سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷ / Tuesday, 23 October, 2018

شاهزاده ابراهیم و دیو


چنين حکايت کرده‌اند که پادشاهى بود با خدم و حشم بسيار و مال و منال زياد و فرزندى داشت به‌نام ملک ابراهيم. پادشاه از دختر نفرت بسيار داشت از قضاى روزگار خداوند دختر زيبائى به او داد. نديمه‌ها آمدند تا اين مژده را به شاه بدهند و گفتند: 'قبله عالم. خداوند به شما دخترى زيبا عطا فرموده است.' شاه گفت: 'چه گفتيد؟ دختر؟ همين الآن برويد و به ملک ابراهيم بگوئيد نزد من بيايد.' کنيزکان رفتند به نزد شاهزاده ابراهيم و گفتند: پادشاه شما را طلبيده است ملک ابراهيم نزد پدر آمد و گفت: 'بله پدر امرى داشتيد؟' شاه گفت: 'همين الآن برو، دخترى که نزد کنيزکان است بگير و ببر او را بکش تا اثرى از او نباشد.'
شاهزاده ابراهيم گفت: 'پدر او چه گناهى دارد؟'
پادشاه گفت: 'همين که گفتم.'
شاهزاده ابراهيم رفت و دختر را گرفت و دانست که اين دختر خواهر خود اوست از کشتن او منصرف شد.
القصه، پادشاه باغى بزرگ داشت که در ميان باغ کاخى قرار داشت و در اطراف آن شکارگاه‌هائى انبوه بود، شاهزاده در دوران کودکى و جوانى با بزرگان و سرکردگان لشکر به آنجا مى‌رفت و فنون رزم و سوارکارى و تيراندازى مى‌آموخت و دايه‌اى در آن باغ بود که شاهزاده را در کودکى نگهدارى مى‌کرد. شاهزاده به باغ رفت و کودک را به دايه سپرد و در بازگشت پرنده‌اى شکار کرد و قنداق کودک را خونى کرد و نزد شاه آورد و گفت: 'پدر او را کشتم و اين هم قنداق اوست.'
و اما بشنويد از کودک، سال‌ها گذشت و دختر جوانى شد، بسيار زيبا ولى به غير از شاهزاده ابراهيم و دايه کسى خبر نداشت که اين دختر پادشاه است. روزى پادشاه همراه با خدمه به باغ رفت تا شکار کند. در کنار درختى چشمش به دخترى زيبا افتاد از اسب پائين آمد و به کنار دختر رفت. ناگهان دايه سررسيد و به خيال آنکه موقع مقتضى است گفت:قبله عالم به سلامت باشد آيا اين دختر را مى‌شناسيد؟' پادشاه گفت: 'نه.' دايه گفت: 'قربانت گردم! اين دختر خود شماست.' پادشاه ناراحت شد و به کاخ بازگشت و حکم قتل شاهزاده ابراهيم و دختر را صادر کرد.
ابراهيم که از جريان مطلع شد به اصطبل رفت و يک جفت اسب تيزرو با مقدارى غذا و چادر و کمند و شمشيرش را برداشت و به باغ رفت و خواهرش را سوار اسب کرد و رو به بيابان تاخت و در راه سرگذشت خواهر را براى او گفت. ناگهان ابراهيم پشت ‌سرش را نگاه کرد ديد سگ باوفايش به دنبال او مى‌دود و مى‌آيد.
آنها رفتند و رفتند تا نزديک غروب در بيابان چادرى بنا کردند و غذائى آماده کردند، خوردند و خوابيدند. صبح که فرا رسيد ابراهيم اسب را زين کرد و با نام و ياد خدا عزم شکار نمود و به خواهرش گفت من خطى دور چادر مى‌کشم و خواهش من از تو اين است که تا من از شکار برنگشتم از اين خط پايت را بيرون نگذاري. چون شاهزاده، جوانى فهميده و دنياديده بود از راز ديوها هم خبر داشت.
