دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ / Monday, 10 December, 2018

احمدآباد : روستایی نو در قلب تاریخ


احمدآباد : روستایی نو در قلب تاریخ
روستایی كه امروزه با نام «احمدآباد» مقبره مرحوم دكترمحمدمصدق (۱۳۴۵ ـ۱۲۶۱ خورشیدی) شهره خاص و عام است، در صد سال پیش وجود نداشت. این دهكده مشهور، مركز دهستانی به همین نام از بخش مركزی شهرستان نظرآباد (غربی‌ترین شهرستان استان تهران) است كه در ۵/۷ كیلومتری جنوب غربی شهر آبیك و در موقعیت جغرافیایی ۵۰ درجه و ۲۸ دقیقه و ۲۴ ثانیه طول و ۳۵ درجه و ۵۹ دقیقه و ۳۸ ثانیه عرض جغرافیایی و در ۱۱۹۵ متر ارتفاع از سطح دریا واقع شده است.(۱)
این اراضی پیش از این جزء املاك عضدالسلطان پسر مظفرالدین شاه قاجار و شوهر خواهر دكتر مصدق بوده است. مصدق زمانی كه در سمت مستوفی‌گری خراسان بود، املاك خود در اراك را با این اراضی معاوضه كرد. این اراضی با همت دكترمصدق احیا و معمور شد و او با ساخت قلعه، آنجا را به ملك ییلاقی خود تبدیل كرد. قلعه اربابی هشت هزار متر مساحت دارد و به سبك معماری اواخر دوره قاجاریه ساخته شده است. در جنوب قلعه، منزل خدمه قرار داشت و اهالی روستا همان رعایای مصدق بودند و پیش از آنان سكنه‌ای در این اراضی وجود نداشت. مصدق پس از ساخت روستای نوبنیاد، آن را به‌نام پسر ارشدش، «احمدآباد» نامید. رهبر نهضت ملی ایران در همان زمان حیاتش اراضی احمدآباد را بین فرزندانش تقسیم كرده و سهم دختران و پسران را مساوی قرار داد. به ‌هنگام اصلاحات ارضی، این اراضی به‌طور داوطلبانه به وسیله فرزندان مصدق به وزارت كشاورزی فروخته شد تا اراضی یادشده بین رعایای احمدآباد تقسیم شود. حدود بیست هكتار از این اراضی هم جزء مستثنیات اصلاحات ارضی باقی ماند كه پس از وفات دكترمصدق اداره آن برعهده فرزندانش بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی این بیست هكتار هم به‌وسیله مهندس احمد مصدق بین ساكنان احمدآباد تقسیم شد.
گویا تقدیر چنان بود كه دكترمصدق، احمدآباد را بنا كند تا دوران مقاومت در برابر استبداد را در این قلعه خودساخته بگذراند. او با به سلطنت رسیدن رضاشاه، سال‌های ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۹ خورشیدی را به‌طور متناوب در احمدآباد سپری كرد تا كمتر در گزند تیررس دیكتاتور باشد. اما سرانجام پس از فرخی یزدی، آیت‌الله مدرس و... نوبت به مصدق رسید، گویا قرار بود خراسان تبعیدگاه و فراموشخانه مخالفان رضاشاه باشد. در هنگامی كه مصدق دوران پرمشقت تبعید را همراه با تحمل بیماری سپری می‌كرد، «ارنست پرون» همدم محمدرضا پهلوی (ولیعهد) در بیمارستان نجمیه، موقوفه مادر مصدق بستری شد. دكترغلامحسین مصدق پس از معالجه ارنست پرون در ازای اجرت معالجه، رهایی پدر از تبعیدگاه بیرجند را خواستار شد. وساطت پرون به شفاعت ولیعهد در نزد رضاشاه انجامید. شاه قدر قدرت هم گفت: «به احمدآباد برود و در آنجا هم بمیرد.»
اما سرنوشت به‌گونه‌ای دیگر رقم خورد. رضاشاه از ایران ‌رفت و مصدق در اسفند ۱۳۲۰ به تهران بازگشت. پس از این باز هم گذار مصدق به احمدآباد افتاد. پس از آن‌كه بیگانگان به همراهی عمال داخلی خود كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را رقم زدند، مصدق بازداشت، محاكمه و به مدت سه‌سال دوره زندان را سپری كرد. پس از آن‌كه رهبر نهضت ملی ایرانیان به احمدآباد تبعید شده و دوران حبس خانگی تا به‌هنگام مرگ را آغاز كرد. پیرمرد درحالی كه برخلاف دوره تبعید زمان رضاشاه محدودتر شده بود و اجازه نداشت از محدوده قلعه خارج شود، ایام پیری را به مطالعه می‌گذراند. اما او همچنان نگران فرزندان ملت بود به‌طوری كه این نگرانی را در صورت‌های گوناگون می‌توان دریافت، از احساس مسئولیت در برابر امور بیمارستان نجمیه و وضعیت بیماران آن تا نظارت بر اقدام اهل سیاست و مبارزان گرد آمده در جبهه ملی دوم. او همچنین برای فردای تاریخ از پاسخگویی به ادعاهای محمدرضاشاه در روزنامه اطلاعات كه بعدها به‌ صورت كتاب «مأموریت برای وطنم» منتشر شد، غافل نبود. عاقبت آرزوی پدر در دوره پسر به‌وقوع پیوست و مصدق در احمدآباد در گذشت. با وجود آن‌كه مصدق وصیت كرده بود پیكرش در «قبرستان ابن‌بابویه» در كنار شهدای ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دفن شود، اما شاه در پاسخ به این خواسته خانواده مصدق گفت: «زنده و مرده در احمدآباد.» بدین‌ترتیب مصدق به‌طور امانی در سالن پذیرایی عمارت احمدآباد به خاك سپرده شد.
