهه زنان پاسخ داد: مرا نمی شناسی؟
فردوسی فرزانه گفت: نه
سیاهی دود شکل پرسید: چه طور مرا نمی شناسی؟ مگر ممکن است سراینده ای که این همه در شهنامه منفورش درباره تبه کاری و بیدادگری و بدآیینی من سخن سروده، و رسوای جهانم کرده ، نشناسدم؟
فردوسی با کنجکاوی در او خیره نگریست و، پس از لختی درنگ، گفت: به ضحاک مار دوش می مانی. آیا سایه آن سیه کردار نا به کاری، یا خود اویی؟
سیاهی قهقهه زنان گفت: نه سایه ضحاکم، نه خود او.
فردوسی فرزانه شگفت زده پرسید: پس کیستی که این سان به آن مار دوش پلشت کار می مانی؟
سیاهی گفت: روان ضحاک بیوراسپم، روان آن دارنده ده هزار اسپ. آژی دهاکم، دارنده ده آک، ده آفت و شرارت: آزمندی- پلیدی- جادو- دروغ- فریب کاری- بیدادگری- تندخویی- خودپسندی- هوس بازی- هرزگی.
منم آژی دهاک، همان دیو بس زورمند که پدرم، اهریمن، با سه سر و سه پوزه و شش چشم، برای تباهی مردمان و تهی کردن زمین از آدمیان آفرید، با سه دهان اوبارنده که سه برابر یک دهان بیوبارد، با سه سر که سه برابر یک سر ترفند بپرورد، با شش چشم تا شش جهت را برای تبه کاری ببیند. همان جانور موذی مهیبی که دارای هزار چستی و چالاکی است. زورمند ترین دیوی که مادرم، اهریمن، برای نابودی جهان آفریده است.
منم آژی دهاک، همان هیولا که به درگاه آناهیتا صد اسپ و هزار نره گاو و ده هزار گوسپند، به رسم قربانی پیشکش کرد، و در ازای هدیه هایش از او تمنا کرد تا اجازت و قدرتش دهد که بتواند زمین را از مردم و جان داران و رستنی ها تهی کند( که این سوزان ترین آرزوی همیشگی اش بود)، و همچنین، با تقدیم قربانی به پیشگاه «ایزد وایو»- ایزد نگاهبان هوا و اثیر- از او برای نابودی آدمیان یاری جست، اما آنان آرزوهای ویران گرانه اش را خوار شمردند و ناکامش گذاشتند.
منم آژی دهاک، همان اژدهای توفان که با ایزد نور در ستیز همیشگی ست.
همان اژدهایی که برای به چنگ آوردن فره ایزدی با آذر هرمزد نبرد کرد و بر او یورش برد تا فره ایزدی را خامش سازد. همان که به آذر هرمزد ناسزا گفت و به نابودی اش تهدید کرد و با او ستیزید و در او آویخت، اما سرانجام از او شکست خورد و ناکام و بی بهره از فره ایزدی واپس نشست و سرافکنده گشت.
منم آژی دهاک، همان پلید دیوی که چون روان در پیکر ضحاک جوان فرو شد، و در تن او موجودیت زمینی یافت، در دل و ذهن و چشم و گوش و زبان و اندیشه و کنش او جای گرفت و آن ها را از نا به کاری پر کرد، آن گاه آن جوان سبک سر نابخرد را با وسوسه های فریب کارانه اش فریفت، با نشان دادن شوکت و شکوه شاهی در جهان کشف و شهود بر او، وادارش کرد تا بر سر راه پدرش، مرداس، که شاهی بود نیکو کار و برخوردار از ارج بسیار، چاه بکند و نابودش کند، و خود، به جای او، بر تخت شاهی بنشیند.
