رضا روزهای جنگ را با اضطراب گذرانده است. او از شبی میگوید که صدای انفجار، او و همسرش را از خواب پرانده: «انفجار که شد، از خواب پریدیم. فکر کردم موشک به دیوار بغلی خورده است.»