فرنگیس مثل همیشه اصرار به ازدواج داشت. خسته شده بودم. با هم درگیر شدیم و او را هل دادم بعد با چاقوی میوه خوری که روی میز بود چند ضربه به او زدم. فرنگیس خونین روی زمین افتاده بود، اما نفس میکشید. روسریاش را برداشتم و دور گردنش پیچیدم. بعد از آن فرار کردم.

