
احمد لطفی
آرمان امروز : قدرت، یکی از قدیمیترین مفاهیمی است که ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. در طول تاریخ، انسان همواره کوشیده است معنای واقعی قدرت را کشف کند؛ آیا قدرت تنها توانایی وادار کردن دیگران به اطاعت است یا مفهومی عمیقتر در درون انسان دارد؟ در نگاه نخست، قدرت اغلب با سلطه، نفوذ و توانایی تغییر شرایط بیرونی تعریف میشود، اما در نگاهی عمیقتر، قدرت حقیقی انسان از درون او سرچشمه میگیرد. فردوسی، شاعر بزرگ ایرانی، هزار سال پیش این مفهوم را با دانایی پیوند زد و سرود: «توانا بود هر که دانا بود». قرنها بعد، فرانسیس بیکن نیز علم را مساوی قدرت دانست و بر نقش شناخت و آگاهی در توانمندی انسان تأکید کرد. اما آیا دانایی و علم، آخرین مرز قدرت انسان هستند؟ شاید بتوان گفت در پس همه این تواناییها، نیرویی بنیادیتر وجود دارد؛ نیرویی که بسیاری از اندیشمندان آن را سرچشمه اصلی حرکت جهان میدانند: عشق.
جهان بر پایه پیوندها و ارتباطها شکل گرفته است. از روابط انسانی گرفته تا نظم طبیعت، عنصری از جذب و پیوستگی در همه هستی دیده میشود. عشق نیز در همین معنا، تنها یک احساس گذرا نیست، بلکه نیرویی سازنده و تحولآفرین است که میتواند انسان را از محدودیتهای فردی فراتر ببرد. «اریک فروم» در کتاب هنر عشق ورزیدن عشق را نه یک هیجان زودگذر، بلکه یک هنر و مهارت انسانی میداند؛ هنری که نیازمند آگاهی، تمرین، مسئولیتپذیری و رشد شخصیت است. از نگاه فروم، عشق واقعی به معنای تملک دیگری نیست، بلکه نوعی بخشش، مراقبت و احترام عمیق است.
فروم معتقد است انسان در ذات خود با احساس تنهایی روبهروست و عشق بالغانه میتواند پاسخی به این تنهایی باشد؛ اما نه عشقی مبتنی بر وابستگی، بلکه رابطهای که در آن هر دو انسان ضمن حفظ استقلال، به رشد یکدیگر کمک میکنند. از نگاه او، چهار عنصر اساسی عشق سالم عبارتاند از: مراقبت، مسئولیت، احترام و شناخت. اگر عشق تنها یک احساس بود، نیازی به «هنر بودن» نداشت؛ اما عشق واقعی یک انتخاب آگاهانه و یک توانایی انسانی است که باید پرورش یابد. شاید به همین دلیل است که در فرهنگ ایرانی، عشق همواره با قدرت پیوند خورده است. عشقی که فرهاد را به کندن بیستون واداشت، عشقی که حافظ آن را بالاترین حقیقت زندگی میدانست و میسرود: «از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر/ یادگاری …






