شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷ / Saturday, 17 November, 2018

احمد شاملو


احمد شاملو
هنوز در فکر آن کلاغم
در دره‌های یوش
با غارغار خشک گلویش
با رنگ سوگوار مُصرش
با قیچی سیاهش
بر آسمان کاغذی مات
قوسی بُرید کج
پژواک صدای زنگ‌دار و محزون شاملو، با آن لحن پرسش‌گر، مدعی، تمسخرکننده و گاه ستایش‌گری که داشت هم‌چنان به گوش می‌رسد. فقط کلامی از آهن می‌تواند این‌گونه گوش‌های سربی را سوراخ کند
اینک موج سنگین گذر زمان است
که چون جوبار آهن
در من می‌گذرد
وقتی که شاعر ما کار خود را آغاز می‌کرد، مسئولیت‌پذیر و انقلابی بود. روشنفکری که هماهنگ شدن را برنمی‌تافت. می‌خواست مردم را روی شانه‌های خود حمل کند و خورشید را به ایشان نشان بدهد
ای کاش می‌توانستم
- یک لحظه می‌توانستم ای کاش -
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق بی‌شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست
اما قضیه برعکس شده‌بود. وقتی که خوب به خودش و دیگران نگاه می‌کرد، مردم را می‌دید که او را مانند قهرمانی بر شانه‌های خود نشانده‌اند
شناخته شدن
و بر سر دست‌ها و زبان‌ها گشتن
و غریو خلق
که آنک فاتح
آنک سردار فاتح
که اگر شرمساریش از خلق نباشد
باری با شرمساری از خود
چه تواند کرد
بالاخره آدمی که «کولی» می‌دهد مستحق «کولی» گرفتن هم هست. پس قضیه‌ی این شرمساری از خلق و شرمساری از خود دیگر چیست؟ نکته این است که شاملو روحی - اگر نگوییم گناهکار - کمینه متهم به گناه داشت، که با محاکمه کردن‌های آن روح شعرهای خود را - که گاه تا حد یک اثر تمام‌عیار جهانی صعود می‌کردند - می‌ساخت. وقتی که مبارز یا قهرمانی را می‌یافت توگویی می‌خواهد عظمت شأن او را در مقابل چشم همین روح به رقص درآورد و چه چالاک بود در این کار
آه از چه سخن می‌گویم
ما بی‌چرا زندگانیم
آنان به ‌چرامرگ خود آگاهانند
وقتی که از معشوق سخن می‌گفت - اگر از حرف‌های تکراری شاعرانه که با لحن او تازه شده بود بگذریم۱ - بیشتر از آن‌که یک عاشق باشد، در نقش کسی بود که به همان روح مجرم درس عاشقی می‌داد و چه بی‌پروا بود و استاد بود
بوسه‌هایت گنجشککان پرگوی باغند
پستانت کندوی کوهستان‌هاست
و تنت رازی است جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش درمیان گذاشته‌اند
اما این روح - که بر احساس جرم آن تأکید دارم - گاه هم می‌شد که در شعرهای او آرام می‌گرفت. شاملو وقتی که از تلخ‌کامی‌ها و تلخ‌نامی‌ها حرف می‌زد - با آن زهر گزنده‌ای که هم‌چون جویبار از دهانش جاری می‌شد - این روح را تسکین می‌داد. گویی وقتی «همه آلودگی است این ایام» روح او که با تمام جرایمش آلوده نبود، خودبه‌خود تبرعه می‌شد
درختان جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم وسوسه‌ای است نابکار
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند
شاملو به‌تمام‌معنی یک شاعر بود با یک خودآزاری دائمی، که گه‌گاه به آزار مخاطبانش تعمیم می‌یافت
قصدم آزار شماست
اگر این‌گونه به‌رندی
با شما
سخن از کامیاری خویش درمیان می‌گذارم
