دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶ / Monday, 19 February, 2018

اسدالله علم و نشانه های جهل


اسدالله علم و نشانه های جهل
از نشانه های جهل یا غفلت، همان تلقی شاه نسبت به کلیه مخالفان خود است که از سرتاسر این شش جلد خاطرات هویداست. شاه و وزیر دربار او بین مخالفان به هیچ تفاوت و تمایزی قائل نبوده اند. آنها یا خائن اند، یا دماگوگ، یا هر دو.
از دماگوژی و عوامفریبی منظورشان همیشه اشاره به جریان مصدق است. « قدری راجع به دماگوژی و دماگوگ که خطر آن برای کشور ( اگر دامنگیر مقامات بالا شود ) کمتر از طاعون و وبا نیست صحبت شد » ( ص۱۷۳).
شاه همواره از این گونه سخنان مشعوف می شد. البته از سخنانی به نوعی دیگر نیز: « واقعاً این مرد بزرگ است و خداوند به او دل شیر و حوصلة پیامبری داده است و زندگی با او لذّت و کیفّیت خاص دارد. به این جهت من مکرر درمکرر از خدا خواسته ام که پیش از او بمیرم زیرا زندگی بعد از او برای من مرگ رنج آوری خواهد بود » ( همان جا ).
عَلَم بحمدالله حیاتی سرشار از ناز و نعمت و تَنَعم داشت ( که خودش هم می نویسد)، و باز بحمدالله به این آرزوی آخر خود نیز رسید. اما آن « مرد بزرگ » او را در اوج بیماری مهلکش، که به خاطر آن در بیمارستان های سویس بستری شده بود، از خود راند.
نه فقط تلفنی به او فرمان داد که از وزارت دربار استعفا دهد - عَلَم البته این مکالمه تلفنی را نشانه « بزرگواری و مرحمت و آقایی و بنده نوازی و بزرگ سالاری » ( ص ۵۴۳ ) شاه قلمداد می کند - بلکه رقیب سرسخت و دیرین او، یعنی امیرعباس هویدا، را بر جایش نشاند؛ به تعبیری، دوستی و خدمات چندین ساله او را پاس نداشت.
اما طرفه آن است که همین هویدا را هم، که سیزده سال نیز در مقام نخست وزیری به او خدمت چاکرانه کرده بود، چند ماه بعد سپر بلای خود کرد و به زندان افکند که از عاقبت او آگاهیم.
چون، برخلاف خاطرات عَلَم، در بسیاری از مقالات و کتاب های دیگر به این « بی وفایی » یا « بی صفتی » شاه اشاره شده است، در باب آن فعلاً سخنی نمی گوییم. اما واقعیت این است که این خصوصیت بارز از دید هیچ یک از نزدیکان شاه پنهان نبود.
شاید به همین دلیل هم بود که در مواقع بروز خطر اولین کاری که می کردند تنها گذاشتن شاه بود و قبل از هر چیز به فکر فرار یا نجات خود می افتادند. این وضعیت را به عیان در رویدادهای مرداد ۳۲ و بعد در ماه های قبل از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ شاهد بودیم.
تقریباً قطعی است که شاه به هیچ کس اعتماد نداشت و تفصیل قضایا را با هیچ کس درمیان نمی نهاد:« ...... ایشان آن قدر تو دارند که میل دارند همه ما در اشتباه بمانیم » ( ص ۱۲۶؛ ایضاً ص ۲۱۳ ).
● کینه بی انتها
در ضرب المثل های رایج، به غیض و نغرتی که با تمایل به تحقیر وانتقام جویی همراه باشد، « کینه شتری » می گویند. برخورد شاه با بعضی افراد دقیقاً مصداق این اصطلاح است، و به آنچه درباره دکتر مصدق می اندیشید و بر زبان می آورد محدود نبود - البته مصدق و هواداران او در این کینه ورزی جایگاهی بس خاص داشتند، که نمونه های آن را در جلد ۶ خاطرات عَلَم می توان ملاحظه کرد:« جبهه ملی، جزب توده، روزنامه های ملی، تمام و تمام، پدرسوخته، نوکر خارجی و عوام فریب » ( جلد ۶، ص ۶۸ ).
