
آخر ماه صفر این کار را نکنید!

کمینهی اقتصاد جامعه مهدوی در اربعین
جوان آنلاین: جهان امروز، جهان محاسبه است. از والاستریت تا کوچهپسکوچههای بازارهای سنتی، همه چیز با معیار سود و زیان سنجیده میشود. انسان مدرن در چنان هندسهای تربیت یافته که کنش رایگان و بیمنطق اقتصادی برایش نه تنها نامفهوم که گاهی خطرناک و بیمارگونه تلقی میشود. در این میانه، پدیدههای شگرفی در قاموس شیعه وجود دارد که گویی از جهانی دیگر آمدهاند؛ فارغ از جامعه مهدوی به مثابه آرمانشهری موعود که در ادبیات اسلامی عصر عدالت کامل و رفع فقر جهانی تعبیر شده و در آن، مؤمنان از جیب یکدیگر بیحساب و کتاب خرج میکنند، راهپیمایی اربعین که هر ساله در گرمای طاقتفرسای عراق، پرده از نمایش عملی همان آرمانشهر برمیدارد.
داستانی که از یک جیب آغاز میشود
در روایات مربوط به عصر ظهور امام زمان (عج)، تصویری ترسیم شده که ذهن اقتصاددانان کلاسیک را به سرگیجه میاندازد. گفته میشود در آن دوران، مؤمن چنان احساس مالکیت مشاعی نسبت به دارایی برادر دینی خود دارد که محتاج، دست در جیب برادر مؤمنش میکند و به اندازه نیازش برمیدارد، بدون آنکه آن دیگری ناراحت شود یا مانع گردد. نکته شگفتانگیزتر آنکه در این تصویر، موضوع قرض یا بازپرداخت اساساً منتفی است. این فقط یک تعارف اخلاقی یا توصیه به انفاق نیست؛ این یک نظام اقتصادی جایگزین است که در آن، مفهوم مال من به مال ما تبدیل شده است.
در نگاه اول، منتقدان با پوزخندی آشنا میپرسند خب، در این صورت دیگر چه کسی کار خواهد کرد؟ موتور محرک اقتصاد بشری، طبق تعریف آدام اسمیت و تمام اخلافش، نفع شخصی است. اگر قرار باشد هر کس بتواند از جیب دیگری بردارد، انگیزه برای تولید، پسانداز و تلاش از بین میرود. این همان نقد کلاسیکی است که کمونیسم را نیز از پای درآورد. اما درست در اینجاست که معجزه اربعین سربرمیآورد تا ثابت کند این معادله، یک مجهول بزرگتر به نام انگیزه الهی دارد.
آن کشاورز عراقی و موتور برق یک موکب
برای لمس این حقیقت، کافی است در مسیر نجف تا کربلا قدم بزنید. مردی تنومند با چهرهای آفتابسوخته را تصور کنید که در طول سال، زیر باد و باران و آفتاب سوزان خوزستان ایران یا میسان عراق، کشاورزی میکند. درآمدش شاید به سختی کفاف زندگیاش را بدهد. اما او یک سال تمام قناعت میکند، از خورد و خوراک خود میزند، نه برای آنکه ماشین بهتری بخرد یا خانهاش را تعمیر کند، بلکه برای آنکه بتواند یک موتور برق برای فلان موکب در عمود ۸۵۰ بخرد. او این کار را هر سال تکرار میکند. از او بپرسی چرا، با چشمانی اشکآلود میگوید: «این برای امام حسین (ع) است، برای زائران آقا.»
این کشاورز کیست! او همان شهروند جامعه مهدوی است که فعلاً در زمانه غیبت زندگی میکند، اما تمرین خداگونه زیستن را در اربعین انجام میدهد. در منطق بازار، عمل او غیرعقلانی است. او پولش را خرج کسانی میکند که نمیشناسد، اما در منطق مهدوی، او با این کار، خود را آماده هدف متعالی میکند و لذتی میبرد که هیچ کالای مصرفیای توان رقابت با آن را ندارد.
زیربنای اقتصاد مهدوی
برای درک عمیقتر از اینکه چرا چنین الگویی در جامعه مهدوی نه تنها موجب فروپاشی اقتصادی نمیشود که رکن اصلی آن است، باید به سراغ معیارهای این جامعه رفت. در ادبیات اسلامی، عصر ظهور امام مهدی (عج) به عصر عدالت کامل و رفع فقر جهانی تعبیر شده است. کارشناسان مهدوی تأکید میکنند جامعه مهدوی در همه سطوح سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آکنده از عدالت است و هیچکس در آن محروم نمیماند.
از منظر روایات، در زمان ظهور حضرت مهدی (عج) نظام قرضالحسنه و کمک متقابل همهجانبه برقرار میشود؛ بهگونهای که هیچ بدهکاری نمیماند مگر اینکه امام عصر قرض او را ادا میکند و هیچ دینی به گردن مردم نیست مگر اینکه امام آن را برمیگرداند. به عبارتی خودِ امامت حضرت مهدی (عج) تضمینکننده پرداخت همه دیون و رفع نیازهای مالی مؤمنان خواهد بود. افزون بر آن، در آموزههای مهدوی آمده است که فقرزدایی به معنای عام آن از شاخصهای اصلی عدالت در آن دوره است و ثروت و امکانات جامعه به طور عادلانه توزیع میشود.
