چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ / Wednesday, 21 February, 2018

تکاپوی سید جمال الدین در عصر قجری


تکاپوی سید جمال الدین در عصر قجری
سید جمال الدین اسدآبادی معروف به افغانی متولد در سال ۱۲۵۴ ه . ق (۱۸۳۹ م .) فرزند سید صفدر است که اصل و منشأ او همینطور مجهول و مکتوم مانده و چون شهرتش به افغانی بوده ، جمعی او را از اسدآباد کابل و از سادات حسینی کنر مقیم افغانستان می دانند و جمعی دیگر او را از اسدآباد همدان دانسته اند. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب خود می نویسد:
«سید جمال الدین اسدآبادی در علوم عتیقه و فنون جدیده مقامی بلند یافته مردم ایران را به وجود وی جای افتخار است . علوم شرعیه را در قزوین تحصیل کرد و به تهران آمد و مدتی در افغانستان و هندوستان گذرانید و به اسلامبول رفت و از آنجا به مصر شد. گروهی از دانش پژوهان جامع ازهر بر وی تلمذ می کردند... (۱) روزی سردار عبدالعزیز خان اولین سفیر افغانستان در ایران که پس از استقلال آن مملکت و بیرون آمدن از تحت حمایت و سلطه انگلستان در سال ۱۹۱۹ م .=۱۲۹۸ خورشیدی به ایران آمد. از قول عمو و پدر زن خود سردار اسکندرخان که سالهای متمادی در ایران بود و بیشتر ایام در اصفهان اقامت داشت و در آنجا درگذشت و در همانجا نیز مدفون گردید به نگارنده این سطور چنین نقل می کرد:
روزی سردار از سید جمال الدین که به تهران آمده بود، پرسید که من تمام خانواده های معروف افغانستان را به خوبی می شناسم و شما از هیچ یک از خانواده های ساکن افغانستان نیستید. چرا خود را به افغان شهرت داده اید؟ سید جمال الدین در جواب پرسش سردار اسکندر خان گفت که چون من خیالاتی دارم و می خواهم داخل در اقدامات و عملیات چندی شوم و دولت ایران در ممالک خارج نماینده دارد، ممکن است که دولت ایران مانع اقدامات و عملیات من شود و مرا جلب کنند. از این جهت خود را به افغانی معروف کردم . زیرا افغانستان در هیچ کجا نماینده سیاسی ندارد و من می توانم آزادانه به کارهای خود ادامه دهم و بنابراین کسی هم متعرض و مزاحم من نخواهد شد.»
ادوارد براون شرق شناس انگلیسی راجع به ایام اقامت سید در افغانستان در کتاب خود، می نویسد: «عاقبت محمد اعظم و برادرزاده اش عبدالرحمن (امیر سابق ) پایتخت را اشغال و محمد افضل پدر عبدالرحمن را که زندانی بود، نجات داد و او خود را امیر غزنه (غزنین ) اعلام کرده ، یک سال بعد مرد و اعظم جانشین او شد. سید جمال الدین را به نخست وزیری خود برگزید و با رهبری عاقلانه او به کار امارت پرداخت که ممکن بود تمام کشور را زیر فرمانروائی خود دربیاورد. پس از این که شیرعلی که از طرف انگلیسها پول بی حسابی برایش می فرستادند و تقویت شد، بالنتیجه به پراکنده ساختن سپاه محمد اعظم خان برادر و برادرزاده خود عبدالرحمن (پسر امیر افضل خان ) توفیق یافت . اولی به نیشابور (در ایران ) و دومی به بخارا فرار اختیار کردند.» (۲)
پس از غلبه شیرعلی خان بر مخالفین خود سید در کابل ماند و به واسطه سیادتش کسی متعرض او نگردید لکن خودش به بهانه رفتن به مکه از امیر شیرعلی خان اجازه خواست و او به وی اجازه مسافرت داد مشروط به اینکه از راه ایران نرود (برای عدم ملاقات با محمد اعظم خان امیر سابق که به ایران آمده بود.) سید جمال الدین از افغانستان به هندوستان رفت و پس از یک ماه اقامت از هندوستان به مصر رفت و مدت چهل روز در آنجا اقامت نمود و پس از آن به جای رفتن به مکه به اسلامبول وارد شد و در آنجا مورد استقبال شایان عالی پاشا صدراعظم و رجال و اشراف و روشنفکران عثمانی واقع گردید و پس از یک سال توقف در اسلامبول در ۱۲۸۸ ه . ق (۱۸۷۱ م .) دوباره به مصر بازگشت . در این سفر است که در مصر محفل فراماسون را تشکیل داد که عده اعضای آن به سیصد نفر می رسید. پس از ورود به مصر و ملاقاتش با ریاض پاشا وزیر مصری وی از سید جمال الدین بسیار خوشش آمد و شیفته او گردید. و بنا بر سفارش او ماهیانه ای از طرف خدیو (اسماعیل پاشا) برای مخارجش تعیین شد. بعد به واسطه گفتارهای آتشین و صریح او در مجامع مصری از قبیل جلوگیری از تبذیر و خودسری خدیو و مخالفت شدید با مداخله و نفوذ بیگانه در امور مصر گفتگو و زمزمه هائی در بین مردم ایجاد گردید. به این جهات توفیق پاشا خدیو مصر او را از قاهره تبعید کرد او هم در سال ۱۲۹۷ ه . ق (۱۸۷۹ م .) راه هندوستان را در پیش گرفته در حیدرآباد دکن مامن یافت . با وجود اینکه سید جمال الدین در بین مسلمین هندوستان نفوذ و شهرت فراوانی داشته معذالک بعضی از آنان نسبت به او بدگمان بوده اند.
ادوارد براون در کتاب انقلاب ایران از قول بلنت که او گفته سید جمال الدین را نقل کرده ، چنین گوید: «می گفت مردم نمی دانستند که من خوبی آنها را آرزو می کردم خیلی با احتیاط و مراقبت با من گفتگو می کردند».
در ایامی که در حیدرآباد اقامت داشت رساله رد مادیون (نیچریه ) تالیف خود را در سال ۱۲۹۸ ه . ق به چاپ رسانید. پیش از اینکه انگلیسها کار مصر را بسازند و بر آنجا تسلط یابند، حکومت هندوستان او را از حیدرآباد به کلکته خواسته و در مدت حوادث مصر او را بازداشت نمود و پس از اتمام عمل او را آزاد گذاشت به هر جا که دلش می خواهد، برود. او نخست به لندن رفت لکن ویلفرید بلنت که کاملاً از اوضاع و احوال او واقف و با وی محشور بوده است ، در این باره چنین می نویسد: «من سید جمال الدین را به خوبی می شناختم و او را در سالهای ۱۳۰۱، ۱۳۰۲ و ۱۳۰۳ ه . ق بسیار دیده ام نخستین بار در بهار سال ۱۳۰۱ ه . ق به دیدار او در لندن نائل گردیدم چه پس از تبعیدش از هندوستان از نظر مطالعه آمریکائی طبیعی و مادی بدانجا رفته و چند ماهی زیسته تازه وارد لندن شده بود و پس از چند روزی اقامت در لندن به پاریس رفت و سه سال در آنجا بماند و در این مدت اقامت پاریس است که به اتفاق ق دوست ارادتمندش شیخ محمد عبده مفتی سابق مصر که واسطه شرکت در قیام ملیون مصر مجبور به جلای وطن شده بود، مشغول به نشر روزنامه هفتگی به نام عروه الوثقی به زبان عربی به منظور سیاسی اقدام کردند. دولت انگلستان ورود روزنامه مزبور را به هندوستان قدغن کرد (از روزنامه مزبور فقط ۱۸ شماره منتشر شده است ). در مدت اقامت سه ساله خود در پاریس زبان فرانسه را تا حدی یاد گرفت و در روزنامه های انگلستان ، روسیه ، ترکیه و مصر مقالات سیاسی او منعکس می شد. و به زعم رجال انگلستان سید جمال الدین یک شخصیت قابل توجه و همچنین هولناک تلقی می گردید. اهمیت او در عالم اسلام و پیشامد قضایای مهدی سودانی (محمد احمد عبدالله) سبب شد که رجال مهم انگلستان از قبیل گلادستون و غیره طالب ملاقات وی گردیدند ویلفرید بلنت در این باب می نویسد:
«من در صدد پند و کمک او در اعزام هیاتی برای صلح با مهدی سودانی بودم چه او کمابیش رابطه با او داشت و مداخله اش در عقب نشینی ژنرال گوردون مؤثر بود.» در سال ۱۳۰۳ ه . ق سفری به لندن کرده با سیاستمدارانی از قبیل راندولف چرچیل ، سر درمندولف و سالسبوری (لرد سالسبوری از رجال مشهور انگلستان که از ۱۸۸۶ م . تا ۱۹۰۲ م . نخست وزیر انگلستان و رهبر حزب محافظه کار بوده است ) مکرر ملاقات و مصاحبه نموده و به طوری که ویلفرید بلنت می گوید این دیدارها از لحاظ امکان موجباتی برای کنار آمدن با او بوده است . در سال ۱۳۰۳ ه . ق پس از تعطیل عروه الوثقی پاریس را به آهنگ مسکو و سن پطرزبورگ ترک گفته و در آنجا از طرف رجال و زمامداران امور روسیه با خوشامد هرچه تمامتر پذیرفته شد و چهار سال در آن دیار بماند.