شاهزاده با خواهرش خداحافظى کرد و به شکار رفت، سگ شاهزاده ابراهيم نيز به دنبال او رفت. روز به نيمه رسيده و کم‌کم از نيمه گذشت و از ابراهيم خبرى نشد. حوصله دختر به سر رفت از چادر بيرون آمد و ديد همه‌جا بيابان است. کمى پس و پيش رفت و از خط گذشت و به‌طرف بيابان راه افتاد. در حال قدم زدن بود که به چاهى رسيد، صدائى از ته چاه شنيد. دختر جلو رفت، به سر چاه رسيد، ديد صداى آدميزاد است گفت: 'تو کى هستى که از ته چاه صدايت مى‌آيد؟' صدائى شنيد که تو را به خدا مرا نجات بده هر آرزوئى که دارى برآورده خواهم کردم. دختر گفت: 'من کمند ندارم تا تو را بيرون آورم.' از ته چاه صدا آمد که کمند نمى‌خواهد من کليدى از چاه بيرون مى‌اندازم، کليد را بردارد و به‌سوى مغرب برو. کوهى است که در آن کوه غارى وجود دارد. وارد غار مى‌شوي، جلو مى‌روي، غار دو راه دارد. از سمت چپ مى‌روى به صندوق‌هائى مى‌رسي. صندوق اول و دوم و سوم را باز نکن، به صندوق چهارمى که رسيدى در صندوق را باز کن. در آن شيشه روغنى است بردار و به سر چاه بياور و به من بده. من خودم را چرب مى‌کنم و از چاه بيرون مى‌آيم و خواسته‌هاى تو را برآورده مى‌کنم. دختر کليد را برداشت و به کوه رفت اما وقتى به صندوق‌ها رسيد همه را يکى پس از ديگرى باز کرد. در داخل هريک از آنها مقدار زيادى جواهر ديد که چشم دختر را خيره ساخت. جواهرات او را به هوس انداخت و چشمش از ديدن طلا و جواهر سياهى رفت. خلاصه شيشه را برداشت و به سر چاه رسيد شيشه را به چاه انداخت. ديرى نگذشت که دختر ديد ديو غول‌آسائى جلوى او ايستاده است. ديو به دختر گفت: 'اگر اين‌کار را نکرده بودى تو را به هر طريقى که بود نابود مى‌کردم اما حالا هر چه بخواهى به تو مى‌دهم.'
دختر گفت: 'اى ديو من فقط طلا و جواهرات صندوق‌ها را مى‌خواهم و ديگر هيچ.'
ديو گفت: 'شرطى داره.'
دختر گفت: 'چه شرطي؟'
ديو گفت: 'بايد با من ازدواج کني.'
دختر گفت: 'من برادرى دارم که اگر تو را ببيند با يک ضربه شمشير به دو نيم خواهد کرد.' ديو گفت: 'از اينجا مى‌رويم تا او ما را پيدا نکند و از دست او در امان باشيم.' دختر که چشمش را مال و منال دنيا کور کرده بود همه چيز را فراموش کرد و مثل ديوانه‌ها خنديد و گفت: 'او را مى‌کشيم، اگر او را نکشيم هر کجا برويم ما را پيدا مى‌کند.'
ديو و دختر نقشه‌اى کشيدند. ديو گفت: 'برادرت که از شکار آمد فردا ديگر نگذار به شکار برود. به او بگو که من تنها هستم و حوصله‌ام سر مى‌رود. اگر مرا دوست دارى پيش من بمان و به هر طريقي، نگذار که به شکار برود. بعد که نرفت بگو بيا شرطى ببنديم و يکديگر را با طناب ببنديم، ببينيم کدام‌يک قوى‌تر است. وقتى او تو را بست چون تو را دوست دارد محکم نمى‌بندد ولى تو وقتى او را با طناب بستى محکم ببند تا نتواند خودش را باز کند و بعد که اين‌کار را کردى موهائى را که من به تو مى‌دهم آتش بزن، همان موقع آنجا حاضر مى‌شوم، دختر قبول کرد و با ديو خداحافظى کرد و به چادر برگشت.
شاهزاده آفتاب که به نوک کوه رسيد از شکار برگشت و شکار را قطعه قطعه کرد. مقدارى از آن را پخت و پيش خواهرش آورد و خوردند و با هم صحبت کردند.
شاهزاده گفت: 'خواهر عزيزم از خط بيرون نرفتي؟'
دختر گفت: 'نه.'
