زاهد زینتی برای چنین مدیری نعمتی آسمانی است. نه تهدیدش میکند، نه از او عدد میخواهد، نه گزارش دقیق میدهد، نه مسئولیت واقعی میپذیرد. فقط هست؛ مثل یک تابلوی گرانقیمت بر دیوار اتاق مدیریت.اینجا واژهای لازم داریم: آدم قابشده. آدمی که از جریان کار بیرون آمده، اما هنوز در قاب احترام مانده است. نه آنقدر زنده است که بجنگد، نه آنقدر مرده که دفنش کنند. مدیر ناتوان به این آدمهای قابشده نیاز دارد، چون با آنها یک صحنه میسازد: صحنهی دانایی.اما سازمان صحنهی تئاتر نیست؛ یا اگر هست، بحران تماشاچی بیرحمی است که وسط نمایش بلند میشود و میپرسد: «ببخشید، اینها دقیقاً چه مشکلی را حل کردند؟»