شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷ / Saturday, 17 November, 2018

چوپان کچل


چوپان کچلى بود که هر روز گاو و گوسفندهاى اهالى ده را به صحرا مى‌برد و مى‌چراند و با پولى که از اين کار به‌دست مى‌آورد زندگى خود و مادرش را مى‌گرداند.
روزى کنار چشمه دختر کدخدا را ديد و يک دل نه صد دل عاشق او شد. دختر براى اينکه کوزه را روى دوش بگذارد از کچل کمک خواست. چوپان کوزه را روى دوش او گذاشت و صورتش را بوسيد. دختر به خانه آمد و ماجرا را براى مادرش تعريف کرد. مادرش که زن عاقل و فهميده‌اى بود گفت: آن کچل بيچاره تو را به خيال بد نبوسيده است.
فرداى آن روز کچل پيش مادرش رفت و گفت: ننه، من عاشق دختر کدخدا شده‌ام و تو بايد بروى خواستگارى او. مادرش تعجب کرد و گفت: هرکس بايد پايش را به اندازهٔ گليمش دراز کند. ما مردم بيچاره‌اى هستيم و آه در بساط نداريم. اما کچل پايش را توى يک کفش کرده بود و حرف خود را مى‌زد. مادر ناچار قبول کرد.
ميان خانهٔ کدخدا سنگ بزرگى بود. هرکس مى‌خواست به خواستگارى دخترى برود روى آن مى‌نشست. مادر کچل به خانه کدخدا رفت و روى سنگ نشست. زن کدخدا وقتى ديد که مادر کچل روى سنگ نشسته است فهميد که او براى خواستگارى دخترش آمده. يکى از خدمتکارها را صدا زد و گفت: اگر از ديشب شام اضافه‌ آمده قدرى بدهيد به مادر کچل، دو ريال هم پول به او بدهيد، تا او از اينجا برود. خدمتکار را به مادر کچل داد. او هم ديگر چيزى نگفت و رفت.
غروب کچل از صحرا به خانه برگشت و از خواستگارى پرسيد. مادرش اول او را کمى نصيحت کرد بلکه از خيالش دست بردارد. اما کچل عصبانى شد و به روى مادرش چماق کشيد و گفت: اگر فردا صبح به خواستگارى دختر کدخدا نروى با همين چماق خورد و خميرت مى‌کنم.
مادر بيچاره صبح زود بيدار شد و رفت روى تخته سنگ نشست. وقتى زن کدخدا آمد، مادر کچل با لکنت زبان حرف‌هاى پسرش را به او گفت. زن کدخدا گفت، اختيار دختر دست پدرش است من با او صحبت مى‌کنم و فردا جوابش را به تو مى‌گويم.
شب که شد کدخدا به خانه آمد زن ماجراى خواستگارى چوپان کچل را به او گفت. کدخدا که آدم فهميده‌اى بود گفت: ما نبايد يک دفعه او را جواب کنيم. فردا که ننه‌اش آمد بگو کدخدا حرفى ندارد ولى اول کچل بايد پول پيدا کند و خانه و زندگى درست کند بعد بيايد خواستگارى دختر من.
وقتى کچل اين خبر را شنيد بسيار خوشحال شد و براى پيدا کردن پول راه بيابان را در پيش گرفت. رفت و رفت تا آنکه در ميان راه درويشى ديد. درويش از کچل پرسيد: کجا مى‌روي؟ نوکر من مى‌شوي؟ کچل گفت: البته که مى‌شوم. درويش گفت: روزى چقدر مزد مى‌خواهي؟ کچل گفت: هرچه بدهي. درويش او را به‌دنبال خود راه انداخت. رفتند و رفتند تا به کنار چشمه‌اى رسيدند که آب زلالى داشت. بعد از اينکه کنار چشمه نان و پنير و مغز گردو خوردند، درويش به کجل گفت: تو همين جا بنشين تا من بروم سرى به خانه‌ام بزنم و برگردم. بعد وردى زير لب خواند و داخل چشمه شد و يک دفعه غيبش زد.
بعد از ساعتى سر و کلهٔ درويش از توى آب بيرون آمد و به کچل گفت: زود باش راه بيفت. کچل وردى که درويش به او ياد داده بود خواند، بنا به گفته درويش چشمش را بست و دستش را به او داد. چيزى نگذشت که درويش گفت حالا چشمهايت را باز کن. وقتى کچل چشمهايش را باز کرد. باغى ديد مثل بهشت و دخترى مثل ماه شب چهارده روى تختى زير درخت‌ها نشسته بود. درويش کچل را به دست دختر سپرد و کتابى هم به او داد و گفت: من به شکار چهل روزه مى‌روم تو بايد تا برگشتن من اين کتاب را به کچل ياد بدهى طورى‌که بتواند هم بخواند و هم بنويسد. دختر گفت اطاعت مى‌شود. درويش دور خود چرخيد و از نظر ناپديد شد.
