
پوتین پیشنهاد زلنسکی را رد کرد | نفت ما

اختلاف ترامپ و ونس درباره اهداف جنگ با ایران/ شکاف ۵۰ دلاری در کاخ سفید!
بورس24 : اختلاف دونالد ترامپ و جیدی ونس درباره اهداف جنگ با ایران را نمیتوان صرفاً یک اختلاف شخصی میان رئیسجمهور و معاون او یا تفاوتی تاکتیکی در مدیریت یک بحران دانست. آنچه در هفتههای اخیر در واشنگتن آشکار شده، در سطحی عمیقتر، اختلاف بر سر تعریف «هدف جنگ»، «معیار پیروزی» و مهمتر از همه «نقطه پایان جنگ» است. سه مفهومی که به یکدیگر پیوند خوردهاند.
چرا که هنگامی که یک دولت وارد جنگ میشود، مشروعیت سیاسی و حقوقی اقدام نظامی تنها به توانایی آن دولت برای وارد کردن خسارت به طرف مقابل وابسته نیست، بلکه به این پرسش نیز وابسته است که دقیقاً چه هدفی دنبال میشود، ابزار نظامی تا چه اندازه برای دستیابی به آن هدف ضروری است و در چه نقطهای باید استفاده از زور متوقف شود.
در جنگ کنونی ایران و آمریکا، این مسئله اهمیتی دوچندان دارد. اکنون جنگ به مرحلهای رسیده که هزینههای نظامی، اقتصادی و سیاسی آن برای همه طرفها ملموستر شده است. در روزهای نخست، روایت اصلی دولت ترامپ بر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای و تضعیف ظرفیتهای راهبردی ایران استوار بود. اما با طولانی شدن درگیری، مسائل دیگری مانند برنامه موشکی، امنیت اسرائیل، تنگه هرمز، قیمت نفت و آینده مذاکرات به تدریج در مرکز محاسبات واشنگتن قرار گرفتند.
در چنین شرایطی، اختلاف ترامپ و ونس را باید در چارچوب یک مسئله کلاسیک در نظریه جنگ و سیاست خارجی و در قالب رابطه میان هدف سیاسی و ابزار نظامی فهم کرد. در سنت کلاسیک استراتژی، جنگ وسیلهای برای تحقق یک هدف سیاسی و نه غایتی مستقل است. بنابراین، هرگاه هدف سیاسی مبهم یا متغیر شود، استفاده از قدرت نظامی نیز با مشکل مواجه میشود، زیرا مشخص نیست موفقیت دقیقاً با چه معیاری سنجیده خواهد شد.
از سوی دیگر اختلاف اخیر ترامپ و ونس دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. ونس در اظهارات اخیر خود بر اهمیت پایین نگه داشتن قیمت نفت و گاز برای شهروندان آمریکایی تأکید کرده و در کنار آن، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای را نیز از اهداف اصلی دولت دانسته است. ترامپ اما با این برداشت مخالفت کرده و تأکید کرده است که جلوگیری از هستهای شدن ایران همچنان هدف نخست و اساسی سیاست آمریکا است.
در نگاه نخست ممکن است این تفاوت صرفاً یک اختلاف در نحوه بیان اهداف تلقی شود، اما در سیاست راهبردی، ترتیب اهداف اهمیت زیادی دارد. اگر دو هدف با یکدیگر تعارض پیدا کنند، باید مشخص باشد کدام یک بر دیگری مقدم است؟ اگر بازگشایی تنگه هرمز مستلزم توافقی باشد که از نظر واشنگتن در موضوع هستهای امتیاز کافی ایجاد نمیکند، آیا آمریکا باید جنگ را ادامه دهد؟ اگر ادامه جنگ موجب افزایش قیمت نفت شود، آیا دولت حاضر است برای تحقق هدف هستهای هزینه اقتصادی بیشتری به جامعه آمریکا تحمیل کند؟
اختلاف ترامپ و ونس را باید در پاسخ به همین پرسشها جستوجو کرد.
نکته مهمتر این است که این اختلاف در خلأ ایجاد نشده است. جنگ اکنون خود به یک عامل اقتصادی و سیاسی در داخل آمریکا تبدیل شده است. افزایش قیمت بنزین، نوسان قیمت نفت، اختلال در مسیرهای کشتیرانی و نگرانی درباره آینده بازار انرژی، همه عواملی هستند که سیاست خارجی آمریکا را به سیاست داخلی این کشور پیوند زدهاند.
این مسئله اهمیت ویژهای دارد. زیرا جنگی که در ابتدا در قالب یک بحران امنیتی تعریف میشد، اکنون به مسئلهای مربوط به زندگی روزمره شهروندان آمریکایی تبدیل شده است. افزایش قیمت انرژی میتواند به افزایش تورم منجر شود و تورم میتواند حمایت سیاسی از دولت را کاهش دهد. به همین دلیل، جنگ دیگر فقط در آسمان ایران یا آبهای خلیج فارس تعیین نمیشود بلکه بخشی از آن در پمپبنزینها، بازارهای مالی و افکار عمومی آمریکا نیز جریان دارد. ترامپ در مقابل تلاش میکند افزایش هزینه انرژی را هزینهای موقت در برابر یک هدف امنیتی بزرگتر معرفی کند.
منطق او این است که اگر جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای یک ضرورت امنیتی باشد، جامعه آمریکا باید آمادگی تحمل بخشی از هزینههای اقتصادی آن را داشته باشد. ونس اما به نظر میرسد بر این نکته تأکید بیشتری دارد که جنگ باید در نهایت به نتیجهای منجر شود که از نظر اقتصادی برای آمریکا قابل تحمل باشد. این تفاوت در واقع اختلاف میان دو تعریف از «پیروزی» است.
از جنگ برای امنیت تا جنگ برای نفت
اما اختلاف واقعی ترامپ و ونس بر سر چیست؟ برای فهم این مسئله باید به مفهوم «انباشت اهداف جنگی» توجه کرد. دولتها گاهی جنگ را با یک هدف مشخص آغاز میکنند، اما در جریان عملیات، اهداف جدیدی به آن اضافه میشود. نابودی توان هستهای ممکن است به محدود کردن برنامه موشکی تبدیل شود. محدود کردن برنامه موشکی ممکن است به تغییر رفتار منطقهای منجر شود، سپس مسئله امنیت اسرائیل، بازگشایی تنگه هرمز، کاهش قیمت نفت و حتی تغییر ساختار سیاسی کشور مقابل به مجموعه اهداف اضافه شود. مشکل اینجاست که هر هدف جدید میتواند ادامه جنگ را توجیه کند.
