قیمت طلا امروز




 خبرگزاری ایرنا / ۱۴۰۵/۰۴/۲۱

«اندیشه‌های جاودان» و «زوزه باد» در قفسه کتابفروشی‌ها

شیراز- ایرنا– تازه‌ترین نوشته‌های سیاوش طاهری، نویسنده، مستندساز و مردم نگار استان فارس با نام‌ها «اندیشه‌های جاودان» و «زوزه باد» راهی بازار نشر شد.
 «اندیشه‌های جاودان» و «زوزه باد» در قفسه کتابفروشی‌ها



2
 استفاده از هوش مصنوعی و اسناد شهودی برای تاریخ‌نگاری
۲۴ ساعت قبل / خبرگزاری دانشجو

استفاده از هوش مصنوعی و اسناد شهودی برای تاریخ‌نگاری

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو ، نشست «طلیعه مهر؛ تاریخ‌نگاری نو با پیوند شهود و تکنولوژی» همراه با رونمایی و بررسی کتاب «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر؛ چهل سال تلاش فرهنگی، اجتماعی و آموزشی (مهر ۱۳۶۴ تا مهر ۱۴۰۴)» نوشته محمود دامغانی از انتشارات نیکتاب، صبح چهارشنبه (۲۸ مرداد ۱۴۰۵) در سرای اهل قلم برگزار شد. در این نشست کریم نجفی‌برزگر؛ مدرس دانشگاه تهران و دبیرکل شبکه دانشگاه‌های مجازی جهان اسلام، سیدحمیدرضا قریشی؛ پژوهشگر و مدرس دانشگاه و محمود دامغانی نویسنده و پژوهشگر سخن گفتند. 

کریم نجفی‌برزگر در این نشست با اشاره به اهمیت ثبت خاطرات دهه شصت گفت: در تاریخ‌نگاری هند باستان بخش مهمی از میراث فرهنگی را «ملفوظات» یا ثبت سخنان بزرگان توسط شاگردان تشکیل می‌دهد. شاگردان خواجه نظام‌الدین اولیا دهلوی و امیرحسن سجزی سخنان استاد را می‌نوشتند و به این ترتیب منبع تاریخی ماندگار می‌شد. کاری که آقای دامغانی برای ثبت خاطرات مدرسه حقانی و دهه شصت انجام داده، از همین جنس است.

او با اشاره به برنامه آموزشی مدرسه حقانی و شهیدین بیان کرد: شهید بهشتی و شهید قدوسی برنامه‌ای ۹ و ۱۰ ساله برای طلاب طراحی کردند که در آن زمان مرسوم نبود. طلبه باید با شعر حافظ و سعدی آشنا می‌شد، ادبیات فارسی می‌خواند، زبان انگلیسی می‌آموخت، قرآن حفظ می‌کرد و حتی خط خوش تمرین می‌کرد. کلیله و دمنه از درس‌های اصلی بود. کتاب‌های حوزوی مانند جامع المقدمات نیز به‌صورت ساده‌شده و منسجم در اختیار طلاب قرار می‌گرفت.

نجفی‌برزگر با اشاره به تجربه خود در هند ادامه داد: در دانشگاه دهلی نشستی درباره روابط فرهنگی ایران و هند برگزار کردیم و محور آن کلیله و دمنه بود. این کتاب در دوره ساسانی از هند به ایران آمد و بعدها به چهل زبان ترجمه شد. هندی‌ها معتقدند ایرانی‌ها فرهنگ هندی را به جهان معرفی کردند. در آن نشست، اشعار کلیله و دمنه را از حفظ خواندم و رئیس دانشگاه تعجب کرد. این نشان می‌دهد که میراث ادبی ما چقدر ظرفیت دارد.

سیدحمیدرضا قریشی نیز در ابتدای سخنان خود با اشاره به سالروز کودتای ۲۸ مرداد گفت: این عملیات از سال ۱۳۲۵ و با اعتراض‌های کارگری و کشاورزی و بعد جریان ملی‌شدن صنعت نفت شکل گرفت. در سال ۱۳۲۷ انگلیسی‌ها با گلشائیان، وزیر دارایی وقت، وارد مذاکره شدند تا امتیازهایی بگیرند و ملی‌شدن صنعت نفت را به تعویق بیندازند. این روند تا ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ که صنعت نفت ملی شد، ادامه پیدا کرد. کودتای ۲۸ مرداد نیز با سرنگونی دولت مصدق و بازگشت شاه از ایتالیا به نتیجه رسید و دولت نظامی فضل‌الله زاهدی آغاز شد. این نزدیکی محمدرضا به بریتانیا و آمریکا تا سال ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت و انقلاب بود که این کودتا را به محاق برد.

