قیمت طلا امروز




 سایت خبرآنلاین / ۱۴۰۵/۰۳/۳۰

در ستایش دانش و وارستگی؛ بزرگداشت احمد مهدوی دامغانی برگزار شد

یکصد و هفدهمین جلسه از سلسله‌نشست‌های «چهارشنبه‌های دیدار»، به میزبانی مؤسسه پژوهشی میراث مکتوب، با هدف پاسداشت یاد و جایگاه علمی استاد احمد مهدوی دامغانی برگزار شد.
 در ستایش دانش و وارستگی؛ بزرگداشت احمد مهدوی دامغانی برگزار شد



۱۲ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

نقش رهبر شهید انقلاب در ترویج ادبیات مقاومت

به گزارش شهرآرانیوز، حسن خجسته باقرزاده امروز ۲۹ مرداد در مراسم «امین ایران ۴» در مشهد با اشاره به فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی رهبر شهید انقلاب اظهار کرد: به نظر من ایشان یکی از پایه‌گذاران سبک جدید شعر در ایران و یکی از مشوقان اصلی شکل‌گیری ادبیات مقاومت بودند.

وی افزود: مسجد کرامت و مسجد امام حسن (ع) از جمله مکان‌هایی بودند که ایشان در آنها فعالیت داشتند و این فعالیت‌ها بعد‌ها توسعه پیدا کرد. ارتباط ایشان با شاعران و اهالی فرهنگ نیز قابل توجه بود و جلساتی که به‌ویژه در ماه رمضان برگزار می‌شد، فرصت مهمی برای گفت‌و‌گو و نقد آثار ادبی بود.

برادر همسر رهبر شهید انقلاب ادامه داد: در برخی از این جلسات، نقد‌هایی که بر شعر‌ها مطرح می‌شد بسیار دقیق بود و ایشان گاهی نکات مشخصی را به شاعران گوشزد می‌کردند. به باور من، این نگاه و توجه به فرهنگ و ادبیات بعد‌ها در شکل‌گیری ادبیات مقاومت در کشور تأثیر زیادی گذاشت.

در ادامه حتما بخوانید استاندار خراسان‌رضوی: اربعین رهبر شهید انقلاب آغاز تداوم مکتب ایشان است | مشهد برای رهبر شهید یک هویت و خاطره بود «ملت‌سازی»؛ یکی از دستاورد‌های مهم رهبری

وی با اشاره به دیدگاه یکی از چهره‌های برجسته خارجی درباره انقلاب اسلامی و رهبر شهید انقلاب گفت: یکی از شخصیت‌های برجسته خارجی که در دوره‌های مختلف با تحولات ایران آشنا بود، معتقد بود امام خمینی (ره) کار بسیار بزرگی انجام داده و انقلاب ایران با نام ایشان شناخته می‌شود، اما در ادامه تاریخ جمهوری اسلامی، این «ملت‌سازی» است که اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند.

خجسته باقرزاده تصریح کرد: امروز نتایج این ملت‌سازی را می‌توان در حوادث یک سال اخیر مشاهده کرد. اتفاقات اخیر نشان داد که این ملت‌سازی، اصولی و درست بوده و مردم توانسته‌اند بر اساس اهداف و ظرفیت‌های خود متمرکز شوند و از خود دفاع کنند.

وی همچنین با اشاره به ارتباط رهبر شهید انقلاب با جریان مقاومت و گروه‌های مقاومت منطقه گفت: ایشان در سال‌های مختلف با جریان مقاومت ارتباط و انس ویژه‌ای داشتند و در ترویج ادبیات مقاومت و حمایت فکری و فرهنگی از این جریان نقش مؤثری ایفا کردند.

خجسته باقرزاده در پایان تأکید کرد: به اعتقاد من، مجموعه این فعالیت‌ها نشان می‌دهد که نقش ایشان تنها محدود به عرصه سیاسی نبودند، بلکه در حوزه فرهنگ، شعر، ادبیات مقاومت و تقویت هویت و انسجام ملی نیز اثرگذاری قابل توجهی داشتند.