- مستی و راستی -
به‌جز آزار شما
هوایی
در سر ندارم
اما جرم این روح چه بود؟ آن را به چه دلیل محاکمه می‌کرد؟ شاملو یک‌چند «بر سر آن بود که گر ز دست برآید دست به کاری زند که غصه سرآید». پیر معنوی او «نیما» دیرزمانی از این مراحل گذشته بود و روزهای استراحت خود زا سپری می‌کرد. اما «پهلوی کار کرده خوابیدن» کجا و «خواب نوشین بامداد رحیل داشتن» کجا؟ پیرمرد سپیدموی، بار خویش برده و کار خویش کرده بود. شاملو اما خوابیدن خود را توجیهی نمی‌دید. این‌جا بود که محاکمه‌ی روح جرم‌پذیر خود را قدم‌به‌قدم آغاز می‌کرد. در اولین قدم - تقریباً - همه‌ی آن‌کسانی را که نامی و مقبولیتی داشتند نفی می‌کرد و آن‌کسانی که گمنام بودند می‌ستود. و روح خود را خواه‌ناخواه در دسته‌ی دوم می‌یافت لذا جرم از آن برداشته می‌شد. بار دیگر دستان ستایش‌شدگان را می‌نگریست و خالی می‌یافت
اسبانی ناگاهان به‌تک
از گردنه‌های گردناک صعب
با جلگه فرو آمدند
و بر گرده‌ی ایشان مردانی با تیغ‌ها، برآهیخته
و ایشان را تا در خود بازنگریستند
جز باد هیچ به‌کف اندر نبود
جز باد و خون خویشتن
این فعل و انفعال چندین‌بار در زندگی شاملو اتفاق افتاد. سرانجام کسی از درون او فریاد برآورد که:
ما را بنگر
بیدار
که هشیواران غم خویشیم
خشماگین و پرخشاگر
از اندوه تلخ خویش پاسداری می‌کنیم
نگهبان عبوس رنج خویشیم
تا از قاب سیاه وظیفه‌ای که بر گرد آن کشیده‌ایم
خطا نکند
پس شاعر تصمیم خود را گرفت و به تحقیق و مطالعه‌ی عمیق‌تری روی آورد. به‌دنبال چیزی به نام «سواد» می‌گشت، که مخالفانش همواره وی را از نداشتن آن سرکوفت زده بودند. شاملو اما دیگر آن بچه‌مدرسه‌ای ساده‌ضمیری نبود که درس‌ها و نکته‌ها در لوح وجودش نخست به‌رقص درآیند و سرانجام در جای خود محکم شوند. ناگهان به‌خود می‌نگریست و در خود مجال کنار کشیدن و اعتکافی که لازمه‌ی کسب فیض بود نمی‌دید
قلبم را در مجری کهنه‌یی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ای بیش
نیست
از مهتابی به کوچه‌ی تاریک
خم می‌شوم
و به‌جای همه ‌ی نومیدان می‌گریم
آه من حرام شده‌ام
سرانجام این دوره از حیات شاعر هم سپری شد. شاملو از پس این‌همه آزمون به‌در آمد. شماری ترجمه، تحقیق در رزومه‌ی او قرار گرفت و کار بزرگ و ارزشمند کوچه را سامان داد. می‌شد گفت که شاعر ما پخته شده بود. اما این پختگی متفاوت بود. معدودند آدم‌هایی که ستیزگی جوانی را درهنگام پختگی نقد نکنند. پختگی روندی است که انسان را از حماسه‌ی جوانی به طنز کهولت و از آن‌جا به غنای پیری می‌کشد. شاملو اما چنین نبود۲. وی در پیری و پختگی هم‌چنان لُعزگو و پرخاش‌گر باقی ماند. گاه ناپختگی‌های یک جوان بی‌تجربه را در اظهارنظرهایش می‌بینیم. روح حماسی او پس از آن‌همه محاکمه هم‌چنان سرتق و کله‌شق باقی مانده بود. در ۱۳۷۱/۱۱/۲ در قطعه‌ی کوتاهی به‌نام The day after سرود
در واپسین دم
واپسین خردمند غم خوار حیات
ارابه‌ی جنگی را تمهید می‌کرد
که از دود سوخت رانه و احتراق خرج سلاحش
اکسیری می‌ساخت
که خاک را بارورتر می‌کرد و
فضا را از آلودگی مانع می‌شد!
