شنبه ۱ مهر ۱۳۹۶ / Saturday, 23 September, 2017

رابعه


رابعه
چنین قصه كه دارد یاد هرگر؟
چنین كاری كرا افتاد هرگز؟
رابعه یگانه دختر كعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود كه قرار از دلها می ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دلها می نشست. جانها نثار لبان مرجانی و دندانهای مروارید گونش می گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی ‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود كه شعرش از شیرینی لب حكایت می ‌كرد. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود كه آنی از خیالش منصرف نمی ‌شد و فكر آینده; دختر پیوسته رنجورش می ‌داشت. چون مرگش فرار رسید, پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی كه این درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچكس را لایق او نشناختم, اما تو چون كسی را شایستـه; او یافتی خود دانی تا به هر راهی كه می ‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته ‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.
روزی حارث بمناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشكوهی گسترده شد كه از صفا و پاكی چون بهشت برین بود. سبزه; بهاری حكایت از شور جوانی می ‌كرد و غنچـه; گل به دست باد دامن می ‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می ‌گذشت و از ادب سر بر نمی ‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افكند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاكران و كهتران چون رشته ‌های مروارید دورادور وی را گرفته و كمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیكو روی و بلندقامت, همه سرافراز و دلاور. اما از میان همـه; آنها جوانی دلارا و خوش اندام, چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌ داشت؛ نگهبان گنجهای شاه بود و بكتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شكوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیك آن همه شادی و شكوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره كرد. ناگهان نگاهش به بكتاش افتاد كه به ساقی ‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه گری
می كرد؛ گاه با چهره ای گلگون از مستی می گساری می كرد و گاه رباب می‌ نواخت, گاه چون بلبل نغمـه;خوش سرمی‌ داد و گاه چون گل عشوه و ناز می ‌كرد. رابعه كه بكتاش را به آن دلفروزی دید, آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می گریست و دلش چون شمع می گذاخت. پس از یك سال, رنج و اندوه چنان ناتوانش كرد كه او را یكباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افكند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان كند, اما چه سود؟
چنان دردی كجا درمان پذیرد
كه جان درمان هم از جانان پذیرد
رابعه دایه‌ ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرك و كاردان. با حیله و چاره‌ گری و نرمی و گرمی پرده; شرم را از چهره; او برافكند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام, بر دایه آشكار كرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی ‌خویش آورد
كه صدساله غمم در پیش آورد
چنین بیمار و سرگردان از آنم
كه می ‌دانم كه قدرش می ‌ندانم
سخن چون می‌ توان زان سرو من گفت
چرا باید زدیگر كس سخن گفت
باری از دایه خواست كه در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد, به قسمی كه رازش بركس فاش نشود, و خود برخاست و نامه ای نوشت:
الا ای غایب حاضر كجائی
به پیش من نه ای آخر كجائی
بیا و چشم و دل را میهمان كن
وگرنه تیغ گیر و قصد جان كن
دلم بردی و گر بودی هزارم
نبودی جز فشاندن بر تو كارم
زتو یك لحظه دل زان برنگیرم
كه من هرگز دل از جان برنگیرم
اگر آئی به دستم باز رستم
و گرنه می ‌روم هر جا كه هستم
به هر انگشت درگیرم چراغی
ترا می ‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن, چهره; خویش را بر آن نقش كرد و بسوی محبوب فرستاد. بكتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یكباره دل بدو سپرد كه گوئی سالها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد دلشاد گشت و اشك شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزلها می‌ ساخت و به سوی دلبر می ‌فرستاد. بكتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق ‌تر و دلداده ‌تر می شد. مدتها گذشت. روزی بكتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما بجای آنكه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند باخشونت و سردی روبرو گشت. چنان دختر از كار او برآشفت و از گستاخیش روی درهم كشید كه با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:
كه هان ای بی‌ دب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست
كه باشی تو كه گیری دامن من
كه ترسد سایه از پیراهن من
عاشق نا امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز, این چه حكایت است كه در نهان شعرم می ‌فرستی و دیوانه ‌ام می‌ كنی و اكنون روی می ‌پوشی و چون بیگانگان از خود می رانیم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد كه: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌ دانی كه آتشی كه در دلم زبانه می ‌كشد و هستیم را خاكستر می ‌كند بنزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست كه با جسم خاكی سرو كار داشته باشد. جان غمدیده; من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس كه بهانـه; این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی, دست از دامنم بدار كه با این كار چون بیگانگان از آستانه ‌ام دور شوی.»
پس از این سخن, رفت و غلام را شیفته ‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسكین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن ‌ها می گشت و می خواند:
الا ای باد شبگیری گذركن
زمن آن ترك یغما را خبركن
بگو كز تشنگی خوابم ببردی
ببردی آبم و آبم ببردی
