دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷ / Monday, 16 July, 2018

عاشقانه های ابونواس اهوازی


عاشقانه های ابونواس اهوازی
هم باده، گوارا و
هم میزبان، برادر است،
ما ایرانیان آزاده
آوازها از این جهان خسته خوانده‌ایم
... مرا با ترانة تازیان
راهی به خانه نیست.
(صص ۹ـ‌ ۱۴۸)
سیدعلی صالحی، شاعر نام‌آشنای معاصر، «عاشقانه‌های ابونواس اهوازی» را از دو بخش: پیشگفتاری در زندگی‌نوشت ابونواس و بازسرایی مجموعة شعرهای عاشقانة وی فراهم آورده است.
صالحی، زندگی‌نوشت «ابونواس» را در دیباچة کتاب، با این عبارتها آغاز کرده است:
«کیست این کلمه‌باز بزرگ، گمنام در موطن خویش و خداوندگار قول عرب، غزل عرب، قیامت‌ِ مهارگسل‌ِ معنا، پسر گلنار اهوازی با جعد پریشانش بر پیشانی بلند، ابونواس، حسن‌بن هانی، قرن دوم هجری قمری، در اهواز عجم زاده شد. (ص۷)
فرزندی ایرانی، با آبا و اجدادی عرب‌زبان، به شهرهای عربی راه می‌یابد به بصره، بغداد و مصر... و سرگردانی و شعر و دل باختن به وزیران ایرانی در بغداد عب‍ّاسی، همان قدر برای او سودآور بود که دلباختن به دختری کنیز در بصره. زندان، آوارگی و بند و... و همة اینها برآیند نژادپرستی و ایرانی‌ستیزی عرب بود که چون آواری بر سر ابونواس، پسر گلنار پارسی فرود می‌آمد، کمتر قدرتمداری بود که قربانی هجو و هجومش نشده باشد، و نیش کلمات کشنده‌اش را نچشیده باشد.
روزی هارون‌الرشید در انظار‌ِ اهل مجلس به ابونواس گفت: از دوزخ نمی‌ترسی با این همه کفر و شراب که می‌آوری به کلام؟ ابونواس به امیر‌المؤمنین خود خوانده (هارون‌‌الرشید) گفته بود: هر که بگوید، «آتش»، آیا زبانش می‌سوزد؟ (ص ۲۳) آن گاه حسادت شاعران دربار به نبوغش همچون «آبان لاحقی» که ایرانی بود و «اشجع مسلمی» که عرب و... و سپس خوراندن زهر به او در بند و بی‌اثر ماندن آن، تخریب شخصیت او با نسبت دادن دروغین شعری ک‍ُفرآمیز بدو (ص ۲۰) و باز هم زهر و مسمومی‍ّت و آن‌گاه شهادت و تحق‍ّق این گفتة «ابن حباب» که: «ابونواس! بلندآوازه می‌شوی، اما سر به سلامت، نخواهی ب‍ُرد.» (ص ۲۱)
«عاشقانه‌های ابونواس اهوازی» بازسرایی است، چندین مایه فراتر از یک برگردان ساده یا ترجمة معمولی شعر؛ از نوع کوششهایی است که زنده‌یاد احمد شاملو در برگردان شعرهای لورکا، مارگوت بیکل، لنگستن هیوز و... داشته است.
آنچه از کوششهای صالحی یک «بازسرایی» می‌سازد و نه یک برگردان عادی شعر، غلبه دادن زبان و نحوة بیان ویژه است. بیانی که حتی با زبان شعرهای صالحی در بیشتر سروده‌هایش که به شعر گفتار یا شعر زبان شهرت دارد، کمتر شباهتی ندارد.
