دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷ / Monday, 16 July, 2018

دیدار شمس و مولانا


دیدار شمس و مولانا
روز شنبه بیست و ششم جمادی‌الاخر ۶۴۲ هجری ـ قمری روزی بود از روزهای دیگر خداوند. خورشید باز از مشرق طلوع کرده بود؛ شهر قونیه یک بار دیگر به پا خاسته بود و زندگی مانند رودخانه‌ای در بستر زمان جاری بود.
جلال‌الدین محمد، با عده‌ای از مریدان و همراهانش از مدرسه پنبه‌فروشان قونیه بازمی‌گشت. فقیه بلندآوازه و مشهوری بود از سرزمین بلخ که در هجرتی ناگزیر به همراه خانواده‌اش به قونیه مهاجرت کرده بود. از بیست و دو سالگی در کنار پدرش سلطان‌العلما موردتوجه قرار گرفته بود و پس از مرگ پدر در مدرسه بهاولد جانشین او شده و بر مسند وعظ و تدریس نشسته بود. در مجالس فقه و تفسیر او دانش‌جویان کنجکاو و طالب علم حاضر می‌شدند و قیل و قالشان فضا را می‌آکند.
در محافل وعظ او که با بیان گرم و دلنشین همراه با ذکر ابیات عارفانه و قصه‌های قرآنی بود، از هر گروه و طبقه‌ای گرد می‌آمدند. از عالمان و صوفیان گرفته تا تجار و پیشه‌وران و اخیان و فتیان۱ شهر و حتی افراد عامی و بی‌سواد، هر یک به نوعی مجذوب کلام مولانای خود بودند و به گونه‌ای ابراز علاقه و ارادت می‌کردند.
آن‌چنان که سلطان ولد نقل می‌کند در اندک مدتی بیش از ده هزار مرید در اطرافش گرد آمده بودند. برخی از این مریدان همواره در رکاب جلال‌الدین حاضر بودند و او را که برای وعظ و تدریس از مدرسه‌ای به مدرسه دیگر می‌رفت همراهی می‌کردند.
شهرت توام با محبوبیت، غروری ـ شاید ناخواسته ـ در نهاد مولانا نشانده بود که به تدریج تارهای نامرئی بر گرد وجود او می‌تنید و روحش را در حصار خود می‌گرفت و او را از دنیای مکاشفات درونی نوجوانی و ابتدای جوانیش دور می‌کرد.
آن روز هم مانند روزهای پیشین، جلال‌الدین محمد، از مدرسه به خانه بازمی‌گشت، پوشیده در جاه و مقام فقیهانه، و مریدان، مسحور از کلام او، در رکابش راه می‌پیمودند که ناگهان پیرمردی ناشناس راه را بر مولانا و همراهانش بست.
پیرمرد ناشناس درویشی بود پوشیده در نمدی سیاه رنگ، چهره‌ای سرخ‌گون داشت و چشمانی خون‌گرفته؛ در چشمان نافذ مولانا که به گفته‌ی افلاکی در «مناقب‌العارفین» کسی تاب نگریستن در آن‌ها را نداشت، خیره شد و پرسید: «صراف عالم معنی محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟»
مولانا از این قیاس ناپخته و سوال نابجا برآشفت و پاسخ داد: «محمد(ص) سر حلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟»
درویش دوباره پرسید: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟»
سؤال دوباره درویش به یکباره آتشی در نیستان وجود مولانا برافروخت، و در یک آن او را متوجه حقیقتی کرد که طی سالها وعظ و تدریس در مدرسه از نظرش پنهان مانده بود. مولانا در کشف و شهودی آنی، نیمه سپری شده عمرش را از نظر گذراند و خلأها و کمبودها و نقاط تیره‌ای را دید که تا به حال ندیده بود.
درویش در انتظار پاسخ بود و جلال‌الدین در چشمان او لطیفه نهانی را می‌دید که در سالهای جست‌وجویش در کلاس‌های درس و وعظ و منبر به آن دست نیافته بود، و به رازی پی می‌برد که حکایت از آشنایی دیرین در سرزمینی از جنسی دیگر داشت. گویی این مرد، نیمه دیگر مولانا بود؛ آمده بود تا او را تکامل بخشد و آتشی در نهاد او برانگیخته بود تا مولانای واقعی چون ققنوسی از درون آن برآید:
صبحدمی هم چو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه‌ها را برید، دید به خود خویش را
آن چه زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید
جلال‌الدین کوشید پاسخی درخور موقعیت به درویش بدهد، به ویژه آن که در جمعی مطرح شده بود که در آن طالب عا لمان خامی بودند که توانایی تجزیه و تحلیل چنین مباحثی را نداشتند. اما نیک می‌دانست که این پاسخ، نه خاتمه کلام است، بلکه آغازی است بر اشنایی که نیمه دیگر زندگی مولانا را رنگی دیگرگونه زد.