چون دریافت كه برادر شعرش را می ‌شنود كلمـه; «ترك یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ روئی كه هر روز سبوئی آب برایش می ‌آورد, تبدیل كرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملك حارث حمله ورگشت و سپاهی بی شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش كوس گوش فلك را كر كرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود رابه قصد جان مردم تیز كرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله كرد. از سوی دیگر بكتاش با دو دست شمشیر می‌ زد و دلاوریها می نمود. سرانجام چشم زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همینكه نزدیك بود گرفتار شود, شخص رو بسته سلاح پوشیده ‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد كه از فریاد او ترس در دلها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاك افكند و یكسر بسوی بكتاش روان گشت او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچكس از حال او آگاه نشد و ندانست كه كیست. این سپاهی دلاور رابعه بود كه جان بكتاش را نجات بخشید.
اما بمحض آنكه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشكریان شاه بخارا به كمك نمی ‌شتافتند دیّاری در شهر باقی نمی‌ ماند. حارث پس از این كمك پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افكن را طلبید نشانی از او نجست. گوئی فرشته ‌ای بود كه از زمین رخت بربست.
همینكه شب فرا رسید, و قرص ماه چون صابون , كفی از نور بر عالم پاشید؛ رابعه كه از جراحت بكتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه‌ای به او نوشت:
چه افتادت كه افتادی به خون در
چون من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب همچو شمعم سوز دربر
چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می ‌خواهی زمن با این همه سوز
كه نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
چنان گشتم زسودای تو بی خویش
كه از پس می‌ندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته
به بیت الحزن در برخویش بسته
اگر امید وصل تو نبودی
نه گردی ماندی از من نه دودی
نامه مانند مرهم درد بكتاش را تسكین داد و سیل اشك از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:
كه: «جانا تا كیم تنها گذاری
سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان
دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یك زخم دارم بر سر امروز
هزارم هست برجان ای دل افروز
زشوقت پیرهن بر من كفن شد
بگفت این وز خود بی خویشتن شد»
چند روزی گذشت و زخم بكتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودكی شاعر برخورد. شعرها برای یكدیگر خواندند و سـوال و جوابها كردند. رودكی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آنجا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا, كه به كمك حارث شتافته بود, رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاسگزاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه ‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند شاه از رودكی شعر خواست او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت كه نام گوینده; شعر را از او پرسید. رودكی هم مست می و گرم شعر, بی ‌خبر از وجود حارث, زبان گشاد و داستان را چنانكه بود بی ‌پرده نقل كرد و گفت شعر از دختر كعب است كه مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنانكه نه خوردن می داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن كاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست‌.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانكه گوئی چیزی نشنیده است‌. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می ‌جوشید و در پی بهانه ‌ای می‌ گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بكتاش نامه‌ های آن ماه را كه سراپا از سوز درون حكایت می ‌كرد یكجا جمع كرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاك كه از دیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد. حارث یكباره از جا در رفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت كه در همان دم كمر قتل خواهر بربست. ابتدا بكتاش را بند آورد و در چاهی محبوس ساخت, سپس نقشـه; قتل خواهر را كشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمین تن را در آن بیفكنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان چنین كردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محكم بستند. دختر فریادها كشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی, بلكه آتش عشق, سوز طبع, شعر سوزان , آتش جوانی, آتش بیماری و سستی, آتش مستی, آتش از غم رسوایی, همـه; اینها چنان او را می ‌سوزاندند كه هیچ آبی قدرت خاموش كردن آنها را نداشت. آهسته خون از بدنش می ‌رفت و دورش را فرا می ‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌ برد و غزل ‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌ كرد. همچنان كه دیوار با خون رنگین می‌ شد چهره اش بی رنگ می ‌گشت و هنگامی كه در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیكر چون پاره ای از دیوار بر جای خشك شد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشك از تن برآمد.
روز دیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیكرش را شستند و در خاك نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:
نگارا بی ‌تو چشمم چشمه ‌سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط كردم كه بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی
غلط كردم كه تو در خون نیائی
چون از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهی بر تابه آخر
نمی ‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
كه در دوزخ كنندش زنده آنگاه
سه ره دارد جهان عشق اكنون
یكی آتش یكی اشك و یكی خون
به آتش خواستم جانم كه سوزد
چه جای تست نتوانم كه سوزد
به اشكم پای جانان می‌ بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
كه نوشت باد, ای یار گرامی
كنون در آتش و در اشك و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
چون بكتاش از این واقعه آگاه گشت نهانی فرار كرد و شبانگاه به خانـه حارث آمد و سرش را از تن جدا كرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شكافت .
نبودش صبر بی ‌یار یگانه
بدو پیوست و كوته شد فسانه