نکته قابل توجه در ساختار مدیریتی آن دوران، رابطه معکوس شأن و مقام با تمتع مالی است. یعنی هرچه مقام حاکمان در دولت جهانی حضرت مهدی (عج) بالاتر میرود، زهد اجتماعی و کمتوقعی آنها بیشتر میشود؛ پوشش و خوراک ایشان ساده و عاری از تجمل خواهد بود. این یعنی نظامی که در آن، نخبگان سیاسی نه تنها در رفاه شخصی غوطهور نیستند، بلکه پرچمدار سادهزیستیاند. در چنین بستری، مردم در یک خانواده بزرگ اسلامی همگی نسبت به اموال یکدیگر احساس مسئولیت میکنند و پیوسته در راه خدمت به همنوعان گام برمیدارند. اینجاست که برداشتن پول از جیب برادر مؤمن، نه یک عمل سوسیالیستی اجباری که میوه طبیعی درختی است که ریشه در ایمان دارد و آبیاری آن محبت و ولایت است.
وقتی لجستیک عشق بر ریاضیات غلبه میکند
حال اگر این تصویر آرمانی را با واقعیت میدانی اربعین مقایسه کنیم، شباهتها حیرتانگیز است. راهپیمایی اربعین حسینی در عراق، با حضور دهها میلیون زائر از کشورهای مختلف از سوی بسیاری رسانهها و ناظران به عنوان بزرگترین نمایش سالانه همدلی و خدمت بیمنت شناخته میشود. طی این مناسک عظیم، هزاران موکب مردمی از عراق و دیگر کشورهای جهان در طول مسیر نجف تا کربلا خدمات رایگانی از پذیرایی غذا، آب، چای و ... گرفته تا اسکان را ارائه میدهند.
صدها هزار داوطلب بهطور شبانهروزی در کنار موکبها حضور دارند و به طور رایگان غذا، نوشیدنی، امکانات بهداشتی و حتی خدمات دندانپزشکی در اختیار زائران قرار میدهند. در سالهای اخیر بیش از ۱۰هزار موکب مردمی از عراق و کشورهای خارجی برای خدمترسانی ثبتنام کردهاند که هر روز دهها میلیون پرس غذا و آب و خدمات درمانی را در اختیار پیادهرویکنندگان قرار میدهند. عملاً این سفر شامل خدمات غذای رایگان و تأمین اسکان ازسوی داوطلبان است و دهها هزار موکب خدماترسان، در مسیرها هر چیزی را که زائر نیاز دارد به رایگان فراهم میکنند. همین سخاوت میلیونی است که دلیل شهرت اصلی اربعین است؛ هر سال دهها میلیون انسان با نذورات و پسانداز خود، نهتنها به زیارت میآیند بلکه در طول مسیر، هزینه و تلاش بسیاری را صرف میکنند تا شیوه پذیرایی از زائران را به حد کمال برسانند.
این مشاهدات جلوهای از همان الگوی مهدوی را در راهپیمایی اربعین به تصویر میکشند. مردم عادی از طبقات مختلف، از کارگر و کشاورز تا آموزگار و استاد دانشگاه، سالها پسانداز میکنند تا بتوانند هر سال مبلغ قابل توجهی را هزینه کنند؛ نه برای رفاه شخصی خود که برای خدمت به زائران حسین (ع). زن و مرد، پیر و جوان، گرسنگی و تشنگی را به جان میخرند، اما قدمهای استوار خود را تا آخر ادامه میدهند و هرچه در توان دارند از پخت غذا تا تهیه دارو بهطور رایگان به برادران و خواهران خود هدیه میکنند. این گذشت از منافع دنیایی، نشانهای است از تمایل به رضایت الهی و تأثیرپذیری از آرمان مهدوی. این قوانین دنیاست که در اربعین رنگ میبازند؛ در این اجتماع شورآفرین، عشق و فداکاری حرف اول را میزند و افقهای فردگرایی محدود میشوند.
از کمونیسم تا اومانیسم؛ الگوهای شکستخورده
برای درک بهتر این پدیده، باید مروری بر تاریخ تفکر بشری داشت. تفکر کمونیستی قرن بیستم نیز دقیقاً همین وعده را میداد که از هرکس به اندازه توانش، به هرکس به اندازه نیازش. این شعار زیبا، در عمل به کابوسی از گرسنگی، تنبلی جمعی و سرکوب بدل شد. چراکه عامل محرک را حذف کرده بود، بدون آنکه بتواند جایگزینی معنوی برایش بسازد. انسان شوروی، نفع شخصیاش را در کار نمیدید، چون مزرعه مال همه بود، پس عملاً مال هیچکس نبود. نتیجه آن شد که نظام کمونیستی با آن همه ادعا، به زبالهدان تاریخ پیوست.
در نقطه مقابل، تفکر اومانیستی- لیبرالیستی غرب، با پذیرش بدبینی نسبت به طبیعت انسان، گفت تنها راه پیشرفت، رها کردن افسار حرص و آز بشری است. نتیجه این تفکر را امروز در آمارهای تکاندهنده اقتصادی میبینیم. شاخصهای اقتصادی جهانی نشان میدهد در جوامع سرمایهداری، نابرابری عظیمی حاکم است. بهطور متوسط در کشورهای OECD (سازمان توسعه و همکاری اقتصادی) دهک بالای ثروت یعنی ۱۰درصد ثروتمند بیش از نیمی از مجموع ثروت همه را در اختیار دارند یعنی ۵۲درصد در کل و تا ۷۹درصد در ایالات متحده، در حالی که بخش بزرگی از جامعه در فقر یا تنگنای معاش روزمره بهسر میبرد. هشت مرد به اندازه ۶/۳ میلیارد نفر جمعیت فقیر جهان، ثروت دارند. ثروتاندوزی افسانهای در اقلیتی بسیار کوچک، و لهشدن اکثریت زیر چرخدندههای این ثروتاندوزی. این سیستم نیز در حل معمای انسان نوعدوست شکست خورده است.
