قیمت طلا امروز




 روزنامه شرق / ۱۴۰۵/۰۵/۰۳

چاک راسل درگذشت + بیوگرافی نویسنده فیلمنامه ماسک

چاک راسل، کارگردانی که به پیشرفت بازیگرانی چون جیم کری، کامرون دیاز و دواین جانسون به جمع چهره‌های مطرح هالیوود کمک کرد، در خانه خود در سن دیگو، کالیفرنیا درگذشت.
 چاک راسل درگذشت + بیوگرافی نویسنده فیلمنامه ماسک



داستان کوتاه میناز / عروسکی برای مینا و نازنین - تسنیم

فرهنگی

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، عباس ساعی از شاعران و نویسندگان اهل خراسان است که داستانی کوتاه برای میناب نوشته است. او این داستان را برای انتشار، به طور اختصاصی در اختیار خبرنگار تسنیم قرار داده است. در ادامه داستان کوتاه «میناز» را می‌خوانید: "پیروزی بزرگ!" در میدان راه‌آهن

 

پنجره نیمه‌باز بود و پردۀ گل‌گلی همراه با نسیم ملایم شبانه تکان می‌خورد. با هر وزش نسیم پرده کنار می‌رفت و آسمان پیدا می‌شد. ستاره‌ها مثل هزار گل‌میخ روشن آسمان را به آن بالا بالاها چسبانده بودند.

مینو روی تختخواب کوچکش غلتی زد و پلک‌هایش را روی هم فشار داد. فردا مثل هر شنبه باید به مدرسه می‌رفت. این بیدارخوابی باعث می‌شد، در کلاس چرت بزند و خانم معلم بگوید: «مینو، برو بیرون، دست و صورتت رو بشور.»

امشب گوسفندها تمامی نداشتند. شب‌های دیگر گاهی به گوسفند بیستم نرسیده، خوابیده بود اما امشب بعد از گوسفند چهلم تا چشم کار می‌کرد، گوسفندهای شفاف و روشن صف کشیده بودند.

شب‌هایی که «میناز» پیشش بود، دستش را دور گردن او می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و آرام به خواب می‌رفت. آن شب‌ها اصلا دلش نمی‌خواست، صبح شود.

از وقتی که مادر لپش را بوسیده و به او شب‌به‌خیر گفته بود، یک ساعت می‌گذشت. موهای سیاه و بلندش هنوز خیس بود. اگر مادر می‌فهمید که او پنجره را باز کرده، عصبانی می‌شد اما مینو چاره‌ای نداشت. گرمای اسفند کلافه‌اش کرده بود. می‌دانست صبح هوا سرد می‌شود اما با خود می‌گفت، هر وقت خواستم بخوابم، پنجره را می‌بندم.

مینو با خود فکر می‌کرد الان نازنین خوابیده. حتما یک دستش را دور گردن میناز انداخته و دست او را روی گردن خودش گذاشته. فردا نازنین سر کلاس چرت نمی‌زند. ساعت اول انشا می‌خواند و بیست می‌گیرد؛ مثل شنبۀ پیش که خود او انشا خواند و بیست گرفت؛ در حالی که نازنین بزحمت چشم‌هایش را باز نگه می‌داشت.

در شهر آن‌ها بهار یک ماه زودتر از راه می‌رسید. نهرها و رودخانه‌هایی که مثل رگ‌های پرخون در تمام تن شهر جریان داشتند، از اواسط بهمن به تکاپو می‌افتادند. صدای رودخانه‌ای که از پنجاه متری خانۀ آن‌ها می‌گذشت، همیشه به گوش می‌رسید اما کسی را آزار نمی‌داد؛ مثل صدای زنگوله که جزئی از زندگی اسب است.

فردا، صبح زود، پدرش سری به باغ کوچکشان می‌زد. موقع شام می‌گفت نوبت آبیاری است. مینو یک هفته پیش برای آبیاری همراه پدر به باغشان رفته بود. جوی باریکی از آب رودخانه سهم آن‌ها بود؛ آن هم فقط دو ساعت و اگر دیر می‌جنبیدند، درختان نخل و پرتقال و انبه تشنه می‌ماندند و غباری نارنجی روی برگ‌هایشان می‌نشست.

نسیم تندی پرده را کنار زد و مینو آسمان  را دید. ستاره‌ها مثل یک گردنبند نورانی بودند. دلش می‌خواست گردنبندی داشت و آن را به گردن میناز می‌انداخت. حتما آن موقع زیباتر می‌شد.

مینو روی تختخواب غلتی زد. حالا پشتش به پنجره و رویش به دیوار شکلاتی رنگ اتاق بود. دیواری صاف و یکدست که آرام‌آرام محو و بی‌رنگ می‌شد.

صدای مامانش را دور و دورتر می‌شنید: «الهی بمیرم! این که شده یه تیکه آتیش!» دستی روی پیشانی‌اش سُر خورد و واضح‌تر شنید: «صد بار گفتم هر وقت میری حموم، این پنجره رو باز نکن.»