شاهزاده گفت: 'حتى پايت را از خط بيرون نگذاشتي؟'
خواهرش جواب داد: 'خير.'
آن شب را ابراهيم تا پاسى از شب بيدار ماند و با خواهر خود درباره آينده‌شان صحبت کردند ولى خواهر در فکر جواهرات بود. صبح شد از خواب که بيدار شدند ابراهيم غذائى درست کرده و صبحانه‌اى خوردند و گفت: 'خواهر امروز هم اينجا بمان تا من به شکار بروم و سرى به بيابان بزنم تا ببينم از کدام طرف بايد برويم.' خواهر گفت: 'برادر من اينجا تنها هستم، حوصله‌ام سر مى‌رود. خواهش مى‌کنم نرو.'
ابراهيم قبول کرد و ماند. مدتى گذشت شرط بستند که يکديگر را با طناب ببندند تا ببينند کدام‌يک مى‌تواند طناب را باز کند. ابراهيم چون خواهرش را دوست داشت اين‌کار را خيلى آرام انجام داد و طناب را شل بست. نوبت خواهر که شد طناب را محکم بست، بعد موهاى ديو را آتش زد. ابراهيم که نتوانست طناب را باز کند به خواهرش گفت: 'تو پرنده شدى حالا مرا باز مى‌کني؟' خواهر قهقهه‌اى سر داد و خنديد و گفت: 'برادر جان ديگر باز نمى‌شوي.'
مطالب مرتبط

کلمات در حال جستجو
خسارت به زیربناها , غذاهای بسته بندی , ملیکا ربیعی , پارینه سنگی , سازمان پژوهش , فصل آتی , جایگزینی تاکسی فرسوده با گازسوز , عملیات نفسگیر , طعمه , اقتصاد دانش بنیان ,

مقالات پربیننده امروز
بانک اطلاعاتی کتاب / بند رهایی , بانک اطلاعاتی کتاب / آمادگی برای آزمون NT (SERWRE( MCSE , بانک اطلاعاتی کتاب / ریاضی تجربی: سوالات کنکور سراسری، آزاد و تالیفی: همراه با پاسخ تشریحی: منطبق بر طرح درس اندیشه نیکان دانش , بانک اطلاعاتی کتاب / ولاده الامام المهدی (ع) , بانک اطلاعاتی کتاب / پاتین گرسنه (نوزادان تا 3 سال) , بانک اطلاعاتی کتاب / دختر تاپ تهران , بانک اطلاعاتی کتاب / آیین زندگی (اخلاق کاربردی) , بانک اطلاعاتی کتاب / جوجه مرغ و جوجه اردک , بانک اطلاعاتی کتاب / مبانی تحزب در اندیشه سیاسی اسلام , بانک اطلاعاتی کتاب / فیزیک سال سوم ریاضی ,

برخی منابع مهم خبری
pana.ir خبرگزاری پانا , fa.alalam.ir العالم , farheekhtegan.ir روزنامه فرهیختگان , farspage.com ویژه‌نامه , aftabnews.ir آفتاب نیوز , 90tv.ir نود , cup.ir کاپ , jahanesanat.ir روزنامه جهان صنعت , ghanoondaily.ir روزنامه قانون , fartaknews.com فرتاک نیوز ,



وبگردی
فیلم | دستگیری ۳ مرد با لباس زنانه در مسیر پیاده‌روی اربعین!
فیلم | دستگیری ۳ مرد با لباس زنانه در مسیر پیاده‌روی اربعین! - ۳ مرد با لباس زنانه در مسیر پیاده روی اربعین دستگیر شدند. دادستان شهرستان حمیدیه استان خوزستان گفت: افرادی که شامگاه گذشته در مسیر راهپیمایی اربعین حسینی دستگیر شده اند، هیچگونه انگیزه امنیتی نداشته اند. علی بیرانوند به ایرنا گفته بعد ازظهر جمعه ماموران انتظامی حمیدیه به یک خودروی پراید مشکوک شدند که پس از متوقف کردن آن متوجه شدند 6سرنشین مرد داشته که سه نفرشان پوشش زنانه دارند. این افراد برای تحقیقات…
فیلم | رسوایی جدید در رسانه ملی؛ مقصر فریب مردم کیست؟
فیلم | رسوایی جدید در رسانه ملی؛ مقصر فریب مردم کیست؟ - فیلم - پدری که در برنامه «فرمول یک» علی ضیا ادعا کرد به خاطر تامین هزینه‌های درمان فرزندش اقدام به فروش کلیه‌اش کرده، مردم را فریب داده است.