صالحی می‌کوشد شعر ابونواس را به شعر واقعی برگرداند، نه به نثر. و همین اثرش را از سطح یک تجربة ترجمه‌ای فراتر می‌برد. زبان، موسیقی، ایجاز، جایگزین نمادها و مجازها و... همه و همه در برگردان صالحی از عاشقانه‌های ابونواس حضوری روشن دارند. عناصری که بیشتر در ساختار «زبان شعر» جلوه می‌کنند، نه در «شعر زبان» که به گفتة صالحی نفی خودکامگی زبان است.۱ موسیقی، نماد، مجاز و... عناصری که دست به دست هم می‌دهند تا از کوششهای صالحی، خلق اثر جدیدی را شکل دهند:
موسم چیدن خوشه‌های خرما / و خلوص برهنة توست / جهان به کام کلمه‌بازی چون من/ چکیدة عسل و عیش نیشکر است. (ص ۲۸)
هر چند غیبت اصل اثر یا آثار ابونواس، داوری درست را دربارة میزان و سطح دخالتهای صالحی در شعرهای ابونواس حتی در سطح زبان و تصویر دشوار می‌کند، اما همین سطرهای بی‌شمار که بی‌شمار واژه‌های فارسی را در کنار هم نشانده و به سمت کشف معنا و حقیقت پیش می‌برده، معر‌‌ّف حضور شاعر مترجمی است که شعر را در سطح بسیار خوبی می‌فهمد. شاعری تجربه‌گرا، به نسبت‌ آشنا با فرهنگ، که حاصل سالیان تجربه و دریافتهای تجربی‌اش را در حوزة معناشناسی و زیبایی‌شناختی متن در دل بازسرایی آثاری می‌ریزد، که بخش مهمی از آن در بخش مهم‌تری از مجامع شعر جوان، مجهول، غریب و ناشناخته مانده است و همین می‌تواند به پاره‌ای از بازسراییهایش رنگی فداکارانه ببخشد.
هر چند زیباییهای شعر ابونواس می‌تواند تا سطح قابل تأملی به اصل عربی خود، وابسته باشد، بی‌شک عاشقانه‌های ابونواس از زیباترین عاشقانه‌های تاریخ ادب عرب است.
هم از این جهت که بیش از هر چیزی به اصل عشق و ذات زبان آن بسیار وفاداری نشان می‌دهد و هم از این منظر که گاه چنان ظریف با سیاست درمی‌آمیزد و پیوند مبارک عشق و سیاست را در حوزة زبان و خیال شکل می‌دهد، که از آن می‌توان به شعرهای عاشقانه‌ـ اجتماعی و عاشقانه ـ سیاسی یاد کرد؛ که در آن تغز‌ّل و اعتراض، مسالمت‌آمیز گونه‌ای هم‌زیستی یافته‌اند که نمونه‌های خواندنی آن را می‌شود در شعر فارسی معاصر در آثار نیما و شاگردانش مثل احمد شاملو در آیداسراییهایش، در شعرهای فروغ، به‌ویژه در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، در پاره‌ای از سروده‌های م. امید و نیز در قطعاتی چند از آثار منوچهر آتشی، قیصر امین‌پور و... دید.
این قطعه، بی‌شک از زیباترین «عاشقانه ـ اجتماعی»های ابونواس است که در زبان صالحی به زیباترگونه‌ای بازسرایی شده است:
در سرسرای هارون/ هوای تو دارم به یکی نظربازی حرام / بردگان خواجه در خواب‌اند/ پرده در عیش باد /تنها دل من است که قرار و آرامش نیست.../ ندیمة نمازخوان من! / تا طعم تکفیر و تازیانه راهی نیست. / بی‌خیال خشم خلیفه / تا رسیدن شعله به خواب حریر راهی نیست. / بی‌خیال سلاسل بغداد. / (ص ۱۲۰)
نظیر چنین نگاهی را می‌توان در قطعه‌های برو، ... ابونواس (ص ۱۳۰)، و قطعات (ص ۱۳۵)، (ص ۵۸) و (ص ۶۱) دید.
در قطعة «پروردگارا» از خدا می‌پرسد:
پرشکستة پریشان روزگار مأمون‌ام / مطرود ترانه‌خوانی خویش / چه کنم؟ (ص ۱۳۵) شاعری آواره و سرگردان و تنها که تقدیرش او را در چنبرة نژادی دیگر، گیر انداخته است که به او حت‍ّی در اوج، به تحقیر، «شاعر عجمی» می‌گوید:
گفتند: بنوش، شاعر عجمی/ گفتم: من و شراب؟... / پیشوای بالانشین‌شان فرمود: نه این شراب است که تو دانی / بر آتش آورده، سخت پخته و هیچش حرام نیست!.... / گفتم: او که لعبتی از این دست را بر آتش آورده چنین غلیظ، / پروردگارش / به عذاب دوزخ گرفتار کند / من پرهیزکارترینم / لب به شراب شما نخواهم زد. (ص ۱۲۹)
و شاعر نیز هرگز تبار بزرگ خود را مخفی نمی‌کند، ایرانیان را که زمانی اعراب مهاجم موالی (غلامان) خواندند، او به سن‍ّت فردوسی و ناصرخسرو، آزاده می‌خواند:
هم باده، گوارا و/ هم میزبان، برادر است/ ما ایرانیان آزاده / آوازها از این جهان خسته خوانده‌ایم / ... مرا با ترانة تازیان / راهی به خانه نیست. (ص ۹ ـ ۱۴۸)
کمتر شاعر تاریخ ادبیات عرب را می‌شناسیم که عاشقانه‌سرایی نکرده باشد. شاید آخرین آن، نزار جقانی باشد، که عاشقانه‌هایش را بر پایة سن‍‍ّتهای شاعرانی چون ابونواس استوار کرده است.
