
در این یادداشت آمده است:
معمولاً فاجعهها با یک خبر آغاز میشوند؛ خبری که کمی بعد به تسلیت، سپس به «نچنچ» تأسف، فریاد خشم و در نهایت به فراموشی میرسد. اما بگذارید این بار داستان را از انتها آغاز کنیم؛ بیست سال به عقب برگردیم و ببینیم در آینه گذشته چه تصویری نقش میبندد.
حدود بیست سال پیش قرار بود اتوبوسی مسیر گلهدار به شیراز را طی کند و مسافرانش را به مقصد برساند، اما بر اساس آنچه امروز از تاریخ و روایتها میدانیم، آن اتوبوس هرگز به مقصد نرسید. جایی میان خنج و علامرودشت، مغلوب جبر زمانه شد یا شاید جهل فردی؛ همانجا که بنا بر آمار، بیش از بیست نفر جان خود را از دست دادند.
ما این را خوب یاد گرفتهایم که مرگ حق است؛ هر نفسی سرانجام به سوی آن میرود و گریزی از آن نیست. آموختهایم دنیا فانی است، دل بستن به آن سرابی بیش نیست و همه چیز، دیر یا زود، به پایان میرسد.
همچنین خوب میدانیم که از آن روز تا امروز، افراد دیگری نیز در همین جاده و به همین شکل جان باختهاند. روزگار همچنان فانی است و گویا قرار است تا همیشه همینگونه بماند. پس باید از چه سخن گفت؟ آیا باید مانند احساسگرایان از ارزان بودن مرگ و آسان جان دادن آدمها گفت و آرزو کرد این حادثه، آخرین فاجعه باشد؟
اتوبوس حرکت میکند تا روزی، ساعتی یا لحظهای به مقصد برسد؛ این ذات آن است. انسان نیز به دنیا میآید تا روزی، ساعتی یا لحظهای بمیرد و به مقصد نهایی برسد؛ این نیز در سرنوشت او نوشته شده است.
در این میان اختلافی نیست. تنها یک نکته است که گویی فراموش شده؛ همان تفاوتی که عارفی میان انسان و آن نیمه فراموششدهاش ــ حیوان ــ قائل بود؛ اینکه «تفاوت در انتخاب است؛ انسان میتواند تصمیم بگیرد و دیگری نمیتواند.»
اتوبوس به راه میافتد، اما تصمیم برای توقفش مگر نباید با سکاندارش باشد؟ بحث بر سر اصول کلی نیست؛ سخن از جزئیات زندگی است.
مرگ، ذاتاً شوکآور نیست؛ آنچه آدمها را مبهوت میکند، زمان و شیوه وقوع آن است؛ همان رویه پذیرفتهشدهای که در سراسر جهان وجود دارد. آدمیزاد سوار وسیلهای میشود تا به مقصد برسد، نه اینکه هرگز به آن نرسد. اگر فریاد، اشک، آه، اندوه و حسرتی وجود دارد، از همینجا سرچشمه میگیرد؛ از اینکه …