مینو بزحمت چشم‌هایش را باز کرد. صورت مادرش دور بود. سرش سنگینی می‌کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. عطسه‌ای زد و نشست. چشم‌هایش داغ بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار یک توپ هفت‌جلد خاردار در گلویش فروکرده‌اند. چشمش به ساعت دیواری افتاد. از هشت هم گذشته بود. خواست برخیزد اما نتوانست. مادرش دوباره او را خواباند. با صدایی گرفته گفت: «مدرسه، مدرسه‌م دیر شده.» مادرش با ملایمت گفت: «ایرادی نداره. امروز لازم نیس بری مدرسه. بایس تو رو به دکتر نشون بدیم.»

مینو و نازنین از سال اول مدرسه پشت یک میز می‌نشستند. هیچ‌کس اختلافی بین آن‌ها ندیده بود. در شادی‌ و غم‌ با هم بودند. حتی یک بار که نازنین نتوانسته بود، درس بخواند، مینو گوشۀ برگه‌اش را باز گذاشته بود تا از روی آن بنویسد.

بعد از امتحانات نوبت اول، وقتی او و نازنین با هم شاگرداول شدند، خانم مدیر، پدر و مادر آن‌ها را به مدرسه دعوت کرده بود و چند روز بعد سر صف به هر کدام یک کارت هدیۀ یک میلیون‌تومانی جایزه داد.

نازنین و مینو که هر روز در راه برگشت از مدرسه مدتی جلوی مغازۀ عروسک‌فروشی می‌ایستادند و قربان‌صدقۀ یکی از عروسک‌ها می‌رفتند و بزرگترین آرزویشان خریدن آن عروسک بود، حالا خودشان را در آستانۀ تحقق این آرزو می‌دیدند.

آن‌ها چند بار از فروشنده قیمت عروسک را پرسیده بودند و او هر بار بی‌حوصله گفته بود: «دومیلیون.» حالا آن‌ها دو میلیون داشتند.

فقط می‌ماند رضایت مادر نازنین و پدر مینو. هر دو می‌دانستند که این، کار راحتی نیست و آن‌ها بسادگی قبول نمی‌کنند. مخصوصا مادر نازنین که بعد از فوت همسرش با خیاطی هزینه‌های زندگی خود و تنها فرزندش را تامین می‌کرد.

بالاخره مادر نازنین و پدر مینو قبول کردند که آن‌ها پولشان را روی هم بگذارند و آن عروسک را شریکی بخرند.

مینو و نازنین اسم این عروسک را میناز گذاشته بودند؛ ترکیبی از دو حرف اول مینو و سه حرف اول نازنین و قرار کرده بودند، میناز هر شب پیش یکی از آن‌ها باشد.

دیشب میناز پیش نازنین بود. اگر پیش مینو بود، حتما زود می‌خوابید و پنجرۀ اتاق را باز نمی‌کرد و سرما نمی‌خورد. دستش را دور گردن میناز می‌انداخت و دست او را روی گردن خودش می‌گذاشت و به خواب فرومی‌رفت؛ مثل سنگی که در استخری عمیق فرومی‌رود.

مینو ناراحت بود. معلوم بود که امروز از مدرسه خبری نیست و امشب را هم باید بدون میناز بخوابد. می‌دانست مادرش هرگز نمی‌گذارد با این حال به مدرسه برود.

ساعت نزدیک نه بود. صدای در حیاط بلند شد و صدای موتورسیکلت پدر به گوش رسید. مادر به او زنگ زده و خواسته بود بعد از آبیاری باغ به خانه بیاید تا مینو را به دکتر ببرند.

ناگهان صدای گوشخراشی تمام میناب را لرزاند. انگار هزار دست بی‌آستین شهر را تکان می‌دهند. انگار هزار دهان نامرئی در گوش شهر فریاد می‌کشند. انگار هزار سنگ ناپیدا شیشه‌های شهر را در هم می‌شکنند. از پشت پنجره که الان شیشه‌ای نداشت، می‌شد گرد و غباری را که از سمت مدرسه بلند شده بود، دید. صداهای درهم و برهمی از خیابان به گوش می‌رسید. آمبولانس‌ها آژیر می‌کشیدند. زن‌ها جیغ می‌زدند. کودکان گریه می‌کردند و مردان این طرف و آن طرف می‌دویدند.

پدر وارد اتاق شد. رنگ به رو نداشت. به مادر که زبانش بند آمده بود، نگاه کرد و به سمت مینو خیز برداشت و او را در آغوش فشرد. مینو اصلا متوجه صدای انفجار نشده بود.

فردا تابوت‌های سبک بر فراز دست‌های شهر به پرواز درآمدند. بعضی مثل پر کاه بودند. می‌شد تصور کرد چیزی جز نام و نشان از صد و شصت و هشت دانش‌آموز و هفده معلمی که با موشک‌های آمریکایی به شهادت رسیده‌اند، در خود ندارند.

سه روز گذشت. حال مینو بهتر شده بود. شنیده بود که نازنین و دیگر هم‌کلاسی‌هایش با معلمین، مدیر و معاون مدرسه همه شهید شده‌اند. مینو بارها واژۀ شهید را شنیده بود اما نمی‌توانست آن را بفهمد. این که او دیگر تا آخر عمر نمی‌تواند آن‌ها را ببیند، مثل خوردن یک داروی تلخ برایش دشوار و ناگوار بود. از میناز خبری نداشت. نمی‌دانست چه بر سرش آمده است.

