یکشنبه, ۴ فروردین, ۱۳۹۸ / 24 March, 2019
مجله ویستا

حکایت زاغی که به شاگردی رفتار کبک رفت


زاغی از آنجا که فراغی گزید    رخت خود از باغ به راغی کشید
زنگ زدود آینه‌ی باغ را    خال سیه گشت رخ راغ را
دید یکی عرصه به دامان کوه    عرضه‌ده مخزن پنهان کوه
سبزه و لاله چو لب مهوشان    داده ز فیروزه و لعلش نشان
نادره کبکی به جمال تمام    شاهد آن روضه‌ی فیروزه‌فام
فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ    دوخته بر سدره سجاف دورنگ
تیهو و دراج بدو عشقباز    بر همه از گردن و سر سرفراز
پایچه‌ها برزده تا ساق پای    کرده ز چستی به سر کوه جای
بر سر هر سنگ زده قهقهه    پی سپرش هم ره و هم بیرهه
تیزرو و تیزدو و تیزگام    خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام
هم حرکاتش متناسب به هم    هم خطواتش متقارب به هم
زاغ چو دید آن ره و رفتار را    و آن روش و جنبش هموار را
با دلی از دور گرفتار او    رفت به شاگردی رفتار او
باز کشید از روش خویش پای    در پی او کرد به تقلید جای
بر قدم او قدمی می‌کشید    وز قلم او رقمی می‌کشید
در پی‌اش القصه در آن مرغزار    رفت براین قاعده روزی سه چار
عاقبت از خامی خود سوخته    رهروی کبک نیاموخته
کرد فرامش ره و رفتار خویش    ماند غرامت‌زده از کار خویش
همچنین مشاهده کنید
 آگهی
تعمیر مانیتور/ال سی دی/مانیتور صنعتی/TV/تلویزیون
دنیای فروش اینترنتی کاغذ دیواری

تولید محتوی، اخبار و بولتنهای تخصصی
مکانیک سیار باطری ساز امداد خودرو تعمیر خودرو …

 از میان خبرها

سرخط خبرها