اگر هدف اول تحقق نیابد، جنگ ادامه پیدا میکند، اگر تحقق یابد اما هدف دوم باقی بماند، جنگ باز هم ادامه مییابد. به این ترتیب، دولت ممکن است از نظر نظامی پیروز شود، اما از نظر سیاسی هرگز به نقطهای نرسد که بتواند بگوید «هدف تحقق یافت و جنگ پایان مییابد. این یکی از مهمترین خطرات جنگهای طولانی است. در ابتدا، هدف روشن است، اما هرچه زمان میگذرد، مرز میان اهداف اصلی و فرعی از بین میرود. در چنین وضعیتی، عملیات نظامی دیگر در خدمت یک هدف سیاسی مشخص قرار ندارد، بلکه خود به موتور تولید اهداف جدید تبدیل میشود.
در مورد ایران نیز چنین خطری وجود دارد. اگر هدف اولیه جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای باشد، باید معیار مشخصی برای تحقق این هدف وجود داشته باشد. آیا نابودی تأسیسات هستهای کافی است؟ آیا باید ظرفیت غنیسازی ایران به صفر برسد؟ آیا ذخایر اورانیوم باید از کشور خارج شود؟ آیا بازرسیهای گسترده بینالمللی لازم است؟ یا آمریکا خواهان محدودیتهای بلندمدتتر است؟
هر پاسخ، یک جنگ یا مذاکره متفاوت را رقم میزند. چرا که اگر مسئله تنها جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای باشد، امکان تصور یک توافق سیاسی وجود دارد. اما اگر اهداف دیگری مانند حذف کامل توان موشکی ایران، تغییر رفتار منطقهای تهران یا تغییر ساختار سیاسی ایران نیز به شروط آمریکا اضافه شوند، دستیابی به نقطه پایان بسیار دشوارتر خواهد شد.
در اینجا تفاوت دیدگاه ترامپ و ونس اهمیت پیدا میکند. ترامپ همچنان جنگ را در چارچوب یک تهدید امنیتی بزرگ تعریف میکند. ونس در کنار این مسئله، هزینه اقتصادی جنگ و ضرورت بازگرداندن ثبات به بازار انرژی را برجسته میکند. به بیان دیگر، ونس مفهوم «شرایط خروج» را وارد بحث کرده است. این مسئله بسیار مهم است. زیرا جنگ فقط با تعریف هدف آغاز نمیشود؛ باید برای پایان آن نیز هدف داشت.
از سوی دیگر اگر هدف آمریکا جلوگیری از هستهای شدن ایران باشد، پایان جنگ زمانی ممکن است که سازوکاری برای اطمینان از این مسئله ایجاد شود. اگر هدف بازگشایی هرمز باشد، باید توافقی برای امنیت کشتیرانی شکل بگیرد. اگر هدف کاهش قیمت نفت باشد، باید شرایطی ایجاد شود که بازار انرژی اطمینان پیدا کند جنگ وارد چرخهای طولانی و غیرقابل پیشبینی نخواهد شد.
در نتیجه، ممکن است آنچه در ظاهر اختلاف میان ترامپ و ونس بر سر «هدف شماره یک» به نظر میرسد، در واقع اختلافی عمیقتر درباره مسیر خروج آمریکا از جنگ باشد. تنگه هرمز در این میان اهمیت استراتژیک فوقالعادهای پیدا کرده است. آمریکا از نظر نظامی توانایی قابل توجهی برای حفاظت از مسیرهای دریایی دارد، اما مسئله فقط کنترل نظامی آبراه نیست. بازار جهانی نفت به امنیت و قابلیت پیشبینی نیاز دارد. حتی اگر یک مسیر از نظر نظامی باز باشد، تا زمانی که خطر حمله، توقیف کشتیها یا تشدید درگیری وجود داشته باشد، شرکتهای کشتیرانی و بیمهگران ممکن است همچنان از آن مسیر فاصله بگیرند.
اینجا یک پارادوکس مهم شکل میگیرد. واشنگتن میخواهد با افزایش فشار نظامی ایران را وادار به عقبنشینی کند، اما افزایش فشار نظامی میتواند نااطمینانی در بازار انرژی را افزایش دهد. همان متغیری که ونس بر ضرورت کنترل آن تأکید میکند. این وضعیت نمونهای از چیزی است که میتوان آن را «پیامد ناخواسته قدرت» نامید. یک دولت برای از بین بردن یک تهدید اقدام میکند، اما اقدام او تهدید یا هزینه جدیدی ایجاد میکند. آمریکا برای مهار تهدید هستهای ایران وارد جنگ شده است، اما جنگ خود به عامل بیثباتی در بازار انرژی تبدیل شده است.
از منظر روابط بینالملل، اینجا باید میان «قدرت» و «نتیجه» تمایز قائل شد. قدرت نظامی به یک دولت امکان وارد کردن خسارت میدهد، اما تضمین نمیکند که طرف مقابل رفتار سیاسی مطلوب را بپذیرد. ایران از نظر قدرت نظامی متعارف قابل مقایسه با آمریکا نیست، اما قدرت نامتقارن آن تنها به موشک و پهپاد محدود نمیشود. موقعیت جغرافیایی، تنگه هرمز، ظرفیت تأثیرگذاری بر بازار انرژی و توانایی ایجاد هزینه برای نیروها و متحدان آمریکا، بخشی از قدرت نامتقارن تهران است. در چنین شرایطی، ایران میتواند بخشی از هزینه جنگ را از میدان نبرد به اقتصاد جهانی منتقل کند. هرچه قیمت انرژی افزایش یابد و نااطمینانی اقتصادی بیشتر شود، بخشی از فشار جنگ به جامعه آمریکا بازمیگردد.
بنابراین، ونس در واقع به یک آسیبپذیری ساختاری اشاره میکند. آمریکا میتواند جنگ را از نظر نظامی ادامه دهد، اما نمیتواند به سادگی پیامدهای اقتصادی آن را کنترل کند. این تفاوت از نظر سیاسی نیز اهمیت دارد. از سوی دیگر ونس را نمیتوان به سادگی «مخالف جنگ» و ترامپ را «طرفدار جنگ» دانست. اختلاف آنها پیچیدهتر است. ونس در اصل با استفاده از قدرت برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای مخالفت مطلق ندارد بلکه مسئله اصلی او این است که جنگ نباید به یک درگیری طولانی، پرهزینه و فاقد نقطه پایان تبدیل شود. این دیدگاه با بخشی از فلسفه سیاسی جریان «نخست آمریکا» نیز سازگار است. جریانی که بر کاهش تعهدات خارجی پرهزینه و تمرکز بیشتر بر منافع مستقیم آمریکا تأکید دارد.
