یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷ / Sunday, 24 June, 2018

تشخیص درشعر سلمان ساوجی


تشخیص درشعر سلمان ساوجی
ملک الشعرا خواجه جمال الدین سلمان، معروف به سلمان ساوجی یکی ازبزرگترین شاعران وسخنوران قرن هشتم هجری است . او درسال ۷۰۹ه . ق درشهر ساوه دیده به جهان گشود وپس از هفتاد سال عمر پرفراز ونشیب، درسال ۷۷۸ ه . ق درهمان شهر روی درنقاب خاک کشید . (۲)
سلمان ساوجی درردیف قصیده سرایان طراز اول ادب پارسی و آخرین قصیده سرای بزرگ قبل ازدوره بازگشت‏به شمارمی‏آید و درغزل نیز ازجایگاهی رفیع برخوردار است . (۳)
دیوان اشعار سلمان، مملو از صنایع مختلف بدیعی و بیانی است . این شاعر توانا و دربه کارگیری هرکدام ازاین صنایع، نهایت مهارت و چیره‏دستی را از خود نشان داده است . وی شاعری است تصویرآفرین و صنعت پرداز که از رهگذر به کارگیری آرایه‏های ادبی درکلام، موفق به خلق تصاویری زیبا و زنده درشعر شده است .
دراین مقاله، سعی برآن است‏به مساله تشخیص و حرکت و پویایی تصویرهای خیالی شعرسلمان پرداخته شود و یکی ازجنبه‏های هنرمندانه شعر این شاعر شهیر مورد ارزیابی قرارگیرد .
تشخیص یا شخصیت‏بخشیدن به اشیاء بی‏جان، یکی از زیباترین گونه‏های صورخیال درشعر است . تشخیص، تصرفی است که ذهن شاعر دراشیاء وعناصر بی‏جان طبیعت می‏کند و از رهگذر نیروی تخیل خویش به آنها حرکت وجنبش می‏بخشد . درنتیجه، هنگامی که ازدریچه چشم او به طبیعت و اشیاء می‏نگریم همه چیز دربرابرما سرشار اززندگی و حرکت و حیات است . (۴)
تشخیص، ازهمان آغاز رواج شعر فارسی در اشعار شعرای ایرانی کم و بیش یافت می‏شود .
اما حوزه به کارگیری آن تا قبل از رواج شعر منوچهری دامغانی، محدود و اندک است .
منوچهری دامغانی، به نحو بسیار گسترده‏ای تشخیص را در خدمت توصیف طبیعت‏به کار می‏گیرد و به آن ویژگی سبکی می‏بخشد و در این راه، اشعار او نوعی بیان روایی پیدا می‏کند .
پس از منوچهری، دیگر شاعران تا روزگار ما، تشخیص را در اشعار خود، اما در حوزه‏ای محدودتر به کار برده‏اند استعداد شخصیت‏بخشیدن به عناصر بی‏جان در هر کس حد و مرزی دارد . بسیاری از شاعران هستند که طبیعت را وصف می‏کنند، اما کمتر کسانی از آنها می‏توانند این وصف را با حرکت و حیات همراه کنند . (۵)
مساله شخصیت‏بخشیدن و حیات و جنبش دادن به اشیاء و عناصر طبیعت چیزی است که نمونه‏های آن را در شعر بسیاری از شاعران می‏توان یافت . اما توانایی شاعران در این راه یکسان نیست . بعضی از شاعران به مساله تشخیص بیش از دیگران پرداخته‏اند و این نکته سبب شده است که در شعر آنها وصف‏ها با حرکت و حیات بیشتری همراه باشد . اما بعضی با اینکه در این راه کوشش بسیار کرده‏اند، حاصل کارشان دل‏انگیز نیست . (۶)
سلمان ساوجی از جمله شاعرانی است که وصف طبیعت را با حرکت و حیات همراه کرده است و به اصطلاح به عناصر بی‏جان . شخصیت و خصایص انسانی بخشیده است . او به این شیوه بسیاری از وصف‏های خود را سرشار از زندگی و پویایی و حرکت کرده است . اغلب تشخیص‏های او در شکل تفصیلی و با نوعی بیان روایی همراه است .
مساله تشخیص، در کتب نقد شعر و بلاغت فرنگی، فصلی جداگانه و مخصوص به خود دارد . اما در کتب ادب‏ما، نشانی از آن وجود ندارد و حتی نامی هم برای آن دقیقا نداریم و انتخاب عنوان تشخیص که معادلی است‏برای تعبیر فرنگی (personification) کاری است که بعضی از ناقدان معاصر عرب در کتاب‏های خود کرده‏اند . اما این بدان معنا و مفهوم نیست که ادیبان ما از آن غفلت داشته‏اند . (۷) ناقدان اروپایی در تعریف تشخیص گفته‏اند: بخشیدن خصایص انسانی است‏به چیزی که انسان نیست . یا بخشیدن صفات انسان، بویژه احساس انسانی به موضوعات غیرانسانی . (۸)
در تفکر بشر قدیم - که هنوز در ادبیات زنده و رایج است - همه چیز جاندار بوده است . بشر باستانی برای هرچیز، روح و روانی قایل بود . اکثر این روان‏ها، مقدس و محترم بوده‏اند و هر کدام الهه‏ای مخصوص به خود داشته‏اند . بقایای این تفکر قدیمی هنوز در زبان روزمره رایج است و چنان عادی شده است که توجه را جلب نمی‏کند . مثلا در زبان عادی، مردم از آمدن باد و رفتن شب و رسیدن روز، بدون برانگیختن تعجبی سخن می‏گویند . اما در زبان شاعران، که در بسیاری از موارد هنوز چون بشر کهن خیال می‏کنند، مواردی هست که توجه خواننده را به خود جلب می‏کند; زیرا هزارها سال است که مردم از این گونه خیال‏ورزی دست‏بازکشیده و جاندار انگاری . طبیعت را فراموش کرده‏اند . (۹)
اگر در کتاب‏های بلاغت فارسی دقت کنیم . درمی‏یابیم که همه جا منظور از استعاره بالکنایه یا مکنیه، همین مساله تشخیص است و تمام مثال‏های استعاره مکنیه، مثال‏هایی است در حوزه تشخیص . پس بهتر است این گونه تصویرها را از استعاره جدا کنیم و آنها را در باب تشخیص بررسی کنیم . (۱۰)
مساله تشخیص در ادب فارسی و به طور کلی در ادبیات همه ملل، صورت‏های گوناگون و بیشماری دارد که نمی‏توان به دسته‏بندی آن پرادخت . شاید کوتاه‏ترین شکل آن همان نوعی باشد که به عنوان استعاره مکنیه از آن یاد کرده‏اند و نوع گسترده آن، اوصافی است که شاعران از طبیعت دارند که جنبه تفصیلی دارد . (۱۱)
در میان اشعار شاعران زبان فارسی، در بسیاری از موارد به نمونه‏هایی برخورد می‏شود که شاعر سخنانی را از قول موجودات بی‏زبان و حتی خاموش بیان کرده است . این نوع سخن گفتن، گفت‏وگو به زبان حال است . زبان حال، اصطلاحی است در ادبیات کلاسیک زبان فارسی، اعم از نظم و نثر، و مراد از آن شیوه‏ای از روایت کردن است که بنابرآن، شاعر یا نویسنده، سخن خود را به موجودی دیگر نسبت می‏دهد، به گونه‏ای که گویی این سخن را آن موجود به زبان آورده است . این موجود ممکن است ناطق باشد یا نباشد . ممکن است انسان یا فرشته یا دیو باشد، و ممکن است‏حیوان زبان بسته‏ای باشد یا موجود بی‏زبانی چون درخت و گل و گیاه، سنگو خاک و گل، کوه و زمین و آسمان; یا ممکن است قوای درونی انسان مانند عقل و دل باشد یا مفاهیمی چون مرگ و زندگی و بخت و دولت . این شیوه روایت کردن از زبان دیگران، شگردی است ادبی که در طول تاریخ ادبیات فارسی بسیار رواج داشته است و دوران شکوفایی آن قرن‏های هفتم و هشتم هجری بوده است . (۱۲)
سخن گفتن به زبان حال، درحقیقت، درمقوله تشخیص قرارمی‏گیرد و می‏توان آن را از فروع تشخیص به حساب آورد . بهتر است هرجا سخن از انجام اعمال وکارهایی است که موجودات بی‏جان، فاعل آن هستند، آن را تشخیص نام دهیم و هرجا، تنها سخن از گفت و گو بین موجودات بی‏جان است، آنرا سخن گفتن به زبان حال بنامیم .