و اما بازسرایی صالحی از منظر زبان هرگز حتی در یک عبارت نیز «شعر گفتار» وی نیست. ساخت و باخت باستانگرایانة زبان صالحی کمتر تعل‍ّقی به نظرات وی دربارة «شعر زبان» ندارد. زبان این کتاب، به شد‌ّت سخت، محکم، موجز و باستانگرایانه است و از این منظر به سن‍ّتهای بیانی شاعران سن‍ّت‌گرایی چون شاملو شبیه می‌شود و کمتر شباهتی به «دیر آمدی ری را...» یا «نامه‌ها» ندارد.
هر چه در شعرهای صالحی، مخاطب با فقدان ساز و کارهای زبانی بر پایة آرکائیسم و قرینه‌هایی که از شکل فاخر زبان ناشی می‌شود، روبه‌روست۲، در عاشقانه‌های ابونواس، شعری ساختمند، محکم با زبانی فاخر، با درونه‌ای منسجم را می‌یابد. هر چند اصل این ساخت و ساختمان از نسخه‌های عربی شعر ابونواس است، لیکن همة اینها در زبان صالحی است که خشت‌خشت و واژه‌واژه روی هم چیده می‌شود و بالا می‌آید.

پی‌نوشت
۱ـ شعر در هر شرایطی (گفت‌وگو با میرعلی صالحی)، نشر نگیما، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲، صالحی مقدمة کتاب را با عبارت: «شعر گفتار نفی خودکامگی زبان است»، آغاز می‌کنند.
۲ـ دربارة مشخصه‌های شعر صالحی ـ (شعر زبان، شعر گفتار) به کتابهای «شعر در هر شرایطی» از سیدعلی صالحی و گزاره‌های منفرد ج ۲ ـ ۲ نوشتة علی باباچاهی (صص ۱۰۰۷ و ۱۰۴۵) مراجعه شود.

منبع : سورۀ مهر

مطالب مرتبط

آن روزگاران دور

آن روزگاران دور
چندی پس از مرگ نابهنگام هوشنگ گلشیری، دوست عزیزم، داریوش کارگر، تلفن کرد که می‌خواهیم شماره‌ای مخصوص گلشیری در بیاوریم، مطلبی بفرست. گفتم چه بنویسم؟ من حتی اعصاب رفتن به مجالس ترحیم را هم ندارم، چه رسد به اینکه درباره کسی که درگذشته است، آن هم دوستی نزدیک، بنویسم. گفت یکی، دو خاطره بنویس. تصمیم گرفتم نامه‌ای برایش بنویسم که از نامه و خاطره فراتر رفت و چیزی شد که نه نامه بود، نه خاطره و نه نقد داستان، اما چیزی از این هر سه را در خود داشت. تلفن کرد که بسیار خوب است، چاپش می‌کنیم. گفتم پس به همین شکلی که هست چاپش کن. مدت‌ها گذشت و شماره مخصوص درنیامد. پس از چندی گفت نشر باران همین مطالب را به صورت کتابی منتشر می‌کند. باز هم خبری نشد یا به من خبری نرسید. اکنون چندین سال از مرگ هوشنگ می‌گذرد و من این نوشته را به همان صورت نخستین به عزیزانش تقدیم می‌کنم. غیبت
داریوش جان! امر تو دوست عزیز را باید اطاعت کنم، اما آخر من که نه روزنامه‌نویسم نه منتقد ادبی، آن هم در این زمینه، آخر بی‌درگیر شدن با داستان، چگونه از داستان‌نویس، که گلشیری باشد، بگویم. به عنوان یک دوست ۳۰‌ساله هوشنگ هم راستش هنوز نمی‌توانم باور کنم آدمی این همه سرزنده، این همه شوخ‌طبع، این همه ناقلا، دیگر نباشد و زیر آن همه خاک خفته باشد. بار آخری که به اروپا آمد سراغ ما را نگرفت. گفتم عجب نامردی! به خودش نگفتم، طور دیگری گفتمش. نمی‌دانستم واقعا نامرد است. مردنش را می‌گویم. خیلی نامردی بود. می‌دانم که روزگار نامرد است، اما نمی‌دانم چرا من خودش را مقصر می‌دانم. آخر مرد که به همین سادگی نمی‌میرد.