درویش که شمس تبریزی نامیده می‌شد، از پدرش علی‌بن ملک داد تبریزی که قادر به درک درون آشفته او نبود، جدا شده بود. از شیخ و مرادش ابوبکر سله‌باف هم که راز درون این مرید پریشان خاطر و استثنایی را کشف نکرده بود، بریده بود. شهرها و سرزمین‌های زیادی را پشت‌سر گذاشته بود. در دمشق با شیخ‌محیی‌الدین عربی دیدار کرده اما اقوال او را نپسندیده بود.
خود در مقالاتش می گوید: «کسی می‌خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من می‌گویم فهم کند، دریابد.۲»
یک بار در دمشق، در سال‌هایی که مولانا در آن جا تحصیل می‌کرد؛ او را از دور دیده بود و حال که در سفرهایش به قونیه رسیده بود، این چنین راه را بر مولانا بسته و با سؤالهایش باب آشنایی را با او باز کرده بود.
ادامه راه را مولانا همراه شمس تا حجره صلاح‌الدین زرکوب قونیه طی کرد و در همین خانه بود که مولانا و شمس در به روی اغیار فراز کردند و سه ماه در خلوت نشستند. گفتند و شنیدند و در سکوت به هم خیره شدند. شمس، مولانا را از دنیای قال به سرزمین حال کشاند. سرزمینی که در آن واژه‌ها نه از جنس هوا، بلکه از جنس نور بود و کلام از زبان‌ها جاری نمی‌شد، بلکه از نگاه‌ها می‌بارید و بر عمق جان مخاطب نفوذ می‌کرد. معرفتی که او در کام مولانا ریخت در هیچ کتاب و دفتری یافت نمی‌شد و در هیچ پیمانه‌ای نمی‌گنجید۳.
مولانا در وجود شمس، انسان کامل و ولی واصلی را می‌دید که رسالت یافته بود مولانا را از هر آن چه رنگ تعلق و خودی داشت برهاند. او را از عادات و رسوم جدا کند و غروری را که جاه و مقام و وابستگی به منبر و مدرسه به او بخشیده بود، درهم شکند.
شمس، خضر بود و مولانا موسی. شمس آمده بود تا مولانا را بیازماید و درجه خلوص و یقین او را محک زند. از این‌رو که گاه درخواست‌های غیرمعقول و خلاف عرف آن زمان چون طلب شاهد و باده از مولانا داشت۴، که در نهایت شگفتی، مولانا با تمام وجود فرمان می‌برد چنان چه شمس از این اندازه خلوص و فرمانبری مولانا حیرت کرده و فریاد برآورده بود که: «من غایت حلم مولانا را می‌آزمودم» که البته چنین آزمون‌هایی در ادبیات عرفانی ما بی‌سابقه نیست. چنان‌چه در داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، شیخ صنعان در معرض آزمون‌هایی از این دست قرار گرفته است.
شمس، خضر بود و مولانا، موسی ای که بی‌تردید و بی‌هیچ سؤالی متابعت می‌کرد، تا شمس زنجیرهای نامرئی تعلقاتی را که مولانا، خود ناآگاهانه بر گرد روحش تنیده بود، پاره کند. تبتل و فنا را به او بیاموزاند و او را پله پله تا ملاقات خدا بالا برد۵.
فقیه بلند آوازه شهر، چون کودکی نوآموز در محضر شمس زانوی تلمذ زده بود. به قول سلطان ولد در مثنوی «ولدنامه»:
شیخ استاد گشت نوآموز
درس خواندی چو کودکان هر روز
منتهی بود، مبتدی شد باز
مقتدی بود مقتدی شد
گرچه در علم فقر کامل بود
علم نو بود کو به وی بنمود
رهبرش گشت شمس تبریزی
آن که بودش نهاد خون‌ریزی
در قمار عاشقانه‌ای که او به آن دست زد، هر چه جز عشق بود، چوب حراج زده شد۶. هرچه قید و بند و آداب و ترتیب و مصلحت جویی بود بر باد رفت.
