
امسال سال غیرمعمولی برای قدرتهای متوسط بوده است. سخنرانی قدرتمند مارک کارنی، نخستوزیر کانادا در داووس که در آن از قدرتهای متوسط خواست گرد هم آیند، آنها را به صدر مناظرههای سیاست جهانی آورد. اکنون، جنگ ایران به عنوان یک ارزیابی واقعی عمل کرده است. البردج کلبی، معاون پالیسی وزارت دفاع آمریکا، در پستهای اخیر خود در شبکههای اجتماعی، اصل فکرِ «راهبرد قدرتهای متوسط» را به عنوان یک انحراف حواس پرهزینه رد کرد. با این حال، فراتر از روایتهای سادهانگارانه و صفر و صدی شکست یا پیروزی، این جنگ هم بر محدودیتهای قدرتهای متوسط و هم بر نقشهای حیاتی آنها در نظم جهانی روشنی افکنده است.
قدرتهای متوسط ممکن است یاد گرفته باشند که نمیتوانند عمارت اصلی نظم جهانی را از نو بازسازی کنند، اما میتوانند کاری بیش از آنچه کلبی پیشنهاد میکند انجام دهند. آنها میتوانند دستورکار، اولویتها و ادبیات امنیتمحور آن را تغییر دهند—که مشارکتی باارزش و حیاتی است—اما برای انجام این کار، همه آنها باید با هم کار کنند.
جنگ ایران—و در همین راستا، جنگهای اوکراین و غزه—نشان دادهاند که قدرتهای متوسط ابزارهای محدودی، اگر داشته باشند، برای جلوگیری از یکجانبهگرایی و نظامیگری قدرتهای بزرگ دارند.
جنگ ایالات متحده علیه ایران همچنین تنش ذاتی میان تلاش محبوب قدرتهای متوسط برای خودمختاری و نیاز به ائتلافها و هزینه آنها را آشکار کرده است. ائتلاف آنها با ایالات متحده، قدرتهای متوسط خلیج فارس مانند عربستان سعودی و امارات متحده عربی را به اهداف حملات ایران تبدیل کرد. این ائتلاف برای آنها به قیمت نقض امنیت و حاکمیتشان تمام شد. از سوی دیگر، خود جنگ این کشورها را حداقل در کوتاهمدت به ایالات متحده وابستهتر کرد، چرا که نیاز آنها به تضمینها و مشارکتهای امنیتی قویتر افزایش یافته و ناامنی در قبال ایران عمیقتر شده است.
در نتیجه، قدرتهای متوسط آموختهاند که باید صنایع دفاعی و مشارکتهای امنیتی خود را تقویت کرده و تنوع ببخشند. ایالات متحده اگرچه هنوز غیرقابل چشمپوشی است، اما برای اینکه بتوان کاملاً برای مشارکتهای امنیتی و همکاریهای صنایع دفاعی به آن وابسته بود، بیش از حد غیرقابل اعتماد و غیرقابل پیشبینی است. کشورهای خلیج فارس احتمالاً به دنبال روابط …













