چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ / Wednesday, 25 April, 2018

دقیقه‌ای با دانییل دی‌لوئیس


دقیقه‌ای با دانییل دی‌لوئیس
دانییل دی‌ لوئیس یکی از برترین بازیگران نسل خود است که نقش آفرینی‌های ماندگاری از خود به جا گذاشته است; از بازی در نقش یک فلج ذهنی در فیلم «پای چپ من» که به خاطر آن برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد شد تا فیلم «خون به راه خواهد افتاد» که در انتظار چند اسکار به سر می‌برد.
در فیلم خون به راه خواهد افتاد دانییل دی‌لوئیس بریتانیایی نقش یک جوینده نفت به نام «دانییل پلین ویو» را در اوایل قرن بیستم بازی می‌کند که البته به ثروت بسیار بزرگی دست پیدا می‌کند ولی او در این راه هزینه‌های زیادی را پرداخت می‌کند.
معروف است که دی‌ لوئیس در نقشی که می‌خواهد بازی کند عمیقا فرو می‌رود ولی او در مصاحبه‌ای که انجام داد در مورد نقش‌هایش با طنز و شوخی حرف می‌زد.
▪ از آخرین باری که شما را بر روی پرده سینما دیدیم دو سال می‌گذرد. آخرین فیلمی که در آن بازی کردید «ترانه عاشقانه جک و رز» نام داشت که همسرتان «ربکا میلر» آن را نویسندگی و کارگردانی کرده بود. در این دو سال چه کار می‌کردید؟
ـ کار می‌کردم. ساخت این فیلم سه سال طول کشید. دو سال برای آماده شدن، چهار پنج ماه فیلمبرداری و یک سال هم برای تدوین. الا‌ن انگار سه چهار سال از عمر من صرف این فیلم شد.
من با «پل توماس اندرسون» نویسنده و کارگردان فیلم «خون به راه خواهد افتاد» که صحبت می‌کردم گفت برای گسترش شخصیت «دانییل پلین ویو» همکاری بسیار نزدیکی با هم داشتید.
پل برای نوشتن فیلمنامه به کمک هیچ کس نیاز نداشت. ما وقتی در مورد این فیلم با هم دیدار کردیم تا چندین و چند ماه کارمان این بود که درباره شخصیت دانییل با هم بحث و گفت‌وگو کنیم... من اگر از سوژه‌ای خوشم بیاید حاضرم ۱۰ سال هم روی آن کار کنم.
باید مدت زمان فیلمبرداری را محدود کنی و وقت آماده کردن شرایط برای ساخت فیلمت را طولا‌نی‌تر کنی چون در این مدت می‌توانی حسابی به کارت شاخ و برگ بدهی ولی وقت فیلمبرداری چیز خاصی در چنته نداری که رو کنی.
در طول سه سالی که صرف آماده شدن برای ساخت یک فیلم می‌کنید چه کار‌هایی انجام می‌دهید؟
گفتن اینکه دقیقا چه کار‌هایی انجام می‌دهم کار سختی است. ولی در هر فیلمی که بخواهی بازی بکنی باید سعی کنی دنیایی را در ذهنت تصور کنی و بعد آن دنیا را با نگاه و تجربه انسانی که خودت نیست درک کنی.
▪ دنیا از دید دانییل پلین ویو در فیلم خون به راه خواهد افتاد چگونه است؟
ـ بخشی از وجود ما آدم‌ها به راستی حیوانی است. شما اگر موجود انسانی را در شرایط خاص قرار بدهید آن انسان اگر بقایش وابسته به این باشد که تا حد یک حیوان وحشی تنزل کند مطمئن باشید این کار را خواهد کرد. بخشی از کار که لذتبخش است در هم شکستن محدودیت‌ها است، یعنی دیوار‌هایی که دور تا دور ما را گرفته‌اند.
▪ در اواسط فیلم، دانییل پلین ویو درباره عصبانی و اهل رقابت بودن خود صحبت می‌کند. چه چیزی به دانییل دی‌ لوئیس این انگیزه را می‌دهد که کارش را به نحو احسن انجام بدهد؟
ـ کنجکاوی. غرور. به این معنی که من همیشه از بابت کاری که دارم انجام می‌دهم احساس غرور می‌کنم. از طرفی دوست ندارم کارم را طوری انجام بدهم که مثل آدم‌های احمق به نظر برسم.
معنای ضمنی جواب شما این است که باید دست به ریسک‌های بزرگ بزنید و به قول معروف با انجام ریسک‌های بزرگ آدم به نتایج بزرگ می‌رسد.
آدم البته باید دست به ریسک‌های بزرگ بزند ولی هر وقت که من این جمله را در حین کارم استفاده می‌کنم پیش خودم فکر می‌کنم با انجام دادن این کار بهترین چیزی که گیرت می‌آید چیست؟ اگر کاری که داری انجام می‌دهی نهایتش این باشد که به شکل احمق‌ها به نظر برسی آن کار به هیچ وجه ارزش ریسک را ندارد. به این نوع ریسک می‌گویند ریسک از سر شوخی.
▪ پل توماس اندرسون در اوج حرفه خود قرار دارد. می‌توانید برای ما توضیح بدهید کار کردن با او چگونه است؟
ـ من سعی می‌کنم درباره ارتباط صمیمانه‌ام با همکار حرفی نزنم مخصوصا که ارتباط صمیمانه بین من و پل باشد چون به نظر می‌رسد که اگر این کار را بکنم انگار همه چیز را لوث کرده‌ام. دوست ندارم این رابطه را که برای من خیلی بزرگ و مهم است در چند کلمه خلا‌صه کنم.


منبع : روزنامه حیات نو

مطالب مرتبط

پل نیومن؛ مردی که می‌خواست سلطان باشد- بخش ۴

پل نیومن؛ مردی که می‌خواست سلطان باشد- بخش ۴
با قدِ یک‌متر و هشتادش، خیلی‌ها با «مارلون براندو» اشتباهش می‌گرفتند؛ هرچند که پنج‌ سانتی‌متر بلندتر از «براندو» بود و یک‌سال کوچک‌تر از او. لابد به‌چشم آن‌ها که «پُل نیومن» را «براندو» می‌دیدند و از او امضا می‌خواستند، همه‌چیز در «جذّابیت»ش خلاصه می‌شد؛ در این‌که «پسرِ خوب»ی به‌نظر می‌رسید و با آن «چشم‌های آبی»، معصوم‌تر از آن بود که آدمِ خلافی باشد، یا اصلاً خیالِ خلاف به‌ سرش بزند. آدمی بود که انگار دارد راهِ خودش را می‌رود و کارِ خودش را می‌کند و هیچ دوست ندارد که یکی سرِ راهش سبز شود و راه را ببندد.
و اصلاً همه‌چیز به همان «چشم‌های آبی»‌اش برمی‌گشت؛ از نیم‌رُخ، یک‌جور ملاحتِ معرکه‌ای داشت، یک‌جور وقار و یک برقِ غریبی تویِ آن چشم‌ها بود که آتش می‌زد و خاکستر می‌کرد و یک‌جور غرور هم بود که نگاه نمی‌کرد؛ چیزی را می‌دید که دوست داشت، که می‌پسندید. یک‌جور طمأنینه‌ در آن جُفتِ «آبیِ» آبی بود که به چشمِ دیگران می‌آمد و اسیرش می‌شدند. و «پسرِ خوب»ی که صاحبِ این «چشم‌های آبی» باشد، لابد، بهترین مردِ خسته و دل‌شکسته سینما هم باید باشد؛ یک همچه «چشم‌آبی»‌ای، لابد، جان می‌دهد برایِ باختن و سوختن و هر قطره اشکی که تویِ این «چشم‌های آبی» بنشیند، می‌ارزد به هزار صحنه دیگر.
