دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ / Monday, 20 August, 2018

صبح ملمع نقاب


صبح ملمع نقاب
هیچ اغراق نیست اگر خاقانی شروانی را از مهم‌ترین ستایندگان حضرت پیامبر اکرم‌(ص‌) در شعر فارسی بدانیم و نیز هیچ اغراق نیست اگر قصیدة «منطق‌الطیر» او را از امّهات شعرهای او در این باب بشماریم‌، شعری که برای همیشه جاودان است و همواره می‌توان از آن التذاذ هنری و بهرة معنوی برد، به‌ویژه اگر از مدایح حضرت رسول‌، آنهایی را در نظر داشته باشیم که از مهارتهای بیانی و تصویری و فضاسازی هنری‌، مایه‌ای دارند.
باری‌، خاقانی قصاید بسیاری در ستایش پیامبر گرامی اسلام دارد و حتی بعضی از آن شعرها، از لحاظ پشتوانة معنوی و تلمیح‌ها و اشاراتی که به زندگی آن حضرت است‌، از «منطق‌الطیر» گرانبارتر می‌نماید، ولی آنچه این قصیده را برجسته می‌کند، جوانب هنری و ساختمان نسبتاً محکم آن است‌، به‌اضافة تصویرهای تازه و ملموسی که در سراسر قصیده موج می‌زند.
از اینها که بگذریم‌، منطق‌الطیر یک قصیدة تیپیک‌(۱) خاقانی است‌، بدین معنی که بیشتر ویژگیهای سبکی و خواص قصاید او را در اینجا می‌توان یافت‌، چنان که با وصف صبح آغاز می‌شود و تجدید مطلع دارد و از واژگان غریب سرشار است و بالاخره نام دارد و این نام (منطق‌الطیر) بدین مناسبت است که در آن از سخن‌گفتن مرغان سخن می‌رود.
این قصیده در وزن و قافیه‌ای نسبتاً دشوار سروده شده است که آزادی عمل بسیاری برای شاعر فراهم نمی‌کند. ساختار رواییِ بخشی از قصیده هم محدودیتی دیگر برای خاقانی است‌، و جالب این که شاعر با مهارت تمام بر این سه محدودیت فائق آمده و در این مجالِ تنگ‌، طرح قصیده‌ای نسبتاً ساختارمند را ریخته است‌، به‌گونه‌ای که احساس نمی‌کنیم اسیر وزن و قافیه شده است‌.
شاعر در مطلع اول به وصف صبح و ستایش کعبه می‌پردازد و این خود مقدمه‌ای است برای آنچه در مطلع دوم گفته می‌شود. توصیف صبح در این شعر، بسیار پویا، زنده‌، ملموس و ابتکاری است‌. وزن تند، تکرارهای ماهرانه و قرینه‌سازیهای زیبا، نوعی موسیقی‌، نشاط و سرزندگی به شعر می‌بخشد که سخت یادآور غزل های پرتاب‌وتب مولانا جلال‌الدین است‌. در این بیت ها از مطلع اول قصیده‌، گمان می‌کنیم که به ناگاه دیوان شمس را گشوده‌ایم‌.
زد نفس سربه‌مُهر صبح‌ِ ملمّع‌نقاب‌
خیمة روحانیان کرد معنبرطناب‌(۲)
شد گهر اندر گهر صفحة تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقة دِرع سحاب‌
بال فروکوفت مرغ‌، مرغ‌ِ طرب گشت دل‌
بانگ برآورد کوس‌، کوس‌ِ سفر کوفت خواب‌
صبح برآمد ز کوه‌، چون مه نَخْشَب ز چاه‌
ماه برآمد به صبح‌، چون دُم ماهی ز آب‌
نیزه کشید آفتاب‌، حلقة مَه در ربود
نیزة این‌، زرّ سرخ‌؛ حلقة آن‌، سیم ناب‌
شب عربی‌وار بود، بسته نقاب بنفش‌
از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب‌؟
تقارن میان «ملمّع‌» و «معنبر»، «گهر» و «گره‌»، «مرغ‌» و «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌»، «زر» و «سیم‌» موسیقی خاصی به کلام بخشیده است‌. هم‌چنین است تکرار «گهر»، «گره‌»، «مرغ‌»، «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌».