با ذکر این مقدمات و تعاریف، درادامه به ذکر شواهدی از مساله شخصیت‏بخشیدن به اشیاء و عناصر بی‏جان و اشعار سلمان ساوجی خواهیم پرداخت تا شاید این مختصر بتواند دریچه‏ای باشد برروی مشتاقان شعرسلمان وعلاقه‏مندان به ادب فارسی را خوش آید .
درشعر سلمان ساوجی اکثر وصف‏ها با نوعی حرکت و حیات همراهند که حاصل آن خلق صحنه‏هایی زیبا و دل‏انگیز درخلال وصف‏هاست .
صحنه‏هایی جذاب که جز درزبان شعر و درکلام . شاعری توانا، جای دیگری نمی‏توان آن را مشاهده کرد . درآغاز به ذکر نمونه‏هایی از نوع گسترده تشخیص که جنبه روایی دارد، خواهیم پرداخت و پس از آن به شکل کوتاه تشخیص، که همان استعاره مکنیه است، می‏پردازیم .
سلمان ساوجی درضمن سرودن ترکیب بندی زیبا،
که درمرثیه سلطان اویس است; و حاکی از علاقه
قلبی شاعر نسبت‏به این ممدوح است; ماجرای مرگ سلطان و مفارقت روح از بدن و عروج او به آسمان‏ها و درد و مصیبت ناشی آنرا، درضمن توصیفی روایی که مساله تشخیص و حرکت و حیات تصویرها درآن موج می‏زند، این گونه زیبا، مؤثر و دل‏انگیز بیان کرده است .
آسمان از جبهه اکلیل مرصع برگرفت .
ترک گردون، اندرین ماتم کلاه را از سرگرفت .
زهره همچون خنگ، گیسوهای مشکین بازکرد
پس به ناخن، چهره بخراشید و زاری درگرفت
آسمانش تخته تابوت از مینا بساخت
آفتابش پایه صندوق درگوهر گرفت
فرش سلطان چون بگسترد آسمان درعرش نعش
حامل عرش اندر آمد، نعش سلطان برگرفت .
روح پاکش از مغاک خاک برافلاک رفت
همچنان از گرد ره رضوانش اندربرگرفت
وای از این حسرت که بوم شوم، عنقا طعمه کرد
آه ازاین آهو، که گور مرده شیر نر گرفت (۱۳)
دراین ابیات، شاعر به آسمان، آفتاب، زهره، مریخ و صبح، خصایص و احساس انسانی بخشیده، با نوعی بیان روایی به توصیف خود حرکت و حیات داده است .
درآغاز آسمان وسیاره مریخ که به ترک و جنگجوی ملک معروف است، به صورت دو انسان نمایانده شده‏اند که از شدت تاثر ناشی از مرگ سلطان و به نشانه احترام، یکی تاج مرصع و دیگری کلاهخود خویش را از سربرمی‏دارد . آنگاه در بیت‏بعد، سیاه زهره، که به مطربه و رقاصه فلک معروف است، به شکل زنی نمایش داده شده است که گیسوهای سیاه و بافته شده خویش را به نشانه عزا بازکرده . آنها را پریشان ساخته، از شدت بی‏تابی درمرگ سلطان، چهره به ناخن خراشیده و زاری سر داده است . بعد از آن، از آسمان و آفتاب به صورت خادمان پادشاه و سازندگان تابوت او سخن به میان آمده که جایگاه سلطان را درصورت فلکی بنات‏النعش مهیا می‏سازند و حامل عرش، آن تخت را بردوش می‏گیرد . آنگاه شاعر درنهایت زیبایی، روح سلطان را که کره خاکی را وداع کرده، عازم عالم برین شده و اکنون به درباغ فردوس رسیده، او را به صورت مسافری نشان داده که راهی دراز را پشت‏سرگذاشته است و حال که به مقصد رسیده، دربان هشت‏به استقبال او آمده، همچنانکه آن مسافر به گرد راه آلوده است، او را در آغوش می‏کشد و به او خودش آمد می‏گوید . یا مثلا در این ابیات به این صحنه زیبا توجه فرمایید که در آن سراسر با نوعی جنبش و حرکت و حیات و در کل با خصایص و احساس انسانی مواجهیم که حاصل آن خلق نمایشی زنده و زیباست .
تا حساب طالعش بیند در اسطرلاب ماه
شب همه شب بود کیوان منتطر بر منظری
قاضی صدر ششم، درعین طالع می‏نوشت
بر سعادتمندی هر دو جهانش محضری
بهر قربان، شحنه پنجم که ترک انجم است
بر گلوی بره می‏مالید هر دم خنجری
خسرو کشورگشای قلعه چارم ز زر
حضرت عالیش را ترتیب می‏داد افسری
زهره زان شادی که صاحب طالع است آمد به رقص
بر سیوم گلشن، به دستی می به دستی مزمری
از پی تحریر حکم طالعش تیر دبیر
پیش بنهاده دواتی، باز کرده دفتری
تا سپند شب بسوزاند به دفع چشم زخم
صبحدم زین مجمر فیروزه پرکرد آذری
با دلی پرمهر می‏گردید چرخ گوژپشت
برسر گهواره‏اش چون مهر گستر مادری (۱۴)
شاعر در این ابیات به مناسبت تولد سلطان، عناصر بی‏جان طبیعت را به خدمت گرفته است و برای کیوان، مشتری، مریخ، خورشید، زهره، تیر، صبح و آسمان، با نهایت چیره‏دستی و مهارت و درعین زیبایی، خصایص و احساس انسانی قایل شده و به آنها حرکت و حیات و جنبش بخشیده است .
در آغاز سیاره زحل به صورت منجمی نشان داده شده که هر شب در منظری مرتفع ایستاده است و با نگاه کردن در اسطرلاب ماه، حساب طالع و سرنوشت کودک تازه به دنیا آمده را مشخص می‏سازد . قاضی صدر ششم، که سیاره مشتری است و به سعد اکبر معروف است، سند سعادتمندی دنیوی و اخروی سلطان را رقم می‏زند . شحنه پنجم، که سیاره مریخ است و به ترک انجم و جنگجو و خونریز فلک معروف، به یمن قدم کودک تازه به دنیا آمده و به مناسبت این تولد فرخنده، بر گلوی بره، برج حمل - کارد می‏کشد و آن را قربانی می‏سازد . خسرو کشورگشای قلعه چهارم، که آفتاب است و خاصیت زربخشی دارد، همچون زرگری از برای سلطان افسری از زر و گوهر ترتیب می‏دهد . سیاره زهره، که به مطرب و خنیاگر فلک مشهور است، از وجد و نشاط ناشی از تولد سلطان، درحالیکه در دستی جام می و در دستی دیگر مزمر دارد به رقص و پایکوبی می‏پردازد و به آن بزم خاص، شور و نشاطی ویژه می‏بخشد، سیاره عطارد یا تیر، که به دبیر فلک شهره است، برای نوشتن حکم طالع سلطان، دوات و دفتر در پیش نهاده و مشغول کار است . صبحدم جهت دفع چشم زخم و آسیب نرسیدن به سلطان، مجمری پرآتش فراهم آورده است و سپند شب را در آن می‏سوزاند و دود می‏کند و بوی خوش می‏پراکند . و بالاخره آسمان گوژپشت‏خمیده قامت‏با دلی سرشار از مهر و محبت سبت‏به سلطان، بر سر گهواره او همچون مادری مهربان در حال گشتن و پرستاری کردن است .