۱۸ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


۲۰ ساعت قبل / خبرگزاری جام جم

ادبیات فارسی در قله جهانی

دکتر محمدحسن ارجمندی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی، در پژوهش‌های خود کوشیده است این موسیقی نهفته در کلام را از محدوده سنتی عروض فراتر ببرد و به الگویی برای شناخت و سنجش وزن شعر در زبان‌های مختلف تبدیل کند. او پس از دفاع از رساله دکتری خود با عنوان «شعرآهنگ» در سال ۱۴۰۳، در پژوهش پسادکتری «موسیقی کلام» به بررسی امکان سنجش وزن شعر در ۱۴ زبان اصلی دنیا پرداخته است؛ پژوهشی که به گفته او نشان می‌دهد می‌توان با تکیه بر عناصر مشترکی، چون عدد، زمان و موسیقی، میان نظام‌های متفاوت وزن شعر ارتباط برقرار کرد. ارجمندی در این مسیر، علاوه بر بررسی وزن‌های شعر فارسی و زبان‌های دیگر، به طراحی نرم‌افزاری برای وزن‌یابی شعر نیز پرداخته است؛ نرم‌افزاری که قرار است ریتم شعر را نیز برای مخاطب به اجرا درآورد. با دکتر محمدحسن ارجمندی درباره ایده موسیقی کلام، ظرفیت‌های شعرآهنگ، تفاوت وزن در زبان‌های جهان و جایگاه وزن شعر فارسی در این منظومه گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

 فکر شعرآهنگ کجا و چگونه شکل گرفت؟

من همیشه در دوران تحصیلم علاقه خاصی به خلاصه‌سازی درس‌ها داشتم. در دوره ارشد و دکتری بیشتر منابع درسی را خلاصه کردم. هم خودم می‌خواندم و هم در اختیار همکلاسی‌ها می‌گذاشتم و همیشه از آنها استقبال می‌شد. 

 پس به‌طور ذاتی علاقه خاصی به ساده‌سازی مفاهیم پیچیده و دشوار مثل عروض دارید.

کاملا درست است؛ درسی که همیشه همه ادبیاتی‌ها با احتیاط از کنارش می‌گذرند. در پژوهشی که درباره پایان‌نامه‌ها و رساله‌های دانشگاه تهران انجام دادم، دریافتم از بیش از هزار پایان‌نامه و رساله تحصیلات تکمیلی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران از آغاز تا سال ۱۳۹۶، فقط پنج پایان‌نامه سهم درباره وزن شعر و عروض بود. ابتدا شروع کردم به ساده‌سازی و خلاصه‌سازی عروض. حتی نرم‌افزاری هم در اکسل طراحی کردم که صورت پیشرفته آن را در حوزه هوش مصنوعی در دست تولید داریم. بعد دیدم خلاصه عروض همچنان دشوار است و باید ساده‌تر شود. 

 پس تصمیم گرفتید شیوه‌نامه‌ای جدید طراحی و پیشنهاد بدهید و این چنین بود که شعرآهنگ جان گرفت؟

البته به لطف خدا. به قول علامه طباطبایی «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه/ ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد». در این شیوه‌نامه سراغ عناصری رفتم که در تمام زبان‌ها مشترک بود.

 همه زبان‌ها؟ یعنی از همان موقع به جهانی‌شدن این شیوه فکر می‌کردید؟

از اول که نه، اما وقتی طرح اصلی شعرآهنگ شکل گرفت دیدم سه عنصر در این طرح وجود دارد که در تمام زبان‌ها و کشور‌ها مشترک است: عدد، زمان و موسیقی. 

 نظریه موسیقی کلام چه زمانی شکل گرفت؟

بعد از دفاع از شیوه شعرآهنگ به‌عنوان رساله دکتری به این فکر افتادم که این طرح قابلیت گسترش در سنجش وزن شعر سایر زبان‌ها را دارد.

 از نظریه موسیقی کلام برای‌مان بگوید.

این نظریه بیان می‌کند که هر سخن و نوشته‌ای موسیقی دارد. در واقع هجا‌ها مانند نت‌های موسیقی عمل می‌کنند. وقتی متنی را می‌خوانیم این موسیقی با ساز تار‌های صوتی ما نواخته می‌شود. تمام انسان‌ها در تمام زبان‌ها هر روز دارند این موسیقی را می‌نوازند. مثال خوبش، جملات آغازین گلستان سعدی است که وقت خواندن و شنیدنش گویی ارکستری در حال اجراست و از همین روی بر جان‌ها می‌نشیند. از سوی دیگر بخشی از خوشایندی سخنان سخنرانان بزرگ تاریخ مثل حضرت علی‌بن‌ابیطالب (ع) ناشی از چینش خوش‌نوای هجا‌ها در کنار هم است.

 برویم سراغ طرح پسادکتری شما و ....

 آشتی وزن‌های شعر در زبان‌های پرکاربرد دنیا. 

 آشتی؟ مگر قهر بودند؟

خیر، ولی هرکدام ساز خودشان را می‌زدند.

 علاقه‌مند شدیم. لطفا بیشتر توضیح دهید.