به سادگی می توان دید که شاه، مثلاً، بین جبهه ملی که خواهان اصلاحات در چارچوب قانون اساسی بود و حزب توده که قصد براندازی داشت، به تفاوتی قائل نبود. در حالی که سیاست، از جهتی،فن یا هنر تشخیص این تفاوت های اساسی و ظریف است. همه مخالفان را نباید به یک چوب راند که اجباراً جبهه ای واحد تشکیل دهند.
این حالت غیض و کینه جویی به رجال قدیم و جدید منحصر نیست. نسبت به جوانان مخالف حکومت استبدادی نیز محسوس است: « عرض کردم .... خبر خوشی که دیشب یازده نفر تروریست را قوای انتظامی قلع و قمع کرده اند..... [شاه:] البته انتظار این زد و خورد را داشتیم و به زودی در ولایات، به خصوص ولایات شمالی، هم عده ای را می گیریم یا می کشیم » ( ص ۹۹؛ که ظاهراً ماجرای چندی بعد سیاهکل اشاره است ). یا « اگر تمام این خرابکاران را [ منظور دانشجویان دانشگاه تهران است ] پیدا نکنید .... پدر شما را در خواهم آورد » ( ص ۱۱۱ ). یا:« عرض کردم، محکومین به حبس ابد .... وقتی حبس آنها به سر می رسد آزاد نمی شوند. جای تعجب است و صحیح نیست. فرمودند، آخر امتحان کرده ایم صدی نود خرابکاران از میان همین ها برخاسته اند » ( ص ۴۳ )؛ در واقع، یعنی همان دستگاه قضایی خود ساخته نیز کشک!
خود ایشان اعتقاد دارد که « اصولاً احساسات در کار سیاسی ما مداخله ندارد » ( ص ۱۵۱ )، ولی دست کم در مورد مخالفان و منتقدان داخلی گذشته و حال فقط واکنش های احساسی بروز می دهد.
ازجمله عادت داشته اند که روشنفکران را، با غیض و تحقیر، « عن تلک توئل » بنامند. این عبارت ظاهراً به دهان وزیر دربار نیز مزه کرده زیرا عیناً آن را به کار می برد ( ص ۱۹۷ ). به علاوه، در همین صفحه، برای خوشامد اعلیحضرت می گوید « آخوندهای سابق»، یعنی که دیگر وجود ندارند؛ نمونه ای از ارزیابی عینی و مداخله ندادن احساسات در کار سیاسی !
فقط هم به مصدق بد نمی گوید. قوام السلطنه را هم بی نصیب نمی گذارد. در عین حال، در مورد هر دو به خود قبولانده است که خدمات شخصی او از مصدق در قضیه نفت و نهضت ملی و قوام السلطنه در ماجرای نجات آذربایجان فراتر است.
آنها در حقیقت عوام فریب وعامل خارجی بوده اند؛ و این اوست - و فقط شخص او - که خدمات تاریخی و ذی قیمتی به مردم و مملکت ایران انجام داده است. نسبت به افراد دیگری نیز که در گذشته منشاء خدمات مهم به او بودند همین بدبینی و تحقیر نخوت آمیز را دارد:« در این جا هم شپش های لحاف کهنه مثل امینی و صالح و بقایی به راه افتاده » ( ص ۴۵۷ ).
حال، به فرض که این فرمایشات درباره خدمات خودشان صحیح باشد، آیا باید با انکارخدمات دیگران همراه می شد؟ یا، برعکس، زیبنده تر این بود که « پیشوای » آقای عَلَم جایی هم برای خدمات وزیران و نخست وزیران خود منظور می کرد.
یک انسان، یک رهبر، با نفی خدمات دیگران بزرگ و جاودان نمی شود. برعکس، نباید همه چیزها را به خود نسبت دهد. قدرشناسی از خدمات دیگران، نه فقط به رهبری او مفهومی جامع تر می دهد بلکه نقش او را برجسته تر نیز می کند.