در میان قصاید سلمان ساوجی قصیده‏ای با مطلع ذیل وجود دارد:
سر سودای سر زلف تو تا در سر ماست
همچو مویت دل سودایی ما بی‏سر و پاست
این قصیده در مدح دلشاد خاتون و مشتمل بر ۵۶ بیت است . در تمام ابیات این قصیده کلمه «مو» به کار رفته است و کل ابیات آن دارای صنعت اعنات است .
گذشته از اعنات «مو» ، در این قصیده زیبا، سلمان بسیاری از صنایع بدیعی را به نحوی استادانه و با هنرنمایی تمام به نمایش درآورده است، تا جایی که شاعر خود در ضمن این قصیده می‏گوید:
از صنایع، به بدایع سخن آراسته‏ام
غرض بنده از این شعر نه مویی تنهاست
در ابیات پایانی این قصیده، به ماجرای تصمیم سلطان برای تراشیدن موهای سر شاهزاده اشاره شده است . شاعر این ماجرا را در قالب ابیاتی متحرک و پویا و به گونه‏ای زیبا به معرض نمایش گذاشته‏است . ابیاتی که در ضمن آن، آسمان و استره و موی، شخصیت انسانی یافته‏اند و هر کدام با زبان حال در این باره اظهارنظر کرده‏اند .
سرورا، دوش شنیدم که مگر سلطان را
به تراشیدن موی سر شهزاده هواست
این سخن، راست چو بر لفظ مبارک بگذشت
مژده چون موی، به هر گوش رسید از چپ و راست
آسمان گفت: که یا رد که کند مویی کم
از سری کش فلک امروز چو موی اندر پاست؟
تیز شد استره و باز فرورفت‏به خود
گفت ‏با خویش که مویی زسرش نتوان کاست
باز می‏خواست کزان موی تراشی بکند
اول از بندگی شاه اجازت می‏خواست
موی در تاب شد از استره، در خود پیچید
کز سرجان نتوانست‏به یکدم برخواست
باش دلشاد که هرگز نشود مویی کم
هر کرا بر سر او سایه اقبال شماست
لله الحمد که گر موی برفت از سر او
تا قیامت‏سرو افسر به سلامت‏برجاست (۱۵)
در ابیاتی که در ذیل نقل می‏شود و در سوگ دلشاد خاتون - یکی از ممدوحین سلمان ساوجی - از ضمیر شاعر برآمده و بر صفحات کاغذ نقش بسته است‏با صحنه‏ای زنده و پویا مواجهیم که همه بازیگران بی‏جان دخیل در آن دارای خصایص و احساس انسانی هستند و همگی در مرگ عزیز از دست رفته به نوعی عزاداری و غمخواری می‏کنند .
ای صبحدم، چه شد که گریبان دریده‏ای؟
وی شب چه حالتی است که گیسو بریده‏ای؟
از دیده زمانه روان است جوی خون
ای دیده زمانه بگو تا چه دیده‏ای؟
ای اشک گرم رو، خبری باز ده زدل
تا چیست‏حال او که بدین رو دویده‏ای؟
ای آفتاب لرزه فتاده است‏بر دلت
آخر چه دیده‏ای که چنین دل رمیده‏ای؟
ای آسمان تو جامه کبود از چه کرده‏ای
آری مگر تو نیز مصیبت رسیده‏ای؟
ای پرچم از برای چه سر باز کرده‏ای
وی سنجق از برای که گیسو بریده‏ای؟
مرغان باغ ناله و فریاد می‏کنند
ای باغبان، چه موجب فریاد دیده‏ای؟
گل جامه پاره می‏کند آخر بپرس از او
کز باد صبحدم چه حکایت‏شنیده‏ای؟ (۱۶)
در این ابیات دل‏انگیز، شاعر در جهت تبیین غم و اندوه عمیق خود و اینکه در مرگ آن عزیز، همه زمین و زمان اندوه‏بار هستند، به عناصر بی‏جان طبیعت‏خصایص و احساس انسانی بخشیده است و تاثر شدید هر کدام از آنها را با بیان کردن یکی از مراسم عزاداری و نسبت دادن آن به هر کدام از آنها با بیان کردن یکی از مراسم عزاداری و نسبت دادن آن به هر کدام از این عناصر بی‏جان، بیان کرده است . رسم‏هایی همچون گریبان دریدن، گیسو بریدن، خون گریه کردن، مضطرب و منقلب شدن، جامه کبود پوشیدن، ناله و فریاد سر دادن و جامه پاره پاره کردن .
در جای جای دیوان سلمان ساوجی با نمونه‏های زیادی از صنعت تشخیص مواجهیم که اکثر آنها از نوع گسترده آن هستند و در شکل تفصیلی به کار رفته‏اند و با نوعی بیان روایی همراهند .
نوع کوتاه تشخیص، که همان مبحث استعاره مکنیه در کتاب‏های بلاغت‏سنتی ماست، نیز در دیوان سلمان ساوجی به وفور یافت می‏شود . آنچه در پی خواهد آمد شواهدی از این نوع است .
می‏چکد آب زمو شعر ترم را که بسی
طبع من غوطه فکرت زده در بحر ثناست (۱۷)
طبع و سرشت‏شاعر، به صورت انسانی نمایانده شده است که سرگرم غوطه خوردن و شنا کردن در دریای ثنا و ستایش ممدوح است و هنگامی که از این دریا بیرون می‏آید، شعر که نتیجه و زاده طبع است و به همراه طبع در این دریا مشغول غوطه خوردن بوده است، هنوز تر و خیس و آبدار است و از موهایش قطرات آب می‏چکد .
چنگ را موی کشان برد و پس پرده نشاند
غیرت دل تو تا دید که پیری رسواست (۱۸)
ساز جنگ، به شکل انسان پیری به نمایش درآمده است که رسوا و بی‏آبرو است . همچنین تعصب ناشی از دینداری و عدل ممدوح یا سلطان، نیز به شکل انسانی به تصویر درآمده که شغل محتسبی برعهده دارد . هنگامی که این محتسب متعصب، بی‏آبرویی و رسوایی این پیر خمیده قامت را می‏بیند; او را موی کشان به خلوت می‏برد و خانه‏نشین و محبوس می‏سازد تا بیش از این بی‏آبرویی نکند .
شب به خلافت مگر زد نفسی، ورنه صبح
در دهن شب چرا آن همه دندان شکست (۱۹)
شب، به صورت انسانی ساخته و پرداخته شده که مخالف و دشمن سلطان یا ممدوح است، و برخلاف او دم می‏زند یا اینکه دم از خلافت و پادشاهی زده است . همچنین صبح نیز به شکل و شمایل انسانی درآمده که موافق و معاون سلطان است . هنگامی که صبح، مخالفت و دشمنی شب را مشاهده کند، با مشت‏بر دهان شب می‏کوبد و دندان‏های شب را در دهانش می‏شکند و دهان شب را خون‏آلوده می‏سازد . منظور از خون‏آلوده شدن دهان شب، رنگ قرمز فلق یا هنگام سپیده دم است که پیش از طلوع آفتاب، رنگ سرخی سرتاسر افق را می‏پوشاند .
