قیمت طلا امروز




 سایت عصرایران / ۱۴۰۵/۰۵/۰۲

حسن خادم، رمان نویس درگذشت

«اقیانوس آرام»، «غار آسمان»، «خشم و عصیان»، «آب تلخ»،«مرد طلسم شده»، «طاعون زمین»، ««پا برهنه»، «خنجر برهنه»،«باغ‌های مرمر»، «مکافات»، «کافه برج صورتی»، «وسو...
 حسن خادم، رمان نویس درگذشت

حسن خادم، نویسنده در ۶۷ سالگی از دنیا رفت.

 به گزارش خبرآنلاین، این نویسنده که متولد ۱۳۳۸در تهران بود، امروز، پنجشنبه اول مرداد ماه از دنیا رفت و مراسم تشییع و خاکسپاری پیکر او روز جمعه، دوم مرداد از ساعت ۱۰ صبح در قطعه ۹۶ بهشت‌زهرا برگزار می‌شود.

 «اقیانوس آرام»، «غار آسمان»، «خشم و عصیان»، «آب تلخ»،«مرد طلسم شده»، «طاعون زمین»، ««پا برهنه»، «خنجر برهنه»،«باغ‌های مرمر»، «مکافات»، «کافه برج صورتی»، «وسواس غریب» و «رویای بی تصویر»از جمله آثار منتشر شده این نویسنده در حوزه رمان و داستان کوتاه است. پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر قیمت امروز انواع طلا و سکه ۲ مردادماه (+جدول قیمت)/ سکه ۱۸۹ میلیون تومان شد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : رفتار عجیب نهنگ‌های قاتل؛ شکار‌هایی که با ضربه شدید متلاشی می‌شوند بیشتر بخوانید: ارنست همینگوی: اگر داستان خوب بنویسی،‌ هرگز نخواهی مُرد! میلان کوندرا نویسنده « سبکی تحمل‌ناپذیر هستی » درگذشت مهین اعلا، از پیشکسوتان چهره‌پردازی در تلویزیون و سینما درگذشت کاوه گوهرین درگذشت تماشاخانه زرتشت؛ ۴۷ سال پیامبری اهورامزدا و قیام علیه کرپان‌های دیو پرست کاشفان قاره آمریکا فاتحان جام آمریکا / از استعمار تا زمین سبز فوتبال فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران



۶ ساعت قبل / خبرگزاری ایلنا

از مصدق و کاشانی تا امروز؛ بازخوانی یک بزنگاه تاریخی

به گزارش ایلنا، در این این نشست که شامگاه پنجشنبه ۲۹ مردادماه با حضور جمعی از استادان، پژوهشگران حوزه تاریخ و رسانه و علاقه‌مندان به تاریخ معاصر ایران برگزار شد؛حاضران به بررسی ریشه‌ها و علل شکل‌گیری نهضت ملی شدن صنعت نفت، تحولات منتهی به کودتای ۲۸ مرداد و نسبت این رویدادهای تاریخی با شرایط امروز ایران پرداختند.

اکبر نبوی در ابتدای این برنامه با اشاره به اهمیت بررسی تاریخی نهضت ملی شدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد گفت: انتخاب این موضوع برای من به دلیل مشابهت‌های تقریباً روشن شرایط امروز کشور با شرایط ایران، به‌ویژه از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است؛ دوره‌ای که در آن سرعت وقایع و حجم تخریبی که دو جریان اصلی نهضت علیه یکدیگر به راه انداختند، بسیار افزایش یافت.

وی افزود: در آن دوره، جریان مذهبی نهضت به رهبری مرحوم آیت‌الله کاشانی و جریان ملی نهضت به رهبری مرحوم مصدق، درگیر اختلافات و تقابل‌هایی شدند و از همه مهم‌تر، فعالیت شدید نفوذی‌ها در میان یاران مصدق و یاران آیت‌الله کاشانی، شرایط را پیچیده‌تر کرد. این مسائل، به نظر من، شباهت زیادی با این روزهای کشور ما دارد.

نبوی ادامه داد: در آن زمان، اراده جریان چپ و راست جهانی برای اینکه مصدق نباشد و جریان نفت به شکلی که ملیون ایرانی می‌خواستند ملی نشود و نتواند به اهداف خود برسد، به یک اتفاق روشن رسیده بود. امروز نیز درباره ایران و جمهوری اسلامی، نوعی اتفاق نظر برای تغییر شرایط موجود دیده می‌شود.

