قیمت طلا امروز




 سایت عصرایران / ۱۴۰۵/۰۵/۰۶

پدر واقعی شاهزاده انگلیس کیست؟/ مادر گناهکار بود؟ (+صدا)

آن زن هری را به گوشه‌ای برد، دست‌هایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد: «می‌دانی پدر واقعی‌ات کیست؟ می‌دانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»
 پدر واقعی شاهزاده انگلیس کیست؟/ مادر گناهکار بود؟ (+صدا)

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سال‌های طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناخته‌ها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.

اما آن اتفاق تلخ تا سیزده‌سالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.

شب گرمی از تابستان بود. بی‌خوابی کلافه‌ام کرده بود. در رختخواب به خودم می‌پیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم‌ها و نفس‌های بریده یک نفر را شنیدم.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

چشم‌هایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه این‌ها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.

پرسیدم:

«چی شده، بابا؟»

جواب داد:

«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»

انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشم‌هایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آن‌که از اتاق بیرون برود، گفت:

«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.»

چند دقیقه بعد، از رفت‌وآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.

بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.

و این، آغاز تیره‌روزی‌های من بود.

از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن می‌ترسیدم محافظت کند.

بخشی که شنیدید، خلاصه‌ای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.

کتاب، به شکلی شگفت‌انگیز، مانند یک نمایشنامه، پرده‌های مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده می‌گذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشاره‌ای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگ‌ترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاج‌وتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش می‌تواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی بودن»، بن‌مایه اصلی این کتاب خواندنی است.

از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست گوزن هایی که جنگیدند را اینجا بشنوید

شاهزاده هری در سراسر کتاب تلاش می‌کند جایگاه خودش را در دنیا پیدا کند. بارها می‌کوشد، اما انگار هر بار از یک بدبیاری به بدبیاری بزرگ‌تری می‌رسد.

لحن کتاب صادقانه به نظر می‌رسد و تقلای هری برای مفید بودن و اثبات خودش به خانواده سلطنتی، باورپذیر و تأثیرگذار است.

کتاب پر است از تجربه‌های خام‌دستانه هری؛ تجربه‌هایی که بعضی از آن‌ها بیش از آن‌که خنده‌دار باشند، عجیب و شگفت‌آورند.

مثلاً در سال ۲۰۰۵، زمانی که حدود ۲۰ سال داشت، به یک جشن بالماسکه دعوت شد؛ جشنی که قرار بود مهمان‌ها با لباس‌هایی با موضوع «بومیان و استعمارگران» در آن حاضر شوند؛ مثلاً لباس انگلیسی‌های دوران ملکه ویکتوریا یا سرخ‌پوستان آمریکا.

اما شاهزاده هری ایده عجیبی به ذهنش رسید. به مغازه‌ای رفت که لباس‌های نمایشی قدیمی می‌فروخت و یک یونیفرم سربازان آلمان نازی سفارش داد. بازوبند صلیب شکسته بست، سبیل مصنوعی هیتلری گذاشت و راهی مهمانی شد.

فردای آن روز، عکسش تقریباً روی جلد تمام روزنامه‌های بریتانیا بود. شبکه‌های خبری مدام درباره آن مهمانی گزارش پخش می‌کردند؛ انگار دیگر هیچ اتفاق مهمی در دنیا نیفتاده بود.

تقریباً همه رسانه‌ها یک تیتر مشابه داشتند:

«هایل هیتلر سلطنتی»

افتضاح بزرگی به پا شده بود. خود هری این ماجرا را به «طوفانی از آتش» تشبیه می‌کند. چارلز با زحمت فراوان تلاش کرد اوضاع را مدیریت کند و این روایت را جا بیندازد که هری متوجه حساسیت موضوع نبوده و قصد تمسخر یا توهین نداشته است.

در ظاهر، ماجرا ختم به خیر شد، اما انگار این اتفاق تا همیشه مثل داغی بر پیشانی هری باقی ماند؛ این تصور که او درک درستی از مسائل ندارد، به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند، شاید ساده‌لوح است یا خودش را بیش از حد بامزه می‌داند. از آن پس، هری مدام تلاش می‌کند خلاف این تصویر را ثابت کند.

یکی از مهم‌ترین فصل‌های کتاب به رابطه پرتنش هری با پدرش، چارلز، می‌پردازد. چارلز سال‌ها پیش از جدایی از دایانا به او خیانت کرده بود و چند سال پس از مرگ دایانا با کامیلا ازدواج کرد. رابطه چارلز و کامیلا حتی به پیش از آشنایی او با دایانا برمی‌گشت.

همین ازدواج، در کنار مجموعه‌ای از اتفاقات دیگر که کتاب با جزئیات به آن‌ها می‌پردازد، باعث شد فاصله میان هری و پدرش بیشتر شود؛ تا جایی که هری حتی به این شک افتاد که شاید چارلز اصلاً پدر واقعی او نباشد.