تشبیه‌ها نیز بسیار زیباست‌، به‌ویژه تشبیه «ماه‌» به «دم ماهی‌» که به گمان من از بدیع‌ترین تشبیه‌هایی است که برای ماه در شعر کهن خویش دیده‌ایم‌.
شاعر با این مقدمة پرنشاط و هیجان و سرشار از موسیقی‌، بدین ترفند که پای «عربی‌» و «اعرابی‌» را به میان می‌کشد، زمینه‌سازی می‌کند برای گریززدن به وصف کعبه‌:
بر کتِف آفتاب‌، باز ردای زر است‌
کرده چو اعرابیان بر درِ کعبه مآب‌
حق‌ّ تو، خاقانیا! کعبه تواندشناخت‌
ز آخورِ سنگین طلب توشة یوم‌الحساب‌
مرد بُوَد کعبه‌جوی‌، طفل بُوَد کعب‌باز
چون تو شدی مَردِ دین‌، روی ز کعبه متاب‌
کعبه که قطب هدی‌َ است‌، معتکف است از سکون‌
خود نبوَد هیچ قطب‌، منقلب از اضطراب‌
هست به پیرامنش طوف‌کنان آسمان‌
آری‌، بر گرد قطب چرخ زند آسیاب‌
خانه‌خدایش خداست‌، لاجرمش نام هست‌
شاه‌ِ مربّع‌نشین‌، تازی رومی‌خطاب‌
در این پاره نیز خاقانی از تصویرسازی های ابتکاری و رعایت تناسب های ظریف غافل نیست‌، نظیر رعایت تناسب میان «کعبه‌» و «کعب‌»(۳) و تشبیه آسمان به آسیابی که کعبه محور آن است‌. دیده باشید سنگ های آسیاب را که محوری دارند و این محور هیچ‌گاه دچار حرکت و اضطراب نمی‌شود، بل سنگ آسیا بر گرد آن می‌چرخد. در ضمن‌، در اینجا بدون این که شاعر اشارة صریحی کند، گردش حاجیان بر گرد کعبه هم به ذهن خطور می‌کند که تشابهی سخت با گردش آسیا حول محورش دارد.
ولی اوج شعر، در مطلع دوم است که شاعر باز توصیفی زیبا از صبح دارد و پس از آن‌، صحنة مناظره‌ای عینی را ترتیب می‌دهد. ابتدا آن توصیف را ببینید:
رخش به هرّا بتافت بر سر صِفر آفتاب‌
رفت به چرب‌آخوری گنج‌ِ روان در رکاب‌
کُحلی‌ِ چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکل‌
عودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب‌
روز چو شمعی به شب‌، زودرو و سرفراز
شب چو چراغی به روز، کاسته و نیم‌تاب‌
دُردی مطبوخ بین بر سرِ سبزه ز سیل‌
شیشة بازیچه بین بر سر آب از حباب‌
مرغان چون طفلکان ابجدی آموخته‌
بلبل الحمدخوان‌، گشته خلیفه‌ی کُتاب‌
روز به شمعی تشبیه می‌شود که دم به دم روشن‌تر شود و شب به چراغی که به تدریج آن را خاموش کنند. رسوبات سیل بر روی سبزه، به کفِ رویِ دیگ تشبیه می‌شود و حباب های روی آب به شیشه‌های رنگینی که کودکان با آن ها بازی می‌کنند. ولی این ها همة سخن نیست و فقط یک مقدمه‌چینی است برای توصیف مناظرة مرغان که در نهایت به مقصود شاعر ختم خواهد شد. شاعر چنین می‌نمایاند که در صبحی چنین فرح‌انگیز و باشکوه‌، مرغان مجلسی می‌آرایند و به آوازخوانی می‌پردازند. در این میان‌، هر کدام‌، گل یا گیاهی را که محبوب اوست می‌ستاید و بر این ستایش‌، دلیل می‌آورد، به‌گونه‌ای که مجلس به‌زودی به صحنة یک مناظره تبدیل می‌شود. توصیف این مجلس‌آرایی و مناظره‌، آن هم در این وزن و قافیة نامساعد، اوج هنر خاقانی در این قصیده است‌. تشبیه جدول‌کشی چمن به صفحة شطرنج و تشبیه ماه به کمان رباب‌(۳)، باز هم ابتکاری است و جذّاب‌:
دوش ز نوزادگان مجلسِ نو ساخت باغ‌
مجلس شان آب زد ابر به سیم مذاب‌
داد به هریک چمن خلعتی از زرد و سرخ‌