پیش‌تر گفتم شیوه وزن‌شناسی شعرآهنگ براساس زمان، عدد و نت بنا شده؛ عناصر مشترکی که در تمام زبان‌ها وجود دارد. پس به نظر می‌رسید می‌توان وزن شعر همه زبان‌ها را با شعرآهنگ سنجید. پس طرح پژوهشی موسیقی کلام را با این فرضیه، به بنیاد علم ایران تقدیم کردم ــ که خدا را شکر ــ به تصویب رسید و قرار شد در دانشگاه تهران به راهنمایی استاد دکتر محمود فضیلت پژوهش را آغاز کنم. پس ۱۴ زبان اصلی دنیا را انتخاب کردم. «یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد.» و در نهایت دریافتم شعرآهنگ می‌تواند با تبدیل و تحلیل، وزن اشعار زبان‌های دیگر را تعیین کند. 

 تبریک می‌گوییم. پس پژوهشگری ایرانی شیوه‌ای را به ادبیات جهان معرفی کرده که می‌تواند معیار سنجش وزن شعر در تمام 

زبان‌ها باشد؟

 بله. البته این آغاز راه است. باید این شیوه به‌صورت عملی‌تر در دانشگاه‌های ادبیات ایران و جهان بازآزمایی و در محضر استادان زبان‌های غیرفارسی در خارج و داخل کشور آزموده و ثابت شود. امیدوارم این اتفاق بیفتد و به‌عنوان نماینده‌ای کوچک از ادبیات غنی فارسی، بتوانیم پرچم وزن‌شناسی شعر را در جهان به نام ایران بالا ببریم. البته ناگفته نماند که بعد از پژوهش و نگارش وزن شعر در هر زبان، آن بخش را به استادان همان زبان در دانشکده زبان‌های خارجی دانشگاه تهران عرضه کردم و پس از تایید این دانشمندان، پژوهش را تکمیل کردم. جا دارد از این استادان به نام و با احترام یاد کنم. از استادان دکتر آیت حسینی، دکتر اعظم فرزانه لطفی، دکتر مریم حق‌روستا، دکتر زهرا محمدی، دکتر ایمان منسوب‌بصیری، دکتر عباس فرهادنژاد، دکتر محمدباقر شعبان‌پور، دکتر حامد وفایی، دکتر محمد حسین حدادی و بالاخره دکتر مهدی رضائی از دانشگاه علامه طباطبایی.

 در جریان این پژوهش چه نکته‌ای برای‌تان جالب بود؟ 

من انسان ایران‌دوستی هستم. همه چیز ایرانم را دوست دارم و از همه مهم‌تر ادبیاتش را. تا پیش از این، ادبیات فارسی را برترین ادبیات جهان می‌دانستم. شاید بخشی از این برتربینی به ایرانی و فارسی‌زبان بودنم برگردد، اما اکنون ــ بعد از یک سال پژوهش ــ با اطمینان و به دور از هر بیان احساسی می‌گویم دست‌کم در وزن شعر، ادبیات فارسی بر قله ادبیات جهان ایستاده است و برای این ادعا دلیل دارم. همیشه کشور‌های غربی ــ طی قرن‌های گذشته ــ کوشیده‌اند باور غلط کم بودن را به ما بقبولانند، اما اینک به جان باور دارم که آنها دانسته این کار را کرده‌اند، چون می‌دانند اگر جلوی این رود خروشان استعداد و نبوغ ایرانی را نگیرند دیگر سهمی از علم و ادبیات و فرهنگ و موسیقی به آنها نخواهد رسید. ایرانیان به‌طور خاص مردمانی برگزیده و برترند و کشور‌های غربی این را می‌دانند و چند قرن است تمام همت خود را برای خاموش‌کردن این کوه آتشفشانی مصروف داشته‌اند، اما ما همچنان می‌خروشیم و می‌جوشیم و ثابت می‌کنیم که به لطف خدا در همه چیز برتریم. دنیا باید برای علم و فرهنگ و ادبیات به دکان ما بیاید و ماناترین عطر‌های علم و هنر و ادبیات را از ما خریداری کند.