وی با اشاره به اهمیت ادامه مسیر گفت: تا الان، به لحاظ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و نظامی، ایران پیروز این منازعه است؛ منتها ادامه مسیر هم مهم است. باید دید چه اتفاقاتی باید بیفتد که این پیروزی ادامه پیدا کند و چه اتفاقاتی نباید بیفتد که خدای نکرده یک ۲۸ مرداد دیگر، منتها خیلی سخت‌تر و سنگین‌تر، رقم بخورد.

نبوی تأکید کرد: آن دوره دیگر تکرار نمی‌شود که یک دولت برود و دولت دیگری بیاید؛ امروز نمونه‌هایی مانند سوریه، لیبی، عراق و افغانستان را دیده‌ایم و باید با توجه به تجربه این کشورها، درباره چگونگی عبور از این گذرگاه و گردنه خطیر، به یک اشتراک جمعی در دیدگاه‌ها و راهکارها رسید.

وی افزود: بسیاری از کسانی که در دهه شصت به مطالعه تاریخ معاصر، به‌ویژه ماجرای کودتای ۲۸ مرداد، پرداختند، با منابع غیرمستند و حجم سنگینی از داده‌های رسانه‌ای و کتاب‌ها مواجه بودند. جریان‌های مختلف سیاسی، از راست میانه و راست افراطی و راست مذهبی تا چپ ارتدوکس، توده‌ای، میانه و تند، هر یک تحلیل و تفسیر خود را ارائه می‌کردند. 

نبوی گفت: کسی که این منابع را می‌خواند، منطقا باید یا به یک نگاه و تفسیر گرایش پیدا می‌کرد یا به درکی می‌رسید که بتواند همه آنها را بخواند و خودش به یک تجزیه و تحلیل عقلانی و خردمندانه از واقعه‌ای که رخ داده بود برسد.

نبوی با اشاره به کتاب «نگرشی کوتاه بر نهضت ملی ایران» گفت: من نخستین بار در سال ۱۳۵۸ با خواندن این کتاب، تصویری نسبت به ماجرای کودتا و آنچه میان مصدق و کاشانی گذشت پیدا کردم. این کتاب در شرایط خاص سال‌های پس از انقلاب، نقد مصدق و کاشانی را همزمان مطرح کرده بود و این کار در فضای به‌شدت انقلابی آن روزگار، کار دشواری بود.

وی افزود: در آن دوره، جریان مذهبی به‌شدت از کاشانی دفاع می‌کرد و در نقطه مقابل، جریان دیگری همه مشکلات کودتا را متوجه کاشانی می‌دانست و مصدق را کاملاً مبرا می‌کرد. اهمیت آن کتاب این بود که نسبتاً تحلیل‌گرانه بررسی کرده بود که اساساً اختلافات میان مصدق و کاشانی چه بوده است.

نبوی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به کتاب «درس‌های بیست و هشت مرداد» نوشته خلیل ملکی گفت: این کتاب نکات عمیقی درباره عملکرد حزب توده و همراهی چپ جهانی با کودتا دارد. به اعتقاد ملکی، اتحاد شوروی از یک سو نتوانسته بود امتیاز نفت شمال را بگیرد و از این زاویه با نهضت ملی و دولت مصدق تعارض پیدا کرده بود و از سوی دیگر نمی‌خواست رقیب دیگری در مبارزه با امپریالیسم در کنار جریان مارکسیسم قرار بگیرد.

او همچنین درباره کتاب «رضاشاه و بریتانیا» گفت: این کتاب درباره موضوع نفت اطلاعات عددی عجیب و غریبی دارد و بر اساس اسناد وزارت خارجه آمریکا نوشته شده است. وی افزود: در یک فاصله زمانی چهل‌ساله، از سال ۱۹۱۱ تا ۱۹۵۱، کل درآمد نفت ایران، یعنی پولی که شرکت نفت به ایران پرداخت کرده، ۴۳۵ میلیون دلار بوده است؛ در حالی که خود شرکت نفت ایران و انگلیس در همین دوره پنج میلیارد دلار سود برده است.