«پُل نیومن» را برای یک همچه نقش‌هایی می‌خواستند که مردِ جذّابِ فیلم باشد و تاب بیاورد و این خودِ «پُل نیومن» بود که نخواست مردِ تکراریِ داستان‌ها باشد و نخواست که با آن جُفتِ «آبیِ» آبی، اسیرِ همچه فیلم‌هایی شود. به خیالِ کسی هم نمی‌رسید این «پسرِ خوب»ی که صاحبِ این «چشم‌های آبی»‌ست، «شورشی» از آب درمی‌آید و به خیالِ کسی هم نمی‌رسید پُشتِ این ظاهرِ معصوم، همچه «شورشی»‌ای پنهان شده باشد. «پُل نیومن»ی هم که کم‌کم محبوبِ تماشاگران شد، اهلِ باختن و سوختن بود، امّا هر ضربه‌ای را تاب می‌آورد و طوری رفتار می‌کرد که انگار سالم است، انگار سرِپاست و می‌خواهد دوباره شروع کند.
توی آن جُفتِ «آبیِ» آبی، اشکِ باختن نبود، اشکِ دردی بود که خودش می‌گفت نیست و از جا بلند می‌شد. و همین بود که وقتی ستاره «یکی آن بالا مرا دوست دارد» شد و پلّه‌پلّه بالا رفت و ایستاد رویِ سکویِ قهرمانی، با قدِ یک‌متر و هشتادش، خیلی‌ها با «مارلون براندو» اشتباهش گرفتند؛ هرچند که پنج‌ سانتی‌متر بلندتر از «براندو» بود و یک‌سال کوچک‌تر از او.
جایی از فیلم «بیلیاردباز» [شاهکار رابرت راسن] «ادی تُند دست» رو می‌کند به «سارا» و می‌گوید «فقط استعداد کافی نیست؛ آدم باید شخصیت داشته باشد.» و بعد، وقتی با «برت گوردون» حرف می‌زند، می‌فهمد که دلیلِ شکستش چیزی جُز این نیست. این‌که «بُشکه مینه‌سوتا» در دیدار اوّل‌شان، وقتی حس می‌کند گیج شده، از جا بلند می‌شود و می‌رود آبی به دست و صورتش می‌زند و کتش را دوباره می‌پوشد، لابد نشانه‌ همان «شخصیت‌داشتن»ی‌ست که خودِ «ادی» می‌گوید. «بُشکه» می‌داند که هر آدم حرفه‌ای هم ممکن است با یک حرکت اشتباه ببازد و این، اصلاً، به تکنیک‌های بازی و یک همچه چیزهایی هیچ ربطی ندارد.
«بُشکه»، اتّفاقاً، بازی‌اش بهتر از «ادی» نیست؛ هرچند «ادی»، یک‌جا، حرکت‌های دست او را با یک نوازنده پیانو مقایسه می‌کند‌. این درسی‌ست که «ادی»، کم‌کم و بالأخره می‌آموزد و دیگر موقع بازی خودش را غرقِ نوشیدن نمی‌کند. امّا چیزی که «ادی» نمی‌فهمد، عشقِ «سارا»ست؛ عشقی که یک‌جورهایی بی‌پاسخ می‌ماند و بعد از آن خودکشی فجیع «ادی» هم می‌فهمد که مثلِ «گوردون» در مرگ «سارا» شریک است. «ادی»، دست‌آخر، «بُشکه» را شکست می‌دهد و می‌شود برنده میدان، ولی برایِ این بُرد، برایِ این دست‌آخر، «تاوانِ» سنگینی را می‌دهد.
یک زندگی فدایِ برنده‌شدن. ارزشش را دارد؟ آخرِ فیلم، وقتی «ادی» چوبِ بیلیاردش را می‌زند زیر بغلش و از سالنِ بازی برنده بیرون می‌آید، از همیشه تنهاتر است. حالا دیگر «سارا»یی هم در کار نیست تا مثل آن ‌دفعه‌ای که تهدیدش کردند و بعد انگشت‌هایش را شکستند و گریه‌اش را درآوردند، دلداری‌اش بدهد. برای «ادی»، زندگی در «بیلیارد» خلاصه می‌شود و حالا، بیلیارد بعد از «سارا» چه لذّتی دارد؟
«جیمز دین» که مُرد، «ستاره» بود، آفتابِ عالم‌تاب بود. در بیست‌وچهارسالگی که مُرد، فقط به‌خاطر بازی در سه فیلمِ سینمایی، رسیده بود به درجه‌ای از شُهرت و محبوبیت که شبیه شُهرت و محبوبیتِ هیچ‌کس نبود. شده بود «شمایلِ» نسلِ لرزانِ جوانی که عصبانیتش را بُروز می‌داد. و حسّاسیتِ بی‌حدّش، کمالِ مطلوبِ کارگردان‌هایی بود که پیِ «یاغی»‌های جوان می‌گشتند، که پیِ یک جوانِ «طُغیان‌گر» می‌گشتند که پُل‌های پُشت‌سرش را خراب کند، که به حرفِ کسی اعتنا نکند و «جیمز دین» همین «جوان»ی بود که می‌خواستند.
دو نقشِ «جیمز دین» میراثِ «پُل نیومن» شد؛ یکی «راکی گراتسیانو»ی فیلم «یکی آن بالا مرا دوست دارد» [ساخته رابرت وایز] و دومی «بریکِ» فیلمِ «گربه روی شیروانیِ داغ» [ساخته ریچارد بروکس]. چه می‌شد اگر «بریکِ» پاشکسته عصبیِ بدعُنُقِ بی‌اعتنایِ «تنسی ویلیامز» را «جیمز دین» بازی می‌کرد؟ «جیمز دین» و «الیزابت تیلر»، هم‌قد بودند؛ یک‌متر و هفتاد و به‌قولِ آن منتقدِ صاحبِ ذکاوت، لابُد صاحبِ موقعیتی «برابر» می‌شدند و «مگیِ» عاشق‌پیشه، لابد، فرصتِ بیش‌تری برای دادزدن داشت. امّا نشد؛ «جیمز دین» مُرد و «پُل نیومن» مردِ میدان شد. حالا حتّی فکرِ به این‌که کسی غیر از «پُل نیومن»، نقشِ «بریکِ» عصبیِ بدعُنُقِ بی‌اعتنا را بازی کرده باشد، بعید به‌نظر می‌رسد.
«هاد»ی که «مارتین ریت» برایش تدارک دید، اعتنایی به زندگی ندارد؛ آدابِ معاشرت را بلد نیست و از ادب بویی نبُرده است. برایِ «هاد»، هیچ‌چیزی، حقیقتاً، مُهم نیست. چیزهایی را می‌خواهد که لحظه‌ای بعد، بدونِ آن‌ها هم زندگی‌اش ادامه دارد. هرچند، اصلِ قضیه، تنهاییِ اوست؛ بود و نبودِ آدم‌ها که مُهم نیست، مُهم این است که می‌شود نشست و برآمدنِ آفتاب را دید. و در «تابستانِ گرمِ طولانی» هم «مارتین ریت»، نقشِ «بن کوئیکِ» عصبی را به او سپُرد و نتیجه کار، درخشان‌تر از آن‌چیزی از آب درآمد که خیال می‌کرد.
در «لیدی اِل» [براساس رمانِ خواندنیِ رومن گاری]، به‌نقشِ «آرمان»، هرج‌و‌مرج‌طلبِ دزدی ظاهر شد که که می‌خواست شاهزاده را ترور کند. «چنس وینِ» فیلمِ «پرنده شیرینِ جوانی» هم پیِ چیزهایی‌ بود که حتّی در نبودشان زندگی می‌گذرد و ادامه دارد. «چنس»، پیِ «بختِ بلند» می‌گشت، پیِ اقبالِ مُساعد و البته مشکلش این بود که برایِ به‌دست آوردنش سر از خانه «الگزاندرا دل لاگو» درآورده بود. اتّفاقاً، سال‌ها بود که بخت و اقبال، درِ این خانه‌ را نکوبیده بود و «چنس»، اقبالِ «الگزاندرا»ی بخت‌برگشته بود. «لوک جکسنِ»، این آدمِ حقیقتاً پیچیده فیلمِ «لوکِ خوش‌دست» هم دستگاه‌های پارکومتر را می‌شکست تا راهیِ زندان شود و در زندان در کمالِ خونسردی کتک می‌خورد و لب به اعتراض باز نمی‌کرد و دست‌آخر، مرگِ خودخواسته را می‌پذیرفت و به شمایلی فراموش‌نشدنی بدل می‌شد.
