چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ / Wednesday, 17 January, 2018

دیدار شمس و مولانا


دیدار شمس و مولانا
روز شنبه بیست و ششم جمادی‌الاخر ۶۴۲ هجری ـ قمری روزی بود از روزهای دیگر خداوند. خورشید باز از مشرق طلوع کرده بود؛ شهر قونیه یک بار دیگر به پا خاسته بود و زندگی مانند رودخانه‌ای در بستر زمان جاری بود.
جلال‌الدین محمد، با عده‌ای از مریدان و همراهانش از مدرسه پنبه‌فروشان قونیه بازمی‌گشت. فقیه بلندآوازه و مشهوری بود از سرزمین بلخ که در هجرتی ناگزیر به همراه خانواده‌اش به قونیه مهاجرت کرده بود. از بیست و دو سالگی در کنار پدرش سلطان‌العلما موردتوجه قرار گرفته بود و پس از مرگ پدر در مدرسه بهاولد جانشین او شده و بر مسند وعظ و تدریس نشسته بود. در مجالس فقه و تفسیر او دانش‌جویان کنجکاو و طالب علم حاضر می‌شدند و قیل و قالشان فضا را می‌آکند.
در محافل وعظ او که با بیان گرم و دلنشین همراه با ذکر ابیات عارفانه و قصه‌های قرآنی بود، از هر گروه و طبقه‌ای گرد می‌آمدند. از عالمان و صوفیان گرفته تا تجار و پیشه‌وران و اخیان و فتیان۱ شهر و حتی افراد عامی و بی‌سواد، هر یک به نوعی مجذوب کلام مولانای خود بودند و به گونه‌ای ابراز علاقه و ارادت می‌کردند.
آن‌چنان که سلطان ولد نقل می‌کند در اندک مدتی بیش از ده هزار مرید در اطرافش گرد آمده بودند. برخی از این مریدان همواره در رکاب جلال‌الدین حاضر بودند و او را که برای وعظ و تدریس از مدرسه‌ای به مدرسه دیگر می‌رفت همراهی می‌کردند.
شهرت توام با محبوبیت، غروری ـ شاید ناخواسته ـ در نهاد مولانا نشانده بود که به تدریج تارهای نامرئی بر گرد وجود او می‌تنید و روحش را در حصار خود می‌گرفت و او را از دنیای مکاشفات درونی نوجوانی و ابتدای جوانیش دور می‌کرد.
آن روز هم مانند روزهای پیشین، جلال‌الدین محمد، از مدرسه به خانه بازمی‌گشت، پوشیده در جاه و مقام فقیهانه، و مریدان، مسحور از کلام او، در رکابش راه می‌پیمودند که ناگهان پیرمردی ناشناس راه را بر مولانا و همراهانش بست.
پیرمرد ناشناس درویشی بود پوشیده در نمدی سیاه رنگ، چهره‌ای سرخ‌گون داشت و چشمانی خون‌گرفته؛ در چشمان نافذ مولانا که به گفته‌ی افلاکی در «مناقب‌العارفین» کسی تاب نگریستن در آن‌ها را نداشت، خیره شد و پرسید: «صراف عالم معنی محمد(ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟»
مولانا از این قیاس ناپخته و سوال نابجا برآشفت و پاسخ داد: «محمد(ص) سر حلقه‌ی انبیاست. بایزید بسطامی را با او چه نسبت؟»
درویش دوباره پرسید: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی؟»
سؤال دوباره درویش به یکباره آتشی در نیستان وجود مولانا برافروخت، و در یک آن او را متوجه حقیقتی کرد که طی سالها وعظ و تدریس در مدرسه از نظرش پنهان مانده بود. مولانا در کشف و شهودی آنی، نیمه سپری شده عمرش را از نظر گذراند و خلأها و کمبودها و نقاط تیره‌ای را دید که تا به حال ندیده بود.
درویش در انتظار پاسخ بود و جلال‌الدین در چشمان او لطیفه نهانی را می‌دید که در سالهای جست‌وجویش در کلاس‌های درس و وعظ و منبر به آن دست نیافته بود، و به رازی پی می‌برد که حکایت از آشنایی دیرین در سرزمینی از جنسی دیگر داشت. گویی این مرد، نیمه دیگر مولانا بود؛ آمده بود تا او را تکامل بخشد و آتشی در نهاد او برانگیخته بود تا مولانای واقعی چون ققنوسی از درون آن برآید:
صبحدمی هم چو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه‌ها را برید، دید به خود خویش را
آن چه زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید
جلال‌الدین کوشید پاسخی درخور موقعیت به درویش بدهد، به ویژه آن که در جمعی مطرح شده بود که در آن طالب عا لمان خامی بودند که توانایی تجزیه و تحلیل چنین مباحثی را نداشتند. اما نیک می‌دانست که این پاسخ، نه خاتمه کلام است، بلکه آغازی است بر اشنایی که نیمه دیگر زندگی مولانا را رنگی دیگرگونه زد.