«بیان واضحات و تکرار مکررات» ؛ نتیجه 7 سال بودجه و تشکیلات و همایش و جلسه!
«بیان واضحات و تکرار مکررات» ؛ نتیجه 7 سال بودجه و تشکیلات و همایش و جلسه! - مثلاً سنت های الهی که در این سند آمده، در کتاب های درس بینش اسلامی دوره دبیرستان هم وجود دارد... واقعاً هزاران جلسه تشکیل داده اند که بدیهیاتی مانند خانواده بنیادی ترین واحد تشکیل دهنده جامعه است، انسان دارای اختیار است، جهان دارای نظام علّی - معلولی است، خداوند رحمان و رحیم است و ... را در سند بازنویسی کنند؟!
گلایه های جنجالی یک بازرگان با وزیر صنعت
گلایه های جنجالی یک بازرگان با وزیر صنعت - صحبتهای کنایه آمیز یک بازرگان با وزیر صنعت
ادامه داستان لُنگ و خانه سعدآباد
ادامه داستان لُنگ و خانه سعدآباد - ۱- خب چی میشه ولایتی بجای توصیه به لُنگ پوشی، بملت توصیه کنه تو سعدآباد مالک خونه بشن ویک سومشو وقف کنن؟ ۲- اینجور واینجا صاحبخونه شدن و بعد توجیه وقف، آدمو یادحافظ میندازه: فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می‌حرام، ولی بِه زمالِ اوقاف است
عبدی : آقای ولایتی با خانه هزارمتری کنار کاخ سعدآباد حالا مردم رابه نان خشک خوردن دعوت می‌کنند
عبدی : آقای ولایتی با خانه هزارمتری کنار کاخ سعدآباد حالا مردم رابه نان خشک خوردن دعوت می‌کنند - حالا مردم رابه نان خشک خوردن دعوت می‌کنند؟مردم نیازی به این توصیه‌هاندارند اگرلازم باشد آن‌قدر شرف دارندکه از خودشان دفاع کنند ولی این دفاع،منحصربه دفاع دربرابر دشمنان خارجی نمی‌شود که باید وضعیت خیلی‌ها رادر داخل هم بررسی کرد.
فیلم | حمله به پلیس در اهواز به درگیری مرگ‌بار انجامید!
فیلم | حمله به پلیس در اهواز به درگیری مرگ‌بار انجامید! - فیلم - حمله فرد متهم در بازار پرنده فروشان اهواز به پلیس آگاهی منجر به درگیری مرگبار شد.
ماجرای عجیب منزل های مسکونی در همسایگی کاخ سعد آباد
ماجرای عجیب منزل های مسکونی در همسایگی کاخ سعد آباد - ماجرای عجیب دو منزل مسکونی در همسایگی کاخ سعدآباد و حسین فریدون و نهاد ریاست جمهوری
فیلم | لحظه حمله جن‌ها به یک مرد در کرج! (۱۶+)
فیلم | لحظه حمله جن‌ها به یک مرد در کرج! (۱۶+) - فیلم - به تازگی شخصی در فضای مجازی فیلمی منتشر کرده که مردی ادعا می کند در پارکینگ خانه اش مورد حمله جن ها قرار گرفته است.
فیلم | درس خجالت‌آوری که یک توریست به ایرانی‌ها می‌دهد!
فیلم | درس خجالت‌آوری که یک توریست به ایرانی‌ها می‌دهد! - فیلم - پاول یک توریست اهل چک است که با موتورسیکلتش دنیا را می گردد و یک هفته در ایران اقامت داشته است. ویدئوی سلفی که او در طبیعت ایران از خود و اقدام پسندیده اش منتشر کرده برای همه ایرانیان جای تامل دارد.