همه آن ‌چیزی که «پُل نیومن» را از دیگران جدا می‌کرد، لابُد، همین «خونسردی» بود؛ این‌که می‌توانست تاب بیاورد و آن‌قدر مقاومت کند که آن دیگری، حریفش، از پا بیفتد و در برابرِ او سرِ تعظیم فرود بیاورد. یا اصلاً همین میلِ به «عُصیان‌گری» بود که وقتی بُروز می‌کرد، همه‌چیز را به دستِ نابودی می‌سپرد و ویران می‌کرد.
و خوب که نگاه کنیم، می‌بینیم این «خونسردی» و میل به «عُصیان‌گری»، وقتی در «بوچ کسیدی و ساندانس کید» یک‌جا جمع می‌شوند، چه می‌کنند و نتیجه‌اش چه می‌شود. با قدِ یک‌متر و هشتادش، با چشم‌هایِ «آبیِ» آبی‌اش، با آن وقار و ابهتی که قد می‌زند و با آن بی‌اعتنایی ذاتی‌اش به همه‌چیز و با آن ذکاوتی که می‌خواست پنهانش کند، «خونسرد»تر و «عاصی»‌تر از آن بود که با «مارلون براندو» اشتباهش بگیریم. داریم از «پُل نیومن» حرف می‌زنیم که می‌گفت «فقط استعداد کافی نیست؛ آدم باید شخصیت داشته باشد.» و این جمله را، فقط برایِ این نوشته بودند که بر زبانِ «پُل نیومن» جاری شود. کسی دیگر را سراغ دارید که لیاقتِ همچه جمله‌ای را داشته باشد؟

وبگردی
ماجرای انحصار عربستان بر روغن مایع ایران / تا 100 درصد پالم !
ماجرای انحصار عربستان بر روغن مایع ایران / تا 100 درصد پالم ! - روغن های نباتی را خوب بشناسید. سخنان یک تولید کننده سابق روغن نباتی.
آشغال‌سازها گرفتار خانم مدیر شدند
آشغال‌سازها گرفتار خانم مدیر شدند - رییس سازمان ملی استاندارد ایران مجددا با خودروسازان در ارتباط با رعایت استانداردهای ۸۵‌گانه خودرویی از ابتدای دی‌ماه سال جاری اتمام حجت کرد.
ایران نیاز به مردانی بزرگ و دانشمند دارد / چرا اینهمه انسانهای ...
ایران نیاز به مردانی بزرگ و دانشمند دارد / چرا اینهمه انسانهای ... - مرتضوی هیچ گاه قاضی و حقوق دان نبود و نباید کار قضایی انجام می‌داد. اما این ضعف ماست که چنین فردی در جایگاه بالایی قرار می‌گیرد. شگفتی من از قاضی مرتضوی و رفتار او نیست که چرا خودش را برای اجرای حکم خود به زندان معرفی نکرد. من رفتار او با زهرا کاظمی را دیده بودم.
معنی و مفهوم "به ما این دختر خوشگل‌ها رو نشون بده"؟
معنی و مفهوم "به ما این دختر خوشگل‌ها رو نشون بده"؟ - بعد از انقلاب، به واسطه تنیده شدن حکومت و دین بسیاری از پست‌ها و سمت‌های سیاسی با هاله‌ای رو به رو شد که اجازه نمی‌داد صاحب آن منصب مورد نقد قرار بگیرد....
سومین روز جشنواره جهانی فیلم فجر
سومین روز جشنواره جهانی فیلم فجر - سی و ششمین جشنواره جهانی فیلم فجر از 30 فروردین با حضور فیلم سازانی از ایران و نمایندگانی ازسینمای 78 کشور جهان تا 7 اردیبهشت در پردیس سینمایی «چارسو» برگزار می شود.
