شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ / Saturday, 20 January, 2018

اسدالله علم یار غار شاه


اسدالله علم یار غار شاه
از بیش از هزار سال پیش نام علم با آنچه امروزه مرزهای شرقی ایران نامیده می‌شود، آمیخته شده است. منصور دومین خلیفه عباسی (۷۷۵-۷۵۴ میلادی) یکی از سردارانش موسوم به خازم بن خزیمه را مأمور سرکوبی شورش در ایالت خراسان کرد. خازم و طایفه‌اش پس از آنکه مأموریت خود را با موفقیت انجام دادند،‌در قهستان واقع در بخش جنوبی این ایالت اقامت گزیدند و خود او و اعقابش بر مناطق نیمه بیابانی قائنات، پیرامون شهر کنونی بیرجند حکومت کردند. در اواخر قرن هیجدهم سه تن از رؤسای این طایفه پی در پی نام امیرعلم خان را بر خود نهادند و بدین سان به پیدایش شاخه‌ای از این طایفه کمک کردند که نام علم را بر خود نهاد،‌ در حالیکه شاخه اصلی نام خزیمه را حفظ کرد.
محمدابراهیم پدر امیراسدالله علم (۱۹۴۴-۱۸۸۱)‌در جوانی جانشین برادرش شد که خیلی مسن‌تر از او بود. وی از جانب مظفرالدین شاه قاجار به حکومت بیرجند منصوب شد و لقب شوکت‌الملک به او اعطا شد. محمدابراهیم در اوان جوانی شاهد انقلاب مشروطیت ایران گردید. وی با سران مشروطه تماس برقرار کرد و تحت تأثیر عقاید آنان قرار گرفت و این امر موجب گردید که دست به اقداماتی نظیر تأسیس مدرسه‌ای به سبک جدید در منطقه بیرجند بزند.
هر سه دختر و یک پسر محمدابراهیم که امیراسدالله نام داشت در بیرجند به دنیا آمدند و در مدرسه‌ای که پدرشان تأسیس کرده بود به تحصیل پرداختند. افزون بر آن معلم سرخانه زبان فارسی و فرانسه – که زبان خارجی مرسوم آن زمان بود – داشتند.(۱)
علم در ماه اوت ۱۹۱۹ (مرداد ۱۲۹۸)‌ فقط سه ماه پیش از شاه به دنیا آمد. دوران تحصیلات ابتدایی را در بیرجند گذراند. در همانجا شاهد خلع قاجاریه از سلطنت و تاجگذاری رضاه شاه بنیانگذار سلسله جدید پهلوی گردید. رضاشاه یک برنامه وسیع نوسازی آغاز کرد که توأم با تبلیغات شدید ناسیونالیستی بود و از تاریخ ایران پیش از اسلام تجلیل می‌کرد. این تبلیغات اثرات زیادی در امیراسدالله گذاشت. پدر علم از پشتیبانان رضاشاه بود ولی به علت ترسی که رضاشاه از توطئه متنفذین محلی داشت، به دستور وی پدر علم در تهران اقامت گزید و اداره املاک وسیع خود را به پسرش واگذار کرد. پاداش وفاداری شوکت‌الملک به رضاشاه ابتدا استانداری فارس و سپس وزارت پست و تلگراف و تلفن بود. او علاوه بر مشاغل رسمی این امتیاز را داشت که به دربار رفت و آمد می‌کرد و به شاه دسترسی مستقیم داشت.
رضاشاه دو بار در زندگی امیراسدالله مداخله کرد که هر کدام آنها سرنوشت‌ساز بود. بار اول هنگامی بود که پدر علم می‌خواست پسرش را برای تحصیل کشاورزی به اروپا بفرستد ولی رضاشاه اصرار ورزید به جای این کار امیراسدالله در دانشکده نوبنیاد کشاورزی کرج به تحصیل بپردازد. بار دوم رضاشاه دستور داد علم با ملکتاج دختر ابراهیم قوام (قوام‌الملک شیرازی) ازدواج کند. این پیوند روابط میان خاندان سلطنت با اشرافیت غیرقاجاری را مستحکم می‌کرد زیرا علی پسر قوام با اشرف دختر رضاشاه ازدواج کرده بود. علم و ملکتاج به دستور پدرانشان با یکدیگر نامزد شدند و در پاییز ۱۹۳۹ (۱۳۱۸)‌ با یکدیگر عقد زناشویی بستند. اندکی بعد زن و شوهر جوان در کرج اقامت گزیدند تا علم بتواند به تحصیلاتش در دانشکده کشاورزی ادامه بدهد. او سال بعد به دریافت دیپلم کشاورزی نایل گردید. همسر علم قبلا از طریق شبکه خویشاوندانش به دربار معرفی شده بود و بیشتر تعطیلات آخر هفته را با اعضای خاندان پهلوی می‌گذراند. اکنون علم نیز به او پیوست و برای نخستین بار با محمدرضا پهلوی – ولیعهد – آشنا شد.
رضاشاه از مدتی پیش متهم به داشتن احساسات جانبدارانه از آلمان شده بود. در شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی و انگلیس به ایران حمله کردند. شاه ناچار شد به نفع پسرش از سلطنت استعفا دهد و روانه تبعید شد. شاهدخت اشرف که اکنون از سلطه استبدادی پدرش خلاص شده بود از این فرصت استفاده کرد و ازدواج تحمیلی با علی قوام را بر هم زد و از او طلاق گرفت. بدین جهت رفت و آمد علم به دربار نیز ناگهان قطع شد. چهار سال بعد، علم در موقعیتی کاملا متفاوت مجددا با شاه جوان تماس گرفت. متفقین تعهد کرده بودند شش ماه پس از پایان جنگ در اروپا نیروهایشان را از ایران خارج سازند ولی روسیه شوروی در این کار تعلل می‌کرد و فعالانه از یک جنبش جدایی طلب در آذربایجان که قدرت را در آن استان در دست گرفته و یک حکومت خودمختار مستقل از تهران تأسیس کرده بود، پشتیبانی می‌کرد. در این هنگام احمد قوام سیاستمدار کار کشته و زیرک – که هیچ نسبتی با قوام‌الملک شیرازی نداشت – به نخست‌وزیری رسیده و با مسائلی از این قبیل در مرزهای شمالی ایران روبرو شده بود و چون می‌خواست نظم و امنیت را در سایر نقاط کشور برقرار کند، دست یاری به سوی علم دراز کرد. وی خانواده علم را می‌شناخت و می‌دانست چه نفوذی در ایالات جنوب شرقی دارند. به همین جهت علم را که هنوز در سنین جوانی بود و ۲۷ سال بیش نداشت به فرمانداری سیستان و بلوچستان منصوب کرد. بدین سان بود که علم در سال ۱۳۲۵ روابطش را با دربار از سر گرفت. علم با زیرکی هر چه تمامتر دوستی شاه را جلب کرد و این در حالی بود که شاه هیچ نفوذی در سیاست ایران نداشت. اما شاه بلند پرواز بود و می‌خواست اهرمهای قدرت را در دست داشته باشد. لذا نخستین اقدامی که پس از واقعه ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ و گرفتن اختیار انحلال مجلس به انجام رساند،‌ برکناری وزیران سالخورده (که به او اهمیتی نمی‌دادند و نسبت به او احساس تحقیر داشتند)‌ و جایگزین کردن نسل جوان به جای آنها بود. در این راستا بود که علم در سال ۱۳۲۹ ابتدا وزیر کشاورزی و سپس وزیر کشور شد. (۲) اما ترور سپهبد رزم‌آرا در اسفند آن سال، ترقی او را متوقف ساخت. جنبشی که از ملی شدن صنعت نفت پشتیبانی می‌کرد با نخست وزیری دکتر مصدق رهبر جبهه ملی زمام امور را در دست گرفت. یکبار دیگر دست شاه از دخالت در امور سیاسی کوتاه شد و پیرامون او فقط چند دوست وفادار باقی ماندند که علم یکی از آنان بود.