با وجود آن كه شاه در این اندیشه بود كه مصدق در روستایی دور از تهران و در غربت مدفون شود، اما نام مصدق، آرامگاهش را به نمادی برای آزادی‌خواهان و ملت ایران در تلاش‌شان برای رسیدن به آزادی و استقلال تبدیل كرد. به‌طوری‌كه در فضای به‌وجود آمده در سال ۱۳۵۶ پس از سال‌ها، مراسم سالروز درگذشت مصدق در احمدآباد برگزار شد و یك‌سال بعد كمتر از یك‌ماه پس از سقوط رژیم پهلوی، احمدآباد محل اجتماع هزاران انسانی شد كه در آغاز راه جدیدی برای رسیدن به مردم‌سالاری و آزادی بودند.(۲)
احمدآباد به اندازه‌ای به‌ نام مصدق گره موزون خورده است كه «مهدی اخوان ثالث» از شاعران برجسته معاصر ایران در فروردین ۱۳۳۵ شعری به‌نام «تسلی و سلام» سروده و آن را به «پیر محمد احمدآبادی» تقدیم كرده است.(۳)
براساس شواهد تاریخی، تبعید مصدق به احمد‌آباد، رنج و دردهای فراوانی را برای او به ارمغان آورد. دكترغلامحسین مصدق در این باره می‌نویسد: «در طول مدتی كه در محدوده احمدآباد مجبور به اقامت بود چون حشر و نشری نداشت روحاً از زندگی مقید رنج می‌برد. برای ما هم بیش از هفته‌ای یكبار فرصت دیدار معین نشده بود. پدرم در تبعید احمدآباد بود كه مادرم از دست رفت و تألمی تازه بر غم‌های درونی دیگر بابا افزوده شد. او كه حقیقتاً از درگذشت مادرم ملول شده بود در غالب نامه‌هایی كه به تعزیت‌دهندگان خود می‌نوشت یادآور می‌شد كه از این زندگی به تنگ آمده است و می‌خواهد از رنج و صدمه آن خلاص شود. در حبس و تبعید كسی كه دل به دل او بدهد نبود؛ ناچار در اتاق با تنهایی خویش می‌زیست. در احمدآباد گاهی در باغ و مزرعه گردش می‌كرد و باز به گوشه عزلت اجباری كه پیش از شهریور ۱۳۲۰ هم بدان خو كرده بود می‌آرمید. مقصود آن است كه در سراسر دوران حبس و تبعید كه به خاطر عشق وطن و خدمتگزاری بدان برایش پیش آمد، رنج بسیار برد.»(۴)
دكتر مصدق نیز در خاطراتش ضمن اشاره به این تبعید سیاسی می‌نویسد: «دادگاه نظامی مرا به سه سال حبس مجرد محكوم كرد كه در زندان لشكر ۲ زرهی آن را تحمل كردم. روز ۱۲ مرداد ۱۳۳۵ كه مدت آن خاتمه یافت به جای این‌كه آزاد شوم به احمدآباد تبعید شدم و عده‌ای سرباز و گروهبان مأمور حفاظت من شدند. اكنون كه سال ۱۳۳۹ خورشیدی هنوز تمام نشده مواظب من هستند و من محبوسم و چون اجازه نمی‌دهند بدون اسكورت به خارج [قلعه] بروم در این قلعه مانده‌ام و با این وضعیت می‌سازم تا عمرم به سر آید و از این زندگی خلاصی یابم.»(۵) او در جای دیگری از خاطرات خویش بار دیگر تأكید می‌كند: «من در این قلعه [احمدآباد] بی‌جهت و بی‌دلیل محبوسم و از تمام آزادی‌های فردی محرومم و خواهانم كه هر چه زودتر عمرم به سر آید و از این زندگی خلاص شوم. چرا باید از ذكر حقایق خودداری كنم و رفع اشتباه از كسانی كه در جریان امور این مملكت نبوده‌اند، نكنم.»(۶) نخست‌وزیر تبعیدی حتی در برابر مطالب مندرج در روزنامه‌های آن عصر نیز حق پاسخگویی نداشت: «چون در احمدآباد زندانی هستم نمی‌توانم در جراید از خود دفاع كنم.»(۷)
در نامه‌هایی كه دكترمصدق به دكتر سعید فاطمی (منشی مخصوص‌اش دردادگاه لاهه) نوشته است به‌طور گویا و مفصل، وضعیت خود در احمدآباد را توصیف كرده است. او در نامه ۴ فروردین ۱۳۴۰ می‌نویسد: «وضعیت‌ام مخصوصاً‌ در این دو سال اخیر طوری است كه غیر از فرزندان با كس دیگری نمی‌توانم ملاقات می‌كنم و حتی از قلعه هم بدون اسكورت حق خروج ندارم...» در نامه ۲۵ مهر همان سال نیز آمده است: «از وضعیت بنده گویا درست اطلاع نداشته باشید كه از این قلعه نمی‌توانم خارج شوم. با كمتر كسی مكاتبه می‌كنم، برای این‌كه دفعه دیگری دچار تعقیب و محاكمه نشوم. اكنون متجاوز از پنجاه‌نفر سرباز و گروهبان اطراف بنده هستند كه اجازه نمی‌دهند با كسی ملاقات كنم غیر از فرزندانم. خواهانم هرچه زودتر از این زندگی رقت‌بار خلاص شوم.»(۸)
هم‌اكنون آرامگاه مصدق در میان باغی محصور است كه به‌تازگی تعدادی بنا ازجمله یك كتابخانه و موزه، دفتر مجموعه و اتاق سرایدار در آن احداث شده است. بنای اصلی و قدیمی محل سكونت و دفن دكترمصدق، بسیار ساده و شامل چهار اتاق متصل به هم است كه عبارت‌اند از اتاق‌های پذیرایی، خواب و نشیمن. این خانه در حال حاضر به صورت موزه‌ای درآمده كه بیشتر عكس‌های یادگاری از مصدق و هدایایی كه دوستداران او به این مجموعه هدیه كرده‌اند، در آن نگهداری می‌شود. آرامگاه او در اتاق اصلی همین خانه است و اتومبیل شخصی‌اش كه از نوع پونتیاك مدل ۱۹۴۸ است در پاركینگ كتابخانه محفوظ است.(۹)