جلال‌الدین محمد، سجاده‌نشین با وقار شهر۷، بی‌هراس از نگاه‌ها و قضاوت‌های مردم که گاه در زندگی، در کنار ملاحظه رضا و خواست خداوند قرار می گیرد و حتی گاه ـ بی‌آن که میل باطنی انسان باشد ـ به رضایت خداوند ترجیح داده می‌شود؛ به رقص و سماع پرداخت. شعر و غزل می‌سرود و در نغمه نی و رباب غرق می‌شد. در شور و هیجان روحی که در شادمانی شکستن خودی حاصل شده بود، عشق بود که از در و دیوار مولانا فرو می‌ریخت۸. عشقی که آن را در تمام کاینات جاری می‌دید. عشقی که جلوه‌ای از معشوق ازلی بود. و آن‌چه این جهان را برای مولانا پذیرفتنی و گاه درخور اعتنا می‌کرد، وجود همین انعکاس حق در آیینة موجودات بود.
آن‌گاه که از این دریچه به جهان می‌نگریست، غرق در شور و انبساط روحی می‌شد. برخی غزل‌هایی که در این حالت‌ها سروده شده؛ آن قدر سرشار از احساس و شور درونی است که گویی واژه‌ها نیز در آن‌ها به رقص و پای‌کوبی پرداخته‌اند.
پس از خلوت سه ماهه مولانا با شمس دیگر هیچ اثری از غرور فقیهانه در او دیده نمی‌شد:
ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر
هله فرعون به پیش آکه گرفتم در و بامت
به جز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
بنیرزید خوشی‌هاش به تلخی ندامت
دیگر از موضع تفاخر و برتری با هیچ انسانی ـ حتی فرو دست‌ترین آن‌ها ـ سخن نمی‌گفت. این مهربانی حتی نسبت به جانوران و حیوانات نیز در رفتارش مشهود بود.
از رفت و آمد با بزرگان و امیران شهر حذر می‌کرد و از هر آن چه رنگ تفاخر و خودپسندی داشت، گریزان بود. همه را دعوت به مهربانی و رعایت حقوق یک‌دیگر می‌کرد. با اهل خانه‌اش همواره مهربان و بر سر لطف بود. نامه‌ای که به عروسش ـ همسر سلطان‌ولد ـ نوشته است۹، سراسر شفقت و دل‌جویی از او و سفارش پسرش سلطان‌ولد به رعایت حق همسرش می‌باشد. مولانا تمام این‌ها را مدیون بیداری و تحول معنوی‌اش بعد از دیدار با شمس بود. اما شمس نیز از این آشنایی بی‌بهره نبود:
عاشقان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان
روح پریشان و آشفته شمس در هیچ سرزمینی و در حضور هیچ مراد و شیخی، چنین به آرامش نرسیده بود. لطیفه نهانی وجود شمس را تنها مولانا دریافته بود، و شمس از برکت وجود مولانا شمس شده بود.
شمس پرنده، در قونیه پای‌بند شده بود. حتی اشاره‌هایی تلویحی به تمایل او به ازدواج و تشکیل خانواده در سخنانش دیده می‌شود. مولانا نیز که به دنبال بهانه‌ای برای پای‌بند کردن او در قونیه بود؛ دختری از دست‌پروردگان خود به نام کیمیا خاتون را به عقد او درآورد. اما این وصلت زیاد طول نکشید و پس از چند ماه، با مرگ کیمیا خاتون و در تنهایی و خلسه‌ای که از اندوه مرگ او برای شمس پیش آمده بود، دریافت که تعلقاتی که همواره از آن‌ها گریزان بود، به تدریج به او روی کرده و بیم است نهانی او را در بند خود اسیر کند.
از سوی دیگر می دید مولانا به درجه‌ای رسیده است که دیگر نیازی به او ندارد. روح آزاده مولانا از تمام تعلقات رسته بود و پروانه وجود او، پیلة تنگ وابستگی‌ها را شکافته و در آسمان عشق به پرواز درآمده بود. مولانا انسان کامل و عارف واصلی شده بود که دیگر نیازی به همراهی خضر نداشت.
پس شمس تصمیم خود را گرفت. شبانه، بدون اطلاع مولانا، قونیه را ترک کرد. جست و جوها برای یافتن او به ثمر نرسید. گاه خبری از مشاهده او در تبریز یا دمشق می‌رسید؛ اما اصل و ریشه خبر درست نبود، و چنین بود که زندگی این درویش استثنایی همراه شد با نقل افسانه‌ها و گاه خبرهای جعلی و عجیب و غریب.