حتما کلکی در کار است. مگر خودش در مورد بهرام صادقی همین را نگفت؟ شاید هم دنبال اجنه‌اش رفته است. تنها چیزی که به یقین می‌توانم بگویم این است که غیبت کرده است. کار همیشه‌اش بود. کار همه‌تان است؛ شما نویسنده‌ها. هم غیبت می‌کنید و هم غیبت می‌کنید. او هم مثل بقیه، بیشتر از بقیه. یک دلیلش هم این است که حضور دارد. پیش چشم تو که این نوشته را می‌خوانی. تنها، نیستی یا نبودن است که نیست. غیبت کرده یا غایب، هست. گاهی بیشتر از وقتی که حضور دارد.
غیبت کردن را به دو معنا بگیر: پشت سر مردم حرف زدن، یعنی کاری که گفتم نویسنده‌ها می‌کنند (گاهی، هم در داستان و هم بیرون از داستان)، شایعه می‌سازند، نق می‌زنند، یک کلاغ چهل کلاغ می‌کنند. نباید با اینها درددل کنی، تا به خود بجنبی می‌بینی داستانت کرده‌اند. راست هم که نمی‌گویند. یک چیزی از تو می‌گیرند، چیز دیگری از آن یکی، کلی هم روش می‌گذارند، بعد می‌بینی اینکه داستانش کرده‌اند تویی و تو نیستی. معنی دوم، غایب شدن یا پنهان شدن است، باز هم کاری که نویسنده‌ها می‌کنند، هم پشت نوشته‌هایشان و هم گاهی در زندگی اجتماعی‌شان- هر چند گلشیری از این دسته دوم نبود. اما بگذار ابتدا دو خاطره برایت تعریف کنم. اولی که معلوم است، دومی را می‌‌توان به حضور ارتباط دهی.
در آن روزگاران دور و چه نزدیک، شب‌های اصفهان ما (دست‌کم هفته‌ای یک بار) از عصر کافه پارک آغاز می‌شد. گفت‌وگویی، حال و احوالی و خبرهای تازه ادبی همراه با چای و قهوه و بستنی. هر کس هر چه سفارش می‌داد. جوان‌ها و جوان‌ترها هم بودند؛ چه آنها که در جلسه‌های جنگ شرکت می‌کردند، چه آنها که هنوز جواز ورود به دست نیاورده‌ بودند. به طبیعت، نوشته و کتاب هم رد و بدل می‌شد. شب که از راه می‌رسید، راه می‌افتادیم به طرف جلفا. بعد مجلس دوم کافه سرکیس بود (یا اسمی در این حدود، مثل قاراپط یا اصلا کاسیگین، یادم که نیست)، پشت کلیسای ارامنه، اگر او بود. شب هنوز یکی، دو ساعتی به نیمه داشت که برمی‌خاستیم. به مجلس سوم با تاکسی باید می‌رفتیم که گنجایش محدودی داشت تا باز هم آنها که گنجایشی بیشتر از مجلس دوم نداشتند، جا بمانند. پیاده‌‌روی می‌ماند برای مجلس چهارم که مجلس آخر بود و مقام رفتن، «مدار گم‌شدگی» و راه دراز شب از کوچه‌های جلفا به بیشه‌های زاینده‌رود، تا کوچه‌های پیچ‌درپیچ محله‌های قدیمی، اگر مجلس سومی در کار نبود (که بود و نبودش بستگی داشت به یکی، دو تن مریدان حسام‌الدین، مرشد آن مجلس و مشتاقان گذشتن «رود نیلوفر» از «آفاق روح»)(۱) و اگر بود، در همان محله‌های قدیمی بود و مجلس جاری چهارم از همان‌جا آغاز می‌شد، در بستر کوچه‌های باریک و نیمه‌تاریک شب، تا انفجار نور و فضا که میدان نقش جهان بود و نور درخشان نورافکن‌ها بر دریای فیروزه گنبد مسجدشاه، که ختم مجالس بود و پایان راه، اما نه همیشه.
