چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ / Wednesday, 24 January, 2018

خاطرات و حاضر جوابیهای شهید مدرس


خاطرات و حاضر جوابیهای شهید مدرس
● مقدمه:
مدرس در سال ۱۲۸۷ ق در روستای سرابه کچو از توابع اردستان چشم به جهان گشود. در شش سالگی همراه پدر به شهرضا (قمشه) عزیمت نمود و در همان شهر دروس حوزوی را آغاز کرد.
سال ۱۳۰۳ ق در سن ۱۶ سالگی به منظور ادامه تحصیلات، راهی اصفهان شد و در مدرسه جده کوچک حجره‌ای گرفت و ۱۳ سال به درس و بحث پرداخت. سپس به نجف‌اشرف عزیمت و پس از رسیدن به مرحله اجتهاد، در سال ۱۳۱۶ ق به اصفهان بازگشت و مشغول تدریس فقه ، اصول ، منطق، فلسفه و اخلاق شد.
در متمم قانون اساسی ایران ـ‌ با تلاش شیخ فضل‌الله نوری ـ پیش‌بینی شده بودکه قوانین مصوب مجلس شورای ملی باید زیر نظر هیأتی از علما از جهت شرعی به تصویب برسند. در دوره دوم مجلس، پنج تن از علما از جمله شهید مدرس انتخاب گردیدند و در سال ۱۳۲۸ ق از اصفهان راهی تهران شد. اما در چند دوره بعد، از سوی مردم به عنوان نماینده مجلس انتخاب گردید و همواره باید قوانین ضد اسلامی و ضد ملی و در عزل و نصب‌ها با جدیت تلاش می‌کرد.
او دشمن درجه یک رضا شاه محسوب می‌شد و همواره درگیر مبارزه با وی بود. همین مبارزات سبب شد رضا شاه او را در خواف ـ نزدیکی مرز افغانستان ـ به مدت ۱۰ سال تبعید کند.
پس از این مدت، وی را به زندان کاشمر منتقل و در سال ۱۳۵۷ ق برابر با ۱۳۱۷ ش به شهادت رسید و در همانجا مدفون گردید.
مدرس، چند ویژگی برجسته داشت که سبب موفقیت او در صحنه سیاست گردید. از جمله:
الف) شجاعت:
دوست و دشمن به شجاعت مدرس معترف بودند. رضا شاه، قلدر نفهمی بود که قدرتمند، ضعیف، رجال مملکتی ، مردم عوام و … از او حساب می‌بردند. بی‌رحمی او زبانزد خاص و عام بود. با این حال مدرس بدون هیچ ترس و واهمه‌ای در برابر او می‌ایستاد.
مدرس در برخوردهای شخصی، با سران و رجال مملکتی با کم اعتنایی برخورد می‌نمود. حسین مکی درباره برخورد مدرس با کسانی که به منزل وی می‌آمدند، چنین می‌نگارد:
«اشخاص تازه وارد اگر از طبقات پایین بودند، مدرس احترامات بیشتری می‌کرد و هر قدر از طبقات بالاتر وارد می‌شدند کمتر تعارفات معمول را می‌نمود.
اگر می‌خواست به کسی تعارف زیادتری کرده باشد، مثلا شاهزاده نصرت‌الدوله وارد شده بود و مدرس می‌خواست به او تعارف کند، می‌گفت: شاهزاده یک چای برای خودشان بریزند. شاهزاده نصرت‌الدوله یا رجالی نظیر اینها که این تلطف را از مدرس می‌دیدند برخاسته از چای سبز که مخصوص مدرس بود، فنجانی ریخته صرف می‌نمودند». ۱
مدرس نسبت به بزرگترین قدرت‌ها آنقدر کم اعتنا بود که یکی از نامزدهای نمایندگی مجلس برای تبلیغات خود، در روزنامه چنین نوشته بود: «در منزل مدرس بودم که او به من چای داد و من خوردم»!
ب) زهد و قناعت:
یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته او، عدم وابستگی و دلبستگی به مادیات بود. با اینکه می‌توانست زندگی مرفهی برای خود و خانواده‌اش فراهم سازد، تا پایان عمر چنین نکرد. خود وی بارها می‌گفت: علت اینکه می‌توانم به راحتی و بی رو در بایستی حرفم را با رجال کشوری و لشکری بزنم، عدم دلبستگی به امور مادی است.