خانواده دكترمصدق قلعه احمدآباد را متعلق به تمام ایرانیان می‌دانند و از همین‌رو در سال ۱۳۷۳ برای حفاظت و مرمت آن وقفنامه‌ای تهیه و هیئت امنایی مركب از مهندس مهدی بازرگان، دكتر یدالله سحابی، دكترمحمود مصدق، دكتر نورعلی تابنده، داریوش فروهر، علی اردلان، حسین شاه‌حسینی و سیدجواد مادرشاهی برای نظارت بر این مهم برگزیده شدند. با مرگ برخی از اعضا كسانی چون مهندس عزت‌الله سحابی، دكتر فروزان، خسرو سیف و قاضی خزاعی در هیئت‌امنا جایگزین شده‌اند.(۱۰) مجموعه تاریخی قلعه احمدآباد در فهرست آثار ملی ایران شماره ثبت ۲۹۴۳ را دارد.(۱۱)
«استیون كینزر» خبرنگار ارشد روزنامه نیویورك تایمز و نویسنده سه كتاب تاریخی، در سال ۱۳۸۱ از احمدآباد دیدار كرده و در آستانه پنجاهمین سالگرد كودتای ۲۸ مرداد كتابی را باعنوان «همه مردان شاه؛ از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱»، در امریكا به چاپ رساند و آن را به مردم ایران تقدیم كرد. او توصیفی دقیق و در عین حال شاعرانه از خانه مصدق ارائه كرده و در این روستا با افرادی آشنا می‌شود كه مصدق را از نزدیك می‌شناخته‌اند. كینزر در این سفر با اجازه سرایدار در حیاط مشجر قلعه گام می‌نهد. در آنجا دری آهنین توجه او را به خود جلب می‌كند؛ این تنها شئ یادگار منزل تاراج شده دكترمصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است. كینزر لحظه‌ای در كنار در به تأمل می‌ایستد: چه تاریخی بر این دروازه گذشته! سفیران امریكا و انگلیس و فرستاده‌های ویژه‌ای چون اورل هریمن برای تشویق مصدق بر تعدیل مواضع خود از آن عبور كرده‌اند. روز دیگر رجاله‌ها با فریاد مرگ بر مصدق بر آن كوفته‌اند؛ در همان زمان جیپی به سرنشینی شعبان بی‌مخ این دروازه را در هم كوبیده، در حالی‌كه مصدق از دیوار پشتی می‌گریخته است. فرورفتگی قسمت تحتانی این دروازه نیز احتمالاً یادگار آن تصادف است...(۱۲)

حسین عسكری
پی‌نوشت‌ها:
* این مقاله بخشی از كتاب ۶۰۰ صفحه‌ای «دشتی به وسعت تاریخ» تألیف نگارنده این سطور و با مقدمه دكترناصر تكمیل همایون و دكتر یوسف مجیدزاده است كه آخرین مرحله چاپ را می‌گذراند.
۱ـ ابوالقاسم حاتمی، آثار تاریخی ساوجبلاغ و نظرآباد، ص ۲۸۰.
۲ـ رضا قاسم‌زاده، «روستای احمدآباد»، شرق، شماره ۷۲۸، ص ۱۹.
۳ـ مجله ایران فردا، ویژه‌نامه دكترمصدق، شماره ۵۳، ص ۸۵.
۴ـ محمد مصدق، خاطرات و تألمات، ص ۱۰ (مقدمه دكترغلامحسین مصدق).
۵ـ همان، ص ۱۶۹.
۶ـ همان، ص ۱۹۵.
۷ـ همان، ص ۳۵۲.
۸ـ سعید فاطمی، «نامه‌هایی از دكتر مصدق»، مجله حافظ، شماره ۱۲، ص ۱۳. به‌تازگی مجموعه نامه‌های دكترمصدق به نصرت‌الله امینی نیز باعنوان «نامه‌هایی از احمدآباد ۱۳۴۵ـ۱۳۳۵» به كوشش دكتر فریبا امینی در واشنگتن منتشر شده است. برای مطالعه بخشی از این نامه‌ها ر.ك به: فریبا امینی، «نامه‌های دكترمصدق به نصرت‌الله امینی»، مجله بخارا، سال هشتم، شماره ۴۳، مرداد و شهریور ۱۳۸۴، ص ۳۰۷.
۹ـ ابوالقاسم حاتمی، همان، ص ۲۸۰.
۱۰ـ رضا قاسم‌زاده، همان، ص ۱۹.
۱۱ـ روزنامه نوروز، ۲۰ تیر ۱۳۸۰، ص ۱۳.
۱۲ـ ر.ك به: استیون كینزر، «همه مردان شاه»، ترجمه لطف‌الله میثمی، نشرصمدیه، ۱۳۸۳.

منبع : ماهنامه چشم انداز ایران

مطالب مرتبط

من امام(ره) را زنده می دانم

من امام(ره) را زنده می دانم
دکتر عارفی، پزشک و همدم یازده سال حضور امام خمینی (ره) در ایران، مهمترین ویژگی بنیانگذار جمهوری اسلامی را نترس بودن ایشان دانست و گفت: وقتی صدای سوت پایانی قلب امام (ره) را شنیدم، احساس می کردم همدم، یارم و رهبرم از این دنیا رفته است. اما اینکه من می گویم را شاید دیگران حس نکنند، من هنوز حس نکردم، امام فوت کرده است. من قبول نکردم که ایشان رحلت کرده است. من ایشان را زنده می دانم.
دکتر سید حسن عارفی در گفت وگو با ایسنا به بیان روزها و خاطراتی که با امام (ره) داشته پرداخت و اظهار کرد: من از ابتدای بازگشت امام (ره) به ایران در سال ۵۷، در تیم پزشکی استقبال از امام (ره) حضور داشتم، بعد هم که ایشان مریض شدند، در بیمارستان های شریعتی و شهید رجایی نیز در محضر امام بودم، بعد هم که بیماری ایشان بیشتر شد، تیم تشکیل دادم و مسوول تیم پزشکی ایشان نیز بودم.
دکتر عارفی همه صحنه های حضور با امام را برای خود خاطره انگیز دانست و اظهار داشت: ممکن است، کسی امتحان نداده باشد و وقتی امتحان خود را می دهد، بگوید این بزرگترین امتحان من بود مثل یک ورزشکار که در جاهای مختلف شرکت کرده است و حالا راه به المپیک پیدا کرده است و آن را بزرگترین خاطره خود می داند اما چون امام، همه اش خاطره بود و هر کدام برای ما درسی بود، نمی توان بین خاطره ها چیزی را انتخاب کرد. هر کدام از صفحات کتاب خاطرات من درباره امام (ره) با نام «طبیب دلها» یک درس است. به طور مثال حاج احمد آقا می گفت که آقا کف اتاق خوابیده بود و یک بالش زیر سرش گذاشته بود، مرحوم حاج آقا مصطفی می آید و می پرسد، "آقا به چه فکر می کنی؟ "می گوید: "آن که قدر مسلم است، بد فکر نمی کنم." این درسی است که هر کسی آن را اجرا کند، زندگی داخلی و اجتماعی او، نقصی ندارد.