جمله‌ی آخر این‌که شاملو پایان خویش را سرخ می‌خواست
با تخلص سرخ بامداد به‌پایان بردم
لحظه‌لحظه‌ی تلخ انتظار خویش

مهران راد
پاورقی‌ها:
۱ یک نمونه از آن
تکرارها را به مقایسه‌ی کلام او و باباطاهر بنگرید
شاملو:
بر چهره‌ی زندگانی من که بر آن هر شیار از دردی جان‌کاه حکایتی
می‌کند
آیدا
لبخند آمرزشی است
نخست دیرزمانی در او نگریستم
چندان که نظر از وی بازگرفتم
همه‌چیز در پیرامون من به هیئت او درآمده بود
پس دانستم دیگر مرا از او گریز نیست
باباطاهر:
به صحرا بنگرم صحراتو بینم
به دریا بنگرم دریاتو بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعناتو بینم
۲ البته هوگو و حافظ هم نبودند.

منبع : دو هفته نامه فروغ

مطالب مرتبط

مهربان «معلم بیداری»....

مهربان «معلم بیداری»....
● تا یار که را خواهد و...
بعد از ظهر است. بعد از ظهر پاییزی یکی از بعد از ظهرهای پاییزی که یله کرده روی شانه جمعه و شما می دانید که این یعنی چه؟
شما می دانید که اندوه در این ساعت و در این زمان و در این وقت چطور سراغ دل را می گیرد. خصوصاً که اگر عزیزی از عزیزانت بیمار باشد و تو در کمال ناامیدی فکر کنی که حتی دعا هم دیگر کارساز نیست.
خیلی بد است. خیلی خیلی بد است. شیعه که نباید ناامید شود ولی من ناامیدم... آخر از اسم سرطان و تومور آنهم از نوع بدخیم دل خوشی ندارم. از کما هم.
پسرعمویی دارم که ۱۰ سال است در کماست. چون شاهزاده ای از شاهزاده های قصه ها به خواب فرو رفته است. آنها که دوستش دارند دور تختش می گردند و دعا می کنند. اما نه چشم باز می کند و نه دو بال درمی آورد برای پرواز.
بعد از ظهر است. بعد از ظهری پاییزی و من گریه می کنم. چون طاهره صفارزاده روی تخت بیمارستان است چون خانه اش «icu» شده است. چون چشمهایش رویهم است و وقتی به خانه اش زنگ می زنی دیگر نمی شنوی
سلام... نام پاک خداوند است.
چون تارهای ابریشمینی جلوی بیداری و سلامت او را سد کرده است تا رهایی که در هم تنیده شدند. از سر صبر و نمی گذارند که برخیزد.
به یاد پدر که سخت عاشقش بودم می افتم. او که در دهه هفتم زندگی اش کوچید
به یاد مادربزرگ که سخت دوستش داشتم. او هم در دهه هفتم زندگی اش رفت
به یاد گلهای بسیاری که باد آنها را برد.
و به جای خالی بسیاری که حفره هایی است در روحم.
امروز... در این بعد از ظهر پنجشنبه که بوی جمعه می آید، به طاهره صفارزاده فکر می کنم، به او که شانس زیارتش را قریب ۱۰ سال پیش پیدا کردم
به او که یک پارچه نور بود(و هست؟)
به او که در آن اتاقک کوچک وسط حیاط خانه محرابی ساخته بود برای شنیدن پرواز بال ملایک.
برای اولین بار و آخرین بار در عمرم دست کسی را بوسیدم و آن طاهره صفارزاده بود.
در رگهایش نور جاری بود. طعم و مزه نور را حس کردم... من شنیدم... شنیدم... شنیدم صدای بسم الله الرحمن الرحیم را در ضربان نبضش.