درویش که شمس تبریزی نامیده می‌شد، از پدرش علی‌بن ملک داد تبریزی که قادر به درک درون آشفته او نبود، جدا شده بود. از شیخ و مرادش ابوبکر سله‌باف هم که راز درون این مرید پریشان خاطر و استثنایی را کشف نکرده بود، بریده بود. شهرها و سرزمین‌های زیادی را پشت‌سر گذاشته بود. در دمشق با شیخ‌محیی‌الدین عربی دیدار کرده اما اقوال او را نپسندیده بود.
خود در مقالاتش می گوید: «کسی می‌خواستم از جنس خود، که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم. تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که: از خود ملول شده بودم. اکنون چون قبله ساختم، آن چه من می‌گویم فهم کند، دریابد.۲»
یک بار در دمشق، در سال‌هایی که مولانا در آن جا تحصیل می‌کرد؛ او را از دور دیده بود و حال که در سفرهایش به قونیه رسیده بود، این چنین راه را بر مولانا بسته و با سؤالهایش باب آشنایی را با او باز کرده بود.
ادامه راه را مولانا همراه شمس تا حجره صلاح‌الدین زرکوب قونیه طی کرد و در همین خانه بود که مولانا و شمس در به روی اغیار فراز کردند و سه ماه در خلوت نشستند. گفتند و شنیدند و در سکوت به هم خیره شدند. شمس، مولانا را از دنیای قال به سرزمین حال کشاند. سرزمینی که در آن واژه‌ها نه از جنس هوا، بلکه از جنس نور بود و کلام از زبان‌ها جاری نمی‌شد، بلکه از نگاه‌ها می‌بارید و بر عمق جان مخاطب نفوذ می‌کرد. معرفتی که او در کام مولانا ریخت در هیچ کتاب و دفتری یافت نمی‌شد و در هیچ پیمانه‌ای نمی‌گنجید۳.
مولانا در وجود شمس، انسان کامل و ولی واصلی را می‌دید که رسالت یافته بود مولانا را از هر آن چه رنگ تعلق و خودی داشت برهاند. او را از عادات و رسوم جدا کند و غروری را که جاه و مقام و وابستگی به منبر و مدرسه به او بخشیده بود، درهم شکند.
شمس، خضر بود و مولانا موسی. شمس آمده بود تا مولانا را بیازماید و درجه خلوص و یقین او را محک زند. از این‌رو که گاه درخواست‌های غیرمعقول و خلاف عرف آن زمان چون طلب شاهد و باده از مولانا داشت۴، که در نهایت شگفتی، مولانا با تمام وجود فرمان می‌برد چنان چه شمس از این اندازه خلوص و فرمانبری مولانا حیرت کرده و فریاد برآورده بود که: «من غایت حلم مولانا را می‌آزمودم» که البته چنین آزمون‌هایی در ادبیات عرفانی ما بی‌سابقه نیست. چنان‌چه در داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، شیخ صنعان در معرض آزمون‌هایی از این دست قرار گرفته است.
شمس، خضر بود و مولانا، موسی ای که بی‌تردید و بی‌هیچ سؤالی متابعت می‌کرد، تا شمس زنجیرهای نامرئی تعلقاتی را که مولانا، خود ناآگاهانه بر گرد روحش تنیده بود، پاره کند. تبتل و فنا را به او بیاموزاند و او را پله پله تا ملاقات خدا بالا برد۵.
فقیه بلند آوازه شهر، چون کودکی نوآموز در محضر شمس زانوی تلمذ زده بود. به قول سلطان ولد در مثنوی «ولدنامه»:
شیخ استاد گشت نوآموز
درس خواندی چو کودکان هر روز
منتهی بود، مبتدی شد باز
مقتدی بود مقتدی شد
گرچه در علم فقر کامل بود
علم نو بود کو به وی بنمود
رهبرش گشت شمس تبریزی
آن که بودش نهاد خون‌ریزی
در قمار عاشقانه‌ای که او به آن دست زد، هر چه جز عشق بود، چوب حراج زده شد۶. هرچه قید و بند و آداب و ترتیب و مصلحت جویی بود بر باد رفت.