اما مولانا، این بار برخلاف غیبت پیشین شمس که در تنهایی و انزوای خود فرورفته بود؛ بیش از پیش به شعر و غزل، و رقص و سماع روی کرد. شاید این‌گونه می‌خواست یاد و خاطره شمس را همواره زنده نگه دارد.
پس از شمس، مولانا، جلوه‌هایی از وجود او را در صلاح‌الدین زرکوب قونوی دید. در وجود این پیرمرد عامی و روستایی که بی‌هیچ بهره‌ای از کتاب و درس و علم، به کشف و شهود عمیق درونی رسیده بود، و پس از مرگ صلاح‌الدین، این جلوه را در حسام‌الدین چلبی یافت، که تهذیب نفس و تقوای او زبانزد بود. گویی معشوق هر از چندگاه به نوعی برای مولانا جلوه می‌کرد:
آن سرخ قبایی که چومه پار برآمد
امسال در این خرقة زنگار برآمد
بعدها مولانا در آرامش و قراری که نتیجه جست‌وجوها و بی‌قراری‌های او بود۱۰ و به توصیه و همراهی حسام‌الدین، ‌سرودن مثنوی را آغاز کرد و دنیایی از درس‌ها و تجربه‌های عرفانی را در قالب این اثر شایسته و ماندگار برای آیندگان به یادگار گذاشت.

طاهره حریری ـ دبیر ادبیات فارسی
پی‌نوشتها:
۱ـ اخیان و فتیان: فتیان یا فتوت‌داران، گروه‌هایی از غازیان، لشکریان، عیاران و رنود شهر بودند، و دسته‌های مختلف آن‌ها نوعی نظام اخوت با رسوم و آدابی شبیه بدان چه در نزد صوفیه معمول بود، به وجود آورده بودند. کسانی که به این گروه‌ها منسوب بودند، یک دیگر را «اخی» می‌خواندند. (به نقل از کتاب پله پله تا ملاقات خدا. دکتر عبدالحسین زرکوب. ص ۲۰۱)
۲ـ خط سوم. دکتر ناصرالدین صاحب‌الزمانی. قسمت دوم. صص ۵۰ و ۵۱
۳ـ ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده‌ام
زان می‌ که در پیمانه‌ها اندر نگنجد خورده‌ام
(دیوان شمس تبریزی)
۴ـ خط سوم. دکتر ناصرالدین صاحب‌الزمانی. ص۲۲. به نقل از مناقب‌العارفین افلاکی.
۵ـ از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا (دفتر سوم مثنوی معنوی. بیت ۴۲۳۵)
۶ ـ خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
(دیوان شمس تبریزی)
۷ـ سجاده‌نشین باوقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
(دیوان شمس تبریزی)
۸ ـ باز فروریخت عشق از در و دیوار من
باز ببرید بند اشتر کین‌دار من
(دیوان شمس تبریزی)
۹ـ پله پله تا ملاقات خدا. دکتر عبدالحسین زرکوب. ص ۱۹۷. به نقل از مناقب‌العارفین افلاکی.
۱۰ـ جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
(دیوان شمس تبریزی)
منابع و مآخذ:
۱ـ زرین‌کوب. عبدالحسین. پله پله تا ملاقات خدا. چاپ بیست و ششم. تهران. علمی. ۱۳۸۴
۲ـ صاحب‌الزمانی. ناصرالدین. خط سوم. تهران. نشر مطبوعاتی عطایی. ۱۳۵۱
۳ـ فروزان‌فر. بدیع‌الزمان. زندگی‌نامه جلال‌الدین محمد بلخی.
۴ـ بلخی. مولانا جلال‌الدین محمد. دیوان کامل شمس تبریزی. تصحیح بدیع‌الزمان فروزان. نشر امیرکبیر.
۵ـ بلخی. مولانا جلال‌الدین محمد. مثنوی معنوی.