نبوی ادامه داد: نویسنده در بخش دیگری نشان می‌دهد که در طول سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۴۱، رضاشاه چگونه بخش عمده‌ای از ۱۸۵ میلیون دلار درآمد ایران را سرقت کرد و آنها را به حساب‌های بانکی خود در لندن، سوئیس و نیویورک ریخت.

وی با تأکید بر شباهت‌های شرایط امروز با آن دوره گفت: یکی از دلایلی که موضوع نهضت ملی شدن صنعت نفت را انتخاب کردم این بود که به‌شدت در بعضی حوزه‌ها و در ارتباط با بعضی مؤلفه‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ـ نظامی، میان جامعه امروز ما و حدود هفتاد و چند سال گذشته، شباهت‌های جدی وجود دارد.

نبوی افزود: آنچه در آن دوره اهمیت داشت، شکل‌گیری اندیشه استقلال‌طلبانه و عزت‌خواهانه در میان گروهی از سیاستمداران، نیروهای مذهبی و نیروهای ملی بود؛ اینکه سرمایه‌های ما باید در اختیار خودمان باشد. یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های آن روزگار نفت بود و امروز نیز موضوع در اختیار داشتن مقدرات کشور و منابع و ظرفیت‌های آن، همچنان اهمیت دارد. 

وی تأکید کرد: انقلاب اسلامی نیز به دست گرفتن مقدرات بود و انرژی هسته‌ای هم از همین منظر قابل توجه است. 

در ادامه مجیدرضا بالا، پژوهشگر و محقق تاریخ و فرهنگ، با اشاره به ضرورت بازخوانی تاریخ معاصر ایران گفت: ما از جنگ‌های روس به این طرف، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، نسبت به شخصیت‌های برجسته سیاسی، نگاهی رمانتیک و سانتی‌مانتالیستی داشته‌ایم و اگر بخواهیم آنها را نقد کنیم، ممکن است نپسندیم. مثلا درباره امیرکبیر نیز تصور رایج، با آنچه از متون دست اول تاریخی خوانده می‌شود، کاملاً سازگار نیست. همین مسئله درباره عباس میرزا، قائم‌مقام فراهانی و تا مصدق نیز قابل طرح است.

وی افزود: درباره مصدق باید دو موضوع را از هم تفکیک کرد؛ یکی سابقه و دیدگاه‌های او درباره اجتماع، سیاست و فرهنگ و دیگری نقش او در ماجرای ملی شدن صنعت نفت و دوره نخست‌وزیری که به کودتای ۲۸ مرداد انجامید. درباره ملی شدن صنعت نفت باید جداگانه پرسید آیا ملی شدن کار خوبی بود و آیا این اقدام به توسعه ایران منجر شد یا نه. ایران امروز در موقعیتی نیست که بتوان صرفاً با تکیه بر ایران‌دوستی و بریدن دست بیگانگان، درباره این موضوع داوری کرد.

رضا بالا درباره نسبت مصدق و حزب توده نیز گفت: منابع مستقل نشان می‌دهند که خود مصدق تمایل زیادی به حزب توده نداشت و حزب توده نیز در آن مقطع قدرتی نداشت که بتواند حکومت را در دست بگیرد. استفاده از خطر قدرت‌یابی کمونیست‌ها، بیشتر به عنوان استراتژی برای تحت فشار قرار دادن آمریکایی‌ها جهت دریافت وام و فشار بر انگلستان مطرح بود.

وی همچنین درباره ۲۸ مرداد افزود: آنچه به عنوان کودتا شناخته می‌شود، در دو مرحله قابل بررسی است؛ ۲۵ مرداد اقدامی برنامه‌ریزی‌شده علیه مصدق بود که ناکام ماند و ۲۸ مرداد با تظاهرات خیابانی و سپس ورود بخشی از نیروهای ارتشی طرفدار کودتا، دولت سرنگون شد. درباره ماهیت این وقایع، منابع و تحلیل‌های متفاوتی وجود دارد و همین تفاوت‌ها، بررسی دقیق و مستند آنها را ضروری می‌کند.