قریشی با اشاره به اسناد منتشرشده، افزود: سیا اعلام کرده است که برای این کودتا یک میلیون دلار هزینه کرده است. شنبه ۲۴ مرداد به مصدق خبر دادند که امشب کودتا انجام می‌شود و باید افراد را بازداشت کنی. مصدق تنها توانست چهار روز کودتا را عقب بیندازد. در ۲۶ مرداد هندرسون از آمریکا آمد و گفت برای تعامل باید وضعیت کشور امن باشد. مصدق نیز دستور داد مردم خیابان‌ها را ترک کنند. همین اشتباه استراتژیک باعث شد کودتا پیروز شود. در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ مردم در خیابان ماندند و انقلاب پیروز شد. ما امروز نباید این اشتباه را تکرار کنیم.

او تاکید کرد: اعتماد به وعده‌های آمریکا اشتباه است. هانتینگتون سال‌ها پیش اعلام کرد با چهار هزار دلار و دو گردان توانسته‌اند ۲۸ مرداد را سامان دهند؛ اما امروز برای چنین کاری در ایران سیصد میلیارد دلار و سیصد هزار نیروی نظامی لازم است. ترامپ هم گفته است ما ۵۱ سال است با ایران مشکل داریم. این نشان می‌دهد سیاست آمریکا مقابله با ایران است، نه فقط جمهوری اسلامی ایران. در زمان شاه نیز همین مشکل وجود داشت.

محمود دامغانی نیز در این نشست، با اشاره به انگیزه خود از نگارش کتاب گفت: بسیاری از رویدادهای دهه شصت در سینه امثال من مانده و بروز پیدا نکرده است. اگر ما این رویدادها را بیان نکنیم، دیگران از نبود روایت ما سوءاستفاده می‌کنند. به همین دلیل تصمیم گرفتم این مقطع را به یک فرایند تاریخ‌نگاری تبدیل کنم.

وی افزود: برای نخستین‌بار در دنیا تاریخ‌نگاری را با پیوند هوش مصنوعی و اسناد شهودی انجام دادیم. هوش مصنوعی به‌عنوان یک قدرت دیجیتال در کنار مدارک شهودی و توضیحاتی که من ارائه می‌کردم، تاریخ جدیدی را ثبت کرد. تاریخ‌نگاری با هوش مصنوعی پیش از این به‌صورت ویراستاری یا تحلیل انجام شده، اما نگاهی که هوش مصنوعی همراه با احساس و تحلیل من به این موضوع داشت، برای نخستین‌بار است که در یک کتاب ثبت می‌شود.

دامغانی با اشاره به نام کتاب بیان کرد: من سال ۵۹ وارد حوزه علمیه قم شدم و به مدرسه حقانی رفتم. بعد از درگذشت واقف مدرسه، ورثه ادعای موقوفه کردند و محتوای مدرسه حقانی به مدرسه‌ای به نام «شهیدین» منتقل شد. نام شهیدین برگرفته از نام دو شهید بزرگوار، شهید قدوسی و شهید بهشتی است. به همین دلیل کتاب را «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر» نام گذاشتم.

وی افزود: از اوایل سال ۶۴ برای مدیریت و سرپرستی مدارس علمیه به هرمزگان رفتم. در بندرعباس مدرسه‌ای به نام مدرسه نبوی طراحی کردیم که در بازار بندرعباس و محل گمرک قدیم قرار داشت. دورتادور این مدرسه را با مغازه‌هایی برای تامین درآمد پایدار طراحی کردیم تا مدرسه وابسته به کمک‌های دولتی نباشد. این مدرسه امروز یکی از قدیمی‌ترین حوزه‌های علمیه کشور است. سال ۶۶ نیز درباره علت تاسیس این مدرسه با روزنامه کیهان مصاحبه کردم و توضیح دادم که هدف اصلی، تقویت وحدت میان شیعه و سنی بوده است.

دامغانی با اشاره به مسئولیت فرهنگی زندان‌های هرمزگان ادامه داد: سازمان زندان‌ها اوایل سال ۶۴ شکل گرفت و در هر استان اداره کل ایجاد شد. مدیرکل وقت زندان‌های استان نزد ما آمد و گفت به بخش فرهنگی نیاز دارند. من در آن زمان مسئول حوزه بودم و هم‌زمان در نیروی دریایی منطقه یکم تدریس می‌کردم. با این حال آیت‌الله احمدی فقیه امام‌جمعه تکلیف کرد که مسئولیت فرهنگی زندان‌ها را بپذیرم.