جلال‌الدین محمد، سجاده‌نشین با وقار شهر۷، بی‌هراس از نگاه‌ها و قضاوت‌های مردم که گاه در زندگی، در کنار ملاحظه رضا و خواست خداوند قرار می گیرد و حتی گاه ـ بی‌آن که میل باطنی انسان باشد ـ به رضایت خداوند ترجیح داده می‌شود؛ به رقص و سماع پرداخت. شعر و غزل می‌سرود و در نغمه نی و رباب غرق می‌شد. در شور و هیجان روحی که در شادمانی شکستن خودی حاصل شده بود، عشق بود که از در و دیوار مولانا فرو می‌ریخت۸. عشقی که آن را در تمام کاینات جاری می‌دید. عشقی که جلوه‌ای از معشوق ازلی بود. و آن‌چه این جهان را برای مولانا پذیرفتنی و گاه درخور اعتنا می‌کرد، وجود همین انعکاس حق در آیینة موجودات بود.
آن‌گاه که از این دریچه به جهان می‌نگریست، غرق در شور و انبساط روحی می‌شد. برخی غزل‌هایی که در این حالت‌ها سروده شده؛ آن قدر سرشار از احساس و شور درونی است که گویی واژه‌ها نیز در آن‌ها به رقص و پای‌کوبی پرداخته‌اند.
پس از خلوت سه ماهه مولانا با شمس دیگر هیچ اثری از غرور فقیهانه در او دیده نمی‌شد:
ببر ای عشق چو موسی سر فرعون تکبر
هله فرعون به پیش آکه گرفتم در و بامت
به جز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
بنیرزید خوشی‌هاش به تلخی ندامت
دیگر از موضع تفاخر و برتری با هیچ انسانی ـ حتی فرو دست‌ترین آن‌ها ـ سخن نمی‌گفت. این مهربانی حتی نسبت به جانوران و حیوانات نیز در رفتارش مشهود بود.
از رفت و آمد با بزرگان و امیران شهر حذر می‌کرد و از هر آن چه رنگ تفاخر و خودپسندی داشت، گریزان بود. همه را دعوت به مهربانی و رعایت حقوق یک‌دیگر می‌کرد. با اهل خانه‌اش همواره مهربان و بر سر لطف بود. نامه‌ای که به عروسش ـ همسر سلطان‌ولد ـ نوشته است۹، سراسر شفقت و دل‌جویی از او و سفارش پسرش سلطان‌ولد به رعایت حق همسرش می‌باشد. مولانا تمام این‌ها را مدیون بیداری و تحول معنوی‌اش بعد از دیدار با شمس بود. اما شمس نیز از این آشنایی بی‌بهره نبود:
عاشقان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان
روح پریشان و آشفته شمس در هیچ سرزمینی و در حضور هیچ مراد و شیخی، چنین به آرامش نرسیده بود. لطیفه نهانی وجود شمس را تنها مولانا دریافته بود، و شمس از برکت وجود مولانا شمس شده بود.
شمس پرنده، در قونیه پای‌بند شده بود. حتی اشاره‌هایی تلویحی به تمایل او به ازدواج و تشکیل خانواده در سخنانش دیده می‌شود. مولانا نیز که به دنبال بهانه‌ای برای پای‌بند کردن او در قونیه بود؛ دختری از دست‌پروردگان خود به نام کیمیا خاتون را به عقد او درآورد. اما این وصلت زیاد طول نکشید و پس از چند ماه، با مرگ کیمیا خاتون و در تنهایی و خلسه‌ای که از اندوه مرگ او برای شمس پیش آمده بود، دریافت که تعلقاتی که همواره از آن‌ها گریزان بود، به تدریج به او روی کرده و بیم است نهانی او را در بند خود اسیر کند.
از سوی دیگر می دید مولانا به درجه‌ای رسیده است که دیگر نیازی به او ندارد. روح آزاده مولانا از تمام تعلقات رسته بود و پروانه وجود او، پیلة تنگ وابستگی‌ها را شکافته و در آسمان عشق به پرواز درآمده بود. مولانا انسان کامل و عارف واصلی شده بود که دیگر نیازی به همراهی خضر نداشت.