ویلفرید بلنت راجع به رفتن سید جمال الدین به روسیه این چنین گوید: «در سال دیگر (۱۳۰۳ ه . ق ) گلادستون از کار برکنار و لرد راندولف چرچیل که من با او رابطه دوستی داشتم به وزارت هند منصوب گردید و اسبابی فراهم آورد که جمال الدین به لندن آمده برای بررسی در شرایط توافق ممکنه میان انگلستان و اسلام او را دیدن نماید او سه ماه مهمان من بود. چندی در کرابت و مدتی در لندن بسر بردیم . از این مصاحبت و مجالست بسیار با هم نزدیک و خودمانی شدیم . من او را به چند از دوستان سیاسی خود بویژه چرچیل و ولف معرفی و نزدیک کرده و یادداشتهای سودمندی از گفتگوهایشان در خانه خود دارم . یک بار قرار بر این شد که او به همراهی ولف برای مأموریت مخصوصی که برای ابلاغ به سلطان داشت ، با نظریه خود برای آزمایش نفوذ ایشان در نقش پان اسلامیسم (وحدت اسلام ) و عبدالحمید (سلطان عثمانی ) با تصفیه اموری که به تخلیه مصر و بستن پیمانی با عثمانی ـ ایران و افغانستان بر ضد روسیه می انجامید، به اسلامبول بروند. بدبختانه در آخرین لحظه ولف از بردن سید با خود منصرف گردید و من در دست آخر مشکلاتی را که ولف در این ماموریت برخورد نموده و به شکست او انجامید زاده همین انصراف می دانم . سید از این که او را انکار کردند بسی آزرده خاطر گردید چه حتی بلیط کشتی هم برای رفتن او به اسلامبول گرفته شده بود. پس از چند هفته بلاتکلیفی با اوقاتی تلخ لندن را ترک و به سوی مسکو رهسپار گردیده در آنجا با کاتکوف آشنائی پیدا کرد. به قصد اتحادیه روس و عثمانی بر ضد انگلیس به اردوی مخالف پیوست و چنین به نظر می آمد که سید مسیو دوگیزر، زینوویف و مادام نوویکف را نیز ملاقات کرده باشد.
در سال ۱۳۰۶ ه . ق پس از ملاقات با ناصرالدین شاه در مونیخ امین السلطان او را به ماموریت محرمانه ای به وزارت خارجه روسیه اعزام داشت . پس از ورود به پایتخت روسیه و چندین ملاقات و مصاحبه با وزراء و رجال موثر روسیه جریان اقدامات خود را دو بار مشروحاً به امین السلطان گزارش می دهد و پس از بازگشت از روسیه و اقامت در تهران امین السلطان در این مدت او را ملاقات نکرد و سید در نامه خود از حضرت عبدالعظیم به ناصرالدین شاه در این باب چنین می نویسد:
«در این مدت جناب وزیر اعظم هیچ گونه از این عاجز سئوال نکرده که در پطرزبورگ چه واقع شده . جواب آن مسئله که تو را برای آن به آنجا فرستادم چه شد؟ در این مدت چند بار بعضی از حاشیه خود را برای احوال پرسی فرستاد وعده ملاقات مفصلی می دادند.»
براون در کتاب انقلاب ایران می نویسد: «سید جمال الدین در پایتخت روسیه بود که ناصرالدین شاه از آنجا عبور و چند روزی در پایتخت روسیه توقف کرد. شاه طالب ملاقات او شد لکن او اعتنائی به ملاقات و مصاحبت شاه ننمود. بعد در مونیخ بین او و شاه ملاقات دست داد و شاه به او تکلیف کرد که او را صدراعظم خویش خواهد ساخت . او به بهانه این که می خواهد به پاریس برای دیدن نمایشگاه برود نخست امتناع نمود لکن بعد روی پافشاری شاه ناگزیر گردید که همراه شاه به ایران بیاید.»
ناصرالدین شاه در تاریخ ۲۴ صفر ۱۳۰۷ ه . ق وارد تهران شد و سید جمال الدین کمی بعد در اواخر ربیع الاول ه . ق به تهران آمد. جرجی زیدان در تالیف خود راجع به سفرهای سید جمال الدین به ایران می نویسد: سید دو بار به ایران آمد یکی در اواخر ربیع الاول ۱۳۰۴ ه . ق بنا به دعوت تلگرافی ناصرالدین شاه که پس از ورود به ایران به وزارت جنگ منصوب شد و در اصفهان ظل السلطان را ملاقات و بالاخره با حصول اجازه به عنوان تغییر آب و هوا به روسیه برگشته است . سفر دوم او به ایران در سال ۱۳۰۷ ه . ق بوده که منجر به دومین تبعیدش در ۱۳۰۸ ه . ق (۳) شده است .»
ادوارد براون در کتاب انقلاب ایران می نویسد:
«شاه در ربیع الاول ۱۳۰۷ ه . ق از همان راهی که از مرز خود بیرون رفته بود، به پایتخت برگشته و در مصاحبت خود پزشک جدیدی به نام دکتر فووریه و پهلوان مشهور اتحاد اسلامی سید جمال الدین افغانی (اولین را از پاریس و دومی را از مونیخ به ایران آورد). محمد حسن خان اعتمادالسلطنه تفصیل دو سفر او را در سالهای ۱۳۰۴ و ۱۳۰۷ در یادداشتهای روزانه خطی ـ خود بدین قرار شرح می دهد: «دوشنبه غره ربیع الثانی ۱۳۰۴ ـ صبح خانه حاجی محمد حسن امین دارالضرب ملعون که پدر ایران و ایرانیان را درآورده ، مکنت ملت و دولت را بر باد داده ، دیدن سید جمال الدین رفتم این شخص از بوشهر به گفته من آمده است و خیلی مرد با علم معتبری است . دو سه زبان می داند. در نوشتن عربی اول شخص است . اگرچه افغانی امضاء می کرد، اما حالا می گوید از اهل سعدآباد (اسدآباد) همدان است . خلاصه خانه حاجی بسیار محقر بود اول ماه جمعی از زنها دم در را گرفته بودند. حاجی به آنها تصد ق می داد هرچند خواستم سید جمال الدین را خانه بیاورم ، راضی نشد.»
عباس میرزا ملک آراء در صفحه ۱۱ کتاب شرح حال خود، گفته اعتمادالسلطنه را (این شخص از بوشهر به گفته من آمده است ) تائید کرده چنین گوید: «محمد حسن خان ملقب به اعتمادالسلطنه پسر حاج علیخان که وزیر انطباعات است و نوشتن روزنامه ایران و تاریخ ایران به عهده او است ، به حضور شاه عرض کرده بود که وجود سید جمال الدین به جهت نوشتن روزنامه و تاریخ ضرور است و به اذن شاه تلغرافی به عدن کرد حسب الامر شاه سید مذکور را به تهران دعوت نمود، سید هم آمد» اعتمادالسلطنه می نویسد: «سه شنبه ۲ ربیع الثانی ۱۳۰۴ ـ از من پرسیدند (شاه ) سید جمال الدین را دیدی ؟ عرض کردم دیروز دیدم و خیلی هم تعریف کردم . فرمودند گفتم حاجی محمد حسن او را حضور بیاورد، از این فرمایش دنیا بر من سیاه شد این شخص به واسطه من از بوشهر آمد چند تلگراف رد و بدل شد. حالا که آمده محض تملق به امین السلطان فرمودند حاجی محمد حسن او را حضور بیاورد» حاج حسین آقای امین الضرب که تماس نزدیک با سید جمال الدین داشته و پیش او نیز مدت کمی درس خوانده است ، راجع به سفر اول وی به ایران در شرح حال خود می نویسد:
«بالاخره پس از مدتی که مرحوم پدرم پذیرائی کردند و او را به حضور ناصرالدین شاه بردند، شاه از مذاکرات مجالس ایشان رنجیده خاطر شد و به مرحوم پدرم امر فرمودند باید سید تبعید شود. مرحوم پدرم همان اوقات برای عمل بازدید معادن آهن مازندران و احداث کارخانه آهن آبکنی می خواستند به مازندران بروند. به شاه گفتند که چون مهمان است ، اجازه بدهید محترماً من او را به مازندران می برم و از آنجا به روسیه می رویم . آنجا تفصیل را به او خواهم گفت . شاه قبول کرد و به همین منوال به موقع اجرا گذاردند.» راجع به این که امین الضرب می گوید: شاه از مذاکرات مجالس ایشان رنجیده خاطر شد، عباس میرزا ملک آرا در صفحه ۱۱۱ شرح حال خود چنین گوید: «مجلس اول که او را به حضور شاه بردند در مجلس اول عرض نمودند که مرا آوردید من مانند شمشیر برنده ای هستم در دست شما. مرا عاطل و باطل مگذارید مرا به هر کار عمده و بر ضد هر دولت بیندازید زیاده از شمشیر برش دارم . از وضع تکلم او شاه تنفر و خوف به هم رسانیده و دیگر اذن شرفیابی ندادند.»
ملک آراء راجع به رفتن سید به مسکو این طور می نویسد: «سید در خانه حاج محمد حسن اصفهانی امین دارالضرب منزل نمود. ضمناً هم به حاج محمد حسن سپرده شد که سید چندان آفتابی نشود. ولی مردم تهران فوج فوج به دیدن او رفتند. نفس سید به هر کس رسید، آزادی طلب کرد و چنان تقریر خوشی داشت که هر کس او را یک مجلس می دید، فریفته او می شد.
وزیر مختار انگلیس (سر رونالد فرگیوسن تومسن ) من باب کینه دیرینه فتنه مصر فوراً به شاه اظهار کرد که سید نباید در تهران باشد. شاه هم به حاج محمد حسن فرمودند که چون سید را ما طلبیده ایم مناسب نیست تحت الحفظ اخراج نمائیم . تو او را پخته و راضی کن که برود به خارجه . حاجی مذکور هم او را با خود برداشته به مازندران به اسم سرکشی به املاک خودش برد. سید از آنجا به مسکو رفت و با محررین و روزنامه نویسان مسکو منتهای آشنائی به هم رسانید و بر ضد انگلیسها خیلی چیزها نوشت و از قرار مسموع در نزد وکلای دولت روسیه متقبل شد که به هندوستان برود و هند را به انگلستان بشوراند. روسها هم او را محترم داشتند.»
اعتمادالسلطنه می نویسد: «چهارشنبه ۱۷ محرم ۱۳۰۵ ـ من با امین الدوله (میرزا علیخان ) ناهار صرف نمودم . می گفت سید جمال الدین کاغذ سختی به شاه نوشته و تهدید کرده از ایران بد خواهد نوشت » و نیز می نویسد: «یکشنبه ۲۵ رمضان ۱۳۰۶، امروز از پطرزبورغ (لنینگراد کنونی ) می رویم . شاه ناهار را در قصر آنیشکوف با امپراطور صرف فرمود. صبح سید جمال الدین معروف که حالا پطرزبورغ است ، دیدن من آمد. بعد از راه انداختن او، خدمت شاه رسیدم . با وزیر خارجه روس خلوت کرده بودند.»
▪ ۲۴ ذیحجه :
«از وقایع تازه این که اولاً سید جمال الدین را امین السلطان محض تملق روسها به تهران خواهد آورد. شاه را هم راضی کرده است . باشد تا وجود این شخص اسباب فتنه بزرگی در ایران بشود که هیچ فائده به حال دولت نداشته باشد.» به طوری که اعتمادالسلطنه در یادداشتهای روزانه خطی خود نوشته امین السلطان در ضمن آوردن سید جمال الدین به تهران قصد داشته که او را مدیر روزنامه اطلاع آن عصر یا روزنامه دیگری بنماید. برای م . ق هدایت در صفحه ۱۱۶ کتاب خاطرات و خطرات اشتباهی دست داده می نویسد: «دفعه دیگر محمد حسن خان اعتمادالسلطنه اسباب شد که او به ایران بیاید.» اعتمادالسلطنه در پنجشنبه ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۰۷ ه . ق می نویسد «امروز شنیدم سید جمال الدین معروف چند روز است وارد تهران شده .» در این سفر نیز مانند سفر اول (۱۳۰۴ ه . ق ) در خانه حاج محمد حسن امین الضرب بر حسب دستور امین السلطان وارد شد. به طوری که خودش در نامه شکوائیه خویش از حضرت عبدالعظیم به ناصرالدین شاه می نویسد: «چون به تهران رسیدم در خارج شهر توقف نموده به جناب وزیر اعظم اطلاع دادم . جناب ایشان خانه حاج محمد حسن امین الضرب را معین نمود که در آنجا فرود آیم و ایشان را مهماندار مقرر نمودند و این عاجز مدت سه ماه از جای خود حرکت نکردم به غیر از یک بار آن هم بعد از یک ماه عزشرف حضور حاصل شد و بدان نویدهای ملوکانه مفتخر گردیدم .» امین الضرب از وی پذیرائی می نمود و در این سفر مدت سه ماه در خانه امین الضرب اقامت کرد و چون تغییری در رویه شاه نسبت به وی ایجاد گردید در همین نامه خطاب به ناصرالدین شاه می گوید: «وا عجب از این واقعه این است که پس از آن که وعد احترامات و ستایش خود را از لسان مبارک اعلیحضرت شاهنشاهی شنیدم حاجی محمد حسن امین الضرب تبلیغ نمودند که رضایت اعلیحضرت شاهنشاهی این است که عاجز تهران را ترک نموده مجاور مقابر شهر قم بشوم .» از ترس این که مبادا توقیف و گرفتار شود در تاریخ اواخر ذیقعده ۱۳۰۷ به حضرت عبدالعظیم رفته در آنجا بست نشست و نیز می گوید:
«اینک در حضرت عبدالعظیم نشسته تا امر از مصدر عزت چه صادر شود.»
▪ شنبه غره جمادی الاولی ۱۳۰۷:
«صبح دارالترجمه ، بعد حضور شاه رفتم . وقت ناهار که روزنامه عرض می کردم جهت خلع دون پدرو دوم امپراتور برزیل را از سلطنت می خواندم که بیشتر به واسطه آزادی بود که از دو سال قبل تاکنون به روزنامه های مملکت خود داده بود چشم و گوش اهالی را باز کرده بود شاه بی مقدمه فرمودند چرا مدتی است روزنامه اطلاع برای من نمی آورید معلوم شد که این فقره اثری کرده است و به خلاف میل وزیر اعظم شاه آزادی به روزنامه های خود نمی دهند و سید جمال الدین را مدیر روزنامه نخواهند فرمود.» پنجشنبه ۲۲ جمادی الثانیه ۱۳۰۷ ـ خانه امین الدوله رفتم از آنجا خانه حاجی محمد حسن کمپانی دیدن سید جمال الدین رفتم می گفت امین السلطان تا به حال به من دیدن نکرده از این فقره مکدر بود. ناهار را آنجا صرف نموده خانه آمدم سه شنبه ۲۶ رجب ۱۳۰۷ ـ «عصر سید جمال الدین دیدن آمد.» شنبه غره ذی الحجه ۱۳۰۷ ـ «شنیدم سید جمال الدین معروف را که به آن عجز از روسیه آوردند حالا به میل انگلیسها حکم به رفتن او شده از هم حضرت عبدالعظیم رفته منتظر ایلچی روس است ». یکشنبه ۲۰ صفر ۱۳۰۸ ـ «بعد از تعزیه زیارت حضرت عبدالعظیم رفتم بعد از زیارت به مقبره عذرا صبیه خودم رفتم که فاتحه بخوانم سید جمال الدین را دیدم که از آنجا می گذشت مرا که دید وارد شد قریب نیم ساعت صحبت کردیم بعد مراجعت به شهر نمودم .»
▪ جمعه ۲۱ ربیع الاول ۱۳۰۸:
«امروز صبح حضرت عبدالعظیم تشریف بردند من هم صبح قبل از تشریف بردن شاه رفتم تا تشریف آوردن شاه خانه سید جمال الدین رفتم جمعی از سادات منجمله نقیب السادات (سید محسن از سادات شیرازی ) را آنجا دیدم .» ۲۶ جمادی الاولی ۱۳۰۸ ـ «از وقایع تازه که برای دولت ننگ بزرگی است صدمه ای است که به سید جمال الدین وارد آوردند چون بعضی کاغذها به علماء و طلاب مدارس نوشته اند از معایب دادن امتیازات به فرنگیها کنت و نائب السلطنه بعضی می گویند نائب السلطنه از این کاغذها بدست آورده به شاه داده و به گردن سید جمال الدین گذاشته اند حکم شد که پنج نفر غلام سید را از حضرت عبدالعظیم ببرند به طرف عراق عرب مختار خان حاکم شاهزاده عبدالعظیم در این مورد خواسته خدمتی بکند سید را زده اسبابش را غارت نموده که مردم شاهزاده عبدالعظیم خواسته بودند شورش نمایند. در هر صورت او را بردند اسبابش به حضور همایون آوردند همه را عزیزالسلطان و اتباعش غارت نمودند بعد امین السلطان که شنیده بود با وجودی که باعث فتنه را می دانست باز این رذالت را نپسندید همه را پس گرفت با پانصد اشرفی و یک خرقه و یک اسب و یک قاطر از خودش رویش گذاشته به جهت او پس فرستاد سید از شاه در کمال یأس و از امین السلطان امیدوار از تهران بیرون رفت .»
▪ جمعه ۵ جمادی الثانیه ۱۳۰۸:
«از منزل نائب السلطنه منزل امین الدوله رفتم شنیدم کیف کاغذ سید جمال الدین را که خدمت شاه برده بودند باز کرده اند چند کاغذ به خط امین الدوله بوده است اما چون امین الدوله هرگز کاغذی که سند باشد نمی نویسد وحشت نداشت شکر خدا که من ابداً به این شخص کاغذ ننوشته بودم به این جهت خوشحالم که خصوصیت کامل نداشتم .»
▪ ۱۷ جمادی الثانیه ۱۳۰۸:
«عرب صاحب می گفت وقتی که سید جمال الدین را گرفته بودند می بردند مختار خان گفته بود این است سزای دوستان روس . من بعد از شنیدن این حرف خانه امین السلطان رفتم گفتم ما چه عداوت به شما داریم که نوکر شما این عبارت را می گوید. امین السلطان هم ترسیده پول و خرقه و اسب برای او فرستادند از باب علو همت بود.»
▪ چهارشنبه ۲۱ جمادی الاولی ۱۳۰۹:
«پارک امین الدوله رفتم جهت رفتن این بود که پریروز با روزنامه هائی که از برای من می آوردند از لندن پاکتی به عنوان من بود. پشت پاکت به خط سید جمال الدین نوشته بود جناب جلالت مآب الشهید اعتمادالسلطنه در میان پاکت صفحه چاپ شده ای که سواد کاغذی بود که سید جمال الدین از بصره به سامره به جناب میرزای شیرازی نوشته بود. در حقیقت جناب میرزا را تحریک نموده بود که به دولت ایران بتازد همه جا از امین السلطان بد نوشته بود و او را تکفیر نموده و زندیق اثیم نام نهاده که مذهب اسلام را تمام او بر باد داده فرنگیها را به ایران آورده تمام ایران را به آنها فروخته بعد صدماتی که به مردم از حبس و جلای وطن رسانده از قبیل ملا فیض الله دربندی و سید علی اکبر شیرازی و حاج سیاح و میرزا. فتنه تنباکو و فتوای جناب میرزا در این خصوص یقیناً نتیجه همین کاغذ بود. نتوانستم در دولتخواهی از شاه این کاغذ را پنهان کنم منزل امین الدوله رفتم که از او بپرسم که اگر او این کاغذ را نداده چون در پستخانه سر پاکت را باز کرده بودند گفتم شاید به شاه نشان داده که من ندهم معلوم شد با همین پست به اسم خود امین الدوله هم یک صفحه از این کاغذ چاپ شده رسیده بود و به شاه داده است من به خیال اینکه مبادا به مترجم مغرض بدهد و آنجائی که اسم من است بد ترجمه کند مصلحت ندیدم که خود کاغذ و ترجمه او را هر دو را به نظر شاه برسانم . بعد به اتفاق ق امین الدوله به خانه رفتیم کاغذ را من به شاه دادم .»
▪ ۱۳ شوال ۱۳۰۹ :
«چند روز قبل کاغذی که سید جمال الدین در لندن به خط فارسی و زبان عربی خطاب به علماء عراق ق عرب و ایران نوشته آنچه وقاحت و جسارت نسبت به شاه نموده آن کاغذ را پسر امین الدوله از عربی به فرانسه ترجمه کرده و به شاه داده بود شاه به من دادند ترجمه کنم با کمال کرامت خاطر امروز ترجمه کرده به شاه دادم .» ۲۲ صفر ۱۳۱۰ ـ «سید جمال الدین معروف را سلطان عثمانی از لندن احضار به اسلامبول نموده در عمارت سلطنتی خود منزلش داده تا چه مقصود داشته باشد.»
میرزا رضای کرمانی راجع به پذیرائی و احترامات سلطان عثمانی نسبت به وی در بازپرسیهای خود می گوید: «حالا بروید ببینید چگونه سلطان ترکیه از وجود او قدردانی می کند. وقتی که سید از ایران به لندن رفت سلطان چندین تلگرام به او کرد که حیف است وجود مبارک شما از سرزمین اسلام دور باشد و مسلمین از فیوضات شما بی نصیب باشند ای حصن حصین اسلام بیائید که اذان مسلمانان را به گوش بشنوید و با هم زندگی نمائیم . اول سید راضی نمی شد عاقبت پرنس ملکم خان و دیگران به او گفتند وقتی که یک چنین پادشاهی این طور لابه می کند البته رفتن شما بجا و بمورد است . از این روی سید به استامبول آمد سلطان عمارت ییلاقی با شکوهی به او داد و ماهی ۲۰۰ پوند (در این تاریخ هر پوند ۲۵/۴۹ ریال بوده ) برای مخارجش مقرر داشت . شام و نهار از آشپزخانه همایونی برایش می فرستاد و یک کالسکه با اسبهای سلطانی همیشه در اختیارش بود. روزی که سلطان او را به قصر یلدیز دعوت کرد صورت او را بوسیده با هم در سفینه بخاری روی دریاچه باغش نشسته گردش و مذاکره کردند. سید به عهده گرفت که در اندک مدتی دول اسلامی را با هم متحد و به جانب خلافت متوجه نماید و سلطان را فرمانفرمای دین و محبوب مسلمین کند. با این قرارداد مکاتبه با فحول علماء شیعه کربلا و نجف و کلیه نقاط ایران شد و با مواعید لازمه امیدواریهای منطقی داده و با دلالت این که اگر ملل اسلامی فقط متحد شوند همه ملل روی زمین نمی توانند از در مخالفت با آنها درآیند آنان را متنبه ساخت که باید اختلاف کلمه را راجع به علی و عمر کنار هشته و فقط به اصل خلافت توجه نمایند و این طور و آن طور کنند.»
جرجی زیدان در کتاب «مشاهیرالشرق » می نویسد:
«سید با توجه بدین ماجرا (بکار بردن دسائس و تلقینات به شاه علیه او) اجازه همایونی را در کناره گیری و رفتن به شاه عبدالعظیم درخواست نمود. این اجازه صادر و در شاه عبدالعظیم جمع انبوهی از ملازمان و اعیان او را مشایع کردند.» (۴)
مدت ۷ ماه در آنجا بماند و از آنجا نامه بلند بالای شکوه آمیزی به ناصرالدین شاه می نویسد و در نامه مزبور ماموریتهائی که از طرف شاه به وی محول شده و تمام آنها را به وجه احسن انجام داده یکی یکی نام می برد و بعد این که بر حسب خواهش شاه و اولیای امور به ایران آمده در آن نامه به تفصیل شرح می دهد.
براون در کتاب انقلاب ایران می نویسد: «سرانجام شاه تصمیم به اخراج او از کشور گرفت . این کار مستلزم اقدامات شدیدی در آستانه مقدس معروفی بود که او در آنجا پناهنده شده بوده است . یک ستون از پانصد سوار در حالی که سید در بستر بیماری بود برای توقیفش فرستاده و او را با اسکورت به مرز عثمانی روانه ساختند. این امر سبب هیجان عظیم در میان ستایشگران سید گردید و یکی از بزرگترین علل کشته شدن ناصرالدین شاه بوده است .
سید مختصری در بصره بود و از آنجا یکراست به لندن رفت . او شخصاً یا به مساعدت دیگران یک مجله ماهانه در دو زبان عربی و انگلیسی به نام ضیاءالخافقین تاسیس و انتشار داد در هر شماره یک مقاله در امور ایران با امضاء السید یا سید الحسینی به قلم خود می نوشت که همچنین در مصر نیز مهمترین مقالاتش به همین امضاء منتشر می گردیده است . مدیر روزنامه المنار می نویسد: «در مقالات مربوط به ایران از هیچ گونه ناسزا نسبت به حکومت و شاه دریغ نمی کرد تا حدی که سفیر دولت ایران در لندن (میرزا محمد علیخان علاءالسلطنه ) به نزدش شتافته و کوشش به تسلی و آرامش او درباره شاه نمود که اگر او خودداری از نوشتن و گفتن از این موضوع نماید حاضر است یک مبلغ هنگفتی به او تقدیم دارد ولی سید جواب منفی داد و گفت نه راضی نخواهم شد مگر این که شاه کشته شده و شکمش دریده و جسدش به گور عرضه شود. این گفتار که از او سر زد، ما را معتقد می سازد که قاتل شاه یکی از پیروان سید بوده است .»
حاج حسین آقا امین الضرب در شرح حال خود می نویسد:
«مدتی مرحوم مزبور در منزل ما بودند و مقالات مفصلی هر شب می فرمودند به فارسی و به عربی ترجمه می کردم که تمام آن مقالات نصایح و حکم و فلسفه بود و اغلب آنها به خط خودم گویا فعلاً در کتابخانه موجود است . آقا سید جمال الدین مرد حکیم فیلسوفی بود و مرحوم پدرم درباره او عقائد دینی فو ق العاده ای داشت ولی عقیده بنده نه چنین است و هر چند مشارالیه از کملین دهر و افاضل عامل و از جمله مشاهیر است اما بنده شخصاً تردستی ایشان را زیادتر از مراتب کمالات ایشان می دانم . متهور بود، شجاع بود، عالم بود، فیلسوف بود نه چندان ولی بخت و اقبال با او مساعد نبود هر جا رفته کتک خورده به هر جا قدم نهاده آشوبهائی بر پا کرده ولی نتوانسته نتیجه مطلوبه به دست بیاورد.»
میرزا رضای کرمانی درباره عقاید مذهبی سید چنین می نویسد:
«سید پرستش ساخته های دست انسان را هرچه باشد، بت پرستی می داند و می گوید که آدمی می باید فقط آفریننده جهان را ستایش نماید و تنها در پیشگاه او نیایش و سر تعظیم فرود آورد نه در پیش مخلو ق . او معتقد به ساختن بقعه نیست . آراستن قبور را با زر و سیم روا ندانسته (اصل قرآن و عقیده وهابیها). او دادن جان را در راه حق به هیچ می شمرد و وقع و اهمیتی برای جانبازی در راه مشروع قائل نیست .»
ادوارد براون در کتاب «انقلاب ایران » او را به عنوان قهرمان اتحاد اسلام یاد می کند و در همان کتاب ، پس از دادن شرحی از نهضت ملی مصر که از سال ۱۲۸۸ ه . ق و با عصیان عراق بی پاشا که منجر به اشغال آن به توسط انگلیس گردید و نیز مخالفت ایرانیان با امتیاز رژی (انحصار دخانیات ) به بیگانه و قیام ایران که منتهی به اعطای مشروطیت از طرف مظفرالدین شاه گردید، به سید جمال الدین فو ق العاده اهمیت داده و تمام این نهضتهای مذکوره را از افکار او دانسته است .
● وفات سید
راجع به درگذشت سید جمال الدین اقوال گوناگونی گفته شده که اینک اهم آنها در اینجا نقل و ذکر می شود:
ادوارد براون در کتاب انقلاب ایران می نویسد: «سید جمال الدین بزرگترین مظنون در توطئه مرگ ناصرالدین شاه در ۱۷ ذی القعده ۱۳۱۳ توقیف و در قصر یلدیز محاکمه گردید لکن در نوشته هایش اثری که دلالت بر وجود شرکت او در جنایات نماید، یافت نشد و نجات یافت . تسلیم و بازگشت او به ایران از طرف حکومت ایران درخواست می گردید ولی هرچند در ایران مسلم بود که او ایرانی و بومی همدان است ولی او به ادعای خودش پابرجا شد چه خود تصریح کرده بود فردی افغانی است و از طرف مقامات عثمانی تسلیمش ممتنع گردید. مرگ او در شوال سال بعد (۱۳۱۴) به عنوان مرض سرطان اتفاق ق افتاد ولی بسیاری از ایرانیان معتقدند که باید از طرف سلطان عبدالحمید (به طوری که ابوالهدی پزشک معالج سموم آن را معلوم ساخته ) میکرب سرطان به او تلقیح شده باشد. عثمانیها این گفته را رد می نمایند و در واقع من هم تردید دارم که چنین کاری امکان یافته باشد؟ به هر تقدیر حقیقت مطلب را مشکل است حالیه کشف نمود. در اواخر سال ۱۳۱۳ مبتلا به سرطان چانه شد که بزودی به گردن او سرایت کرده و در ۵ شوال ۱۳۱۴ در سن ۶۰ سالگی بدرود جهان گفت در گورستان مشایخ (شیخلر مزارلیقی ) نزدیک نشان تاش به خاک سپرده شد.
میجر فیلوت درباره مرگ سید جمال الدین در مقدمه کتاب حاجی بابا می نویسد. «سرنوشت شاه (ناصرالدین ) سلطان (عبدالحمید) را به وحشت انداخت . سید جمال الدین چنانکه مذکور افتاد ناگهان از نوشیدن فنجان قهوه ای حیات عاریت را بدرود گفت » چون دولت افغانستان او را از اهالی مملکت خود می دانست ، بنا به درخواست دولت مزبور از دولت ترکیه ، جنازه او را در سال ۱۳۶۳ ه . ق از اسلامبول به کابل حمل و در آنجا استخوانهای پوسیده او را دفن نمودند.

نویسنده: شمس الدین - امیرعلائی
یادداشتها:
۱- المآثر و الآثار، صفحه ۲۲۴.
۲ـ انقلاب ایران ، (ترجمه فارسی )، صفحه ۴.
۳ـ سلطان مسعود میرزا ظل السلطان پسر بزرگ ناصرالدین شاه سالیان دراز آرزوی ولیعهدی و جانشینی شاه را داشت . انگلستان با نظر وی موافق و روسیه جداً مخالف بود. پس از ملاقات با سید جمال الدین او را وادار کرد که به پطرزبورگ سفر کرده تا بلکه بتواند دولت روس را با خیال خود موافق گرداند و یکی از علل مسافرت سید به روسیه برای خاطر ظل السلطان بود که سید برای ملاقات وزراء و رجال موثر روسیه بدانصوب عزیمت نمود.
۴ـ مشاهیرالشرق ، ص ۶۲.

منبع : باشگاه اندیشه

مطالب مرتبط

شایعه ای به نام شریعتی


شایعه ای به نام شریعتی
خوردم زمین، تقصیر ولتر بود. افتادم تو جوب، تقصیر روسو بود
اندیشیدن به انقلاب، آن هم پس از آن، حتی اگر ۳۰ سال بعد باشد، کار آسانی نیست. بد و خوب یک انقلاب را تا هنوز زخم ها ترمیم نشده اند و آن وعده های نخستین تحقق نیافته اند، نمی شود ارزیابی کرد. باید یک «پس از آنً طولانی» طی شود تا انقلاب همچون یک امر نابهنگام یا یک محتومیت تاریخی، در یک روند قرار گیرد و پرداختن به آن ممکن شود؛ خیر و شرش، اجتناب پذیری یا محتوم بودنش، اینکه عقبگرد بوده است یا حرکت به جلو و مباحثی از این دست. هر انقلابی این خصلت دوگانه را با خود دارد؛ آسیب می رساند و سود نیز. تا زمانی که حافظه ها فعال اند و از دریچه خاطرات خود به دیروز نگاه می کنند نمی شود از انقلاب همچون پدیده یی تاریخی از دلایل، روش ها و چشم اندازهایش صحبت کرد. این است که تا اطلاع ثانوی که هنوز تکلیف ها روشن نیست اظهارنظرات در این باب یا از جنس خاطره نویسی است یا اظهار نظرات سیاسی، یا جامعه شناسانه. همگی ناظر بر زمان کوتاه مدت. چیزی به نام تاریخ انقلاب منتفی است. واکنش ها غالباً از این قرار است؛
۱) یا سلب مسوولیت از خود و به گردن این و آن انداختن (اگر اکتور بوده باشی و در مظان اتهام)؛
- «ما تصمیم گیرنده نبودیم. اصلاً یک جوری بود که نمی شد... هرچه کردیم نشد.»
۲) یا به گردن ایده ها انداختن (اگر در زمان انقلاب جوان بوده باشی و پارتیزان این و آن)؛
- «اساساً گفتمان غالب زمانه این بود؛ رویکرد ایدئولوژیک، اتوپیک و... تازه همه اینها هم تحت تاثیر تفکر چپ لنینی بود. هیچ کس نیست که بگوید تمام سرکوب های خونین انقلاب فرانسه به نام بورژوازی و لیبرالیسم انجام شد. هنوز نطفه لنین هم شکل نگرفته بود. یا مثلاً دشمن خونین ایدئولوژی، ناپلئون بود که بساط جمهوریت را برچید و امپراتوری مستقر کرد.
۳) یا متولی گری است و خود را صاحب مطلق آن دیدن (وقتی که بر قدرت نشسته باشی) و نقش همه دیگران را نادیده گرفتن؛
- «این یکی ستون پنجم امریکا، آن یکی ستون پنجم روسیه. یک عده هم روشنفکران کافه نشین».
۴) یا خود را ملعبه پنداشتن و احساس تلخ بازی خوردن؛
- «بازی خوردیم. تصمیم گرفته بودند، زد و بست بود». و بدین ترتیب ناسزا می گویند به این موجودی که همه را می خورد از جمله فرزندان خود را. فراموش می کنند مشت های گره کرده شان را و فریادهای الله اکبر را بر پشت بام ها و...
در همه این واکنش ها، به جز واکنش آنهایی که خود را متولیان انقلاب می دانند، یک وجه مشترک وجود دارد و آن حس دلخوری گفته و ناگفته از امروزً موجود است، دلخوری که ضرورت اتخاذ رویکردی انتقادی به دیروز و دیروزی ها را ضروری می سازد. باید به ریشه ها پرداخت و این جست وجو برای یافتن ریشه ها- حتی اگر شکل و شمایل نظری دارد- هنوز که هنوز است فارغ از وجه عاطفی نیست. هم پرونده سازی است، هم ظاهر رویکرد تاریخی دارد، هم از نگاه فلسفی وام گرفته است و هم بوی تسویه حساب شخصی می گیرد و بدین گونه است که می بینی همگی به نوعی به دنبال باعث و بانی اند. در غیبت امر تاریخی، برای مراجعه به دیروز، طبیعتاً حافظه ها فعال می شوند. حافظه ها تکه- پاره، در معرض فراموشی و سایه روشن، دستخوش عواطف و مشروط به آگاهی ها مدام در حال تغییر. همگی فقط به یاد می آورند و طبیعتاً فقط آنچه را که در یاد نگه داشته اند. مثلاً در مورد همین پرونده شریعتی در انقلاب مدت ها است که همگی- همه کسانی که مذهبی بوده اند و انقلابی- دارند به یاد می آورند که جوری، جایی متاثر از شریعتی پا به میدان تغییر نظم موجود گذاشته بوده اند؛
- به یاد می آورم سال پنجاه؛ سخنرانی شریعتی را به نام پس از شهادت که شنیدم، مطمئن شدم با کشتن آن پاسبان، مستقیم به بهشت خواهم رفت. (مخملباف خطاب به نویسنده این سطور می گفت)
- به یاد می آورم کتاب های شریعتی را در سال ۵۴ مخفیانه پخش می کردیم و به همین دلیل دستگیر شدیم.
- به یاد می آورم کتاب های شریعتی و اعلامیه های امام را در سطح شهر پخش می کردیم.
- به یاد می آورم، کتاب های شریعتی موجب همکاری من با سازمان مجاهدین شد.
- به یاد می آورم، کتاب های شریعتی ما را به جبهه ها کشاند و با اینکه با پیروزی انقلاب وارد سپاه شدم.
- به یاد می آورم که با خواندن کتاب های شریعتی، پس از انقلاب دستگیر شدم.
- به یاد می آورم که پس از انقلاب به خاطر بردن نام شریعتی در سر کلاس از مدرسه اخراج شدم و...