عبدالله مستوفی که از نزدیک با مدرس آشنا بوده و در خانه وی رفت و آمد می‌نموده است، زندگی مدرس را اینگونه توصیف می‌کند:
«خانه مدرس در آخر کوچه‌ای بن بست بود که دارای یک اطاق جهت بیرونی (برای ملاقات) و یک اطاق دیگر برای سکونت زن و فرزندش بود.
اطاق بیرونی، همیشه کاهگلی و فرش آن یک دست نمد نازک و میان فرش، گلیم راه راه فرسوده‌ای بود.
یک منقل گلی با دو قوری و یکی دو استکان کوچک با قاشق برنجی پوست پیازی و نعلبکی چینی و کاسه تنباکو و قلیان و دو سه ظرف خاکستر سیگار حلبی برای واردین، اثاثیه اطاق را تکمیل می‌کرد. بله در دسترس سید بزرگوار، یک کوزه بزرگ برای عوض کردن آب قلیان و یک تنگ سفالی برای آب خوردن و یک کاسه بدل چینی هم بود.
لباس سید پیراهن متقال یا کرباس و در تابستان چلوار بود. در اواخر، شاه تولیت و تدریس مدرسه سپهسالار را هم به مدرس داد. حق‌التدریس و حق‌التولیه مدرسه وجه قابل توجهی بود ولی سید از آن استفاده نمی‌کرد. بنابراین در زندگی شخصی او تفاوتی حاصل نشد. فقط چیزی که اضافه شد ـ و آن هم به واسطه زیادی صادر و واردین خانه و ناگزیر بود ـ یک قالی سه در چهار و یک نوکر بود.
نوکر مثل رفیق در محضرش نشسته و شاید با او هم غذا هم می‌شد. به طوری که معلوم نبود نوکر است یا از راه ارادت به سید بزرگوار خدمت می‌کند». ۲
ج) سیاست:
مدرس شخصیتی بسیار هوشمند و زیرک بود. رجال مملکت و شاگردانش را به خوبی می‌شناخت.
کوچکترین حرکتی از کسی می‌دید یا سخنی می‌شنید به عمق مطلب پی می‌برد. او یکی از مخالفین سر سخت قرار داد وثوق‌الدوله با انگلیس بود در حالی که تنها جمله اول قرار داد را برایش خوانده بودند.
د) حاضر جوابی:
مدرس در حاضر جوابی، کم نظیر اگر نگوییم بی‌نظیر بود. بدون تأمل، چنان زیبا و ادیبانه پاسخ می‌داد که موجب تحیر می‌شد.
حاضر جوابی‌های او آنقدر جالب توجه بود که اگر در مجلس، وسط سخنرانی کسی، جمله‌ای می‌گفت و صدا به همه نمایندگان نمی‌رسید، گفته مدرس را از یکدیگر جویا می‌شدند.
▪ مخالفت به نفع دزدان!
زمانی که نصرت‌الدوله وزیر دارایی بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند.
مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.
وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه می‌اوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟
مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست، مگر شما نگفتید، این سگ‌ها به محص دیدن دزد، او را می‌گیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.
نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند. ۳
▪ چو نرمی کنی خصم گردد دلیر
مدرس غالبا نامه‌هایی که می‌نوشت، روی کاغذ پاکت تنباکو و کاغذهایی بود که در آن روزگار، قند در آن می‌پیچیدند. یکی از وزیران نامه‌ای از مدرس دریافت داشته و آن را اهانت به خود دانسته بود.
روزی یکی از آشنایان مدرس آمد و یک دسته کاغذ آورده به مدرس گفت: جناب وزیر این کاغذها را فرستانده‌اند که حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایند.
مدرس گفت: عبدالباقی! چند ورق از آن کاغذهای مرغوب خودت را بیاور.
فرزند مدرس فوری بسته‌ای کاغذ آورد. مدرس به آن شخص گفت: آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذها را هم روی آن بگذار. سپس روی تکه کاغذ قند نوشت: جناب وزیر! کاغذ سفید فراوان است ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشته‌ام نیست. ۴
▪ یک مرد و یک نامرد
روزی رضا شاه به مدرس گفت: تنها دو مرد در ایران وجود دارد. یکی من و دیگری تو.
مدرس بالافاصله جواب داد: نخیر، اشتباه می‌کنی، تنها یک مرد و یک نامرد در ایران وجود دارد. آن مرد منم و نامرد تو. ۵
▪ دعا به جان رضا شاه!
یک وقت رضا شاه به سفر رفته بود. سفری که شاید مورد خطر بود. مرحوم مدرس (رحمه‌الله) به رضا شاه گفته بود: دعا کردم به شما تا در این سفر سالم برگردید.