از این منظر، ونس با یک تناقض سیاسی مواجه است. او از یک طرف معاون رئیسجمهور است و باید از تصمیمات دولت دفاع کند و از سوی دیگر، آینده سیاسی او به عنوان یکی از چهرههای مهم جمهوریخواهان به این مسئله وابسته است که بتواند میان وفاداری به ترامپ و اصول سیاسی خود تعادل ایجاد کند.
هرچه جنگ طولانیتر شود، این تناقض برجستهتر خواهد شد.
اما پرسش مهم این است که آیا اختلاف ترامپ و ونس میتواند بر سیاست خارجی آمریکا اثر واقعی بگذارد یا صرفاً در سطح اختلاف نظر باقی خواهد ماند؟
نخستین اثر احتمالی، کاهش قابلیت پیشبینی سیاست آمریکا است. در سیاست خارجی، هم متحدان و هم دشمنان باید بتوانند ترجیحات دولت مقابل را ارزیابی کنند. وقتی رئیسجمهور یک هدف را اولویت نخست معرفی میکند و معاون او بر هدف دیگری تأکید دارد، فضای ابهام افزایش پیدا میکند. برای ایران، این ابهام میتواند یک فرصت دیپلماتیک ایجاد کند. تهران میتواند استدلال کند که واشنگتن نیز با مسئله هزینههای جنگ مواجه است و در نتیجه، ممکن است در صورت ادامه مذاکرات بتواند به توافقی دست پیدا کند که بخشی از فشار نظامی را کاهش دهد.
اما این وضعیت الزاماً به معنای کاهش تنش نیست. اختلاف درون یک دولت گاهی میتواند موجب افزایش فشار نیز شود. اگر ترامپ احساس کند که اعتبار سیاست او زیر سؤال رفته است، ممکن است برای اثبات عزم خود به اقدامات شدیدتر روی آورد. بنابراین، اختلاف در واشنگتن یک شمشیر دو لبه است. از یک سو امکان مذاکره را افزایش میدهد و از سوی دیگر ممکن است تصمیمگیرندگان را به سمت نمایش قدرت بیشتر سوق دهد.
همچنین اسرائیل نیز در این میان نقش مهمی دارد. منافع اسرائیل و آمریکا در جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای همپوشانی قابل توجهی دارد، اما اهداف سیاسی آنها الزاماً یکسان نیست. اسرائیل ممکن است به دنبال تضعیف بلندمدت ظرفیت نظامی ایران باشد، در حالی که واشنگتن ممکن است پس از دستیابی به مجموعهای از تضمینهای امنیتی و هستهای، به دنبال پایان دادن به جنگ باشد. اگر این تفاوت آشکارتر شود، ممکن است در مرحله پس از جنگ به یکی از مهمترین اختلافات میان واشنگتن و تلآویو تبدیل شود. کشورهای عربی خلیج فارس نیز در موقعیت پیچیدهای قرار دارند. آنها از یک سو به حضور نظامی آمریکا برای بازدارندگی در برابر ایران نیاز دارند و از سوی دیگر، استمرار جنگ و اختلال در مسیرهای انرژی به اقتصاد آنها آسیب میزند.
تناقض بنیادین جنگ با ایران برای امریکا و اعراب
در واقع، جنگ ایران یک تناقض بنیادی برای کشورهای منطقه ایجاد کرده است. آنها از بازدارندگی آمریکا استقبال میکنند، اما از جنگی که این بازدارندگی ممکن است به دنبال داشته باشد، نگران هستند. در داخل آمریکا نیز شرایط برای ترامپ هرچه پیچیدهتر میشود. جنگ طولانی، افزایش هزینههای اقتصادی و نگرانی درباره انرژی میتواند حمایت سیاسی از دولت را کاهش دهد. رئیسجمهور میتواند دستور عملیات نظامی بدهد، اما نمیتواند به تنهایی قیمت نفت، رفتار بازارها، تورم و واکنش رأیدهندگان را کنترل کند.
این محدودیت اهمیت ویژهای دارد. قدرت ریاستجمهوری آمریکا در آغاز جنگ بسیار گسترده به نظر میرسد، اما هرچه جنگ طولانیتر شود، محدودیتهای سیاسی و اقتصادی آن بیشتر آشکار میشود. از سوی دیگر، بازگشت تدریجی دیپلماسی به محاسبات آمریکا نشان میدهد که حتی یک قدرت نظامی بزرگ نیز در نهایت مجبور است برای پایان دادن به جنگ به ابزار سیاسی متوسل شود. این همان نقطهای است که نظریه «جنگ به عنوان ادامه سیاست با ابزار دیگر» اهمیت پیدا میکند. اگر جنگ وسیله سیاست است، زمانی که ابزار نظامی دیگر نتواند نتیجه سیاسی مورد نظر را تولید کند، دولت ناچار است ابزار دیگری را وارد میدان کند.
در مورد ایران نیز، این ابزار میتواند مذاکره، توافق هستهای جدید، ترتیبات امنیتی منطقهای یا ترکیبی از فشار اقتصادی و دیپلماسی باشد. اما برای رسیدن به چنین نقطهای، واشنگتن ابتدا باید بداند دقیقاً چه میخواهد. این پرسش در حقوق بینالملل نیز اهمیت دارد. اصل منع استفاده از زور در نظام بینالمللی یک اصل بنیادین است و حق دفاع مشروع نیز در چارچوب شرایط مشخصی اعمال میشود. دفاع مشروع مجوزی نامحدود برای استفاده از زور نیست و اصول ضرورت و تناسب بر آن حاکماند.
از این منظر، باید میان «توجیه آغاز جنگ» و «توجیه ادامه جنگ» تمایز گذاشت. ممکن است دولتی برای اقدام اولیه خود استدلال دفاع مشروع ارائه کند، اما ادامه عملیات نظامی نیازمند استمرار همان ارتباط میان تهدید و اقدام دفاعی باشد. هرچه اهداف جنگ گستردهتر شوند، این پرسش پیچیدهتر میشود که آیا اقدامات نظامی همچنان برای دفع تهدید اولیه ضروری هستند یا به تدریج به ابزار تحمیل اهداف سیاسی جدید تبدیل شدهاند. این مسئله به ویژه زمانی اهمیت پیدا میکند که اهدافی مانند کنترل تنگه هرمز، فشار اقتصادی یا تغییر رفتار سیاسی کشور مقابل در کنار اهداف امنیتی اولیه قرار گیرند.
