این حکایت را با خوانش مهرداد خدیر اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی عصر ایران ــ پارسایی را دیدم به محبّتِ شخصی گرفتار، نه طاقتِ صبر و نه یارایِ گفتار. چندان که ملامت دیدی و غَرامت کشیدی، ترکِ تَصابی نگفتی و گفتی: کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغِ تیزم بعد از تو مَلاذ و مَلْجَائی نیست هم در تو گریزم، ار گریزم باری، ملامتش کردم و گفتم: عقلِ نفیست را چه شد تا نفسِ خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت: هر کجا سلطانِ عشق آمد، نماند قوّتِ بازویِ تقویٰ را محل پاکدامن چون زِیَد بیچارهای اوفتاده تا گریبان در وَحَل؟ …
سایت عصرایران / ۱۴۰۵/۰۵/۰۲
با سعدی در گلستان : کوته نکنم ز دامنت دست / ور خود بزنی به تیغِ تیزم (+صدا)
یکی را از متَعَلّمان کمالِ بَهجتی بود و معلّم از آن جا که حسِّ بشریّت است با حُسنِ بَشَرهٔ او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی.

این بخش بهصورت خودکار گردآوری شده است. برای مطالعه کامل خبر، به منبع اصلی مراجعه کنید.













