
ما با سیستم پیچیدهای از مدارسِ پولی، تیزهوشان، نمونه و غیرانتفاعیهای خاص روبهرو هستیم که جامعه را مانند یک الکِ بیرحم، فیلتر کردهاند. ما کودکانمان را در «حبابهای شیشهایِ همطبقه و همسطح» حبس کردهایم، اما آیا در این ماجرا فقط خانوادهها مقصرند یا ساختاری که آنها را به این مسیر هُل داده است؟
جبر خانوادهها در غیابِ عدالت آموزشی
واقعیت تلخ این است که بسیاری از والدینِ امروز، با میل و رغبتِ درونی به دنبال ایزوله کردن فرزندشان نیستند؛ آنها قربانیِ سیستمی شدهاند که نتوانسته «عدالت آموزشی» را برقرار کند. وقتی کیفیت آموزش در بسیاری از مدارس دولتی افت میکند، خانوادهها بر سر یک دوراهی اضطرابآور قرار میگیرند: یا شاهد افت تحصیلی و تربیتی فرزندشان باشند، یا با صرف هزینههای نجومی، کیفیت آموزش و آینده ارتباطیِ او را در مدارس خاص تضمین کنند.
در این میان، بخش بزرگی از جامعه نیز به دلیل شرایط اقتصادی و فرهنگی، چارهای ندارند جز اینکه همان کیفیتِ حداقلیِ مدارس دولتی را بپذیرند. این ساختارِ نابرابر، آموزش را از یک «حقِ همگانی» به یک «کالای لوکس» تبدیل کرده و ناخواسته، دیوارهای بلندی میان طبقات مختلف جامعه کشیده است.
توهم امنیت در آکواریومهای آموزشی
نتیجهی این جبرِ سیستمی، پناه بردن به محیطهای بهاصطلاح گلخانهای و امن است؛ مدارسی که در آنها بچهها فقط با همترازان خود (از نظر سطح اقتصادی یا نمرات تحصیلی) معاشرت میکنند و با افتخار شعارِ «یکدست بودن» میدهند. اما خطای بزرگِ شناختی همینجاست: مدرسهای که در آن همه شبیه هم باشند، دیگر جامعه نیست، یک آکواریوم مصنوعی است.
کودکی که در این محیطِ ایزوله و همگن بزرگ میشود، مهارتِ مواجهه با «تفاوتها» را از دست میدهد. وقتی او هرگز همکلاسیای با شرایط مالی متفاوت، تواناییهای فیزیکی گوناگون یا حتی ضعفهای یادگیری نداشته باشد، چگونه میتواند تنوعِ انسانها را بپذیرد؟
مرگِ تدریجیِ همدلی و انساندوستی
همدلی یک مفهوم انتزاعی نیست که بتوان آن را از روی کتابهای درسی حفظ کرد؛ همدلی در دلِ تعامل با کسانی …