در مورد رژیم شاه روشن است که دامن آن هرگز از لکه ۲۸ مرداد پاک نشد. در واقع، آن کودتا مشروعیت رژیم را از بین برد. به غلط یا درست بودن آن کودتا کاری نداریم. واقعیت محسوس آن بود که به مشروعیت رژیم لطمه زده است. بنابراین، طعن و لعن مصدق و یاران او از بابت زدودن آن لکه کاری نمی کرد.
برعکس اگر عاقلانه رفتار می شد و رژیم به راه آشتی گام می نهاد، بسا که هم به پاک شدن آن لکه کمک می کرد و هم مبانی و پایه های خود را محکم می ساخت. بالاخره باید کینه ورزی و تجاهل به کنار می رفت، و تشخیص داده می شد که افرادی چون امیرکبیر و مصدق، غلط یا درست، به نماد ترقیخواهی و استقلال طلبی و آزادیخواهی این ملت تبدیل شده اند. بالاخره هر ملتی به این نمادها نیاز دارد. و درست یا غلط آنها را می سازد.
از منظر تاریخی، بحث درباره بحق یا نابحق بودن افرادی که به هر حال به نماد تبدیل شده­اند شاید کاری درست و عاقلانه نباشد. برعکس، یک رژیم یا رهبر عاقل و دور اندیش، بخصوص وقتی که آن نهادها از بین رفته اند و خطر زنده و بالفعلی ایجاد نمی کنند، قاعدتاً باید بکوشد تا خود را ادامه دهنده کارهای آن چهره های نمادین جلوه دهد و در افتخارات آنها شریک شود تا از این طریق بر وجهه و اعتبار خود بیفزاید.
سراسر خاطرات مرحوم عَلَم حاکی از آن است که اعلیحضرت به این مهم کوچک تری عنایتی نداشته است.
بلکه با لکه دار کردن آن رجال خدمتگزار، به نوعی، صرفاً دل خود را خنک می کرده است. این واکنش را به هر عنوانی می توان خواند - بی خبری، تجاهل، خودبینی، نخوت، غرور، عدم دور اندیشی و .... - اما به هر حال نتیجه یکی است: دوری از واقعیات بالفعل و دوری از مردم!
این معنا نتیجه مطلوبی به بار نیاورد. شاه مدعی بود که خدمات بزرگی به ملت و مملکت کرده است اما، به فرض درستی این ادعا، ناگهان غافلگیر شد و دید که میلیون ها نفر علیه او به خیابان ها ریخته اند، قاعدتاً باید گفت که « غافلگیر شدن » نباید در رژیم های عاقل و آگاه جایی داشته باشد.
رژیم هایی که کینه ورزی نکنند، احساسات را در سیاست ها و کارهای خود دخالت ندهند، و اقدامات خود را تا جای ممکن بر پایه اطلاعات و اطلاعات گیری درست و واقعیات بالفعل داخلی و خارجی به مرحله اجرا گذارند، دلیلی ندارد که غافلگیر شوند.
حال می رسیم به وجه دیپلماسی و سیاست خارجی خاطرات عَلَم که گفتیم بعضی شبهات را برطرف می کند و برخی را تشدید.

نویسنده : هرمز همایون پور

منبع : دیپلماسی ایرانی

مطالب مرتبط

شهید لاجوردی به روایت یک عضو سابق سازمان منافقین


شهید لاجوردی به روایت یک عضو سابق سازمان منافقین
صدایش به آرامی بر گوش هایم نشست: «سلام! چطوری پسرم؟ چند وقته اینجایی؟» مانده بودم چه بگویم،مدتها بود اینچنین پدرانه مخاطب قرار نگرفته بودم. قبل از دستگیری و در آن روابط خشک تشکیلاتی، چنین کلمات و جملاتی را ناشی از خصلت های خرده بورژوایی می دانستند و تمایلاتی اینچنین را سخت نکوهش می کردند. همان روابط تشکیلاتی نیز باعث شده بود که در خانه و میان خانواده نیز رفتار چندان مناسبی نداشته باشم و فضای غیرمحبت آمیزی حاکم باشد.