این پژوهشگر ادامه داد: در آن مجموعه حدود سه هزار زندانی داشتیم و بیش از سیصد نفر از آنان به گروهک‌های مختلف وابسته بودند؛ از مجاهدین خلق گرفته تا فدائیان و توده‌ای‌ها و اقلیت‌ها. اما تا پایان مأموریت ما در سال ۶۷، هیچ‌کدام از آنان در مسیر خشونت باقی نماندند و با ما همکاری داشتند. خود زندانی‌ها جزوه می‌نوشتند، تکثیر می‌کردند و در کلاس‌ها استفاده می‌کردند. حتی دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس برای تدریس به زندانیان اهل سنت انجام شد که آن زمان بی‌سابقه بود. مجری یکی از برنامه‌ها نیز از میان خود زندانیان انتخاب شد.

دامغانی با اشاره به دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس گفت: دو سوم زندانیان ما اهل سنت بودند. نزد آقای خطیب، امام‌جمعه اهل سنت، رفتم و گفتم چه کسی باید به این‌ها مسائل دینی درس بدهد؟ شما باید این کار را بکنید. هفته‌ای یک بار ماشین می‌فرستادند دنبال ایشان. ایشان می‌آمدند و برای زندانیان اهل سنت فقه و احکام خودشان را درس می‌دادند. این‌طور نبود که چون زندان دست من شیعه است، فقط فقه شیعه تدریس شود. ما این فضا را از بین برده بودیم و همه برابر بودند.

او همچنین به واقعه هواپیمای ایرباس ایرانی اشاره کرد و ادامه داد: وقتی آمریکا هواپیمای ایرباس شماره ۶۵۵ را زد، سه تن از نوه‌های همان امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس به نام‌های مسعود، آلا و سودا شهید شدند. اما تا امروز هیچ تجلیلی از این عالم سنی که این خدمت‌ها را در جهت وحدت انجام داده بود، انجام نشده است. این درد را بارها مطرح کرده‌ام و باز هم پیگیری می‌کنم.

دامغانی سپس به خاطره‌ای از زمستان سال ۶۳ اشاره کرد و گفت: در آن سال به واسطه آیت‌الله مصلحی به دیدار آیت‌الله اراکی رفتیم. جمعی از دوستان از جمله آقای نجفی و آقای شهریاری هم حضور داشتند. ایشان بیش از یک ساعت و ربع درباره مکاشفات عرفانی سخن گفتند. در همان جلسه از ایشان پرسیدیم نظرشان درباره حضرت امام چیست. ایشان جمله معروفی فرمودند: «اگر آقای خمینی روز عاشورا بود، شهدای کربلا ۷۳ نفر می‌شدند.» این جمله را ضبط کردم. بعد از اینکه ایشان به رحمت خدا رفتند، نوار را پیاده کردم و در مجله حضور چاپ شد. کل نوار هم در کتاب آمده است. این مکاشفه‌ای بود که ایشان از یک عارف نقل کردند و من از ایشان شنیدم.

وی با اشاره به فعالیت‌های پژوهشی خود در آن سال‌ها بیان کرد: در همین سال‌ها سه سال پشت سر هم در رشته مقاله‌نویسی در سطح کشور برگزیده کشوری شدم. مقالاتم تحت عنوان «استراتژی ابرقدرت خلیج فارس» چاپ شد و بعدها به کتاب تبدیل شد. این کتاب از سوی ستاد فرماندهی کل قوا به‌عنوان اثر برگزیده دفاع مقدس شناخته شد. سال ۶۶ هم در سمیناری که استانداری هرمزگان درباره اهمیت تنگه هرمز برگزار کرده بود، برای نخستین‌بار این موضوع مطرح شد.

دامغانی با اشاره به پیام سوم اسفند ۱۳۶۷ امام خمینی گفت: من نخستین کسی بودم که این پیام را در سه شماره روزنامه رسالت کالبدشکافی فرهنگی کردم. امام در آن پیام چند خطر بزرگ را برای انقلاب پیش‌بینی کرده بودند؛ خطر تحجرگرایی، خطر خشک‌مقدس‌ها و مقدس‌نماها و خطر روحانی‌نمایانی که آینده انقلاب را تهدید می‌کنند. متاسفانه همه این هشدارها مورد بی‌مهری قرار گرفت.