کچل در مدت کوتاهى همهٔ آنچه را در کتاب بود از دختر ياد گرفت. روزى دختر به کچل گفت: اگر پدرم بفهمد که تو اين کتاب را خوب ياد گرفته‌اى روزگارت را سياه مى‌کند. وقتى پدرم برگشت و دربارهٔ اين کتاب از تو سئوال کرد همه را وارونه جواب بده.
پس از چهل روز درويش آمد و از دختر پرسيد: کچل خوب ياد گرفت يا نه؟ دختر گفت: اين ديگر چه آدم کودنى و خرفتى است. اصلاً هيچ چيز حاليش نمى‌شود. درويش انگشتش را گذاشت روى حرف الف و از کچل پرسيد: اين چيست؟ کچل گفت: ب. باز درويش حرف ديگرى پرسيد و کچل اشتباه جواب داد. درويش پنجاه سکه به کچل داد و گفت: تو آن کسى که من فکر مى‌کردم نيستى و به درد ما نمى‌خورى برو به سلامت.
کچل که همه ‌چيز آن کتاب را ياد گرفته بود از باغ بيرون آمد و به‌ طرف خانهٔ خودشان روانه شد. وقتى به خانه رسيد پول را به مادرش داد و گفت: عمله بنّا خبر کن و خانه‌اى بساز. بعد از خانه بيرون رفت و شب برگشت به مادرش گفت: ننه من فردا صبح به شکل شترى درمى‌آيم. تو مهار مرا بگير، به بازار ببر و به صد تومان بفروش نه کمتر و نه بيشتر صبح مادرش همين‌ کار را کرد.
آفتاب که غروب کرد مادر کچل ديد پسرش به خانه برگشت. فرداى آن شب کچل به شکل يک اسب درآمد و مادرش او را به بازار برد تا به قيمت هزار تومان بفروشد. تاجرى چشمش به اسب افتاد و از آن خوشش آمد پرسيد پيرزن قيمت اسبت چند است؟ گفت: هزار تومان. تاجر گفت: من صد تا اسب دارم و هيچ کدام را بيشتر از سى چهل تومان نخريده‌ام. اسب تو بيشتر از صد تومان نمى‌ارزد. پيرزن گفت: اين اسبى است که در ظرف يک ساعت به‌هر جائى از دنيا بخواهى مى‌رود و برمى‌گردد. تاجر گفت: اگر اين‌طور باشد من آن را به دو هزار تومان مى‌خرم. بعد پيرزن را به خانه برد. به زنش گفت: خاگينه درس کن. زن تاجر خاگينه پخت. تاجر آن را توى قابلمه گذاشت و نامه‌اى نوشت و داده به دست يکى از نوکرهايش و به او گفت: اين قابلمه و نامه را ببر به شهر روم براى برادرم. جواب نامه را هم بگير و بياور. نوکر سوار اسب پيرزن شد. هنوز خوب روى زين جا نگرفته بود که خودش را در شهر غريبى ديد. پرسيد اينجا کجاست؟ گفتند: شهر روم. نوکر به نشانى برادر تاجر رفت و قابله خاگينه و نامه را به او داد. برادر تاجر نامه را خواند و جوابى به برادرش نوشت. نوکر سوار اسب شد و در يک چشم به‌هم زدن نزد اربابش رسيد. تاجر هزار و پانصد تومان به پيرزن داد و اسب را صاحب شد.
چند روزى گذشت. روزى تاجر به طويله رفت تا اسب را ببيند. ديد اسب پوزه‌اش را به سوراخى روى ديوار مى‌مالد. کم‌کم پوزه‌اش باريک شد و رفت توى سوراخ بعد سر و بعد گردن و کمر اسب توى سوراخ جا گرفت تاجر و نوکرش هرچه تقلاّ کردند اسب را نگهدارند نتوانستند کم‌کم اسب داخل سوراخ شد و بعد ناپديد گشت.
کچل بعد از چند روز به خانه برگشت و مادرش از دلواپسى درآمد. کچل به مادرش گفت: من فردا به شکل قوچى درمى‌آيم تو مرا به بازار ببر و بفروش اما مواظب باش که زنجير مرا نفروشي.