هنوز به خاطر دارم، یعنی هیچگاه نمی توانم آن را از یاد ببرم، آن نگاه مهربان از پشت عینک که صدای آرام و گرمی همراهی اش می کرد. یک بعدازظهر زمستانی بود که آن پنجره کوچک آهنی باز شد و این بار به جای نگهبان همیشگی و جملات و سؤالاتی از قبیل: «آماده شو برای شعبه» یا «می خواهی حمام بروی؟» و یا «چه وسائلی احتیاج داری از فروشگاه بخری؟»، چهره ای غریبه در چارچوب آن پنجره کوچک ظاهر شد که عینک درشتی بر چشم زده بود ولی گویا از پشت آن عینک، نگاه آشنایی داشت. صدایش به آرامی بر گوش هایم نشست: «سلام! چطوری پسرم؟ چند وقته اینجایی؟» مانده بودم چه بگویم،مدتها بود اینچنین پدرانه مخاطب قرار نگرفته بودم. قبل از دستگیری و در آن روابط خشک تشکیلاتی، چنین کلمات و جملاتی را ناشی از خصلت های خرده بورژوایی می دانستند و تمایلاتی اینچنین را سخت نکوهش می کردند. همان روابط تشکیلاتی نیز باعث شده بود که در خانه و میان خانواده نیز رفتار چندان مناسبی نداشته باشم و فضای غیرمحبت آمیزی حاکم باشد. (شاید اساسا چنین روحیه متلاطم و بی عاطفه ای باعث می شد که بچه های سازمان بدان حد قسی القلب و سنگدل شوند که فجیع ترین جنایات تاریخ بشر را مرتکب گردند.)
به هرحال در مقابل آن صدای گرم و سرشار از محبت، سکوت کردم. او دوباره پرسید: «چیزی احتیاج نداری؟» همچنان سکوت کرده بودم و در واقع نمی دانستم چه بگویم. پس از لحظاتی خداحافظی کرد و پنجره کوچک آهنی سلول انفرادی بسته شد. همچنان تا لحظاتی چشمم بر آن دریچه مانده بود. پس از اینکه حدود دو ماه از دستگیریم می گذشت، این اولین دیدار من با حاج اسدالله لاجوردی بود که بچه های زندان اوین به اختصار وی را «حاج اسدالله» می خواندند. بیرون از زندان، بسیار در مورد او گفته و تبلیغ کرده بودند و چه تهمت ها و توهین های ناروایی که به وی نبستند. او را جلاد اوین لقب داده بودند! و سرکرده شکنجه گران!! اما وقتی چند ماه بعد در حسینیه زندان، این بار او را دیدم که دو زانو در کنارمان نشست و به احوالپرسی با بچه ها مشغول شد، همه آن تبلیغات و حرف ها و تهمت ها، به یکباره همچون دیواری شیشه ای شکست و فروریخت. حاج اسدالله با بچه های زندانی (که تا چندی پیش در بیرون در تیم های مسلح بر علیه نظام و انقلاب اسلامی می جنگیدند و در شرایطی که ارتش بعث عراق هزاران کیلومتر مربع از خاک میهن را در اشغال خود داشت، از پشت به مملکت و مردم خود خنجر می زدند) آنچنان گرم گرفته بود که گویی با بچه هایش حرف می زند. بعداً از زبان خودش شنیدم که وی به همه این بچه ها به چشم قربانی نگاه می کند و نه جنایتکار.
او با اقتدا به امام و رهبرش، خیل جوانان و نوجوانان ساده دل و ناآگاهی که فریب مجاهدین خلق را خورده و در باتلاق نفاق آنها دست و پا می زدند، قربانیانی می دانست که نیاز به کمک و یاری دارند. از همین رو بود که زندان اوین را به واقع، برای رهایی این قربانیان از حصارهای تشکیلاتی و دستیابی به واقعیات و حقایق به آموزشگاهی بدل ساخت. این در شرایطی بود که مجاهدین خلق، مهیب ترین تروریسم تاریخ معاصر را به راه انداخته بودند و هر روز تعدادی از مردم را به جوخه های تروریستی خود می سپردند. اما حاج اسدالله برای انتقام، آموزشگاه شهید کچویی را در قلب زندان اوین بوجود نیاورده بود. او تنها طریق سربراه کردن گمراهان گروهک های ضد انقلاب را با تأسی به پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصوم(ع)، محبت و مهربانی می دانست. از همین رو بود که در بهترین ساختمان زندان اوین (که در زمان رژیم شاه، مجتمع اداری و محل اقامت روسای زندان بود) سالن های آموزشگاه را قرار داد. کتابخانه نسبتا بزرگی برای استفاده زندانیان تاسیس کرد، آنها را از تلویزیون و شبکه داخلی زندان و تازه ترین روزنامه ها و اخبار بهره مند ساخت، برای فراگیری کار و حرفه و احتمالا باری از دوش خانواده برداشتن (که اغلب بچه های گروهک ها، هیچگاه در زمان به اصطلاح مبارزه و خدمت به تروریست ها حتی فکرش را هم نمی کردند) کارگاههای متعددی بوجود آورد و با بودجه محدودی که در اختیار داشت و ترغیب برخی دوستانش به کمک مالی، دستگاهها و وسائل فنی این کارگاهها مانند چرخ های خیاطی و دوزندگی و کفش دوزی، ماشین های نجاری و چوب بری و مکانیکی و کشاورزی و... را خرید و در اختیار زندانیان علاقمند قرار داد تا هم حرفه ای بیاموزند، هم به کاری مشغول شوند و هم با حقوق و حق الزحمه ای که دریافت می کنند، احیاناً بتوانند به خانواده هایشان، کمک مالی بکنند. او برای زندانیانی که تمایل داشتند، کلاس های آموزشی مختلفی بوجود آورد، زمینه های کارهای تحقیقی و هنری و ورزشی و... آنان را فراهم کرد.
برای نخستین بار درون زندان اوین، استخری را برای استفاده همه زندانیان ساخت (نکته جالب اینکه برخی از خاطره نگاران فراری به خارج کشور که دورانی را در زندان اوین گذرانده و انواع و اقسام افتراها و تهمت ها را به زندانبانان خود نسبت داده اند هم نتوانسته اند این خدمات شهید لاجوردی را نادیده بگیرند و در هر صورت به گوشه ای از آنها اعتراف کرده اند که همین می تواند گواهی دیگر بر عظمت کاری باشد که شهید لاجوردی در زندان ها انجام داد).
حاج اسدالله به همین اقدامات داخل محیط زندان بسنده نکرد و برای اینکه زندانیان (که در دوران به اصطلاح آزادی، به هنگامی که در دام گروهکهای تروریست و درون حصار تشکیلاتی آنها قرار داشتند، هم از توده های مردم دور افتاده بودند) با فضای مردمی جامعه آشنا شوند، در دوره های مختلف و گروه بندی های گوناگون، آنها را به گردش های سیاحتی و زیارتی، بازدیدهای فرهنگی و علمی و حتی دیدار از جبهه های جنگ برد. شاید در باور خیلی ها نشیند که در سخت ترین زمان تهاجم تروریستی مجاهدین خلق به انقلاب و مظاهر آن، دادستان این انقلاب و رئیس زندان اوین، زندانیان را برای گردش و تفریح به اطراف سد لتیان ببرد، برای تماشای نمایشگاه بین المللی و نمازجمعه و برنامه های دیگر اقدام نماید و خودش در تمام این فعالیت ها همراهشان باشد. شاید خیلی از زندانیانی که در سالهای ۶۱ تا ۶۴ در زندان اوین بوده اند، به خاطر داشته باشند بسیاری از اوقات وقتی از کارگاه به سالن ها بازمی گشتند، یا در مراسم خاص، همه بر سر سفره دسته جمعی غذا می خوردند و یا ملاقات های حضوری با خانواده خود داشتند، حاج اسدالله را همواره در حال کمک می دیدند که از هیچ نوع کاری ابا نداشت، دیگ ها و ظرف ها را می شست، جارو می کرد، با بچه ها در برنامه های ورزشی شان همراه می شد، با خانواده ها و والدین بچه ها گرم صحبت می گردید و... چنانچه بعداً پدر و مادرها متوجه می شدند که ساعتها با شهید لاجوردی هم سفره و همراه بوده اند.