رضا شاه خیلی خوشحال شده بود که مدرس به او دعا کرده بود گفت: دعا کردید؟!
مدرس جواب داد: آخر نکته دارد؛ اگر تو در این سفر مرده بودی همه اموال ما از بین رفته بود. من می‌خواهم زنده باشی تا اموالمان را پیدا کنیم. ۶
▪ یقه باز
در زمستان هنگامی که مدرس از پله‌های مجلس بالا می‌رفت، یکی از نمایندگان مجلس به او برخورد و گفت: شما در این زمستان سخت، با این پیراهن کرباسی و یقه باز گرفتار سرماخوردگی می‌شوید. مدرس نگاهی تند به او نمود و گفت: کاری به یقه باز من نداشته باش. حواست جمع دروازه‌های ایران باشد که باز نماند. ۷
▪ سفارش برای استخدام
یک روز طلبه‌ای نزد مدرس آمد و نامه‌ای نوشته بود: اجازه بفرمایید در وزارت معارف به عنوان معلم استخدام شوم. مدرس روی یک قطعه کاغذ نوشت:
«آقای وزیر معارف! حامل نامه، یکی از دزدان ،و قصد همکاری با شما را دارد. گردنه‌ای به وی واگذار کنید».
طلبه، نامه را گرفت و رفت. پس از چند لحظه خجالت زده بازگشت و گفت: آقا! چه بدی از من دیده‌اید؟ اگر کسی به شما چیزی گفته، دروغ گفته است.
مدرس جواب داد: اگر بگویم که تو شخص فاضل و متدینی هستی، تو را راه نمی‌دهند. برو و نامه را ببر.
او مجددا نامه را برد و فردای آن روز خدمت مدرس رسید و گفت: آقا! استخدام شدم و مدیریت یک مدرسه را هم به من داده‌اند. ۸
▪ سوغات برای رضا شاه
پس از بازگشت مدرس از اصفهان، رضا شاه به او گفت: برای ما چه سوغات آورده‌ای؟
پاسخ داد: سوغات خوبی برای شما آورده‌ام. می‌ترسم قدر آن را ندانید. سوغات من این استکه بیشتر اجزای دولت به نام شما، مردم را می‌چاپند و اذیت می‌کنند. من با خود گفتم این مطلب را به شما بگویم تا بدانید و در رفع آن بکوشید. اگر نصیحت مرا بشنوید بهترین سوغات برای شما است. ۹
▪ دلیل انتخاب بعضی نمایندگان به دستور رضاه شاه
در جلسه رسمی و علنی مجلس، آقا میرزا شهاب سخن می‌گفت؛ رسید به اینجا که همه مثل آقای مدرس نمی‌توانند با منطق و مشعشعانه ۱۰حرف بزنند. بنده و امثال بنده رطب و یابس به هم می‌بافم.
مدرس با صدای بلند گفت: به همین جهت سردار سپه دستور داد شماها انتخاب شوید.
همهمه و خنده نمایندگان فضا را پر کرد. ۱۱
▪ رضا شاه برای مدرس پول می‌فرستد!
سرلشکر خدایار از طرف رضا خان نزد مدرس آمد و با کمال تواضع و احترام گفت: رضا شاه می‌گوید: خوب است شما به درس و بحث خود بپردازید و از دخالت در امور سیاسی خودداری کنید. رضا شاه میل دارد باب مراوده را با شما باز کند و به هر طیق که بپسندید با شما روابط حسنه داشته باشد و همه اوامر شما را در امور مملکتی اطاعت خواهد کرد. ضمنا مبلغ یکصد هزار تومان برای شما فرستاده تا در هر راهی که صلاح می‌دانید به مصرف رسانید.
مدرس چند لحظه‌ای به آن پول نگاه کرد. سپس فرمود: به رضا خان بگویید که من وظیفه شرعی دارم که در امور مسلمین دخالت کنم. اسم آن را سیاست بگذارید یا چیز دیگر هر چه باشد فرق نمی‌کند.
من وظیفه خود را انجام می‌دهم. سیاست در اسلام چیزی جدایی از دین نیست. در اسلام دین و سیاست با هم است. اسلام، مسیحیت نیست که فقط جنبه تشریفاتی، آن هم هفته‌ای یک روز در کلیسا داشته باشد. این پولها را هم ببر که اگر اینجا بماند تمامی آن به مصرف نابودی رضا خان خواهد رسید.