پس شمس تصمیم خود را گرفت. شبانه، بدون اطلاع مولانا، قونیه را ترک کرد. جست و جوها برای یافتن او به ثمر نرسید. گاه خبری از مشاهده او در تبریز یا دمشق می‌رسید؛ اما اصل و ریشه خبر درست نبود، و چنین بود که زندگی این درویش استثنایی همراه شد با نقل افسانه‌ها و گاه خبرهای جعلی و عجیب و غریب.
اما مولانا، این بار برخلاف غیبت پیشین شمس که در تنهایی و انزوای خود فرورفته بود؛ بیش از پیش به شعر و غزل، و رقص و سماع روی کرد. شاید این‌گونه می‌خواست یاد و خاطره شمس را همواره زنده نگه دارد.
پس از شمس، مولانا، جلوه‌هایی از وجود او را در صلاح‌الدین زرکوب قونوی دید. در وجود این پیرمرد عامی و روستایی که بی‌هیچ بهره‌ای از کتاب و درس و علم، به کشف و شهود عمیق درونی رسیده بود، و پس از مرگ صلاح‌الدین، این جلوه را در حسام‌الدین چلبی یافت، که تهذیب نفس و تقوای او زبانزد بود. گویی معشوق هر از چندگاه به نوعی برای مولانا جلوه می‌کرد:
آن سرخ قبایی که چومه پار برآمد
امسال در این خرقة زنگار برآمد
بعدها مولانا در آرامش و قراری که نتیجه جست‌وجوها و بی‌قراری‌های او بود۱۰ و به توصیه و همراهی حسام‌الدین، ‌سرودن مثنوی را آغاز کرد و دنیایی از درس‌ها و تجربه‌های عرفانی را در قالب این اثر شایسته و ماندگار برای آیندگان به یادگار گذاشت.

طاهره حریری ـ دبیر ادبیات فارسی
پی‌نوشتها:
۱ـ اخیان و فتیان: فتیان یا فتوت‌داران، گروه‌هایی از غازیان، لشکریان، عیاران و رنود شهر بودند، و دسته‌های مختلف آن‌ها نوعی نظام اخوت با رسوم و آدابی شبیه بدان چه در نزد صوفیه معمول بود، به وجود آورده بودند. کسانی که به این گروه‌ها منسوب بودند، یک دیگر را «اخی» می‌خواندند. (به نقل از کتاب پله پله تا ملاقات خدا. دکتر عبدالحسین زرکوب. ص ۲۰۱)
۲ـ خط سوم. دکتر ناصرالدین صاحب‌الزمانی. قسمت دوم. صص ۵۰ و ۵۱
۳ـ ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده‌ام
زان می‌ که در پیمانه‌ها اندر نگنجد خورده‌ام
(دیوان شمس تبریزی)
۴ـ خط سوم. دکتر ناصرالدین صاحب‌الزمانی. ص۲۲. به نقل از مناقب‌العارفین افلاکی.
۵ـ از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا (دفتر سوم مثنوی معنوی. بیت ۴۲۳۵)
۶ ـ خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
(دیوان شمس تبریزی)
۷ـ سجاده‌نشین باوقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
(دیوان شمس تبریزی)
۸ ـ باز فروریخت عشق از در و دیوار من
باز ببرید بند اشتر کین‌دار من
(دیوان شمس تبریزی)
۹ـ پله پله تا ملاقات خدا. دکتر عبدالحسین زرکوب. ص ۱۹۷. به نقل از مناقب‌العارفین افلاکی.
۱۰ـ جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
(دیوان شمس تبریزی)
منابع و مآخذ:
۱ـ زرین‌کوب. عبدالحسین. پله پله تا ملاقات خدا. چاپ بیست و ششم. تهران. علمی. ۱۳۸۴
۲ـ صاحب‌الزمانی. ناصرالدین. خط سوم. تهران. نشر مطبوعاتی عطایی. ۱۳۵۱
۳ـ فروزان‌فر. بدیع‌الزمان. زندگی‌نامه جلال‌الدین محمد بلخی.
۴ـ بلخی. مولانا جلال‌الدین محمد. دیوان کامل شمس تبریزی. تصحیح بدیع‌الزمان فروزان. نشر امیرکبیر.
۵ـ بلخی. مولانا جلال‌الدین محمد. مثنوی معنوی.