روز بعد به مادرش اصرار کرد که با هم به جایی که قبلا مدرسۀ شجرۀ طیبه بود، بروند. مادرش اول نمی‌پذیرفت اما مینو آن قدر پا به زمین کوبید که ناچار قبول کرد.

دستش در دست مادرش بود. از دور تلی از خاک، آهن، آجر و سیمان دیده می‌شد. هیچ‌چیز سر جایش نبود. اثری از  کلاس‌ها، باغچۀ وسط حیاط، میدان والیبال، بوفه و آب‌خوری دیده نمی‌شد. تنها پرچم مدرسه همچنان بالا بود و باد در آن می‌وزید. دور محوطه نوار پلاستیکی کشیده بودند و کسی اجازه نداشت، به آن طرف برود.

مینو یک‌باره در میان خرابی‌ها کیف خاک‌آلود و پارۀ نازنین را دید. کیف نازنین بود. همان رنگ، همان اندازه با همان عکس پرنده که بال‌هایش را تمام باز کرده بود. یک‌مرتبه دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بی‌اعتنا به سربازی که آن‌جا نگهبانی می‌داد، از زیر نوار به آن طرف دوید، کیف را برداشت و به این طرف آمد. سرباز نگاهی کرد و چیزی نگفت و مینو با عجله کیف پاره را تکان داد. یک باره میناز همراه با یک دفتر و دو کتاب از آن بیرون افتاد. سر میناز جداشده بود و فقط با یک نخ به بدن وصل بود. مینو سر را روی بدن گذاشت و او را در آغوش فشرد.

حالا مینو بود و میناز؛ می‌توانست میناز را به مادر نازنین بدهد و بگوید سرش را به تنش بدوزد. دیگر میناز مال او بود. هر شب می‌توانست فقط کنار او باشد. دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و آرام بخوابد.

یک‌باره به یاد نازنین افتاد. میناز مال او هم بود. آیا نازنین بیشتر از مینو به او نیاز نداشت؟ مینو پدر و مادرش را داشت اما نازنین تنهای تنها بود. او را در قطعۀ شهدا دفن کرده بودند.

فردای آن روز مینو همراه پدر و مادرش به مزار شهدا رفت. در یک دستش میناز و در دست دیگرش بیلچۀ کوچک باغبانی بود. وقتی برمی‌گشتند، مینو دیگر میناز نداشت اما اگر کسی دقت می‌کرد، کنار قبر نازنین برآمدگی کوچکی را می‌دید که عروسکی در آن مدفون است؛ جایی که اگر نازنین می‌خواست می‌توانست دستش را دور گردنش بیندازد و دست او را روی گردن خودش بگذارد و تا قیامت آرام بخوابد.

انتهای پیام/  


هالیوود مروج دنیای بدون خدا و ابرقهرمانان

جوان آنلاین: سال‌هاست که جریان فکری حاکم بر هالیوود با اتکا به ژانر ابرقهرمانی، سعی در بازتعریف مفاهیم اخلاقی، قدرت و مسئولیت دارد. در سریال جدید اسپایدرمن ۲۰۲۶، ما با نسخه‌ای از پیتر پارکر (شخصیت اصلی و قهرمان سریال) مواجه هستیم که بیش از هر زمان دیگری، نماد استیصال انسان مدرن در برابر نظام تکنو- سرمایه‌داری است. جریانات تولید محتوا در غرب و به‌ویژه هالیوود، عمدتاً به دنبال حذف خدا و تعهد به ارزش‌های دینی از زندگی نسل‌های زد و آلفا هستند. ترویج زندگی تجردمحور و ضدخانواده بودن نیز بخشی از این تلاش‌های پیدا و پنهان است که سعی دارد نسل‌های تازه را به نیرو‌های تربیت‌یافته جهت ایفای نقش‌های از پیش تعیین‌شده در ساختار تفکر سرمایه‌داری تبدیل کند. 

سریال اسپایدرمن ۲۰۲۶، آغاز یک روایت گام‌به‌گام از فروپاشی روانی و اجتماعی قهرمانی است که هالیوود می‌خواهد به جای «ناجی»، او را به «مهره‌ای کنترل‌شده» تبدیل کند. در قسمت اول، ما شاهد آن هستیم که کارگردانان با چه ترفندهایی، «خودخواهی» را به پوشش «رابین‌هودی» و «انزوا» را به پوشش «قدرت» می‌فروشند. 

 مزرعه حیوانات و جهش آغشته به خون 

یکی از عمیق‌ترین لایه‌های پنهان در قسمت اول این سریال، اشاره مستقیم به ریشه‌های ارتش‌محور ابرقدرت‌هاست. روایت با یک فلش‌بک کوتاه از آزمایشگاه‌های مخفی دوران جنگ جهانی دوم آغاز می‌شود؛ جایی که ارتش ایالات متحده با الهام از پروژه‌های شکست‌خورده نازی‌ها، بر روی «جهش ژنتیکی» برای ساخت سربازان ایده‌آل کار می‌کند. این سکانس، بیننده را به این حقیقت تلخ رهنمون می‌کند که ابرقهرمانان غربی، هرچقدر هم ظاهر فریبنده و عدالت‌خواهانه داشته باشند، در عمق خود، محصولی از «ارتش‌سالاری» و علم عاری از اخلاق هستند. 