بارها با گهر افشانی دستش زحیا
ابر آب دهن انداخته بر روی بحار (۲۰)
ابر و دریا، هر دو به صورت انسان به نمایش درآمده‏اند . ابر با مشاهده کرم و بخشش سلطان و مقایسه آن با کرم و بخشش دریا - که خود روزی‏خوار آن است - و پی بردن به ناچیزی احسان دریا، از روی شرم و حیا و در جهت‏خوار ساختن او آب دهان - باران - بر روی دریا می‏اندازد و او را تحقیر و سرزنش می‏کند .
کوه اگر سر بکشد از تو، ضعیفی چو نسیم
از درت رفت و کشانش به گریبان آورد (۲۱)
کوه، به صورت انسان قدرتمند و سرکشی به تصویر کشیده شده است که با این وجود جرات سرکشی و نافرمانی از حکم سلطان را ندارد، چرا که نسیم ضعیف - که آن هم با شکل انسان نمایانده شده است - در پرتو حمایت‏سلطان از او، قدرت این را دارد که گریبان کوه نافرمان را بگیرد و در حالی او را بر روی زمین می‏کشاند به درگاه سلطان آورده، مجازات نماید .
در فراقش می‏نویسم نامه‏ای وزدست من
خامه خون می‏گرید و خط خاک بر سر می‏کند (۲۲)
خامه و خط، هر دو به شکل دو انسان تصور شده‏اند که از دست‏شاعر، که با دردمندی هرچه تمام بازگو کننده ماجرای فراق است، خون گریه می‏کنند و خاک بر سر می‏ریزند و ماتم گرفته‏اند .
خود را زدند جان و دلم بر محیط عشق
بیچاره دل غریق شد و جانم به لب رسید (۲۳)
جان و دل، به صورت دو انسان به نمایش درآمده‏اند که خود را به دریای عشق زده‏اند . دل، غرق این دریای بلاخیز می‏شودو جان با زحمت و سختی هرچه تمام خود را به لب یا ساحل می‏رساند . همچنین ایهام زیبای به کار رفته دراین بیت را نیز از نظر دور نباید داشت .
ناله آمد که کند با تو بیان حال دلم
وینک اندر عقبش اشک روان می‏رسدم (۲۴)
ناله و اشک، به صورت دو انسان نمایانده شده‏اند که از جانب عاشق، مامور و قاصد رساندن و بیان کردن حال زار دل هستند . در انجام این رسالت . ناله زودتر به مقصد رسیده و اشک به دنبال او هنوز در راه است .
به هرکجا که رسم پای باد می‏بوسم
که او به دوست رساننده سلام من است (۲۵)
باد در این بیت، خصایص انسانی یافته و به صورت انسان به نمایش درآمده که قاصد و پیام‏رسان عاشق به معشوق است . شاعر عاشق پیشه به نشانه سپاس برپای این قاصد امین هردم بوسه می‏زند .
کاشکی دیدی گل رخسار خود در آینه
تا بدانستی که در پای دل من خارکیست . (۲۶)
در اینجا نیز، شاعر به دل شخصیت و خصایص انسانی بخشیده و آن را به صورت انسانی به نمایش درآورده که خار عشق گل رخسار معشوق در پایش خلیده است .
قبای عمر کوتاه است‏بر بالای امیدم
مگر بازآیی و وصلی شبی بر دامنم دوزی (۲۷)
شاعر به امید و آرزوی خود مبنی بر رسیدن به وصال معشوق، شخصیت و خصایص انسانی بخشیده و آن را به صورت انسانی نمایانده که قبا و جامه عمر برقامت او کوتاه است و احتیاج به وصله و تکه‏ای دارد تامتناسب با اندام او شود . این وصله همانا رسیدن به وصال معشوق است .
شاعر، مشابه همین مضمون را دراین بیت نیز بیان کرده است:
به وصل قد تو دارم بسی امید ولی
قبای عمر به قد امید کوتاه است . (۲۸)
این بود نمونه‏ای اندک از یکی از جنبه‏های هنری شعر سلمان ساوجی که به صورت اختصار به آن پرداخته شد . آنچه از این مجمل نیز می‏توان دریافت کرد، قدرت سلمان ساوجی در شخصیت‏بخشیدن به اشیاء و عناصر طبیعت است . کاربرد این شگرد اعث‏شده که هم وصف‏های شعر او با حرکت و حیات همراه گردند، هم حاصل کار دل‏انگیز و جذاب باشد .
قدرت سلمان ساوجی تنها در شخصیت‏بخشیدن به عناصر بی‏جان خلاصه نمی‏شود . این شاعر توانا در به کارگیری انواع صنایع لفظی و معنوی درحد اعلی هنرنمایی کرده است . از میان این صنایع، آنچه بیش از همه توجه را به خود جلب می‏کند، ایهام‏های زیبایی است که سلمان در شعر خویش به کار برده است . بحث درباره ایهام‏های شعر سلمان، مجالی دیگر می‏طلبد که به شرط توفیق در مقاله‏ای جداگانه به آن خواهیم پرداخت .

امیرحسین همتی
پی‏نوشت‏ها:
۱ - دیوان سلمان ساوجی، تصحیح دکتر عباسعلی وفایی، تهران، ۱۳۷۶، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی;
کلیه ارجاعات به دیوان سلمان ساوجی در متن مقاله به همین چاپ خواهد بود .
۲ - تتبع و انتقاد احوال و آثار سلمان ساوجی، رشیدیاسمی، تهران، ۱۳۰۷ .
۳ - تاریخ ادبیات در ایران، دکتر ذبیح‏الله صفا، ج ۳، تهران، فردوسی، ۱۳۶۴ . و شعرالعجم، علامه شبلی نعمانی، سیدمحمد تقی فخرداعی گیلانی، ج ۲، تهران، دنیای کتاب، ۱۳۶۸ .
۴ - صور خیال در شعر فارسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی .
۵ - همان .
۶ - همان .
۷ - همان .
۸ - همان .
۹ - بیان، دکتر سیروس شمیسا،
۱۰ - صور خیال در شعر فارسی
۱۱ - همان
۱۲ - فصل نامه نشر دانش، سال هجدهم، شماره پنجم، زبان حال در ادبیات فارسی، نصرالله پورجوادی .