خدایار مأیوسانه از خانه مدرس ـ به همراه پول‌ها ـ بیرون رفت. ۱۲
▪ حاضر جوابی در مهاجرت
زمانی که اوضاع و احوال پایتخت دچار هرج و مرج می‌شود، در کرمانشاه دولت موقت تشکیل و مدرس، وزیر عدلیه و اوقاف می‌گردد.
به مناسبتی اعضای کابینه موقت برای پاره‌ای مذاکرات با دولت عثمانی (که تا کرمانشاه و همدان را تصرف کرده بودند) به ترکیه سفر کردند.
هنگام ملاقات با سلطان محمد خامس، خلیفه عثمانی، ابتدا مدرس خود و همراهان را به خلیفه عثمانی معرفی می‌کند و اظهار می دارد : از اینکه با صراحت صحبت می‌کنم، عذر می‌خواهم. ما روحانیون در ایران در زمان استبداد آزاد بودیم. در حکومت مشروطه هم به علت اینکه نماینده مردم بودم، آزاد بودم. اینجا هم مطالب خود را آزاد اظهار می‌کنم. مقصود ما از مهاجرت به کشور شما این است که دولت عثمانی روابط دو دولت ایران و عثمانی ـ که هر دو مسلمان هستند ـ محترم بدارد.
حسن رابطه به نفع طرفین است. دولت عثمانی قسمت‌هایی از ایران را اشغال کرده ، ادامه این وضع به مصلحت شما نیست، مردم ناراضی هستند و اگر ما در محل اختلافاتی داریم، خودمان آن را حل و فصل خواهیم کرد. خلیفه عثمانی گفت: شما در حکومت مشروطه تاکنون کار مفیدی انجام نداده‌اید.
مدرس پاسخ داد: این طور نیست. ما کارهای زیادی انجام داده‌ایم. امنیت به وجود آورده‌آیم، تأسیس اداره پست و پستخانه از کارهای ماست. ما هر روز با تمام دنیا در مکاتبه هستیم. حال آنکه هنور دولت شما پستخانه ندارد.
بیانات مدرس ، خلیفه عثمانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. لذا خلیفه می‌گوید: اینجا کشور خودتان است. ۱۳

پی نوشت
۱) مدرس قهرمان آزادی ، ج ۲، ص ۶۶۸
۲) شرح زندگانی من با تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه، ج ۳، ص ۴۶۵ـ۴۶۳
۳) مدرس مجاهدی شکست ناپذیر، ص ۲۰۲ و مدرس، ج ۱، ص ۲۴۴.
۴) مدرس ، ج ۱، ص ۱۹۴
۵) این گفتگو را یکی از علما نقل فرمود ولی مأخذ آن را فراموش کرده بودند.
۶) صحیفه نور، امام خمینی (ره) ، ج ۴ ، ص ۴۲
۷) مدرس ، ج ۱ ، ص ۱۸۷
۸) مدرس مجاهدی شکست ناپذیر ، ص ۲۰۳
۹) همان ص ۷۷
۱۰) روشن و درخشان
۱۱) مدرس ، ج ۱، ص ۲۰۹
۱۲) همان ، ج ۱ ، ص ۲۴۱
۱۳) مدرس مجاهدی شکست ناپذیر ،ص ۴۱-۴۰

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مطالب مرتبط

حاجی پیاده


حاجی پیاده
اسمش حسین محمدابراهیم بود ولی مشهور به حاج حسین پیاده بود. علت این نامگذاری این بود که او همه جا پیاده می رفت. دو بار پیاده به مکه رفته بود. کربلا هم چندین بار پیاده رفته بود.
می گفت عکس آیت الله غفاری را که در زندان کشته شد از کمیته مشترک به دست آورده بودند و او این عکس را همراه خود به بیروت برده بود. در آنجا آن را چاپ کرده و تعدادی به ایران آورده بود.
زن و زندگی و خانه نداشت. حتی قوم و خویش و فامیل مشخصی هم نداشت. همه مایملک او یک پتو بود که هر کجا خوابش می گرفت می خوابید. سواد کلاسیک هم نداشت. گویا قبلاً مدتی در قم باربری کرده بود. همان جا در ارتباط با طلبه ها مقداری عربی و سواد قرآنی پیدا کرده بود. قرآن را می توانست ترجمه کند. بخشی از آن را هم حفظ بود. در زندان چهار موقت بودیم که یک نهج البلاغه صبحی صالح داشتیم که ترجمه فارسی نداشت. او متن عربی آن را می خواند و برای ما ترجمه می کرد.