منبع : روزنامه اطلاعات

مطالب مرتبط

عشق به روایت امین پور


عشق به روایت امین پور
دستور زبان عشق قیصر امین پور، روی پیراهنی افتاده که زیر پیراهن، یک صفحه دفتر مشق است با همان خطوط آشنا اما این کتاب، مشق عشق برای قیصر نیست. رنگ قرمز پس زمینه عنوان کتاب، مخاطب را به دنیای قدیمی امین پور می برد، دنیایی که پس از لبخندها و شادی های او یا غم ها و دلگیری ها پیش می آید. پشت جلو نیز، همین گونه رقم می خورد پیراهنی باز وشعری برای انتظار...
قیصر امین پور را از پیش ترها می شناسیم، با دغدغه هایش و فضایی که به لحاظ زبانی و مفهومی در اشعارش ایجاد کرده است، آشناییم.
اگر به قبل تر بازگردیم و نگاهی به دهه ۶۰ بیندازیم او یکی از شاعرانی بود که توانست قطار شعر را از ایستگاه های غمگین برهاند و آواز دوباره ای درگوش ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازی از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینی را در راه بالندگی شعر دهه ۶۰ بسیار تأثیرگذار بدانیم، چرا که شعر در این دهه دارای فضایی ناهمگون بود. کشور در شرایط جنگ به سر می برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانی دعوت می کرد که از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امین پور، البته چنان کرد که شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانی که نمی دانیم برای چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در کنار عشق آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این ترکیب (دستور زبان عشق) از زبانی و بیانی حرف می زند که البته در قید و بند زبان و بیان نیست، چرا که عشق دربند نیست. عشقی که ما می شناسیم و امین پور می شناسد، از مولوی ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدی ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانی شده برای کتاب شاعری که در دهه پنجم زندگیش می زید. باید از قیصر امین پور بپرسم در این روزگار که کالای عشق شعار شده، چرا عنوان کتاب شما عشق است؟ شعری در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق که نام کتاب از این شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را می خوانیم تا شاید دستمان بیاید قیصر چرا نام کتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود، ایست!
باد را فرمود، باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
در بیت نخست این شعر شاهدیم که شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود می شمارد، شاید هم او این کار را نمی کند و با علامت پرسشی که در مصراع دوم می آید مخاطب را در تعلیقی دو سویه می گذارد که آیا واقعاً می شود به دل دستور داد که عشق را از درون خود بیرون کند یا این که عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالی برای بیت نخستین می آورد به شکلی که برای مخاطب قابل لمس تر باشد، می گوید می شود به دریا دستور داد که به ساحل فکر نکند؟ آیا به موج و دریا می توان فرمان ایست داد در بیت سوم دوباره پرسشی است که در ادامه پرسش سطر نخست مطرح می شود.
بیت بعد به کسی اشاره می کند که این عشق را در نهاد ما گذارده است.
در این بیت از نهاد و گزاره در دو معنی استفاده شده است.
این ایهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسی و مراعات النظیری است بین «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».
این بیت که با بیت پایانی موقوف المعانی است به پدیده ای اشاره دارد که وقتی در نهاد به ودیعه گذاشته می شود مانند شمشیری است که در دست زنگی سیاه است. عشق ودیعه ای است که باری تعالی در درون ما به امانت گذاشته و به وسیله آن انسان می تواند به درستی و صحت راه های رسیدن به حق را طی کند. این عشق نه آن است که به راحتی بر سر کوچه و بازار ریخته شود.
● سال ها دویده ام از پی خودم
هر شاعر یا نویسنده ای در دوره هایی از زندگی اش به این قضیه می اندیشد که کجای جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپی خود و حضور خود در هستی را مورد محک قرار می دهند و می کوشند دریابند تا چه حد پیشرفت معنوی و گاه مادی داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از کجایی و چگونگی جایگاه انسانی به سن و سال خاصی بستگی ندارد بلکه پرسشی است که می تواند هر لحظه از زندگی به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه هایی که باری تعالی می فرماید برای دانایان در زمین قرار داده است. قیصر امین پور در غزل سفر در آینه بخشی از این دغدغه را در دنیای خودش بیان می کند. امین پور آنگونه که می اندیشد، می نویسد، این را مخاطبان خاص او به خوبی می دانند، وی سطرهایی را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روی کاغذ نمی آورد. حال سطوری از غزل سفر در آینه را بخوانیم:
این منم در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست باورم نمی شود
خوب می شناسمت در خودم که بنگرم
این تویی، خود تویی، در پس نقاب من
این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم
قوم و خویش من هم از قبیله غمند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم
سال ها دویده ام از پی خودم ولی
تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم
در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
گم شدم چو کودکی در هوای مادرم
راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم
البته سطرهایی از این شعر حذف شد که کمی ساختار شعر را دارای خلل می کندو اما مسأله اصلی مطروحه در این شعر همان طور که پیش تر آمد تردید خودشناسی است. حال اگرچه قیصر امین پور دارای جایگاه ویژه ای در شعر و در اندیشه است اما این اثر به شکل عمومی پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نیست.