اخیراً سریالی امریکایی به نام پلوریبوس Pluribus به معنای یک از بسیار که یک درام علمی- تخیلی پساآخرالزمانی است، تلاش میکند این وحشت غرب از نوعدوستی جمعی را به تصویر بکشد. در این سریال، یک نیروی مرموز مردم را به ذهن واحدی تبدیل میکند، طوری که کل بشریت به یک موجود واحد متحد تبدیل میشود و تلاش جمعی بدون منافع فردی را در پیش میگیرد. جوامعی که در آنها همه مردم به یکباره تصمیم میگیرند در مسیر درستی و خوبی عمل کنند و بدون هرگونه جنگ و آسیب حتی به حیوانات و درختان زندگی کنند، به عنوان یک ویروس خطرناک شناسایی میشوند که میتواند به نابودی نسل بشر بینجامد. از دید خالقان این سریال، انسان بودن بدون خودخواهی در نهایت ویروس است که میتواند نسل ما را نابود کند، چراکه غرائز بقا را از کار میاندازد!
اما اربعین و تفکر مهدوی پاسخی دندانشکن به هر دو پارادایم است. برخلاف کمونیسم که با سرکوب غریزه مالکیت همراه بود، در اربعین، مالکیت هست، اما وابستگی به آن نیست. کشاورز عراقی مالک موتور برق است، نه دولت، و از سر عشق و نه اجبار، همه داراییش را میبخشد؛ و برخلاف لیبرالیسم که انسان را گرگ انسان میداند و از هر گونه اتحاد جمعی به وحشت میافتد، در اینجا انسان برای انسان، بهشت میسازد. اسلام میگوید همکاری جمعی و ایثار مطلق با حفظ حیات فردی و کرامت انسانی ناسازگار نیست. آموزههای دین، بر خلاف روایت هالیوودی، پیروان خود را به ساختن چنین تمدنی فرامیخوانند، تمدنی که در آن، فردیت در خدمت جمع شکوفا میشود، نه آنکه در آن مستحیل شود.
رمزگشایی از انگیزهای به نام رضایت الهی
سؤال محوری این است که چرا یک استاد دانشگاه عراقی که میتواند تعطیلات تابستان را در اروپا بگذراند، عرقریزان در یک موکب میایستد و به زائران چای میدهد و کفشهایشان را واکس میزند! چرا یک بانوی ایرانی زیورآلاتش را میفروشد تا هزینه سفر زیارت همسایهاش را تأمین کند! چرا یک افغانستانی با پای پیاده از مرزهای دور میآید، در حالی که خودش نیازمند است، اما در مسیر، هر چه دارد با زائران تقسیم میکند!
پاسخ این پرسشها را باید در مفهومی جستوجو کرد که قرآن از آن به «رزقاً من الله» و «ابتغاء مرضات الله» تعبیر میکند. قرآن کریم فرمان میدهد که «وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى» (و یکدیگر را در نیکی و پرهیزکاری یاری کنید). در اندیشه اسلامی، کارهای دستهجمعی بر کارهای فردی برتری دارند و شرایط پیشرفت جامعه در همکاری و همافزایی جمعی است. امام صادق (ع) در این زمینه فرموده است که هر کس در پیشبرد کار مسلمانان اهتمام نورزد، در شمار مسلمانان نیست. این سخنان نشان میدهد هر فرد مؤمن علاوه بر تلاش برای نفع شخصی، تکلیف شرعی دارد با همسایگان و مؤمنان خود همکاری کند و در انجام فعالیتهای نیک اجتماعی سهیم باشد.
در جامعه مهدوی و ریزنمونه آن یعنی اربعین، رضایت الهی به عنوان یک کالای اقتصادی فوقالعاده ارزشمند تعریف میشود. مردم کار میکنند، اما نه صرفاً برای لذت مادی. آنها به دنبال سود هستند، اما این سود در آخرت تعریف میشود. این یک مبادله پایاپای نیست که من به تو پول بدهم و تو به من کالا دهی. این یک سرمایهگذاری بلندمدت در بانکی است که خدا ضامن آن است. در چنین نظامی، هر کس حق دیگران را حق خود میداند.
اربعین، تمرین جامعه مهدوی
واقعیت این است که اربعین فقط یک راهپیمایی مذهبی نیست؛ یک مانور اجتماعی است. در این اجتماع دهها میلیونی، افراد از دهها ملیت عراقی، ایرانی، لبنانی، کویتی، بحرینی، آذربایجانی، یمنی، افغانستانی، پاکستانی و ... کنار هم قرار میگیرند. زبان هم را نمیفهمند، اما یک نظام توزیع ثروت خودجوش شکل میگیرد که در آن:
اولاً تولید هدفمند است یعنی مثلاً کشاورز ترکتبار اهل دیالی، با علم به اینکه محصولش در اربعین مصرف میشود، با انگیزه بیشتری گندم میکارد. راننده تاکسی بغدادی، تمام سال را برای درآمد ایام اربعین نقشه میکشد، نه برای آنکه پولش را در بانک بگذارد، بلکه برای آنکه در این ایام، زائران را در منزل خود اسکان دهد. این یعنی انگیزه تولید از بین نرفته، بلکه ارتقا یافته است. این افراد که زندگی عادی دارند از یک سو مشغول کار و تلاشند، اما از سوی دیگر به این باور رسیدهاند که خیر مؤمنان را باید حتی به قیمت کاهش درآمد و صرفهجویی شخصی فراهم کنند.
دوماً مصرف متعالی است یعنی مثلاً فردی که یک سال تمام، چند سال بیشتر کار کرده تا پولش را برای اربعین پسانداز کند، حالا این پول را با لذتی وصفناپذیر در طبق اخلاص میگذارد و به زائر میبخشد. لذت این مصرف ایثارگرانه برای او به مراتب بیشتر از لذت خریدن یک گوشی موبایل جدید است.