پس از سقوط دولت دکتر مصدق در مرداد ۱۳۳۲ شاه توانست حکومت فردی خود را که از دیرباز خیال آن را در سر می‌پروراند برقرار سازد. از آن پس او قدرت را در دستهایش قبضه کرد و پیرامون خود افرادی را جمع کرد که مرتبا درباره محسنات سلطنت قوی،‌(یعنی رژیمی که شاه هم سلطنت کند و هم حکومت؛ موعظه می‌کردند.) علم نیز که اکنون یکی از مقامات بلندپایه دربار شده بود در این طرز فکر شریک بود. وی در فاصله سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۱ مشاغل گوناگونی را در دربار و دولت احراز کرد. به دستور شاه در ۱۳۳۶ حزب مردم را تأسیس کرد که در نمایش دموکراسی قلابی ایران، نقش حزب مخالف وفادار به شاه را ایفا می‌کرد.
از اواخر دهه ۱۹۵۰ شاه با مسائل تازه‌ای در داخل و خارج از کشور رو به رو شد. مناسبات با اتحاد جماهیر شوروی به دنبال امضای موافقتنامه دفاعی با آمریکا در اسفند ۱۳۳۷ بشدت رو به تیرگی نهاد. سوء اداره امور اقتصادی،‌کسر بودجه وحشتناک و تورم،‌ نارضایتی بوجود آورد – حوادث منطقه‌ای از جمله کودتای ۱۳۳۷ عراق که منجر به سقوط رژیم سلطنتی در آن کشور گردید، آشوبهای رو به افزایش ترکیه و اوضاع بی‌ثبات پاکستان،‌ دولت ایالات متحده را متقاعد کرد که ایران در شرف سقوط است. شاه در صدد برآمد از صندوق بین‌المللی پول وام بگیرد و سیاست تثبیت اقتصادی را دنبال کند ولی این کار موجب انتقادات گسترده‌تری از رژیم او گردید. در همین حال دولت آمریکا به وی فشار می‌آورد که دولتی را بر سر کار آورد که قادر به اصلاحات اجتماعی باشد. نامزد مورد علاقه آمریکا برای ریاست چنین دولتی علی امینی وزیر اسبق دارائی و سفیر سابق در واشینگتن بود.
شاه به امینی اعتماد نداشت و با بی‌میلی حاضر شد او را به نخست‌وزیری برگزیند. امینی نیز به سهم خود مصمم بود با فساد مبارزه کند و نوعی اصلاحات ارضی را به موقع اجرا بگذارد که فکر آن از مدتها پیش مطرح بود ولی به علت مخالفت ملاکان و متحدانشان که بر مجلس تسلط داشتند از آن جلوگیری می‌شد. به تقاضای امینی شاه مجلسین را منحل کرد. بدین سان امینی از آن پس از طریق تصویبنامه حکومت می‌کرد،‌ بدعتی که با قانون اساسی ایران مغایرت داشت ولی به نظر امینی لازم به نظر می‌رسید. به استثنای وزیران امور خارجه و جنگ که انتصابشان همچنان از طرف شاه به عمل آمد،‌بقیه پست‌های وزارت به کسانی واگذار شد که منصوب امینی بودند. از جمله این اشخاص حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی، وکیل دادگستری و روزنامه‌نگار سابق بود که به عقاید سوسیال دموکراسی گرایش داشت. ارسنجانی علاوه بر تهیه و تدوین لایحه قانونی اصلاحات ارضی،‌ با سخنرانیهای آتشین خود پشتیبانی روشنفکران و توده‌های روستایی را به این برنامه جلب کرد.
با این همه هنوز شاه به امینی و ارسنجانی اعتماد نداشت. دخالت‌های او در امور جاری کشور به وسیله موقوف شده بود در حالی که شهرت و محبوبیت ارسنجانی در سراسر ایران افزایش می‌یافت. امینی پس از چهارده ماه نخست‌وزیری، به علت اختلاف با شاه بر سر بودجه ارتش در ۱۶ تیر ۱۳۴۱ مجبور به استعفا گردید و روز بعد امیراسدالله علم به نخست‌وزیری منصوب شد. شاه برای دولت علم دو هدف تعیین کرد:‌ فرو نشاندن مخالفت‌های روزافزون با اصلاحات ارضی و اجرای برنامه‌ای که با تبلیغات فراوان "انقلاب سفید"‌ یا "انقلاب شاه و مردم"‌ نامیده شد. به دستور شاه ارسنجانی در سمت وزارت کشاورزی ابقا شد به این منظور که دست نشانده شاه معرفی شود و پشتیبانی مردم از سیاستهای وی به شاه منتقل گردد. به دنبال سخنرانی پرشور شاه که ضمن آن شش ماده اصلاحات اجتماعی‌اش را اعلام کرد،‌ دولت رفراندمی در ۶ بهمن ۱۳۴۱ ترتیب داد که به موجب اعلامیه دولت قاطبه مردم به استثنای هواداران جبهه ملی و روحانیون و ملاکان با آن موافقت کرده بودند.