خلعه‌نوردش صبا، رنگرزش ماهتاب‌
اوّل مجلس که باغ شمع‌ِ گل اندر فروخت‌
نرگس با طشت زر کرد به مجلس شتاب‌
ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هوا
تا نرسد جمع را ز آتش لاله عذاب‌
هر سوی از جوی جوی رقعة شطرنج بود
بَیْدق‌ِ زرّین نمود غنچه ز روی تراب‌
شاخ جواهرفشان‌، ساخته خیرالنثار
سوسن سوزن‌نمای‌، دوخته خیرالثیاب‌
مجمرگردان شمال‌، مروحه‌زن شاخ‌ِ بید
لعبت‌باز آسمان‌، زوبین‌افکن شهاب‌
پیش چنین مجلسی مرغان جمع آمدند
شب‌، شده چون شکل موی‌؛ مَه چو کمانچه‌ی رباب‌
فاخته گفت از نخست مدح‌ِ شکوفه که نحل‌
سازد از آن برگ‌ِ تلخ‌، مایة شیرین‌لعاب‌
بلبل گفتا که گل به ز شکوفه‌است، از آنک‌
شاخ‌، جنیبت‌کش است‌؛ گل‌، شه‌ِ والاجناب‌
قمری گفتا ز گل مملکتِ سرو به‌
کاندک بادی کند گنبد گل را خراب‌
ساری گفتا که سرو هست زمِن پای‌لنگ‌
لاله از او به‌، که کرد دشت به دشت انقلاب‌
صلصل گفتا به اصل‌، لاله دورنگ است‌؛ از او
سوسن‌ِ یکرنگ به چون خط اهل‌الثواب‌
تیهو گفتا به است سبزه ز سوسن بدانک‌
فاتحة صحف باغ‌، اوست گه فتح‌ِ باب‌
طوطی گفتا سمن به بود از سبزه‌، کو
بوی ز عنبر گرفت‌، رنگ ز کافورِ ناب‌
هدهد گفت از سمن نرگس بهتر که هست‌
کرسی‌ِ جم ملک او و افسر افراسیاب‌
باری‌، شاعر از زبان مرغان تعلیل‌هایی برای ارجح‌دانستن گل ها و گیاهان بر همدیگر بیان می‌کند و این خود خلاّقیتی ویژه می‌طلبد که فقط از شاعری در حدّ خاقانی برمی‌آید. ولی بالاخره حق با کیست‌؟ اینجا تعلیقی ایجاد می‌شود و گرهی در کار می‌آید که در چند بیت بعد، به شکلی که شاعر می‌خواهد، گشوده خواهد شد. پیش از آن‌، باید پردة دوم نمایش را دید، صحنة باریافتن مرغان به حضور عنقا برای داوری‌، که او سرور مرغان است و شایستة این کار.
صحنه‌آرایی شاعر در اینجا جالب است و شاعر آداب و ترتیب این باریابی را به صورتی مطابق واقع ترسیم می‌کند. همانند همیشة تاریخ‌، این مرغان عادی را به درگاه عنقا راه نمی‌دهند و آنها باید با حاجب درگاه (یا همان رئیس دفتر در نظام اداری امروز) مواجه شوند و کار به داد و بیداد بکشد، تا این سر و صدا عنقا را از خلوت بدر آرد و آن گاه باریابی میسّر شود:
جمله بدین داوری بر درِ عنقا شدند
کوست خلیفه‌ی طیور، داور مالک‌رقاب‌
صاحب‌ستران همه بانگ بر ایشان زدند
کاین حرم کبریاست‌، بار بوَد تنگ‌یاب‌
فاخته گفت آه من کِلّة خضرا بسوخت‌
حاجب‌ِ این بار، کو؟ ورنه بسوزم حجاب‌
مرغان بر در به‌پای‌، عنقا در خلوه‌جای‌
فاخته با پرده‌دار گرم شده در عتاب‌
هاتف‌ِ حال این خبر چون سوی عنقا رساند،
آمد و درخواندشان راند به پرسش خطاب‌
نحوة برخورد مرغان با عنقا هم بسیار روان‌شناسانه است‌. اول سلام می‌کنند و آنگاه جواب سلام می‌شنوند و سپس مقدمه‌ای در ستایش عنقا می‌گویند و دست آخر، سؤال را طرح می‌کنند. عنقا هم طبعاً از روی بزرگواری‌، ابتدا دل همه را به دست می‌آورد و نظر همه را تأیید می‌کند، ولی در نهایت حق را به گل (گل گلاب یا گل محمدی‌) می‌دهد. چرا؟ چون با حضرت پیامبر نسبتی دارد و معروف است که از عرق آن جناب آب خورده است‌.