حقوق بینالملل میان دفاع در برابر حمله و استفاده از زور برای تحمیل یک نظم سیاسی مطلوب تفاوت بنیادین قائل است. بنابراین، هرچه دولت آمریکا اهداف خود را گستردهتر تعریف کند، ضرورت ارائه یک استدلال حقوقی منسجمتر نیز افزایش خواهد یافت. در اینجا اختلاف ترامپ و ونس اهمیت دیگری پیدا میکند. این اختلاف به خودی خود وضعیت حقوقی جنگ را تعیین نمیکند، اما نشان میدهد حتی در سطح سیاسی آمریکا نیز درباره غایت نهایی جنگ اتفاق نظر کامل وجود ندارد. اگر هدف نهایی روشن نباشد، تعریف ضرورت ادامه جنگ نیز دشوارتر خواهد شد. در نهایت، اختلاف ترامپ و ونس را نباید نشانه فروپاشی کاخ سفید دانست. شواهد موجود برای چنین نتیجهای کافی نیست. اما نمیتوان آن را نیز صرفاً یک اختلاف لفظی بیاهمیت تلقی کرد. مسئله اصلی وجود یا عدم وجود اختلاف شخصی میان رئیسجمهور و معاون او نیست؛ مسئله تفاوت در تعریف اولویتهاست.
تفاوت دیدگاه های ونس و ترامپ در چیست؟
ترامپ مسئله هستهای را هدف اصلی میداند و حاضر است برای آن هزینه اقتصادی بیشتری بپردازد. ونس در کنار مسئله هستهای، هزینه انرژی و آثار مستقیم جنگ بر زندگی آمریکاییها را در مرکز توجه قرار میدهد. این دو رویکرد ممکن است در نهایت قابل جمع باشند، اما تنها در صورتی که دولت آمریکا بتواند میان آنها یک سلسلهمراتب روشن ایجاد کند. اگر بازگشایی هرمز نیازمند مصالحه باشد اما مصالحه از نظر ترامپ برای پرونده هستهای کافی نباشد، کدام هدف مقدم خواهد بود؟ اگر ادامه جنگ قیمت انرژی را بالا نگه دارد، آیا آمریکا حاضر است هزینه آن را بپردازد؟ و اگر ایران حاضر به پذیرش شروط واشنگتن نشود، آیا دولت ترامپ جنگ را برای ماههای دیگر ادامه خواهد داد؟ پاسخ به همین پرسشها آینده سیاست آمریکا را مشخص خواهد کرد.
در مجموع، جنگ ایران برای دولت ترامپ اکنون از مرحله «توانایی جنگیدن» عبور کرده و وارد مرحله دشوارتر «توانایی پایان دادن به جنگ» شده است. آمریکا همچنان از برتری نظامی برخوردار است، اما برتری نظامی به تنهایی نقطه پایان جنگ را تعیین نمیکند. نقطه پایان زمانی ایجاد میشود که هدف سیاسی روشن، هزینه قابل تحمل، سازوکار مذاکره و تعریف قابل سنجشی از پیروزی وجود داشته باشد. از این منظر، اختلاف ترامپ و ونس نشانه بحران در تعریف «پیروزی» است.
ترامپ هنوز میخواهد قدرت نظامی را به اهرمی برای دستیابی به امتیازات بیشتر تبدیل کند، در حالی که ونس بیش از گذشته بر این نکته تأکید میکند که نتیجه جنگ باید در زندگی روزمره آمریکاییها نیز قابل مشاهده باشد. برای ایران، این اختلاف یک فرصت بالقوه برای دیپلماسی اما نه تضمینی برای کاهش تنش است. برای اسرائیل، نشانهای از ضرورت بازتعریف رابطه میان اهداف نظامی و سیاسی است. برای کشورهای خلیج فارس، هشداری درباره هزینههای یک جنگ طولانی است و برای نظام بینالمللی، یادآوری این واقعیت که حتی قدرت نظامی مسلط نیز نمیتواند بدون تعریف روشن از هدف و پایان، یک جنگ را صرفاً با افزایش شدت عملیات به نتیجه سیاسی مطلوب برساند.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش جنگ ایران این نباشد که چه کسی در میدان نبرد دست بالا را دارد. پرسش بنیادیتر این است که چه کسی میتواند تعریف کند جنگ چه زمانی تمام شده و «پیروزی» دقیقاً به چه معناست. در حال حاضر، اختلاف ترامپ و ونس نشان میدهد که واشنگتن هنوز پاسخ واحدی برای این پرسش ندارد. و تا زمانی که این پاسخ روشن نشود، خطر ادامه چرخهای که در آن هر عملیات نظامی، هدف تازهای برای ادامه جنگ تولید میکند، همچنان باقی خواهد ماند.
بحران انرژی پس از جنگ ایران؛ زغالسنگ دوباره به سوخت محبوب آسیا تبدیل شد
به گزارش تجارت نیوز، جنگ در خاورمیانه تنها یک بحران نظامی و ژئوپلیتیکی نیست؛ این درگیری به یکی از مهمترین آزمونهای امنیت انرژی جهان نیز تبدیل شده است. اختلال در جریان نفت خام و گاز طبیعی، بهویژه پس از بسته شدن تنگه هرمز، باعث شده بسیاری از کشورهای آسیایی برای تأمین برق و جلوگیری از تشدید بحران انرژی، گزینهای قدیمی را دوباره روی میز بگذارند: زغالسنگ.
این اتفاق در شرایطی رخ میدهد که جهان طی سالهای گذشته تلاش کرده وابستگی خود به سوختهای فسیلی را کاهش دهد و به سمت انرژیهای تجدیدپذیر حرکت کند. با این حال، بحران اخیر نشان داده است که بسیاری از کشورها هنوز برای کنار گذاشتن نفت، گاز و زغالسنگ آمادگی کامل ندارند و در زمان وقوع یک شوک بزرگ انرژی، ممکن است دوباره به سوختهای فسیلی بازگردند.
شرکتهای زغالسنگ نیز از این وضعیت بینصیب نماندهاند. تونگلا ریسورسز، تولیدکننده زغالسنگ حرارتی در آفریقای جنوبی، در تازهترین گزارش خود از دو برابر شدن سود ششماهه خبر داده است؛ اتفاقی که نشان میدهد بحران انرژی خاورمیانه، دستکم در کوتاهمدت، برای برخی تولیدکنندگان زغالسنگ به فرصتی اقتصادی تبدیل شده است. چرا مصرف زغالسنگ دوباره افزایش یافته است؟
زغالسنگ اگرچه یکی از آلایندهترین سوختهای فسیلی جهان محسوب میشود، همچنان یک مزیت مهم دارد: فراوان، نسبتاً ارزان و در بسیاری از کشورها در دسترس است. استخراج زغالسنگ میتواند منابع آب را آلوده کند و سوزاندن آن نیز حجم زیادی از کربن را وارد جو میکند؛ موضوعی که به گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی دامن میزند.