اینجاست که استعاره «قلعه حیوانات» در ژانر مارول خود را به زیبایی نشان می‌دهد. درست مانند مزرعه‌ای که خوک‌ها شورش می‌کنند، در این سریال نیز پیتر پارکر گمان می‌کند برای عدالت می‌جنگد، اما در حقیقت، او تنها یک «حیوان تربیت‌شده» در باغ‌وحش بزرگ صنایع نظامی است. ذات تکنولوژیک نیش عنکبوت که در این قسمت بازنمایی می‌شود، انسان امروزی را به موجودی بدل می‌کند که برای قدرت گرفتن، باید «ژنتیک» خود را به دست آزمون‌گران جنگی بسپارد. این شبهه‌افکنی عمدی، وفاداری انسان به سرشت الهی خود را خدشه‌دار می‌کند و او را به موجودی دچار سوءاستفاده‌های ساختاری نشان می‌دهد. 

 اجتماع اقدام رابین‌هودی و باور خودخواهانه 

در قسمت اول این سریال، پیتر پارکر در قامت یک «دزد شب» ظاهر می‌شود؛ او دست به دزدی‌های کوچک می‌زند تا نیازمندان را یاری کند. این همان سبک «رابین‌هودی» است که غرب برای تطهیر چهره سرمایه‌داری از آن استفاده می‌کند. اما سؤال اینجاست: وقتی این «ابرقهرمان خودخواه» نه برای اصلاح نظام فاسد، بلکه صرفاً برای التیام موقت درد‌های جامعه دست به دزدی می‌زند، آیا او قهرمان است یا یک «اخلالگر»؟ 

تحلیل دقیق این سکانس‌ها نشان می‌دهد که هالیوود در این قسمت به شدت تلاش دارد تا مخاطب را متقاعد کند که «خودخواهی» و «فردگرایی» جوهره اصلی قدرت است. پیتر پارکر در این روایت، تنها به فکر نیاز خود و اطرافیان نزدیکش است و از هرگونه تعهد اجتماعی ماندگار فرار می‌کند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نظام سرمایه‌داری به دنبال تزریق آن به جوامع دیگر است؛ تفکری که می‌گوید «نجات جهان» یک کار انفرادی است و به هیچ اتحاد و همبستگی جمعی نیاز ندارد. 

 ترویج «تجرد» و تبلیغ برای زندگی فردی 

موضوعی که در اولین قسمت این سریال به‌عنوان یک «نکته کلیدی» و به شکلی کاملاً برنامه‌ریزی‌شده به مخاطب القا می‌شود، این است که «پیتر پارکر برای اینکه قدرتمندتر شود، باید ازدواج نکند و عشق را کنار بگذارد.» این جمله که به‌عنوان یک نصیحت از سوی شخصیت‌های مرموز سریال به شخصیت اصلی و قهرمان آن گفته می‌شود، به واقع یکی از زهرآگین‌ترین پیام‌های پنهان این محصول است. 

چرا باید تجرد به اسپایدرمن قدرت بیشتری بدهد؟ پاسخ این سؤال را باید در بحران هویت خانواده در غرب جست‌و‌جو کرد. هالیوود با این شبه‌هافکنی، در تلاش است تا «پیوند‌های عاطفی و خانوادگی» را به‌عنوان «ضعف» و «بار اضافی» به تصویر بکشد. برخلاف نظام فکری اسلام و انقلاب اسلامی که خانواده را کانون اصلی قدرت و آرامش می‌داند، این سریال سعی دارد القا کند که هر انسان برای اینکه «عملکرد بهتری» در عرصه اجتماعی داشته باشد، باید از زندگی خانوادگی و فرزندآوری دست بشوید. این یک فریب بزرگ است؛ چراکه نتیجه این ترویج تجرد، ایجاد نسلی از جوانانی است که نه تنها افسرده و تنها هستند، بلکه هیچ انگیزه‌ای هم برای فداکاری عمیق و ماندگار (مثل دفاع از وطن یا تربیت نسل آینده) ندارند. قهرمانی که برای قدرت یافتن، از عشق می‌گریزد، قهرمان پوچ نظام‌های سکولار است. 

 شبهه‌افکنی در وفاداری 

در نقاط اوج قسمت اول، وقتی تهدید‌های بزرگ شهری ایجاد می‌شود، ما شاهد یک تناقض رفتاری در سیستم پلیس و نهاد‌های امنیتی هستیم. اسپایدرمن از یک سو به این نهاد‌ها حمله می‌کند (چون آنها را فاسد می‌داند) و از سوی دیگر، پنهانی برای آنها کار می‌کند. این یک «شبهه‌افکنی» بسیار هوشمندانه و خطرناک در زمینه «وفاداری» است. این روایت به جوانان می‌گوید که «وفاداری به یک نهاد یا کشور معنایی ندارد»؛ بلکه می‌توان هم با سیستم کار کرد و هم آن را نقد کرد و به آن خیانت ورزید. 

در نگاه انقلاب اسلامی، نقد اصلاحی و وفاداری به نظام، دو مفهوم جدایی‌ناپذیرند، اما این سریال سعی دارد تا با رواج «بی‌اعتمادی سازمان‌یافته» به اصطلاح «سوءاستفاده از وفاداری» دامن بزند. این همان استراتژی جنگ نرمی است که می‌خواهد اقتدار نهاد‌ها را در ذهن مخاطب از بین ببرد و او را به یک موجود سرگردان و بدون تکیه‌گاه بدل کند که تنها به یک «شخصیت فانتزی» (یعنی همان ابرقهرمان تنها) وابسته باشد. 