منبع : روزنامه اطلاعات

مطالب مرتبط

غفلت دنیای جدید و شعر مولوی

غفلت دنیای جدید و شعر مولوی
گرایش شدید مردم این كشور و نیز دیگر جوامع به شعر مولوی باعث شده است كه شعرهای او مدام تجدید چاپ شود. در همین حال آنچه مایه شگفتی است ظهور علاقه وافر به شعر مولوی در دنیایی است كه اصول مدرنیسم بر آن حاكم است. در واقع باید پرسید در دنیایی كه همه چیز آن از جمله اندیشه و رفتار انسان تابع مبانی دنیای مدرن است، چه عناصری وجود دارد كه باعث می شود شعر مولوی چنین مخاطبان گسترده ای بیابد. شعر مولوی شعری است متعلق به قرن ها قبل و برخاسته از جامعه ای ناهمگون با جامعه امروز، پس چه دلایلی منجر به آن می شود كه این شعر با خوانندگان فراوان، آن هم با زبانی غیر از زبان مولوی، روبه رو شود. آنچه می خوانید به تحلیل این موضوع می پردازد.از میان ویژگی های تجدد و مدرنیسم، علم گرایی است. این وجه از وجوه متعدد دنیای مدرن، چنان پررنگ است كه جای بسیاری از وجوه را تنگ كرده است. به گفته هابرماس، مدرنیسم با آن كه سعی در مبارزه با ایدئولوژی دارد، اما علم را تبدیل به ایدئولوژی خود كرده است. بر این اساس این ملاك های علمی اند كه تعیین كننده امور هستند و علم است كه شاخص سنجش ارزش ها می شود. حاكمیت سهمگین علم بر كلیه شئون فردی و جمعی انسان به عكس العمل او در برابر علم انجامیده است. این عكس العمل شكل های مختلفی به خود می گیرد؛ از جمله آنها گرایش شدید انسان عصر حاضر به حوزه هایی از زندگی است كه مدرنیسم به دلیل علم گرایی حاد از آن چشم پوشیده است.در این چارچوب است كه افزایش مخاطبان شعرهای مولوی در جوامع صنعتی و كاملاً علمی، معنی و مفهوم می یابد. شعر مولوی از مفاهیم و ویژگی هایی برخوردار است كه می تواند به نیاز انسان چنین جوامعی پاسخ گوید. آنچه شعر این شاعر را به درون زندگی انسان های امروز می كشاند به شكل های مختلفی قابل بررسی است:
۱- در جوامع جدید، روابط میان افراد به گونه ای كه علم می خواهد یا تحمیل می كند شكل و ماهیت می گیرد. زمانی كه تمامی تعاملات در سطوح مختلف اجتماعی مبتنی بر انگاره های علمی باشد، انسانها و روابط میان آنها نیز قادر به گریز از چنین وضعی نیست. اما این روابط ماهیتی خاص دارند. علم در تأسیس رابطه میان انسان ها به همان گونه رفتار می كند كه در ایجاد رابطه میان اشیاء. آنچه اهمیت دارد واسطه هایی است كه انسان ها را به یكدیگر پیوند می دهد. این واسطه ها روابط را به ارتباطی مكانیكی تنزل می دهند. این واسطه ها كه برآمده از دنیای جدید است انسان را به سمت و سویی سوق می دهند كه رفتار و ارتباط مكانیكی داشته باشد. خارج از این چارچوب، دنیای جدید رابطه ای را به رسمیت نمی شناسد و یا نگاه حداقلی به آن دارد. روابط پیچ و مهره ای انسانی به همین ویژگی نیز نیاز دارد. اما انسان نمی تواند با این شرایط، زندگی خود را سر و سامان دهد. نوع انسان به دلیل ماهیتی كه در ادراك و بیشتر احساس او نهفته است روابط مكانیكی را پذیرا نیست. بر این اساس چنین انسانی به دنبال بسترهایی است كه بتواند او را از موقعیتی كه برای او ساخته شده است، خلاصی دهد. او روش هایی را می جوید كه بتواند بی توجهی دنیای جدید به ماهیت روابط انسانی را جبران كند. بر این اساس است كه نگاه به ادبیات شرق و به ویژه مولانا معنی و مفهوم می یابد.زمانی كه بحث رابطه میان انسان ها در جامعه جدید پیش كشیده می شود، شعر مولانا در دو وجه قابل بررسی است؛ اول رابطه میان متن و خواننده است و دوم رابطه میان انسان با انسان در شعر مولانا. شعر مولانا به عنوان یك متن ارتباطی عاطفی با مخاطب خود دارد. این شعر، مخاطب خود را انسانی در نظر می گیرد كه رابطه با او فارغ از الگوهای مكانیكی است. رابطه شعر مولانا با مخاطب، رابطه ای بر مبنای آنچه در عالم پیچ و مهره می گذرد نیست. دست شعر مولانا گرم تر از آن است كه وقتی دست خواننده را می گیرد، خواننده احساس بیگانگی كند. از طرف دیگر شخصیت های شعری مولانا نیز روابطی دارند كه آنها را با یكدیگر پیوندی عاطفی می بخشد. این سخن بدان معنا نیست كه رابطه انسان ها در شعر مولوی از الگوهای صرفاً عاشقانه تبعیت می كند. رابطه میان شخصیت های مولانا همان گونه كه می تواند از عشق برخوردار باشد؛ از قهر، كینه و جنگ هم برخوردار است، اما همه این روابط؛ بنیادی غیرمكانیكی دارند. آنچه در این روابط تعیین كننده است، مؤلفه هایی است كه برخاسته از ذات انسان است نه عواملی صرفاً متكی بر قواعد علمی. مولوی رابطه میان انسان های شعر خود را به گونه ای می سازد و شكل می دهد كه نگاه مبتنی بر «دانش» و «علم» در آنها جایی دارد كه باید داشته باشد، نه بیشتر. در عین حال این ویژگی های اساسی انسان است كه این روابط را ماهیت می دهد و این همان نكته ای است كه دنیای مدرن به آن نپرداخته، اما انسان چنین دنیایی به دنبال آن است. همین امر به گرایش انسان دنیای مدرن به شعر مولانا می انجامد.