مسأله پرسش از جایگاه فکری و انسانی مسأله ای است که اندیشمندان و هنرمندان فراوانی را به خود مشغول کرده است. بخش دیگری از این دغدغه در غزل دیگری از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانی» عنوان غزلی است که باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآوری است که در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستی و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایی حیرانی انسان است:
من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم
صدبار پشیمانی وصد مرتبه توبه
هر بار پیشمان ز پشیمانی خویشم
یا در غزل «شب اسطوره ای» به گونه ای دیگر با این روایت مواجه هستیم
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب
پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب
به گونه ای دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسان معاصر امروز را معرفی می کند، انسانی که نه جایگاه خود «شر» را می شناسد نه جایگاه دیگری را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله می گیرد و از معاشرت با آنها دوری می کند. این انسان با ویژگی هایی که عنوان شد دیگر به خودش نزدیک نیست و نمی تواند به ویژگی ها و سجایای اخلاقی بیندیشد. چگونه انسان می تواند به خوبی و نیکی فکر کند آن وقت به دوستان و خویشان خود برساند به این چند بیت توجه کنید:
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی خداست پس خودش نیست
تو دست کم کمی شبیه خودش باشد
در این جهان که هیچ کس خودش نیست
درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایی که موقعیت خود و دیگری را بشناسی در بخش هایی از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.
● آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد
امین پور را با غزل هایی می شناسیم که امروزه بسیاری از آنها ورد زبان مردمند. غزل هایی که برخی اگر چه به ظاهر از پژمردگی سخن می گویند اما در باطن خیال و زندگی و پویندگی دارند.
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
یا غزلی با این مطلع:
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
این دو غزل اگرچه حال و هوای به ظاهر پریشانی دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون می تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایی اش در سرودن این مفاهیم تداعی کننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر کشیده است.
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد
در بیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایی زمینی برای مخاطب ترسیم می شود و دلی را با رنگ آبی و پرنشاط معرفی می کند که در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتی ابیات رو به تخلص می روند معلوم می شود فضا، فضایی بزرگ تر از مسائل این جهانی است و زردشدن دل که در بیت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتی که در آن دل ها آبی بود و براساس یک شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محکوم شدیم و حالا در تلاشیم دوباره به دل های آبی بازگردیم. امین پور شاعری نیست که چندان در قید و بند فلسفه یا بیانیه های فکری باشد اما نکات ریز و درشتی از شعرش می توان یافت که بیان مفاهیمی که به علاقه او در ذهن و زبانش ساری و جاری شده باز نمود عقیده شخصی و فلسفی او نیست اما گاهی نگاه و عمق توجهش به هستی فیلسوفانه است.
سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن
آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟
من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟
امین پور از تردیدها حرف می زند. از آدم ها و مقصدهایی که فکر می کنند به آن رسیده اند اما فاصله بسیاری با آن دارند. «تردید»ی که امین پور در سطرسطر این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و «نرسیدن»هاست.
● قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود
شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد کتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه های امین پور به فضاهای مدرن که در آن قطار تداعی گر رفتن یا آمدن است برایم خیلی پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به روز» می نویسد، او «گذشته» نویسی نمی کند، همان گونه که «آینده» نویسی هم نمی کند، امین پور «امروز» را می نویسد، همین امروز. حالا مخاطب می خواهد خوشش بیاید یا نه!
امین پور نمونه مناسبی از شاعر «امروز» است، شاعری که توانسته مخاطبی برای اثرش دست و پا کند، مخاطبی که ادبیات او را می شناسد، دغدغه اش را می شناسد و حرفش را به جان می خرد.
امین پور در شعرهایش بازی نمی کند، بازی با حروف، مفاهیم و مبانی زیبایی شناسی، او به پایه هایی پایبند است که ادبیات مستحکم هزارساله ایران پایبند بوده و هست.
