یکشنبه, ۴ فروردین, ۱۳۹۸ / 24 March, 2019
مجله ویستا

در جواب هجای یکی از معاندان


سرخ گویی همیشه غر باشد    شبه از لعل پاکتر باشد
این چنین ژاژ نزد هر عاقل    سخنی سخت مختصر باشد
لعل مصنوع آفتاب بود    شیشه مصنوع شیشه‌گر باشد
سرخ اگر نیست پس بر هر عقل    سخن مرتضا دگر باشد
چون به یک جای رسته سرخ و سیاه    سرخ پیوسته بر زبر باشد
من چه گویم که خود به هر مکتب    کودکان را ازین خبر باشد
چون که سرخ‌ست اصل عمر به دوست    جایش اندر دل و جگر باشد
چون سیه گشت هم درین دو مکان    اصل دیوانگی و شر باشد
زیر لعلست لاله را سیهی    دودکی خوشتر از شرر باشد
علم صبح سرخ آمد از آنک    بر سپاه شبش ظفر باشد
سیهی بی‌نهاد و بی‌معنی    زان ز تو خلق بر حذر باشد
نزد ما این چنین سیه که تویی    مرد نبود که ... خر باشد
روز کزین فعل زشت روز قضا    نامت از تو سیاه‌تر باشد
پشک چون تو بود چو خشک شود    مشک چون من بود چو تر باشد
هیچ کس نیست کز برای سه دال    چون سکندر سفرپرست نشد
پایها سست کرد و از کوشش    دولت و دین و دل به دست نشد
از جواب و سوال ما دانی    شاید ار زیر کی فرو ماند
گرد گفت محال را چه عجب    کاینه‌ی عقل را بپوشاند
زان که خورشید را ز بینش چشم    ذره‌ای ابر تیره گرداند
چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم    چو سرش درد کند دشمنان دژم گردند
چنان نباید بودن که گر سرش ببرند    به سر بریدن او دوستان خرم گردند
خواجگانی که اندرین حضرت    خویشتن محتشم همی دارند
آن نکوتر که خادمان نخرند    حرم اندرحرم همی دارند
دل منه با زنان از آنکه زنان    مرد را کوزه‌ی فقع سازند
تا بود پر زنند بوسه بر آن    چون تهی شد ز دست بندازند
خادمان را ز بهر آن بخرند    تا به رخسارشان فرو نگرند
«لا الی هولاء» نه مرد و نه زن    بین ذالک نه ماده و نه نرند
جای ایشان شدست هند و عجم    لاجرم هر دو جا به دردسرند
منشین با بدان که صحبت بد    گر چه پاکی ترا پلید کند
آفتاب ار چه روشن‌ست او را    پاره‌ای ابر ناپدید کند
دوستی گفت صبر کن زیراک    صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوی باز آید    کارها به از آنکه بود کند
گفتم ار آب رفته باز آید    ماهی مرده را چه سود کند
ای سنایی کسی به جد و به جهد    سر گری را سخن‌سرای کند
یا کسی در هوا به زور و به قهر    پشه را با شه یا همای کند
من چو چنگش به چنگ و طرفه‌تر آنک    او ز من ناله همچو نای کند
باز رفتن بر اشترست ولیک    ناله‌ی بیهده درای کند
نه شکرخای نیست در عالم    که کسی یار چرم خای کند
لاجرم دل بسوخت گر او را    دل همی نام دلربای کند
کافر ار سوخته شود چه عجب    چون همی نام بت خدای کند
پس چو دون پروریست پیشه‌ی او    ز چه رو او سوی تو رای کند
کانچه خلقان به زیر پای کنند    او همی بر کنار جای کند
کی سر صحبت سران دارد    آنکه پیوسته کار پای کند
با دلی رفته به استسقا    که معاصیش هیچ غم نکند
با چنین دل چه جای بارانست    کابر بر تو کمیز هم نکند
با همه خلق جهان گر چه از آن    بیشتر بی‌ره و کمتر به رهند
تو چنان زی که بمیری برهی    نه چنان چون تو بمیری برهند
آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود    تا کی این شعبده و وعده و این بند بود
تا تو پنداری کاین خادم تو ... خصیست    که به آمد شد بی‌فایده خرسند بود
همچنین مشاهده کنید
 آگهی
تعمیر هارد
فروش ویلا در شمال متل قو | محمود آباد | نوشهر | نمک آبرود | سی سنگان | …

مکانیک سیار باطری ساز امداد خودرو تعمیر خودرو …
تولید محتوی، اخبار و بولتنهای تخصصی

 از میان خبرها

سرخط خبرها