این همه را گفتم که به اینجا برسم، به مجلس آخر، به خاطره غیبت، غیبت کردن، تا راه دراز شب کوتاه شود، که تکلیف ادبیات و فلسفه و حتی سیاست در مجالس پیشین روشن شده بود. مجلس آخر، مجلس خداحافظی هم بود. یک به یک و هر یک در خم کوچه‌ای یا نبش خیابانی، تا به خانه روند و موضوع غیبت آنهایی شوند که هنوز ادامه می‌دادند، تا بشوند سه نفر و سومی هم برود تا آن دو تای باقیمانده پشت سرش غیبت کنند. گلشیری می‌گفت: آن شب سه نفر که شدیم، هی راه رفتیم. یکی‌مان باید می‌رفت تا نوبت به دوتای بعدی برسد. نرفت. هیچ‌کدام نرفتیم تا صبح شد.
خاطره دوم از شبی است که ما، یعنی من و هوشنگ با دو نفر که میهمان ما بودند می‌رفتیم تا جایی بنشینیم چیزی بخوریم. هیچ یک از ما اهل رستوران‌های شیک و گران قیمت نبودیم، که نه با منش ما می‌خواند و نه با محتویات جیبمان. میهمان‌ها هم می‌خواستند اصفهان واقعی را ببینند. گذارمان به جلفا افتاد، که انگار جای دیگری نمی‌شناختیم. قدم‌زنان از کنار کافه‌ای در خیابان نظر که پاتوق جاهل‌های اصفهان بود گذشتیم. یادم نیست کدام یک از ما گفت برویم همین‌جا. من گفتم جای مناسبی نیست. هوشنگ گفت مهم نیست، برویم. رفتیم و بر سر میزی در حیاط کافه نشستیم. گوش تا گوش حیاط درندشت پر بود از مرد و گمان نمی‌کنم تا آن روز یا پس از آن روز زنی قدم به آنجا گذاشته باشد. گلشیری کلافه که شد وارونه نشست؛ یعنی پشت به میز ما و رو به میز آنها. پشتی صندلی را تکیه‌گاه دستانش کرد و کف دست‌ها را تکیه‌گاه چانه و آنقدر به طرف نگاه کرد تا از رو رفت و سرش را پایین انداخت و دیگر تا آخر، دست‌کم در جهت میز ما سر بلند نکرد. خب، این شاید نوعی اعلام حضور بود یا دفاع از قلمرو یا رسوا کردن رودررو که خود شکل تندی از غیبت بود و گلشیری همیشه، حتی بی‌آنکه خود بخواهد، آنجا که می‌بایست باشد، حضور داشت. رودررو بود، همان قدر که هم غایب بود و هم غیبت می‌کرد و من از همین غیبت و حضور می‌خواستم بگویم؛ که دو روی یک سکه‌اند. کاری به بحث معروف حضور و غیبت در گفتار و نوشتار و برتری یکی بر دیگری ندارم. می‌خواهم ببینم گلشیری که حضور خود را پیوسته با گفتار و کردارش اعلام می‌کرد، چگونه در داستان‌هایش با غیبت کنار آمده یا نیامده است و بعد، یعنی حالا، مرگ چه نقشی در این بازی حضور و غیاب دارد و سخن را تا کوتاه کنم، تنها به همین جنبه از یک داستان او اشاره‌ای می‌کنم. گفتنی‌های دیگر را دیگرانی که اهلش باشند خواهند گفت و گفته‌اند، که کارِ من نااهلِ گوشه غربت نشسته نیست.
بازنشسته پیر بانک (آقا فضل‌الله) از ابتدا تا انتهای داستان «انفجار بزرگ»، یک بند با همسرش حرف می‌زند. ما صدای زن را حتی یک بار در تمامی طول داستان نمی‌شنویم و داستان به این ترتیب شکل تک‌گفتاری به شکل «خطابی» به خود می‌گیرد. مرد نگران آن چیزی است که بیرون از خانه جریان دارد. مشکلات اجتماعی مردم را درک می‌کند، اما نمی‌فهمد چرا مردم دیگر آواز نمی‌خوانند، ساز نمی‌زنند، و شادی‌های زندگی را به فراموشی سپرده‌اند انسان باید گرفتار باشد، اما این مردم گرفتار نیستند، گرفتاری دارند؛ گرفتاری مسائل روزمره زندگی.