علم نخستین مأموریت خود را با موفقیت انجام داده و اکنون وقت آن رسیده بود که ارسنجانی از کار برکنار شود. وی که بوسیله شاه خلع سلاح شده بود چند هفته بعد به سفارت در ایتالیا منصوب و از صحنه خارج شد. علم هنگام اعلام این خبر به مطبوعات دلیل آن را عدم توافق با وزیر کشاورزی سابق در مورد سیاست اقتصادی ذکر کرد و به منظور بی‌اهمیت جلوه دادن آن افزود: "لابد همه استحضار دارند که نخستین کسی که برنامه اصلاحات ارضی را با تقسیم املاک شاهنشاهی آغاز کرد،‌شخص اعلیحضرت همایونی بودند" (۳)
اکنون که علم از شر مخالفان خود در درون رژیم خلاص شده بود،‌ می‌باید با مخالفان خارج از رژیم دست و پنجه نرم می‌کرد. در اوایل ۱۳۴۲ شورش عشایر فارس قاطعانه به دست ارتش سرکوب شد. یکی از رهبران شورش به قتل رسید و سایر آنان بازداشت و تسلیم دادگاههای نظامی شدند و حکم اعدامشان صادر گردید. اما در شهرها مخالفت با برنامه‌های شاه و حکومت فردی او افزایش یافت. در تهران و شهر مقدس قم مخالفت از همه جا بیشتر بود؛امام خمینی (ره) با نطقهای آتشین خود مردم را به قیام دعوت می‌کرد. علم طرفدار مقاومت سرسختانه بود و عقیده داشت اگر مخالفان دست به تظاهرات بزنند دولت باید با قاطعیت و شدت به آنان ضربه بزند. می‌گویند شاه پرسیده بود "اما با چه وسیله‌ای؟ و علم پاسخ داده بود: با گلوله"‌و افزوده بود حاضر است در صورتی که این کار با شکست روبرو شود خودش مسئولیت را بر عهده بگیرد. (۴) شاه که همیشه در لحظات حساس از خود ضعف نشان می‌داد، لحظه‌ای وقت را تلف نکرد و قوای نظامی و انتظامی را تحت فرمان شخص علم قرار داد. (۵) رویارویی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ صورت گرفت. قیام عمومی در عرض چند ساعت با بی‌رحمی به خاک و خون کشیده شد و تا چند سال بعد هیچ نیروی مخالف سازمان یافته‌ای نتوانست در برابر رژیم شاه سربلند کند.
به دستور شاه حزب جدیدی به نام "ایران نوین" تأسیس شد که در انتخابات قلابی دوره بیست و یکم،‌ اکثریت مجلس را در دست گرفت. اکنون راه برای حکومت مطلقه فردی،‌آرزوی دیرینه شاه هموار شده بود. شاه در رأس هرم قدرت قرار گرفته بود و زیر دست او یک حزب جدید و یک مجلس جدید وجود داشت که برای نخستین بار در آن سهمی به نمایندگان زنان،‌روشنفکران و کارگران اختصاص داده شده بود. شاه علم را در جریان جزئیات نقشه‌های آینده‌‌اش قرار داد و توافق شد که وی جای خود را به حسنعلی منصور رهبر حزب جدید بدهد. این تغییر و تبدیل در ۱۶ اسفند ۱۳۴۲ صورت گرفت.
کمتر از دو هفته بعد علم به ریاست دانشگاه پهلوی شیراز منصوب شد که نیاز به مدیریت قوی داشت و شاه مایل بود در آینده از دانشگاه تهران که بدست پدرش تأسیس شده بود پیشی بگیرد. در طول دو سالی که علم در سمت ریاست دانشگاه شیراز خدمت می‌کرد،‌همچنان در امور سیاست داخلی و خارجی دخالت داشت. سپس در سال ۱۳۴۵ به تهران فرا خوانده شد تا وزارت دربار را عهده‌دار شود.
● روابط شاه و علم
شاه وعلم هم سن و هم قد و قواره بودند و نکات مشترک زیادی در عشق به ورزش و زنان داشتند. اما جرأت و شهامت علم در قبول مسؤولیت در مواقع خطیر بیشتر بود.
شاه در دوران نوجوانی در یک مهمانی از دوستانش پرسیده بود در آینده چه شغلی می‌خواهند داشته باشند، هر کس پاسخی به شوخی و جدی داد تا نوبت به شاه رسید و او گفت اگر شاه نبود دلش می‌خواست کارمند دولت باشد و حقوق کافی بگیرد تا بتواند علاقه خود را به ورزش ارضاء کند. سپس اظهار نظری کرد که طرز فکرش را به خوبی نشان می‌دهد:
ترجیح می‌داد شغلی داشته باشد که او را از تصمیم‌گیری معاف سازد.(۶)
هر بار که دورنمای سیاسی تیره و تار به نظر می‌رسید، انتظار می‌رفت شاه از خودش تردید نشان دهد و از زیر بار مسؤولیت طفره برود. در دوران جوانی از سیاستمداران کارکشته‌ای مانند احمد قوام یا افسران نیرومندی مانند رزم‌آرا و زاهدی استفاده کرده بود که درست یا غلط به هر یک از آنان بدگمان بود که جاه‌طلبی‌های شخصی دارند. بعدها شاه افراد خودش را سر کار آورد ـ نظیر دکتر اقبال و شریف امامی ـ ولی هیچ یک از آنان مانند علم مورد اعتماد و نزدیک به شاه نبودند. علم هم در موارد خطیر و هم در مواقع عادی و روزهای خوش یار و محرم اسراسر شاه بود. اطرافیان شاه را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد: دوستانی که هیچ مقام دولتی خاصی نداشتند و مقامات دولتی قابل اعتماد که شاه با آنان دوستی خاصی نداشت. علم یک مورد منحصر به فرد بود که به هر دو گروه تعلق داشت. وفاداری او به شاه از دوستی شخصی و تربیت اولیه‌اش ناشی می‌شد. پدرش یکپارچه فدایی رضا شاه بود. اما در مورد اسدالله چیزی بیش از ادامه سنت پدری وجود داشت. علم شیفته دیدگاه‌های شاه در مسائل جهانی بود هر چند در پاره‌ای موارد تردید‌های خود را درباره نظریات شاه محرمانه به دوستانش ابراز می‌کرد و همیشه نمی‌توانست از تصمیم‌گیری‌های اربابش راضی باشد. به عنوان مثال هنگامی که علم نخست وزیر بود و جان کندی به قتل رسید شاه نامه‌ای به لیندون جانسون نوشت و انتصاب او را به ریاست جمهوری آمریکا تبریک گفت و در ضمن از کندی انتقاد کرد که از درک مسائل ایران عاجز بوده است. شاه شخصا این نامه را به عباس آرام وزیر امور خارجه دیکته کرد و به وی دستور داد آن را بدون اطلاع هیچ کس ـ که مقصودش علم بود ـ به مقصد بفرستد. اگرچه صداقت و فروتنی از فضایل بزرگ پرزیدنت جانسون به شمار نمی‌رفت، ولی آرام تشخیص داد که اگر این نامه در چنین موقعیت غم‌انگیزی به واشنگتن برسد،‌از جانب بسیاری از آمریکاییان توهین‌آمیز تلقی خواهد شد. لذا نامه را به علم نشان داد و علم او را از ارسال آن منع کرد و از شاه خواست او و آرام را متفقا به حضور بپذیرد.