صبح فردا پيرزن سر زنجير قوچ را به‌دست گرفت و راهى بازار شد. در آنجا درويش قوچ را ديد به پيرزن گفت: قوچ را چند مى‌فروشي؟ پيرزن گفت: بيست تومان. درويش گفت: بيا اين بيست تومان را بگير و سر زنجير را به دست من بده. پيرزن گفت: زنجير را لازم دارم فروشى نيست. بعد از مدتى اصرار، درويش براى زنجير ده تومان پيشنهاد کرد و پيرزن گول خورد و سر زنجير را به‌دست او داد.
درويش غضبناک و ناراحت رفت تا رسيد به همان چشمه و از آنجا توى باغ سردرآورد و تا دختر را ديد گفت: اى دختر بدجنس گيسو بريده تو به من دروغ گفتي. حالا به‌هر دوى شما مى‌فهمانم که کسى نمى‌تواند به من دروغ بگويد. برو و آن کارد را بياور. دختر رفت و به‌جاى کارد سبو آورد. درويش عصبانى شد و سر زنجير را ول کرد تا خودش برود و کارد بياورد. در اين موقع قوچ به شکل کبوتر درآمد و پرواز کرد. درويش هم به‌شکل باز در آمد و او را دنبال کرد. چيزى نمانده بود که باز به کبوتر برسد که کبوتر به شکل دسته‌گلى در آمد و افتاد جلوى بازرگانى که کنار حوض خانه‌اشان نشسته بود. باز به شکل درويشى درآمد و در خانهٔ بازرگان را زد و گفت که آن دسته گل مال اوست. دختر گفت: اين دسته گل قشنگى است به جاى آن صد تومان به تو مى‌دهم. درويش قبول نکرد. دختر هم عصبانى شد و دسته گل را به‌سوى درويش پرت کرد. دسته گل همين‌که به زمين خورد تبديل به مشتى ارزن شد. درويش هم به‌صورت يک خروس درآمد و شروع کرد به خوردن ارزن‌ها. غير از يک دانه ارزن که لاى برگ‌هاى يک گل افتاده بود، بقيه را خورد در اين‌موقع آن يک دانه ارزن به‌شکل شغالى درآمد و خروس را بلعيد.
دختر و خدمتکارانش با تعجب به اين چيزها نگاه مى‌کردند. بازرگان تا شغال را ديد گفت: شغال را بگيريد خدمتکارها شغال را گرفتند. در اين موقع شغال به شکل اولى خود يعنى چوپان کچل درآمد. مرد بازرگان بعد از اينکه ماجراى کچل را شنيد گفت: من خودم وسيلهٔ عروسى تو را با دختر کدخدا فراهم مى‌کنم.
بعد از چند روز، بساط عروسى کچل چوپان و دختر کدخدا برپا شد. و از روز بعد کچل با سرمايه‌اى که داشت از چوپانى دست کشيد و مشغول کاسبى شد.
- چوپان کچل
- افسانه‌هائى از روستائيان ايران - ص ۲۵
- گرد‌آورنده: مرسده
- انتشارات پديده چاپ اول ۱۳۴۷
به‌ نقل از فرهنگ افسانه‌هاى مردم ايران، جلد سوم، على‌اشرف درويشيان - رضا خندان (مهابادي)، انتشارات کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۷۸
مطالب مرتبط

کلمات در حال جستجو
مسابقه شهر ریاضی , نماینده تهران در مجلس , ذوتل , مهارت فردی , آقا نجفی , هو شدن جرارد پیکه , سازمان غذا , عشق به احمدی نژاد , آزادی زندانیان نیازمند , جلاد ,

مقالات پربیننده امروز
بانک اطلاعاتی کتاب / 100 حکم من امام علی (ع) = (0 maxims of imam ali )peace be upon him10 , بانک اطلاعاتی کتاب / از عمل تا اندیشه: رساله‌ای در روان‌شناسی تطبیقی , سیاسی , تاریخ سیاسی , شخصیتها / کیانوری و عبرت‌های تاریخ , بهداشت و درمان , توصیه های پزشکی , بهداشت باروری / مراقبت های لازم برای بارداری ایمن , بانک اطلاعاتی کتاب / بابی بی‌باک: برای پیش دبستانی‌ها و سالهای اول و دوم , خانه و خانواده , تعلیم و تربیت , کودکان / ۱۰ روش برای داشتن فرزندانی مسؤلیت پذیر , بانک اطلاعاتی کتاب / دعای عاشقان (زیارت‌نامه ـ ادعیه ـ نماز) امام حسن عسگری (ع) , بانک اطلاعاتی کتاب / حرارت مرکزی, تهویه مطبوع, تبرید , بانک اطلاعاتی کتاب / قرآن کریم , بانک اطلاعاتی کتاب / منطق و فلسفه‌ی سال سوم دبیرستان ,

برخی منابع مهم خبری
baharnews.ir بهارنیوز , afkarpress.ir روزنامه افکار , nasle-farda.ir روزنامه نسل فردا , mashreghnews.ir مشرق نیوز , sourehcinema.ir سوره سینما , varzesh3.com ورزش سه , fa.alalam.ir العالم , musicema.com موسیقی ما , banifilm.ir بانی فیلم , parsine.com پارسینه ,



وبگردی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی
(+18) اولین تصاویر از لحظه تکه تکه کردن جسد جمال خاشقجی - با اینکه عوامل اطلاعاتی عربستان، پیش از آغاز عملیات بازداشت و قتل خاشقجی، دوربین‌های امنیتی را از کار انداختند، اما روز گذشته تصاویر زیر در شبکه‌های اجتماعی و همچنین برخی سایت‌های عربی مخالف رژیم سعودی منتشر شده است. هنوز مشخص نیست که این تصاویر، واقعاً مربوط به این جنایت است، یا اینکه آن را شبیه‌سازی و صحنه‌سازی کرده‌اند. و همینطور هیچ مرجع رسمی این تصاویر را تایید نکرده است.