داستان کنشی از تقابل حضور و غیبت است، غیبت به هر دو معنا. آقا فضل‌الله در سراسر داستان به غیبت کردن مشغول است؛ از دخترش، از دامادش، از پسرش، از دوست قدیمی‌اش و از تمام مردم. اما غیبت‌های دیگری هم هستند؛ غیبت نویسنده، که راوی جایش را گرفته است؛ غیبت خواننده که امینه آغا، مخاطب داستان جایش را گرفته است؛ مخاطبی که خودش هم غایب است و در سراسر داستان نه سخنی از او می‌شنویم و نه حرکتی می‌بینیم. پس گلشیری در این کنش متقابل، تکنیک خطاب بی‌مخاطب را به کار گرفته است؛ خطاب به مخاطبی که هست و نیست؛ مخاطبی که تنها در خطاب هست.
در زبان انگلیسی و هلندی apostrophe هم نام علامت « ُ» است (نشانه مالکیت و حذف) و هم به قطعه یا عبارتی ندایی گفته می‌شود که در میان گفتار و نوشتار به کسی معمولا یا به چیزی (غالبا شخصیت انسانی یافته) خطاب شود. در زبان فرانسه با همین معناها، جنبه گستاخی هم دارد؛ فریاد کشیدن بر سر کسی. با این مفهوم ندایی که به فن سخنوری مربوط می‌شود، ترجمه‌اش به فارسی می‌تواند «خطابی» باشد تا با خطاب (به مفهوم عامش) و خطابه (به مفهوم سخنرانی) اشتباه نشود. اما «خطابی» به گفته میکه بال، منتقد هلندی، «چون صفحه صدا-بردی خاموش ولی دارای قابلیت انتقال، مورد استفاده نهاد سرایش قرار می‌گیرد (اینجا، راوی قصه، یا حضور غیبت نویسنده) که برای بیان احساسات و ایده‌هایش، درست به چنین صفحه‌ای نیاز دارد.»(۲) فضل‌الله‌خان با مخاطب قرار دادن امینه‌آغا (صفحه صدا - برد)، توانسته است صدایش را بلندتر به گوش ما برساند و ما را در غلیان احساساتش شریک کند. امینه‌آغا در واقع مخاطبی است انحرافی که به جای خواننده، در متن قصه حضوری غایب دارد. جاناتان کالر به نقل قول از کوینتیلیان، «خطابی» را این طور تعریف می‌کند؛ «تغییر مسیر سخن به منظور مخاطب قرار دادن کسی غیر از قاضی». کوینتیلیان اضافه می‌کند که هر چند خطاب کردن به کسی که تقاضای تایید یا پشتیبانی‌اش را داریم (قاضی) طبیعی‌تر می‌نماید، اما گاهی برای قوت بخشیدن به تاثیر کلام نیاز به مخاطب قرار دادن کسی غیر از قاضی داریم.(۳) اگر در داستان «انفجار بزرگ» خواننده را قاضی فرض کنیم، امینه‌آغا مخاطبی است که نقشش قوت بخشیدن به تاثیر کلام بر خواننده است.
گفتم امینه‌آغا در متن قصه حضوری غایب دارد. ترکیب این حضور و غیاب، همان کشف (خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه) گلشیری است که از تکنیک گفته شده فراتر رفته است. اینجا بد نیست پیش از ادامه بحث مثالی از کاربرد تکنیک (خطابی) بیاوریم تا تفاوت آن با آنچه گلشیری کرده است، نمایانده شود. حافظ در شعرش بسیار از این تکنیک استفاده کرده است. مثلا در غزلی به مطلع:
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
در میانه غزل می‌گوید:
مرغ دل باز هوادار کمان ابروئیست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
یا در غزلی دیگر به مطلع:
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده سوخته بود
که دو بیت آخرش اینهایند:
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف بزر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
روشن است که خطاب به کبوتر و مخاطبی نامشخص (یار مفروش...) و یارب به منظور تاثیرگذاری بیشتر است. گلشیری مخاطب «خطابی» را که براساس تعریف و به شهادت مثال‌های داده شده (کبوتر، مخاطب نامشخص و یارب) غایب و بیرون از روایت است، به درون داستان آورده ولی به او اجازه حضور نمی‌دهد تا همچنان مخاطب «خطابی» بماند. اگر امینه‌آغا لب به سخن می‌‌گشود یا دست به حرکتی می‌زد، بار سنگینی که داستان بر دوش مای خواننده گذارده است، دست‌کم سبک‌تر می‌شد. حالا به هر قیمتی شده باید شال و کلاه کنیم و سر ساعت پنج خودمان را به میدان ونک برسانیم.