با این حال، زمانی که عرضه نفت و گاز با اختلال مواجه میشود، کشورها برای حفظ تولید برق به دنبال سوختی هستند که بتوانند در کوتاهترین زمان به آن دسترسی پیدا کنند. جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران دقیقاً چنین شرایطی را ایجاد کرده است.
اندکی پس از آغاز حملات به تهران در ۲۸ فوریه، ایران تنگه هرمز را بست. این آبراه در شرایط عادی مسیر عبور حدود یکپنجم نفت و گاز طبیعی مایعشده جهان است. مذاکرات برای بازگشایی این تنگه همچنان ادامه دارد، اما بسته شدن آن به کاهش عرضه نفت و گاز و افزایش شدید قیمت نفت منجر شده است.
در نتیجه، کشورهایی که برای تولید برق به سوختهای وارداتی وابسته هستند، ناچار شدهاند به گزینههای جایگزین روی بیاورند. در بسیاری از موارد، زغالسنگ سادهترین انتخاب بوده است؛ زیرا حتی با افزایش قیمت آن، هنوز هزینه استفاده از زغالسنگ از نفت بالاتر نرفته و منابع آن نیز در بازار جهانی قابل دسترس است. آسیا بیشترین فشار را تحمل میکند
هیچ منطقهای به اندازه آسیا از اختلال در تنگه هرمز آسیب ندیده است. اقتصادهای بزرگ آسیایی بخش قابل توجهی از نیاز انرژی خود را از خلیج فارس تأمین میکنند و اختلال در مسیر صادرات، مستقیماً امنیت انرژی آنها را تهدید میکند.
بر اساس اطلاعات اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده، در سال ۲۰۲۲ حدود ۸۲ درصد محمولههای نفت و گاز عبوری از تنگه هرمز راهی آسیا شده است. چین، هند، ژاپن و کره جنوبی مهمترین مقصدهای این محمولهها بودهاند.
کشورهای حاشیه خلیج فارس نیز همزمان با محدودیت صادرات از طریق تنگه هرمز، هدف حملات قرار گرفتهاند. قطر یکی از مهمترین نمونههاست. این کشور در ماه مارس مجبور شد در قراردادهای تحویل خود وضعیت اضطراری اعلام کند، زیرا پهپادهای ایرانی به تأسیسات انرژی راسلفان حمله کردند.
راسلفان بزرگترین مجتمع LNG جهان به شمار میرود و حمله به آن بخش قابل توجهی از ظرفیت صادراتی قطر را از مدار خارج کرد. مقامهای قطری اعلام کردند که حملات ایران تا ماه مارس باعث توقف ۱۷ درصد صادرات LNG قطر شده است.
در امارات متحده عربی نیز ترمینال گاز طبیعی مایع داس آیلند، ترمینال نفتی فجیره و مجتمع پالایشگاهی رویس و چندین تأسیسات انرژی دیگر در جریان درگیریها هدف قرار گرفتند. برخی زیرساختهای انرژی در عربستان سعودی و عمان نیز آسیب دیدند.
مجموع این اتفاقات باعث شده کشورهای آسیایی برای تأمین برق و جلوگیری از خاموشی یا کاهش تولید صنعتی، بار دیگر به سمت زغالسنگ حرکت کنند. مصرف جهانی زغالسنگ در سال ۲۰۲۶ چه تغییری میکند؟
بر اساس تحلیل شرکت دادههای انرژی امبر، تولید زغالسنگ جهان تا پایان سال ۲۰۲۶ در مقایسه با سال ۲۰۲۵ در بدترین سناریو حدود ۱.۸ درصد افزایش خواهد یافت.
این رقم در شرایط عادی شاید چندان بزرگ به نظر نرسد، اما اهمیت آن زمانی مشخص میشود که بدانیم بسیاری از کشورها طی سالهای گذشته برنامههای مشخصی برای کاهش مصرف زغالسنگ داشتهاند. بنابراین، افزایش تولید و مصرف این سوخت نشان میدهد که بحران انرژی میتواند روند گذار از سوختهای فسیلی را در کوتاهمدت کند کند.
کشورهای آسیایی بیشترین واکنش را نشان دادهاند. ژاپن محدودیتهای مربوط به فعالیت نیروگاههای زغالسنگ قدیمی و پرمصرف را برای مقابله با شوکهای انرژی لغو کرده است. کره جنوبی نیز تعطیلی برخی نیروگاههای زغالسنگ را که قرار بود تا سال ۲۰۴۰ انجام شود، به تعویق انداخته است.
در بنگلادش، شرایط حتی دشوارتر شد. دولت ابتدا برای مدیریت بحران انرژی، برق را قطع کرد، دانشگاهها را تعطیل کرد و فروش سوخت مورد استفاده وسایل نقلیه را سهمیهبندی کرد. پس از آن، دولت اعلام کرد که تولید برق با استفاده از زغالسنگ را افزایش داده است.
تایلند، فیلیپین و ویتنام نیز برای حفظ ذخایر محدود گاز طبیعی، تولید برق با زغالسنگ را افزایش دادهاند.
در پاکستان نیز آمار سازمان ملی تنظیم مقررات برق نشان میدهد که تا ماه ژوئیه، تولید برق با استفاده از زغالسنگ وارداتی نسبت به مدت مشابه سال قبل ۹۰ درصد افزایش یافته است. چین و هند همچنان بزرگترین مصرفکنندگان زغالسنگ
چین و هند در حال حاضر به تنهایی حدود ۷۰ درصد زغالسنگ جهان را مصرف میکنند و هر دو کشور از تولیدکنندگان اصلی این سوخت نیز هستند.
در هند، افزایش تقاضای برق تا حدی به موجهای گرمای شدیدتر مرتبط است. دولت این کشور قصد دارد چند پروژه جدید استخراج زغالسنگ را راهاندازی کند. طبق برآورد گلوبال انرژی مانیتور، این پروژهها میتوانند عرضه جهانی زغالسنگ را حدود ۲.۵ میلیارد تن در سال افزایش دهند.
این روند نشان میدهد که هند، با وجود برنامههای توسعه انرژی پاک، همچنان زغالسنگ را یکی از پایههای اصلی امنیت انرژی خود میداند. افزایش دمای هوا و رشد تقاضای برق باعث شده فشار بیشتری برای حفظ ظرفیت نیروگاههای زغالسنگ ایجاد شود.