 قهرمان مزدور نظام غرب 

قسمت ابتدایی سریال اسپایدرمن ۲۰۲۶، یک نمونه بارز از «برنامه‌سازی ایدئولوژیک هالیوود» است. در این قسمت، مارول به شکل زیرکانه‌ای عناصر «تکنوکراسی جنگی» (جهش ژنتیکی جنگ جهانی دوم)، «فردگرایی مفرط» (رابین‌هود خودخواه) و «ترویج زندگی مجردانه» (تجرد برای قدرت) را درهم آمیخته است تا بتواند یک نسخه اصلاح‌شده و البته منفعل از اسپایدرمن را به نسل زد و آلفا ارائه دهد. این سریال مخاطب را به سمت «خودشیفتگی» و «انزوای عاطفی» سوق می‌دهد تا او را از اتحاد‌های اجتماعی و خانوادگی (که نیروی حقیقی مقاومت در برابر تهاجمات هستند) دور کند. 

مخاطبان باید این نوع محصولات را با نگاه انتقادی ببینند، نه سرگرمی بی‌ضرر، چراکه این آثار محموله‌ای از «دروغ بزرگ ابرقهرمانان» هستند. آنها به جای ارائه یک الگوی مقاومت مبتنی بر ایمان و ایثار، قهرمان خود را به یک برده تکنولوژی و یک فرد دربند تنهایی تبدیل می‌کنند. راه نجات از این تصویرسازی غلط، بازگشت به الگو‌های اصیل دینی و مقاومتی خودمان است که «قدرت» را در «پیوند خانواده» و «ایثار اجتماعی» تعریف می‌کند؛ نه در یک نیش جهش‌یافته یک عنکبوت در آزمایشگاهی جنگی!


چنگیز شیخلی درگذشت

چنگیز شیخلی که مدتی در بستر بیماری بود، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۵ درگذشت. به او، «پدر غارنوردی و غارشناسی ایران» لقب داده بودند.

چنگیز شیخلی متولد ۱۳۰۶ در شهر مشهد بود، در سال ۱۳۳۱ دیپلم ادبی خود را دریافت کرد و در انجمن فرهنگی ایران و انگلیس به صورت مکاتبه‌ای رشته باستان‌شناسی کمبریج را طی سه سال تحصیل کرد. او از ۱۲ سالگی کوهنوردی را از کوه سنگی مشهد شروع کرد و در مرداد ۱۳۲۴ به قله کلکچال و در خرداد ۱۳۲۶ به قله توچال و سپس به قله دماوند صعود کرد. در مرداد ۱۳۲۶ به عضویت باشگاه «نیرو و راستی»، که یکی از نخستین کلوپ‌های کوهنوردی ایران بود، درآمد.

نخستین حضور چنگیز شیخلی در غار به سال ۱۳۲۲ خورشیدی در منطقه حصار برمی‌گردد که از آن به بعد، به دنیای عجیب زیرِ زمین علاقمند شد. او در سال ۱۳۲۵ هیأت غارنوردی ایران را تأسیس کرد. دیگر اعضای این هیأت سیروس مستوفی و اکبر شفیع‌زاده بودند، در همان سال‌ها از سوی سازمان جغرافیایی کشور و فدراسیون کوهنوردی ایران چند برنامه هم به هیأت غارنوردی واگذار شد و به اتفاق عبدالواحد خنجی برای نقشه‌برداری غارهای منطقه چهارمحال و بختیاری اعزام شدند که نقشه‌هایش چاپ و هم‌اکنون نیز  در سازمان جغرافیایی ارتش موجود است.

‌شیخلی بیش از ۷۰ سال غارنوردی کرد و از پیشکسوتان این عرصه و همچنین از جمله کاشفان غارهای ایران به‌شمار می‌آید. او در این دوران بیش از ۵۰۰ غار را کشف کرد و ۱۶ جلد کتاب دستی در این زمینه نوشت، اما همچنان گمنام بود.

به گفته جواد نظامدوست، غارنورد و غارشناس، «چنگیز شیخلی» که یکی از قدیمی‌های کوهنوردی بود در دهه ۳۰ خورشیدی اختصاصا به غارنوردی پرداخت و نخستین انجمن غارشناسی ایران را تاسیس کرد، بیشتر روی غارهای افقی متمرکز بود و در دهه ۴۰ بسیاری از غارهای ایران را پیمایش کرده بود.


علی افشار: کج‌سلیقگی مدیران، سینما و تئاتر را به حاشیه کشانده است/ برخی سلبریتی‌ها در بزنگاه‌های ملی سکوت می‌کنند + فیلم کامل گفت و گو

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو، 

برنامه «فولوفوکوس»خبرگزاری دانشجو (SNN TV)، میزبان علی افشار، نویسنده و کارگردان تئاتر و برنامه‌ریز سینما بود. او در این گفت‌وگوی صریح و انتقادی، از آسیب‌های ساختاری سینما و تئاتر، نقش مدیران در افول کیفی آثار، سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال آرمان‌های ملی، و تهدید «سینمای زیرزمینی» سخن گفت.