بلبل کردش سجود، گفت الانعم صباح‌
خود به خودی باز داد صبحک‌الله جواب‌
قمری کردش ندا، کای شده از عدل تو
دانة انجیرِ رز دام‌ِ گلوی غراب‌
وای که ز انصاف تو صورت منقار کبک‌
صورت مقراض گشت بر پر و بال عقاب‌
ما به تو آورده‌ایم درد سر، ار چه بهار
درد سر روزگار برد به بوی گلاب‌
دان که دو اسبه رسید موکب فصل ربیع‌
دهرِ خَرَف باز یافت قوّت فصل شباب‌
خیل ریاحین بسی است‌، ما به که شادی کنیم‌؟
زین همه شاهی که‌راست‌؟ کیست برِ تو صواب‌؟
عنقا برکرد سر، گفت‌: کز این طایفه‌
دست‌ِ یکی پُرحناست‌، جعدِ یکی پُرخضاب‌
این‌همه نورستگان‌، بچّة حورند پاک‌
خورده گه از جوی شیر، گاه ز جوی شراب‌
گرچه همه دلکشند، از همه گل نغزتر
کو عرق مصطفاست‌، وین دگران خاک و آب‌
بدین ترتیب‌، مناظره به مدح حضرت پیامبر(ص‌) ختم می‌شود و از اینجا به بعد، قصیده در آن بستر ادامه می‌یابد. دیگر شاعر جانب هنرنمایی و تصویرسازی را کمابیش فرو می‌نهد و به جانب معنی‌آوری می‌گراید.
هادی‌ِ مهدی‌غلام‌، امّی صادق‌کلام‌
خسرو هشتم‌بهشت‌، شِحنة چارم کتاب‌
باج‌ستان ملوک‌، تاج‌ده انبیا
کز درِ او یافت عقل خطّ امان از عِقاب‌
احمد مرسل که کرد از تپش و زخم‌ِ تیغ‌
تخت سلاطین زگال‌، گُردة شیران کباب‌
جمع‌ِ رُسُل بر درش مفلس‌ِ طالب‌زکات‌
او شده تاج رسل‌، تاجر صاحب‌نصاب‌
عطسة او آدم است‌، عطسة آدم مسیح‌
اینْت خلف کز شرف عطسة او بود باب‌
گشت زمین چون سفن‌، چرخ چو کیمخت سبز
تا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب‌
ذرّة خاک درش کارِ دو صد دُرّه کرد
راند بر آن‌، آفتاب بر ملکوت احتساب‌
لاجرم از سهم آن‌، بربطِ ناهید را
بندِ رهاوی برفت‌، رفت بریشم ز تاب‌
دیده نه‌ای‌، روزِ بدر کان شه‌ِ دین بدروار
راند سپه در سپه سوی نشیب و عقاب‌
بهرِ پلنگان دین کرد سراب از محیط
بهر نهنگان کین‌، کرد محیط از سراب‌
از شغب هر پلنگ‌، شیرِ قضا بسته دَم‌
وز فزع هر نهنگ‌، حوت‌ِ فلک ریخت ناب‌
از پی تأیید او صف‌ّ ملایک رسید
آخته شمشیر غیب‌، تاخته چون شیر غاب‌
در علمش میرِ نحل نیزه کشیده چو نخل‌
غرقة صد نیزه خون اهل طعان و ضراب‌
چون الف سوزنی نیزه و بنیاد کفر
چون بن سوزن به قهر کرده خراب و یباب‌
حامل وحی آمده کامد یوم‌الظفر
ای ملکان‌! الغزاه‌، ای ثقلین‌! النهاب‌
و این نعت‌، به طور طبیعی به دعائیه‌ای ختم می‌شود که در آن‌، خاقانی از آن حضرت عنایتی طلب می‌کند و البته در این میان‌، چنان که عادت اوست‌، شکایتی هم از اهل زمانه سر می‌دهد و دشمنان خود را بدترین جانوران می‌داند.