عطار نیشابوری
برگرفته از: داستان های دل انگیز ادبیات فارسی / زهرا خانلری

منبع : سایر منابع

مطالب مرتبط

کلمات در حال جستجو
برادر، , اسم کودک , رضا علیزاده , جیسون بتمن , نمازهای قضا شده , قانون اوباماکر , گیمز کام 2016 , جرمی , حمل و نقل روستایی , ماسک های مصنوعی , ترجمه شعر , صفحه نخست روزنامه های 16 اسفند , جام وحدت و دوستی , رضا نورمحمدی , سه شنبه بدون خودرو , چشمه های باداب سورت , افتتاح رسمی شبکه امید , خودرو بمب گذاری , محمدرضا خوشخو , قطع درختان , آب مروارید , روز جهانی مبارزه با مواد مخدر , گرفتاری شخصی , اراضی تحت اشغال , قطار تهران قم , زکیه عبداللهیان , رابرت دی نیرو , تدابیر جدید , پرومیلوسیتی , کشف405 , موالد , بانک توسعه صادرات , مدیریت بدهی ها , کادوی تولد برد پیت , سیف الله مدبر , قنات , دیدار با رئیس جمهوری سومالی , قمع , اجلاس صادر , دانشکده مجازی , نخواهد , معین کرمانشاهی , امضاء , زسکامسکو , نوباوه , کشف ارز , روز جهانی عروسک , نمر باقر النمر , بازار انحصاری , باغی ,

برخی از مطالبی که کاربران هم اکنون در حال خواندن آن هستند
خاقانی درجواب ابوالفضایل احمد سیمگر گوید , عمارت خسروآباد، سنندج , مناجات , تغییرات ناخن , موقعیت گردشگری استان آذربایجان‌غربی , سارکوئیدوز , کوددهی ذرت خوشه‌ای , حرکات تصمیم‌گیری , استازولامید - ACETAZOLAMIDE , تپه کوزه‌گران , عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت , به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم , پائین‌بودن سطح فرهنگی والدین , سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوش , مطلع دوم , واحدهای جمله‌ای , فلیکتنول‌ها (Phlyctenules) , سپهر مرتبه، بکتاش بیگ , ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته , پس‌زمینه‌های متحرک ,

