پسر بچه ای در آغوش مادرش بی تاب بود هق هق میکرد. نفسش بریده بریده شده بود. بند دلم پاره شد، نتوانستم ادامه بدهم. دیگر فیلمساز، عکاس و فیلمبردار بودن من هیچ فایده ای نداشت پسر بچه داشت از حال می رفت. با امین دورش را گرفتیم. به زحمت حرف میزد. نفهمیدیم چه میگوید. مادرش گفت: پسر گلی آورده بود برساند به تابوت آقا. رفتیم جلوی دیوارها گل را پرت کرد بالا، نرسید بالای دیوار، افتاد روی زمین. در شلوغی کسی گل را برداشت و دیگر ندیدیم کجا رفت. حالا پسر بچه گل را میخواهد. خدایا چه کنم در این قیامت؟