شایعه‌ای قدیمی وجود داشت که پدر واقعی او یکی از دوستان نزدیک پرنسس دایاناست.

این شایعه آن‌قدر جدی شد که هری برای مدتی گوشه‌گیر شد و به همه‌چیز و همه‌کس بدبین شد. البته بعدها شواهد نشان داد که دایانا و آن مرد مدت‌ها پس از تولد هری با یکدیگر آشنا شده بودند.

با این حال، انگار همیشه گوشه‌ای از ذهن هری نسبت به هویت پدرش تردید داشت؛ تردیدی که یک بار او را تا آستانه مرگ هم برد.

پیش از ادامه داستان، بد نیست بدانیم که شاهزاده هری در حدود ۲۳سالگی وارد ارتش بریتانیا شد و مدتی را در عراق و افغانستان خدمت کرد.

اما ماجرایی که کتاب روایت می‌کند، مربوط به سال ۲۰۱۲ است؛ زمانی که هری ۲۸ سال داشت و در آمریکا دوره آموزش خلبانی بالگرد و نبردهای ویژه در بیابان را می‌گذراند.

در یکی از مانورها، چادر محل استقرار هری و هم‌رزمانش به‌صورت فرضی مورد حمله نیروهای دشمن قرار می‌گیرد. در میان نیروهای مهاجم، زنی حضور داشت که صورتش را پوشانده بود. او هری را به گوشه‌ای برد، دست‌هایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد:

«می‌دانی پدر واقعی‌ات کیست؟ می‌دانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»

هری کنترلش را از دست داد، شروع به ناسزا گفتن کرد و دچار حمله عصبی شد.

بعدها مشخص شد آن زن بدون هماهنگی و به ابتکار خودش این حرف‌ها را زده بود تا میزان تاب‌آوری هری را در شرایط فشار روانی بسنجد.

اما تأثیر این اتفاق آن‌قدر شدید و ناگوار بود که آن زن در نهایت توبیخ شد.

البته کتاب فقط پر از تلخی نیست و لحظه‌های شیرین و بامزه هم کم ندارد.

مثلاً هری تعریف می‌کند که یک بار پرنسس دایانا تصمیم گرفت مادرشوهرش، ملکه الیزابت، را در آغوش بگیرد. گفته می‌شود ملکه اساساً علاقه‌ای به بغل کردن یا بغل شدن نداشت. اما دایانا بالاخره دل را به دریا زد؛ شاید هم می‌خواست سر به سر مادرشوهرش بگذارد.

ولی ملکه زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود؛ به‌موقع جا خالی داد و فقط نگاهی معنی‌دار به دایانا انداخت؛ نگاهی که انگار می‌گفت:

«عروس جان، حد و حدود خودت را بدان.» پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر آتش بس اعلام نشده میان ایران و آمریکا / 4 شبانه روز بدون درگیری خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : سخنان مهم سخنگوی سپاه درباره آتش‌بس و انعقاد تفاهم‌نامه بیشتر بخوانید: ماجرای ترانه مرا ببوس و دکتر علی شریعتی (+صدا) تماشاخانه سورنا ؛ پهلوان نام‌دار سیستانی و قهرمان نبرد ایران و روم / مشهورترین فرمانده ایرانی و سرنوشت تلخی که داشت ۲۵ سال تلاش و عاشقی برای میراث فرهنگی ایران / این زن قلعه الموت را جهانی کرد فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




 زندگی زیر گنبد‌های فیروزه‌ای

 سایت جوان آنلاین / ۲ ساعت قبل

زندگی زیر گنبد‌های فیروزه‌ای

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سال‌های طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناخته‌ها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.

اما آن اتفاق تلخ تا سیزده‌سالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.

شب گرمی از تابستان بود. بی‌خوابی کلافه‌ام کرده بود. در رختخواب به خودم می‌پیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم‌ها و نفس‌های بریده یک نفر را شنیدم.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

چشم‌هایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه این‌ها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.

پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»

جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»

انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشم‌هایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آن‌که از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.»

چند دقیقه بعد، از رفت‌وآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.

بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.

و این، آغاز تیره‌روزی‌های من بود.

از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن می‌ترسیدم محافظت کند.

بخشی که شنیدید، خلاصه‌ای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.

کتاب، به شکلی شگفت‌انگیز، مانند یک نمایشنامه، پرده‌های مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده می‌گذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشاره‌ای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگ‌ترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاج‌وتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش می‌تواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی بودن»، بن‌مایه اصلی این کتاب خواندنی است.

از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست گوزن هایی که جنگیدند را اینجا بشنوید

شاهزاده هری در سراسر کتاب تلاش می‌کند جایگاه خودش را در دنیا پیدا کند. بارها می‌کوشد، اما انگار هر بار از یک بدبیاری به بدبیاری بزرگ‌تری می‌رسد.

