چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ / Wednesday, 17 January, 2018

رابعه


رابعه
چنین قصه كه دارد یاد هرگر؟
چنین كاری كرا افتاد هرگز؟
رابعه یگانه دختر كعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شیرینی لب حكایت می ‌كرد. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود كه آنی از خیالش منصرف نمی ‌شد و فكر آینده; دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم, اما تو چون كسی را شایستـه; او یافتی خود دانی تا به هر راهی كه می ‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.
روزی حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشكوهی گسترده شد كه از صفا و پاكی چون بهشت برین بود. سبزه; بهاری حكایت از شور جوانی می ‌كرد و غنچـه; گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افكند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و كمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیكو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از میان همـه; آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛ نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیك آن همه شادی و شكوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری
می كرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می كرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـه;خوش سرمی‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز می ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گذاخت. پس از یك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را یكباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افكند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟
چنان دردی كجا درمان پذیرد
كه جان درمان هم از جانان پذیرد
رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پرده; شرم را از چهره; او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی ‌خویش آورد
كه صدساله غمم در پیش آورد
چنین بیمار و سرگردان از آنم
كه می ‌دانم كه قدرش می ‌ندانم
سخن چون می‌ توان زان سرو من گفت
چرا باید زدیگر كس سخن گفت
باری از دایه خواست كه در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت:
الا ای غایب حاضر كجائی
به پیش من نه ای آخر كجائی
بیا و چشم و دل را میهمان كن
وگرنه تیغ گیر و قصد جان كن
دلم بردی و گر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو كارم
زتو یك لحظه دل زان برنگیرم
كه من هرگز دل از جان برنگیرم
اگر آئی به دستم باز رستم
و گرنه می ‌روم هر جا كه هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا می ‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن, چهره; خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:
كه هان ای بی‌ دب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست
كه باشی تو كه گیری دامن من
كه ترسد سایه از پیراهن من
عاشق نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه حكایت است كه در نهان شعرم می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد كه: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می ‌كشد و هستیم را خاكستر می ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمدیده; من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس كه بهانـه; این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار كه با این كار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.»
پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و می خواند:
الا ای باد شبگیری گذركن
زمن آن ترك یغما را خبركن
بگو كز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی
چون دریافت كه برادر شعرش را می ‌شنود كلمـه; «ترك یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ روئی كه هر روز سبوئی آب برایش می ‌آورد, تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز كرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.
اما بمحض آنكه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشكریان شاه بخارا به كمك نمی ‌شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این كمك پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمین رخت بربست.
همینكه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , كفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت:
چه افتادت كه افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
چنان گشتم زسودای تو بی خویش
كه از پس می‌ندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته
اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی
نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:
كه: «جانا تا كیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز
زشوقت پیرهن بر من كفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد»
چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـوال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گوینده; شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بكتاش نامه‌ های آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكایت می ‌كرد یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـه; قتل خواهر را كشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فریادها كشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـه; اینها چنان او را می ‌سوزاندند كه هیچ آبی قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیكر چون پاره ای از دیوار بر جای خشك شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:
نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط كردم كه بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط كردم كه تو در خون نیائی
چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی ‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه
سه ره دارد جهان عشق اكنون
یكی آتش یكی اشك و یكی خون
به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جای تست نتوانم كه سوزد
به اشكم پای جانان می‌ بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
كه نوشت باد, ای یار گرامی
كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـه حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .
نبودش صبر بی ‌یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه

عطار نیشابوری
برگرفته از: داستان های دل انگیز ادبیات فارسی / زهرا خانلری

منبع : سایر منابع

مطالب مرتبط

شاعر و دنیا


شاعر و دنیا
اگر به این اعتقاد داشته باشید كه شعر غیر قابل ترجمه است – كه اگر عاقل باشید، دارید – از خواندن شعرهای «آدم‌ها روی پل» غافلگیر می‌شوید.
چون شعرهایی هستند كه با وجود ترجمه‌ای بودن، هنوز خوبند، هنوز خیلی «شعر»ند. ویسواوا شیمبورسكا – شاعر لهستانی – تا به حال فقط ۲۵۲ شعر چاپ و منتشر كرده و ما در «آدم‌ها روی پل» این فرصت را داشته‌ایم كه تعدادی از بهترین‌های آنها را بخوانیم.
«طنز»، «فلسفه» و «پارادوكس» را از تم‌های تكرارشونده در شعرهای شیمبورسكا می‌دانند. او ۸۳سال دارد و خجالتی، مهربان و متواضع است. اگر سیگار دستش نباشد، شبیه مادربزرگ خیلی از ماهاست.
متن زیر بخشی از سخنرانی نوبل او در سال۱۹۹۶ است. بله، این مادربزرگ مهربان، واقعا شاعر است؛ حتی بعد از ترجمه شعرهایش.
می‌گویند در هر سخنرانی‌، اولین جمله، دشوارترین جمله است. من به‌هرحال پشت سرش گذاشتم اما احساسی به من می‌گوید كه جمله‌های بعدی – سومی، ششمی، دهمی تا آخرین سطر - به همین دشواری خواهد بود چون قرار است درباره شعر حرف بزنم؛ چیزی كه تابه‌حال، خیلی كم - نزدیك به هیچ - درباره‌اش گفته‌ام و هربار هم كه حرفی زده‌ام، آلوده به تردید «از عهده برنیامدن» بوده است. سخنرانی من به همین خاطر، كوتاه خواهد بود. نقص را در تكه‌های كوچك، راحت‌تر می‌توان تحمل كرد.
آنها كه در این دوره شعر می‌گویند، حتی – و شاید مخصوصا – به خودشان بدبین و مشكوك‌اند. در جمع‌ها – انگار كه شرمنده باشند – به ندرت به شاعر بودن‌شان اعتراف می‌كنند. اما در زمانه پرهیاهوی ما، اعتراف به كاستی – لااقل اگر خوب بسته‌بندی شده باشد – خیلی آسان‌تر از تایید شایستگی‌هایی است كه پنهانند، عمیق‌اند و خود شخص هم هرگز به تمامی باورشان ندارد.
وقتی نوبت به پركردن پرسشنامه‌ها یا گفت‌وگو با غریبه‌ها می‌رسد – آنجا كه نمی‌توان حرفه را پنهان كرد– شاعرها اغلب واژه «نویسنده» را به كار می‌برند یا «شاعر» را با عنوان شغل دیگری كه در كنار نوشتن دارند، جایگزین می‌كنند. كارمندهای دفتری و مسافران اتوبوس وقتی می‌فهمند با یك شاعر طرفند، رفتارشان با اندكی ناباوری و وحشت آمیخته می‌شود.
شاید فیلسوف‌ها هم همین‌طور باشند اما به نظرم وضع آنها بهتر است چون بیشتر اوقات می‌توانند شغلشان را با یك عنوان دانشگاهی مزین كنند؛ پروفسور فلسفه. این خیلی قابل احترام‌تر است.
ولی چیزی به اسم «پروفسور شعر» وجود ندارد. اگر چنین بود، شاعری حرفه‌ای می‌شد و محتاج مطالعه تخصصی، تحقیق مداوم، مقاله‌های نظری منتهی به فهرستی از منابع و پاورقی‌ها و در نهایت، دانشنامه معتبری كه باید در یك جشن فارغ‌التحصیلی اهدا شود.
اگر چنین بود برای شاعری سرودن ناب‌ترین شعرها كفایت نمی‌كرد؛ كاغذی می‌خواست با یك مهر رسمی كه تو را به رسمیت بشناسد.
شاعران مشتاقند كه سروده‌هایشان منتشر، خوانده و فهمیده شوند اما چندان نمی‌كوشند كه بالاتر از توده [مردم] و زندگی عادی بایستند. چندان دور نیست دهه‌های اول این قرن كه شاعرانش با لباس‌های غریب و رفتارهای پراغراق می‌كوشیدند تحت تاثیرمان قرار دهند.
بعد از این نمایش عمومی اما همیشه آن لحظه ناگزیر فرا می‌رسید كه شاعر، درها را پشت سرش می‌بست، ردا و پیرایه و ساز و برگ‌های شاعرانه را بیرون می‌آورد و سرانجام با آن وجود ساكت صبوری كه حضور او را انتظار می‌كشید – با آن صفحه كاغذ هنوز سفید – روبه‌رو می‌شد؛ چه درنهایت، همین به حساب می‌آید.
بی‌علت نیست كه زندگینامه اهل هنر و دانش این‌قدر به فیلم درمی‌آید. كارگردان‌های بلندپرواز، شیفته آنند كه كشف و شهودهای خلاقانه منتهی به یك یافته درخور علمی یا یك شاهكار هنری را با جزئیات تمام بازسازی كنند.
آزمایشگاه‌ها، ابزارهای پرسروصدا، مدارها و بخارها و نگاه‌ها را جلب می‌كنند و آن لحظه‌های تعلیق و عدم قطعیت – اینكه هزارمین آزمایشی كه با قبلی اندكی تفاوت دارد، بالاخره جواب می‌دهد یا نه - می‌تواند جذاب و گیرا از كار دربیاید.
نقاش‌ها هم روی پرده، فوق‌العاده ظاهر می‌شوند؛ وقتی تمام گام‌های تولد یك شاهكار معروف را - از اولین خط‌های مدادی تا آن آخرین حركت قلم – نشانمان می‌دهند. در فیلم‌هایی كه از آهنگسازها ساخته می‌شود، موسیقی است كه غوغا می‌كند؛ اولین نت‌های ملودی كه در گوش موسیقی‌دان زنگ می‌زند، در نهایت به هیات یك سمفونی باشكوه درمی‌آید. البته همه اینها، در مقایسه با آن اتفاق ذهنی غریبی كه به «الهام» یا «دریافت» معروف است، تصاویری خام‌اند اما لااقل چیزی هست كه بشود نگاهش كرد یا به آن گوش داد.