شاه به شدت خشمگین بود و به علم اظهار نمود حال که او خودش را داور بهتری در خصوص منافع ملی می‌داند، می‌تواند تصمیمش را اجرا کند. تا چند هفته این دو نفر با هم صحبت نمی‌کردند و علم ملاقاتهایش با شاه را به حداقلی که شغلش ایجاب می‌کرد کاهش داده بود. احتمال می‌رود پس از چندی شاه به صائب بودن نظر دوستش پی برد، چون روابط آن دو التیام یافت و قضیه ختم شد.
این واقعه در روزهایی روی داد که هنوز می‌شد با شاه بحث و گفتگو کرد. بعدها وضع تغییر کرد و رو به بدی رفت. هر کسی از جمله علم می‌باید با احتیاط بیشتر گام برمی‌داشت. اما دوستی شاه با علم تا روز آخر همچنان برقرار بود. شاه جدی بودن بیماری علم را درک کرد و کوشید از سنگینی وظایف او بکاهد بطوری که علم در ماه‌های آخر وزارتش از شرکت در بسیاری مراسم رسمی معاف بود. اما در همین دوران نیز شاه نظر علم را درباره بعضی از وزیران کابینه استفسار می‌کرد. تا اینکه در تابستان ۱۳۵۶ که علم دوره نقاهت را در جنوب فرانسه می‌گذراند، شاه شخصا به او تلفن کرد و از وی خواست به علت بیماری از شغلش استعفا بدهد . ضمنا محرمانه به او گفت در نظر دارد تغییرات عمده‌ای در دولت بدهد. دو روز بعد جمشید آموزگار به نخست وزیری منصوب شد و در میان بهت و حیرت علم هویدا وزیر دربار شد. علم هویدا را مسؤول خرابی اوضاع ایران می‌دانست و همشه او را سرزنش می‌کرد. وی در آخرین صفحات خاطراتش می‌نویسد: «مردم هیچ شور و شوقی به انتصاب هویدا نشان ندادند. این یک نقش حیاتی است که به هویدا واگذار شده ... ولی می‌گویند شاه بد انتخابی کرده است، اگر دولت هویدا باید برای هرج و مرج فعلی مرود سرزنش قرار گیرد، پس چرا باز هم به او ارتقاء مقام داده‌اند؟» (خاطرات، ۱۸ شهریور ۱۳۵۶) .
صمیمی‌ترین دوست و خدمتگزار شاه ، حتی تا آخرین لحظه نتوانست ذهنیت عجیب اربابش را درک کند.
در سال ۱۳۴۷ پزشکان تشخیص دادند که علم به بیماری سرطان خون مبتلا شده است. این بیماری رفته رفته او را ضعیف ساخت و نیروی جسمانی‌اش را تحلیل برد. با این همه در شغلش باقی ماند و فقط در مرداد ۱۳۵۶ بود که شاه با بی‌میلی و تردید فراوان از او خواست تا استعفا دهد. علم کمتر از یک سال بعد در ۲۵ فروردین ۱۳۵۷ درگذشت.

برگرفته از مقدمه کتاب گفتگوهای من با شاه
پانوشت:
۱ . پس از امضای معاهده ۱۸۵۷ پاریس بین ایران و انگلیس که به موجب آن ایران از کلیه حقوق خود بر هرات و افغانستان چشم پوشید،‌انگلیسیها در راستای استراتژی منطقه‌ای توجه خود را به نواحی شرقی ایران به ویژه خراسان و سیستان معطوف داشتند. در نتیجه در سال ۱۸۷۲ دولت بریتانیا به توصیه افسرانی که به محل فرستاده بود یک پیوند نهانی با امیرعلم خان حشمت‌الملک برقرار کرد و مقرر شد با پول انگلیس یک ارتش محلی در آن منطقه تأسیس شود و مرزهای شرقی ایران را حفاظت کند و در عین حال سدی در برابر توسعه طلبی روسیه تزاری در جهت مستعمره هند باشد. در پی این سیاست خاندان علم سلطه بی‌رقیب خود را بر سراسر خطه شرقی ایران برقرار ساخت و به یک دولت خود مختار محلی تبدیل شد. در اثر اعمال نفوذ دولت انگلیس و ایادی آن در دربار ایران، ناصرالدین شاه این نقش علم را در ۱۸۷۴ به رسمیت شناخت و وی را به سمت امیر تومانی قشون ایران منصوب کرد.
۲ . علم قبل از احراز مقام وزارت نیز نقش بسیار فعالی در سیاست ایران داشت. وی با همکاری شاپور ریپورتر و برادران رشیدیان – عوامل MI۶ انگلستان – شبکه جاسوسی "بدامن" را تأسیس کرده بود که در آماده کردن زمینه کودتای ۲۸ مرداد نقش مهمی ایفا کرد. کرمیت روزولت – عامل آمریکایی کودتا – در خاطراتش بنام "کودتا در کودتا" در موارد متعدد از اسدالله علم با نام مستعار "نرن"‌یاد کرده است .
۳ . روزنامه اطلاعات،‌۲۱ اسفند ۱۳۴۱
۴ . اظهارات صادق عظیمی یکی از دوستان علم
۵ . برای یک تحلیل روانشناختی از علل ضعف شخصیت شاه نگاه کنید به "شکست شاهانه"‌نوشته ماروین زونیس، ترجمه عباس مخبر،‌طرح نو، تهران ۱۳۷۰.