رضا بالا در ادامه سخنان خود گفت: از زمانی که مصدق در ۲۹ اسفند سال ۳۰ ملی شدن صنعت نفت را اعلام کرد، دیگر پولی داخل خزانه ایران نیامد. ایران بابت استفاده روس‌ها در جنگ جهانی دوم از خط آهن ایران، از دولت شوروی وقت طلب قابل توجهی داشت که پرداخت نشد و وام مورد درخواست از آمریکا نیز تأمین نشد. در نتیجه ایران با کمبود جدی نقدینگی و ارز خارجی و فقر اقتصادی فوق‌العاده‌ای مواجه شد.

وی افزود: در آن مقطع هیچ نیرویی در جامعه وجود نداشت که در ارزیابی خود تصور کند آمدن به خیابان و دفاع از مصدق، تحقق آرمان‌هایش است. حزب توده به دلیل تحلیلی که داشت، تصور می‌کرد اگر دولت مصدق سقوط کند، امکان رسیدن آنها به قدرت فراهم می‌شود. از سوی دیگر، بخشی از روحانیت و فدائیان اسلام نیز مناسبات خوبی با مصدق نداشتند و روحانیت سنتی قم نیز نگاه مثبتی به او نداشت.

رضا بالا ادامه داد: فضای اجتماعی حزب توده از سی تیر ۳۱ به بعد بسیار فعال بود و تظاهرات و نشریات متعددی داشتند و تصویری پرقدرت از احتمال روی کار آمدن کمونیست‌ها ایجاد شده بود. مصدق به انواع و اقسام میتینگ‌های حزب توده مجال می‌داد و به او هشدار داده می‌شد، اما او این هشدارها را نمی‌پذیرفت. به نظر من این بازی مصدق از دو جهت باخت داشت؛ از یک سو فضای قدرت‌یابی کمونیست‌ها را برای آمریکایی‌ها برجسته می‌کرد و از سوی دیگر موجب می‌شد مذهبیون و روحانیت جامعه نیز احتمال قدرت‌یابی کمونیست‌ها را جدی بدانند و از حمایت از مصدق دست بردارند.

وی در پایان گفت: مصدق ارزیابی دقیقی از پیامدهای اقتصادی ملی شدن صنعت نفت نداشت. تصورش این بود که حتی اگر میزان فروش نفت بسیار کاهش پیدا کند، باز هم درآمد لازم تأمین خواهد شد، اما حتی همان مقدار نفت نیز نتوانست به فروش برسد و در نهایت دولت با مشکلات جدی اقتصادی و مالی روبه‌رو شد. انتهای پیام/


۳۲ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

با تو در عهدیم تا صبح ظهور

سروشکل صاحبان عزا پس از چهل روز از درگذشت عزیزانشان، هیچ شباهتی به روز خاک سپاری ندارد. همه در لباس‌های آراسته و ظاهری مرتب، میزبان مراسمی آرام‌اند. دیگر خبری از آن شیون‌های دردناک نیست. دیگر خبری از آن اشک‌های بی اختیار نیست.

دیگر کسی به اندازه روز‌های اول با نشستن کنار مزار عزیزش، خود را به خاک‌ها نمی‌اندازد. بالأخص اگر آن که از دنیا رفته، سنی و سالی از او گذشته باشد. نوه داشته باشد. نتیجه داشته باشد. فصل‌های زیادی را دیده باشد. لذت دنیا را برده باشد. میوه اش را از فراز‌های مختلف زندگی چیده باشد.

ما، اما امروز، صاحبان عزایی هستیم که حتی پس از چهل روز، هنوز با ملاقات مزار عزیزمان بی اختیار گریه می‌کنیم. هنوز باور نکرده‌ایم. هنوز با خودمان می‌گوییم این چه خاکی است که سرد نمی‌شود. هنوز کمر راست نکرده‌ایم. به سنگ مزارش نگاه می‌کنیم و هنوز خیلی هایمان باور نمی‌کنیم. ما میزبان چهلمین روز از تدفین آقایی هستیم که میزبان و میهمان، همه عزادارند. همه دست روی شانه‌های هم گذاشته‌اند.

از بلندگو‌ها صدای تلاوت قرآن می‌آید و انگار هنوز کسی روی دست‌های جمعیت در حال حرکت است. ما فقط توی این چهل روز، از در به دری و سردرگمی نجات پیدا کردیم و هربار دلمان گرفت، آمدیم رواق دارالذکر. وگرنه دل همان دل است. دلتنگ. بی قرار. مبهوت و خشمناک. کسی باید به صورت‌های نمناک اشک آلود، گلاب بپاشد. صورت‌هایی که اغلب آفتاب سوخته پیاده روی‌های اربعین و مشهد است.