این توجهات و دقت های حاج اسدالله، از این بابت بود که خود سالهایی بسیار سخت را در زندان ها و سیاهچال های رژیم شاه گذرانده بود. او که ۹ سال از ۱۴ سال پس از تبعید حضرت امام(ره) را در همان زندان ها طی کرد، بنا به اسناد ساواک، دید چشم چپ خود را از دست داد، دچار درد شدید کمر و زخم معده گردید و ناراحتی های بسیاری را در اثر شکنجه های قرون وسطایی مزدوران شاه تحمل کرد. نکته قابل ذکر اینکه آخرین محکومیت شهید لاجوردی در سال ۱۳۵۳ که حکم ۱۸ ساله زندان را برایش داشت، در اصل به دلیل حفظ اسرار یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود، اگر چه شهید لاجوردی زودتر از بسیاری از مبارزین به نفاقشان پی برده بود و به شدت در زندان رژیم ستمشاهی با حاکمیت آنان مبارزه می کرد، به نوعی که شدیدترین بایکوت ها را از سوی همین افراد در زندان تحمل کرد، اما بنا بر مردانگی و فتوتی که در خونش بود، در مقابل سنگین ترین شکنجه ها مقاومت کرد و نامی از آن عضو مجاهدین خلق نبرد.
نگارنده پس از سال ۶۴ و انتقال به زندان گوهردشت، دیگر خبری از حاج اسدالله نداشتم، شنیدم که از دادستانی انقلاب و ریاست زندان اوین کنار رفته است. پس از آزادی در سال ۶۸، در حالی که سرگشته و سرگردان بعد از سالهای طولانی به جامعه بازگشته بودم و نمی دانستم چه باید بکنم و چه کاری انجام دهم، در شرایطی که به دلیل سوءسابقه هم در هیچ اداره و مؤسسه ای پذیرفته نمی شدم، شنیدم که شهید لاجوردی رئیس سازمان زندان ها است و اداره ای در همین سازمان به نام «مراقبت پس از خروج» برای کمک به زندانیان آزاد شده بوجود آورده است .از طریق یکی از دوستان زمان زندان، به دفترش مراجعه کردم، نیازی برای وقت گرفتن و نوبت ایستادن نبود، او همان حاج اسدالله بود، با همان محبت و مهربانی آن روزی که از آن پنجره کوچک آهنی نگاه کرد، حرف هایم را شنید و نامه ای را برایم نوشت و امضاء کرد که توانستم بخشی از تحقیقاتم را در یکی از مؤسسات دولتی به چاپ برسانم و همین ماجرا زمینه ای شد تا راه و کار آینده ام را تشخیص دهم.
تصور نمی کردم که او پس از زندان هم، زندانیان سابقش را از یاد نبرد و برای سر به راه ماندنشان، از هیچ تلاشی فروگذار ننماید.
شنیدم پس از کناره گیری از مسئولیت های دولتی، مثل همه زندگی اش، بریده از تمام تعلقات دنیوی و همچون همیشه ساده و بی تکلف با دوچرخه اش به مغازه ای که از سالهای پیش از انقلاب واقع در بازار در اختیار داشت، می رفت که در یکی از همین روزها هدف منافقین تروریستی که همواره بزرگترین ضربه ها را از ایمان و مقاومت و اتکال به خدا و هوشمندی و در عین حال سادگی و عدم تکلف شهید لاجوردی خورده بودند، قرار گرفت و به آرزویش رسید که همواره شهادت را برای پایان زندگی اش از خدا می خواست و حقیقتاً که مردن برای شخصیت بزرگی چون لاجوردی خیلی کوچک بود.