این پژوهشگر در بخش دیگری از سخنانش به درخواست خود برای ثبت میراث فرهنگی اشاره کرد و ادامه داد: باید مدرسه حقانی در کوچه آرامگاه قم به‌عنوان میراث فرهنگی به یک پایگاه میراثی تبدیل شود. ما دیدیم که بلدوزرها گنبد مسجد خرمشهر را که یادگار جنگ بود، پایین آوردند. اگر این گنبد در روسیه بود، آن را با شیشه حفظ می‌کردند. این‌ها مواردی است که باید به آن توجه کنیم.

دامغانی در پایان با اشاره به همکاری‌اش با مختار کلانتری در مسائل دفع اشرار جنوب شرقی گفت: در آن سال‌ها در خدمت ایشان بودیم. بعدها هم با آقای دکتر میر که از جانبازان لشکر ثارالله و از سربازان حاج قاسم بودند، همراه بودیم. این‌ها از نکات برجسته دهه شصت است که در کتاب سعی کردیم مستند بیان کنیم. از همه هم‌نسلی‌های خودم، متولدین سال‌های ۳۲ تا ۵۰، می‌خواهم خاطراتشان را بنویسند. هشتاد درصد شهدای ما از این نسل هستند. اگر ما افراد باقی‌مانده این وقایع را نویسیم، فردا همین واقعیت‌ها را تحریف می‌کنند.


1
 داستان کوتاه  میناز  / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم
۵ ساعت قبل / خبرگزاری تسنیم

داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


1
 روایت مشاور رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران از خدمات اجتماعی و درمانی حسین رسایی در مشهد
۵ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

روایت مشاور رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران از خدمات اجتماعی و درمانی حسین رسایی در مشهد

به گزارش شهرآرانیوز، حجت‌الاسلام والمسلمین محمدرضا نوراللهیان، امروز (۲۹ مرداد ۱۴۰۵) در آیین رونمایی از کتاب «یاران راستین» با اشاره به پیشینه خانوادگی حسین رسایی افزود: دکتر حسین رسایی فرزند پدری بود که یک عمر خادم افتخاری کشیک دوم حرم مطهر امام رضا (ع) بود. خدمات اجتماعی و درمانی مرحوم رسایی

مشاور رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با اشاره به نقش خانواده رسایی در فعالیت‌های اجتماعی و خیریه گفت: این خانواده و مؤسسه‌ای که مرحوم رسایی در آن فعالیت داشت، همچنان پابرجاست.

وی با اشاره به خاطرات حسین رسایی از فعالیت‌های فرهنگی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی اظهار کرد: آقای رسایی خاطرات فراوانی از حسینیه ارشاد و برنامه‌های متنوع آن، از جمله تئاتر‌های مذهبی پیش از انقلاب داشت. او همچنین از ارتباط و تعامل خود با شخصیت‌هایی همچون شهید بهشتی و شهید رجایی خاطراتی نقل می‌کرد.

نوراللهیان افزود: در سال‌های آغازین انقلاب حسین رسایی به همراه پدر و مادر گرامی و همسر خود به مشهد مأموریت یافت و به این شهر آمد و بخش مهمی از عمر خود را در این خطه سپری کرد. کار‌های بزرگی با دست، فکر و اندیشه او در استان خراسان به منصه ظهور رسید که فهرست بخشی از آنها نیز در کتاب «یاران راستین» آمده است.

وی یکی از نمونه‌های فعالیت‌های مرحوم رسایی را اقدامات درمانی و خیریه دانست و گفت: آقای رسایی در یکی از دارالشفا‌های مشهد، به عنوان عضو مؤثر هیئت امنا فعالیت داشت؛ مرکزی که در آن زمان بزرگ‌ترین مرکز دیالیز شرق ایران بود و ۴۹ دستگاه دیالیز از آلمان و کشور‌های مختلف با کمک‌های مردمی تهیه و وارد شد.

مشاور رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران ادامه داد: با توجه به نیاز بیماران در شهرستان‌های مختلف، بخشی از تجهیزات موجود به شهرستان‌هایی که بیماران آنها ناچار بودند برای انجام دیالیز به مشهد مراجعه کنند، اهدا شد تا خدمات درمانی در محل زندگی بیماران نیز فراهم شود.