خاطر خاقانی‌است مدح‌گر مصطفی‌
زان ز حقش بی‌حساب هست عطا در حساب‌
کی شکند همّتش قدرِ سخن پیش غیر؟
کی فکند جوهری دانة دُر در خلاب‌؟
یارب از این حبس گاه‌، باز رهانش که هست‌
شَروان‌، شرّالبلاد؛ خصمان‌، شرّالدواب‌
زین گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش‌
کز تو دعای غریب زود شود مستجاب‌
گفتیم که «منطق‌الطیر» قصیده‌ای است منسجم و نسبتاً ساختارمند. ولی انکار نمی‌توان کرد که ساختار کلّی شعر، آن‌قدرها تازه نیست و برپایة همان نظام قدیم «تشبیب‌، گریز و حسن ختام‌» بنا شده است‌. شاعر نتوانسته و یا نخواسته است این ساختار را به هم بزند و حتی آن صحنه‌آرایی زیبا و هنری مناظرة مرغان را نیز فدای این ساختار کرده است‌، به‌گونه‌ای که مناظره در آن تشبیب خلاصه می‌شود و با گریززدن به موضوع اصلی‌، آن مرغکان با همه شیرین‌زبانی‌شان گویا به‌کلی نابود و ناپدید می‌شوند.
این البته خاصیت کلّی قصاید قدیم ماست که در آن ها شاعر به عناصری که برای تشبیب قصیده فراهم‌آورده است‌، فقط در حدّ ابزار مقدمه‌چینی می‌نگرد و آنها را در ساختار کلّی شعر دخالت نمی‌دهد. به همین دلیل با رسیدن به مدح و منقبت اصلی‌، دیگر وظیفه‌شان خاتمه یافته تلقی می‌شود.
از این که بگذریم‌، باز بنا بر سنّت دیرینة شعرهای ستایشیِ ما، توصیف های شاعر از حضرت پیامبر غالباً کلّی است‌، نه حسّی و عاطفی‌، یا به بیان دیگر، تجلیل‌آمیز است‌، نه تحلیلی‌. به واقع شاعر آن‌قدر که در بخش مناظرة مرغان عینی و ملموس سخن می‌گفت‌، در بخش نعت به محیط زندگیِ حضرت نزدیک نمی‌شود و تصویری که از ایشان ارائه می‌کند نیز بیشتر از منظر شأن و شکوه حضرت است‌، نه از منظر سیره و روش زندگی‌. به همین لحاظ، امکان الگوپذیری مخاطب از آن شخصیت به کمک این شعر، کاهش می‌یابد و این البته از مشکلات شعرهای ستایشی سنّتی ماست‌.
با این همه در قیاس با دیگر شعرهایی که در ادب کهن خویش در این موضوع داریم‌، قصیدة «منطق‌الطیر» به‌راستی یک اثر ممتاز است و از نظر هنرمندی های بیانی‌، می‌تواند برای شاعران امروز بسیار حرف و حدیث‌ها داشته باشد.

پی‌نوشت‌ها
۱. برای این کلمه معادلی فارسی که رسانندة همین معنی باشد نیافتم و برخلاف روش معهود خویش‌، ناچار به کاربرد واژه‌ای فرنگی در متنی ادبی شدم‌.
۲. در این نوشته‌، متن کامل این قصیده براساس بر اساس دیوان خاقانی شروانی به کوشش دکتر ضیاءالدین سجادی نقل شده است‌، البته به صورت پاره پاره و در خلال مباحث‌. در ضمن از توضیح واژگان دشوار پرهیز کردیم‌، چون هدف ما نه شرح قصیده‌، بل نگاهی به جوانب هنری و زیباییهای بیانی آن بود.
۳. این «کعب‌» همان استخوان مکعب‌مانند مچ پای گوسفند است که امروزه در ایران بدان «قاپ‌» می‌گویند و در افغانستان «بُجُل‌»; و بازی با آن‌، تا همین اواخر رایج بوده و یحتمل که در نقاط دورافتاده هنوز رایج است‌.
۴. رباب در آن زمانه‌ها از سازهای زهی‌ای بوده که با آرشه نواخته می‌شده است‌. امروزه ربابی که در افغانستان و هند وجود دارد، با مضراب نواخته می‌شود و گویا این ساز به تدریج استحاله یافته است‌.

منبع : سورۀ مهر

مطالب مرتبط

درختی فراسوی سکوت

درختی فراسوی سکوت
پرکشیدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا یگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاریک از دیدار خبر دادند.