لحن کتاب صادقانه به نظر می‌رسد و تقلای هری برای مفید بودن و اثبات خودش به خانواده سلطنتی، باورپذیر و تأثیرگذار است.

کتاب پر است از تجربه‌های خام‌دستانه هری؛ تجربه‌هایی که بعضی از آن‌ها بیش از آن‌که خنده‌دار باشند، عجیب و شگفت‌آورند.

مثلاً در سال ۲۰۰۵، زمانی که حدود ۲۰ سال داشت، به یک جشن بالماسکه دعوت شد؛ جشنی که قرار بود مهمان‌ها با لباس‌هایی با موضوع «بومیان و استعمارگران» در آن حاضر شوند؛ مثلاً لباس انگلیسی‌های دوران ملکه ویکتوریا یا سرخ‌پوستان آمریکا.

اما شاهزاده هری ایده عجیبی به ذهنش رسید. به مغازه‌ای رفت که لباس‌های نمایشی قدیمی می‌فروخت و یک یونیفرم سربازان آلمان نازی سفارش داد. بازوبند صلیب شکسته بست، سبیل مصنوعی هیتلری گذاشت و راهی مهمانی شد.

فردای آن روز، عکسش تقریباً روی جلد تمام روزنامه‌های بریتانیا بود. شبکه‌های خبری مدام درباره آن مهمانی گزارش پخش می‌کردند؛ انگار دیگر هیچ اتفاق مهمی در دنیا نیفتاده بود.

تقریباً همه رسانه‌ها یک تیتر مشابه داشتند:

«هایل هیتلر سلطنتی»

افتضاح بزرگی به پا شده بود. خود هری این ماجرا را به «طوفانی از آتش» تشبیه می‌کند. چارلز با زحمت فراوان تلاش کرد اوضاع را مدیریت کند و این روایت را جا بیندازد که هری متوجه حساسیت موضوع نبوده و قصد تمسخر یا توهین نداشته است.

در ظاهر، ماجرا ختم به خیر شد، اما انگار این اتفاق تا همیشه مثل داغی بر پیشانی هری باقی ماند؛ این تصور که او درک درستی از مسائل ندارد، به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند، شاید ساده‌لوح است یا خودش را بیش از حد بامزه می‌داند. از آن پس، هری مدام تلاش می‌کند خلاف این تصویر را ثابت کند.

یکی از مهم‌ترین فصل‌های کتاب به رابطه پرتنش هری با پدرش، چارلز، می‌پردازد. چارلز سال‌ها پیش از جدایی از دایانا به او خیانت کرده بود و چند سال پس از مرگ دایانا با کامیلا ازدواج کرد. رابطه چارلز و کامیلا حتی به پیش از آشنایی او با دایانا برمی‌گشت.

همین ازدواج، در کنار مجموعه‌ای از اتفاقات دیگر که کتاب با جزئیات به آن‌ها می‌پردازد، باعث شد فاصله میان هری و پدرش بیشتر شود؛ تا جایی که هری حتی به این شک افتاد که شاید چارلز اصلاً پدر واقعی او نباشد.

شایعه‌ای قدیمی وجود داشت که پدر واقعی او یکی از دوستان نزدیک پرنسس دایاناست.

این شایعه آن‌قدر جدی شد که هری برای مدتی گوشه‌گیر شد و به همه‌چیز و همه‌کس بدبین شد. البته بعدها شواهد نشان داد که دایانا و آن مرد مدت‌ها پس از تولد هری با یکدیگر آشنا شده بودند.

با این حال، انگار همیشه گوشه‌ای از ذهن هری نسبت به هویت پدرش تردید داشت؛ تردیدی که یک بار او را تا آستانه مرگ هم برد.

پیش از ادامه داستان، بد نیست بدانیم که شاهزاده هری در حدود ۲۳سالگی وارد ارتش بریتانیا شد و مدتی را در عراق و افغانستان خدمت کرد.

اما ماجرایی که کتاب روایت می‌کند، مربوط به سال ۲۰۱۲ است؛ زمانی که هری ۲۸ سال داشت و در آمریکا دوره آموزش خلبانی بالگرد و نبردهای ویژه در بیابان را می‌گذراند.

در یکی از مانورها، چادر محل استقرار هری و هم‌رزمانش به‌صورت فرضی مورد حمله نیروهای دشمن قرار می‌گیرد. در میان نیروهای مهاجم، زنی حضور داشت که صورتش را پوشانده بود. او هری را به گوشه‌ای برد، دست‌هایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد:

«می‌دانی پدر واقعی‌ات کیست؟ می‌دانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»

هری کنترلش را از دست داد، شروع به ناسزا گفتن کرد و دچار حمله عصبی شد.

بعدها مشخص شد آن زن بدون هماهنگی و به ابتکار خودش این حرف‌ها را زده بود تا میزان تاب‌آوری هری را در شرایط فشار روانی بسنجد.