چین نیز همچنان بزرگترین مصرفکننده زغالسنگ جهان است، اما در بخش تولید داخلی این کشور نشانههایی از کاهش مشاهده شده است. پکن پس از انفجار مرگبار ماه مه در معدن زغالسنگ لیوشنیو که در آن ۸۲ نفر جان باختند، نظارت بر معادن را افزایش داده است.
چین در کنار این اقدامات، سرمایهگذاری گستردهای در انرژیهای تجدیدپذیر انجام داده است؛ بنابراین وضعیت این کشور را نمیتوان تنها از منظر افزایش یا کاهش مصرف زغالسنگ بررسی کرد. پکن همزمان در حال توسعه انرژی خورشیدی و بادی است و تلاش میکند امنیت انرژی خود را از مسیرهای مختلف تأمین کند. اروپا هم در برابر بحران انرژی عقبنشینی کرده است
بحران انرژی تنها کشورهای آسیایی را تحت تأثیر قرار نداده است. برخی کشورهای اروپایی نیز برنامههای خود برای کنار گذاشتن زغالسنگ را به تأخیر انداختهاند.
آلمان اعلام کرده است که نمیخواهد به دلیل تعهدات قبلی خود در زمینه تغییرات اقلیمی، امنیت تولید برق را به خطر بیندازد. ایتالیا نیز برنامه حذف تدریجی زغالسنگ را از پایان سال ۲۰۲۵ به سال ۲۰۳۸ موکول کرده است.
این تصمیمها نشان میدهد که حتی اقتصادهای پیشرفته نیز در زمان وقوع بحران انرژی ممکن است اولویت خود را از کاهش انتشار کربن به تأمین مطمئن برق تغییر دهند.
با این حال، افزایش مصرف زغالسنگ در این کشورها به معنای شکست کامل سیاستهای انرژی پاک نیست. تحلیلگران تأکید میکنند که روند بلندمدت کاهش مصرف زغالسنگ در بخشهایی از اروپا همچنان ادامه دارد و افزایش کنونی در برخی کشورها ممکن است بیشتر یک واکنش اضطراری به بحران انرژی باشد. کدام کشورها از افزایش قیمت زغالسنگ سود میبرند؟
در بازار جهانی زغالسنگ، اندونزی با فاصله قابل توجه بزرگترین صادرکننده این سوخت است و پس از آن استرالیا و روسیه قرار دارند.
اندونزی در ماه مارس برنامههای قبلی خود برای محدود کردن تولید زغالسنگ و کاهش عرضه مازاد را لغو کرد تا از افزایش قیمتها بهره ببرد.
قیمت زغالسنگ در ماه ژوئیه به ۱۳۱.۸۵ دلار در هر تن رسید؛ در حالی که قیمت آن در سال گذشته ۱۰۲.۲۰ دلار در هر تن بود. افزایش قیمت به معنای افزایش درآمد بالقوه برای تولیدکنندگان بزرگ زغالسنگ است، بهخصوص کشورهایی که ظرفیت صادراتی بالایی دارند.
استرالیا نیز به عنوان یکی از بزرگترین صادرکنندگان زغالسنگ جهان، در موقعیت مناسبی قرار گرفته است. افزایش تقاضا در آسیا و نیاز کشورهای منطقه به جایگزین کردن بخشی از گاز وارداتی، بازار مناسبی برای صادرکنندگان زغالسنگ ایجاد کرده است.
سود تونگلا ریسورسز دو برابر شد
یکی از روشنترین نمونههای تأثیر بحران بر صنعت زغالسنگ، گزارش مالی تونگلا ریسورسز در آفریقای جنوبی است.
این شرکت اعلام کرد سود آن در نیمه نخست سال نسبت به مدت مشابه سال ۲۰۲۵ دو برابر شده است. افزایش تولید از معادن انشام در کوئینزلند استرالیا، افزایش تقاضا و رشد قیمت زغالسنگ در انشام و همچنین فعالیتهای آفریقای جنوبی شرکت از مهمترین عوامل این افزایش سود بودهاند.
تولید انشام در نیمه نخست سال، یعنی در اوج درگیری، ۳۸ درصد افزایش یافت و به ۲.۲ تن رسید؛ در حالی که این رقم در دوره مشابه قبلی ۱.۶ تن بود.
تونگلا همچنین سود هر سهم یا HEPS خود را ۴.۸۰ راند آفریقای جنوبی، معادل ۰.۳۰ دلار اعلام کرد. این رقم در ژوئن سال گذشته ۱.۹۲ راند، معادل ۰.۱۲ دلار بود.
شرکت در گزارش خود اعلام کرده است که با آماده شدن بازارهای اروپا و آسیا برای فصل زمستان، انتظار میرود قیمت زغالسنگ همچنان در سطح بالایی باقی بماند.
این ارقام نشان میدهد که بحران انرژی خاورمیانه فقط باعث افزایش تقاضا برای زغالسنگ نشده، بلکه در حال تقویت درآمد برخی تولیدکنندگان این سوخت نیز هست. آیا بحران خاورمیانه گذار به انرژی پاک را متوقف میکند؟
سؤال مهم این است که بازگشت موقت کشورهای مختلف به زغالسنگ چه معنایی برای آینده انرژی پاک دارد.
در سال ۲۰۲۱، بیش از ۴۰ کشور، از جمله اندونزی و ویتنام، در اجلاس تغییرات اقلیمی COP26 متعهد شدند مصرف زغالسنگ را کاهش دهند. با این حال، هند و چین در این تعهد حضور نداشتند.
سال گذشته نیز کره جنوبی به ائتلاف Powering Past Coal پیوست؛ ائتلافی که هدف آن کمک به اقتصادهای وابسته به زغالسنگ برای فاصله گرفتن از این سوخت است.
اما بحران کنونی نشان داده است که تعهدات اقلیمی در شرایط اضطراری میتوانند با چالش جدی روبهرو شوند. بسیاری از کشورها هنوز ظرفیت کافی انرژیهای تجدیدپذیر، ذخیرهسازی برق و زیرساختهای انتقال را ندارند تا بتوانند در صورت قطع یا کاهش شدید عرضه گاز و نفت، تمام نیاز انرژی خود را از منابع پاک تأمین کنند.
نیک هدلی، تحلیلگر گذار انرژی در شرکت مستقر در آفریقای جنوبی Zero Carbon Analytics، معتقد است بحران خاورمیانه برنامههای بسیاری از کشورها برای فاصله گرفتن از زغالسنگ را مختل کرده است.