گویا او قبلاً در سال های قبل از ۵۰ هم بازداشت شده بود و مدتی در زندان قزل قلعه حبس شده بود. مرحوم ابوترابی در دوره قبلی بازداشتش او را دیده بود و برای ما از او تعریف کرده بود. وقتی من حاج پیاده را در زندان دیدم فهمیدم همان شخصی است که آقای ابوترابی گفته بود.
این بار سال ۵۴ او را در شیراز دستگیر کرده بودند. حاجی به دانشگاه پهلوی شیراز می رفته و با دانشجویان ارتباط می گرفته و بحث می کرده است. به او مشکوک می شوند و دستگیرش می کنند. آدم بسیار متکی به نفس و خودجوشی بود.
از دستگیری اش در شیراز برایم گفت. وقتی او را می گیرند، در ساواک شیراز اذیتش می کنند. ضمن شکنجه های دیگر مدتی او را آویزان می کنند یعنی فرد را از مچ دست به صورت صلیب به نرده یی آویزان می کردند که به شدت روی مچ دست و بازوان و کتف فشار می آورد و دردناک بود. گاهی در همین حال شلاق هم می زدند. حاج پیاده یکی از دست هایش هم کج بود. گویا قبلاً دستش شکسته بود و بعد درست جوش نخورده بود و کج شده بود. این هم مزید بر علت شده بود.
نیم ساعتی آویزان بوده، او شروع می کند به خواندن قرآن. همان بخش هایی را که بلد بوده می خواند. می بیند آنها ولش نمی کنند. شروع می کند به فحاشی. او اعتقاد داشت در مقابل ستمگر و ظالم ایرادی ندارد که با الفاظ رکیک آنها را خطاب کنیم.
می گفت بعد ما شروع کردیم اصل قرآن را به زبان خودشان خواندیم. شروع کردم فحش به اشرف پهلوی و مادر شاه و خودش و... همه خانواده دربار را گفتیم. وقتی دیدند من دست بردار نیستم، یک صندلی زیر پایم گذاشتند و دستم را باز کردند و مرا پایین آوردند.
حای می گفت بعد بازجوی شیرازی با لهجه خودش می گفت شاه بد کرده راه ها را امن کرده، هیچ دزدی نیست، تو پیاده می روی، پیاده می آیی همه جا امن است، کسی با تو کاری ندارد. دزدی دیگر نیست.
حاجی گفته بود دزدها که قدیم جلوی آدم را می گرفتند اگر پول داشتی می گرفتند و می بردند ولی اگر پول نداشتی حداقل این کاری که تو با من کردی هیچ وقت نمی کردند.
سرانجام وی را از آنجا به کمیته مشترک تهران فرستادند. فرد دیگری هم با او دوست بود به نام محمدآخوندی که شاعر بود و اشعاری با اسم منتظر می گفت. سلول های کمیته مشترک انفرادی بود. چند تا سلول هم بود که بزرگ تر بود و سلول عمومی به حساب می آمد. کسانی را که بازجویی شان سبک می شد یا تمام می شد به این سلول ها منتقل می کردند. معمولاً بعضی نگهبان ها هم می آمدند و مزاحم بچه ها می شدند و حال گیری می کردند. منوچهری بازجو هم شب ها می آمد و به سلول ها سر می زد و معمولاً چند تا از بچه ها را انتخاب می کرد و می فرستاد اتاق بازجویی و کتکی به آنها می زد، به قول بچه ها دنبال شکار می گشت. معمولاً هم شب ها مست بود. همین که صدای در بلند می شد بچه ها می گفتند منوچهری آمد و همه سکوت می کردند و مواظب بودند ببینند او به کدام سلول می رود. من در این سلول بودم که حاجی پیاده را هم آوردند. در این سلول ها افراد خیلی محافظه کارانه و با احتیاط با هم برخورد می کردند. چون همدیگر را نمی شناختند و هنوز زیر بازجویی بودند و مواظب بودند حرفی نزنند پرونده شان بدتر شود. مگر اینکه کسی را می شناختند با او خیلی آهسته حرف های جدی می زدند. در غیر این صورت بیشتر حرف های معمولی مثل جوک یا شعر یا داستان می گفتند. اما حاجی رفتاری کاملاً متفاوت با بقیه داشت. یک روز منوچهری برای بازدید از سلول ها آمد. وقتی در سلول ما را باز کرد، همه بچه ها که نشسته بودند، برخاستند. حاجی وسط سلول نشسته بود، وقتی در سلول باز شد و فهمید منوچهری است به جای برخاستن، دراز کشید. منوچهری که این منظره را دید خیلی عصبانی شد. دید همه برخاسته اند اما او خوابید. دو تا سرباز هم به عنوان محافظ دو طرف او ایستاده بودند. این حرکت حاجی به نوعی تحقیر او بود. منوچهری با عصبانیت داد کشید و گفت پیر خرفت، چرا خوابیدی، پاشو ببینم. حاجی با آرامش و طمانینه خاص خودش از حالت درازکش درآمده و نشست و از یک موضع بالا به منوچهری گفت؛ چیه، چه خبره، خودت را گم کردی. بعد هم دو سه تا فحش رکیک به منوچهری داد.