اما تأثیر این اتفاق آن‌قدر شدید و ناگوار بود که آن زن در نهایت توبیخ شد.

البته کتاب فقط پر از تلخی نیست و لحظه‌های شیرین و بامزه هم کم ندارد.

مثلاً هری تعریف می‌کند که یک بار پرنسس دایانا تصمیم گرفت مادرشوهرش، ملکه الیزابت، را در آغوش بگیرد. گفته می‌شود ملکه اساساً علاقه‌ای به بغل کردن یا بغل شدن نداشت. اما دایانا بالاخره دل را به دریا زد؛ شاید هم می‌خواست سر به سر مادرشوهرش بگذارد.

ولی ملکه زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود؛ به‌موقع جا خالی داد و فقط نگاهی معنی‌دار به دایانا انداخت؛ نگاهی که انگار می‌گفت:

«عروس جان، حد و حدود خودت را بدان.» پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر آتش بس اعلام نشده میان ایران و آمریکا / 4 شبانه روز بدون درگیری خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : سخنان مهم سخنگوی سپاه درباره آتش‌بس و انعقاد تفاهم‌نامه بیشتر بخوانید: ماجرای ترانه مرا ببوس و دکتر علی شریعتی (+صدا) تماشاخانه سورنا ؛ پهلوان نام‌دار سیستانی و قهرمان نبرد ایران و روم / مشهورترین فرمانده ایرانی و سرنوشت تلخی که داشت ۲۵ سال تلاش و عاشقی برای میراث فرهنگی ایران / این زن قلعه الموت را جهانی کرد فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




 ورد به مرحله «پساسوادی»؛ آیا گوشی‌های هوشمند قاتل کتابخوانی هستند؟

 سایت اطلاعات آنلاین / ۳ ساعت قبل

ورد به مرحله «پساسوادی»؛ آیا گوشی‌های هوشمند قاتل کتابخوانی هستند؟

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سال‌های طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناخته‌ها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.

اما آن اتفاق تلخ تا سیزده‌سالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.

شب گرمی از تابستان بود. بی‌خوابی کلافه‌ام کرده بود. در رختخواب به خودم می‌پیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم‌ها و نفس‌های بریده یک نفر را شنیدم.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

چشم‌هایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه این‌ها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.

پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»

جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»

انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشم‌هایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آن‌که از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.»

چند دقیقه بعد، از رفت‌وآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.

بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.

و این، آغاز تیره‌روزی‌های من بود.

از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن می‌ترسیدم محافظت کند.

بخشی که شنیدید، خلاصه‌ای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.

کتاب، به شکلی شگفت‌انگیز، مانند یک نمایشنامه، پرده‌های مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده می‌گذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشاره‌ای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگ‌ترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاج‌وتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش می‌تواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی بودن»، بن‌مایه اصلی این کتاب خواندنی است.

از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست گوزن هایی که جنگیدند را اینجا بشنوید

شاهزاده هری در سراسر کتاب تلاش می‌کند جایگاه خودش را در دنیا پیدا کند. بارها می‌کوشد، اما انگار هر بار از یک بدبیاری به بدبیاری بزرگ‌تری می‌رسد.

لحن کتاب صادقانه به نظر می‌رسد و تقلای هری برای مفید بودن و اثبات خودش به خانواده سلطنتی، باورپذیر و تأثیرگذار است.

کتاب پر است از تجربه‌های خام‌دستانه هری؛ تجربه‌هایی که بعضی از آن‌ها بیش از آن‌که خنده‌دار باشند، عجیب و شگفت‌آورند.

مثلاً در سال ۲۰۰۵، زمانی که حدود ۲۰ سال داشت، به یک جشن بالماسکه دعوت شد؛ جشنی که قرار بود مهمان‌ها با لباس‌هایی با موضوع «بومیان و استعمارگران» در آن حاضر شوند؛ مثلاً لباس انگلیسی‌های دوران ملکه ویکتوریا یا سرخ‌پوستان آمریکا.

اما شاهزاده هری ایده عجیبی به ذهنش رسید. به مغازه‌ای رفت که لباس‌های نمایشی قدیمی می‌فروخت و یک یونیفرم سربازان آلمان نازی سفارش داد. بازوبند صلیب شکسته بست، سبیل مصنوعی هیتلری گذاشت و راهی مهمانی شد.

فردای آن روز، عکسش تقریباً روی جلد تمام روزنامه‌های بریتانیا بود. شبکه‌های خبری مدام درباره آن مهمانی گزارش پخش می‌کردند؛ انگار دیگر هیچ اتفاق مهمی در دنیا نیفتاده بود.