شاعرها بدترین‌اند. كارشان به طرز ناامیدكننده‌ای بی‌قیافه است؛ كسی پشت میزی می‌نشیند یا روی مبلی دراز می‌كشد و بی‌حركت به دیوار یا سقف خیره می‌شود، هر از گاهی تكانی می‌خورد و ۷ سطر را روی كاغذ می‌آورد؛ فقط برای اینكه ۱۵ دقیقه بعد، یكی را خط نزده باقی بگذارد. بعد ساعت دیگری سپری می‌شود بی‌ آنكه هیچ اتفاقی بیفتد. چه كسی تماشای چنین منظره‌ای را تاب می‌آورد؟
از «دریافت» حرف زدم. شاعران دوره ما، وقتی درباره چیستی این كلمه مورد سؤال قرار می‌گیرند، به پریشان‌گویی می‌افتند. نه به خاطر اینكه عنایت این بارقه درونی شامل حالشان نشده است؛ شكافتن چیزی كه خودت هم دركش نمی‌كنی، برای یك نفر دیگر كار دشواری است.
وقتی – هر از گاه – نوبت سؤال به من می‌رسد، از جواب دادن طفره می‌روم اما پاسخ این است: «دریافت و الهام» امتیاز انحصاری شاعران و هنرمندان نیست؛ گروهی همواره بوده‌اند، هستند و خواهند بود كه فرشته «دریافت» ملاقاتشان می‌كند؛ همان‌هایی كه شغلشان را آگاهانه انتخاب كرده‌اند و با شیفتگی انجامش می‌دهند. آنها – پزشك، معلم، باغبان یا هر شغل دیگر- مادام كه از شیفتگی برای كشف چالش‌های تازه تهی نشوند، كارشان ماجراجویی پرفراز و نشیب و پیوسته‌ای خواهد بود.
دشواری‌ها و شكست‌ها هرگز كنجكاوی‌شان را سرپوش نمی‌گذارد. پشته‌ای سؤال تازه از پی هر پرسشی كه پاسخ می‌دهند، پدیدار می‌شود. «الهام» هر چه باشد، زاییده «نمی‌دانم»های پیوسته است.
شمار این آدم‌ها البته زیاد نیست. بیشتر ساكنان زمین، برای گذران زندگی كار می‌كنند. كار می‌كنند چون باید كار كنند. این یا آن شغل را از روی اشتیاق و هوس انتخاب نكرده‌اند. شرط‌ها و قیدهای زندگی، شغل را جلوی رویشان گذاشته است؛ كار بی‌عشق، كار كسالت‌بار. كاری كه ارزش‌اش به بی‌ارزش‌تر بودن همه كارهای دیگر است، یكی از زمخت‌ترین بی‌نوایی‌های بشر است و تا هست، قرن‌های آینده نشانی از بهبود ندارند.
شاید كسی از شما اینجا تردید كند؛ همه شكنجه‌گرها، دیكتاتورها، متعصبان و سیاستمداران عوام فریبی كه با فریاد زدن چند شعار، برای قدرت دست و پا می‌زنند، از كارشان لذت می‌برند و وظایفشان را با اشتیاقی خلاقانه انجام می‌دهند. این درست است اما آنها «می‌دانند». آنها می‌دانند و آنچه می‌دانند، یك بار برای همیشه كفایتشان می‌كند.
نمی‌خواهند چیز دیگری، چیز تازه‌ای بفهمند چون چیزهای تازه ممكن است از نیروی شعارهایشان بكاهد. دانشی كه پرسش‌های تازه نیافریند، می‌میرد. احترام و ارزشی كه من، این‌چنین برای «نمی‌دانم» قائلم از همین جا می‌آید.
شاعران هم – مثل دانشمندان – اگر اصیلند باید به تكرار «نمی‌دانم»‌ها ادامه دهند. هر شعر تلاشی است برای پاسخ به این جهالت اما به محض آنكه سطر آخر روی كاغذ می‌آید، درنگ و تردید شاعر آغاز می‌شود؛ می‌فهمد كه شعرش پاسخی است ناكافی؛ مرهمی است موقت.
پس به تلاش‌اش ادامه می‌دهد و دیر یا زود، گردآورندگان ادبی، نتایج این تردیدها و نارضایتی‌های پیاپی را با یك سنجاق بزرگ به هم وصل می‌كنند و آن را «دیوان» شاعر می‌نامند.
دنیا با بی‌كرانی‌اش ما را می‌ترساند، با بی‌تفاوتی‌اش در برابر رنج كام‌مان را تلخ می‌كند و در مقابل چشمانمان این نمایشی را كه با بلیت‌های رزرو شده به تماشایش دعوت شده‌ایم روی صحنه می‌برد؛ بلیت‌هایی كه مدتشان میان ۲ تاریخ خودسر، مضحكانه كوتاه است. دنیا با همهٔ اینها«شگفت‌انگیز» است.
«شگفت‌انگیز» اما تنها سرپوشی روی یك دام منطقی است. هر چه باشد، چیزهایی ما را به شگفت می‌آورد كه از مرزهای وضعیتی مشهور و جهان‌پذیر بیرون بزند یا از چشمداشت واضحی كه به آن خو گرفته‌ایم، تخطی كند. طرفه اینكه چنین دنیای بدیهی و واضحی وجود ندارد؛ شگفتی و بهت ما، به خودی خود و بی‌آنكه بر مقایسه با چیز دیگری استوار باشد، پابرجا و حاضر است.
قبول كه در گفتار روزانه – آنجا كه برای وارسی هر كلمه مكث نمی‌كنیم - «دنیای معمولی»، «زندگی معمولی» و «روند معمولی رویدادها» مدام از دهانمان بیرون می‌آید، اما در زبان شعر – كه هر كلمه‌اش سنجیده می‌شود – هیچ‌چیز، عادی و معمولی نیست، هیچ‌چیز؛ نه یك سنگ، نه ابر بالای سرش، نه یك روز، نه شب پشت سرش و فراتر از همه، نه یك وجود؛ وجود هر كسی در این دنیا.