۲- دنیای مدرن دنیای خرده روایت هاست. در این دنیا روایت های كلان شكسته شده و انسان ها با خرده روایت به زندگی خود معنا می دهند. یكی از كاركردهای اصلی كلان روایت ها، ایجاد همبستگی میان افرادی است كه به آن روایت معتقد و پایبندند. این همبستگی به انسان، هویت جمعی می بخشد و همین هویت جمعی به آرامش آدمی می انجامد. زمانی كه روایت های كلان، محو شده و خرده روایت ها شكل بگیرد، همبستگی انسان ها نیز فرومی پاشد. هر فرد، خرده روایت مخصوص به خود را داشته و در محدوده همان خرده روایت، اعتقادات و باورهای خود را شكل می دهد. طبیعی است در چنین وضعی، انسان ها «ذره» ای می شوند و پیامد این ذره ای شدن، تك ماندن انسان است.
چنین وضعی نمی تواند انسان دنیای مدرن را راضی نگاه دارد. او در پی آن است تا روایتی كلان را بیابد كه با توسل به آن، به حسی جمعی برسد. به عبارت دیگر، انسان امروز در عین داشتن خرده روایتی كه بر مبنای آن اندیشه و باور خود را پی می ریزد به كلان روایتی نیز نیازمند است كه قادر باشد او را در منظومه ای كم و بیش همگانی قرار دهد. درست به همین دلیل است كه در دنیای امروز گاه چند انسان با توسل به یك انگاره مشترك، جمعی را تشكیل داده و حس جمعی را در خود زنده نگاه می دارند. امروزه جهان جدید شاهد تشكل ها و جمع هایی است كه بر اساس دیدگاه های مشترك (كه گاه بسیار معمولی و پیش پا افتاده به نظر می رسند) شكل می گیرند و سخت مستحكم اند. این پدیده ها را می توان چنین تفسیر كرد كه نیاز به یك روایت كلان- هرچند در میان عده ای انگشت شمار باشد- نیازی اساسی است. رجوع به شعر مولوی نیز از همین زاویه قابل طرح است. در شعر مولوی كلان روایتی به چشم می خورد كه گرچه با ویژگی های زمینی ارائه می شود، اما فرازمینی است. این كلان روایت كه بیشتر چهره عاطفی به خود می گیرد، بسیار جذاب و در همان حال عمیق است. علاوه بر این، شیوه ای كه مولوی برای بیان این كلان روایت به كار می گیرد، آن چنان دلپذیر و شیواست كه انسان را به سوی خود می كشاند. مخاطب شعر مولوی آگاهانه یا ناآگاهانه به این نتیجه می رسد كه كلان روایت شعر مولوی همانی است كه می تواند انسان ها را حول محور خود جمع كند. انسان امروز شعر مولوی را حامل روایتی كلان می بیند كه قطعاً قادر است بسیاری از اعضای جامعه انسانی را به خود جلب كند. آنچه اهمیت دارد آن است كه این امكان بالقوه در مواردی به واقعیتی بالفعل تبدیل شده است. گروه های فراوانی پدید آمده اند كه موجودیت خود را متكی به شعر مولوی كرده اند، چه خوانش شعر مولوی و چه بحث و بررسی راجع به شعرش.