۱۳ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۵۰۷
۱۴ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۲۰۵
۱۵ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۲
۱۶ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۵۱۱
۱۷ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۱
۱۸ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۱
۱۹ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۶۴
۲۰ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۱۰۷
۲۱ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۴۲۱
۲۲- کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۰۷
۲۳ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۲۴
۲۴ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۴۶
۲۵ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۲۴۱
۲۶ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۲۵۷
۲۷ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۳۸۴
۲۸ - کلیات سلمان ساوجی، ص ۲۴۳

منبع : ماهنامه کیهان فرهنگی

مطالب مرتبط

سوار بر اسب کهر شعر

سوار بر اسب کهر شعر
نیما یوشیج را باید پدر برومند شعرنو معاصر ایران دانست؛ کسی که بهترین سال‌های زندگی و طراوت و جوانی‌اش را فدای ادب و فرهنگ این مرز و بوم کرد. او مردی است که اصالت‌های انسانی و تداوم شرافت‌ها و خوبی‌ها و صمیمت‌ها را بر دوش خسته خود از کوه‌های عظیم و رفیع مازندران تا شهر دروغ و ریای ما می‌کشید. پیرمرد خیال می‌کرد می‌تواند طراوت و تازگی و آرامش و تردی و نشاط و آسایش ولایت را به شهرهای آهنو سیمان و آهک مرده و ساختمان‌های چندین طبقه بیاورد. شاید هم موفق بود ولی گمان نمی‌کنم چون که در اواخر عمر تا فرصت و مجای به‌دست می‌آورد خود را به کوه و دشت‌های سرسبز و خلاصه به یوش می‌رساند و این خود مبین آن واقعیت انکارناپذیر است که گریز او را از بدی‌ها و زشتی‌ها و دشمن کامی‌ها نشان می‌دهد و ادامه زیستن و تلاش او را برای نوع زندگی مسالمت‌آمیز و سرشار از صلح و صمیمیت و آرامش را.نیما یوشیج که در خردسالی علی نوری نامیده می‌شد در ۱۵ جمادی‌الثانی سال ۱۳۱۵ قمری برابر با ۱۱ نوامبر ۱۸۹۷ میلادی و ۲۱ آبان ۱۲۷۶ هجری شمسی در دهکده یوش متولد شد. او فرزند اول خانواده بود. مادرش طوبی مفتاح و پدرش ابراهیم نوری مردی آتش مزاج و دلاور بود که با گله‌داری و کشاورزی روزگار می‌گذارند. نیما در کودکی زندگی مرفهی داشت و آسایش او را فراهم می‌آوردند. دچار خیالات و در عین حال باهوش بود و قدرت خلاقه خوبی داشت.
اهل کوهپایه
او در وسعت شالیزارها و کوه‌ها و دشت‌ها و چشمه‌سارها و در میان گروهی زحمتکش و رنج‌دیده که با شرف و حیثیت کارگری زندگی را می‌گذراندند، پروبال و رشد و نمو گرفت. نیما با آرامش کوهستان انس داشت و از زندگی پرماجرا و زد و خوردهای دنیای شبانان و کشاورزان تجربه‌ها آموخت و روحش با رمندگی طبیعت و جهان دد و دام پیوند خورد. نخستین سفرش از یوش به تهران بود برای درس خواند. در یادداشت کوتاهی تحت‌عنوان ”در خانه پدری“ شرح می‌دهد که: ”خوب به خاطر دارم یک شب مهتابی پدرم مرا سوار بر یک اسب کهر کرد و به من گفت ای پسرجان حالا می‌روی تا درس بخوانی، فراموش نکن که تو اهل کوهپایه هستی و باید که قوی باشی.“ علی نوری از آنجا که به طبیعت توجه و اهتمام خاصی داشت شایسته دید که تخلص خود را از طبیعت و منطقه ولایت خویش برگزیند و بدین ترتیب نام نیما یوشیج را در سال ۱۳۰۰ شمسی برای تخلص خود انتخاب کرد؛ نامی که زادگاه و کوه استوار و محکم ولایتش را در اذهان زنده می‌کند. او خواندن و نوشتن را نزد ملای ده و به شیوه سنتی آموخت. در سن ۱۲ سالگی با خانواده خود در تهران مسکن گزید. در تهران ابتدا به دبستان ”حیات جاوید“ و سپس به مدرسه متوسطه کاتولیک ”سن‌لوئی“ رفت. البته هنر نیما خوب فرار کردن از مدرسه بود. در مدرسه ”سن‌لوئی“ به یادگیری زبان فرانسه همت گماشت. در این مدرسه معلمی دلسوز و مسئول او را تحت‌تأثیر خود قرار داد و طبع سرکش و روستائی او را رام کرد و در خط شاعری انداخت. نام این معلم خوش‌رفتار ”نظام وفا“ بود. آن سال‌ها جنگ‌جهانی اول در جریان بود، نیما اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌خواند و همزمان به تحصیلات طلبگی در حوزه مروی تهران در محضر آقای شیخ‌هادی یوشی و آموختن زبان عربی پرداخت.
قصه رنگ‌پریده
جنگ‌جهانی اول در جریان بود و حوادث ناشی از آن در روحش تأثیر ویژە‌ای گذاشت. آنچنان‌که آشنائی با زبان و ادبیات فرانسه و استفاده از آثار ادبی شاعران فرانسوی نیز پنجره تازه‌ای به روی او گشود. نیما در سال ۱۲۹۶ شمسی یعنی در سن ۲۰ سالگی موفق به دریافت تصدیق‌نامه از مدرسه عالی سن‌لوئی شد و این پایان تحصیلات رسمی او است. او در سال ۱۳۰۷ شمسی با همسرش به شهر بابل منتقل شد و در این شهر به تدریس پرداخت و نیز در جلسات درسی آیت‌الله محمد صالح حائری شرکت می‌کرده و فقه و اصول و حکمت و فلسفه و منطق را در محضر این عالم بزرگ آموخت. پیوند عمیقی بین آن‌دو ایجاد شد. نیما خواندن، نوشتن و تفکر را هرگز ترک نمی‌کرد و تا یقین و اطمینان پیدا نمی‌نمود، هرگز نمی‌نوشت. او در این دوره به محافل ادبی نیز رفت‌وآمد داشت، در حجره چای فروشی حیدرعلی کمالی شاعر به سخنان صاحب ذوقانی چون علی‌اصغر حکمت و ملک‌الشعرای بهار گوش فرا می‌داد و از کار و کردار شاعرانه آنها تجربه‌ها می‌آموخت.نیما در نوجوانی به سبک خراسانی شعر می‌سرود، در ۲۳ سالگی منظومه ”قصه رنگ‌پریده“ را سرود و آن را با سرمایه خود منتشر کرد. در پائیز ۱۳۰۲ بود که در سن ۲۵ سالگی قطعه ”ای‌شب“ را سرود که به‌دلیل سوز و شوری که داشت پس از نشر در روزنامه نوبهار بود بر سر زبان‌ها افتاد. منظومه رنگ‌پریده و قطعه‌ای شب در واقع سند اتهامی بود که نیما یوشیج بر ضد جامعه عصر خود ارائه کرد و داستان دردناک زندگانی خویش را در آن باز گفت. فراموش نکنیم که در سال ۱۲۹۹ شمسی که منظومه قصه رنگ‌پریده سروده شد کودتای سیاه ـ سوم اسفند ـ اتفاق افتاده بود.پیامدهای سیاسی و اجتماعی این کودتا شاعر دل‌آزرده یوش را به کناره‌گیری از اجتماع و دوری از محیط نادلپذیر تهران واداشت. جنگل‌های انبوه و کوهپایه‌های سر به فلک کشیده او را به خویشتن فرا خواند. نیما کار خویش را در تهران رها کرد و نغمه تازه‌ای سرداد. بخشی از قطعه افسانه در سال ۱۳۰۱ شمسی، طی چند شماره پیاپی در روزنامه ”قرن ۲۰“ میرزاده عشقی چاپ شد و چنین بود که عشقی را نخستین شناساننده نیما می‌دانند. ”افسانه“ گفت‌وگوئی است بین عاشق و معشوق یا شاعر و موجودی خیالی این منظومه خلاصه دوران‌های مختلف زندگی را در بر می‌گیرد. افسانه جان نیما است. استاد محمد محیط طباطبائی در این‌باره می‌نویسد: من خود از کسانی بودم که در سال ۱۳۰۴ و ۱۳۰۳ شمسی، فوق‌العاده تحت‌تأثیر همین یک اثر او (افسانه) قرار گرفته و پیش خود آرزو می‌کردم که بر منوال او سخن بسرایم. در همان ایام قطعاتی چند به همان سبک و سیاق سرودم که بعدها غالب آنها را به دست فراموشی سپردم.