برخی منابع مهم خبری
consbank.com ساخت و ساز , favanews.com فاوا , mellatonline.net ملت آنلاین , esfahanemrooz.ir اصفهان امروز , sibna.ir سیبنا , rahva.ir رهوا , kharazmi.org خوارزمی , sport.shafaqna.com شفقنا ورزشی , sarihnews.com صریح , ghanoondaily.ir روزنامه قانون , noandish.com نواندیش , inn.ir شبکه ایران , eghtesadnews.com اقتصادنیوز , 9sobh.ir 9 صبح , persianfemale.com بانوی ایرانی , sobhanehonline.com صبحانه آنلاین , yjc.ir باشگاه خبرنگاران , lemonpress.ir لمون پرس , gooyait.com گویا آی تی , rahedaneshjou.ir راه دانشجو , navad.net روزنامه نود , roydadnews.ir رویداد , mosalas.ir مثلث , adyannews.com ادیان , telna.ir تلنا , ksabz.net خانواده سبز , parstourism.ir پارس توریسم , bazarnews.ir بازارنیوز , armandaily.ir روزنامه آرمان , fartakvarzeshi.ir فرتاک ورزشی ,

وبگردی
ازدواج قربانی اسید پاشی اصفهان
ازدواج قربانی اسید پاشی اصفهان - مرضیه ابراهیمی در جریان اسیدپاشی یکی از قرنیه‌هایش را از دست داد و بدنش نیز به‌ شدت آسیب دید و یک قسمت از سرش سوراخ شد.
پخش شدن محموله تریاک کف جاده در میناب
پخش شدن محموله تریاک کف جاده در میناب - فیلم پخش شدن محموله تریاک کف جاده و جمع کردن توسط مردم!
نگار جواهریان همسر رامبد جوان در خندوانه / فیلم
نگار جواهریان همسر رامبد جوان در خندوانه / فیلم - رامبد جوان همسر سوم خود نگار جواهریان را به خندوانه دعوت کرد.
بالاخره خودروی چینی بخریم یا نه؟
بالاخره خودروی چینی بخریم یا نه؟ - جیلی، چری، لیفان، ام وی ام، جک و ... همگی اسامی ماشین های چینی است که در چند سال اخیر بازار ایران را قرق کرده اند. ماشین های خوش بر و رویی که حالا مشتری های زیادی هم پیدا کرده اند و به دلیل آپشن های مختلفی که دارند، خیلی ها را به سمت خودشان جلب کرده اند اما از آنجا که پشت سر اجناس چینی هیچ وقت خوب حرف نمی زنند، این ماشین ها هم هیچ وقت با اقبال عمومی مواجه نشدند.
مشاهده زندگی جدید خانم رهنما فعلآ بلامانع است / عکس
مشاهده زندگی جدید خانم رهنما فعلآ بلامانع است / عکس - عقد «بهاره رهنما» و همسرش در حرم امام رضا (ع)
اولین گفت‌وگو با بهاره رهنما و همسر دومش / فیلم
اولین گفت‌وگو با بهاره رهنما و همسر دومش / فیلم - فیلم - اولین گفت‌وگو با بهاره رهنما و همسر دومش بعد از شروع زندگی مشترک را تی وی پلاس منتشر کرد.
لحظه دیدار امیرعباس (کچلیک) و محمدرضا گلزار!
لحظه دیدار امیرعباس (کچلیک) و محمدرضا گلزار! - امیر کچلیک، کودک خوش زبان مازندرانی را حالا همه می شناسند. کودک بامزه ای که با ویدئوی کچلیک در اینستاگرام مشهور شد و به برنامه ماه عسل هم راه پیدا کرد. او چندی پیش در یک ویدئوی دیگر گفت که آرزو دارد محمدرضا گلزار را ببیند. آرزوی امیر حالا برآورده شده و او توانسته با محمدرضا گلزار دیدار کند. عکس العمل تماشایی امیر کچلیک را در لحظه دیدن گلزار در ویدئوی زیر ببینید.