در ادامه حتما بخوانید کتاب «یاران راستین» گامی ارزشمند در ثبت خاطرات شفاهی است | انجام ۷۲۹ مصاحبه تاریخ شفاهی در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

وی در پایان، انتشار کتاب «یاران راستین» را اقدامی ارزشمند در ثبت تاریخ شفاهی و معرفی شخصیت‌های اثرگذار دانست و گفت: درباره مرحوم رسایی احساس می‌کنم اقدامی که کتابخانه ملی ایران با همت ریاست این مجموعه و دست‌اندرکارانی که در مشهد مصاحبه‌ها را انجام دادند و سپس پی‌نوشت‌ها و مطالب تکمیلی به آن افزوده شد، گام نخست و مهمی برای معرفی یک چهره مردمی و یک معلم دلسوز است.

نوراللهیان خاطرنشان کرد: این کتاب می‌تواند برای هر مخاطب، تاریخ و شناسنامه‌ای روشن و مبارک از زندگی و خدمات مرحوم حسین رسایی باشد. از همه دست‌اندرکاران تهیه و انتشار این اثر تشکر می‌کنم و امیدوارم این مسیر برای ثبت و معرفی دیگر چهره‌های اثرگذار نیز ادامه پیدا کند.


1
 بازخوانی مستند تاریخ، ضرورتی برای سیاست‌گذاری فرهنگی و آموزشی
۶ ساعت قبل / سایت شهرآرانیوز

بازخوانی مستند تاریخ، ضرورتی برای سیاست‌گذاری فرهنگی و آموزشی

به گزارش شهرآرانیوز، غلامرضا امیرخانی، امروز ۲۹ مردادماه در آیین رونمایی از کتاب یاران راستین در محل جهاد دانشگاهی اظهار کرد: این کتاب و آثاری از این دست صرفا یک اثر تاریخی، خاطره‌نگارانه یا پژوهشی نیستند بلکه می‌توانند برای جامعه امروز نیز درس‌آموز و راهگشا باشند.

وی با اشاره به اهمیت ثبت و بازخوانی خاطرات و تجربیات شخصیت‌های اثرگذار انقلاب اسلامی افزود: زندگی این افراد تنها متعلق به گذشته نیست و تجربه‌های آنان می‌تواند در عرصه‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی مورد استفاده قرار گیرد. زمانی که ارتباط نسل‌های امروز با این شخصیت‌ها و تجربه‌های آنان به هر دلیل کمرنگ شده است، بازسازی واقعی و مستند وقایع می‌تواند به شناخت بهتر تاریخ معاصر کمک کند.

رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران ادامه داد: هر گوشه‌ای از وقایع اگر به صورت واقعی، مستند و مبتنی بر حقیقت بازسازی شود، به نظر من در کامل شدن تصویر حقیقت در تاریخ معاصر بسیار مهم است. آثار خاطره‌نگارانه و پژوهش‌هایی که با تکیه بر اسناد و روایت‌های معتبر تدوین می‌شوند، می‌توانند بخش‌هایی از تاریخ را که کمتر مورد توجه قرار گرفته است، روشن کنند. ضرورت پذیرش اشتباهات گذشته برای سیاست‌گذاری امروز

امیرخانی با تأکید بر ضرورت بازخوانی صادقانه تاریخ گفت: در طول سال‌ها جامعه شخصیت‌های ارزشمندی را از دست داده است که می‌توانستند نقش بسیار مثبت‌تری در سرنوشت جامعه ایفا کنند. به همین دلیل، بررسی دقیق و مستند گذشته اهمیت فراوانی دارد.

وی با اشاره به روایتی منسوب به حضرت امام خمینی (ره) درباره پذیرش اشتباهات، تصریح کرد: اگر در گذشته کار‌هایی انجام شده که اشتباه بوده است باید این شجاعت را داشته باشیم که بپذیریم چنین اشتباهاتی رخ داده است. پذیرش اشتباه، مقدمه اصلاح و جلوگیری از تکرار آن در آینده است.

در ادامه حتما بخوانید کتاب «یاران راستین» گامی ارزشمند در ثبت خاطرات شفاهی است | انجام ۷۲۹ مصاحبه تاریخ شفاهی در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران

رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران خاطرنشان کرد: چنین خاطرات و روایت‌هایی می‌تواند برای سیاست‌گذاری در عرصه فرهنگ و همچنین آموزش و پرورش بسیار ثمربخش باشد، زیرا تجربه‌های گذشته را در اختیار سیاست‌گذاران امروز قرار می‌دهد تا بتوانند با شناخت دقیق‌تری تصمیم‌گیری کنند.