به گفته او، کشورهایی مانند بنگلادش در دهههای گذشته سرمایهگذاری قابل توجهی در زیرساختهای زغالسنگ انجام دادهاند و بخش قابل توجهی از این ظرفیت بدون استفاده باقی مانده است. بنابراین، زمانی که عرضه جهانی گاز دچار اختلال میشود، استفاده مجدد از نیروگاههای زغالسنگ برای این کشورها سادهتر از ایجاد سریع ظرفیت جدید انرژیهای تجدیدپذیر است.
هدلی همچنین تأکید کرده است که زمانی که قیمت گاز افزایش پیدا میکند، زغالسنگ میتواند در مقایسه با گاز وارداتی گزینه ارزانتری باشد. با این حال، او معتقد است که زغالسنگ همچنان از نظر هزینه توان رقابت با انرژیهای تجدیدپذیر را ندارد. بحران انرژی میتواند به نفع انرژی پاک تمام شود
با وجود افزایش موقت مصرف زغالسنگ، همه پیامدهای بحران برای گذار انرژی منفی نیست. تحلیلگران میگویند افزایش مصرف زغالسنگ در برخی مناطق میتواند با روند کاهش بلندمدت مصرف آن در مناطقی مانند اروپا جبران شود. از سوی دیگر، بحران اخیر یک پیام روشن برای کشورهای واردکننده انرژی دارد: وابستگی شدید به سوختهای فسیلی وارداتی میتواند امنیت انرژی آنها را در برابر بحرانهای ژئوپلیتیکی بسیار آسیبپذیر کند.
در چنین شرایطی، انرژی خورشیدی، بادی، ذخیرهسازی برق، شبکههای انتقال و برقیسازی اقتصاد میتوانند از یک سیاست اقلیمی به یک ضرورت امنیت ملی تبدیل شوند.
فروپاشی یا اختلال در زنجیرههای تأمین جهانی نفت و گاز ممکن است در بلندمدت حتی به تقویت انرژیهای پاک منجر شود، زیرا کشورها برای کاهش وابستگی به واردات سوخت فسیلی، انگیزه بیشتری برای سرمایهگذاری در منابع داخلی و تجدیدپذیر پیدا میکنند.
جنگ ایران و اختلال در مسیرهای انتقال انرژی بار دیگر نشان داده است که امنیت انرژی و سیاست اقلیمی به یکدیگر گره خوردهاند. بسته شدن تنگه هرمز، که در شرایط عادی حدود یکپنجم نفت و LNG جهان از آن عبور میکند، عرضه جهانی نفت و گاز را تحت فشار قرار داده و بسیاری از کشورهای آسیایی را به سمت استفاده بیشتر از زغالسنگ سوق داده است.
از ژاپن و کره جنوبی گرفته تا بنگلادش، تایلند، فیلیپین، ویتنام و پاکستان، نشانههایی از افزایش استفاده از زغالسنگ دیده میشود. در پاکستان، تولید برق با زغالسنگ وارداتی تا ماه ژوئیه ۹۰ درصد افزایش یافته و برآورد امبر نیز از احتمال رشد ۱.۸ درصدی تولید جهانی زغالسنگ در سال ۲۰۲۶ نسبت به ۲۰۲۵ حکایت دارد.
در سوی دیگر، تولیدکنندگان زغالسنگ از این شرایط سود میبرند. قیمت این سوخت در ژوئیه به ۱۳۱.۸۵ دلار در هر تن رسید، در حالی که قیمت سال گذشته ۱۰۲.۲۰ دلار بود. تونگلا ریسورسز نیز با افزایش تولید انشام از ۱.۶ به ۲.۲ تن و رشد ۳۸ درصدی تولید، سود هر سهم خود را از ۱.۹۲ راند یا ۰.۱۲ دلار به ۴.۸۰ راند یا ۰.۳۰ دلار افزایش داد.
با این حال، این وضعیت لزوماً به معنای شکست گذار جهانی به انرژی پاک نیست. بحران اخیر میتواند به کشورها نشان دهد که تکیه بر نفت و گاز وارداتی چه هزینهای دارد. در کوتاهمدت، زغالسنگ ممکن است برنده بحران انرژی باشد، اما در بلندمدت همین بحران میتواند انگیزهای برای توسعه سریعتر انرژیهای تجدیدپذیر، ذخیرهسازی برق و برقیسازی اقتصاد ایجاد کند.
درس اصلی برای کشورهای آسیایی این است که امنیت انرژی تنها با ذخیرهسازی نفت و گاز یا افزایش ظرفیت نیروگاههای زغالسنگ تضمین نمیشود. ایجاد یک سیستم انرژی متنوع، داخلی و متکی بر منابع پاک میتواند راهی برای کاهش آسیبپذیری در برابر بحرانهای ژئوپلیتیکی آینده باشد. به همین دلیل، اگرچه جنگ خاورمیانه در کوتاهمدت به سود زغالسنگ تمام شده است، پیامد بلندمدت آن ممکن است دقیقاً در جهت عکس حرکت کند و سرمایهگذاری در انرژی پاک را سرعت ببخشد.
خودرو گران میشود یا ارزان؟ قیمتها با کدام خبر میپرند؟
به گزارش بنکر ، بازار خودرو در هفتههای اخیر بیش از آنکه از یک روند قیمتی مشخص پیروی کند، درگیر انتظار و سنجش چشمانداز آینده بوده است.
حجم پایین معاملات و نوسان محدود قیمتها نشان میدهد که نه تقاضای کافی برای شکلگیری یک موج صعودی وجود دارد و نه فشار فروش به اندازهای است که بتواند بازار را وارد یک مسیر نزولی پایدار کند. گزارشهای اخیر نیز از تداوم رکود معاملاتی و حرکت قیمتها در یک دامنه محدود حکایت دارند.
در این شرایط، بازار خودرو را نمیتوان صرفاً با نرخ ارز توضیح داد. ارز زمانی به محرک جدی بازار تبدیل میشود که از محدودههای حساس عبور کند و این تغییر، انتظارات تورمی را در میان فعالان بازار تقویت کند.