۶.اظهارات مجید اعلم دوست دوران کودکی شاه

منبع : مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مطالب مرتبط

تصویر سوررئال یک چریک


تصویر سوررئال یک چریک
۴۵ دقیقه است که در برابر ساختمانی مسکونی در شهر مالمو، جنوب سوئد، قدم می‌زنم. این ساختمان را قبلا‌ در فیلم <قربانی> ساخته اریک گاندینی دیده بودم. هر چه زنگ آپارتمان مورد نظرم را می‌زنم پاسخی نمی‌گیرم. می‌خواهم با سیرو بوستس، نقاش و چریک آر‌‌ژانتینی مصاحبه کنم.قرار این ملا‌قات را ماه‌ها قبل در تهران از طریق ایمیل گذاشته بودم و صبح همان روز نیز تلفنی به بوستس گفته بودم که من و همراهم ساعت ۱۰ صبح به خانه او خواهیم آمد. بوستس پاسخ داد: <قرار بود تنها بیایید>! بوستس ۳۸ سال قبل، پس از ۳ سال زندان در بولیوی و فشارهای متعاقب در وطنش آرژانتین، به سوئد پناهنده و از انظار دور شد. او متهم به خیانت به مردی است که ‌امروزه یک اسطوره جهانی است. چندین‌بار با تلفن همراهم برای منشی تلفنی او پیغام می‌گذارم و عاقبت به‌عنوان آخرین تلا‌ش می‌گویم که از دوستان <جان لی اندرسن>‌* هستم. کتاب او را ترجمه کرده‌ام و روز بعد عازم انگلستان هستم تا با او ملا‌قات کنم؛ <جان‌لی به شما سلا‌م رساند.> کمتر از یک دقیقه بعد در ورودی ساختمان باز می‌شود و مردی که کماندانته (فرمانده) ارنستو <چه> گوارا او را <ال پلا‌ئو( >کچل) لقب داده بود با احتیاط سر بیرون می‌آورد و به اطراف نگاه می‌کند. ‌ آهسته جلو می‌روم، خودم را معرفی می‌کنم و از اینکه بدون برنامه قبلی شخص دیگری را به همراه آورده‌ام عذرخواهی می‌کنم و توضیح می‌دهم که او برای ضبط مصاحبه‌ آمده است. بالا‌ می‌رویم و به محض ورود به آپارتمانی که دولت در اختیارش گذاشته است، بوستس متذکر می‌شود که <جان‌لی‌یک هفته تمام در اینجا با من مصاحبه کرد. او روی همان کاناپه‌ای که می‌بینید می‌خوابید>! به استثنای این کاناپه، اتاق پذیرایی بوستس بیشتر شبیه به کارگاه‌های نقاشی است. جای مناسبی را برای نشستن پیدا می‌کنیم و مصاحبه آغاز می‌شود. ‌ متن ذیل گزیده مصاحبه‌ای ۳ ساعته است، با سیرو روبرتو بوستس، مردی که به او لقب <یهودا> داده‌اند. ‌
▪ ممکن است درباره آشنایی خودتان با انقلا‌ب کوبا شروع کنیم؟
ـ خب، انقلا‌ب کوبا تاثیری بسیار قوی در کل قاره داشت. خبرهای اولیه‌اش در روزنامه‌ها آمد؛ درباره باربودس [ریشوها] در رشته‌کوه‌های سیرا مائسترا و... در مورد آرژانتین به‌خصوص، آنچه جلب توجه می‌کرد این بود که یک آرژانتینی در آن شرکت داشت. این کار را [خورخه ریکاردو] ماسه‌تی کرد که در رادیو موندو، که یک خبرگزاری مهم بود، کار می‌کرد. آنها به کوبا رفتند تا ببینند ‌این باربودوس چه کسانی هستند که در آن جزیره به حرکت درآمده‌اند. رفتن به سیرا کار مشکلی بود و او بالا‌خره رفت و <چه> را پیدا کرد که در آن زمان کماندانته آن منطقه شده بود. او آنگاه با <چه> مصاحبه کرد... و بعد <چه> او را پیش فیدل برد تا با فیدل هم مصاحبه کند و فیدل انگیزه ‌این باربودس را تشریح کرد. در این زمان او یک فیدل سوسیالیست نبود... همچنین <چه> در مصاحبه‌اش با ماسه‌تی به او گفته بود که نه، فیدل، کمونیست نیست! او یک کوبایی است که علیه نظام ستمگری می‌جنگد. به هرحال ماسه‌تی بالا‌خره به آرژانتین بازگشت و مصاحبه‌های خود را پخش کرد و من آن را از رادیو شنیدم و بسیار تحت‌تاثیر قرار گرفتم. گفته‌های <چه> مرا بسیار تحت‌تاثیر قرار داد. بسیار ساده سخن می‌گفت. او از وجدان و آگاهی سخن می‌گفت، از آگاهی انسانی در برابر ناعدالتی‌ها و اینکه باید چه نوع حرکتی بر ضد آن اتخاذ کرد. اینکه ‌این حرکت خواهان کمک است و باید مبارزه کرد؛ در هر جایی که بی‌عدالتی باشد و به‌نوعی به ساختار اجتماعی دیگری دست یافت. سپس من در جست‌وجوی همین‌ها به <لا‌ ایسلا‌[ >جزیره] رفتم؛ به کوبا.
...در رفت‌وآمدهایی که به شهر سانتیاگو داشتم با [آلبرتو] گرانادو آشنا شدم. رفاقت بسیار نزدیکی ایجاد شد. دائم با هم صحبت می‌کردیم. موضوع صحبت نیز مکرر بود، انقلا‌ب، آرژانتین، ال چه و اینکه کل قاره باید همان حرکتی را که در کوبا ایجاد شد ایجاد کند و او این صحبت‌ها را به <چه> انتقال می‌داد. آنها دوست بودند؛ ال ‌چه و گرانادو. آنگاه در بیست‌وششم ژوئیه سال بعد، ال ‌چه خواست که با من آشنا شود... به آنجا [هاوانا] رفتم، باید منتظر می‌شدم چون شب بود، بسیار دیروقت مرا به وزارت صنایع بردند و آنجا با <چه> آشنا شدم. اما او در آن موقع غرق کار بود. در این زمان او عملا‌ تمام شب و روز را کار می‌کرد. من ساعت ۴ صبح با او ملا‌قات کردم. او نمی‌توانست زیاد صحبت کند. وقت نداشت. در آن موقع، یک هیات نمایندگی، نمی‌دانم از کجا به دیدنش آمده بود. او به من گفت که دوست دارد خودش با من صحبت کند اما سرش شلوغ است و اینکه شخص دیگری به‌جای او با من صحبت خواهد کرد که او، ماسه‌تی بود. روز بعد مرا به منزل ماسه‌تی بردند و ما گفت‌و‌گویی طولا‌نی داشتیم که تمام روز طول کشید. او نظریه <چه> و پیشنهاد او را به من انتقال داد و آن این بود که برای ورود به خاک آرژانتین یک گروه تشکیل دهیم و در آغاز یک پایگاه درست کنیم که او [ماسه تی] به‌عنوان کماندانته سرکرده آن باشد. اما قدم اول این بود که در منطقه حاضر شویم، آنجا را بشناسیم، زیربنایی برای حرکت ایجاد کنیم، رابط پیدا کنیم، با بولیوی و... زیرا این مکان در یکی از مناطق شمالی آرژانتین بود؛ منطقه‌ای شرجی.
▪ سالتا؟
ـ بله. ‌
<رخنه گروه ماسه‌تی به آرژانتین با شکست مفتضحانه‌ای مواجه شد. این گروه توسط ژاندارمری آرژانتین محاصره شد و بسیاری از اعضای آن، از جمله ماسه‌تی کشته و مفقود شدند. بوستس که رابط شهری آنها بود و بین شهر و مناطق کوهستانی رفت‌وآمد می‌کرد، در آن زمان خارج از منطقه بود و جان سالم به در برد.> ‌
▪ وقتی که شما سال بعد به کوبا رفتید درباره‌ این ماموریت با چه گوارا صحبت کردید؟
ـ بله البته، او یک شب به من زنگ زد و ۳ سوال روشن داشت. چطور می‌شد که افراد ما در جنگلی پر از حیوانات، از گرسنگی بمیرند؟ چون ۴ یا ۵ نفر از گرسنگی مردند. خب این را خود من می‌توانستم پاسخ بدهم، چون داخل آنجا بودم و تجربه‌اش را داشتم. گرفتن حیوانات در آنجا تقریبا غیرممکن بود چون رنگ خود سنگ بودند و اصلا‌ نمی‌شد این حیوانات کوهی را دید. آنقدر سریع بودند که اصلا‌ وقت بیرون آوردن اسلحه پیدا نمی‌شد. شکار در جنگل خودش یک کار مشخص است؛ باید در کمین ‌بنشینی و رفت‌وآمد حیوانات را کنترل کنی. باید خودت را وقف این کار کنی. این کاری نیست که گذرا انجام بدهی، چه برسد به‌اینکه درگیر جنگ چریکی باشی و دشمن هم پشت سر در تعقیبت باشد. همه چیز وابسته به‌امکاناتی بود که از شهر فراهم می‌شد. ما کنسرو لوبیا، ذرت و این جور چیزها می‌خوردیم، نه گوشت حیوانات. ‌
▪ آیا او این مساله را درک کرد؟
ـ بله ‌این مساله را درک کرد. سوال دیگرش این بود که چرا گروه ‌این همه وقت در یک مکان مانده بود. این را نیز من می‌توانستم پاسخ بدهم. مساله فاصله بود. فاصله در سالتا مثل کوبا نیست. خود استان سالتا از کل کوبا بزرگ‌تر است. منطقه‌ای که ما در آن حرکت می‌کردیم از رشته‌کوه‌های سیرا مائسترا بزرگ‌تر بود و اگر مرز [بولیوی] را رها می‌کردیم، که پایگاه استراتژیک‌مان بود، آن‌وقت آوردن نیازمندی‌ها به داخل سخت‌تر می‌شد. ما باید همه چیز را پیش از ورود [گروه به آرژانتین] به داخل می‌آوریم و برای همین ماسه‌تی در آنجا یک اردوگاه برقرار کرده بود تا ما رفت‌وآمد کنیم. اما خب در کتاب <راهنمای چه، جنگ چریکی>، یکی از شروط اولیه، حرکت مداوم بود؛ اینکه مرتب حرکت کنی تا نتوانند تو را پیدا کنند.
‌ ▪ و سومین سوال؟
ـ سومین سوال چگونگی عملکرد ارمس بود. ارمس یک کوبایی بود که محافظ او بود و او را مخصوصا فرستاده بود که با تجربه‌اش به ما کمک کند. این پسر از زمان بچگی‌اش با <چه> بزرگ شده بود. <چه> به او خواندن و نوشتن آموخته بود. او در تمام جنگ سیرا مائسترا شرکت داشت و از آغاز حمله تا رسیدن به ‌هاوانا در کنار چه بود. بعد هم محافظ او بود؛ یکی از روسای محافظان او بود. او تقریبا فرزند خود <چه> بود. ارمس یک مستیسو(دورگه) بود، ظاهرش شبیه به سکنه هر یک از استان‌های شمالی آرژانتین بود. یک سیاه آفریقایی نبود که توی چشم بخورد؛ درست مثل شهروندان همان استان بود.
▪ کشته شد؟
ـ بله، در یکی از نبردها کشته شد.
<بوستس بعد از این شکست دستور گرفت به آرژانتین بازگردد و منتظر خبر چه گوارا باشد. ماموریت بعدی او در جنبشی بود که در بولیوی به‌منظور صدور انقلا‌ب به کشورهای آمریکای جنوبی انجام شد و این بار رهبری آن را خود کماندانته چه گوارا به عهده گرفت. بوستس و رژیس دبره، فیلسوف مشهور فرانسوی در ماه مارس ۱۹۶۷ وارد منطقه چریکی شدند تا با چه گوارا ملا‌قات کنند.>
ممکن است درباره ورودتان به بولیوی توضیح دهید.
به دلا‌یل امنیتی به کردوبا [شهری در آرژانتین] بازگشته بودم. یک روز یک رابط به سراغ من آمد و می‌خواست با من صحبت کند. او تانیا بود که البته من در آن زمان او را به ‌این نام نمی‌شناختم. تانیا به من گفت که <چه> می‌خواهد با تو صحبت کند و باید به لا‌پاز بیایی، یا باید همین هفته بیایی یا اینکه صبر کنی تا ماه مارس و این اشتباه بود چون در مارس آنها آنجا نبودند، قبلا‌ به آنجا رسیده بودند و رفته بودند. به لا‌پاز رفتم و با رابط‌ها تماس گرفتم. در آغاز مسائل کمی‌ بد شروع شد. ما سفر را مشترکا انجام دادیم. یک کسی در ایستگاه اتوبوس بود، یک نفر که فورا از میان تمام بولیویایی‌ها برایم قابل تمییز بود؛ یک غریبه مانند خود من. از حرکاتش و با گفتن چند کلمه‌ای به پسربچه‌هایی که در کنارش راه می‌رفتند، به نظرم آمد که فرانسوی است و البته من کم‌وبیش می‌دانستم که او کیست زیرا کتاب <انقلا‌ب در انقلا‌ب[ >رژیس] دبره پیش از این به چاپ رسیده بود و بسیار شناخته شده بود. این کتاب در حلقه‌های روشنفکری آرژانتین شور و اشتیاق زیاد ایجاد کرده بود. من تقریبا نزدیک او نشسته بودم. اما ما نه یکدیگر را می‌شناختیم و نه با یکدیگر سخن می‌گفتیم. وقتی اتوبوس آماده حرکت شد تانیا هنوز نیامده بود و من تصمیم گرفتم وارد اتوبوس شوم و فرانسویه هم دنبال من آمد. همین‌طور که اتوبوس از محدوده شهر لا‌پاز خارج می‌شد، ناگهان یک تاکسی دست تکان داد و به اتوبوس اشاره کرد که نگه دارد. تانیا بود که دیر رسیده بود. از ماشین پیاده شد و داخل اتوبوس را طوری نگاه کرد که ما را پیدا کند.
<بوستس از نحوه خطرناک برخورد تانیا که ممکن بود هویت آنها را برملا‌ کند ناراضی بود. آنها به شهر کامیری رفتند و تانیا که قرار بود آنها را تحویل رابط دیگری بدهد که آن دو را به منطقه چریکی برساند، اصرار ورزیده بود که خود نیز آنها را همراهی کند و به‌ این ترتیب رابط اصلی آنها با دنیای خارج اکنون وارد منطقه چریکی شده بود.>
بوستس درباره سفرشان می‌گوید:
...پرتگاه‌های خطرناکی داشت و سفر مسخره‌ای بود چون پشت فرمان یک آدمی‌ بود که مست بود. اتومبیل او نوعی جیپ بود که اسمش رو تاکسی می‌گذاشتند، ولی جیپ بود. اما خوب به کامیری رسیدیم. در کامیری یک رابط دیگر آمد و با تانیا صحبت کرد. تانیا گفت که می‌خواهد با ما بیاید و آن رابط که کوکو پردو بود مخالف بود. اما تانیا اصرار ورزید. شب با جیپ کوکو به راه افتادیم و به اردوگاه رسیدیم، اما ال چه در آنجا نبود. او با اکثر افرادش به راهپیمایی رفته بود. انتظار ما بسیار به طول انجامید، فکر کنم ششم مارس بود که رسیدیم و <چه> حدود بیست‌ویکم ماه بازگشت.
