عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سالهای طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناختهها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.
اما آن اتفاق تلخ تا سیزدهسالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.
شب گرمی از تابستان بود. بیخوابی کلافهام کرده بود. در رختخواب به خودم میپیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدمها و نفسهای بریده یک نفر را شنیدم.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی …













