
در فضای سیاسی و رسانهای امروز، کمتر مفهومی به اندازه «صلح» مورد استفاده سوء و مناقشه قرار گرفته است. تقریباً همه بازیگران نظام بینالملل خود را مدافع صلح معرفی میکنند، از قدرتهای بزرگ تا سازمانهای بینالمللی و حتی دولتهایی که خود در شکلگیری بسیاری از جنگها و بیثباتیهای جهان نقش مستقیم داشتهاند. این واقعیت نشان میدهد که مسئله اصلی، مخالفت یا موافقت با صلح نیست، بلکه اختلاف بر سر ماهیت، مبانی و کارکرد صلح است.
از این منظر، یکی از مهمترین ضرورتهای گفتمانی جمهوری اسلامی ایران، تبیین تفاوت میان «صلح عادلانه» و «صلح تحمیلی» است. این تمایز صرفاً یک اختلاف لفظی نیست، بلکه دو رویکرد کاملاً متفاوت نسبت به نظم بینالمللی، حقوق ملتها و آینده امنیت جهانی را نمایندگی میکند.
صلح در گفتمان قدرت، مدیریت مقاومت، نه حل منازعه: در ادبیات قدرتهای سلطهگر، صلح غالباً به معنای پایان یافتن مقاومت در برابر نظم مطلوب آنهاست. هرگاه کشوری از ظرفیت دفاعی خود دست بکشد، از مطالبات مشروع خود صرفنظر کند یا قواعد تحمیلشده قدرتهای بزرگ را بپذیرد، از نگاه آنان «صلح» برقرار شده است. در این چارچوب، معیار اصلی صلح نه عدالت، بلکه تأمین منافع قدرتهای مسلط است.
چنین برداشتی از صلح، در واقع استمرار سیاست با ابزارهای غیرنظامی است. تحریم، فشار اقتصادی، تهدید سیاسی، جنگ شناختی و عملیات رسانهای، همگی در خدمت وادار کردن طرف مقابل به پذیرش شرایطی قرار میگیرند که در نهایت با عنوان «توافق صلح» معرفی میشود.
در نتیجه، آنچه صلح نامیده میشود، در بسیاری از موارد چیزی جز تسلیم مدیریتشده نیست، وضعیتی که ممکن است در کوتاهمدت تنشهای آشکار را کاهش دهد، اما ریشههای بحران را حفظ کرده و حتی وابستگی و بیثباتی بلندمدت را افزایش دهد.
صلح یا تسلیم، ضرورت تفکیک مفهومی: یکی از خطاهای رایج در برخی تحلیلهای داخلی، یکسان دانستن کاهش تنش با تحقق صلح است. بیتردید هیچ جامعهای خواهان جنگ نیست و امنیت و آرامش از اساسیترین مطالبات هر ملت به شمار میرود، اما هر توقف درگیری را نمیتوان صلح نامید.
صلح زمانی معنا پیدا میکند که سه مؤلفه اساسی به طور همزمان تأمین شود:
- حفظ حقوق مشروع طرفین
- رعایت عدالت و احترام متقابل
- تأمین …