این خاطرات را که کنار هم بگذاریم، تنها نتیجه قاطعی که می شود گرفت این است که با خواندن شریعتی، یک نسلی به دردسر افتاده و امروز دارد از خودش می پرسد می ارزید یا نه؟ وقت آن است که شور به شعور بدل شود. در میان همه این به یاد آوردن ها من نیز- به عنوان یک جوان شانزده ساله آن زمان ها و نیز فرزند معلم آن زمان ها- چیز هایی را به یاد می آورم که ذکرش ضروری است؛
به یاد می آورم که در میان انقلابیون جوان مذهبی آن روزگار عمدتاً رویکرد بسیار مشابه نسبت به شریعتی دیده می شد. (مقصودم فقط آن طیفی از این جوانان مذهبی است که کم و بیش با شریعتی نسبتی برقرار کرده بودند. وگرنه بودند جوانان مذهبی انقلابی که اساساً منکر خود شریعتی و اثراتش بودند یا اینکه خودش و اثراتش را انحرافی می دانستند)؛
- شریعتی یک روشنفکر خرده بورژوا بود، یک روشنفکر محفلی و گریزان از عمل. در نهایت شاید بشود گفت مثلاً ماکسیم گورکی انقلاب، همین. از دل این تفکر، خط بیرون نمی آید. ایدئولوژی که شریعتی از آن حرف می زد معطوف به عمل نبود و اصرارش به کار فرهنگی، بیشتر ترس از عمل مستقیم اجتماعی بود. نیروها را در حسینیه هرز می داد. به همین دلیل خودش گفته است که افتخارش در نهایت سبزی پاک کردن برای مجاهدین بوده است. نقشش بیشتر پشت جبهه یی بود. (پشت جبهه مجاهدین)
- در جبهه مقابل این جوانان مذهبی، بودند جوانان انقلابی مذهبی که کم و بیش شریعتی را خوانده بودند و خود را متاثر از او می دانستند اما درست مثل اولی ها معتقد بودند که شریعتی فقط شور بود و می بایست با شعوری دیگر ترکیب شود وگرنه به تنهایی قابل اعتماد نیست. برای آنها شریعتی یک خاطره شورانگیز بود. یادم می آید می شنیدم که باید با دو بال حرکت کرد؛ شور و شعور. آنها نیز از شریعتی به عنوان یک پروژه یاد نمی کردند، فقط قبول داشتند که در این پروژه موجود انقلابی که شعورً هدایت گر دیگری هدایتش را برعهده گرفته، نقشی بازی کرده است و البته می گفتند که دستش درد نکند. اما شریعتی را به عنوان یک متفکر اسلامی، ناقض و مشکوک می دیدند با ترجیع بند هایی چون رویکردش به اسلام رویکردی جامعه شناسانه و گزینشی بود، پایه های فلسفی متزلزل داشت، تفکرش التقاطی بود و... بسیاری از اینان اعتراف می کردند که دست در دست شریعتی وارد نهضت شده اند اما اصلاً و اساساً مدعی نبودند که پا به پای او وارد ساخت نظام نیز شده باشند. برای آنها، همچنان که برای اولی ها، اگرچه در دو جبهه متخاصم، شریعتی یک پروژه فکری نبود. اولی ها در انقلابی بودن شریعتی شک داشتند و دومی ها در اسلامی بودن او. اکثر اصلاح طلبان امروز که از انقلابیون آن سال ها بودند همین اعتقاد را داشتند. در همان سال های پس از انقلاب، آنها به یاد می آوردند که از شنیدن سخنان شریعتی به هیجان می آمده اند اما نه بیشتر. اگر معترض می شدی و با ذکر ایده یی از شریعتی، برخورد آنها را نقد می کردی، در بهترین شکل می شنیدی؛ گفته است که گفته باشد، انحرافی است و التقاطی. شریعتی برای آنها یک گفتمان یا یک پروژه نبود، در بهترین شکل یک حس عاطفی شورانگیز بود و همان موقع نیز این شور را کافی نمی دانستند و در پی ترکیب این حس با اندیشه ها و دستگاه های نظری منسجم تری بودند و بر اساس همین ترکیب نوعی رفتار در برابر قدرت را سامان دادند. امروز که بسیاری از این انقلابیون سابق در تجربه مستقیم قدرت، به اصلاحات روی آورده اند و از همین منظر به نقد شریعتی می پردازند، خود خلاف است. خود خلاف است چرا که با این توهم آغاز می شود که در تجربه بیست ساله خود در ذیل گفتمان شریعتی عمل می کرده اند. ناگهان امروز به یاد آورده اند که طی این سال ها و در تجربه اعمال قدرت انقلابی، در درک اتوپیایی از مدینه فاضله، در نگاه به نسبت دین و قدرت، دین و عدالت اجتماعی، لابد جایی- جوری تحت تاثیر شریعتی بوده اند. آنها از آن بخشی که تحت تاثیر شریعتی نبوده اند هیچ چیز به یاد نمی آورند. مشکل اساسی نقدهای نظری که به شریعتی از سوی این طیف می شود همین است؛ بیشتر از حد، نظری است و هرگاه وجهه تجربی می گیرد، بخش اعظم خاطرات به فراموشی سپرده می شود. به یاد نیاوردن تمامی خاطرات، اشکال اساسی رویکرد نظری این طیف است. نکته دیگری را هم باید گوشزد کرد؛ هزاران صفحه از آثار شریعتی اصلاً سال ها پس از مرگ شریعتی به چاپ رسید و بسیاری از کسانی که خود را متاثر از او می دانسته اند حداقل این است که متاثر از صفحاتی از شریعتی بوده اند. شریعتی به عنوان یک تفکر و یک نوع رویکرد به سیاست، قدرت، دین و نسبتش با هویت، هرگز مبنای استقرار نظام انقلابی ً اسلامی قرار نگرفت. گمان نکنم خود مسوولان هم چنین ادعایی داشته باشند. ذکر این نکات البته به قصد انکار تاثیر تکه پاره، عاطفی و البته گسترده شریعتی در انقلاب ایران نیست. بحثی اگر باشد در باب کیفیت این تاثیر است و طرح این پرسش که تا کجا نقد پرونده تاریخی عملکرد خود را می توان به پرونده شریعتی متصل کرد.