در پایان این مراسم از کتاب یاران راستین رونمایی با حضور استاد حسین رثایی رونمایی شد.

در ادامه حتما بخوانید کتاب «یاران راستین» حاصل ۲۱ جلسه مصاحبه تاریخ شفاهی است


1
 ادبیات فارسی در قله جهانی
۶ ساعت قبل / خبرگزاری جام جم

ادبیات فارسی در قله جهانی

دکتر محمدحسن ارجمندی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی، در پژوهش‌های خود کوشیده است این موسیقی نهفته در کلام را از محدوده سنتی عروض فراتر ببرد و به الگویی برای شناخت و سنجش وزن شعر در زبان‌های مختلف تبدیل کند. او پس از دفاع از رساله دکتری خود با عنوان «شعرآهنگ» در سال ۱۴۰۳، در پژوهش پسادکتری «موسیقی کلام» به بررسی امکان سنجش وزن شعر در ۱۴ زبان اصلی دنیا پرداخته است؛ پژوهشی که به گفته او نشان می‌دهد می‌توان با تکیه بر عناصر مشترکی، چون عدد، زمان و موسیقی، میان نظام‌های متفاوت وزن شعر ارتباط برقرار کرد. ارجمندی در این مسیر، علاوه بر بررسی وزن‌های شعر فارسی و زبان‌های دیگر، به طراحی نرم‌افزاری برای وزن‌یابی شعر نیز پرداخته است؛ نرم‌افزاری که قرار است ریتم شعر را نیز برای مخاطب به اجرا درآورد. با دکتر محمدحسن ارجمندی درباره ایده موسیقی کلام، ظرفیت‌های شعرآهنگ، تفاوت وزن در زبان‌های جهان و جایگاه وزن شعر فارسی در این منظومه گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

 فکر شعرآهنگ کجا و چگونه شکل گرفت؟
من همیشه در دوران تحصیلم علاقه خاصی به خلاصه‌سازی درس‌ها داشتم. در دوره ارشد و دکتری بیشتر منابع درسی را خلاصه کردم. هم خودم می‌خواندم و هم در اختیار همکلاسی‌ها می‌گذاشتم و همیشه از آنها استقبال می‌شد. 
 پس به‌طور ذاتی علاقه خاصی به ساده‌سازی مفاهیم پیچیده و دشوار مثل عروض دارید.
کاملا درست است؛ درسی که همیشه همه ادبیاتی‌ها با احتیاط از کنارش می‌گذرند. در پژوهشی که درباره پایان‌نامه‌ها و رساله‌های دانشگاه تهران انجام دادم، دریافتم از بیش از هزار پایان‌نامه و رساله تحصیلات تکمیلی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران از آغاز تا سال ۱۳۹۶، فقط پنج پایان‌نامه سهم درباره وزن شعر و عروض بود. ابتدا شروع کردم به ساده‌سازی و خلاصه‌سازی عروض. حتی نرم‌افزاری هم در اکسل طراحی کردم که صورت پیشرفته آن را در حوزه هوش مصنوعی در دست تولید داریم. بعد دیدم خلاصه عروض همچنان دشوار است و باید ساده‌تر شود. 