جانش را جایگاه گوهر هوس ویرانگر ساخت. وادارش کرد تا در درازای هزار سال پادشاهی اش جادوگری را رواج دهد، فضیلت را نابود کند، چهار خصلت زشتی را که جمشید بر انداخته و از بین برده بود، یعنی سرقت- خودپسندی- بدآیینی- مستی، دوباره رواج دهد. مردم را دچار خارش و تب و ضعف و هزار بلای دیگر گرداند. او را انباشته از شهوت ویرانگری، ستم کاری و سیه کرداری کرد. او را واداشت تا آیین فرزانگان نابود و منش دیوان و کنش پتیارگان زنده کند.منم آژی دهاک، همان که تن ضحاک را پر از مار و چلپاسه و کژدم و دیگر اهریمن زادگان زیان بار کرد، آژی دهاک زیان افشان پر آزار، آژی دهاک گزند زن کین توز تبه کار.
و آن گاه باز قهقهه ای شوم و زشت آوا زد که طنینی سرسام آور داشت.
فردوسی فرزانه پرسید: اینک که ترا تمام و کمال شناختم، بگو از چه رو چنین بدآهنگ قهقهه می زنی؟
آژی دهاک گفت: بر بی چارگی و ناتوانی تو قهقهه می زنم، بر درماندگی و تنگ دستی ات، بر بی نوایی و بی کسی ات، بر گرسنگی و افسردگی ات، بر پیری و از کار افتادگی ات، بر تلخ کامی و شوربختی ات، بر چشم های کم سو و دستان لرزان و پشت خمیده و قامت تکیده و کمر تا شده ات.
فردوسی فرزانه شگفت زده پرسید: آیا پیری و گرسنگی و بی چارگی رقت انگیز است یا خنده دار؟! تنها پتیاره پلید کاری چون تو می تواند بر درماندگی دیگران بخندد.
آژی دهاک قهقهه زنان گفت: هیچ می دانی تمام این شوربختی ها را چه کسی بر سر تو آورده و تو را چنین درمانده به خاک سیاه نشانده؟
فردوسی فرزانه گفت: کدامین جفاکار جز روزگار غدار و بخت ناسازگار؟
آژی دهاک گفت: می بینم که سخت در اشتباهی.
فردوسی خردمند گفت: کدامین بدکردار جزتقدیر ستمکار می تواند این همه دشمنی با من داشته باشد؟
آژی دهاک قهقهه زنان گفت: من.
فردوسی فرزانه بهت زده پرسید: تو؟!
آژی دهاک بر شدت قهقهه اش افزود و گفت: آری من. من. من... این منم که در تمام این سی و پنج سال در کارزار با توام و کارت را چنین زار کرده ام. فقر و فلاکت هدیه های من به تست. به روز سیاهت نشانده ام. خواری و زاری را برایت به ارمغان آورده ام. سفره ات را بی نان، کوزه ات را بی شراب و آتشدانت را بی آتش گذاشته ام. گرفتار رنجوری و دچار ناتوانی ات کرده ام.
یکتا پسر برومندت را جوان مرگ کردم تا داغ جگر گوشه بینی و جگرت بسوزد. حسودان و تنگ نظران کین توز بدخواه را بر ضدت برانگیختم تا نزد سلطان بدگویی ات کنند، و با فتنه گری تو را از چشمش بیندازند. شاهنامه ات را بر او ناخوشایند کردم و رشک و کینش را بر ضد تو و رستم دستانت برانگیختم تا با تو بدعهدی کند و به جای پنجاه هزار سکه زری که وعده ات داده بود، جز بهای فقاعی به تو ندهد. او را واداشتم که بد دین و بدکیشت بخواند و قصد جانت کند؛ و اگر از چنگ گزمگان خون خوارش نگریخته بودی، کاری می کردم تا زبان از کامت برون کشند و سر از تنت جدا کنند و پیکرت به زیر پای پیلان مست افکنند. تمام آرزوهایت را برای ارج یابی شاهنامه ات، و برخورداری از پاداش آبرومندانه، در ازای آن همه رنج و زحمت سی و چند ساله، ناکام گذاشتم. آواره و در به درت کردم، تا هرگز بر جان خود ایمن نباشی و زجر در به دری بکشی. کاری کردم تا کس قدر تو و شاهنامه ات نداند و حق زحمتت ادا نکند. آری. تمام این گزندها از من بر تو رسیده، تمام این آسیب ها را من هدیه ات داده ام، تمام این تلخ کامی ها ارمغان من به تست. هنوز هم کارم با تو تمام و حساب مان به کمال تسویه نشده، بس ناکامی و نامرادی دیگر برایت ارمغان دارم.