سیلی زدن به «امید» مردم در پارک!
سیلی زدن به «امید» مردم در پارک! - کتک خوردن دختری که جز التماس دوستانش هیچ فریادرسی ندارد از یک پلیس زن عضو گشت ارشاد که ماموران مرد هم آنها را همراهی می کردند، آنقدر دردناک است که کمتر وجدان بیداری به آن واکنش نشان نداده است.
حمله فیزیکی به بازیگر زن ایرانی در خیابان! / عکس
حمله فیزیکی به بازیگر زن ایرانی در خیابان! / عکس - بازیگر سریال "تعطیلات رویایی" از حمله افراد ناشناس به خود خبر داد. مریم معصومی، بازیگر سینما و تلویزیون مورد حمله افراد ناشناس قرار گرفت.
گفتگوی تلفنی با همسر مرتضوی / صوت
گفتگوی تلفنی با همسر مرتضوی / صوت - سعید مرتضوی که در روزهای گذشته خبری از او نبود و حتی سخنگوی دستگاه قضایی گفته بود حکم جلبش صادر شده اما گیرش نیاورده‌اند، به گفته همسرش در تهران است.
ارسطوی پایتخت با مونا فائض پور ازدواج کرد
ارسطوی پایتخت با مونا فائض پور ازدواج کرد - «احمد مهران فر» بازيگر نقش «ارسطو عامل» در سريال پايتخت ۵ در اینستاگرام خود از ازدواجش با «مونا فائض پور» خبر داد.
صحبت های جنجالی رییسی علیه روحانی
صحبت های جنجالی رییسی علیه روحانی - صحبت های جنجالی رییسی پیرامون استفاده روحانی از نام امام رضا در انتخابات
500 نفر محتوای نامه‌های پستی مردم را میخواندند و چک می‌کردند!
500 نفر محتوای نامه‌های پستی مردم را میخواندند و چک می‌کردند! - محمد غرضی می‌گوید: زمانی که به عنوان وزیر در وزارت حضور یافتم بیش از ۵۰۰ نفر را دیدم نامه‌هایی که از داخل به خارج و از خارج به داخل کشور ارسال می‌شدند را چک می‌کردند و به صورت سه شیفت فعالیت می‌کردند و نامه‌ها را می‌خواندند.
جنجال ویدیو دختر بازیگر روی کول بازیکن پرسپولیس!
جنجال ویدیو دختر بازیگر روی کول بازیکن پرسپولیس! - عکس و ویدیویی منتسب به ستاره پرسپولیس فرشاد احمدزاده و ترلان پروانه بازیگر سینما و تلویزیون در فضای مجازی منتشر شده است. عجب پاپراتزی‌هایی داریم!
دختر داعشی سریال پایتخت کیست ؟
دختر داعشی سریال پایتخت کیست ؟ - در قسمت های اخیر سریال پایتخت بازیگر جدیدی به جمع خانواده معمولی پیوسته است؛ نیلوفر رجایی فر نقش الیزابت را در سریال پایتخت ۵ ایفا می کند ؛ این بازیگر با جلب اعتماد سیروس مقدم این فرصت ط بازی در سریال پر طرفدار پایتخت را به دست آورد .
خانم ایرانی، عامل تیراندازی در مقر یوتیوب / فیلم
خانم ایرانی، عامل تیراندازی در مقر یوتیوب / فیلم - ویدیوهایی از نسیم نجفی اقدم در شبکه های اجتماعی به زبان های انگلیسی و فارسی موجود است که در آن ها وی از حذف ویدیوهای خود توسط یوتیوب شکایت دارد.
رقص کاوه مدنی یا کالای ایرانی؟
رقص کاوه مدنی یا کالای ایرانی؟ - بگذارید اینطور بپرسم: مگر کیروش، مربی تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران عرق نمی‌خورد؟ نمی‌رقصد؟ مگر برانکو و شفر نمازشب می‌خوانند و روزه می‌گیرند و اصولگرا و ارزشی و انقلابی هستند؟!