سوماً نظام قرضالحسنه الهی یعنی در نگاه مهدوی، وقتی تو از جیب برادرت پول برداشتی، نه تو بدهکاری و نه او طلبکار است. این رابطه بر اساس حلال کردم طیب خاطر است. این همان حلقه گمشده اقتصاد مدرن است. در اربعین میبینیم که موکبدار عراقی نه تنها از اینکه زائر از او غذا میگیرد ناراحت نیست، بلکه التماس میکند که برادرجان، نان ما را بخور، آبروی ما را بخر. این یعنی عرضهکننده خدمت، خود را مدیون تقاضاکننده میداند. این وارونگی شگفتانگیز، فقط در سایه ولایت معنا مییابد.
الگوی مهدوی ویروس دنیای مدرن
برگردیم به سریال «پلوریبوس». چرا هالیوود، این پیامبر مدرنیته، جامعهای که در آن همه خوب هستند را به عنوان ویروس معرفی میکند! چون تمدن مدرن غرب، بر پایه کمیابی Scarcity بنا شده است. اقتصاد مدرن میگوید منابع محدود است و انسانها نامحدودالخواستهاند. در این میدان نبرد، ما به رقابت نیاز داریم تا زنده بمانیم. اگر ناگهان همگان ایثارگر شوند و منافع شخصی را کنار بگذارند، کل این نظام رقابتی فرو میریزد. از دید یک لیبرال، این یک فاجعه است؛ چون نظم موجود را بر هم میزند.
اما اسلام مهدوی، دقیقاً همان چیز را وعده میدهد که غرب از آن وحشت دارد و آن زمانی است که «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ بَرَکاتِهَا» (و زمین برکاتش را بیرون میریزد). در جامعه مهدوی، به برکت عدالت و تقوا، مفهوم کمیابی از بین میرود. شاید این حتی به معنای نبود محدودیت فیزیکی نباشد، بلکه به معنای تغییر نگاه انسان به داشتهها باشد. وقتی تو بدانی که روزی تنها دست خداست و نه در کیف پول همسایه، و وقتی باور کنی که با انفاق، پولت نه تنها کم که زیاد میشود، آنگاه موتور محرکه اقتصاد تغییر میکند.
در اربعین، ما این برکت را با گوشت و پوست خود لمس میکنیم. آمارها میگویند در یک بازه زمانی کوتاه، بیش از ۲۰میلیون نفر در منطقهای نسبتاً محدود اسکان و پذیرایی میشوند. از نظر مهندسی تدارکات، این یک غیرممکن است. حتی ارتشهای پیشرفته جهان برای لجستیک چنین جمعیتی دچار فروپاشی میشوند. اما در اربعین، نه تنها کمبودی حس نمیشود، بلکه غذا دورریز میشود. این از برکت حسین است؛ همان مفهوم گمشدهای که در محاسبات سرد ریاضی و مهندسی صنایع غرب نمیگنجد.
از «جیب» تا «قلب»، تحول مفهوم مالکیت
شاید کلیدیترین مفهوم در این مقایسه، تحولی باشد که در احساس مالکیت رخ میدهد. در جامعه مصرفی امروز، من مساوی است با داراییهایم (I am what I have) انسان غربی با ماشین، لباس و خانهاش تعریف میشود. از دست دادن اینها یعنی از دست دادن هویت، اما در جامعه مهدوی و به تبع آن در اربعین، من مساوی است با ایمانم و خدمتم. انسان اربعینی با موکبش، با عرقی که برای خدمت میریزد و با چایی که در لیوان میدهد تعریف میشود. وقتی از جیب برادر مؤمن برداشتی، در حقیقت از جیب خودت برداشتهای. این جمله فقط یک شعار عاطفی نیست. این یک واقعیت روانشناختی است. در این جامعه، مرزهای خود و دیگری برداشته میشود. جامعه به یک بدن واحد تبدیل میشود که اگر عضوی از آن درد کند، سایر اعضا بیخوابی میکشند. وقتی پای یک زائر خسته از راهپیمایی تاول میزند، کسی که در ۵۰۰کیلومتری او پلو میپزد، دردی مشترک را حس میکند. این گسترش دایره خود تا بینهایت، بزرگترین دستاورد تمدنی اربعین است.
سخن آخر، سفر از اربعین تا ظهور
راهپیمایی اربعین را باید اتوپیای موقت نامید. یک بهشت چندروزه روی ویرانههای دنیای مادی. ما در اربعین، تصویری فشرده و شتابزده از حکومت جهانی مهدوی را میبینیم. در واقع میتوان گفت راهپیمایی اربعین تابلوی کاملاً زندهای از آموزههای مهدوی است که در آن، فرد و جمع در کنار هم پیش میروند و مفهومی به نام همهچیز برای منافع شخصی در فضای معنوی پررنگ دیگری حل میشود. کسانی که این روزها در گرمای ۵۰درجه، از جیب خود میزنند تا کام زائری را شیرین کنند، همانهایی هستند که اگر امامشان بیاید، با جان و دل، دنیا را در خدمت مستضعفان قرار میدهند.