در ادامه حتما بخوانید چند روز پس از چهل و هشتم

صورت‌هایی که روزی ناباورانه به تیتر قرمز خبرفوری صفحه تلویزیون خیره مانده بود و پلک نمی‌زد و فکر می‌کرد این خبر به زودی تکذیب می‌شود. اما حالا روز‌ها از اعلام آن خبر بزرگ می‌گذرد و ما هنوز زنده‌ایم. هنوز با مشت‌های گره کرده در میدان‌ها حاضریم. پیراهن هایمان دیگر سیاه نیست، اما بیرق سرخ یالثاراتمان زمین نیفتاده.

ما آن میزبان‌های آراسته، اما داغ داریم که شیون هایمان، شعار شد. ما گریه هایمان را پس از روز تدفین، بدرقه راه آقای شهید کردیم و به خانه برگشتیم و حالا در چهلمین روز از موعد خاک سپاری، به رواق دارالذکر برگشته‌ایم. رواقی که ذکر روی لب‌های زوارش، نقش روی پوستر چهلمین روز تشییع و تدفین رهبر شهید است؛ «با تو در عهدیم تا صبح ظهور» ذکری از رواق دارالذکر تا تمام شهر‌های ایران.


۳۳ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  




 ماجرای یافته‌های جدید در «کاخ جهان‌نما» چیست؟
۱۳ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

ماجرای یافته‌های جدید در «کاخ جهان‌نما» چیست؟

سرپرست اداره‌کل حفظ، احیا و مرمت بناها و محوطه‌های تاریخی با تاکید بر اینکه یافته‌های اخیر در جبهه جنوبی کاخ جهان‌نما براساس اسناد، نقشه‌ها و عکس‌های تاریخی است، گفت: این عملیات غافلگیرکننده نیست و تمام اقدامات با اشراف کامل بر نقشه‌ها و مستندات تاریخی انجام می‌شود.

 سیری در القاب امام زمان (عج)؛ منتظر واقعی کنشگر است یا منزوی؟ - تسنیم
۴ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

سیری در القاب امام زمان (عج)؛ منتظر واقعی کنشگر است یا منزوی؟ - تسنیم

«خلیفه‌الرحمن» یعنی نماینده خدا بر روی زمین، نه برای اعمال قدرت، بلکه برای جاری کردن «رحمت واسعه».

 هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که تمام واقعیت در دستان من است
۸ ساعت قبل / سایت ایران آنلاین

هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که تمام واقعیت در دستان من است

پنجاهمین نشست «شب‌های مستند» موزه سینما با حضور ارد عطارپور، مستندساز برگزار و جنبه‌های مختلف مستند «رویای سیاه»؛ بخشی از تاریخ نفت و وقایع اجتماعی مرتبط با آن از زبان محمدعلی موحد، ادیب و مولانا پژوه برجسته، بررسی شد.

 نمی‌توانیم بگوییم چه کسی در تئاتر باشد و چه کسی نباشد! | مجموعه رسانه ای صبا
۱۳ ساعت قبل / سایت صبانیوز

نمی‌توانیم بگوییم چه کسی در تئاتر باشد و چه کسی نباشد! | مجموعه رسانه ای صبا

فرزانه سعادتی/صبا، در سال‌های اخیر، صحنه تئاتر ایران بیش از گذشته شاهد حضور بازیگران شناخته‌شده سینما و تلویزیون بوده است؛ چهره‌هایی که گاهی با سابقه طولانی در سینما و تلویزیون وارد تئاتر می‌شوند و گاهی نیز پس از سال‌ها دوری از صحنه، حضور خود را با یک نمایش تازه از سر می‌گیرند. این روند اگرچه

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم
۲۳ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.

 حکم خوانندگی زنان برای مردان چیست؟
۴ ساعت قبل / سایت تابناک

حکم خوانندگی زنان برای مردان چیست؟

حکم چهار سال حبس برای هیوا سیفی‌زاده، خواننده موسیقی ایرانی، به اتهام «تشویق به فساد و فحشا» با انتقادهایی همراه شده است؛ او می‌گوید تنها چند بیت از اشعار سع...