منوچهری مستی از سرش پرید. کسی تا به حال این طوری با او صحبت نکرده بود. با عصبانیت و تعجب داد کشید که به کی داری فحش می دهی؟
حاجی هم با خونسردی گفت به تو فحش می دهم. مرتیکه اگر من اینجا نبودم تو از نان خوردن افتاده بودی. نان تو دست من است.
منوچهری حسابی بی آبرو شده بود. دید هیچ جوابی نمی تواند به او بدهد. به نگهبان هایی که دو طرفش بودند، گفت بگیرید ببریدش سلول انفرادی. حاجی هم در جوابش گفت؛ ... هم نمی توانی بخوری.
این طرز برخورد با بازجو سابقه نداشت. خیلی از بچه ها به بازجو تو نمی گفتند، شما می گفتند. یا آنها را آقای دکتر صدا می زدند. چون بازجو ها خودشان به خودشان دکتر لقب داده بودند، تا چه رسد اینکه فحش به آنها بدهی. حاجی پیاده با این برخوردش تمامی ابهت بازجو و شخصیتی را که برای خودش ساخته بود به هم ریخت. منوچهری برای نشان دادن اقتدار از دست رفته، درحالی که نگهبان ها می خواستند حاجی را ببرند به آنها گفت ریشش را هم بزنید. باز حاجی جواب داد؛ هیچ غلطی نمی توانی بکنی.
او را بردند و دیگر ندیدمش تا وقتی که مرا به زندان چهار موقت بردند. زندان چهار موقت یا قرنطینه مربوط به کسانی می شد که بازجویی شان تمام شده بود و باید به دادگاه بروند. آنها را از کمیته می آوردند چند روزی در این زندان نگه می داشتند بعد به زندان های عمومی می فرستادند که مربوط به محکومین بود. کسانی که از کمیته می آمدند کمی احساس راحتی می کردند و از آن فضای فشار و اضطراب کمیته آزاد شده بودند و معلوم بود که کارشان سبک شده است. اما تا مدتی هنوز حال و هوای بازجویی و شکنجه ها در ذهن شان بود. در صحبت با دیگران احتیاط می کردند. به هر کس اعتماد نداشتند. تا مدتی باور نمی کردند بازجویی تمام شده باشد. فکر می کردند دوباره آنها را برمی گردانند. یا نگران بودند که چیزی جدید رو شود و دوباره آنها را برگردانند، بازجویی کنند. ضمناً زندان چهار موقت مربوط به زندانیان عادی بود ولی یک اتاق از آنجا را به زندانیان سیاسی که موقتاً می آمدند اختصاص داده بودند.
وقتی وارد محوطه زندان شدیم زندانیان پشت سرهم به صف می رفتند. آنجا دیدم حاج پیاده جلو من است. جلوتر از او مرحوم آیت الله حقانی بود و جلوی ایشان آقای منتظر هم پرونده حاج پیاده بود. نگهبان زندان که با زندانیان عادی سرو کار داشت و از مسائل سیاسی خبر نداشت وقتی حاجی را با آن ریش دید مثل این که دلش به حالش سوخته بود از او پرسید؛ پیرمرد چه کارکردی آورده اندت اینجا؟ حاجی گفت قرآن خوانده ام پسرم، به خاطر قرآن خواندن مرا آورده اند اینجا. نگهبان که متوجه نشد که حاجی چی می گوید، چطور برای خواندن قرآن او را گرفته اند. می خواست به حاجی دلداری بدهد، گفت ان شاءالله چیزی نیست آزاد می شوی، می روی. حاجی هم در جوابش گفت؛ ان شاءالله این شاه سرنگون می شود، هم من آزاد می شوم هم تو.
مرد نگهبان با شنیدن این حرف لام تا کام چیزی نگفت و از ترس سریع دور شد. وارد سلول شدیم. ۱۰ نفر بودیم در حالی که ظرفیت واقعی اش سه چهار نفر بیشتر نبود. آخرین نفری که وارد شد و در را بست جا برای خوابیدن نداشت. باید دیگران را فشار می داد تا جایی برای خوابیدن خودش باز شود.
در این سلول علاوه بر حاج پیاده تعدادی افراد مذهبی بودند مثل آیت الله حقانی و آقای مروی و منتظر و من و تعدادی هم غیرمذهبی بودند. حاجی علاوه بر نمازهای روزانه نیمه شب هم بیدار می شد و در همان جای تنگ نماز شب می خواند. در شبان روز هم یک بار غذا می خورد و خیلی روزها هم روزه می گرفت. بعضی از بچه ها صبح ها ورزش می کردند اما او با ورزش کردن مخالف بود. وقتی یکی از بچه های غیرمذهبی نرمش کمر می کرد، به او گفت همین طور که خم شدی دست هایت را هم بگذار روی زانویت. او هم به احترام پیرمردی وی همین کار را کرد. بعد گفت بگو سبحان الله. او هم گفت. حاجی به او گفت ببین نماز همین است. فکر نکن خیلی سخت است. بعد گفت بگو اشهد ان لا اله الا الله. او هم که نمی خواست حرف پیرمرد را زمین بگذارد اشهد را خواند. حاجی به او گفت ببین همین. مسلمانی هم به همین سادگی است. شماها فکر می کنید مسلمانی و نماز خواندن خیلی سخت است.
از یقینات او سرنگونی رژیم شاه بود. هر اتفاقی می افتاد یا خبری گفته می شد، تحلیل می کرد که رژیم در حال سرنگونی است. وقتی بچه ها از دادگاه برمی گشتند از یکی پرسید چی شد؟ او گفت به حبس ابد محکوم شدم. حاجی با عصبانیت گفت این چه حرفی است می زنی؟ ابد چیه. ابد فقط خداست. اینها مگر زنده اند. اینها در حال سرنگونی هستند.
در کمیته مشترک در دعای نمازش بلند می خواند؛ اللهم العن معاویه و المروان و الپهلوی و الاشرف و الفرح و... نگهبان ها هم که به هم سلولی هایش گیر می دادند که این چی می گوید، می گفتند این جزء نمازش است. ما نمی دانیم چه می گوید.
در دادگاه خودش هم که او را به ۱۰ سال حبس محکوم کرده بودند، گفته بود غلط کردی. تو مرتیکه مگر ۱۰ سال زنده یی که مرا محکوم می کنی؟ شما در حال نابودی هستید.
یک بار او را برده بودند زیر هشت- محلی که افسر نگهبان و نگهبان ها هستند و در ورودی زندان از آنجاست- افسر نگهبان گفته بود باید ریشت را بزنی. گفته بود مگر تو دخترت را می خواهی به من بدهی؟
او را حسابی زده و بعد به زور ریشش را زده بودند. در همان حال فحش زیادی به همه مقامات داده بود. می گفت اینها حکومت شان به ریش من بند است. اینها پوشالی اند. از ریش من می ترسند.
درجواب بچه هایی که او را به آرامش دعوت می کردند و می گفتند فایده ندارد، می گفت خیر من دو ساعت وقت ۱۰ پاسبان را گرفتم خودش یک ضربه به آنهاست. بعد فحش به روسایشان دادم قدرت مان را نشان دادم. گریه کردم مظلومیت مان را نشان دادم. اینها اثر دارد.
بحث های او با مارکسیست ها از شیرین کاری های او بود. همیشه هم با آنها بحث می کرد و خودش فکر می کرد جواب های دندان شکنی به آنها داده است. می گفت به آنها گفتم شما که می گویید در اقتصاد همه باید مساوی باشند، علتش این است که تنبلید و اهل کار کردن نیستید، می خواهید دیگران که کار کردند بدهند به شما مساوی شوید.
یا یک بار به مارکسیستی گفته بود بیا درباره خدا صحبت کنیم. او گفته بود من خدا را قبول ندارم. حاجی گفته بود برایت دلیل می آورم تا قبول کنی. بعد یک آیه قرآن خوانده بود که الله فاطر السموات و الارض خداوند خالق آسمان و زمین است. فرد مارکسیست گفته بود من که قرآن را قبول ندارم. حاجی با شنیدن این حرف از کوره در رفته بود و شروع کرده بود به فحاشی که تو فلان و فلان قرآن را هم قبول نداری؟ مدتی قبل از پیروزی انقلاب آزاد شد. بعد از آزادی از زندان هم همان شور و انگیزه را حفظ کرده بود. یک بار به لبنان رفته بود و با عرفات هم دیدار کرده و عکس انداخته بود.