 پس تصمیم گرفتید شیوه‌نامه‌ای جدید طراحی و پیشنهاد بدهید و این چنین بود که شعرآهنگ جان گرفت؟
البته به لطف خدا. به قول علامه طباطبایی «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه/ ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد». در این شیوه‌نامه سراغ عناصری رفتم که در تمام زبان‌ها مشترک بود.
 همه زبان‌ها؟ یعنی از همان موقع به جهانی‌شدن این شیوه فکر می‌کردید؟
از اول که نه، اما وقتی طرح اصلی شعرآهنگ شکل گرفت دیدم سه عنصر در این طرح وجود دارد که در تمام زبان‌ها و کشور‌ها مشترک است: عدد، زمان و موسیقی. 
 نظریه موسیقی کلام چه زمانی شکل گرفت؟
بعد از دفاع از شیوه شعرآهنگ به‌عنوان رساله دکتری به این فکر افتادم که این طرح قابلیت گسترش در سنجش وزن شعر سایر زبان‌ها را دارد.
 از نظریه موسیقی کلام برای‌مان بگوید.
این نظریه بیان می‌کند که هر سخن و نوشته‌ای موسیقی دارد. در واقع هجا‌ها مانند نت‌های موسیقی عمل می‌کنند. وقتی متنی را می‌خوانیم این موسیقی با ساز تار‌های صوتی ما نواخته می‌شود. تمام انسان‌ها در تمام زبان‌ها هر روز دارند این موسیقی را می‌نوازند. مثال خوبش، جملات آغازین گلستان سعدی است که وقت خواندن و شنیدنش گویی ارکستری در حال اجراست و از همین روی بر جان‌ها می‌نشیند. از سوی دیگر بخشی از خوشایندی سخنان سخنرانان بزرگ تاریخ مثل حضرت علی‌بن‌ابیطالب (ع) ناشی از چینش خوش‌نوای هجا‌ها در کنار هم است.
 برویم سراغ طرح پسادکتری شما و ....
 آشتی وزن‌های شعر در زبان‌های پرکاربرد دنیا. 
 آشتی؟ مگر قهر بودند؟
خیر، ولی هرکدام ساز خودشان را می‌زدند.
 علاقه‌مند شدیم. لطفا بیشتر توضیح دهید.
پیش‌تر گفتم شیوه وزن‌شناسی شعرآهنگ براساس زمان، عدد و نت بنا شده؛ عناصر مشترکی که در تمام زبان‌ها وجود دارد. پس به نظر می‌رسید می‌توان وزن شعر همه زبان‌ها را با شعرآهنگ سنجید. پس طرح پژوهشی موسیقی کلام را با این فرضیه، به بنیاد علم ایران تقدیم کردم ــ که خدا را شکر ــ به تصویب رسید و قرار شد در دانشگاه تهران به راهنمایی استاد دکتر محمود فضیلت پژوهش را آغاز کنم. پس ۱۴ زبان اصلی دنیا را انتخاب کردم. «یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد.» و در نهایت دریافتم شعرآهنگ می‌تواند با تبدیل و تحلیل، وزن اشعار زبان‌های دیگر را تعیین کند. 
 تبریک می‌گوییم. پس پژوهشگری ایرانی شیوه‌ای را به ادبیات جهان معرفی کرده که می‌تواند معیار سنجش وزن شعر در تمام 
زبان‌ها باشد؟
 بله. البته این آغاز راه است. باید این شیوه به‌صورت عملی‌تر در دانشگاه‌های ادبیات ایران و جهان بازآزمایی و در محضر استادان زبان‌های غیرفارسی در خارج و داخل کشور آزموده و ثابت شود. امیدوارم این اتفاق بیفتد و به‌عنوان نماینده‌ای کوچک از ادبیات غنی فارسی، بتوانیم پرچم وزن‌شناسی شعر را در جهان به نام ایران بالا ببریم. البته ناگفته نماند که بعد از پژوهش و نگارش وزن شعر در هر زبان، آن بخش را به استادان همان زبان در دانشکده زبان‌های خارجی دانشگاه تهران عرضه کردم و پس از تایید این دانشمندان، پژوهش را تکمیل کردم. جا دارد از این استادان به نام و با احترام یاد کنم. از استادان دکتر آیت حسینی، دکتر اعظم فرزانه لطفی، دکتر مریم حق‌روستا، دکتر زهرا محمدی، دکتر ایمان منسوب‌بصیری، دکتر عباس فرهادنژاد، دکتر محمدباقر شعبان‌پور، دکتر حامد وفایی، دکتر محمد حسین حدادی و بالاخره دکتر مهدی رضائی از دانشگاه علامه طباطبایی.
 در جریان این پژوهش چه نکته‌ای برای‌تان جالب بود؟ 