آری، به "برمن" باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقایقِ دلواپسی افزوده می‌شود.
نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه باید نوشت، آن‌جا که پاسخی نیست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنیده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجویان.
"برمن" اما رسیدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نویسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
"بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
هیچ‌کس قهرمانان را نسرود
آن‌گونه که او..."
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...
پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنین است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گوید
"برایتن برایتنباخ" اما این‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گوید : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فیلم‌هایش.
و دیگران
در جستجوی ویرانه‌هایی و اسبی سفید.
همیشه اسبی است در آخرین شعرهایم
همیشه شقایق و سوگِ سیاوش
همیشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پیچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزیرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شویند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه"
و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ریلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چیزی را درمی‌یابد
و مرگت را درمی‌یابم بی‌آن‌که برایش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برایش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...
نه در خیابان‌ها
و نه در میدان‌چه‌ی بازار
هیچ‌کس نیست
که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو"
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشایش یافت.
پیچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های"چتووی یانوک" هستند
وقتی او به دیدار "سیدونیا نادهرن" می‌رفت،
این‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشیواری به هر آن‌چه دیری نمی‌پاید.
بیقرار ‌زیستی
که میدانستی این، همه نیست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدایی است و از کجا میآید؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...
آن دایره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هایی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌یابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زیباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نیز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنیم
در عدم، آری
اما شاید در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
این بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...
هر فرشته‌ای موحش است و این جوان
با آن جوانک آلمانی، نیکلای، در تقابل است
که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.
شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نیست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسیان. و با این حال
من همه‌چیز را از یاد می‌برم
وقتی چیزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.
تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که "میخاییل آگوستین" به من می‌بخشد.
"سویاتا هات" کتاب‌هایش را بر دست‌هایم می‌گذارد
و با من از "ناچیکتا" می‌گوید
که مرگ، سه آرزویش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دریابد.
در امتدادِ خیابان‌های برمن که به رودخانه سرازیر می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچیکتا" را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،
سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جویم...
سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نیست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخیرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های دریاچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از این روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"
شاید زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهایش را می‌نوشت
در مسیرِ کار. -"بریگیته اولس‌چینسکی"
گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.
"بریگیته" عصاره‌ی شعرها را می‌گیرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"یواخیم سارتوریوس" اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!
"قصدِ آواز نداری؟" مارتین می‌پرسد
و پیشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درویش و آدونیس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فیلمی که رخصت نیافت از شاملو بگوید
دلاوریش را
کوهِ رنج و پای بریده‌اش را.
و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آیدا و دوستان
و او، ایستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتین می‌گویم: "رفتم که او را ببینم..."
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...
ناگهان از اسب بر زمین می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنویسم
همه چیزی عبث می‌نماید
جایی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدایی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگلیسی‌ها را تحسین نکنم
و بازیهای آواییشان را،
و آن شاعره‌ی ایرلندی را
که پیش از هر شعر می‌گوید
که هر کسی در آن دلیل نوشتنش را پیدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ایست اما، که باید گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسیفون بدست می‌کنم
تا گیسوی صدایم را بافه کنم و با او به سخن درآیم
و در این مکالمه از یاد می‌برم...
امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ایست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند...
برمن این است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خویش سفید نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است...
و آنجا، چنان دور که کناره‌ایش نیست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همین لحظات است ، آن لحظات یگانه
که جاودانگی است:
دیدار از احمد شاملو
یا کلمات "مارتین" : "آیا در خطر است؟"
کمین، که به تهدید چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سیم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هایی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعیتی که آدمی را میخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غیرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"
اما عشق را چه توانیست در برابرِ اربابانِ جهان
هشیواری که من می‌گویم
و"نه، ممکن نیست" که سعید با من می‌گوید
و هشیواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخیرکند...
و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمریکا
و شهامتش در بازگشت
"تا روز مرگش
هرچه را که باید، گفت
و وقتی مرد، آیدا به باغچه رفت، گلی چید و برپای او نهاد"
گل را می‌بینم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آیدا را
در آئینی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بینم و در بوته‌های رسیده
و نخستین کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"آیا به شعرهای من می‌ماند آیدا؟"
بانوی باران است آیا؟
آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پرنیلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید...