۳- زندگی در سایه علم و دانش جز با نظم فراگیر و در همان حال دقیق و محكم امكان پذیر نیست. حاكمیت علم در جنبه های مختلف زندگی اعم از اقتصادی، سیاسی و فرهنگی منجر به پیدایش نظمی آهنین در زندگی بشر شده است.بوروكراسی كه در دنیای مدرن شاهد آن هستیم، در چارچوب همین نظم شكل گرفته و قوام یافته است. علم مدیریت و به دنبال آن بوروكراسی موجود در جوامع، نظمی را بر زندگی انسان حاكم ساخته كه باعث قرار گرفتن انسان در چرخه ای از قبل تعیین شده است. چنین چرخه ای چنان متصلب است كه برای انسان بسیار دشوار است در این چارچوب زندگی كند. دنیای غیرقابل انعطاف امروز، كه تحت سیطره علم پدید آمده است، انسان را در حصار آهنین نظم گرفتار كرده و در اختیار خود گرفته است. بر این اساس اخلاق، رفتار و تمامی شئون زندگی فرد محدود به نظمی می شود كه جهان مدرن برای او تعریف می كند. اما این نظم با آنچه نوع انسان آن را می خواهد، سازگاری ندارد. طبیعی است كه انسان نمی خواهد از نظم بگریزد و به نابسامانی گرفتار بیاید، اما از سوی دیگر نیز نمی پذیرد كه نظمی خشك زندگی او را ماهیت ببخشد. انسان در همان حال كه برای زندگی جمعی خود نیازمند نظم است، اما همین انسان در درون خود عصیان نیز دارد. او نیازمند است كه عصیان كند. این عصیان مترادف بی نظمی نیست، عصیانی است به آنچه انسان را از آزادی بازمی دارد. اگر روزگاری این عصیان علیه طبیعت انجام گرفت كه زندگی آدمی را محدود كرد و آزادی انسان را به شكل های مختلف سلب می كرد، امروزه این عصیان قرار است علیه نظمی باشد كه بسیار بیشتر از طبیعت، قوانین متعین و متصلب را بر انسان تحمیل می كند. شعر مولوی از این جهت نیز انسان امروز را به سوی خود می كشد.
شعر مولوی، شعر شوریدگی است، شعر عصیان علیه هر آن چیزی است كه قصد دارد انسان را محدود كند و از انسان بودن بازبدارد. عصیان مولوی عصیانی انسانی است كه نمی خواهد در چارچوب هایی كه برایش تعریف كرده اند زندگی كند. شعر مولوی بر آنچه انسان را صرفاً به زمین وصل كند و در همان قالب و نظم زندگی بگذراند شورش و عصیان می كند. عصیانی كه در شعر مولوی موج می زند به رهایی انسان می اندیشد و این همان نیازی است كه انسان امروز در جهان مدرن به آن نیاز دارد. انسانی كه در بند نظم آهنین دنیای جدید است در پی عصیانی است كه شعر مولوی سرشار از آن است.

حسین كاظم خواه

وبگردی
کدام پسر روحانی سه تابعیتی است؟
کدام پسر روحانی سه تابعیتی است؟ - سرنوشت فرزند بزرگ حسن روحانی از جمله مواردی است که در سال‌های گذشته بارها مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفته است. پیش از برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ نیز یکی از وب‌سایت‌های اصولگرا مدعی بود که او به دنبال “شکست عشقی” دست به “خودکشی” زده است. بنا به ادعای برخی از رسانه‌های اصو‌لگرا، فرزند روحانی با کلت کمری پدر خودکشی کرد.
فیلم منزل محمود خاوری درکانادا
فیلم منزل محمود خاوری درکانادا - کاربران شبکه های اجتماعی فیلمی را منتشر کرده اند که گفته می شود مربوط به خانه مجلل محمود خاوری در کانادا است. صحت و سقم این قضیه هنوز تایید نشده است.
چرا آیت‌الله جنتی اینگونه فکر می‌کند؟
چرا آیت‌الله جنتی اینگونه فکر می‌کند؟ - احزاب و شخصیت‌ها - زندگی ساده آیت‌الله جنتی گرچه از ویژگی‌های مثبت شخصیت وی است اما نوع نگاهش به عرصه سیاسی و مصداق‌یابی های وی درخصوص افراد انقلابی انتقادهای زیادی را متوجه او می‌کند.
مائده هژبری و امیرحسین مقصودلو در استانبول
مائده هژبری و امیرحسین مقصودلو در استانبول - امیرحسین مقصودلو (تتلو) با انتشار عکسی از خودش و مائده هژبری، دختر نوجوانی که پس از اعتراف تلویزیونی اش معروف شد، از کنسرت مشترک در استانبول خبر داد.
واکنش فغانی به انتشار تصاویردست دادنش با داور زن برزیلی:کوچکترین اهمیتی برایم ندارد!