ظریف چه گفت؟ / پولشویی در کشور چگونه انجام میشود؟
ظریف چه گفت؟ / پولشویی در کشور چگونه انجام میشود؟ - داستان دلواپسانی که منافع جناحی را بر مصالح مردم و نظام ترجیح می دهند را ببینید.
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا!
فیلم/تغییر محسوس و عجیب ورزشگاه آزادی نسبت به بازی فینال آسیا! - پس از دیدار پرسپولیس و کاشیما، در اولین بازی برگزار شده در ورزشگاه آزادی تغییرات محسوس و عجیبی نسبت به دیدار فینال آسیا دیده می‌شود.
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد
آتش فشان خاموش / خودروهای گران و بی‌کیفیتی که تحویل نخواهند شد - چرا خودرو سازان با وجود مشکلات عرضه بازهم پیش فروش می کنند؟
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران
روایتی دردآور از تن‌فروشی زنان در خیابان‌های تهران - سه نفر کنار هم حوالی میدان مادر ایستاده‌اند. زنی قد بلند که موهایش زمینه نسکافه‌ای دارد به هر ماشینی که بلندتر بوق می‌زند نزدیک می‌شود و قیمت را آرام و به سرعت بیان می‌کند. او می‌گوید: «... صد هزار تومان، تو ماشین ۷۰ هزار تومان، گروپ ۳۰۰ هزار تومان و جا هم داریم»، جملات کوتاه و بی‌تفاوت بیان می‌شود. جلوتر دختر کم سن و سالی که شاید ۱۶ سال هم نداشته باشد، ایستاده و از سرما نوک بینی‌اش قرمز شده است، با…
اشراف متواضع!
اشراف متواضع! - افرادی هستند که در دروس زندگی میکنند اما ماشین زیر پایشان پراید است. افرادی که چند ده میلیون از جوجه‌مایه‌دارهای پدرریشو میگیرند که خوب تربیتشان کنند برای مدیر شدن در جمهوری اسلامی و بعد چند هفته در سال هم آنها را می‌برند اردوی جهادی تا از نزدیک ببینند فردا که به لطف جیب پدر در کنکور ترکاندند و مدرک معتبر گرفتند و مدیر شدند قرار است به چه بدبختهای مستضعفی که بخاطر پول نداشتن در آموزش و پرورش رایگان…
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»!
چالش جدید با نام «نوه آیت‌ا... یزدی»! - روز پنجشنبه تصویری در فضای مجازی منتشر شد که قابل تامل بود. زهرا تخشید نوه آیت‌ا... یزدی است که با انتشار تصویری که از دانشگاهش در نیویورک منتشر کرده بود، نوشت: «عکسی که دیروز عصر از دانشگاهم گرفتم با چراغ‌های همیشه روشنش».
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز»
روایت تجاوز عجیب به بازیگر لبنانی سریال «حوالی پاییز» - ماجرای تجاوز به آن ماری سلامه، بازیگر زن عرب سریال تلویزیونی صدا و سیمای ایران.
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا
عکس | همسر جدید نماینده سابق اردبیل در آمریکا - «نورالدین پیرموذن» نماینده سابق اردبیل در مجلس شورای اسلامی که سالهاست در آمریکا زندگی می‌کند چند عکس از خود و همسر جدیدش را در اینستاگرام منتشر کرده است.