علی افشار، کارگردان و نویسنده تئاتر، با حضور در برنامه «فولوفوکوس»، ریشه بسیاری از معضلات کنونی سینما و تئاتر را «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی مدیران فرهنگی» دانست و نسبت به «بیماری ذائقه» مخاطبان در اثر مدیریت‌های نادرست هشدار داد. او با انتقاد از سکوت برخی سلبریتی‌ها در قبال مسائل ملی و انسانی، تأکید کرد که حمایت از فلسطین و غزه، فراتر از یک برچسب سیاسی، مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه است. افشار همچنین از شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» و نقش جوایز جعلی خارجی در تشویق هنرمندان به سیاه‌نمایی انتقاد کرد.

کج‌سلیقگی مدیران؛ ریشه اصلی افول سینما و تئاتر

علی افشار در ابتدای سخنان خود، با اشاره به رفتار مدیران فرهنگی، گفت که «کج‌فهمی و کج‌سلیقگی» برخی از آن‌ها، بزرگ‌ترین آفت سینما و تئاتر امروز است. او با بیان اینکه مدیران میانی و پایین‌دست معمولاً رفتارهای عجیب‌تری از خود نشان می‌دهند، به یک خاطره از یکی از معاونان وزیر ارشاد اشاره کرد که در جشنواره فجر، بدون هماهنگی روی صندلی ردیف اول نشسته بود و افزود: «برخی مدیران با سخت‌گیری‌های ابلهانه، زمینه را برای شکل‌گیری جریان‌های زیرزمینی فراهم می‌کنند.» افشار با تأکید بر اینکه این مدیران «بازخورد مناسبی» از عملکرد خود ندارند، ابراز امیدواری کرد که انتصابات جدید در وزارت ارشاد، تحولی مثبت ایجاد کند، اما هشدار داد که اگر کج‌سلیقگی ادامه یابد، سینما و تئاتر نابود خواهند شد.

تئاتر در باتلاق بلاگرها و بیماری ذائقه مخاطب

افشار با انتقاد تند از وضعیت تئاتر کشور، گفت که امروز بلاگرهای فضای مجازی روی صحنه تئاتر می‌روند و بازیگران واقعی و پیشکسوتانی چون اکبر عبدی و رضا رویگری به حاشیه رانده شده‌اند. او این وضعیت را حاصل «مدیریت غلط» دانست و افزود: «مدیران با کج‌سلیقگی، ذائقه مردم را بیمار کرده‌اند. طرف نگاه می‌کند می‌گوید این کار هنری درجه‌یک است اما نمی‌فروشد، پس سالن را می‌دهم به کسی که با دو بلاگر هر کاری بکند، حتی لخت شود یا متلک سیاسی بندازد، تا دیده شود.» او تأکید کرد که تئاترهای کمدی امروز صرفاً تکرار ترندهای اینستاگرامی هستند و مخاطبان نیز همانند فضای مجازی به آن‌ها می‌خندند، در حالی که این «بیماری ذائقه» خطرناک است. افشار همچنین از رها شدن پیشکسوتان گلایه کرد و گفت: «وقتی هستند، کسی به آن‌ها بها نمی‌دهد؛ وقتی اتفاقی بیفتد، همه به یادشان می‌افتند.»

سینمای زیرزمینی و دام جوایز جعلی خارجی

یکی از بخش‌های مهم صحبت‌های افشار، هشدار درباره شکل‌گیری «سینمای زیرزمینی» بود. او با اشاره به فیلم‌هایی که بدون مجوز ساخته شده و در یوتیوب اکران می‌شوند، گفت که پشت این جریان، دست‌هایی هستند که با جوایز ساختگی و جشنواره‌های نامعتبر، هنرمندان را به سیاه‌نمایی از کشور تشویق می‌کنند. افشار توضیح داد: «یوتیوب شوخی‌ترین قسمت ماجراست. آن‌ها برایت دست می‌زنند، جایزه می‌گذارند و اسم و رسمت را درمی‌آورند، به شرطی که خط قرمزها را رد کنی، حجاب را کنار بگذاری و خواننده زن وارد فیلمت کنی.» او افزود که برخی جشنواره‌ها با دبیرخانه‌هایی در «پارکینگ خانه‌ها»، به هنرمندان خط‌شکن جایزه می‌دهند و متأسفانه خبرگزاری‌های داخلی نیز بدون تحقیق، این اخبار را پوشش می‌دهند. افشار این جریان را «تهدیدی جدی» برای اصالت سینمای ایران دانست.

سکوت سلبریتی‌ها؛ ترس از قضاوت یا لجاجت برای دیده شدن؟

افشار با انتقاد از فاصله‌گذاری برخی هنرمندان از آرمان‌های ملی، گفت که در شرایط جنگ و بحران، برخی سلبریتی‌ها از ابراز موضع درباره مسائل کشور خودداری می‌کنند. او این رفتار را ناشی از «ترس از قضاوت شدن» یا «لجاجت برای دیده شدن از طریق مخالفت با نظام» دانست و تأکید کرد: «تصور کن وسط جنگی هستی که داغ فرزند و پدر دیده‌ای. رهبر انقلاب و شهید خامنه‌ای به فکر هنرمندان هستند، اما برخی هنرمندان توجهی نمی‌کنند.» او با اشاره به اینکه این رفتار، «لطمه بزرگی به سینما و تئاتر» زده است، افزود: «نسل جدید هنرمندان در این شرایط پرورش یافته‌اند و خروجی آن‌ها مشخص نیست.»