فیلم | جنازه غرق در خون ملکه زیبایی عراق (۱۶+)
فیلم | جنازه غرق در خون ملکه زیبایی عراق (۱۶+) - فیلم - قتل مدل و ملکه زیبایی عراق از روز گذشته سوژه رسانه ها شده و پلیس تحقیقات ویژه ای را برای دستگیر قاتل وی انجام داده است. تصاویر منتشر شده از جنازه غرق در خون وی را در ویدئوی زیر می بینید.
جنجال بنر سربازان اسرائیلی در شیراز
جنجال بنر سربازان اسرائیلی در شیراز - عکس این بنرکه گفته می‌شود نمایشگر تصویری از سربازان رژیم صهیونیستی است طی روزهای اخیر در فضای مجازی دست به دست می‌شد و واکنش‌هایی به همراه داشت.
عکسی آموزنده از سفر نیویورک
عکسی آموزنده از سفر نیویورک - پوشه‌های پُر از برنامه فرانسوی‌ها در برابر دستان خالی تیم ایرانی. به کاغذ ها و پرونده های موجود روبه روی تیم فرانسه دقت کنید!
ویدئوی جنجالی وزیر بهداشت؛ #خودت_بمال / تمسخر و تحقیر بیمار نیازمند توسط وزیر
ویدئوی جنجالی وزیر بهداشت؛ #خودت_بمال / تمسخر و تحقیر بیمار نیازمند توسط وزیر - وزیربهداشت بهترین توصیه رو به اون پیرمرد بیچاره کرد که گفت: خودت بمال. پیرمرد باید دستش رو محکم می‌مالید به گوش وزیر تا یک بار هم که شده از تخت اخلاق فرعونی بیاد پایین
نیاز شدید تلویزیون به بدحجابها در روزهای خاص
نیاز شدید تلویزیون به بدحجابها در روزهای خاص - کاش در این میان یکی به ما بگوید که بالاخره بی حجاب بد است، خوب است؟ چه زمانی بد است؟ چه زمانی خوب است؟
حال فعلی ! یا ناتوانی در تشخیص حال قبلی
حال فعلی ! یا ناتوانی در تشخیص حال قبلی - حمید رسایی عضو جبهه پایداری در صفحه شخصی خود در شبکه توییتر نسبت به اهانت زشت امیر تتلو به امام حسین (ع) و 72 تن از یاران باوفایش واکنش تندی نشان داد.
ویدئو/ وحشت پزشکان از تولد نوزاد تک چشم در اندونزی (۱۶+)
ویدئو/ وحشت پزشکان از تولد نوزاد تک چشم در اندونزی (۱۶+) - پزشکان هنگامی که یک نوزاد دختر اندونزیایی را در یکی از بیمارستان های این کشور به دنیا آوردند بسیار وحشت زده شدند. نوزاد تازه متولد شده با یک چشم بزرگ روی پیشانی اش متولد شد و پس از هفت ساعت درگذشت.
بازنشر نامه استاد به امیر تتلو! / معیار تشخیص حق از باطل گشته ای !
بازنشر نامه استاد به امیر تتلو! / معیار تشخیص حق از باطل گشته ای ! - فردی به نام علی‌اکبر رائفی‌پور كه رسانه‌‌های اصولگرا از او به عنوان «استاد، محقق و پژوهشگر» یاد می‌كنند! در تاریخ 29 اردیبهشت 96 (در كوران انتخابات ریاست‌جمهوری) در نامه‌ای سرگشاده به امیرحسین مقصودلو (تتلو) نوشت: «امیر جان بخوان، تو باید بخوانی، عیبی ندارد! سرت را بالا بگیر و خدا را شکر کن که به واسطه تو این همه نفاق را آشکار کرد! دلت محکم باشد پهلوان! تو فقط بخوان، بخوان
جنجال احمد خمینی در VIP عزاداری حسینی
جنجال احمد خمینی در VIP عزاداری حسینی - انتشار عکس‌های نشستن احمد خمینی زیر کولر در بخش وی‌آی‌پی هیات که پوششی شیشه‌ای دارد و از سینه‌زنان جداست، پس از توضیح او که گفت آن جایگاه مربوط به «روحانیون درجه یک و دو قم» است و «اون بالا معممین میشینن که لباسشون چون زیاده باعث گرمازدگی نشه»، با واکنش‌های تندتری هم همراه بود.