در بازگشت چه گوارا ارتش از حضور آنها با خبر شده بود و اندکی بعد از ورود او به اردوگاه، جنگ بسیار زودتر از آنچه پیش‌بینی می‌شد آغاز شد.
ال چه وقتی رسید، متوجه شد که رویارویی بالا‌ گرفته است. دو تن از افراد فرار کرده بودند و هر آن انتظار می‌رفت که پلیس یا ارتش از راه برسند. او با خشم مطلق وارد شد، زیرا همه چیز برخلا‌ف نظرش انجام شده بود... او نسبت به افرادی که موضع جنگ را رها کرده بودند خشونت شدیدی نشان داد. <چه> می‌گفت که جنگ مبارزه است نه عقب‌نشینی. او سپس جلسه‌ای گذاشت که طی آن، مارکو رئیس گروه پیشگام و سپس میگل را سکه یک پول کرد. روز بیست‌وسوم اولین نبرد آغاز شد.
<چه> مابین روزی که از راه رسید و روز اول نبرد، جلساتی را با کسانی که ‌باید عازم می‌شدند آغاز کرد؛ چینو که باید نزد افرادش در پرو باز می‌گشت؛ دبره و من. همچنین تانیا که به خاطر او داد و فریاد شدیدی به راه افتاد، زیرا تانیا آنجا بود و <چه> می‌خواست بداند که او چرا آمده است. تانیا دستور روشن داشت که حرکت نکند و سنگرش را در شهر حفظ کند. او یک نقش بیرونی داشت، با نظامیان و با عوامل دولتی رابطه ‌ایجاد کرده بود و نمی‌توانست این کارها را اگر بیرون نباشد انجام دهد... <چه> همچنین از نحوه‌ای که تانیا مرا در ارتباط با او قرار داده بود خوشش نیامد. همین‌طور که در سایه نشسته بودیم از من پرسید که <تانیا وقتی تو را در کردوبا دید به تو چه گفت؟> پاسخ دادم که او گفت شما می‌خواهید مرا ببینید. <نه نه نه، به من بگو که چطور به تو گفت، با چه کلماتی گفت.> پاسخ دادم که گفت: <ال چه می‌خواهد تو را ببیند.> آنگاه <چه> از جایش برخاست و دادوفریاد راه انداخت. <تانیا، تانیا را پیدا کنید که فورا بیاد اینجا.> به خودم گفتم که چکار کردم! تانیا آمد و کمی‌ خوشحال بود چون فکر کرد که قرار است در جلسه شرکت کند. اما این مرد برآشفته و خشمگین شده بود. سپس همین را از او پرسید: <بهت گفتم که وقتی ال پلا‌ئو(کچل) را در کردوبا دیدی به او چه بگویی؟> ‌ تانیا گفت: < اینکه شما می‌خواهید او را ببینید> ‌ <نه نه نه، درست همون کلماتی را که من بهت گفتم بگو.> تانیا به خوبی به یاد نمی‌آورد تا اینکه بالا‌خره گفت: <هان، اینکه بهش بگو که رئیس قدیمی‌‌ات می‌خواهد تو را ببیند.< >چه> آنگاه فریاد کشید: <پس برای چه ‌این را نگفتی؟ همیشه همین جوریه، همه اون چیزی رو که من دستور می‌دهم از قلم می‌اندازند. چرا اون چیزی رو که من بهت گفتم انجام ندادی؟> ‌
آقای بوستس آیا هدف چه گوارا این نبود که اول قدرت را در لا‌پاز، پیش از رفتن به آرژانتین به دست بگیرد؟
نه، نه، نه. او یک برنامه مشخص و محکم داشت. او می‌خواست. ستون آرژانتینی خود را آماده کند و آنگاه افراد دیگر را؛ اول بولیویی‌ها را در همانجا و پرویی‌ها را در جای دیگر. او آنجا را به‌عنوان یک مرکز آموزشی می‌دید که‌ امکانات بالقوه‌اش به علت موقعیت جغرافیایی‌اش بهتر بود، همچنین به دلیل شرایط نظامی، زیرا تصورش این بود که ارتش آنجا چندان قوی، مانند آرژانتین و برزیل نباشد. این موضوع قدری اشتباه از آب درآمد چون ارتش بولیوی دقیقا به علت امکانات کمی‌ که داشت، بیشترین چیزی که در دستش بود؛ یعنی حضور فیزیکی، همین را به‌طور کامل به کار گرفت. در واقع آنها مثل خود چریک‌ها وارد عمل شدند؛ در همه جا بودند. پس برنامه او آماده کردن نیروی آرژانتینی و ورود به آرژانتین بود زیرا می‌دانست که نمی‌توانند برای مدت زمان نامحدود بدون آنکه رویارویی پیش آید در آنجا بمانند چون منطق حکم می‌کرد که پس از اولین رویارویی همه مرزها بسته شود و امکان حرکت دیگر مثل قبل نباشد. بنابراین قرار بود بقیه گروه‌ها کار و موضع خودشان را گسترش دهند؛ پرویی‌ها به پرو باز گردند، گروه کشوری دیگر به کشور خود و بولیویی‌ها نیز موضع خود را در بولیوی حفظ کنند... برنامه‌ای که به من گفت این بود که می‌خواهد با دو ستون از افراد آرژانتینی وارد آرژانتین شود؛ در محدوده زمانی یک سال‌ونیم تا دو سال و اینکه من باید افرادش را برایش جذب کنم. ماموریت من این بود. بنابراین من باید فورا خارج می‌شدم. در واقع ‌باید پیش از این می‌آمدم. او می‌گفت <اگر زودتر آمده بودی باید ظرف یک روز می‌رفتی، اما حالا‌ نمی‌دانم چه خواهد شد.>
▪ اما همه ‌اینها به نظر قدری سوررئال نمی‌آید؟
ـ بله قدری سوررئال است. سوررئال بودن قضیه آنجا مشخص شد که او در گفت‌وگوهایمان به من گفت که مساله تهیه و تدارکات از آرژانتین سازماندهی شود. او گفت که باید این مساله را با پمبو، که رئیس این بخش بود، هماهنگ کنم. سپس با پمبو جلسه گذاشتم. ‌ پمبو گفت که خوب به‌اینها نیاز داریم: کوله‌پشتی، یونیفورم، چکمه، کیسه سیب‌زمینی، این، آن... و من از او پرسیدم که خوب اینها را می‌خواهیم کجا بگذاریم، روی کدام درخت! ما حتی دیگر نمی‌دانستیم که جنگ فردا در کدام منطقه خواهد بود. اصلا‌ امکان سازماندهی هیچ چیزی نبود. تنها چیزی که ‌امکان‌پذیر بود این بود که همانطور که <چه> گفت من به لا‌پاز می‌رفتم تا کمک بگیرم چون کاملا‌ منزوی شده بودیم. به هر حال تانیا که در واقع رابط میان گروه و مشخصا کوبا و دنیای خارج بود، اکنون درون اردوگاه بود. دیگر هیچ ارتباطی با سازمان شهری در لا‌پاز نبود. او به من گفت: <به لا‌پاز برو، با آنهایی که می‌دانی تماس بگیر. یک رابط به من معرفی کن، کسی که در جای خود ثابت باشد...> راه دیگری نبود... منظور کم و بیش این بود، اما خب من زندانی شدم ...ارتش همه مکان‌های چریکی را اشغال کرده بود، حتی خود اردوگاه را. مساله ‌این است که او تصمیم گرفت به اردوگاه بازگردد. همین تازگی‌ها شنیده بود که ارتش در اردوگاه بوده و باز هم به آنجا بازگشت. اول گروه پیشگام را فرستاد و آنگاه مرا به همراه پمبو... ما که به اردوگاه رسیدیم هیچ‌کس در آنجا نبود، از اشغال ارتش درآمده بود. اما آنجا اثر از میز غذا و آذوقه ارتش بود. معلوم بود که آنجا بوده‌اند و خیال بازگشت دارند... به هر حال چریک‌ها بار دیگر چند روزی در آنجا مستقر شدند.