او هم مرا باور کرده بود. برای اینکه هر وقت مشکلی داشت که فکر می کرد باید برای اهالی قلم بگوید... یا به گمانش واسطه ای باشم با بعضی از کسانی که بتوانند مشکلش را حل کنند به من زنگ می زد.
می گفت تجار جلوی نظرمی
می گفت در نماز شب دعایت می کنم
می گفت...
همیشه پشت تلفن قربان صدقه اش می رفتم... یک بار گفتم.
خانم صفارزاده به خدا نمی دانم این کلمات از کجا می آیند.
گفت: می دانم.
خودم هم تعجب می کردم. هرگز این طور و این گونه قربان صدقه عزیزانم هم نمی رفتم. اما طاهره صفارزاده بظاهر فقط دو بال کم داشت و من این را می دیدم. من بالهایش را می دیدم. من معنویت و خلوص و عزت نفس را در او می دیدم.
یک بار از سوی انجمن قلم ایران مامور شدم به دیدنش بروم و هدیه ای هم برایش ببرم.
هدیه یک شکلات خوری بود. یک شکلات خوری کریستال زیبا. با طرحی چون تاج. خودم آن را خریدم و به دیدارش شتافتم. هدیه به نظرم زیبا بود و دل خودم را برده بود. اما وقتی به ایشان تقدیم کردم، نپذیرفت. هرچه کردم نپذیرفت. گفت این هدیه من به خود تو. بردار و ببر.
اصرار کردم. این هدیه از طرف انجمن قلم ایران است. ناقابل است و ... و ... اما حرف طاهره صفارزاده یک کلام بود و من شرمنده شدم و درس گرفتم.
هدیه را پس آوردم و اینک در ویترین دفتر انجمن قلم خاک می خورد. اما هر بار نگاهم به آن می افتد تصویر طاهره صفارزاده برایم درخشان تر می شود.
او نپذیرفت. چون او زیر بار منت هیچکس و هیچ چیز نمی رفت.
اگر هم مسئله ای را مطرح می کرد، فقط در ارتباط با وصی بودنش بود. او وصی شوهر بود و غصه دارالقرآنی را می خورد که می خواست راه بیندازد غصه یتیم هایی که بزرگشان می کرد و غصه نامردمی هایی که از طرف بعضی از افرادی که دست در کار عقب انداختن پرونده شکایت او را داشتند در حق او اجرا می شد.
بارها مثل اناری که چهارقاچ شود دلش را برایم به نمایش گذاشت.
یک بار به خانه اش رفته بودم. درهمان محرابش از من پذیرایی کرد. به آقای سرشار رئیس انجمن قلم وقت زنگ زده بود و بازهمین مسائل حقوقی را در ارتباط با ورثه و وصی بودن و ظلمی که بر او می رفت مطرح کرده بود. قرار شد من به دیدن ایشان بروم. یک جعبه شیرینی خریدم و بردم. سخت دعایم کرد.
- چرا آوردی؟
- گفتم: - خانم قابل شما را ندارد.
به اکراه پذیرفت. می دانستم چرا. همیشه نگران بود که از طرف انجمن پولی به هرز برود. حتی به اندازه یک جعبه شیرینی.
وقتی با ایشان صحبت می کردم چند بار در سوتی که بر گردن داشت دمید و به صدای پرنده ای گوش داد که در حیاط بزرگ خانه اش می خواند.
او مرا به یاد ملکه سبا انداخت. حتما گوشه ای از راز زبان پرندگان را سلیمان به بانوی محبوبش یاد داده بود. اما این رفتن هم نسخه قطعی را نداشت. فقط یادداشتی نوشتم و در روزنامه جوان چاپ کردم که خوانده بود و تشکر کرد.
شبی در حوزه هنری شهران دعوت داشتیم. شاید تابستان پارسال. سر میز من بودم و ایشان... آقای کزازی و محمود حکیمی.
دیدم آقای حکیمی التماس دعا دارند ظاهرا برای سفری که پسرشان درپیش داشت. من هم کاغذی از کیف درآوردم و یادداشتی برای خانم نوشتم. در کیفشان گذاشتم و گفتم:
- بعداً سرفرصت بخوانید!