فردوسی فرزانه، دل شکسته، پرسید: دیگر چه هدیه ای برایم داری ای دیو بدآیین تبه کار؟ تو که بزرگواری و بخششت را به کمال رسانده ای، دیگر چه خیال شومی درباره ام در سر پرورده ای و چه پلشت کرداری دیگری برایم تدارک دیده ای؟
آژی دهاک قهقهه زنان گفت: آهنگ آن دارم که کاری کنم تا تو بیش از این خوار و زبون شوی. تزویری خواهم اندیشید که پس از مرگت، به جنازه ات توهین کنند، به آن اجازه دفن شدن در گورستان شهر را ندهند، و با خفت و خواری از گورستانش برون برانند. ترفندی به کار خواهم بست تا پس از گذشت چند دهه، مزارت متروکه ای ویرانه شود و جایگاهش از خاطرها محو گردد. نیرنگی به کار خواهم برد تا تاریخ زندگی ات، از نام حقیقی و تبار و زادروز و زادگاه، تا درازای عمر و سال مرگ و دیگر رویداد های مهم زندگانی ات، در دود غلیظ ابهام و مه انبوه تردید غرق و گم شود و قرین شک و شبهه بسیار گردد، تا کسی به درستی از تو و زندگی ات چیزی نداند. با تمام توانم خواهم کوشید تا خودت و شاهنامه ات را از نظرها بیندازم، از یادها برون برانم و محو گردانم، مردمان را بر ضد تو و شاهنامه ات برانگیزانم، و به این بهانه که این نامه شاهان است نه نامه مردمان، از تو و شاهنامه ات روی گردان سازم.
چون آژی دهاک دمی سکوت کرد تا نفسی تازه کند و دگرباره به هرزه درآیی و ژاژ خایی ادامه دهد، فردوسی فرزانه فرصتی یافت تا از او بپرسد: ای آژی دهاک ترفند کار، ای روح و روان ضحاک کژ کردار، چرا با من چنان کرده ای و چرا می خواهی با من چنین کنی؟ مگر من چه بدی یا دشمنی در حق تو کرده ام، چه ناحقی در حق تو روا داشته ام، چه هیزم تری به تو فروخته ام، که چنین دشمن خونی و مادرزاد منی و به نابودی ام تشنه ای؟
آژی دهاک دندان قروچه کنان، و از خشم چون مار به خود پیچان، سه سر و سه پوزش را جلو آورد و گفت: چرا با تو چنین دشمنم؟ چرا بر ضد تو چنین می کوشم؟ خودت نمی دانی ای زبان دراز پر گوی دراز نفس؟
فردوسی فرزانه گفت: نه. نمی دانم. تو خود بگو.