آن کشاورز عراقی که یک سال زحمت میکشد تا موتور برق بخرد، در حقیقت دارد فریاد «هل من ناصر ینصرنی» امام حسین در روز عاشورا را پاسخ میدهد. او ثابت میکند که نسل انسان، هنوز منقرض نشده است. هنوز هستند کسانی که هدفی فراتر از شکم و شهوت دارند. اربعین، رفراندومی جهانی برای اثبات این ادعاست که میشود بدون چشمداشت مادی و صرفاً بر اساس رضایت الهی زیست؛ و این یعنی، مهدی (عج) تنها نیست. حتی اگر هنوز در پرده غیبت باشد، میلیونها انسان در جهان، همان سبک زندگیای را تمرین میکنند که قرار است در دولت کریمهاش رسمیت یابد؛ سبک زندگیای که در آن، هر کسی میتواند راحت از جیب برادرش پول بردارد و خرج کند، نه به خاطر هرجومرج و تنبلی، بلکه به خاطر عشقی که بزرگتر از تمام ثروتهای زمین است.
از این منظر، مسیر نجف تا کربلا، نه فقط یک جاده ۸۰کیلومتری که شاهراهی به سوی تمدن موعود است. هر قدم زائر، امضایی بر طومار وفاداری به آن آرمانشهر گمشده است و هر استکان چای موکبداران، جرعهای از نهرهای جاری در بهشت مهدوی است. اینجا دیگر سؤال از جیب چه کسی برداشتی معنایی ندارد؛ چون در این وادی، همه جیبها یکی است و آن جیب پربرکت امامزمان (عج) است.
فرهنگ میتواند زبان اتحاد ملتهای جبهه مقاومت باشد
جوان آنلاین: سریال «رویای نیمهشب» اقتباسی آزاد از رمان مطرح «رویای نیمهشب» نوشته مظفر سالاری و محصول سازمان هنری رسانهای اوج است. این سریال به کارگردانی حسن آخوندپور، تهیهکنندگی سعید سعدی و نویسندگی سیدحسین امیرجهانی، داستان فتاح، جوانی سنیمذهب، و تلما، دختری شیعه را در شهر حله روایت میکند. دو دلدادهای که عشقشان در میان تعصبات مذهبی، مخالفت خانوادهها و سیاستهای تفرقهافکنانه حاکمان شهر گرفتار میشود، اما برای رسیدن به یکدیگر از هیچ تلاشی دست نمیکشند.
کاظم هژیرآزاد، بازیگر نقش ابوراعد در سریال «رویای نیمهشب»، حضور بازیگران سوری در این سریال را فرصتی برای تقویت پیوند فرهنگی میان ایران و سوریه دانسته و میگوید: این همکاری میتواند فراتر از مناسبات سیاسی، پیام دوستی و همبستگی ملتهایی را منتقل کند که در برابر ظلم و ستم ایستادگی کردهاند. او همچنین با اشاره به مسئله فلسطین و جبهه مقاومت تأکید کرد که این اتحاد میتواند در عرصه فرهنگ نیز خود را نشان دهد. وی همچنین با اشاره به تجربه حضور خود در آثار تاریخی همچون «مختارنامه»، «امامعلی (ع)» و «ولایت عشق»، میگوید که بازی در یک اثر تاریخی برای او تفاوتی با دیگر گونههای نمایشی ندارد و مهمترین وظیفه بازیگر، نزدیک شدن به تصویری است که کارگردان از نقش در ذهن دارد. هژیرآزاد، ابوراعد را شخصیتی خشن، فرمانبردار و فاقد پیچیدگیهای درونی توصیف میکند که مأموریتش اجرای دستورات مافوق است. «جوان» در گفتوگو با این بازیگر پیشکسوت سینما، تلویزیون و تئاتر کشورمان به پیچیدگیهای بازی در این اثر، چگونگی تولید آثار اقتباسی و همچنین تفاوتهای بازی در آثار تاریخی و غیرتاریخی میپردازد.
وقتی پیشنهاد بازی در «رویای نیمهشب» و نقش ابوراعد به شما شد، چه چیزی در این شخصیت برایتان جذاب بود؟
من قصه را نخوانده بودم و فقط برای نقشی انتخاب شدم که آن را نمیشناختم. آقای آخوندپور برای کارگردانی این پروژه آمدند و من هم پیش از آن با ایشان کار نکرده بودم. البته کارهایشان را دیده بودم، اما تجربه همکاری با ایشان را نداشتم. در واقع، نقش ابوراعد در ابتدا هیچ جذابیتی برای من نداشت و من سعی کردم خودم را به این شخصیت نزدیک کنم، تا آنجا که میتوانم. ابوراعد آدم خشنی است؛ آدمی جنگجو و بیرحم. زندانبان است و با جماعتی از آدمهای بسیار خشن و بیرحم سروکار دارد. این افراد به گریهها، التماسها و درخواستهای زندانیان پاسخ مثبت نمیدهند. اگر چنین نباشد، به هر حال مورد خشم بالادستیهای خود قرار میگیرند. بنابراین سعی کردم خودم را به این نقش نزدیک کنم.
ابوراعد در جهان داستان چه جایگاهی دارد؟ آیا شخصیت او در رمان اصلی وجود دارد؟
من خبر ندارم، چون رمان را نخواندهام. حتی خود سناریو را هم از ابتدا تا انتها نخواندم و فقط نقش خودم را مطالعه کردم. با تخیلی که داشتم و با راهنماییهایی که از دکور، لباس و کارگردان میگرفتم، تصور میکردم این آدم باید شخصیت خشنی باشد؛ کسی که زندانیان از او بترسند و شورش نکنند. این شغلی است که به هر حال به من دادهاند و من باید آن را به بهترین شکل انجام بدهم. محل ارتزاق من همین شغل است. باید به بالادست و رئیس خود هر کسی که است، خدمت و از او اطاعت کنم و این زندان را نگهداری کنم، این کار من بود.