تقریباً همه رسانه‌ها یک تیتر مشابه داشتند:

«هایل هیتلر سلطنتی»

افتضاح بزرگی به پا شده بود. خود هری این ماجرا را به «طوفانی از آتش» تشبیه می‌کند. چارلز با زحمت فراوان تلاش کرد اوضاع را مدیریت کند و این روایت را جا بیندازد که هری متوجه حساسیت موضوع نبوده و قصد تمسخر یا توهین نداشته است.

در ظاهر، ماجرا ختم به خیر شد، اما انگار این اتفاق تا همیشه مثل داغی بر پیشانی هری باقی ماند؛ این تصور که او درک درستی از مسائل ندارد، به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند، شاید ساده‌لوح است یا خودش را بیش از حد بامزه می‌داند. از آن پس، هری مدام تلاش می‌کند خلاف این تصویر را ثابت کند.

یکی از مهم‌ترین فصل‌های کتاب به رابطه پرتنش هری با پدرش، چارلز، می‌پردازد. چارلز سال‌ها پیش از جدایی از دایانا به او خیانت کرده بود و چند سال پس از مرگ دایانا با کامیلا ازدواج کرد. رابطه چارلز و کامیلا حتی به پیش از آشنایی او با دایانا برمی‌گشت.

همین ازدواج، در کنار مجموعه‌ای از اتفاقات دیگر که کتاب با جزئیات به آن‌ها می‌پردازد، باعث شد فاصله میان هری و پدرش بیشتر شود؛ تا جایی که هری حتی به این شک افتاد که شاید چارلز اصلاً پدر واقعی او نباشد.

شایعه‌ای قدیمی وجود داشت که پدر واقعی او یکی از دوستان نزدیک پرنسس دایاناست.

این شایعه آن‌قدر جدی شد که هری برای مدتی گوشه‌گیر شد و به همه‌چیز و همه‌کس بدبین شد. البته بعدها شواهد نشان داد که دایانا و آن مرد مدت‌ها پس از تولد هری با یکدیگر آشنا شده بودند.

با این حال، انگار همیشه گوشه‌ای از ذهن هری نسبت به هویت پدرش تردید داشت؛ تردیدی که یک بار او را تا آستانه مرگ هم برد.

پیش از ادامه داستان، بد نیست بدانیم که شاهزاده هری در حدود ۲۳سالگی وارد ارتش بریتانیا شد و مدتی را در عراق و افغانستان خدمت کرد.

اما ماجرایی که کتاب روایت می‌کند، مربوط به سال ۲۰۱۲ است؛ زمانی که هری ۲۸ سال داشت و در آمریکا دوره آموزش خلبانی بالگرد و نبردهای ویژه در بیابان را می‌گذراند.

در یکی از مانورها، چادر محل استقرار هری و هم‌رزمانش به‌صورت فرضی مورد حمله نیروهای دشمن قرار می‌گیرد. در میان نیروهای مهاجم، زنی حضور داشت که صورتش را پوشانده بود. او هری را به گوشه‌ای برد، دست‌هایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد:

«می‌دانی پدر واقعی‌ات کیست؟ می‌دانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»

هری کنترلش را از دست داد، شروع به ناسزا گفتن کرد و دچار حمله عصبی شد.

بعدها مشخص شد آن زن بدون هماهنگی و به ابتکار خودش این حرف‌ها را زده بود تا میزان تاب‌آوری هری را در شرایط فشار روانی بسنجد.

اما تأثیر این اتفاق آن‌قدر شدید و ناگوار بود که آن زن در نهایت توبیخ شد.

البته کتاب فقط پر از تلخی نیست و لحظه‌های شیرین و بامزه هم کم ندارد.

مثلاً هری تعریف می‌کند که یک بار پرنسس دایانا تصمیم گرفت مادرشوهرش، ملکه الیزابت، را در آغوش بگیرد. گفته می‌شود ملکه اساساً علاقه‌ای به بغل کردن یا بغل شدن نداشت. اما دایانا بالاخره دل را به دریا زد؛ شاید هم می‌خواست سر به سر مادرشوهرش بگذارد.

ولی ملکه زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود؛ به‌موقع جا خالی داد و فقط نگاهی معنی‌دار به دایانا انداخت؛ نگاهی که انگار می‌گفت:

«عروس جان، حد و حدود خودت را بدان.» پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر آتش بس اعلام نشده میان ایران و آمریکا / 4 شبانه روز بدون درگیری خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : سخنان مهم سخنگوی سپاه درباره آتش‌بس و انعقاد تفاهم‌نامه بیشتر بخوانید: ماجرای ترانه مرا ببوس و دکتر علی شریعتی (+صدا) تماشاخانه سورنا ؛ پهلوان نام‌دار سیستانی و قهرمان نبرد ایران و روم / مشهورترین فرمانده ایرانی و سرنوشت تلخی که داشت ۲۵ سال تلاش و عاشقی برای میراث فرهنگی ایران / این زن قلعه الموت را جهانی کرد فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




 یانگوم بعد از 23 سال خاطرات جواهری در قصر را زنده کرد

 سایت برترینها / ۳ ساعت قبل

یانگوم بعد از 23 سال خاطرات جواهری در قصر را زنده کرد

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ برای سال‌های طولانی از تاریکی وحشت داشتم. تاریکی برای من، دنیای ناشناخته‌ها بود؛ جایی که موجودات بیگانه و ترسناک کمین کرده بودند تا به من آسیب بزنند. از کودکی همیشه این حس با من بود که شبی، در دل تاریکی، اتفاق بدی خواهد افتاد؛ چیزی مثل گم شدن یا از دست دادن یکی از عزیزانم.