 اما دلیل شما بر برتری ادبیات ایران بر ادبیات سایر زبان‌های جهان؟

در این مجال و مقال، فرصت نیست به همه جنبه‌های برتری ادبیات فارسی بر ادبیات دیگر زبان‌ها بپردازم، پس به موضوع وزن شعر بسنده می‌کنم. با بهره‌گیری از پژوهش‌ها و نگاشته‌های استادان وزن‌شناس فارسی مثل استادان ارجمند دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر ابوالحسن نجفی، ۵۵۰ وزن را در کتاب شعرآهنگ، همراه با نمونه شعر و نت هر وزن فهرست کردم و این تعداد به غیر از وزن‌های جمع‌آوری‌نشده اشعار محلی، اشعار ترانه‌ها و تصنیف‌ها و ... است که به گمانم این آمار را به هزار وزن خواهد رساند. من نمی‌دانم خاک ایران چه برکتی دارد که آدم‌هایی که از این خاک جوانه می‌زنند، بار طلا و جواهر می‌دهند. این رنگارنگی و این تنوع را نه‌فقط در وزن شعر که در تمام شئون زندگی، ادبیات و هنر ایرانیان از گذشته تا امروز می‌بینیم. این واقعیت زمانی در پژوهش موسیقی‌کلام بر من رخ نمود که دیدم در مقابل رنگارنگی وزن‌های شعر فارسی ــ که تا این لحظه به ۵۵۰ وزن رسیده است ــ زبان‌های پژوهش‌شده، ۲ تا حداکثر ۱۰ وزن شعر دارند. تنها رقیب ما در این عرصه که شرایطی مانند کشور ما داشته و قرن‌ها انگلیسی‌ها تلاش کرده‌اند آنها را متوقف کنند و موفق نبوده‌اند، زبان و ادبیات سانسکریت و هندی است؛ که البته با زبان فارسی هم‌ریشه‌اند.

بله، همین طور است. زبان سانسکریت ــ که مادر زبان هندی است ــ با زبان فارسی خویشاوند است. جالب است بدانید شخصی به نام «پینگله»، دو قرن پیش از میلاد مسیح کتاب وزن‌شناسی با عنوان «چندس‌شاسترا» نوشت و در آن نزدیک به ۸۰۰ وزن را معرفی کرد و این نشانگر قوت زبان مردمان ایران و هند است. من امیدوارم به‌عنوان نماینده‌ای کوچک از این سرزمین پهناور فرهنگی بتوانم با سفر به سایر کشور‌ها نظریه موسیقی کلام را به ادبیات‌دانان دیگر زبان‌ها معرفی کنم تا همه زبان‌ها وزن شعرشان را با شیوه‌ای فارسی ــ ایرانی بسنجند. البته این امر نیازمند حمایت دولتی است که امیدوارم چنین شود. 

 در صحبت‌های‌تان از نرم‌افزاری کاربردی صحبت کردید.

بله، نرم‌افزار تلفن همراه شعرآهنگ. بخش دوم طرح پسادکتری من طراحی نرم‌افزار وزن‌یابی است که با طراحی و داده‌های من و با برنامه‌نویسی دوست عزیزم دکتر محمد رنجبرپور در حوزه هوش مصنوعی تولید خواهد شد. البته این نرم‌افزار قابل توسعه به همه زبان‌هاست، اما نسخه اول آن برای وزن شعر فارسی آماده شده است. شما شعری را برای اپلیکیشن می‌خوانید و وزن شعر را برای شما نمایش می‌دهد با نام‌گذاری به شیوه شعرآهنگ و عروض و مهم‌تر از همه، ریتم شعر را برای شما می‌نوازد و ما با این نرم‌افزار نظریه موسیقی کلام را در عمل به نمایش درمی‌آوریم.




 دزدی هنری در سالزبورگ
۱۲ ساعت قبل / خبرگزاری همشهری‌آنلاین

دزدی هنری در سالزبورگ

نمایش بزرگداشت دویست وهفتادمین سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتزارت در شهر زادگاهش، سالزبورگ با یک سرقت گسترده به‌طور جدی خراب شد.

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم
۹ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.

 ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم
۱۶ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

افشین علا: مردم آقا را دیده بودند و عاشقشان شده بودند؛ اما حاج‌آقا مجتبی را ندیده، عاشقشان شدند.

 کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان
۴ ساعت قبل / سایت تابناک

کنایه تند و تیز نورا هاشمی به ترانه و شاکی پژمان

استوری نورا هاشمی فرزند مهدی هاشمی و گلاب آدینه، در نکوهش ملیکا پارسادوست، شاکی پرونده پژمان جمشیدی در ساعات اخیر مورد توجه قرار گرفته است.

 هیفا وهبی با استایل لاکچری در عربستان + عکس
۱ ساعت قبل / سایت تابناک

هیفا وهبی با استایل لاکچری در عربستان + عکس

هیفا وهبی با یک استایل لاکچری و چشمگیر در جده ظاهر شد و توجه‌ها را به خود جلب کرد.

 تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟
۲۰ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

تلویزیون آخر هفته چه فیلم‌هایی پخش می‌کند؟

در روزهای پایانی این هفته که مصادف با شهادت حضرت امام حسن عسکری علیه السلام و آغاز امامت حضرت ولیعصر (عج) است، «انتظار»، «پروژه ۷۴۹»، «سقوط در یخ»، «۸۸»، «تحقیقات جنایی پنجشنبه ها»، «ماموریت مادر دختری»، «بازی سرنوشت»، «دیپلو داینا»، «فرمانروای آب»، «گوتیا» و «مورو در برابر سولو» فیلم های جدیدی هستند که از شبکه‌های سیما پخش می‌شوند.