
عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سالهای طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناختهها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.
اما آن اتفاق تلخ تا سیزدهسالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.
شب گرمی از تابستان بود. بیخوابی کلافهام کرده بود. در رختخواب به خودم میپیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدمها و نفسهای بریده یک نفر را شنیدم.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
چشمهایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه اینها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.
پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»
جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»
انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشمهایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کردهاند.»
چند دقیقه بعد، از رفتوآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.
بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.
و این، آغاز تیرهروزیهای من بود.
از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن میترسیدم محافظت کند.