اما آن اتفاق تلخ تا سیزده‌سالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.

شب گرمی از تابستان بود. بی‌خوابی کلافه‌ام کرده بود. در رختخواب به خودم می‌پیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدم‌ها و نفس‌های بریده یک نفر را شنیدم.

پادکست را این‌جا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی

چشم‌هایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه این‌ها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.

پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»

جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده.»

انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشم‌هایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آن‌که از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.»

چند دقیقه بعد، از رفت‌وآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.

بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.

و این، آغاز تیره‌روزی‌های من بود.

از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن می‌ترسیدم محافظت کند.

بخشی که شنیدید، خلاصه‌ای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.

کتاب، به شکلی شگفت‌انگیز، مانند یک نمایشنامه، پرده‌های مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده می‌گذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشاره‌ای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگ‌ترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاج‌وتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش می‌تواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی بودن»، بن‌مایه اصلی این کتاب خواندنی است.

از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید، پادکست گوزن هایی که جنگیدند را اینجا بشنوید

شاهزاده هری در سراسر کتاب تلاش می‌کند جایگاه خودش را در دنیا پیدا کند. بارها می‌کوشد، اما انگار هر بار از یک بدبیاری به بدبیاری بزرگ‌تری می‌رسد.

لحن کتاب صادقانه به نظر می‌رسد و تقلای هری برای مفید بودن و اثبات خودش به خانواده سلطنتی، باورپذیر و تأثیرگذار است.

کتاب پر است از تجربه‌های خام‌دستانه هری؛ تجربه‌هایی که بعضی از آن‌ها بیش از آن‌که خنده‌دار باشند، عجیب و شگفت‌آورند.

مثلاً در سال ۲۰۰۵، زمانی که حدود ۲۰ سال داشت، به یک جشن بالماسکه دعوت شد؛ جشنی که قرار بود مهمان‌ها با لباس‌هایی با موضوع «بومیان و استعمارگران» در آن حاضر شوند؛ مثلاً لباس انگلیسی‌های دوران ملکه ویکتوریا یا سرخ‌پوستان آمریکا.

اما شاهزاده هری ایده عجیبی به ذهنش رسید. به مغازه‌ای رفت که لباس‌های نمایشی قدیمی می‌فروخت و یک یونیفرم سربازان آلمان نازی سفارش داد. بازوبند صلیب شکسته بست، سبیل مصنوعی هیتلری گذاشت و راهی مهمانی شد.

فردای آن روز، عکسش تقریباً روی جلد تمام روزنامه‌های بریتانیا بود. شبکه‌های خبری مدام درباره آن مهمانی گزارش پخش می‌کردند؛ انگار دیگر هیچ اتفاق مهمی در دنیا نیفتاده بود.

تقریباً همه رسانه‌ها یک تیتر مشابه داشتند:

«هایل هیتلر سلطنتی»

افتضاح بزرگی به پا شده بود. خود هری این ماجرا را به «طوفانی از آتش» تشبیه می‌کند. چارلز با زحمت فراوان تلاش کرد اوضاع را مدیریت کند و این روایت را جا بیندازد که هری متوجه حساسیت موضوع نبوده و قصد تمسخر یا توهین نداشته است.

در ظاهر، ماجرا ختم به خیر شد، اما انگار این اتفاق تا همیشه مثل داغی بر پیشانی هری باقی ماند؛ این تصور که او درک درستی از مسائل ندارد، به عواقب کارهایش فکر نمی‌کند، شاید ساده‌لوح است یا خودش را بیش از حد بامزه می‌داند. از آن پس، هری مدام تلاش می‌کند خلاف این تصویر را ثابت کند.

یکی از مهم‌ترین فصل‌های کتاب به رابطه پرتنش هری با پدرش، چارلز، می‌پردازد. چارلز سال‌ها پیش از جدایی از دایانا به او خیانت کرده بود و چند سال پس از مرگ دایانا با کامیلا ازدواج کرد. رابطه چارلز و کامیلا حتی به پیش از آشنایی او با دایانا برمی‌گشت.

همین ازدواج، در کنار مجموعه‌ای از اتفاقات دیگر که کتاب با جزئیات به آن‌ها می‌پردازد، باعث شد فاصله میان هری و پدرش بیشتر شود؛ تا جایی که هری حتی به این شک افتاد که شاید چارلز اصلاً پدر واقعی او نباشد.