می دانستم که از پیش از انقلاب تا آن روز نماز شبش ترک نشده است. می دانستم که خانم مستجاب الدعاست. می دانستم و طمع کردم. اسم عزیزانم را نوشته بودم برایش. اسم همسر و بچه ها و مادر و خواهر را که بیمار بودند.
بعدها به خنده گفت:
- دیگه کسی نبود؟!
شرمنده شدم. گفتم:
-می دانم زرنگی کردم اما به شما ایمان دارم. دعا کنید. برایشان دعا کنید.
اما حال... دراین بعدازظهر پاییزی دراین بعد ازظهری که روی شانه جمعه یله شده دیگر چه کسی برایمان دعا خواهدکرد؟ چه کسی که دعایش از این انبوه تیرگی ها بالا برود؟
سال گذشته بود. سیمین دانشور نویسنده گرامی سخت بیمار بود. او را به بیمارستان رسانده بود. آن گونه که از خود خانم صفارزاده شنیدم به عیادتش رفته بود. می گفت برایش دعا کردم. سیمین خوب شد و بارها گفت که تو مرا نجات دادی.
و هربار به او گفتم:
- خدای طاهره تو را شفا داد!
جالب اینکه خانم گفته بود.
- مشروط!به شرطی دعا می کنم که این کاری را که می گویم انجام دهد.
و این شرط را به خواهر سیمین دانشور گفته بود و بعدها به خود او.
شرطش را به زبان آورد اما ضرورتی نیست که بگویم.
و حالا در این بعدازظهر پاییزی با همه قلب... منی که ذره ای از ذراتم... منی که قلبم شکسته و اشکم جاریست... دستهایم را بالا می برم و می گویم:
خدایا ما نه مستجاب الدعا هستیم نه آدمی صددرصد عاری از گناه اما صدای ما را بشنو و طاهره ما را - این بانوی نور و آینه را - به حق هم نامش... شفای عاجل عنایت کن! یا ارحم الراحمین
q شنبه۴ آبان
«همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.»
خبر رسید بانوی نور و آینه به نور ازلی پیوست. روحش شاد. اما با غربت خود چه کنیم؟

وبگردی
ظریف چه گفت؟ / پولشویی در کشور چگونه انجام میشود؟
ظریف چه گفت؟ / پولشویی در کشور چگونه انجام میشود؟ - داستان دلواپسانی که منافع جناحی را بر مصالح مردم و نظام ترجیح می دهند را ببینید.
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا!
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا! - پس از دیدار پرسپولیس و کاشیما، در اولین بازی برگزار شده در ورزشگاه آزادی تغییرات محسوس و عجیبی نسبت به دیدار فینال آسیا دیده می‌شود.
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد - چرا خودرو سازان با وجود مشکلات عرضه بازهم پیش فروش می کنند؟
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
اشراف متواضع!
اشراف متواضع! - افرادی هستند که در دروس زندگی میکنند اما ماشین زیر پایشان پراید است. افرادی که چند ده میلیون از جوجه‌مایه‌دارهای پدرریشو میگیرند که خوب تربیتشان کنند برای مدیر شدن در جمهوری اسلامی و بعد چند هفته در سال هم آنها را می‌برند اردوی جهادی تا از نزدیک ببینند فردا که به لطف جیب پدر در کنکور ترکاندند و مدرک معتبر گرفتند و مدیر شدند قرار است به چه بدبختهای مستضعفی که بخاطر پول نداشتن در آموزش و پرورش رایگان…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز»
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز» - ماجرای تجاوز به آن ماری سلامه، بازیگر زن عرب سریال تلویزیونی صدا و سیمای ایران.
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا - «نورالدین پیرموذن» نماینده سابق اردبیل در مجلس شورای اسلامی که سالهاست در آمریکا زندگی می‌کند چند عکس از خود و همسر جدیدش را در اینستاگرام منتشر کرده است.