«رویای نیمهشب» از یک رمان اقتباس شده است. از نگاه شما، اقتباس تلویزیونی چه چیزی به جهان یک رمان اضافه میکند و در مقابل، چه چیزهایی را ممکن است از آن بگیرد؟
به نظر من اقتباس، یک نگارش جدید است. آنچه نویسنده در تخیل خودش به روی صفحات کاغذ میآورد، حالا باید زندگی پیدا کند؛ باید به زندگی تبدیل شود. آدمها باید بلند شوند، حرکت کنند، با هم حرف بزنند و ارتباط داشته باشند. بنابراین تفاوت بسیار مهمی میان نوشته و زندهکردن یا حیات بخشیدن به عناصر و انسانهایی وجود دارد که نویسنده به تصویر کشیده است. این اقتباس حتی میتواند از رمان قویتر باشد. اگر کارگردانی خوبی باشد و بازیگران خوبی در اختیار داشته باشد و بتواند به این شخصیتها زندگی ببخشد، اثر میتواند از رمان تصویریتر، دیدنیتر و جذابتر باشد. امیدوارم این اتفاق افتاده باشد. به هر حال، سعی و تلاش کارگردان و دیگر عوامل این بوده که آن نوشتهها و تخیل نویسنده را به زندگی تبدیل کنند، آنها را زنده کنند و به حیات واقعی برسانند. قضاوتش با تماشاگر است؛ با کسی که اثر را میبیند، یا کسی که کتاب را خوانده و حالا باید زندهشدن شخصیتها را ببیند. قضاوت نهایی با تماشاگر است.
شما در چند پروژه تاریخی مهم بازی کردهاید، اما امروز، بعد از سالها تجربه، آیا حضور در یک پروژه تاریخی برایتان با همان دشواریهای سالهای اول همراه است یا نوع نگاهتان کاملاً تغییر کرده است؟
من بازیگرم و برای من پروژه تاریخی و غیرتاریخی تفاوتی ندارد. وقتی برای بازی در کاری انتخاب میشوم، بیشتر به این فکر میکنم که آیا این کار میتواند زندگی من را بچرخاند یا نه. شغل من بازیگری است و کار دیگری غیر از بازی کردن ندارم. بنابراین همه نقشها، همه ژانرهای هنری و همه قصهها و داستانها برای من تفاوتی ندارند. فرقی نمیکند تاریخی باشد، غیرتاریخی، اجتماعی، کمدی یا تراژدی. من از نقطهنظر کارگردان و تهیهکننده انتخاب میشوم، چون سوابق من را در کارهای قبلی دیدهاند و روی من حسابی باز کردهاند که این نقش به درد این بازیگر میخورد؛ این چهره، این هیکل و این صدا برای این نقش مناسب است. در انتخاب شدنم، خودم نقشی ندارم. انتخاب میشوم و کارهای قبلی من در واقع ملاک تعیینکننده برای انتخابم هستند، اما وقتی انتخاب شدم، دیگر باید سعی و تلاش خودم را بکنم تا به چیزی که کارگردان و تهیهکننده میخواهند برسم.
بازیگر در یک اثر تاریخی گاهی مجبور است با محدودیتهایی مثل لحن، پوشش، گریم، میزانسن و ادبیات دوره تاریخی کنار بیاید. کدامیک از این محدودیتها بیشتر روی بازی شما اثر میگذارد؟
همانطور که عرض کردم، من برای بازی در یک نقش انتخاب میشوم و سعی میکنم آن نقش را به بهترین نحو ارائه بدهم. اینکه لباس ممکن است باعث دستوپاگیری من باشد یا گریم به شکلی باشد که زیاد خوشم نیاید، طبیعی است. ممکن است کفشی که به پا دارم آزارم بدهد، یا لباس آنقدر ضخیم باشد که عرق کنم. گاهی لباس از نظر جنس پارچه یا نوع دوخت به شکلی است که پوست را آزار میدهد و وقتی آن را درمیآورم، کاملاً خیس عرق است. در کارهای تاریخی، لباس و نوع انتخاب پارچه یا ابزار و به اصطلاح زره جنگی، گاهی از الیاف سخت و خشن ساخته شده است. گاهی در زمستان آنقدر سرد بوده که ما خودمان را با چیز دیگری میپوشاندیم تا این سرما که وارد لباس میشد و بدن را آزار میداد، کمتر اذیتمان کند. در تابستان هم شرایط به شکل دیگری سخت میشد. مثلاً در زندان، فضای زندان باید بهگونهای باشد که راحت نباشد؛ زندانی باید تحت شکنجه باشد. بنابراین مجبورند فضا را دودآلود کنند. اسفند دود میکنند یا شمعهایی را برای ایجاد نور ضعیف در زندان قرار میدهند. این شمعها وقتی روشن میشوند، دود ایجاد میکنند. وقتی کارمان تمام میشود و بیرون میآییم، بینیمان گرفته است. وقتی بینیمان را میشوییم، سیاهی از بینی بیرون میآید. حتی در حلقمان هم در واقع حالت دود ایجاد شده است. اینها مشکلات کار است؛ مشکلات کار تاریخی. زندان را حتماً باید به گونهای بسازند که برای زندانی راحت نباشد و تحت شکنجه باشد. زندانبان هم در واقع از همان شرایط برخوردار است، چون به هر حال زندانبان هم نوعی زندانی است؛ باید در زندان باشد و مراقب زندانیان باشد. بنابراین همان هوایی را استنشاق میکند که زندانی استنشاق میکند. به همین دلیل کار در پروژههای تاریخی سختتر میشود و به تناسب سختی، کار پرهزینهتر هم میشود و از نظر زمانی ممکن است طولانیتر از یک کار اجتماعی روزمره باشد. اینکه محدودیت برای ما ایجاد کند، بستگی به خصوصیات آن نقش دارد. مثلاً من تا به حال برای جلوی دوربین قرار گرفتن، موهای سرم را نتراشیده بودم. اینجا پیشنهاد شد که اگر موی من تراشیده باشد، شخصیت خشنتر میشود. حالا که قرار است فرمانده زندانیان و فرمانده یک قسمت باشم، باید شباهتی به بقیه فرماندهها داشته باشم؛ کسانی که موهایشان را میتراشند. با وجود میل خودم، چون موهایم سفید بود، موهای من را تراشیدند و کچلم کردند. خود این یکی از دلخوریهای من بود که چرا باید کچل باشم! میتوانم یک فرمانده مودار باشم، اما به هر حال این سلیقه کارگردان بود که من باید سرم کچل و موهایم تراشیده شود و من هم زیر بار رفتم. چارهای نداشتم. نقش باید زیبا و باورکردنی میشد. مثل بقیه که سرشان را تراشیده بودند، سر من را هم تراشیدند. حالا که نگاه میکنم، میبینم با آن گریم و سر تراشیده، خیلی خشنتر شدهام. امیدوارم مورد پسند مردم هم قرار بگیرد.