ولی زندگی اش همچنان خانه به دوشی بود. بعد از چند سال در تنهایی و بی خبری درگذشت.

وبگردی
نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی
نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی - حسام الدین آشنا، مشاور فرهنگی رییس جمهور نوشت: رئیس یکی از صندوق ها با اسلحه به بانک مرکزی می رفت و تهدید می کرد. او همچنین در توئیت دیگری یادآور شد: روحانی هزینه مبارزه بی امان با نزولخواران تسبیح به دست و پینه بر پیشانی را می دهد.
نفت‌کش در تهران منفجر شده بود!
نفت‌کش در تهران منفجر شده بود! - شرکتی که یک‌شبه می‌توان آن را در اوج تحریم به استاد پیر و از نفس افتاده ترافیک رییس دولت قبل سپرد و بعد از آن، ناگهان در آزمون و خطایی دیگر به جوانی میدان داد.
دماوند،بزرگترین کشتی جنگی ایران در حال از دست رفتن است!
دماوند،بزرگترین کشتی جنگی ایران در حال از دست رفتن است! - دو هفته پس از بروز حادثه برای ناوچه دماوند بزرگترین کشتی جنگی ایران در دریای خزر، رسانه‌های روسیه با تفسیر تصاویر منتشر شده اخیر از وضعیت این شناور مدعی شده‌اند که بخش‌های زیادی از دماوند که سه سال پیش به ناوگان شمال نیروی دریایی ایران اضافه شده به زیر آب رفته و شکستگی آشکاری در قسمت پد بالگرد آن مشاهده می‌شود.
افشای راز یک ازدواج عجیب!
افشای راز یک ازدواج عجیب! - دو سال بعد، اخبار رابطه عاشقانه همسرش با یک نوجوان، مانند یک سیلی بر صورت اوزیر بود. بویژه آنکه، دخترشان لورنس، همکلاسی ماکرون بود.
تصاویر: ضرب و شتم چند روحانی توسط جوانی در قم
تصاویر: ضرب و شتم چند روحانی توسط جوانی در قم - یک جوان در حوالی چهارراه بیمارستان قم به چند روحانی حمله کرد و دو تن از آنها را زخمی کرد به گفته شاهدان ضارب یک خودرو را نیز به آتش کشید و متواری شد.
فیلم دیدنی از لحظه دستگیری باند سارقان مسلح/ شلیک پلیس به سمت سارقان
فیلم دیدنی از لحظه دستگیری باند سارقان مسلح/ شلیک پلیس به سمت سارقان - باند چهار نفره سارقان مسلح که قصد داشتند امروز از یک طلافروشی در یافت‌آباد سرقت کنند، ساعت 10 صبح امروز در یک عملیات غافلگیرانه توسط ماموران پلیس دستگیر شدند.
فیلم/ افشای پشت پرده کاسبی با خون ایرانیان
فیلم/ افشای پشت پرده کاسبی با خون ایرانیان - رئیس سازمان انتقال خون و مسئول سابق امور کارکنان شرکت پالایش و پژوهش خون با حضور مقابل دوربین فارس از برخی تخلفات در زمینه پلاسمای خون پرده برداشتند.
سلطان حاشیه از عکس مادرزنش رونمایی کرد!
سلطان حاشیه از عکس مادرزنش رونمایی کرد! - محسن افشانی بازیگر سینما و تلویزیون از جدیدترین عکس حاشیه ای خود با مادر زنش رونمایی کرد.
عباس عبدی به سردارسلیمانی : جانفشانی‌ها تبدیل به سرمایه ملی نشده‌اند
عباس عبدی به سردارسلیمانی : جانفشانی‌ها تبدیل به سرمایه ملی نشده‌اند - یکی از موارد پیش‌آمده در این اعتراضات آتش‌زدن پرچم کشور بود که واکنش و تاسف بسیاری را برانگیخت؛ به طوری که مقام رهبری نیز به آن اشاره کردند. در آخرین واکنش‌ها...
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس - 38 شرکت که جزء بزرگترین کارتل های اقتصادی کشور هستند، متعلق به آستان قدس است. بنابراین آستان قدس کنونی، آستان قدسی نیست که حضرت امام در نامه خود از آن سخن گفته‌اند.
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
پربازدیدها