شایعه‌ای قدیمی وجود داشت که پدر واقعی او یکی از دوستان نزدیک پرنسس دایاناست.

این شایعه آن‌قدر جدی شد که هری برای مدتی گوشه‌گیر شد و به همه‌چیز و همه‌کس بدبین شد. البته بعدها شواهد نشان داد که دایانا و آن مرد مدت‌ها پس از تولد هری با یکدیگر آشنا شده بودند.

با این حال، انگار همیشه گوشه‌ای از ذهن هری نسبت به هویت پدرش تردید داشت؛ تردیدی که یک بار او را تا آستانه مرگ هم برد.

پیش از ادامه داستان، بد نیست بدانیم که شاهزاده هری در حدود ۲۳سالگی وارد ارتش بریتانیا شد و مدتی را در عراق و افغانستان خدمت کرد.

اما ماجرایی که کتاب روایت می‌کند، مربوط به سال ۲۰۱۲ است؛ زمانی که هری ۲۸ سال داشت و در آمریکا دوره آموزش خلبانی بالگرد و نبردهای ویژه در بیابان را می‌گذراند.

در یکی از مانورها، چادر محل استقرار هری و هم‌رزمانش به‌صورت فرضی مورد حمله نیروهای دشمن قرار می‌گیرد. در میان نیروهای مهاجم، زنی حضور داشت که صورتش را پوشانده بود. او هری را به گوشه‌ای برد، دست‌هایش را از پشت گرفت و در گوشش فریاد زد:

«می‌دانی پدر واقعی‌ات کیست؟ می‌دانی مادرت با چه کسی رابطه داشت؟»

هری کنترلش را از دست داد، شروع به ناسزا گفتن کرد و دچار حمله عصبی شد.

بعدها مشخص شد آن زن بدون هماهنگی و به ابتکار خودش این حرف‌ها را زده بود تا میزان تاب‌آوری هری را در شرایط فشار روانی بسنجد.

اما تأثیر این اتفاق آن‌قدر شدید و ناگوار بود که آن زن در نهایت توبیخ شد.

البته کتاب فقط پر از تلخی نیست و لحظه‌های شیرین و بامزه هم کم ندارد.

مثلاً هری تعریف می‌کند که یک بار پرنسس دایانا تصمیم گرفت مادرشوهرش، ملکه الیزابت، را در آغوش بگیرد. گفته می‌شود ملکه اساساً علاقه‌ای به بغل کردن یا بغل شدن نداشت. اما دایانا بالاخره دل را به دریا زد؛ شاید هم می‌خواست سر به سر مادرشوهرش بگذارد.

ولی ملکه زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود؛ به‌موقع جا خالی داد و فقط نگاهی معنی‌دار به دایانا انداخت؛ نگاهی که انگار می‌گفت:

«عروس جان، حد و حدود خودت را بدان.» پربیننده ترین پست همین یک ساعت اخیر آتش بس اعلام نشده میان ایران و آمریکا / 4 شبانه روز بدون درگیری خبر بعد نظرات کاربران خبر قبل اشتراک گذاری : سخنان مهم سخنگوی سپاه درباره آتش‌بس و انعقاد تفاهم‌نامه بیشتر بخوانید: ماجرای ترانه مرا ببوس و دکتر علی شریعتی (+صدا) تماشاخانه سورنا ؛ پهلوان نام‌دار سیستانی و قهرمان نبرد ایران و روم / مشهورترین فرمانده ایرانی و سرنوشت تلخی که داشت ۲۵ سال تلاش و عاشقی برای میراث فرهنگی ایران / این زن قلعه الموت را جهانی کرد فیلم های دیگر عضویت در اینستاگرام عصر ایران ۱۵ سال پیش در چنین روزی این لحظه با حافظ گلستان سعدی آموزش زبان انگلیسی آپارات عصر ایران اپلیکیشن عصر ایران




 نسخه‌های سرگردان؛ گزارشی از معضل کمبود دارو | آخرین خبر

نسخه‌های سرگردان؛ گزارشی از معضل کمبود دارو | آخرین خبر

شرق/متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست نسترن فرخه| با وجود وعده‌های مسئولان برای بهبود شرایط، کمبود دارو‌ همچنان ادامه دارد؛ بحرانی که بیماران را برای یافتن دارو، میان داروخانه‌ها و بیمه‌ها سرگردان کرده است. «دارو نیست»؛ جمله‌ای تکراری که اغلب آنها که از داروخان

 اینجا کسی برای مذاکره غش نمی‌کند | آخرین خبر

اینجا کسی برای مذاکره غش نمی‌کند | آخرین خبر

فرهیختگان/متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست علی ملکی| محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی و رئیس هیئت مذاکره‌کننده ایران با آمریکا، نطق پیش از دستور روز گذشته خود در صد و هشتادمین جلسه علنی مجلس را در یکی از نقاط زمانی حساس این روزها انجام داد؛ یک روز

 شهرفروشی، نسخه ویرانی تهران | آخرین خبر

شهرفروشی، نسخه ویرانی تهران | آخرین خبر

شرق/متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست نورا حسینی| شهردار سابق تهران می‌گوید تصمیم‌های شهرسازی از آن تصمیم‌هایی هستند که «صدایشان بعدا درمی‌آید» و متخصصانی که پیامد این تصمیم‌ها را می‌دانند، وظیفه دارند نسبت به آنها حساس باشند. پیروز حناچی در گفت‌وگو با «شرق» از

 ذخیره سد زاینده رود نسبت به میانگین بلند مدت ۵۶ درصد کمتر است

ذخیره سد زاینده رود نسبت به میانگین بلند مدت ۵۶ درصد کمتر است

آرمان امروز : معاون حفاظت و بهره برداری شرکت آب منطقه‌ای اصفهان اعلام کرد: اکنون بالغ بر ۳۵۴ میلیون متر مکعب آب در مخزن سد زاینده رود ذخیره شده که نسبت به میانگین بلند مدت ۵۶ درصد کمتر است. خلیل دادخواه افزود: از دهم خرداد، چهار مرحله جاری سازی آب در نواحی خشک زاینده رود در بازه‌ای ۹۰ [ ]

 ضربه eSim  به اپراتورهای سنتی

ضربه eSim به اپراتورهای سنتی

دنیای اقتصاد: تقاضا برای سیم‌کارت‌های الکترونیکی (eSim) مورد استفاده در سفر، امسال حدود یک‌سوم افزایش خواهد یافت، زیرا مسافران بین‌المللی به دنبال جایگزین‌های ارزان‌تری برای بسته‌های رومینگ داده هستند که تهدیدی برای اپراتورهای تلفن همراه سنتی محسوب می‌شود. تحلیلگران در موسسه تحقیقاتی FDM CCS Insight تخمین زده‌اند که امسال حدود ۱۳۴‌میلیون سیم‌کارت الکترونیکی مسافرتی در سطح جهان استفاده خواهد شد که نسبت به 101.8میلیون در سال ۲۰۲۵ افزایش یافته است. مصرف‌کنندگان در حال دانلود سیم‌کارت‌های الکترونیکی از شرکت‌هایی مانند Airalo هستند که نزدیک به ۳۰۰‌میلیون دلار از سرمایه‌گذارانی از جمله شرکت سهام خصوصی CVC و Saily، اپراتوری متعلق به NordVPN، توسعه‌دهنده Nord Security، جمع‌آوری کرده است.

 بدهی عمومی آمریکا از 40 هزار میلیارد دلار فراتر رفت - تسنیم

بدهی عمومی آمریکا از 40 هزار میلیارد دلار فراتر رفت - تسنیم

برای اولین بار در تاریخ حجم بدهی عمومی دولت آمریکا از مرز 40 تریلیون دلار فراتر رفت.

 در روز سی و نهم جنگ سوم چه گذشت؟/ سی‌ان‌ان: احتمالا یکی از اهداف پشت پرده دعوت عراق از قالیباف این بوده که بغداد خود را به‌عنوان یک میانجی بالقوه میان آمریکا و ایران مطرح کند/تماس تلفنی عراقچی با فرمانده ارتش پاکستان/پزشکیان: مذاکره به معنای تسلیم نیست/ادعای ترامپ: شاید در مقطعی مذاکرات با ایران را از سر بگیریم، اما در حال حاضر وضعیت خیلی خوب است، ولی شاید در مقطعی [این کار را انجام دهیم]

در روز سی و نهم جنگ سوم چه گذشت؟/ سی‌ان‌ان: احتمالا یکی از اهداف پشت پرده دعوت عراق از قالیباف این بوده که بغداد خود را به‌عنوان یک میانجی بالقوه میان آمریکا و ایران مطرح کند/تماس تلفنی عراقچی با فرمانده …

جنگ سوم و تجاوز نظامی اخیر آمریکا به ایران وارد روز سی و نهم شد. در حالی که از روز آتش بس نقض شده میان دو کشور ۱۳۴ روز می‌گذرد، ترامپ مدعی شده هیچ مذاکره‌ای...

 سقوط املاکی | آخرین خبر

سقوط املاکی | آخرین خبر

وطن امروز/متن پیش رو در وطن امروز منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست آمریکایی‌ها این روزها به‌شدت از وضعیت اقتصادی‌شان خشمگین و ناراضی‌اند. بسیاری از شهروندان آمریکا در گفت‌وگو با رسانه‌ها تاکید می‌کنند حقوق‌شان بالا نرفته اما همه ‌چیز گران‌تر شده است. برخی آمریکایی‌ها گفتند بنزین