اما نقش مرگ در این بازی حضور و غیاب چیست؟ گلشیری در زنده بودنش همه‌جا حضور دارد. «گلشیری روزنامه‌نگار، گلشیری نویسنده، گلشیری منتقد، گلشیری سیاستمدار و احتمالا می‌شد به این فهرست چند عنوان دیگر هم اضافه کرد اگر چند سالی دیگر زنده می‌ماند.» (یزدان سلحشور، «بهار»۲۹، خرداد ۱۳۷۹) این حرف شاید درست باشد. اما گلشیری نویسنده تنها آنجا حضور دارد که در حضور دیگران (در مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و غیره) از نویسنده بودنش می‌گوید. در نوشته‌هایش غایب است.
با این همه آن حضور بر این غیاب سایه افکنده است و این غیاب آن حضور را (یا دست‌کم قاطعیت آن را) مشکوک می‌نمایاند، زیرا نوشته سهم خود را می‌طلبد و این بازی تناقض حضور و غیاب تنها با مرگ است که کامل می‌شود؛ یعنی اگر حضور و غیابی هست، دیگر تنها در نوشته هست. با مرگ نویسنده، زندگی مستقل نوشته آغاز می‌شود. گلشیری در «انفجار بزرگ» و داستان‌های دیگرش غایب می‌ماند تا حضوری را بر ما تحمیل کند که دیگر گلشیری نیست و برای همیشه گلشیری است.
پس آنکه در آن امام‌زاده، «به همراه صخره‌ها و سنگ‌ها و درختان» اسیر «گردش روزانه زمین» شده کیست؟ و این یکی کیست که دور از دسترس «سال‌های زمینی»(۴) از یک سو تمام این شب‌ها در تمام کوچه‌های جهان همراه سرگردانی ماست و همچنان بیخ گوشمان زمزمه می‌کند و از سوی دیگر صندلی‌اش را وارونه گذاشته، پشت به میز کارش؛ پشتی صندلی را تکیه‌گاه دستانش کرده، کف دست‌ها را تکیه‌گاه چانه و همچنان نگاهمان می‌کند؟ و این نگاه که دیگر نگاه آن گلشیری نشسته در حیاط آن کافه نیست، چه می‌گوید به ما؟ سرمان را بیندازیم پایین و مشغول خورد و خوراکمان باشیم؟ یا چه کنیم؟

وبگردی
کدام پسر روحانی سه تابعیتی است؟
کدام پسر روحانی سه تابعیتی است؟ - سرنوشت فرزند بزرگ حسن روحانی از جمله مواردی است که در سال‌های گذشته بارها مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است. پیش از برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ نیز یکی از وب‌سایت‌های اصولگرا مدعی بود که او به دنبال “شکست عشقی” دست به “خودکشی” زده است. بنا به ادعای برخی از رسانه‌های اصو‌لگرا، فرزند روحانی با کلت کمری پدر خودکشی کرد.
فیلم منزل محمود خاوری درکانادا
فیلم منزل محمود خاوری درکانادا - کاربران شبکه های اجتماعی فیلمی را منتشر کرده اند که گفته می شود مربوط به خانه مجلل محمود خاوری در کانادا است. صحت و سقم این قضیه هنوز تایید نشده است.
چرا آیت‌الله جنتی اینگونه فکر می‌کند؟
چرا آیت‌الله جنتی اینگونه فکر می‌کند؟ - احزاب و شخصیت‌ها - زندگی ساده آیت‌الله جنتی گرچه از ویژگی‌های مثبت شخصیت وی است اما نوع نگاهش به عرصه سیاسی و مصداق‌یابی های وی درخصوص افراد انقلابی انتقادهای زیادی را متوجه او می‌کند.
مائده هژبری و امیرحسین مقصودلو در استانبول
مائده هژبری و امیرحسین مقصودلو در استانبول - امیرحسین مقصودلو (تتلو) با انتشار عکسی از خودش و مائده هژبری، دختر نوجوانی که پس از اعتراف تلویزیونی اش معروف شد، از کنسرت مشترک در استانبول خبر داد.
واکنش فغانی به انتشار تصاویردست دادنش با داور زن برزیلی:کوچکترین اهمیتی برایم ندارد!