  غزه، میناب و انسانیت؛ فراتر از برچسب‌های سیاسی

 

علی افشار در پاسخ به سؤالی درباره حمایت از غزه و فلسطین، این موضوع را فراتر از یک برچسب سیاسی یا حکومتی دانست و آن را «مسئله‌ای انسانی و شرافتمندانه» توصیف کرد. او گفت: «حمایت از فلسطین مال امروز نیست؛ حمایت از مظلوم است. حتی یک یهودی در کشور خودمان از حادثه میناب ناراحت شد، چون مسئله انسانیت است.» افشار با اشاره به فحش‌های فضای مجازی به افرادی مانند نوید محمدزاده پس از اظهاراتش درباره غزه، گفت که برخی گروه‌ها با برچسب‌زنی، فضای گفت‌وگو را مسموم می‌کنند. او در پایان، با نقل خاطره‌ای از سردار شهید قاسم سلیمانی که به او گفته بود «بمونید بنویسید، خوب و بدمان را با هم بنویسیم»، و همچنین جمله‌ای از ابراهیم حاتمی‌کیا درباره «تکبیر دومیه»، ابراز امیدواری کرد که روزگاری کشور «آنچه را که شایسته آن است، ببیند» و تأکید کرد که اگر حاج‌قاسم زنده بود، کسی جرئت تکرار برخی وقایع را نداشت.


استفاده از هوش مصنوعی و اسناد شهودی برای تاریخ‌نگاری

به گزارش گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری دانشجو ، نشست «طلیعه مهر؛ تاریخ‌نگاری نو با پیوند شهود و تکنولوژی» همراه با رونمایی و بررسی کتاب «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر؛ چهل سال تلاش فرهنگی، اجتماعی و آموزشی (مهر ۱۳۶۴ تا مهر ۱۴۰۴)» نوشته محمود دامغانی از انتشارات نیکتاب، صبح چهارشنبه (۲۸ مرداد ۱۴۰۵) در سرای اهل قلم برگزار شد. در این نشست کریم نجفی‌برزگر؛ مدرس دانشگاه تهران و دبیرکل شبکه دانشگاه‌های مجازی جهان اسلام، سیدحمیدرضا قریشی؛ پژوهشگر و مدرس دانشگاه و محمود دامغانی نویسنده و پژوهشگر سخن گفتند. 

کریم نجفی‌برزگر در این نشست با اشاره به اهمیت ثبت خاطرات دهه شصت گفت: در تاریخ‌نگاری هند باستان بخش مهمی از میراث فرهنگی را «ملفوظات» یا ثبت سخنان بزرگان توسط شاگردان تشکیل می‌دهد. شاگردان خواجه نظام‌الدین اولیا دهلوی و امیرحسن سجزی سخنان استاد را می‌نوشتند و به این ترتیب منبع تاریخی ماندگار می‌شد. کاری که آقای دامغانی برای ثبت خاطرات مدرسه حقانی و دهه شصت انجام داده، از همین جنس است.

او با اشاره به برنامه آموزشی مدرسه حقانی و شهیدین بیان کرد: شهید بهشتی و شهید قدوسی برنامه‌ای ۹ و ۱۰ ساله برای طلاب طراحی کردند که در آن زمان مرسوم نبود. طلبه باید با شعر حافظ و سعدی آشنا می‌شد، ادبیات فارسی می‌خواند، زبان انگلیسی می‌آموخت، قرآن حفظ می‌کرد و حتی خط خوش تمرین می‌کرد. کلیله و دمنه از درس‌های اصلی بود. کتاب‌های حوزوی مانند جامع المقدمات نیز به‌صورت ساده‌شده و منسجم در اختیار طلاب قرار می‌گرفت.

نجفی‌برزگر با اشاره به تجربه خود در هند ادامه داد: در دانشگاه دهلی نشستی درباره روابط فرهنگی ایران و هند برگزار کردیم و محور آن کلیله و دمنه بود. این کتاب در دوره ساسانی از هند به ایران آمد و بعدها به چهل زبان ترجمه شد. هندی‌ها معتقدند ایرانی‌ها فرهنگ هندی را به جهان معرفی کردند. در آن نشست، اشعار کلیله و دمنه را از حفظ خواندم و رئیس دانشگاه تعجب کرد. این نشان می‌دهد که میراث ادبی ما چقدر ظرفیت دارد.

سیدحمیدرضا قریشی نیز در ابتدای سخنان خود با اشاره به سالروز کودتای ۲۸ مرداد گفت: این عملیات از سال ۱۳۲۵ و با اعتراض‌های کارگری و کشاورزی و بعد جریان ملی‌شدن صنعت نفت شکل گرفت. در سال ۱۳۲۷ انگلیسی‌ها با گلشائیان، وزیر دارایی وقت، وارد مذاکره شدند تا امتیازهایی بگیرند و ملی‌شدن صنعت نفت را به تعویق بیندازند. این روند تا ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ که صنعت نفت ملی شد، ادامه پیدا کرد. کودتای ۲۸ مرداد نیز با سرنگونی دولت مصدق و بازگشت شاه از ایتالیا به نتیجه رسید و دولت نظامی فضل‌الله زاهدی آغاز شد. این نزدیکی محمدرضا به بریتانیا و آمریکا تا سال ۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت و انقلاب بود که این کودتا را به محاق برد.