واکنش فغانی به انتشار تصاویردست دادنش با داور زن برزیلی:کوچکترین اهمیتی برایم ندارد! - تصاویر با شما سخن می گویند؛ تصاویری بی روتوش با سخنانی بی روتوش‌تر؛ می‌خواهیم با بخش خبری «فوتونیوز»، مقامات با شما بی روتوش و رودررو سخن بگویند. از این پس، عصرگاه هر روز با «فوتو نیوز» تابناک، حرف و سخن مقامات داخلی و خارجی را به عکس بی روتوش‌شان الصاق می‌کنیم، تا بهتر بدانیم چه کسی حرف زده و از چه سخن گفته است. کوتاه و مختصر؛ به احترام وقت شما و فرصتی که برای دانستن می‌گذارید.
اول مرگ بر ربا بعد مرگ برآمریکا
اول مرگ بر ربا بعد مرگ برآمریکا - صحبت های تامل برانگیز آیت الله رودباری درمورد ربا در کشور
مرد رو‌به‌روی مائده هژبری کیست؟
مرد رو‌به‌روی مائده هژبری کیست؟ - دختر بازداشت شده در بخشی از مصاحبه توضیح می‌دهد که صبح دستگیر شده و خانواده‌اش در جریان این موضوع قرار گرفته‌اند و این ادعا نشان می‌دهد تهیه فیلم اعترافات به فاصله یک صبح تا عصر انجام شده که خود نشان‌دهنده این است که برای متهم هنوز دادگاهی تشکیل نشده و جرمی به اثبات نرسیده ‌است.
فیلم | رامبد: دهنتو ببند، فرح‌بخش: دهنتو گِل بگیر!
فیلم | رامبد: دهنتو ببند، فرح‌بخش: دهنتو گِل بگیر! - پس از آنکه فیلم تازه محمدحسین فرح‌بخش در سالن‌های سینمای شهر تهران اکران نشد. احمدی مدیر سینماشهر که از قضا تهیه کننده برنامه خندوانه نیز هست و سوله مدیریت بحران شهر تهران در دوره تهیه کنندگی او به «خندوانه» اختصاص یافت، مانع از این اکران شده بود و همین مسئله واکنش فرح بخش را به دنبال داشت و او را رانت‌‎‌خوار خواند و پای رامبد جوان را به میان کشید.
شاخ‌های اینستاگرامی که نمی‌شناختیم
شاخ‌های اینستاگرامی که نمی‌شناختیم - یکی از دختران که به شدت مورد توجه قرار گرفته است مائده نام دارد. او از چهره‌های شناخته شده اینستاگرام است که ویدئو‌هایی از رقص هایش را در صفحه خود منتشر کرده است. او متولد سال 1380 است. به گفته خودش حدود 600هزار فالوئر دارد. او حالا با قرار وثیقه آزاد است.
تصادف سردار آزمون با پورشه اش (عکس)
تصادف سردار آزمون با پورشه اش (عکس) - سردار آزمون نیمه شب گذشته و در نزدیکی‌های صبح امروز با خودوری پورشه شخصی خود در محور نکا بهشهر پس از عبور از روستای کمیشان با تصادف زنجیره‌ای مواجه شد که در این حادثه خودروهای زیادی خسارت دیدند
فیلم | سرگذشت گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان (۱۴+)
فیلم | سرگذشت گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان (۱۴+) - فیلم - گزارشی کامل و کوتاه از سرگذشت وحید مرادی گنده‌لات تهران تا لحظه جان‌دادن در زندان را در ویدئوی زیر ببینید.
شوخی «عطاران» با «مدیری» در اکران فیلم هزارپا
شوخی «عطاران» با «مدیری» در اکران فیلم هزارپا - مراسم اکران خصوصی فیلم هزارپا با حضور هنرمندان و بازیگران این فیلم سینمایی شب گذشته 9 تیر 1397 در برج میلاد برگزار شد.
قصور تاریخی دولت
قصور تاریخی دولت - چه باید کرد؟ پرسشی که نوبخت پرسیده است، اما شاید به دنبال پاسخ آن نباشد. در شرایط کنونی دولت و حامیان اصلی آن در مظان این اتهام تاریخ قرار خواهند گرفت که چرا به دنبال طرح و پاسخ مهم‌ترین سوال شرایط بحرانی کنونی نرفتند.
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی
تصاویر/ لمس "آزادی" در ورزشگاه آزادی - مردم تهران برای اولین بار و برای تماشای مسابقه‌ی فوتبال ایران و اسپانیا در جام جهانی ۲۰۱۸ بهمراه خانواده‌های خود به ورزشگاه صدهزار نفری آزادی رفتند