
عصر ایران ؛ علی نجومی ــ بانوی سالخورده، تکیهزده بر عصای چوبیِ منبتکاریشده، آهستهآهسته رفت و بالای سر گرامافون ایستاد. با طمأنینه، سوزن را روی صفحه گذاشت و روی مبل بزرگ و رنگورورفته کنار گرامافون نشست. چشمانش را بست و شروع کرد به زمزمه کردن تصنیف:
«همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی، بیما رفتی...»
و رفت به سال ۱۳۲۱.
تازه یک سال بود که رضاشاه از اسب قدرت به زمین خورده بود؛ همان که برادرش را کشت، زمینهایشان را بالا کشید و پدرش را دق داد.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
خودش هم تازه از شوهر اولش جدا شده بود. آخر، سی سال اختلاف سن داشتند. گرچه دو دختر داشت، اما دیگر نمیتوانست با آن سرهنگ کنار بیاید و از او جدا شد. دوران بدی بود؛ جنگ جهانی دوم جریان داشت، ایران در اشغال متفقین بود و قحطی نان و ارزاق عمومی بیداد میکرد. اما دست سرنوشت صفحه تازهای در دفتر زندگی مریمخانم ورق زد؛ همان عصر پاییزی سال ۱۳۲۱.
مریمخانم که بعد از طلاق در باغ رضوانیه، ملک پدریاش، زندگی میکرد، بیشتر اوقات تنها نبود. خواهرها، برادرها و فرزندانشان دورش جمع میشدند و شبها محفلی برپا بود؛ یا شعری میخواندند یا از اخبار روز با هم حرف میزدند. البته مریمخانم در محافل اشرافی تهران هم رفتوآمد داشت. مثلاً همان عصر پاییزی سال ۱۳۲۱، مهمان مصطفیخان فاتح، همهکاره شرکت نفت ایران و انگلیس، بودند. همه سرگرم گفتوگو و خوردن انار شیرازی بودند که ناگهان در خانه را زدند.
دل مریمخانم هُری ریخت؛ فقط خودش فهمید. نمیدانست چرا، اما انگار صدای دست سرنوشت بود.
پشت در کسی نبود جز رهی معیری، غزلسرای چیرهدست. به دعوت برادران مریمخانم آمده بود. بعد از سلاموعلیک و مستقر شدن، رهی شروع کرد به شعر خواندن. شعرها را طوری میخواند که قند در …