وی افزود: زیرا اگر من خوشبین باشم و بد فکر نکنم، زندگی خود و محیط من گلستان است. ممکن بود، امام بگوید راجع به سیاست، آینده، دین و... فکر می کنم زیرا زمانی هم که این حرف را زده است، زمان طاغوت بوده است و مسایل جدی مطرح بوده است اما امام جمله ای می گوید که جامع همه چیز است.
وزیر علوم دولت شهید رجایی در ادامه خاطرنشان کرد: من به یاد دارم، دانشجوی سال دوم پزشکی بودم، سال ۴۲، امام وقتی مسایل مملکتی را مطرح می کرد و به عنوان یک روحانی در جریان قرار می گرفت و مخالفت می کرد مثل کاپیتولاسیون، ما می فهمیدیم که ایشان تمام مسایل سیاسی دنیا و ایران را زیر ذره بین دارد و با آن چیزی که مغایرت و مخالفت با شئونات اسلامی و انسانی و ملی ما داشت، مخالفت می کردند.
وی افزود: آن زمان مرسوم بود که می گفتند از سه نفری که با هم نشستند، دو نفر حتما ساواکی هستند یعنی وحشت عجیبی ایجاد کرده بودند که در جایی شما حق ندارید، مخالفت کنید و هیچ جمله ای مخالف شاه و روش سیاست کلی مملکت بگویید. ایشان در آن شرایط بالای منبر رفت و سخنرانی های خود را ارائه کرد. این برای ما در آن سن جوانی، نشان دهنده این بود که امام خیلی نترس است.
استاد قلب و عروق دانشگاه علوم پزشکی تهران تصریح کرد: ما قبل از انقلاب، امام (ره) را در قم دیده بودیم که به شاه دستور می داد و یکبار هم گفته بود "من بیرونت می کنم"; باید آدم خیلی قدرتمند باشد که با آن حالتی که ساواک قدرت داشت و خفقان ایجاد کرده بود، چنین صحبت کند. بعدا هم با ایشان تماس گرفتیم، دیدیم ایشان همین طور است. به همین دلیل هم جذب ایشان شدیم، چون وقتی تشریف آوردند ایران، دیدم ایشان یک آدم کاملا صادق است و با محیط اطراف و دور و بری های خود صادق است. هیچ چیز پنهانی و پشت پرده ندارد. همان طوری عمل می کند که فکر می کند و بعدا در طول یازده سالی که در خدمتشان بودم، دیدم ایشان آدمی غیور و نترس است که فقط از خدا می ترسد و کاملا خود را مسوول می داند و مسوولیت حس می کند. حکمی که می دهد و صحبتی که می کند یا دستوری که می داد، احساس مسوولیت می کرد. بعد هم که انقلاب به ثمر رسید، باز از کسانی بودم که در مدرسه رفاه بودم.
وی افزود: ساواک اعلام حکومت نظامی کرده بود و گفته بود که از ساعت یک کسی بیرون نیاید، ایشان با شهامت بیش از حدی دستور داد که بریزند در خیابان ها یعنی کاملا مخالف آن چیزی که رژیم اعلام کرده بود. رژیم، ارتش و تجهیزات داشت و وقتی به خیابان ها آمدیم، دیدیم نظامیان عبور می کنند ولی مردم در خیابان ها هستند. مردم در خیابان ها ریختند و راه ها را بستند تا کسی اصلا نتواند عبور کند و با همین کار انقلاب پیروز شد. این نشان می داد که ایشان قبل از اینکه حرکتی را شروع کند، در وجود خود یک حالت انقلابی، اصلاحی و نترسی وجود داشت و کسی هم که تنها از خدا بترسد و از هیچ موجودی روی زمین نترسد، پیروز می شود و این درس بزرگی بود که به همه عملا داد.
عارفی با اشاره به مطالعات خود قبل از انقلاب گفت: وقتی جوان بودیم، می گفتند که دین افیون ملت هاست یعنی خاموش کننده حرکت هاست و نمی گذارد ممالک حرکت کنند و اوج بگیرند و انقلاب کنند. ایشان کاملا این تفکر را شکست و بعد از اینکه انقلاب شد، همه می گفتند که امام ثابت کرد که این غلط است و دین محرک ملت هاست نه افیون ملت ها. دین، انقلابی مثل انقلاب اسلامی ایجاد می کند. جوان ها در خیابان ها جمع می شدند. در حالی که پلیس و ارتش هم آماده دستگیر کردن آنها بودند. من به یاد دارم که به بیمارستانی در خیابان حافظ می رفتم که دیدم بیست نفر بر سر یک چهار راه شعار می دادند;"زنده باد شاه" در ادامه می گفتند "شاه نجف، خمینی" و تا نیروها حمله می آوردند، متفرق می شدند و به راهی می رفتند و هیچ جای پایی هم نمی گذاشتند و هیچ کس هم نمی توانست اینها را بگیرد و اگر هم می خواستند بگیرند، متفرق می شدند.
پزشکی که یازده سال همراه امام خمینی (ره) بود در ادامه تشریح کرد: دو روز ۲۱ و ۲۲ بهمن من در بیمارستان ها بودم و کشتار عظیمی را می دیدم که در آن مردم با هدف، حرکت می کردند و این افراد انقلابی بودند و برای دین خود اقدام می کردند. به یاد دارم که سال ۴۲ امام را تبعید کردند. من جوان بودم، در ناصرخسرو مردمی که به شکل دسته راه می افتادند، شعار خمینی سر می دادند و دائما شعارهای آتشین می دادند. مثلا می گفتند "خمینی خمینی خدا نگهدار تو، بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو"، این دشمن هم شاه بود، این شعار را زمانی می دادند که شاه در این مملکت بود ولی مردم دسته راه انداخته بود و به جای شعارهای مذهبی عادی، این شعارها را می دادند. بعد مردم را به گلوله بستند و یک زخمی از آنها به بیمارستان سینا آمد که گلوله در سینه اش رفته بود و سوراخ آن معلوم بود و خونریزی داشت ولی دائما می گفت;" یاحسین!" یعنی این نشان می داد که به خاطر دین رفته بود و «یا حسین» شعار داده بود و با «یا حسین» هم زنده بود.
وی افزود: منظورم این است که امام خمینی، آدمی بود که علاوه بر اینکه غیور و شجاع بود، اما چون از خدا می ترسید، ترس داشت که یک وقت موضوعی را که باید بگوید، نگوید، یا کاری که باید بکند را نکرده باشد. بنابراین آن کاری که فکر می کرد باید انجام بدهد را انجام می داد و از مرگ نمی ترسید، تنها از خدا می ترسید.
استاد بازنشسته دانشگاه تهران در ادامه گفت: در همه انقلاب ها برداشت های اشتباه از افکار رهبری وجود دارد. هر انقلابی را که نگاه کنیم، عده ای ممکن است به دنبال منافع شخصی خودشان و اهداف شان باشند و ممکن است این عده اعمال و رفتاری کنند که با هدف اصلی مغایرت داشته باشد.
وزیر علوم دولت شهید رجایی یادآور شد: حوادثی که ما فکر می کردیم، امام (ره) را تحریک می کند و بر سلامتی ایشان اثر می گذارد، اثرگذار نبود زیرا من شخصا حس می کنم، ایشان می دانست که زمانی که جنگ می کنیم قرار نیست همه اش پیروزی باشد; در جنگ قرار نیست که تنها ما پیروز باشیم و کسی از ما کشته نشود، بلکه ممکن است ما هم شکست بخوریم، به هر حال منطق جنگ است. این وضعیت را امام پذیرفته بود در صورتی که ما به این آ گاه نبودیم.
دکتر عارفی اظهار داشت: وقتی حزب جمهوری را بمب گذاری کردند، شهید رجایی به من اطلاع داد که زود خودت را برسان چون من وزیر علوم بودم. من هم به عنوان طبیب به آنجا رفتم، نه به عنوان وزیر علوم و تا صبح آنجا بودم و خیلی هم موثر بود، برای اینکه قبل از اینکه من برسم، کسانی که از زیر آوار بیرون می آمدند و می دیدند حالشان خوب نیست را رها می کردند اما من که رسیدم گفتم هر کسی از زیر آوار بیرون آمد، چه زنده چه مرده، یک سرم و یک ماسک اکسیژن به او وصل کنید و یک نوار بگیرید. تیم هایی هم آماده کردم و خیلی از کسانی که علایم حیاتی نداشتند با همین روش ماساژ خوب شدند و زنده ماندند و من تا صبح آن جا بودم، تا ساعت ۴ صبح که به منزل رفتم، باز به من اطلاع دادند که ۶ صبح هیات دولت هست، در هیات دولت ۹ نفر از ما شهید شده بودند و بعد هم صحبت کردیم و عیادت زندگان رفتیم و من یادم آ مد که امام (ره) را ندیدم، نکند که نگران باشند. آن موقع به راننده گفتم که به جماران برود.
وی افزود: رفتم پیش امام، سلام کردم، فشارشان را گرفتم، دیدم خوب است. ضربانشان هم خوب است. احساس کردم آرامش ایشان از آگاهی ایشان است. امام برای این آرام بود که می دانست در یک انقلاب و حرکت بالاخره یک عده هم کشته می شوند. ممکن است صدماتی بخوریم ولی هیچ انقلابی در دنیا نیست که بدون مبارزه و درگیری باشد. این اتفاقات تاثیر منفی روی امام نمی گذاشت.
عارفی، تنها حادثه اثرگذار بر روی سلامتی امام را اختلافات داخلی دانست و افزود: تنها یک چیز روی امام اثر می گذاشت و آن زمانی بود که احساس می کرد اختلافات داخلی وجود دارد و شدیدا ایشان را ناراحت می کرد. برای نمونه در جاهایی ذکر کردم که حضرت امام وقتی که مسایلی با آقای منتظری به وجود آمد، ما کما بیش از موضوع دور بودیم، ایشان با امام ملاقات می کرد، شب به آن جا می رفت و ما نبودیم، اگر امام مشکل پزشکی داشت من می رفتم، نمی رفتم آن جا بنشینم گوش بزنگ باشم که چه کسی می آید و می رود.
وی تشریح کرد: ولی بعدا هر یک شب در میان، قفسه سینه امام درد می گرفت که من یادم است، دو بار اتفاق افتاد و فکر کردیم به خاطر بیماری است اما وقتی رفتم آن جا، دیدم این واقعه تکرار می شود. یک شب قبل و دو شب قبل بوده است و امشب هم هست. پرس و جو کردم تا علت را پیدا کنم، گفتند مگر نمی دانی این موضوع آقای منتظری و امام، ایشان را نگران کرده است. ما فهمیدیم که مسایلی مثل حزب جمهوری، جنگ و بمب انداختن بر امام تاثیری ندارد. چون اینها را طبیعی می داند ولی آن چیزی که تاثیر می گذارد، اختلافات داخلی است و آن مساله، امام را خیلی زجر می داد یا مسایل احساسی بر ایشان همین اثر را می گذاشت; مثلا یک روز شنبه من امام را ملاقات کردم، فشارشان را گرفتم، معمولا هم بعد می آمدم بیمارستان شریعتی کارهای علمی ام را انجام بدهم، به من زنگ زدند، گفتند: بیا، امام درد قفسه سینه دارد.
عارفی افزود: من زود رفتم و گفتم که آقا من ساعت ۸ این جا بودم، شما خوب بودید، چطور شد نیم ساعت بعد حالتان بد شده است. گفتند یک خانمی آمده است که مادر یک شهید بوده و پلیوری آورده و به امام داده گفته که من هر دانه ای را که بافتم یک صلوات فرستادم یا یک دعایی کردم و امام تحت تاثیر این قرار گرفته و احساس ناراحتی کرده و درد قفسه سینه پیدا کرده بود که دارو دادیم و خوب شدند و به سر کارمان برگشتیم. منظورم این است که مسایل احساسی و اختلافات داخلی ایشان را ناراحت می کرد. ایشان هم که دائما می گفت متحد باشید، از دشمن نمی ترسید و همیشه می گفت که اگر شما خودتان با هم متحد باشید، اختلافات نداشته باشید، دشمن را به زانو در می آورید و درست هم می گفتند تا آخر عمرشان هم به همه مسوولین همین را می گفتند.
وی افزود: بروز درد قلبی برای حضرت امام که اکثرا معلول مسایل اجتماعی و سیاسی بود، روح لطیف و حساس حاج احمد آقا را سوهان می زد ولی به علت مصالح اجتماعی و انقلابی نمی توانست عکس العمل طبیعی در مقابل دردها و فشارها نشان دهد و در درون می ریخت و می سوخت و می ساخت.