در «مختارنامه»، «امام علی (ع)» و «ولایت عشق» با جهانهای تاریخی متفاوتی روبهرو بودید. آیا تجربه آن پروژهها هنگام بازی در «رویای نیمهشب» به کمکتان آمد یا سعی کردید تجربههای قبلی را کاملاً کنار بگذارید؟
هر قصهای سعی میکند متکی به عناصر خودش باشد. نه نویسنده و نه کارگردان نمیخواهد از کار دیگری تقلید کند. بازیگر هم به طریق اولی سعی میکند متفاوتتر از بازیهای گذشته باشد. البته بعضی وقتها میشود و بعضی وقتها نمیشود. اینکه یک بازیگر برای یک کار تاریخی انتخاب میشود، قطعاً کارگردان، نویسنده یا تهیهکننده به چهره، اندام، صدا و کارهایی که قبلاً انجام داده توجه میکند. مثلاً کسی که در «ولایت عشق» بازی کرده، امامحسن یا امامرضا (ع) را بازی کرده، یک چهره از خودش ارائه داده که کارگردان میگوید این چهره به درد این کار میخورد. حالا نقش ممکن است منفی یا مثبت باشد و ما هم مجبوریم بپذیریم، چون آمدهایم که کار کنیم و شغلمان همین است. نمیتوانیم چانه بزنیم که قیافه ما اینطور باشد بهتر است. سرمان را میتراشند، سیبیل برایمان میگذارند؛ اگر سیبیل داشته باشیم، سیبیلمان را میتراشند، ریش برایمان میگذارند و اگر ریش داشته باشیم، ریشمان را میتراشند. این خاصیت زندگی هنری است. اولاً باید شبیه همدیگر نباشیم و متفاوت باشیم. همه دوست دارند، هم بازیگر و هم کارگردان و تهیهکننده که این نقش نسبت به گذشته متفاوتتر باشد. ما هم سعی میکنیم متفاوت باشیم. حالا اینکه چقدر موفق شویم، بستگی به شرایط و موقعیتی دارد که نویسنده پیشنهاد میکند. زندگی هزار رنگ و هزار جور بازی دارد. قطعاً این هزار جور بازی میتواند در هر داستانی تکرار شود، ولی بازیگر باید تلاش کند که تکراری بازی نکند؛ هم لباسش، هم گریمش باشد، هم لحنش و هم اعمال و رفتارش متفاوت باشد. بازیگر سعی خودش را میکند. اینکه چقدر به آن میزانی که تلاش کرده، میرسد و موفق میشود، بستگی به استعداد، توانایی و قضاوت تماشاگر دارد.
فکر میکنید بازیگر امروز نسبت به چند دهه قبل، برای ایفای یک نقش تاریخی با چه چالش تازهای مواجه است؟
بازیگر امروز و دیروز و فردا ندارد. بازیگر، بازیگر است؛ چه دیروز، چه امروز و چه فردا. وقتی یک نقش به او ارائه و پیشنهاد میشود، باید سعی و تلاش خودش را بکند تا به آن نقش برسد. فرقی نمیکند نقش مربوط به گذشته باشد، حال باشد یا آینده. قطعاً باید میل، رغبت و ذوق و سلیقه کارگردان و تولیدکننده را در اجرای نقش در نظر بگیرد و در نهایت تماشاگر هم باید با دیدن آن قانع شود که این نقش به این بازیگر میخورد و انتخاب درستی بوده است. اگر انتخاب نادرست باشد، کمکی نمیکند که بازیگر به نقش برسد. بازیگر ضعیف به نقش میرسد و این موضوع در زمان تماشا برای همه مشخص میشود. چشم باز میشود و میبینیم بازیگر ادای این کار را درمیآورد، اما به قیافهاش نمیخورد که اصلاً چنین شخصیتی باشد. این ممکن است پیش بیاید و در واقع میتواند اشتباه کارگردانی باشد؛ اینکه در انتخاب، شخصی را انتخاب کردهاند که ناتوان است یا چهرهاش به نقش نمیخورد، اما تا به حال در مورد من صادق نبوده و نقشهایی که بازی کردهام، تاریخی بوده و کارگردان از من راضی بوده است؛ انشاءالله.