بی شک اوست و شعر به دوایری می‌پیوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما باید چنین می‌کردیم
می‌پیوستیم و در فاصله‌ها می‌بالیدیم
اما چگونه می‌بایست...
حالا به "جیری اورتن" فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بیست و دو ساله می‌شد
و چون یهودی بود
هیچ بیمارستانی او را نپذیرفت.
به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بیرون نیایی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنویسی
به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!
او می‌دانست چه بنویسد
رنجش با مخاطره‌ی زیستن همراه‌شده‌بود
من اما...
اگر بگویم "لک‌لک‌ها"
با جوانی که لک‌لک‌هایش در دریاچه مرده‌اند
در دریاچه‌ی محصورِ بیدهای مجنون!
"شعر" بگویم اگر، شاهد از او میآورد
که باید شیپور باشد نه لالایی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
اگر از آهنگ حرفی در میان آرم
غیاب را اگر یادآور شوم
یارش در بوسه شکلِ غیاب می‌گیرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادین می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه باید ایمان داشت؟
وقتی که دل می‌گیرد در پارک "برمن"
کنار پیچک‌ها و سنبله‌های آبی،
باید بایستی و ببینی
که رود را سریدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دایره‌ها پیوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ـ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

وبگردی
منابع ملی را به چینی‌ها اجاره داده و سالها به مردم دروغ گفته‌اند
منابع ملی را به چینی‌ها اجاره داده و سالها به مردم دروغ گفته‌اند - به فاصله چندسال از انتشار اخباری که حکایت از واگذاری مجوز صید ترال به چینی‌ها در آب‌های جنوبی کشورمان داشت و همواره تکذیب می‌شد، بالاخره مشخص شد که تکذیب‌های مسئولان غیرواقعی بوده است؛ واقعیتی عجیب که موجب بروز ابهامات فراوانی می‌شود.
پشت پرده سفر مجرّدی عراقی‌ها به مشهد
پشت پرده سفر مجرّدی عراقی‌ها به مشهد - اردیبهشت ۹۴ بود که روزنامۀ انگلیسی «گاردین»، در فقدان رسانه‌های کارآمد محلّی، گزارشی منتشر کرد با عنوان «عبادت، غذا، سکس و پارکِ آبی در شهر مقدس مشهدِ ایران»
ویدئو / تشییع پیکر «آقای بازیگر» سینمای ایران
ویدئو / تشییع پیکر «آقای بازیگر» سینمای ایران - پیکر مرحوم عزت‌الله انتظامی بازیگر باسابقۀ سینما و تئاتر ایران صبح یکشنبه (۲۸ مرداد) با حضور جمعی از اهالی فرهنگ و هنر، وزیر ارشاد و علاقه‌مندان سینما و تئاتر، از تالار وحدت تشییع شد. عزت سینمای ایران بامداد جمعه (۲۶ مرداد) در سن ۹۴ سالگی درگذشت.
مراسم تشییع پیکر عزت‌الله انتظامی
مراسم تشییع پیکر عزت‌الله انتظامی - پیکر عزت‌الله انتظامی، بازیگر فقید سینما، تئاتر و تلویزیون، صبح یکشنبه - ۲۸ مرداد - با حضور جمع زیادی از هنرمندان و علاقه‌مندان، از تالار وحدت تشییع و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.
عکسی عجیب از  تجمع حوزویان قم
عکسی عجیب از تجمع حوزویان قم - براستی داستان درگذشت آقای هاشمی و استخر چه بوده است؟ چرا از تهدید سیاسی و امنیتی در این تصویر استفاده شده است؟ چه افراد و جریانی پشت این پلاکارد هستند؟
واکنش اشک آلود جمشید مشایخی به درگذشت انتظامی
واکنش اشک آلود جمشید مشایخی به درگذشت انتظامی - اشک های جمشید مشایخی برای عزت الله انتظامی در بیمارستان و واکنشش به درگذشت همبازی و همکار چندین دهه اش
سفیر آلمان تعطیلات خود را در بین عشایر بختیاری گذراند
سفیر آلمان تعطیلات خود را در بین عشایر بختیاری گذراند - میشائل کلور برشتولد، سفیر آلمان در ایران برای گذراندن تعطیلات تابستانی خود با عشایر بختیاری در دره کوهرنگ زاگرس همراه شده است. منبع
تریلی در اهواز چپ کرد، مردم بارش را غارت کردند!