آژی دهاک خشمگنانه گفت: از آن رو که در شهنامه منفورت زشت کرداری هایم افشا، و رسوای همگانم کرده ای، بیداد گری ها و سیاه کاری هایم را بر جهانیان آشکار نموده ای. دروغ گویی و ریاکاری ام، نابخردی و تهی مغزی ام، اهرمن کیشی و کژکرداری ام، نیرنگ بازی و ترفند آوری ام، دشمنی ام با هورمزد جهان آفرین، زشت خویی و پلشت سرشتی ام، پلید رفتاری و فریب کاری ام، فرومایگی و پست فطرتی ام، بر جهان و جهانیان آشکار کرده ای، مردمان را بر ضدم برانگیخته ای و دشمنم کرده ای، واژونه خویی ام هویدا نموده ای و دوران سلطنت هزار ساله ام را دوران خواری هنر و ارجمندی جادویی، دوران نهان شدن راستی و آشکار شدن گزند برشمرده ای، مرا بنیان گذار رسم کژی و آموزگار جادوگری معرفی کرده ای، نا به کاری ام را در برانداختن آیین فرزانگان و رواج دادن روش دیوانگان افشا کرده ای، بیدادگری ستم کاره ام خوانده ای که نه بهره ازکی منشی داشت، نه آیین و کیش درست. از دوران هزارساله شاهی ام با اندوه بسیار یاد کرده ای و شورش آهنگری پست تبار، و در پی آن خیزش پیروزمندانه فریدون منفور بر من و به بند کردنم در کوه دماوند را با خوشنودی بسیار روایت کرده ای. بر شکست ننگینم بس قهقهه زده و بر اسارت هزاران ساله ام در دنباوند کوه بس پای کوبی و دست افشانی کرده ای.
با شاهنامه ات نام من به زشتی و پلشتی و پستی و پلیدی و دد منشی و دیوکیشی و اهرمن تباری، زبانزد همگان و شهره جهان شد. مردمان از من بیزار شدند، نفرینم کردند، دشنامم دادند، خوارم داشتند و دشمنم شمردند. اینک که نوبت قهقهه زدن من و خواری و زاری تست، نباید از تو کین بسیار به دل داشته باشم و انتقام آنچه با من کرده ای بگیرم؟ حق ندارم تو را دشمن بشمارم و با تمام وجود برای زجر دادن و آزردنت، و نابود کردن نامت و شاهنامه ات بکوشم؟ نباید تو را با دست های خودم خفه کنم و پیکر تکیده ات را که جز پوستی بر استخوان، از آن چیزی به جا نانده، با سه پوزه ام بجوم و از هم بدّرم و پاره پاره کنم؟
و آن گاه به سوی فردوسی فرزانه یورش آورد تا در او بیاویزد و پاره پاره اش کند. فردوسی فرزانه سراسیمه چشم های بسته خویش بگشود و تکانی به خود داد تا هشیاری اش را تمام و کمال به دست آورد. خیس عرق بود و می لرزید. قلم از قلمدان بیرون در آورد و در مرکب فرو کرد، آنگاه بر برگی از شاهنامه، که در پیش رویش بر رحل بود، چنین نگاشت:
نهان گشت آیین فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
دلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود برهان ز رنج.

وبگردی
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران
تهدید نیروی انتظامی توسط دراویش ساعتی قبل از درگیری در پاسداران - تهدید نیروی انتظامی توسط وحوش #دراویش، ساعتی قبل از جنایت تروریستی با اتوبوس:«فقط نیم ساعت وقت دارید تا باید بدون قید و شرط برادرمون رو آزاد کنید...»
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه - برخی از خانواده‌های مسافران هواپیمای تهران - یاسوج که صبح یکشنبه (۲۹ بهمن) در ارتفاعات سقوط کرد، در حوالی مناطق احتمالی وقوع حادثه حضور یافته‌اند تا از نزدیک در جریان عملیات جست‌وجوی لاشه هواپیما قرار بگیرند. نیروهای حاضر در محل نیز برای آنها توضیح می‌دهند که چرا کار این عملیات با دشواری‌هایی مواجه است.
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    پنج راه عملی برای مدیریت انتظارات مشتری
    اگر یک کسب‌وکار مبتنی بر خدمات را رهبری می‌کنید، شاید بتوانید برای ما داستان‌هایی ترسناک از مشتری‌های بد و پروژه‌های نامطلوبی تعریف کنید که سرانجام خوبی نیافتند