دهه اول قرن ۱۳
در سال ۱۳۰۱، با انتشار افسانه نیما یوشیج، داستان کوتاه ”یکی بود یکی نبود“ از مرحوم محمدعلی جمالزاده، رمان ”تهران مخوف“ از مشفق کاظمی و نمایشنامه ”جعفرخان از فرنگ آمده“ از حسن مقدم، ادبیات فارسی شاخه‌های تازه خویش را عیان کرد. منظومه افسانه، نمونه تازه‌ای از ادبیات و شعر فارسی است که از نظر محتوا کاملاً ساده، شرقی و ایرانی است.در سال ۱۳۰۳ مردی با ذوق و اهل نظر به نام محمد ضیاء هشترودی در کتابی تحت عنوان منتخبات آثار نویسندگان و شعرای معاصر گزیده‌هائی از اشعار نیما را با عنوان دل‌های خونین چاپ کرد که در محافل ادبی آن و وزشگفتی آفرید ـ هر چند که با مخالفت‌هائی هم روبرو شد. نیما در آن‌زمان ۲۷ ساله بود و در بین تمامی شاعران و ادیبان که آثارشان در آن کتاب به چاپ رسیده بود، جوان‌ترین شاعر بود. در سال ۱۳۰۵ و در ششم اردیبهشت این سال نیما با خانم عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی ـ خواهرزاده نویسنده انقلابی شهید میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل ـ ازدواج کرد که این پیوند با وجود فراز و نشیب فراوان تا پایان زندگی هر دو ادامه داشت.در اول خردادماه همین سال پدر نیما ـ که شاعر به او سخت دلبسته بود ـ از دنیا رفت و او شعر ”پدرم“ را به این مناسبت سرود. از این زمان به بعد دگرگونی و تلاش و کنکاشی پیگیر را در زندگی نیما مشاهده می‌شویم.در اسفند ماه ۱۳۲۶ نیما شعر بلند و حماسی ”سرباز پولادین“ را سرود که بعد از افسانه مهمترین شعر اوست. سبک جدید نیما که به دور از اصول مقرر ادبی بود باعث شد که مخالفت‌هائی در بین شاعران قدیم (سنت‌گرایان) با او شکل بگیرد. آنان با اشاره به اینکه انحطاطی در ادبیات آبرومند قدیم رخ داده است، به بحث می‌نشستند و در دفاع از موضع خود نیما را محکوم به خراب کردن بنیان ملیت می‌نمودند، اما برخلاف همه مخالفت‌ها کسانی هم بودند که با عشق و ذوق اشعار او را درک می‌کردند و چشم به خلق آثار دیگر او دوخته بودند. همین قلب‌های گرم و جوان به او عشق و امید دوباره را می‌داد تا به خلق آثار دیگری بپردازد. نیما درسال ۱۳۰۹ با همسرش به آستارا رفت و در مدرسه حکیم نظامی آن شهر تا سال ۱۳۱۱ با حقوق ماهیانه ۳۸ تومان و با هفته‌ای ۲۵ ساعت درس به تدریس پرداخت. او قبل از اقامت در آستارا مدتی را در لنگرود، رشت، آمل و بابل به‌سر برد.
سنت‌شکنی
از سال ۱۳۱۲ نیما و همسرش به تهران آمدند و شاعر سترگ در سال ۱۳۱۶ شمسی به وزارت پیشرو هنر منتقل و به تدریس ادبیات در دوره دوم دبیرستان صنعتی با حقوق ماهانه ۴۲۰ ریال پرداخت. یک‌سال بعد با تمایل خودش به اداره موسیقی کشور منتقل و به عضویت هیئت تحریریه مجله موسیقی انتخاب شد. او در آنجا با صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و محمد ضیاء هشترودی همکار شد. این‌کار جدی‌ترین و مناسب‌ترین شغل اداری نیما در تمام طول زندگی‌اش است که تا پایان عمر این مجله ـ در بهمن ماه ۱۳۲۰ ـ ادامه یافت. او در مجله موسیقی رساله مهم ”ارزش احساسات در زندگانی هنرپیشگان“ را نشر داد که جدی‌ترین نوشته آن روزگار ایران در زمینه شناخت هنرنو، اعم از موسیقی و شعر و ادبیات تطبیقی و زمینه‌های اجتماعی هنر بود. نیما بزرگترین رنسانس و جاودانه‌ترین نهضت را در ادبیات و هنر این مرز و بوم به‌وجود آورد. او به رغم تمامی ریشخندها و مخالفت‌ها و کارشکنی‌ها هرگز از کار باز نایستاد تا آنجا که جان خود را ضمیمه و پشتوانه آن کرد. نیما تمامی شایعه‌سازی‌ها و تهمت‌ها را به خویش خرید تا بتواند مسموم و مریض فارسی را که در بستر احتضار بود و آخرین نفس‌ها را می‌کشید نجات دهد و دوباره برومندی و قوت و نیروی گذشته و روح بزرگ و شگفتی را که بزرگان این طریق در کالبدش دمیده و خود از میانه کارزار رخت بربسته بودند برگرداند. نیما یوشیج پس از سال‌ها مطالعه و کنکاش و تحقیق و ستیز در خویشتن دریافت که باید اندیشه‌ها و قالب‌های پوسیده و قدیمی و پوچ و ارتجاعی را به دور بریزد و با این هدیه‌ای که به زمانه و فرهنگ خویش ـ به‌وسیله نوآوری و آزاداندیشی ـ تقدیم کرد، ادبیات و هنری متعهد و مسئول را پایه‌گذاری کرد. نیما سنت‌شکن است، سنتی که مومیائی و مسخ شده، سنتی که تلاش و تازگی و نمو نمی‌شناسد، سنتی قالبی و مرده، نه سنتی سازنده و برازنده و زایا و پویشگر. نیما یوشیج در کار ساختن بنای بزرگ شعر امروز ایران هرگز تاخیر نداشت و همواره نو می‌اندیشید و در کارش پیشرو بود.او که به درستی و نیرومندی کارش ایمان داشت در بهمن‌ماه ۱۳۱۶ شمسی شعر ”ققنوس“ را سرود. این شعر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. چرا که اولین شعر نیمائی نیما است یعنی ”شعری“ آزاد، با وزن شکسته و عروضی و بدون تساوی طولی مصرع‌ها، ”ققنوس“ همان شکل و بیان تازه شعر فارسی بود که هم از قید تساوی و قافیه سنتی آزاد است و هم تخیل و شکل ارائه آن با آنچه در شعر گذشته فارسی بود به کلی تفاوت دارد. ققنوس شعری است تمثیلی که می‌توان آن را کنایه‌ای از سرگذشت خود شاعر دانست. البته این شعر فراتر از اینها هم هست و می‌توان آن را ایثار جان در راه آرمان و شهادت در راه حق هم تلقی کرد.
”ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان
آواره مانده از وزش بادهای سرد
بر شاخ خیزران
بنشسته است، فرد
بر گرد او بر هر سر شاخی پرندگان
او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند
از رشته‌های پاره صدها صدای دور
در ابرهای مثل خطی تیره به روی کوه
دیوار یک بنای خیالی می‌سازد
از...“
زیبائی‌شناسی بی‌وزنی
نیما از نخستین سال‌های شاعری، ضرورت تغییر را حس می‌کرد و نوشدن را در هنر ضروری می‌شمرد. از کارهای اساسی نیما یوشیج چکیده زمان خود بودن، از زمان خود فراتر رفتن و به گوهر تجدد و مدرنیته دست یافتن است. تطبیق تجربیات جهانی با فرهنگ خودی و همدلی و همسوئی با جهان و جهانیان در عین متکی بودن بر میراث و سنت فرهنگی، ایمان عمیق به ارزش انسان و انسانیت و رزم بی‌امان با دشمنان آن و نگرش نو و متفاوت با جهان خصوصیاتی است که نیما یوشیج را به‌صورت آغازگر اصیل تجدد در هنر معاصر ایران معرفی می‌کند.نیما معتقد است که وزن، طنین و آهنگ یک مطلب معین است و در بین مطالب یک موضوع فقط با هماهنگی به‌دست می‌آید. این است که باید مصراع‌ها و ادبیات دسته‌جمعی به‌طور مشترک، وزن را تولید کنند. در نظریه وزن نیما از میان رفتن تساوی طولی مصراع‌ها و کوتاه و بلند شدن آنها بنابر هوس و فانتزی نیست، بلکه از قانونمندی خاصی برخوردار است. یادداشت‌های نیما درباره قافیه هم فراوان است. از جمله اینکه قافیه، مال مطلب است، زنگ مطلب است، مطلب که جدا شد قافیه هم جدا است. او پس از وزن و قافیه حتمی‌ترین وسیله برای جلوه و سر و صورت دادن به‌صورت کلی شعر را شکل و فرم می‌داند که تسلط و احاطه گوینده را در جمع‌آوری اندیشه‌های خود می‌رساند و این ذوق مخصوصی را تقاضا می‌کند و بدون تناسب آن، چه بسا که زحمت‌ها به هدر رفته و در کار، بی‌نظمی رخ می‌دهد البته نیما پس از وزن و قافیه و فرم به نکته مهم ترکیب و ساختمان شعر می‌رسد. او در شعر به تجربه‌های گوناگونی پرداخت و هدفش همواره آزادساختن قبل از زیبا ساختن بود. او شعر و هنر را میوه هستی می‌دانست. به پاکی شعر اعتقاد داشت و اینکه از ”خلوت تن، به خلوت دل می‌توان رسید“ و به ”تطهیر و تزکیه سرشت آدمی پرداخت.“ او صداقت و ایمان را لازمه کار می‌دانست. ”انسان‌باوری“ اندیشه‌ای بود که همیشه با نیما بود و همه را به آن توجه می‌داد. او شعر را یک فضیلت و محصول یک وجدان عالی می‌شمرد و اینکه شعر محصول یک زندگی عالی بشری است. او همچنین شعر را مایه‌ای از رنج دیگران می‌دانست و اینکه مسئله رنجور بودن و در مرتبه کمال خود، فهم کردن رنج دیگران است.“ او در سال ۱۳۲۰ چند شعر درخور توجه مانند ”خواب زمستانی، من لبخند، سایه خود، جغدی پیر“ را به چاپ رساند که از نظر درونمایه مفاهیمی بلند و استعاری را بیان می‌کند. از میان قطعات تمثیلی و طنزآلود او می‌توان به ”میرداماد، پرنده منزوی، عمو رجب، خروس و بوقلمون و بز ملاحسن“ اشاره کرد. مثلاً بز ملاحسن جنبه اجتماعی دارد که مکالمه‌ای است بین ملاحسن و بز فراری او که بیشتر در مورد تجاوز به حقوق دیگران است و دیگری محبس ... که اینها می‌تواند سرلوحه رفتار هر انسانی باشد. اشعار نیما به‌صورت پراکنده در نشریاتی چون ماهنامه مردم، ماهنامه علم و زندگی، مجله‌های پیام‌نو و اندیشه نو و هنر و ادب به چاپ می‌رسید و با تشویق و پند خوانندگان به‌ویژه جوانان روبرو می‌شد. نیما، علاوه بر سرودن اشعار، به نوشتن داستان‌های کوتاه و یادداشت‌های روزانه و نوشتن نامه‌هائی به دوستان خود پرداخت که در خور تأمل است. به‌دنبال مرگ سرگرد غلامعلی مین باشیان (مدیر مسئول مجله موسیقی ـ در تاریخ بهمن‌ماه ۱۳۲۰) مجله موسیقی تعطیل و بار دیگر نیما یوشیج بیکار شد. همسر نیما زنده‌یاد عالیه جهانگیر خود را از وزارت فرهنگ به بانک‌ملی منتقل کرد و با ماهانه ۷۰۰ تومان حقوق عملاً هزینه زندگی خانواده را به‌عهده گرفت. نیما تا سال ۱۳۲۶ شغل ثابتی نداشت و پس از آن به خدمت در اداره نگارش وزارت فرهنگ مشغول شد. کار او بررسی و اظهارنظر درباره نمایشنامه‌ها و فیلمانه‌هائی بود که به این اداره می‌رسید و تا پایان زندگی‌اش این شغل اداری او بود با حقوق ماهانه ۳۳۰ تومان.پس از سال‌های سیاه حکومت بیست‌ساله رضاخان، اندک نسیمی از آزادی در فضای تیره سرزمین ماه وزیدن گرفت و نیما اشعاری را متناسب با این زمان سرود. ”مرغ آمین“ نشان روز بیدار ظفرمندی، خلق خسته را با هم پیوند می‌داد. نیما از امید می‌گوید و از رسیدن صبح روشن و این‌بار پرنده اشعار او خروسی است که نویددهنده پایان شب و آغاز روشنائی است.
بعدترها
”بانگ بلند دلکش ناقوس“ در خولت کر، خرمن خاکستر هوا را می‌شکافت و از راه شکافته، با زخمه‌های خود، هر لحظه، دیوارهای سرد سحر را می‌درید... نیما تنها شاعر این دوران است. او ۱۲ سال فرصت داشت تا چنین شعرهائی بگوید. پیش از آنکه داس مرگ با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر این سرزمین فرود آید.در این سال‌ها است که عطر و رنگ گل‌های صحرای یوش، فضای شعر امروز ایران را عطرآگین و رنگین می‌کند. در این سال‌ها است که بذر از دل زمین می‌روید و درخت ارغوان به گل می‌نشیند. در این سال‌ها است که جوان‌ها به سراغش می‌آیند و او که از سال‌ها پیش گوشش از صدای آیندگان پر بود به آنان رسم و راه پایمردی و دلاوری می‌آموزد. پناهشان می‌دهد، راهنمائی‌شان می‌کند، شعرهایشان را تصحیح می‌کند و برکتاب‌های شعرشان، مقدمه می‌نویسد.نیما یوشیج را نمی‌توان در یک گفتار یا نوشتار معرفی کرد، خود او تاریخ است، تاریخی ادبی، زنده و سازنده. نیما هرگز خندان و شادمان نبود، دیدگاه و سیمایش را دردی عمیق از رنجی عمیق‌تر سایه می‌زد. پس از سال‌ها اقامت در تهران تصمیم گرفت به زادگاهش، یوش برگردد. روح سرکش نیما هنوز نمی‌توانست در قفس شهر آرام گیرد، هر فرصتی را برای سرکشیدن به زادگاه خود غنیمت می‌شمرد. او به یوش برمی‌گردد.یوش، منطقه‌ای سردسیر و ییلاقی است و کمتر کسی می‌تواند زمستان را در آنجا تاب بیاورد ولی نیما خسته و بیمار نمی‌توانست بیش از این فراق یوش را تحمل کند. او از مدت‌ها قبل به بیماری ذات‌الریه گرفتار شده بود و این بیماری با بازگشت او به یوش به اوج خود رسید. سرانجام در شبانگاه ۱۳ دی‌ماه سال ۱۳۳۸، جسم کاندار بزرگ کوهساران به سفری بی‌بازگشت رهسپار شد، اما روح نستوهش هرگز.