تریلی در اهواز چپ کرد، مردم بارش را غارت کردند! - یک تریلی در اهواز واژگون شد و مردم به جای کمک به راننده مصدوم بار تریلی را بردند
بازگشت گوگوش به ایران و نحوه برخورد با او در فرودگاه
بازگشت گوگوش به ایران و نحوه برخورد با او در فرودگاه - در ویدئوی زیر روایت فائقه آتشین (گوگوش) را از بازگشت به ایران بعد از انقلاب و نحوه برخورد پاسدار فرودگاه و دادستانی با او می شنوید. او این خاطرات را سال ۲۰۰۰ در تورنتوی کانادا روایت کرد.
ماجرای عکس متفاوت وزیر جوان و هشتگ‌های توییتری
ماجرای عکس متفاوت وزیر جوان و هشتگ‌های توییتری - نكته جالب در اين ميان، گستردگي و تنوع واكنش‌ها به پوشش «وزير جوان» بود. تا آن‌جا كه در ميان كاربران بودند گروهي كه اين پوشش را در حد «شق‌القمر» بالا برده و اين تفاوت ظاهري را نشانه‌اي از تفاوتي عميق در نوع نگاه آذري‌جهرمي تحليل كردند و در مقابل، طيفي نيز «وزير جوان» را به‌خاطر تلاش براي آنچه ازسوي اين كاربران نوعي «پوپوليسم» و «عوام‌فريبي» خوانده شد
اظهارات تند احمدی نژاد علیه روحانی و دولت!
اظهارات تند احمدی نژاد علیه روحانی و دولت! - محمود احمدی نژاد با انتشار پیام ویدیویی تندی علیه رئیس جمهور، وی را هم دست رئیس دو قوه دیگر نامید و خواستار کناره گیری حسن روحانی از مقام ریاست جمهوری شد.
فیلم | قرار نبود روحانیت در همه چیز اظهارنظر کند!
فیلم | قرار نبود روحانیت در همه چیز اظهارنظر کند! - فیلم - مدتی قبل حجت الاسلام زائری مهمان خبرآنلاین بود و در کافه خبر به بررسی مسایل فرهنگی و اجتماعی ایران و نقش روحانیت در جامعه پرداخت.
فیلم | چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟
فیلم | چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟ - فیلم - چرا مردم مسئولین را مسخره می‌کنند؟ پاسخ این سوال را در ویدئوی زیر ببینید.
فیلم سانسور شده خوانندگی سحر قریشی در یک برنامه
فیلم سانسور شده خوانندگی سحر قریشی در یک برنامه - سکانس سانسور شده مسابقه «13 شمالی» که در آن سحر قریشی ترانه های مشهور چند تن از خوانندگان را می خواند، ببینید. اولین قسمت این مسابقه در شبکه نمایش خانگی توزیع شده است.
عاشق شدن لیلای سریال پدر،داستانی کاملا واقعی!
عاشق شدن لیلای سریال پدر،داستانی کاملا واقعی! - روایت نازنین پیرکاری،مجری و تهیه کننده تلویزیون از عاشق شدن خود که داستان سریال پدر شد...
یک ژن خوب تازه: جان متاعی است که هر بی سروپایی دارد
یک ژن خوب تازه: جان متاعی است که هر بی سروپایی دارد - مهمترین بخش های سخنان او اینجاست که عنوان می کند: چه کسی در جریان انقلاب بوده؟ اگر یک عده ای جان دادند، یک عده ای هم این وسط پول دادند. او که گویا دستی در شعر هم دارد، سخن عجیب تری از آنچه پیش از این گفته بر زبان جاری می سازد و با به کار بردن این بیت که «جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم *** این (جان) متاعی است که هر بی سروپایی دارد» ...
ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد
ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد - برای آمریکا کم هزینه‌ترین استراتژی ادامه وضع موجود است. ترامپ در یک سال گذشته کاری کرد که ۳۰ میلیارد دلار دارایی ایران از کشور خارج شود. این پول به کشور‌هایی مثل ترکیه، گرجستان، ارمنستان، مالزی و ... که از ثبات و امنیت برخوردارند رفت و در این کشور‌ها سرمایه گذاری شد. همین موضوع کمر اقتصاد ایران را می‌شکند. در این یک سال دلار به نزدیک ۱۰ هزار تومان رسیده است. ترامپ حتی به شلیک یک گلوله نیاز ندارد. اگر…