در غیر این صورت، حتی نوسانات روزانه نرخ ارز نیز الزاماً به تغییر متناسب قیمت خودرو منجر نمیشود. رفتار هفتههای اخیر نیز نشان داده که واکنش بازار خودرو به تحولات ارزی، با فاصله و شدت متفاوتی نسبت به بازار ارز اتفاق میافتد. دو سناریوی متفاوت بازار خودرو
در کنار ارز، ریسک سیاسی و چشمانداز مذاکرات همچنان یکی از مهمترین متغیرهای تعیینکننده انتظارات است. بازار در حال حاضر با دو سناریوی متفاوت روبهروست: کاهش تنش و افزایش احتمال توافق میتواند انتظارات کاهشی را تقویت کند؛ چراکه در این حالت، چشمانداز بهبود واردات، افزایش تنوع و عرضه خودرو و کاهش فشارهای ارزی پررنگتر میشود.
در مقابل، تشدید تنشها میتواند انتظارات تورمی را افزایش داده و خودرو را دوباره بهعنوان ابزاری برای حفظ ارزش دارایی مطرح کند. به همین دلیل، ابهام سیاسی عملاً یکی از عوامل اصلی تعویق تصمیم خرید و فروش در بازار است.
از سوی دیگر، سمت عرضه نیز با محدودیتهایی مواجه است. کاهش تولید داخلی، مشکلات تأمین و محدودیتهای وارداتی باعث شده است که حتی در شرایط رکود تقاضا، ظرفیت کاهش قیمت در همه بخشهای بازار یکسان نباشد.
در بازار وارداتی نیز کندی فرآیند واردات و فاصله میان ثبت سفارش و ورود واقعی خودرو، همچنان یکی از متغیرهای مهم عرضه محسوب میشود.
در نتیجه، شرایط فعلی را میتوان حاصل برهمکنش چند نیروی متفاوت دانست؛ رکود تقاضا از یک سو بر معاملات فشار وارد میکند، ریسکهای سیاسی و انتظارات تورمی از سوی دیگر رفتار خریداران و فروشندگان را تحت تاثیر قرار میدهد و محدودیت عرضه در بخشهایی از بازار نیز بر روند قیمتها اثر میگذارد. برآیند این عوامل تاکنون بازاری کمنوسان اما شکننده ساخته است.
بازاری که ممکن است با یک تغییر جدی در هر یک از متغیرهای اصلی، از وضعیت فعلی خارج شود. اما کارشناسان چشمانداز بازار خودرو را چگونه ارزیابی میکنند؟ رشد نسبی خرید خودروهای برقی
مسیح فرزانه، کارشناس صنعت خودروسازی و فعال بازار خودررو، در گفتوگو با تجارتنیوز گفت: بازار خودرو طی دو هفته گذشته در هر سه بخش خودروهای داخلی، مونتاژی و وارداتی، نوسان قابلتوجهی نداشته و قیمتها در یک مدار کمنوسان حرکت کردهاند.
با این حال، انتشار برخی اخبار درباره حاملهای انرژی، بهصورت استثنا بر بازار خودروهای برقی اثر گذاشته و باعث افزایش جزئی قیمت این خودروها و رشد نسبی تقاضا برای خرید آنها شده است.
او ادامه داد: با وجود برخی کاستیهای زیرساختی در حوزه خودروهای برقی، به نظر میرسد بخشی از مصرفکنندگان همچنان این خودروها را بهعنوان خودروی دوم و عمدتاً برای استفادههای درونشهری مورد توجه قرار میدهند.
در این میان، خودروهای پلاگین هیبریدی که هم از موتور برقی و هم از موتور بنزینی استفاده میکنند، میتوانند برای این گروه از مصرفکنندگان گزینه مناسبتری باشند. تداوم محدودیت در عرضه خودروهای وارداتی
فرزانه عنوان کرد: در بخش خودروهای وارداتی نیز با وجود اعلام ورود محدود برخی خودروهای دارای کارت اقامت، روند ثبت سفارش خودروهای وارداتی زیر ۲۵۰۰ سیسی، بهویژه خودروهای مربوط به سهمیه جانبازی، همچنان پویایی لازم را ندارد. به نظر میرسد بخشی از این وضعیت به کنترل شرایط ارزی از سوی دستگاههای مربوطه بازمیگردد.
این کارشناس صنعت خودروسازی ادامه داد: در صورت ادامه این روند، تحقق وعدههای برخی نهادها درباره واردات تعداد بالای خودرو تا پایان سال با تردید مواجه خواهد شد.
تداوم محدودیت در واردات و کاهش عرضه خودرو در بازار نیز میتواند در بلندمدت به اصلاح قیمتها منجر شود. باید توجه داشت که روند واقعی واردات خودرو، عملاً از زمان ورود خودروها به گمرکات آغاز میشود.
فرزانه اظهار کرد: در بخش خودروهای داخلی و مونتاژی نیز آخرین آمارهای رسمی همچنان از کاهش میانگین حدود ۳۰ درصدی تیراژ تولید نسبت به مدت مشابه سال گذشته حکایت دارد.
آثار این کاهش تولید در بازار نیز قابل مشاهده است. این وضعیت با توجه به اتفاقات یک سال اخیر و انباشت مشکلات صنعت خودرو طی دهههای گذشته، دور از انتظار نبوده است.
او اضافه کرد: در همین حال، موضوع خصوصیسازی خودروسازان نیز در شرایط فعلی صنعت و بازار خودرو مطرح شده است.
با این حال، خصوصیسازی بهتنهایی نمیتواند تمام مشکلات این صنعت را برطرف کند و پیش از آن باید بسترهای اقتصاد بینالملل و مدیریت راهبردی صنعت خودروسازی مورد بازبینی قرار گیرند. در غیر این صورت، این احتمال همچنان وجود دارد که خصوصیسازی نتواند به تسهیل مشکلات صنعت خودروسازی در کشور منجر شود. ریسکهای جانبی بالا
این فعال بازار خودرو در پایان گفت: برای مصرفکنندگان نیز با توجه به شرایط فعلی بازار، در صورتی که نیاز به خرید خودرو وجود دارد، بهتر است انتخاب متناسب با بودجه انجام شود و تا حد امکان خودرویی با مدارک کامل و پلاک آماده خریداری شود.
همچنین توصیه میشود مصرفکنندگان از ثبتنامهای طولانیمدت، مرحلهای و اقساطی که میتواند ریسکهای جانبی بیشتری به همراه داشته باشد، تا حد امکان پرهیز کنند.

۶۹ میلیون ایرانی خودرو ندارد/ ۱۴۰۰۰ خانوار بیش از ۱۰ خودرو دارند +جدول

هزینه ساخت چه میشود؟

کاهش ۶۳درصدی قطعی برق در کشور

جهش ۴۰ درصدی نرخ فروش محصولات خگلپا

ساخت کمد دیواری چقدر آب میخورد؟ / هزینه یک کمد ۱۰ متری ۲۸۰ میلیون تومان + جدول