عارفی در ادامه هر لحظه با امام بودن را درسی بزرگ دانست و گفت: بنابراین امام را نمی توان در یک یا دو جمله خلاصه کرد. خاطرات من کتابی قطور است و آخر آن کتاب احساس کردم شاید من انجام وظیفه نکردم و امام را نتوانستم معرفی کنم و در کتاب مثلا گفتم امام منظم بود، در سلام پیشی می گرفت ولی این خصوصیات اخلاقی و روش زندگی است، اما آنچه در ایشان وجود داشت، ترس از خدا بود و می دانست و باور داشت که خدا همیشه هست و بر اعمالش نظارت دارد. اگر یک جمله می گفت یا حرکتی می کرد، فکر می کرد خدا او را می بیند، احساس می کرد. بنابراین به هیچ وجه خلاف عمل نمی کرد و همان طور که گفتم، بد فکر نمی کرد.
عارفی در ادامه اظهار داشت: من بعدا به این نتیجه رسیدم که اگر کسی بخواهد امام را بشناسد باید دیوان امام را بخواند، شعر ایشان را بخواند. آن جا امام خودش را نشان داده است که چه کسی است بنابراین، آن می تواند کمی کمک کند.
وی افزود: من الان هم با خانواده امام در تماس هستم و پزشک آنها نیز هستم و مشکلی در خانواده نیست. خانم حضرت امام که مسن هستند، مشکلی ندارند. من از قبل با امام و خانواده ایشان همراه بودم و بعد از امام هم رابطه حفظ شد. من به خاطر سن خودم، خانواده را کاملا می شناختم.
این استاد دانشگاه در ادامه گفت: بیمارستان جماران را خودم ساختم. ایده من بود، به حاج احمد آقا گفتم که ما باید جایی درست کنیم که اگر آقا حالشان بد شد، بتوانیم این جا بیاوریم شان، بیرون از جماران نمی توان ایشان را منتقل کرد. من در اتاق بیمارستان دوربین مداربسته گذاشتم، در آن ایام تمام مراحل را فیلم و عکس گرفتم. این ابتکار من بود و هیچ کسی در دنیا این کار را نکرده بود. همه فیلم ها را داریم. امام اجازه نمی داد کسی در زمان نمازشان فیلم و عکس بگیرد ولی یک دوربین سری گذاشتم که در همه حالات فیلم می گرفت و الان از تلویزیون پخش می شود. همه می پرسیدند چرا، من می گفتم از جهت تاریخی لازم است و بعدا هم معلوم شد که فکرم درست بوده است.
وزیر علوم دولت شهید رجایی در ادامه تصریح کرد: اگر مریضی داشته باشم که منظم باشد یاد امام می افتم، زیرا ایشان در کمال نظم و اطاعت از دستورات طبیب بود. اما تنها یک بار که خسته شده بود، اعتراض کرد و آن روز هم ما ایشان را اذیت کرده بودیم. از نظر پزشکی ساعت ۷/۳۰ دقیقه صبح عکس مری و معده گرفتیم، بعد آندوسکوپی کرده بودیم، بعد من برای ادامه کارم وقتی فهمیدم که زخم وجود دارد، خواستم قلب را ببینیم که توان دارد تا کار دیگر بکنیم و به ایشان گفتم. امام گفت "خسته شدم" و ما کوتاه آمدیم و بعدا ایشان از من عذرخواهی کرد. من هم از ایشان معذرت خواهی کردم. عکس هایی از این لحظه هست که من ایستادم و کفش امام آن سوی تخت است و وقتی رفت کفش را بپوشد، برگشت و از من عذرخواهی کرد.
دکتر عارفی در ادامه بیان کرد: امام گفتند "این امکاناتی که برای من به کار می برید، باید کوشش کنید برای آحاد مردم این کار را کنید"، این را در همان اوایل که در بیمارستان شهید رجایی بودم گفته و نوار ضبط شده اش هست. ما از جهت کار پزشکی مان تصمیم داشتیم با امام مثل یک بیمار معمولی رفتار کنیم ولی از جهت زمینه های قبلی مان که امام را می شناختیم که فرد غیوری است و از کسی جز خدا نمی ترسد، برای ما یک رهبر بود.
پزشک امام یادآور شد: حضرت امام در ساعت چهار بعدازظهر /۶ /۱ ۶۵ در حالی که برای ریختن چای به آشپزخانه تشریف برده بودند، احساس ضعف کرده و بعد کلیه علایم حیاتی مثل تنفس، ضربان قلب و هوشیاری از بین رفته بود و به لطف خداوند منان و تهمیداتی که قبلا پیش بینی شده بود توسط آقای دکتر پورمقدس پزشک کشیک آن روز و پرستاران و خانواده محترم حیات دوباره یافتند.بعد از آن حادثه با امکانات مجهز فراهم شده آماده پذیرایی بودیم، کنترل ضربان منظم و نامنظم قلب از راه دور به مدت سه سال و سه ماه منحصر به فردترین روشی بود که برای ایشان انجام دادیم.
وی افزود: من ایشان را آقاجون صدا می کردم، ایشان هم به من آقای دکتر می گفت. در واقع رابطه ما مثل یک پدر و فرزند بود. وقتی امام (ره) در بیمارستان شهید رجایی بود، عیدی به من قرآنی هدیه کرد که روی آن نوشتند; "از جناب آقای دکتر عارفی باید تشکر کنم، چون فرزندی عزیز از پدر پیرش پذیرایی کرد." ایشان علاوه بر مریض به صورت یک رهبر، یک پدر، یک پیشوا و یک مرجع تقلید بود و با این دید ما او را می دیدیم.
دکتر عارفی خاطر نشان کرد: دستمان نمی لرزید چون از خود او یاد گرفته بودیم. گاهی اوقات هم اگر دستمان می لرزید، ایشان ما را تسکین می داد. چون می فهمید ما ناراحتیم، ما را تسکین می داد و می گفت "اتکا به خدا کنید، کارتان را انجام بدهید." باز آن جا هم یار ما بود. چند بار ایشان حس کرد که سیمای ما نشان می دهد که نگرانیم، ما را دلداری می داد تا ما ناراحت نشویم و کارمان را انجام دهیم، به هر جهت دوست و پدر خوبی بود.
وی افزود: پدر من وقتی در آمریکا بودم فوت شد، من وظیفه فرزندی ام را نسبت به پدر خودم داشتم، منتها پدر من روحانی، رهبر و مرجع تقلید نبود.