«سفر ایستگاه»
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
«سفر ایستگاه» عنوانی شاعرانه برای این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن را خوب می شناسد. رعایت محور عمومی اثر و قطع کردن معنی و تقسیم آن بین سطرها به شکلی که رأس هرم پایان شعر باشد و معنی درآن قسمت به تکامل برسد، روشی است که در اکثر آثار نیمایی و سپید قیصر می توان آن را ردیابی کرد.
اگرچه ایرادی که می توان بر این گونه شعرها گرفت تک محوری بودن است اما مهم این است که شاعرانی چون امین پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم مردم با شعر نیمایی و سپید را کمتر کنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با فضاهای مدرن شعر فارسی ارتباط برقرار کنند.
● شعری برای بودن
هر شاعری تعریفی شخصی از شعر دارد که البته این تعاریف طبیعی است که با هم متفاوت باشند. برخی از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع می شود و بعد به کلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا می رسد اما «قیصر» به قالب توجهی ندارد و به همین دلیل است که وقتی مجموعه ای منتشر می کند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعایت می کند. مسأله دیگری که در ذهن همه هنرمندان گاهی اندوه ایجاد می کند این است که هنرشان چقدر برای تعالی آنها بوده و یا چقدر توان ادامه راه برای آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعری با عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان می کند:
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش
پس چگونه بی امان روشن نگه دارم
سال ها این پاره آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم.
«شعر» برای قیصر پاره آتش است که به واسطه آن احساس «بودن» می کند. بودنی همراه با کلام، کلامی که قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمی گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن می تواند راه های تازه ای برای دریافت های ما باز کند.
مشق بابا آب...
شعرهای بسیاری در فضای آیینی تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آیینی و مذهبی تاریخی مساوی ادبیات پارسی دارد و این ادبیات در سالیان متمادی به عناوین مختلف به ادبیات آیینی پرداخته است. اما دربسیاری از آنها دغدغه آدم های عاشورا به اشتباه پیدا کردن آب مطرح شده است. این اشتباه به عدم آشنایی شاعران با فضا و رسالت عاشورا بوده است. قیصر امین پور در شعری با عنوان «کودکان کربلا» فضای آن روز را این گونه معرفی می کند:
راستی آیا
کودکان کربلا، تکلیف شان تنها
دائماً تکرار مشق آب! آب!
مشق بابا آب بود؟
ـ این روزها که می گذرد ...
شعر معروفی قیصر دارد با این مطلع «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ساکت گذشته که آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد:
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد.

وبگردی
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها
مقایسه بودجه مراکز حوزوی با دانشگاه ها - به‌جز وزارت ارشاد، هیچ‌یک از این 40 ارگان و نهاد در قبال میلیاردها تومان بودجه‌هایی که دریافت می‌دارند پاسخگو نبوده نیستند.
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار - ویدئویی از لحظات اولیه برخورد کشتی چینی با نفتکش سانچی و انفجار
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی»
فیلم/ گریه شدید وزیر کار در گفت‌و‌گوی تلفنی با خانواده خدمه نفتکش «سانچی» - علی ربیعی وزیر کار، رفاه و امور اجتماعی در گفت‌وگوی تلفنی با خانواده یکی از خدمه نفتکش «سانچی» اظهار همدردی کرد.
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی
تصاویر هولناک از آخرین لحظات کشتی سانچی - توقف عملیات خنک سازی و مهار آتش در شب گذشته، موجب رسیدن آتش به مخازن سمت چپ کشتی و انفجارهای شدید صبح امروز شد که در نهایت پس از چند ساعت به غرق شدن کامل نفتکش ایرانی انجامید.
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز
از «خس و خاشاک» دیروز تا «آشغال» امروز - این اتفاق بیشتر از هر موضوع دیگری سبب شد تا مردم یاد خاطرات سال ۸۸ بیفتند؛ آن زمانی که یک فرد با به زبان آوردن سخنانی ناشایست و بدون تفکر، مردمی را که برای بیان خواسته‌های‌شان به خیابان‌ها آمده‌ بودند، خس و خاشاک خواند و سبب شعله‌ور شدن آتش شد.
عدالت با  6 دلار در سال!
عدالت با 6 دلار در سال! - فیلم - رضا رشیدپور در برنامه حالا خورشید با کنایه به واریز سود سهام عدالت گفت: به خارجی ها نگوییم این سود سهام عدالت ماست، بگوییم ما روز شش دلاری مزگان داریم.