شریعتی برای بسیاری شده است یک امکان یک فرصت. مثلاً کیسه بوکس که با کوفتن بر آن همه عقده های روزگارت را خالی کنی. (بسیاری از مردم کوچه و بازار؛ هر چه می کشیم از دست این شریعتی می کشیم. حرف یاد این و آن داد) مثلاً یک بت که با شکستنش احساس خوب و مشروع «خود ابراهیم پنداری» پیدا کنی. (درست مثل ابراهیم گلستان که اخیراً دن کیشوتی، گیرم با یک تاخیر چهل ساله، به جنگ هرچه نام و نشان روشنفکری در این مملکت بود رفت) زندی پور در بازجویی ها همین را به شریعتی گفته بود؛ بت شده یی می شکنیمت. شاید هم یک اسطوره که با کشاندنش به تاریخ، تاریخ معاصر خودمان، امیدوار شویم به خلاصی از شر خیلی از انحرافات تاریخی... (دق کرد و مرد و بیخودی شایعه می کنند او را کشته اند. ساواکی بود می گویند مخالف شاه بود و...) طی این سال ها، شریعتی فرصتی بوده است غنیمت تا در زد و خورد با او یا همنشینی همدلانه با او فرصت هایی پیدا کنیم برای فکر کردن به خود، تسویه حساب با خود، امیدوار شدن به خود یا بیزار گشتن از خود و... شاید چندان مهم نباشد که در این نسبت هایی که به او می دهیم عادلانه رفتار می کنیم یا خیر. (تا اطلاع ثانوی نمی شود با شفافیت به دیروز نظر انداخت، همه چیز را گفت و مثلاً هر چه دلتنگت می خواهد. همین که به بهانه نقد شریعتی می شود خیلی حرف ها را زد، باز هم باید قدردان او بود) مهم این است که نیت مان در این نقد دیروز تاریک پرخطا، گام برداشتن به سوی فردایی روشن تر باشد؛ فردایی که یا شریعتی توان آن را خواهد داشت که پابه پای ما بیاید و از خود اعاده حیثیت کند یا از نفس می افتد و پشت در های زمان خواهد ماند. عجالتاً، شریعتی در این سی سالی که از انقلاب می گذرد و از مرگ اش (گفتم مرگ تا همه دوستداران حقیقت و اسطوره شکنان امروز باز به خشم نیایند) مدام همین دور و بر است. همین نزدیکی ها و ما را به واکنش وامی دارد. موقعیت شریعتی در جامعه امروز، بسیار فراتر از موقعیت یک تئوریسین است، تئوریسینی در میان دیگران. حیات و ممات او و بسیاری از حرف هایش او چنان با تجربه های تراژیک و نیز شادمانه معاصر ما پیوند خورده که به سادگی نمی توان در پرداختن به او غیراحساساتی حرف زد و مثلاً بی طرفانه و علمی. اینکه در دفاع از او شورمندانه و عاطفی سخن گفته شود شاید قابل فهم باشد ( و جالب اینکه بیشتر دوستداران شریعتی متهم به این شورورزی و تعصب هستند و توضیحات و تفاسیرشان هر چند مستند نادیده انگاشته می شود) اما می بینیم که در نقد او، حتی در علمی ترین و استدلالی ترین شکلش، چیزی از شور و شیدایی چاشنی می شود (و غالباً عالمانه و حکیمانه تلقی می گردند.) مثل همین منتقدی که نقدهایش به شریعتی، درست شبیه اکتشاف برق است توسط پرسوناژ داستان صدسال تنهایی گارسیا مارکز آن هم هشتاد سال پس از کشف برق. مثلاً اینکه شریعتی احساسی، اغراق گو و جاعل تعبیر است (شریعتی خود مسوولیت این هر سه خصیصه را بر عهده گرفته است، به خصوص خصلت زیبای «جاعل تعبیر» را. ) یا اینکه رویکرد ایدئولوژیک او به دین، بدیل سازی بوده است برای مارکسیسسم (حداقل بیست سال از این نقد می گذرد و حق تالیفش متعلق به داریوش شایگان در کتاب انقلاب مذهبی چیست) یا اینکه اطلاعاتش کم، پایه های نظری و فلسفی اش ضعیف است و بر علوم نظری تسلط ندارد (از این یکی نقد هم سی سال می گذرد) و... این شور و شیدایی را همچنان در اینجا و آنجای آثار منتقدان شریعتی (در هر جبهه یی) می توان یافت. مثلاً ناگهان می بینی محقق مورخ آکادمیک فیلسوفی که برای هر تعبیری چندین صفحه رفرنس ضمیمه می کند در نقد شریعتی خود را معاف از رفرنس می داند و سخنانش رنگ فتوی می گیرد و ناگهان می بینی محقق مورخ مستندگوی فیلسوف مآب ما نیز خونسردی خود را از دست می دهد و دلخور می شود از اینکه حرکت رو به رشد تکاملی تاریخ معاصر ما توسط غول شاخداری چون شریعتی متوقف مانده است. حال تو بیا و با هزار سند و مدرک ثابت کن که ای مورخ، حرکت تاریخ را هیچ کس نتوانسته است یک تنه متوقف کند، نه به نام مذهب، نه به نام ایدئولوژی و... چنانچه برعکسش نیز ممکن نیست یعنی ممکن نیست که به نام مخالفت با این همه هم بتوان یک تنه موتور متوقف مانده تاریخ را به حرکت دوباره واداشت.
بگذریم. درباره شریعتی و نسبت اش با انقلاب- نه هر انقلابی، همین انقلاب خودمان - عمدتاً چهار واکنش را می شنویم؛
الف) خودش خوب بود، نقشش بد.
ب) خودش بد بود، نقشش خوب
پ) خودش بد بود و نقشش بدتر.
ج) خودش خوب بود و نقشش بهتر (و البته این دسته بیشتر امیدوار به آینده اند.)
برای بازتعریف موقعیت شریعتی در میانه این واکنش ها چه باید کرد؟ باید دل آنهایی را که از انقلاب آسیب دیده اند به دست آورد یا دل آنهایی را که از انقلاب سودی برده اند. شریعتی چه به عنوان تفکر و چه به عنوان شخص با هر دو طیف اشتراکاتی دارد. اما به رغم آن همدردی و این همدلی، چنین پیداست که او دارد راه خودش را می رود. (همین کنش ها و واکنش ها نشان می دهد که هنوز از پا نیفتاده است معلوم نیست. این موجود احساساتی رمانتیک اغراق گوی جاعل تعبیری که نه حرف هایش پایه و اساس فلسفی داشت و نه بر علوم نظری تسلط داشت، نه از تاریخ چیزی سرش می شد، نه بر خلاف ادعایش جامعه شناسی خوانده بود، نه مدرک درست حسابی دانشگاهی گرفته بود (تازه با آن معدل پایین اش) نه دین را می شناخت و نه دنیا را، نه غرب را و نه شرق را و اصلاً خودش مرد و نه اینکه کشته باشندش، چگونه همچنان راه می رود و مدام بر سر راه ما قرار می گیرد؟ پس چرا دست از سر ما بر نمی دارد یا ما چرا دست از سر این محتضر بر نمی داریم؟ دست از سر این آدمی که همه چیزش شایعه است. (از مرگش گرفته تا سوادش) اصلاً راست می گویند منتقدان شریعتی. دلیلش همان شوری است که او داشت و ما جان های فسرده خسته بر سر عقل آمده پر مصلحت خسته زخم خورده از روزگار، فاقد آنیم. نام دیگر آن شور، تفکر است؛ تفکری که به تعبیر زیبای سودهیر کاکار متفکر و روانشناس برجسته هندی تبار، محصول گفت وگوی «مغز است و قلب است و معده»، به قصد بود کردن نابوده یی، به قصد تغییر دادن واقعیت و به امید ساختن آن باید باشدی که نیست. برای این سه کار سواد لازم است اما کافی نیست. قلب و معده را نیز باید به کار انداخت تا بشود تفکر. برای این سه کار تفکر لازم است. شور و شعور به شرط آنکه از جنسی مشترک باشند.

وبگردی
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش
بار دیگر زیر گرفتن ماموران پلیس با ماشین سواری توسط دراویش - باز هم زیر گرفتن ماموران امنیتی و نیروی انتظامی توسط یک ماشین دیگر سواری توسط اراذل خیابان گلستان هفتم
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران
حمله با اتوبوس به مأموران پلیس در پاسداران - کی از دراویش گنابادی با اتوبوس به مردم و مأموران پلیس در خیابان پاسداران تهران / گفته میشود تعداد شهدای ناجا در حمله آشوبگران فرقه ضاله گنابادی و حامیان نورعلی تابنده به ۴ تن رسیده است.
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای
لحظه مواجهه وزیر راه با خانواده قربانیان سانحه هواپیمای - به دنبال سقوط هواپیمای تهران-یاسوج ویدیو لحظه مواجه خانواده های جانباختگان را با وزیر مشاهده می کنید.
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو
حمله با چاقو به یک راننده سر پارک خودرو - تصاویری دردناک از حمله مرد موتور سوار با چاقو به یک مرد راننده در حضور همسر و فرزندش در شهرستان داراب استان فارس را در ویدئوی زیر می بینید. به نظر میرسد این اتفاق در پی جرو بحثی بر سر پارک کردن وسایل نقلیه روی داده است!
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی
    طرز تهیه شیرینی نخودچی، شیرینی محبوب سفره عید
    شیرینی نخودچی یکی از محبوب ترین شیرینی های ویژه نوروز می باشد که می توانید دستور تهیه آن را در اینجا ملاحظه کنید.