▪ اما آیا بازگشت به آنجا خیلی خطرناک نبود؟
ـ بله، بله حرکت بهتر بود. اما ببینید تصمیمات <چه> خیلی با اطمینان گرفته می‌شد، ذره‌ای احساس خطر در او نبود. انگار همه چیز عادی بود... از نظر او این اردوگاه او بود نه اردوگاه ارتش، برای همین همانجا ماند. ‌
[در یک مقطع...] واقعه‌ای اتفاق افتاد که شایان ذکر است. این اتفاق همه رهنمودهای جنگ چریکی خود او را نقض می‌کرد. اما او این کار را کرد. او اعلا‌م کرد که باید بمانیم و ما ۱۲ روز در یک‌جا، در اردوگاه ماندیم؛ پس از نبرد! با کشته‌شدگانی که همانجا در کنار رودخانه مانده بودند، با اینکه ماموران گشت که او به آنها اجازه داده بود بیایند و مرده‌ها را بیابند، به‌این مکان نیامدند. به خاطر مریض‌ها و برای کسانی که قدرت حرکت نداشتند اردوگاه در آنجا ثابت ماند. او قانون خود را مبنی بر حرکت مداوم، برای مریض‌ها که نمی‌توانستند راه بروند زیر پا گذاشت. برای آنکه آنها بتوانند سلا‌متی‌شان را بازیابند و آنگاه وقتی دید که آنها توانایی حرکت دارند دستور خروج چریک‌ها را...صادر کرد. ‌
▪ رابطه شما با چه‌گوارا چطور بود؟ می‌دانم دوست که نبودید، اما آیا مانند فرمانده و سرباز بودید؟
ـ در دو سطح مختلف بود که اعلا‌م شده نبود و خودجوش بود. او به‌طور معمول می‌خواست همه را بشناسد، با افرادی که کار می‌کردند آشنا باشد. خب، فرمانده بود. او مرا خودمانی خطاب می‌کرد و من او را با احترام کامل خطاب می‌کردم... اما چیزی که می‌خواستم بگویم این است که در اردوگاه نوع روابط فرق داشت. مثلا‌ من کشیک بودم و او می‌آمد در کنار من می‌نشست و حرف می‌زد. می‌گفت: <اگر حرف بزنیم خطر اینکه خوابت ببرد نیست.> ‌ او همیشه از آرژانتین سخن می‌گفت، همیشه از آرژانتین می‌پرسید، افرادی که می‌شناختیم، که من نیز می‌شناختم.
▪ با چه انگیزه‌ای؟ برای آینده؟
ـ نه، نه فقط برای علا‌قه شخصی‌اش، نوعی نوستالوژی برای وطن.
▪ او نوستالوژی داشت؟
ـ بله، بله داشت. چیزهایی می‌پرسید مثلا‌ راجع به سنت‌های آرژانتینی‌ها. یکی از آنها را به یاد می‌آورم. مثلا‌ در آن زمان مردم بوئنوس آیرس دور دکه‌های روزنامه‌فروشی تجمع می‌کردند و در آنجا آخرین اخبار روی تابلو نصب می‌شد. در آن زمان به این صورت بود نمی‌دانم که هنوز اینطور باشد و همه پورتنیوس [اهالی بوئنوس آیرس] جمع می‌شدند و خبرها را می‌خواندند. آنگاه فورا همه غرق بحث و جدل می‌شدند و جار و جنجال راه می‌افتاد. این یکی از سنت‌های متعارف بوئنوس آیرس بود؛ دکه‌های روزنامه فروشی. مثلا‌ درباره ‌این چیزها از من می‌پرسید. اینکه آیا این نوع سنت‌ها هنوز ادامه دارد؟

وبگردی
کشتی قرآن مطلا و واقعیت جامعه
کشتی قرآن مطلا و واقعیت جامعه - خبر «قرآن مطلا» در روزهای اخیر احساسات بسیاری را جریحه­ دار کرده است. اگربه جامعه و واقعیت ­های آن سری بزنیم چه می توانیم بگوییم؟ گیریم که قران مطلا کار درستی است. آیا با توجه به وجود فقط 100 خانوادۀ زیر فقر در جامعه، باز هم باید برخلاف سیره رسول خدا و امیرمومنان(علیهما السلام) آنان را نادیده گرفت و به کاری ازین دست پرداخت؟ در آن صورت، آیا قرآن مطلا با سیره و سنت رسول...
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس
ابعاد حقوقی جدال علی مطهری با آستان قدس - 38 شرکت که جزء بزرگترین کارتل های اقتصادی کشور هستند، متعلق به آستان قدس است. بنابراین آستان قدس کنونی، آستان قدسی نیست که حضرت امام در نامه خود از آن سخن گفته‌اند.
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم - اولین قسمت از برنامه هاردتاک کاکتوس را با صحبت های جذاب نیوشا ضیغمی در مورد خانواده و همسرش ، ماجرای صحبت های جنجالی یک هواپیما ، 8 سال احمدی نژاد و ...
    پربازدیدها