آبگوشت چغندر از نوع روسی
برشت نوعی سوپ یا آبگوشت است که اصلیت آن اکراینی است، ولی در بسیاری از کشورهای اروپای مرکزی و اروپای شرقی مصرف می شود. در بیشتر این کشورها، ماده اصلی این آبگوشت چغندر است و در بعضی از آنها گوجه فرنگی ماده اصلی این غذا است.
وبگردی
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟
اگر «عدم رویارویی با حریفان اسرائیلی» آرمان ماست چرا پنهانی و دزدکی؟ - آنچه مشخص است جمهوری اسلامی ایران باید تصمیم مشخص و درستی درباره سیاست عدم رویارویی با ورزشکاران رژیم صهیونیستی بگیرد. دیگر نمی‌توان با این روش تعقیب و گریزی با این مسئله برخورد کرد. دیگر نمی‌توان ورزشکاران را از مقابله با کشتی‌گیران اسرائیلی باز داشت و در برابر رسانه‌های جهانی گفت به خاطر مصدومیت در میدان حاضر نمی‌شویم و در داخل جشن بگیریم که ما عزت‌مان را حفظ کردیم و...
خوشحالی عجیب معاون رئیس‌جمهور از افزایش هزینه سفر به خارج از کشور !
خوشحالی عجیب معاون رئیس‌جمهور از افزایش هزینه سفر به خارج از کشور ! - دولت - معاون رئیس‌جمهور با بیان اینکه نوسان قیمت ارز کلا آزار دهنده است، گفت: افزایش قیمت ارز به لحاظ محاسبه عددی هزینه تمام‌شده سفر به خارج از کشور را افزایش می‌دهد.
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه
ویدئو / حضور خانواده مسافران هواپیمای یاسوج در محل حادثه - برخی از خانواده‌های مسافران هواپیمای تهران - یاسوج که صبح یکشنبه (۲۹ بهمن) در ارتفاعات سقوط کرد، در حوالی مناطق احتمالی وقوع حادثه حضور یافته‌اند تا از نزدیک در جریان عملیات جست‌وجوی لاشه هواپیما قرار بگیرند. نیروهای حاضر در محل نیز برای آنها توضیح می‌دهند که چرا کار این عملیات با دشواری‌هایی مواجه است.
اسنادی که نشان می دهد فرودگاه یاسوج رادار ندارد
اسنادی که نشان می دهد فرودگاه یاسوج رادار ندارد - رضا رشیدپور در برنامه حالا خورشید از اسنادی رونمایی کرد که نشان می دهد، فرودگاه یاسوج علیرغم تکذیب مسئولان، رادار و تجهیزات کافی برای فرود امن هواپیماها ندارد. گفته می شود یکی از دلایل دخیل در سقوط هواپیمای تهران - یاسوج فعال نبودن رادار فرودگاه یاسوج بوده است.
سقوط «خرمشهر»، هواپیمایی که چندین سال زمین‌گیر شده بود!
سقوط «خرمشهر»، هواپیمایی که چندین سال زمین‌گیر شده بود! - رویدادی که در بطن آن، هواپیمای ATR شرکت آسمان قرار داشت که با کد EP-ATS رجیستر شده و مسئولان شرکت هواپیمایی آسمان بر آن نام «خرمشهر» را گذارده بودند. نامی که هدف از انتخاب آن هرچه بوده، حتما یادآوری سقوط خرمشهر در ابتدای جنگ تحمیلی نبوده است. رویدادی که ساعاتی پیش بار دیگر رخ داد؛ این بار با سقوط هواپیمایی که خرمشهر نام داشت.
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد !
بدل ایرانی آنجلینا جولی رونمایی شد ! - شب گذشته مراسم اکران فیلم بلوک 9 خروجی 2 به کارگردانی علیرضا امینی و تهیه کنندگی محمدرضا شریفی نیا و نیز فیلم شاخ کرگدن در پردیس سینمایی ملت برگزار گردید.
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه
اظهارات جنجالی احمدی نژاد در مقابل دادگاه - سخنرانی پرحاشیه احمدی نژاد در مقابل دادگاه بقایی