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما
تحقیری که در دنیا میشویم / نفتکش ایرانی خدمه ایرانی با پرچم پاناما - اگر از همه این ابهامات در خصوص مالکیت این کشتی که بگذریم، مهم‌ترین سوالی که این روز‌ها مطرح است، به آتشی باز می‌گردد که ظاهرا قرار نیست خاموش شود و یک هفته است که می‌سوزد. حریقی که اگر نبود حادثه پلاسکو، ممکن بود آن را ناشی از بزرگ بودن سانچی و حجم زیاد بارش بدانیم یا برعکس، از ناتوانی اطفاکنندگان در این ماجرا گلایه سردهیم، اما حالا به شکل گیری ابهامی بزرگ‌تر منجر شده...
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است
ورود بی‌چادر و باآرایش به این بیمارستان ممنوع است - خانم مسئول انتظامات جلوی درمانگاه بیمارستان بقیه‌الله ایستاده، جلوی زنان مانتویی را می‌گیرد و با گرفتن کارت شناسایی به آنها چادر می‌دهد. خیلی از زنان اینجا قبل از ورود به بیمارستان مانتویی هستند اما با گذشتن از در ورودی چادری می‌شوند.
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد
کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد - ممکن است دود وارد محیط ایزوله ای شود که احتمالا دریانوردان در آنجا حضور دارند، پرسیده ایم چرا نجاتشان تا این حد طولانی شده است؟ گفته می شود چینی ها کم کاری می کنند ناراحتم از اینکه وقتی کشتی چینی تصادف کرد همه سرنشینان آن سالم هستند اما کسی به ایرانی ها اهمیتی نمی دهد.
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت
عکس خواستگاری کریم انصاریفرد از دختر یونانی با زمرد گرانقیمت - رسانه های مطرح یونانی با انتشار تصاویری از رابطه عاطفی ملی پوش ایرانی باشگاه المپیاکوس با یک میلیاردر یونانی - آمریکایی پرده برداشتند و مدعی شدند این دو تصمیم خود را برای ازدواج قطعی کرده اند.
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟
چرا حداد و ولایتی بیشتر از 50 شغل دارند؟ - بخشی از تکثر مسئولیت های بعضی چهره‌های سیاسی به بی‌اعتمادی نظام به افراد کارآمد برمی‌گردد و علت دیگر این موضوع، اعتماد غیرمعقول به این افراد است. با این حال این افراد هرچقدر هم که توانمند باشند، از نظر روان شناسی و انسان شناسی در بخشی از مسئولیت های خود ناموفقند.
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود!
فیلم نابغه ۱۰ ساله‌ طراح خودرو / قبلی هم انرژی هسته ای کشف کرده بود! - فیلم - حسین عطایی ۱۰ سال دارد و در حوزه طراحی مفهومی خودرو فعالیت می کند. او ۶ اختراع ثبت شده دارد، مدرسه نمی رود و از دو شرکت تسلا و ولوو دعوت به همکاری شده است. او مشاور رییس سازمان برنامه و بودجه است. گفتگوی رضا رشیدپور با نابغه ١٠ساله طراحی خودرو را اینجا ببینید.
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت !
تست تصادف سمند در انگلیس / فقط با سرعت 50 کیلومتر در ساعت ! - تست برخورد جلوی خودرو با سرعت 50 کیلومتر در ساعت برای سمند TU5 ، توسط یکی از سازمانهای معتبر ارزیابی خودرو در انگلستان صورت گرفت.
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس)
کشور محل درمان آیت الله هاشمی شاهرودی مشخص شد (+عکس) - سرانجام بعد از مدت ها سکوت درباره این که آیت الله سیدمحمود هاشمی شاهرودی برای درمان به کدام کشور رفته است، خبرگزاری اهل بیت(ع) از درمان رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در آلمان خبر داد و نوشت:
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه
فیلم جنجالی از حجت الاسلام قاسمیان در کرمانشاه - این فیلم حواشی زیادی را در فضای مجازی به همراه داشته است.
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم
جنجال نیوشا ضیغمی: من اصلا ایشان را آدم حساب نمیکنم - اولین قسمت از برنامه هاردتاک کاکتوس را با صحبت های جذاب نیوشا ضیغمی در مورد خانواده و همسرش ، ماجرای صحبت های جنجالی یک هواپیما ، 8 سال احمدی نژاد و ...
    پربازدیدها