
به گزارش رکنا به نقل از عصر ایران ، اما آن اتفاق تلخ تا سیزدهسالگی من صبر کرد و سرانجام در شب ۳۱ اوت به سراغم آمد.
شب گرمی از تابستان بود. بیخوابی کلافهام کرده بود. در رختخواب به خودم میپیچیدم و پیراهنم از شدت عرق به تنم چسبیده بود. دیگر طاقتم تمام شده بود. تصمیم گرفتم چشمهایم را ببندم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای قدمها و نفسهای بریده یک نفر را شنیدم.
چشمهایم را باز کردم. پدرم، شاهزاده چارلز، بود. آمد، کنار تختم نشست و دستم را در دست گرفت. او چندان اهل ابراز محبت با نوازش نبود. همان لحظه مطمئن شدم اتفاقی افتاده است. البته همه اینها فقط ظرف چند ثانیه رخ داد.
پرسیدم:
«چی شده، بابا؟»
جواب داد:
«پسر عزیزم، مادرت تصادف کرده. »
انگار سقف اتاق روی سرم خراب شد. اشک در چشمهایم جمع شد. حالا دیگر بابا از جا بلند شده بود؛ انگار شدت احساسات از حد تحملش گذشته بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون برود، گفت:
«مامانت خیلی آسیب دیده. به سرش ضربه خورده و او را به بیمارستان منتقل کردهاند.»
چند دقیقه بعد، از رفتوآمدهای بیرون اتاق فهمیدم که بابا همه حقیقت را نگفته است.
بله، پرنسس دایانا، مادرم، بر اثر تصادف در تونلی در پاریس دچار ضربه مغزی شده بود و جانش را از دست داده بود.
و این، آغاز تیرهروزیهای من بود.
از آن پس دیگر قرار نبود مادرم از من در برابر دنیایی که از آن میترسیدم محافظت کند.
بخشی که شنیدید، خلاصهای از فصل آغازین کتاب خاطرات شاهزاده هری است؛ کتابی درباره زندگی شاهزاده هری، نوه ملکه الیزابت دوم و دومین فرزند چارلز، پادشاه بریتانیا، که با ترجمه سعید کلاتی توسط نشر ثالث منتشر شده است.
کتاب، به شکلی شگفتانگیز، مانند یک نمایشنامه، پردههای مختلف زندگی این شاهزاده را پیش چشم خواننده میگذارد. عنوان اصلی کتاب در انگلیسی Spare است؛ یعنی «یدکی». اشارهای به جایگاه هری در خاندان سلطنتی بریتانیا؛ چون برادر بزرگترش، شاهزاده ویلیام، وارث تاجوتخت است و هری در واقع نقش «وارث ذخیره» را دارد؛ کسی که فقط در صورت مرگ برادرش میتواند پادشاه شود. همین احساس «اضافی بودن» یا «یدکی …