من انسان ایران‌دوستی هستم. همه چیز ایرانم را دوست دارم و از همه مهم‌تر ادبیاتش را. تا پیش از این، ادبیات فارسی را برترین ادبیات جهان می‌دانستم. شاید بخشی از این برتربینی به ایرانی و فارسی‌زبان بودنم برگردد، اما اکنون ــ بعد از یک سال پژوهش ــ با اطمینان و به دور از هر بیان احساسی می‌گویم دست‌کم در وزن شعر، ادبیات فارسی بر قله ادبیات جهان ایستاده است و برای این ادعا دلیل دارم. همیشه کشور‌های غربی ــ طی قرن‌های گذشته ــ کوشیده‌اند باور غلط کم بودن را به ما بقبولانند، اما اینک به جان باور دارم که آنها دانسته این کار را کرده‌اند، چون می‌دانند اگر جلوی این رود خروشان استعداد و نبوغ ایرانی را نگیرند دیگر سهمی از علم و ادبیات و فرهنگ و موسیقی به آنها نخواهد رسید. ایرانیان به‌طور خاص مردمانی برگزیده و برترند و کشور‌های غربی این را می‌دانند و چند قرن است تمام همت خود را برای خاموش‌کردن این کوه آتشفشانی مصروف داشته‌اند، اما ما همچنان می‌خروشیم و می‌جوشیم و ثابت می‌کنیم که به لطف خدا در همه چیز برتریم. دنیا باید برای علم و فرهنگ و ادبیات به دکان ما بیاید و ماناترین عطر‌های علم و هنر و ادبیات را از ما خریداری کند.
 اما دلیل شما بر برتری ادبیات ایران بر ادبیات سایر زبان‌های جهان؟
در این مجال و مقال، فرصت نیست به همه جنبه‌های برتری ادبیات فارسی بر ادبیات دیگر زبان‌ها بپردازم، پس به موضوع وزن شعر بسنده می‌کنم. با بهره‌گیری از پژوهش‌ها و نگاشته‌های استادان وزن‌شناس فارسی مثل استادان ارجمند دکتر پرویز ناتل خانلری و دکتر ابوالحسن نجفی، ۵۵۰ وزن را در کتاب شعرآهنگ، همراه با نمونه شعر و نت هر وزن فهرست کردم و این تعداد به غیر از وزن‌های جمع‌آوری‌نشده اشعار محلی، اشعار ترانه‌ها و تصنیف‌ها و ... است که به گمانم این آمار را به هزار وزن خواهد رساند. من نمی‌دانم خاک ایران چه برکتی دارد که آدم‌هایی که از این خاک جوانه می‌زنند، بار طلا و جواهر می‌دهند. این رنگارنگی و این تنوع را نه‌فقط در وزن شعر که در تمام شئون زندگی، ادبیات و هنر ایرانیان از گذشته تا امروز می‌بینیم. این واقعیت زمانی در پژوهش موسیقی‌کلام بر من رخ نمود که دیدم در مقابل رنگارنگی وزن‌های شعر فارسی ــ که تا این لحظه به ۵۵۰ وزن رسیده است ــ زبان‌های پژوهش‌شده، ۲ تا حداکثر ۱۰ وزن شعر دارند. تنها رقیب ما در این عرصه که شرایطی مانند کشور ما داشته و قرن‌ها انگلیسی‌ها تلاش کرده‌اند آنها را متوقف کنند و موفق نبوده‌اند، زبان و ادبیات سانسکریت و هندی است؛ که البته با زبان فارسی هم‌ریشه‌اند.
بله، همین طور است. زبان سانسکریت ــ که مادر زبان هندی است ــ با زبان فارسی خویشاوند است. جالب است بدانید شخصی به نام «پینگله»، دو قرن پیش از میلاد مسیح کتاب وزن‌شناسی با عنوان «چندس‌شاسترا» نوشت و در آن نزدیک به ۸۰۰ وزن را معرفی کرد و این نشانگر قوت زبان مردمان ایران و هند است. من امیدوارم به‌عنوان نماینده‌ای کوچک از این سرزمین پهناور فرهنگی بتوانم با سفر به سایر کشور‌ها نظریه موسیقی کلام را به ادبیات‌دانان دیگر زبان‌ها معرفی کنم تا همه زبان‌ها وزن شعرشان را با شیوه‌ای فارسی ــ ایرانی بسنجند. البته این امر نیازمند حمایت دولتی است که امیدوارم چنین شود. 
 در صحبت‌های‌تان از نرم‌افزاری کاربردی صحبت کردید.
بله، نرم‌افزار تلفن همراه شعرآهنگ. بخش دوم طرح پسادکتری من طراحی نرم‌افزار وزن‌یابی است که با طراحی و داده‌های من و با برنامه‌نویسی دوست عزیزم دکتر محمد رنجبرپور در حوزه هوش مصنوعی تولید خواهد شد. البته این نرم‌افزار قابل توسعه به همه زبان‌هاست، اما نسخه اول آن برای وزن شعر فارسی آماده شده است. شما شعری را برای اپلیکیشن می‌خوانید و وزن شعر را برای شما نمایش می‌دهد با نام‌گذاری به شیوه شعرآهنگ و عروض و مهم‌تر از همه، ریتم شعر را برای شما می‌نوازد و ما با این نرم‌افزار نظریه موسیقی کلام را در عمل به نمایش درمی‌آوریم.