بيخطر باشيم مثل کبريت!
بيخطر باشيم مثل کبريت!
بچهتر که بوديم وقتي سر کلاس با ته لوله خودکار، پوستهاي نارنگي را به پشت گوش و ايضا پس کله همکلاسيهايمان روانه مي کرديم، آقاي معلم که برعکس معلمهاي توي قصه نه پير بود و نه عينک ته استکاني داشت يخه محترم ما را ميگرفت و کنار تخته سياه متوقفمان ميکرد! البته بسته به ميزان ناشايست بودن حرکات مجازات هم تشديد ميشد مثلا گاهي «يک لنگي» مي ايستاديم به حالت دستها بالا و گاهي هم سطل قرمز زباله را بالاي سرمان نگه ميداشتيم، آن زمان که عقلمان نميرسيد ولي حالا ميفهميم که آن اقدامات تنها براي اين بود که «فرهنگ سازي» شويم! پليس راه محترم نيز در آستانه