تصاویر ازدواج مجدد بهاره رهنما
تصاویر ازدواج مجدد بهاره رهنما - بهاره رهنما که بیشتر کارهای او با مضمون ظنز و کمدی است . روز شنیه 4 شهریور با امیر خسرو عباسی ازدواج کرد.
جنجال جدید جواد خیابانی
جنجال جدید جواد خیابانی - «فدای سرت که سرم را می‌بری» این جمله یعنی اینکه من اصلا کاری که تو می‌کنی (داعش) برام مهم نیست. من اینجا آمده ام تا در دفاع از حریم و حرمت خاندان پیامبرم سر بدهم.
اولین گفتگو با حمید صفت پس از دستگیری / تصاویر
اولین گفتگو با حمید صفت پس از دستگیری / تصاویر - حمید صفت خواننده رپ،پس از پنج ساعت انکار سرانجام در جریان تحقیقات پلیس به قتل پدرخوانده اش اعتراف کرد.
فیلم حضور تینا آخوندتبار در مسابقات بوکس!
فیلم حضور تینا آخوندتبار در مسابقات بوکس! - این بازیگر ایرانی که مدتهاست خبری از حضور او در عرصه هنر نیست برای اولین بار مقابل حریف چینی مسابقه داد.
فیلم لحظه فوت میوه فروش پس از درگیری با ماموران شهرداری
فیلم لحظه فوت میوه فروش پس از درگیری با ماموران شهرداری - در صحنه درگیری ماموران شهرداری قم بادستفروشی درخیابان شاهد،ماموران باکوبیدن سردستفروش به جدول خیابان وی رابقتل رساندند
ویدیو کامل از نبرد و اسارت شهید حریم آل الله محسن حججی
ویدیو کامل از نبرد و اسارت شهید حریم آل الله محسن حججی - شهید محسن حججی از مدافعان حرم در سوریه بود که پس از اسارت بدست تروریست های داعش به شهادت رسید.
جشن تولد ۶۰ سالگی مهرانه مهین‌ترابی
جشن تولد ۶۰ سالگی مهرانه مهین‌ترابی - جمعه ۲۰ مرداد بیست و پنجمین مراسم «تولد ماه» به مناسبت سالروز تولد مهرانه مهین‌ترابی، بازیگر سینما و تلویزیون، با حضور جمعی از هنرمندان در موزه هنرهای دینی برگزار شد.
سلفی حقارت فراموش شدنی نیست
سلفی حقارت فراموش شدنی نیست - تصویر پشت صحنه برنامه رادیویی فرزاد حسنی و دوستانش را مشاهده می کنید.
دختر خلخالی: پدرم خشن نبود/ اهل مماشات نبود
دختر خلخالی: پدرم خشن نبود/ اهل مماشات نبود - مدرسه که می‌رفتم تقریباً همه معلم‌های من می‌دانستند که پدر من کیست. این خیلی اذیت می‌کرد. تک‌وتوک می‌آمدند و سفارش دوست و آشنایی را برای کاری می‌کردند.
اسکورت تامل برانگیز و عجیب خودروی مهران مدیری در مشهد!
اسکورت تامل برانگیز و عجیب خودروی مهران مدیری در مشهد! - مهران مدیری که برای حضور در جمع مخاطبان فیلم سینمایی «ساعت 5 عصر» به مشهد رفته بود با اسکورت ویژه به سینمایی رفت که هوادارانش برای استقبال منتظر او بودند.
حرکات عجیب احمدی  نژاد هنگام تعریف خاطرات بقایی از زندان!
حرکات عجیب احمدی نژاد هنگام تعریف خاطرات بقایی از زندان! - حرکات عجیب احمدی نژاد هنگام تعریف خاطرات حمید بقایی از دوران زندان کوتاه مدتش
پربازدیدها