وبگردی
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز - این اتفاق بیشتر از هر موضوع دیگری سبب شد تا مردم یاد خاطرات سال ۸۸ بیفتند؛ آن زمانی که یک فرد با به زبان آوردن سخنانی ناشایست و بدون تفکر، مردمی را که برای بیان خواسته‌های‌شان به خیابان‌ها آمده‌ بودند، خس و خاشاک خواند و سبب شعله‌ور شدن آتش شد.
عدالت با  6 دلار در سال!
عدالت با 6 دلار در سال! - فیلم - رضا رشیدپور در برنامه حالا خورشید با کنایه به واریز سود سهام عدالت گفت: به خارجی ها نگوییم این سود سهام عدالت ماست، بگوییم ما روز شش دلاری مزگان داریم.
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما - اگر از همه این ابهامات در خصوص مالکیت این کشتی که بگذریم، مهم‌ترین سوالی که این روز‌ها مطرح است، به آتشی باز می‌گردد که ظاهرا قرار نیست خاموش شود و یک هفته است که می‌سوزد. حریقی که اگر نبود حادثه پلاسکو، ممکن بود آن را ناشی از بزرگ بودن سانچی و حجم زیاد بارش بدانیم یا برعکس، از ناتوانی اطفاکنندگان در این ماجرا گلایه سردهیم، اما حالا به شکل گیری ابهامی بزرگ‌تر منجر شده...
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است - خانم مسئول انتظامات جلوی درمانگاه بیمارستان بقیه‌الله ایستاده، جلوی زنان مانتویی را می‌گیرد و با گرفتن کارت شناسایی به آنها چادر می‌دهد. خیلی از زنان اینجا قبل از ورود به بیمارستان مانتویی هستند اما با گذشتن از در ورودی چادری می‌شوند.
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد - ممکن است دود وارد محیط ایزوله ای شود که احتمالا دریانوردان در آنجا حضور دارند، پرسیده ایم چرا نجاتشان تا این حد طولانی شده است؟ گفته می شود چینی ها کم کاری می کنند ناراحتم از اینکه وقتی کشتی چینی تصادف کرد همه سرنشینان آن سالم هستند اما کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس)
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس) - سرانجام بعد از مدت ها سکوت درباره این که آیت الله سیدمحمود هاشمی شاهرودی برای درمان به کدام کشور رفته است، خبرگزاری اهل بیت(ع) از درمان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در آلمان خبر داد و نوشت:
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم - اولین قسمت از برنامه هاردتاک کاکتوس را با صحبت های جذاب نیوشا ضیغمی در مورد خانواده و همسرش ، ماجرای صحبت های جنجالی یک هواپیما ، 8 سال احمدی نژاد و ...
    پربازدیدها