وزیر علوم دولت دوم جمهوری اسلامی ایران گفت: من در جایی این را نگفتم; آمریکا که بودم کراوات می زدم و وقتی هم محضر امام (ره) بودم، کراوات داشتم. اتفاقا وقتی امام (ره) را از قم به تهران آوردند به خانم گفتم کراوات من را بیاور تا کسی فکر نکند تا قبل از اینکه با ایشان بودم، کراوات می زدم حالا دیگر نمی زنم، مخصوصا پیراهن را عوض کردم، کراوات زدم و عکس هایم با ایشان همه اش با کراوات است و ایشان هم یک بار به من نگفت کراوات نزن. بعدا با اجازه ایشان مکه رفتم و دیگر نزدم. امام (ره) وقتی می خواستم مکه بروم جمله خوبی گفتند. هر کسی به مکه می رود همه سفارش می کنند فلان جا برای من دعا کن، امام به من جمله ای گفت که بسیار مهم بود.
وی تشریح کرد: وقتی رفتم و گفتم می خواهم بروم، گفتند: "رفتی آن جا در مسجد النبی و مسجد الحرام، پیروزی انقلاب را از خدا بخواه"; اگر کسی دیگر بود می گفت برای سلامتی من دعا کن، اما امام جمله ای از من خواست که برای من خیلی ارزش داشت. این حرکت ها درس است. اگر کسی خیلی متدین هم باشد می گوید عاقبت به خیری من را بخواه ولی ایشان چنین حرفی نزدند.
عارفی در تشریح روزهای آخر زندگی و حضور امام (ره) در بیمارستان از ۲۸ اردیبهشت تا ۱۴ خرداد ماه ۱۳۶۸ گفت: ساعت ۱۰/۳۰ شب، مورخ /۱ /۳ ۶۸ حضرت امام خمینی برای آماده شدن جهت عمل جراحی معده در صبح روز بعد در بیمارستان بقیه الله الاعظم شماره ۲ بستری شدند. با اینکه چندین بار به علت کسالت های مختلف در این بیمارستان بستری شده بودند ولی عکس العمل معظم له در آستانه در ورودی بیمارستان با حاج احمد آقا خمینی حاکی از معنی و آینده نگری دیگری بود زیرا امام عزیز در بدو ورود به بیمارستان به طور غیرمنتظره و ناگهانی حاج احمد آقا را در آغوش گرفتند و گردن ایشان را بوسیدند.
وی افزود: به تاریخ /۲ /۳ ۶۸ در ساعت /۴۵ ۶ دقیقه حضرت امام جهت گذاشتن پیس میکر موقت به لابراتور کاتتریراسیون منتقل شدند و بعد از گذاشتن پیس میکر موقت توسط آقایان دکتر پورمقدس و دکتر محبی در حدود ساعت ۸ صبح به اتاق عمل انتقال یافتند. در این لحظه اعضای محترم خانواده و دفتر حضرت امام، آیت الله خامنه ای، آیت الله هاشمی رفسنجانی، آیت الله اردبیلی، مهندس موسوی و اغلب مسوولان بالای مملکتی حضور داشتند و جریان رفتن به اتاق عمل و عمل جراحی را از طریق تلویزیون مداربسته مشاهده می کردند.
استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران خاطرنشان کرد: وقتی امام از اتاق عمل بیرون آمد، حالش خوب بود. هوش آمد و مشکلی نداشت. بعد از مدتی هم شروع به غذا خوردن کرد ولی بیماری امام (ره)، مساله دیگری بود. سرطان، امام را آزار می داد; اول به شکل سرطان معده ظاهر شد ولی بعدا به شکل سرطان خون بود که آن سرطان خون او را آزار می داد.
این پزشک و مرید امام، لحظات آخر زندگی امام خمینی (ره) را برای خبرنگار ایسنا تشریح کرد: امام گه گاه چشمان خود را باز و به اطراف نگاه می کردند. برای آنکه حضرت امام حس کند حتی در لحظات آخر ما تیم پزشکی به خصوص حقیر از نظر خدمات پزشکی در خدمت ایشان بوده و هستیم، دست راست مبارک ایشان را در بین دستهایم گرفتم. حضرت امام درک کردند که در لحظات آخر عاطفه ها، محبت ها و احساسات پاک پدر و فرزندی و مقلد و مرید و مرادی مبادله شده است.
وی افزود: از این لحظه به بعد دست های مرا به هیچ وجه رها نکردند و من هم که می دانستم در لحظات آخر عمر، بیمار را به هر نحوی که شده نباید تنها گذاشت، چشمانم به صفحه تلویزیونی بود که ضربان قلب امام عزیز را نشان می داد و دست هایم دست مبارک امام عزیز را به آرامی می فشرد. فشار خون شریانی حضرت امام عزیز از طریق شریان رادیال کنترل می شد و این فروغ دل ها در افق آمال به خاموشی می گرایید.
عارفی اضافه کرد: سقوط تدریجی فشار خون شریانی و نامنظم و سریع شدن ضربان و عدم جواب مناسب به درمان دقیق وخامت حال حضرت امام را نشان می داد و هر لحظه انتظار حادث شدن فاجعه ای دردناک می رفت. به همین دلیل افراد تیم پزشکی ثابت و برادران جراح و پرستاران با مجهزترین و مدرن ترین امکانات پزشکی در کنار تخت امام عزیز حاضر برای انجام اقدامات پزشکی لازم ایستاده بودند که ناگهان در ساعت ۳/۵۸ دقیقه انتقال الکتریسیته از دهلیز به طرف بطن متوقف شد و به دنبال آن به فیبریلاسیون بطنی منجر و فشار خون به صفر رسید.
وی خاطر نشان کرد: در ساعت ۳/۵۸ بعدازظهر مطابق نوار قلبی، قلب از حرکت باز ایستاد ولی با آمادگی کامل تیم پزشکی با الکترو شوک های مکرر و با قرار دادن پیس میکر خارجی روی قفسه صدری (باطری) و با گذاشتن لوله داخل مجرای تنفس و متصل کردن به دستگاه تنفس مصنوعی موقتا ضربان قلب و تنفس ولو مصنوعی شروع به کار کرد; ولی امام عزیز ما بیهوش بود. برای گذاشتن پیس میکر از راه ورید به داخل کت لب انتقال داده شدند و پیس میکر موقت از راه ورید گذاشته شد و ما می دانستیم سلول های سرطانی همه جا پخش شده و به جای سلول های طبیعی در اندام ها و اعضای مختلف سلول های سرطانی جایگزین شده است.
عارفی گفت: در ساعت ۲۳/۱۰ دقیقه قلب امام عزیزمان با زدن آخرین ضربه برای همیشه باز ایستاد و عاشقان و شیفتگان خود را در غم سوگ خود فرو برد.
