
فرهنگی
گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده؛ خبر کوتاه بود: «فرح ابوعیاش آزاد میشود؛ همین فردا؛ فردا نشد، تا آخر هفته».
خبر هم کوتاه بود و هم قطعی. بوی احتمال و شاید و ممکن است و تصور میشود و ... نمیداد.
دلمان غنج رفت با این خبر؛ خبر آزادی همکارمان پس از 355 روز انتظار.
توی این کورانِ اخبار و اتفاقات تلخ و جانکاهِ جنگ دنبالهدارِ 40 روزه، خبر آزادی یک بانوی خبرنگار فلسطینی از شکنجهگاههای رژیم غاصب صهیون، خبر خوشی بود و شاید به قدرِ نوک انگشتی از غبار درد و اندوهِ ماهها و روزهای گذشته را میزدود و همین اندازه هم غنیمت بود.
دلمان غنج رفت و گفتیم برای آزادیاش کاری بکنیم؛ فرش قرمزی پهن کنیم، گاوی! شتری! گوسفندی به سلامتیاش قربانی کنیم و تحیتهایمان را با دسته گلی، به پاس صبر و شجاعت و ایستادگیاش، به پیشواز ببریم. اما خب، فاصلهای بود 2000 کیلومتری بین ما و همکار فلسطینیمان، از تهران تا سرزمینهای اشغالی!...
گفتیم آزاد بشود، برایش دستبهقلم میشویم دستکم، و روایت روزهای سخت و پروحشتش را روی کاغذ میپاشیم و میگوییم که هر روز به یادش بودیم و برایش در خبرگزاری، روزشمار آزادی ساخته بودیم. میگوییم که هر خبر از زندانهای رژیم اشغالگر و شرایط تلخ اسیران فلسطینی بهویژه زنان و خبرنگاران زن که از طریق وکلایشان به بیرون درز میکرد، جانمان را میخراشید و به یاد او مینوشتیم و منتشر میکردیم تا امواج اقیانوس رسانه آن را به ساحلی برساند که شاید رهایی مردمی بیگناه از کنج زندان دغدغه باشد برایشان؛ مثلا برای سازمانهای حقوق بشری، برای سازمان بینالمللی حمایت از رسانهها یا کمیته جهانی مصونیت خبرنگاران، یا ... اما دریغ! دریغ از اندک آهی که از سینه سازمانمللنشینان رسانهای و حقوقبشری بالا بیاید و بیرون بریزد!...
توی این افکار و تصورات و گفتوگوهای خیالی، غوطهور بودیم که هُرم ذوقِ و شوقمان از شنیدنِ جمله «ابوعیاش فردا آزاد میشود»، یخ کرد و روی آوار غمهای تلنبارشده دلمان ماسید، وقتی همکارمان دوباره گفت: «با درخواست دادستان عمومی اسرائیل آزادی فرح ابوعیاش فعلا عقب افتاده و هفته آتی جلسه دادگاه برای بررسی زمان آزادیاش، مجدد برگزار میشود.»