واکنش فغانی به انتشار تصاویردست دادنش با داور زن برزیلی:کوچکترین اهمیتی برایم ندارد! - تصاویر با شما سخن می گویند؛ تصاویری بی روتوش با سخنانی بی روتوش‌تر؛ می‌خواهیم با بخش خبری «فوتونیوز»، مقامات با شما بی روتوش و رودررو سخن بگویند. از این پس، عصرگاه هر روز با «فوتو نیوز» تابناک، حرف و سخن مقامات داخلی و خارجی را به عکس بی روتوش‌شان الصاق می‌کنیم، تا بهتر بدانیم چه کسی حرف زده و از چه سخن گفته است. کوتاه و مختصر؛ به احترام وقت شما و فرصتی که برای دانستن می‌گذارید.
اول مرگ بر ربا بعد مرگ برآمریکا
اول مرگ بر ربا بعد مرگ برآمریکا - صحبت های تامل برانگیز آیت الله رودباری درمورد ربا در کشور
مرد رو‌به‌روی مائده هژبری کیست؟
مرد رو‌به‌روی مائده هژبری کیست؟ - دختر بازداشت شده در بخشی از مصاحبه توضیح می‌دهد که صبح دستگیر شده و خانواده‌اش در جریان این موضوع قرار گرفته‌اند و این ادعا نشان می‌دهد تهیه فیلم اعترافات به فاصله یک صبح تا عصر انجام شده که خود نشان‌دهنده این است که برای متهم هنوز دادگاهی تشکیل نشده و جرمی به اثبات نرسیده ‌است.
فیلم | رامبد: دهنتو ببند، فرح‌بخش: دهنتو گِل بگیر!
فیلم | رامبد: دهنتو ببند، فرح‌بخش: دهنتو گِل بگیر! - پس از آنکه فیلم تازه محمدحسین فرح‌بخش در سالن‌های سینمای شهر تهران اکران نشد. احمدی مدیر سینماشهر که از قضا تهیه کننده برنامه خندوانه نیز هست و سوله مدیریت بحران شهر تهران در دوره تهیه کنندگی او به «خندوانه» اختصاص یافت، مانع از این اکران شده بود و همین مسئله واکنش فرح بخش را به دنبال داشت و او را رانت‌‎‌خوار خواند و پای رامبد جوان را به میان کشید.
شاخ‌های اینستاگرامی که نمی‌شناختیم
شاخ‌های اینستاگرامی که نمی‌شناختیم - یکی از دختران که به شدت مورد توجه قرار گرفته است مائده نام دارد. او از چهره‌های شناخته شده اینستاگرام است که ویدئو‌هایی از رقص هایش را در صفحه خود منتشر کرده است. او متولد سال 1380 است. به گفته خودش حدود 600هزار فالوئر دارد. او حالا با قرار وثیقه آزاد است.
تصادف سردار آزمون با پورشه اش (عکس)
تصادف سردار آزمون با پورشه اش (عکس) - سردار آزمون نیمه شب گذشته و در نزدیکی‌های صبح امروز با خودوری پورشه شخصی خود در محور نکا بهشهر پس از عبور از روستای کمیشان با تصادف زنجیره‌ای مواجه شد که در این حادثه خودروهای زیادی خسارت دیدند
فیلم | سرگذشت گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان (۱۴+)
فیلم | سرگذشت گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان (۱۴+) - فیلم - گزارشی کامل و کوتاه از سرگذشت وحید مرادی گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان را در ویدئوی زیر ببینید.
شوخی «عطاران» با «مدیری» در اکران فیلم هزارپا
شوخی «عطاران» با «مدیری» در اکران فیلم هزارپا - مراسم اکران خصوصی فیلم هزارپا با حضور هنرمندان و بازیگران این فیلم سینمایی شب گذشته 9 تیر 1397 در برج میلاد برگزار شد.
قصور تاریخی دولت
قصور تاریخی دولت - چه باید کرد؟ پرسشی که نوبخت پرسیده است، اما شاید به دنبال پاسخ آن نباشد. در شرایط کنونی دولت و حامیان اصلی آن در مظان این اتهام تاریخ قرار خواهند گرفت که چرا به دنبال طرح و پاسخ مهم‌ترین سوال شرایط بحرانی کنونی نرفتند.
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی - مردم تهران برای اولین بار و برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال ایران و اسپانیا در جام جهانی ۲۰۱۸ بهمراه خانواده‌های خود به ورزشگاه صدهزار نفری آزادی رفتند