پزشک ۱۱ سال از عمر ۸۷ ساله امام (ره) خاطرنشان کرد: وقتی صدای سوت پایانی قلب امام را شنیدم، احساس می کردم همدم، یارم و رهبرم از این دنیا رفته است. اما اینکه من می گویم را شاید دیگران حس نکنند، من هنوز حس نکردم که امام رفته است. من قبول نکردم که ایشان رحلت کرده است. من ایشان را زنده می دانم، زنده کیست، زنده آن کسی است که کارهایی که او انجام می داد و دستورات او را همه انجام دهد و هدف های او را همه پیروی کنند. در اجتماع ممکن است که نقایصی وجود داشته باشد یا چند نفر انگشت شمار باشند که به اشتباه بروند اما در کل روند مثبت است.
وی در ادامه گفت: در سال ۵۹، ۶۵، ۶۷ که امام بیماری جدی داشتند و حتی در سال ۶۵ در اتاق و خارج از انظار دیگران دچار ایست قلبی شدند، چون خواست خدا بود حضرت امام نجات یافتند و دفعه سوم علی رغم همه تمهیدات و آمادگی قبلی و حضور همه زبدگان پزشکی مملکت کاری از پیش نرفت و در فاصله ای که حضرت امام در حالت اغما بودند و همه اطرافیان غم زده و افسرده، حاج احمدآقا با متانت و وقار کامل، مسوولان مختلف کشوری و دوستان و آشنایان را بر بالین حضرت امام هدایت می فرمودند تا برای آخرین بار آن حضرت را عیادت کنند و در همین حالت خانم زهرا مصطفوی و همسر حاج احمدآقا خانم طباطبایی بر بالین پدر بزرگوار خود مرتب دعا می کردند.
وی افزود: از همه مهم تر پس از رحلت جانگداز آن مرشد همگی از خرد و کلان، پزشک و پرستار و اعضای دفتر و مسوول و غیرمسوول بر سر و روی خود می زدند و با آه و فغانی وصف ناپذیر ناله هایی دلسوز سر می دادند ولی این یادگاران بزرگوار حضرت امام رضوان الله تعالی علیه (حاج احمدآقا و خانم زهرا مصطفوی و همچنین خانم طباطبایی) هر کدام نقش تسلی دادن و آرام کردن دیگران را بر عهده داشتند و با درایتی غیرقابل انتظار در آن شرایط حساس همه را آرام و افرادی را مامور جمع آوری وسایل حضرت امام (ره) و خواندن قرآن و مراسم تغسیل و تکفین و تدفین و غیره نمودند که به نظر حقیر همگی درس بود و از پدری آنچنان، فرزندانی اینچنین شایسته است.
عارفی در ادامه اظهار داشت: وقتی امام (ره) فوت کرد، همه گرد امام بودند. من، فرزندان، خانواده و همه بودند. همه ناراحت بودند، آن موقع آقایان خامنه ای، رفسنجانی، میرحسین موسوی و آقای موسوی اردبیلی بودند. دوستان دفتری و خانواده، مرحوم حاج احمد آقا حضور داشتند. مسوولین دیگر هم بودند. ما کارهایمان را در لحظات آخر انجام می دادیم و افراد هم برای ملاقات می آمدند. در همان ایامی که امام مریض بود، آقای رفسنجانی و خامنه ای و فکر می کنم آقای موسوی و اردبیلی آمدند و هر چهار نفر که مسوولین جاهای مختلف بودند، خدمت امام رسیدند، امام به آنها گفت "با هم باشید کسی نمی تواند به شما غلبه کند"، یعنی اتحاد را به آنها متذکر شدند. هر جمله امام پند بود. این اتحاد می تواند در منزل یا در کار یا در مملکت باشد.

وبگردی
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان!
تیپ پسر الهام و فاطمه رجبی در آلمان! - «شباهت عجیب علی الهام استاد هوا فضا در دانشگاهی در آلمان به غلامحسین الهام معاون رئیس جمهور سابق!
شبهای داغ مدیترانه !
شبهای داغ مدیترانه ! - «حسن کردمیهن» متهم آمریت حمله به سفارت عربستان به تازگی در کرج، مرکز استان البرز، رستوران راه انداخته است.
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر
حاشیه تازه برای سید احمد خمینی / تصویر - سید احمد خمینی، نتیجه امام خمینی که چند هفته پیش با ازدواجش خبرساز شده بود، بار دیگر با انتشار عکسی از او و همسرش در حین سوارکاری حساسیت نسبت به خود را برانگیخته است و باعث تحریک مخاطبان و کاربران در فضای مجازی شده است.
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی!
رفتار عجیب دو نفر از همراهان رئیس جمهور در زمان سخنرانی! - دو نفر از کسانی که همراه رئیس جمهور در سمنان حضور داشتند در هنگام سخنرانی روحانی رفتار غیر معمولی از خود نشان میدادند.
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما
اظهارات جنجالی دو بازیگر زن درمورد فساد شدید در سینما - ظهارات جنجالی لیلا بوشهری و شقایق دلشاد درباره فساد در سینما: چرا دایرکت میدم فالو نمیکنید؟ ساعت یک شب چرا باید زوایای صورت منو ببینن؟
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی!
بخشی دیده نشده از رفتار سخیف مجری تلویزیون با فراستی! - بخشی دیگر از برنامه «من و شما» با حضور مسعود فراستی و برخورد توهین آمیز مجری رسانه ملی را می بینید که در رسانه ها باز نشر نشد.
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر
خلاصه داستان و بازیگران سریال بانوی عمارت +تصاویر - مریم مومن متولد دهه 70 می باشد و حضورش در بانوی عمارت اولین تجربه بازیگری است و به واسطه این سریال وارد دنیای بازیگری شده است . او در کلاس های تئاتر فعالیت داشته است .
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است !
شهردار سابق سلامت و مشغول زندگی جدید است ! - پس از اولین گفت وگوی رسمی میترا استاد (نجفی) و تایید ازدواجش با محمدعلی نجفی، حالا شهردار سابق، در نخستین واکنش به جنجال ها، عکس تازه ای از خود و میترا استاد در اینستاگرامش منتشر کرده است.
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه
تصاویری از لحظه ربوده شدن مرزبانان ایرانی در مرز میرجاوه - گروه تروریستی جیش العدل نخستین تصاویر از حمله به پاسگاه مرزی در میرجاوه ۱۴ مهر امسال را منتشر کرد؛
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».