در «رویای نیمهشب» با جامعهای مواجهیم که اختلافات مذهبی و اجتماعی روی زندگی آدمها اثر میگذارد. از نگاه شما، جذابیت اصلی این داستان در بخش تاریخی آن است یا در روابط انسانیای که در دل آن تاریخ شکل میگیرد؟
«رویای نیمهشب» قصه شیرینی است؛ مخلوطی از تضادهای مختلف بین زن و مرد، ثروت و فقر، حسادت و گذشت و فداکاری. اگر خوب دقت کنیم، میبینیم که مثل همه داستانهای دیگر این خاصیت را دارد که انسانها را به چالش میکشد و آنها گاهی به مقاصدشان میرسند و گاهی نمیرسند و شکست میخورند. این سرنوشت انسان است. حالا این قصه به این شکل درآمده، به این شکل نوشته شده و به این شکل به تصویر کشیده شده، اما از قاعده اصلی مستثنی نیست؛ قاعده اصلی، یعنی تضاد بین خیر و شر، تضاد بین آدمهای خوب و آدمهای بد و کارهای خوب و کارهای بد. این تضاد همیشه باعث قصه و داستان و روایت میشود و شنیدن آنها برای تماشاگر جذاب است. این سریال هم از این قاعده مستثنی نیست. بهخصوص اینکه یک یا دو بازیگر سوری هم به آن اضافه شدهاند که میتواند از جنبههای مختلف سیاسی و اجتماعی هم اعتبار بیشتری به کار بدهد؛ به این معنا که تماشاگران سوری هم از این سریال استقبال کنند. اگر این اثر ترجمه و به زبان عربی ارائه شود، دوستان ما در سوریه هم میتوانند آن را ببینند؛ چه دوستان سیاسی و چه اجتماعی ما در سوریه، چه شیعه و چه سنی. ما با این کار و انتخابمان، یک نوع کوشش کردهایم که دوستی خودمان را اعلام کنیم؛ اینکه ما با سوریه یک نوع اتحاد و دوستی داریم که میتواند در عالم فرهنگ هم خودش را نشان بدهد، نه فقط در عالم سیاست. در عالم فرهنگ هم میتوانیم این دوستی را داشته باشیم. با ملت سوریه که ملت مظلومی است. واقعاً به سوریه و فلسطین ظلم و ستم شد و متأسفانه دنیای خشن سوریه را به این روز انداخت. من خوشحالم که دو بازیگر سوری در این نمایش حضور دارند و این نمایش به نوبه خودش توانسته به تهیهکنندگی آقای سعدی، یک جور دوستی خودش را به جهانیان ابلاغ کند؛ اینکه ما میتوانیم متحد باشیم و متحد هستیم. ما در جبهه مقاومت، در مقاومت با ظلم و ستم امریکا و اسرائیل، میتوانیم کنار هم باشیم؛ هم فرهنگی، هم سیاسی و هم نظام. از این بابت، به نظر من این موضوع حائز اهمیت است. ما متحد همه کسانی هستیم که دارند در مقابل امریکا و اسرائیل مقاومت میکنند.
اگر بخواهید یک ویژگی از ابوراعد را انتخاب کنید که به نظرتان مخاطب ممکن است در تحلیلهای اولیهاش از شخصیت متوجه آن نشود، آن ویژگی چیست؟
ابوراعد شخصیت پیچیدهای ندارد که تماشاگر متوجه آن نشود. اعمالی که انجام میدهد و همه دستوراتی که از بالادستش میگیرد، اجرا میکند و این اعمال و رفتار هم پیچیدگی خاصی ندارند. به نظر من، او مثل همه آدمهایی است که از بالا دستور میگیرند و عمل میکنند. شخصیت خیلی پیچیدهای ندارد؛ خیلی ساده و عادی و عامی است. ما پیچیدگیهای درونی او را نمیبینیم. بیشتر یک آدم بیرونی است تا درونی؛ دستوری را میپذیرد و آن را انجام میدهد و براساس همین کار زندگیاش را میگذراند. نمونه این آدم میتواند حتی یک آدم کتوشلواری هم باشد. در جامعه ما آدمهایی وجود دارند که از خودشان مایه، اندیشه یا نقشهای ندارند که بتوانند زندگی خودشان را تغییر بدهند. فقط از بالا دستور میگیرند و عین همان دستور را انجام میدهند. هرچقدر در انجام وظایفشان موفقتر باشند، خودشان را به آن شخصی که دستور داده نزدیکتر میکنند؛ حالا فرمانده باشد، پادشاه باشد، وزیر باشد یا هر کس دیگری. آدمهای سر به راه و حرفگوشکن، برای رسیدن به مقصود و هدفی که به آنها داده شده، به نحو احسن سعی میکنند کارشان را انجام دهند. برای همین هم این آدم از یک مقام خیلی پایینتر، یعنی زندانبان یا شکنجهگر، به این نتیجه میرسد که به او ارتقای مقام بدهند و فرمانده یک قسمت کنند. این به خاطر گوشبهفرمان بودن و توانایی اوست که یک مسئولیت بزرگتر و پیچیدهتر را به او محول میکنند. ابوراعد اینگونه است. فقط دستور اجرا میکند. تفکر و اندیشه ندارد. تفکر و اندیشه در کسانی است که در چالش با زندگی زمین میخورند، بلند میشوند، یاد میگیرند و راه بهتری را انتخاب میکنند. این ویژگی در شخصیتهای دیگر و شخصیتهای مثبت وجود دارد، اما در شخصیت ابوراعد من پیچیدگی خاصی نمیبینم. او فقط میخواهد زنده باشد، مثل دیگران زندگی خوب داشته باشد و برای خوب زندگی کردن، بهترین حرفگوشکن و بهترین دستورانجامدهنده باشد. در گرفتن دستورات و انجام آنها تلاش خودش را میکند و کم نمیآورد؛ در هر صورت، فکر میکنم پیچیدگی آنچنانی ندارد.

مصداق شکست بازار

چتجیپیتی دیگر میتواند پیغام بفرستد

خلاصه بازی آرسنال 3 - کاونتری 0

حق امیدها را خرج بیروها نکنیم

روایتی جدید از قدرتِ ایرانی