سفری که به قیمت یتیم شدن فرزندان صادق شعر و ادب معاصر تمام شد.
سپاس از جلال
کم هستند و به‌راستی‌که انگشت‌شمارند، کسانی‌که پیش از جلال آل‌احمد شخصیت و کار ارجمند نیما یوشیج را شناخته و ارج نهاده باشند. یکی از کارهای بسیاری که آل‌احمد، در زندگی سرشار و گرانبار خویش کرد، همانا بررسی و گزارش گوشه‌هائی از زندگی نیما یوشیج و شکافتن و سنجش پاره‌هائی از آثار او بود. به گفته خود آل‌احمد ”پیش از همه، محمد ضیاء هشترودی، نیما یوشیج را شناخت.“ اما بیش از همه، در آن زمان که ”نام نیما با شعرنو مترادف بود“ و این نام و این شعر به‌راستی به ”دفاع“ نیازمند بود، آل‌احمد بود که وظیفه خطیر و خطرناک ”دفاع از نیما یوشیج“ را بر دوش هوش و بینش خویش پذیرفت. او از تیرماه ۱۳۲۹، در روزنامه ”ایران ما“ با معاندن ”نیما“ در افتاد. در اردیبهشت ۱۳۳۱، مقاله معروف ”مشکل نیما“ را نوشت. در دی‌ماه ۱۳۳۸، با مرگ نیما، مقاله کوتاه اما روشنگر ”نیما دیگر شعر نخواهد گفت“ را نوشت و در آن روشن کرد که چگونه نیما یوشیج، نازک‌آرای تن ساق گلی، را در خشکسالی از دانش و هوش و بینش نوآورانه و در تندبادی از دشنام و ریشخند و عناد گذشته گرایانه، ”به جان پرورد و به جان آب داد“ و سرانجام در آذرماه ۱۳۴۰، مقاله بلند و ارجمند ”پیرمرد چشم ما بود“ را نوشت که، اگر نه کامل‌ترین بررسی و گزارش زندگانی نیما را، ولی دست کم دقیق‌ترین توصیف لحظه مرگ او را در خود دارد.

داود نادمی

وبگردی
قیمتهای روانی  / این آقایان عاقل / بیجاره مردم
قیمتهای روانی / این آقایان عاقل / بیجاره مردم - افاضات امروز معاون اول رییس جمهور، البته قبلتر نیز از زبان دیگر مقامات اقتصادی دولت از جمله نهاوندیان و نوبخت شنیده شده بود. یک اظهارنظر کلی و تاکید بر «عدم نگرانی مردم درباره وضعیت معیشتی» ! عجیب است این جملات شگفت انگیز از زبان جهانگیری که خود از منتقدان وضعیت مشابه در دوران احمدی نژاد بود. او حالا همان جملات را با همان ادبیات تکرار می کند! اما آقای جهانگیری! حقیقتاً این دلار و آن سکه و و قیمت های…
لادن طباطبایی در شبکه من و تو / فیلم
لادن طباطبایی در شبکه من و تو / فیلم - لادن طباطبایی، بازیگر شناخته شده سینما و تلویزیون ایران که برای درمان بیماری فرزندش مدتی است در خارج از ایران به سر می برد امروز مهمان شبکه «من و تو» بود و بدون حجاب مقابل دوربین این شبکه حاضر شد.
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی - مردم تهران برای اولین بار و برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال ایران و اسپانیا در جام جهانی ۲۰۱۸ بهمراه خانواده‌های خود به ورزشگاه صدهزار نفری آزادی رفتند
(ویدئو) رفع ممنوعیت صدای جواد یساری پس از ۴۰ سال
(ویدئو) رفع ممنوعیت صدای جواد یساری پس از ۴۰ سال - جواد یساری پس از ۴۰ سال با خواندن در فیلم «دشمن زن» دوباره به عرصه هنر بازگشت.این گزارش توسط تماشا تهیه و منتشر شده است. منبع
انتشار عکس دلخراش حمید بقایی
انتشار عکس دلخراش حمید بقایی - مشاور رسانه‌ای احمدی نژاد دیشب با انتشار عکسی دلخراش از وضعیت جسمی «حمید بقایی» از بازگشت این مجرم پرونده‌ی مالی آن دولت به زندان اوین خبر داد.
سبک عجیب شوی لباس در عربستان حاشیه ساز شد!
سبک عجیب شوی لباس در عربستان حاشیه ساز شد! - در پی برگزاری نمایش مد لباس زنان به سبکی عجیب در عربستان، سر و صدای بسیاری در رسانه ها به راه افتاد. ماجرا از این قرار بود که لباسها بدون مانکن و مانند اشباح در حال پرواز با استفاده از پهباد نمایش داده شدند.
ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» به نام ولایتی
ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» به نام ولایتی - علی اکبر ولایتی، مرد 37 شغله ای که به جز حوزه دیپلماسی، سالیانیست که کارشناس ادبی، فرهنگی، تاریخی، عرفانی و ... تلویزیون نیز هست، و هر سال دهها جلد کتاب به نام او منتشر می شود. همه ی این سوابق معششع یک سو و چرخش مادام سیاسی او در حوزه های مختلف، در سوی دیگر، کار را به جایی رسانیده که ولایتی را با ابداع مکتب «سیاست ورزی چرخشی» نیز می شناسند! ولایتی در تازه ترین تغییر مواضع خود این بار برجام را که روزگاری…
صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده
صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده - در این ویدئو صحبت های تکان دهنده مادر یکی از دانش آموزان تجاوز شده توسط معلم مدرسه را مشاهده می کنید.
افشاگری پوری بنایی درباره واقعیتی تلخ از ناصر ملک‌مطیعی
افشاگری پوری بنایی درباره واقعیتی تلخ از ناصر ملک‌مطیعی - پوری بنایی به عیادت پناهی رفت و دیدارش با مرحوم ناصر ملک‌مطیعی پس از پخش نشدن برنامه‌هایش از تلویزیون تعریف کرد.
(ویدئو) آزار جنسی گروهی دانش آموزان در مدرسه‌ای در غرب تهران!
(ویدئو) آزار جنسی گروهی دانش آموزان در مدرسه‌ای در غرب تهران! - ماجرای تکان دهنده اذیت و آزار گروهی دانش آموزان یک دبیرستان پسرانه در غرب تهران وارد فصل تازه‌ای شد.
آزاده نامداری هم گزارشگر فوتبال شد!
آزاده نامداری هم گزارشگر فوتبال شد! - در ادامه حضور چهره های شناخته شده در کمپین "خانم گزارشگر"، این بار آزاده نامداری مجری تلویزیون تلویزیون اقدام به گزارش فوتبال کرد. او برای این کار بازی خاطره انگیز ایران - استرالیا در مقدماتی جام جهانی 98 فرانسه را انتخاب کرده است که گزارش ضعیف او با انتقادات فراوانی مواجه شده است، تا حدی که وبسایت مربوط به این کمپین ویدئوی گزارش این او را از سایت حذف کرد.
عکسی عجیب و جنجالی از سید ابراهیم رئیسی
عکسی عجیب و جنجالی از سید ابراهیم رئیسی - عکسی از حضور سید ابراهیم رئیسی در مراسمی ویژه منتشر شده است که گفته می شود متعلق به کنفرانس افق نو در مشهد بوده است. در این عکس حرکات عجیب خانمی با لباس های قرمز، چفیه بر گردن و پرچم در دست در مقابل ابراهیم رییسی به چشم می خورد که توجه کاربران بسیاری را در شبکه های اجتماعی جلب کرده است!