قریشی با اشاره به اسناد منتشرشده، افزود: سیا اعلام کرده است که برای این کودتا یک میلیون دلار هزینه کرده است. شنبه ۲۴ مرداد به مصدق خبر دادند که امشب کودتا انجام می‌شود و باید افراد را بازداشت کنی. مصدق تنها توانست چهار روز کودتا را عقب بیندازد. در ۲۶ مرداد هندرسون از آمریکا آمد و گفت برای تعامل باید وضعیت کشور امن باشد. مصدق نیز دستور داد مردم خیابان‌ها را ترک کنند. همین اشتباه استراتژیک باعث شد کودتا پیروز شود. در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ مردم در خیابان ماندند و انقلاب پیروز شد. ما امروز نباید این اشتباه را تکرار کنیم.

او تاکید کرد: اعتماد به وعده‌های آمریکا اشتباه است. هانتینگتون سال‌ها پیش اعلام کرد با چهار هزار دلار و دو گردان توانسته‌اند ۲۸ مرداد را سامان دهند؛ اما امروز برای چنین کاری در ایران سیصد میلیارد دلار و سیصد هزار نیروی نظامی لازم است. ترامپ هم گفته است ما ۵۱ سال است با ایران مشکل داریم. این نشان می‌دهد سیاست آمریکا مقابله با ایران است، نه فقط جمهوری اسلامی ایران. در زمان شاه نیز همین مشکل وجود داشت.

محمود دامغانی نیز در این نشست، با اشاره به انگیزه خود از نگارش کتاب گفت: بسیاری از رویدادهای دهه شصت در سینه امثال من مانده و بروز پیدا نکرده است. اگر ما این رویدادها را بیان نکنیم، دیگران از نبود روایت ما سوءاستفاده می‌کنند. به همین دلیل تصمیم گرفتم این مقطع را به یک فرایند تاریخ‌نگاری تبدیل کنم.

وی افزود: برای نخستین‌بار در دنیا تاریخ‌نگاری را با پیوند هوش مصنوعی و اسناد شهودی انجام دادیم. هوش مصنوعی به‌عنوان یک قدرت دیجیتال در کنار مدارک شهودی و توضیحاتی که من ارائه می‌کردم، تاریخ جدیدی را ثبت کرد. تاریخ‌نگاری با هوش مصنوعی پیش از این به‌صورت ویراستاری یا تحلیل انجام شده، اما نگاهی که هوش مصنوعی همراه با احساس و تحلیل من به این موضوع داشت، برای نخستین‌بار است که در یک کتاب ثبت می‌شود.

دامغانی با اشاره به نام کتاب بیان کرد: من سال ۵۹ وارد حوزه علمیه قم شدم و به مدرسه حقانی رفتم. بعد از درگذشت واقف مدرسه، ورثه ادعای موقوفه کردند و محتوای مدرسه حقانی به مدرسه‌ای به نام «شهیدین» منتقل شد. نام شهیدین برگرفته از نام دو شهید بزرگوار، شهید قدوسی و شهید بهشتی است. به همین دلیل کتاب را «از حقانیت شهیدین تا طلیعه مهر» نام گذاشتم.

وی افزود: از اوایل سال ۶۴ برای مدیریت و سرپرستی مدارس علمیه به هرمزگان رفتم. در بندرعباس مدرسه‌ای به نام مدرسه نبوی طراحی کردیم که در بازار بندرعباس و محل گمرک قدیم قرار داشت. دورتادور این مدرسه را با مغازه‌هایی برای تامین درآمد پایدار طراحی کردیم تا مدرسه وابسته به کمک‌های دولتی نباشد. این مدرسه امروز یکی از قدیمی‌ترین حوزه‌های علمیه کشور است. سال ۶۶ نیز درباره علت تاسیس این مدرسه با روزنامه کیهان مصاحبه کردم و توضیح دادم که هدف اصلی، تقویت وحدت میان شیعه و سنی بوده است.

دامغانی با اشاره به مسئولیت فرهنگی زندان‌های هرمزگان ادامه داد: سازمان زندان‌ها اوایل سال ۶۴ شکل گرفت و در هر استان اداره کل ایجاد شد. مدیرکل وقت زندان‌های استان نزد ما آمد و گفت به بخش فرهنگی نیاز دارند. من در آن زمان مسئول حوزه بودم و هم‌زمان در نیروی دریایی منطقه یکم تدریس می‌کردم. با این حال آیت‌الله احمدی فقیه امام‌جمعه تکلیف کرد که مسئولیت فرهنگی زندان‌ها را بپذیرم.

این پژوهشگر ادامه داد: در آن مجموعه حدود سه هزار زندانی داشتیم و بیش از سیصد نفر از آنان به گروهک‌های مختلف وابسته بودند؛ از مجاهدین خلق گرفته تا فدائیان و توده‌ای‌ها و اقلیت‌ها. اما تا پایان مأموریت ما در سال ۶۷، هیچ‌کدام از آنان در مسیر خشونت باقی نماندند و با ما همکاری داشتند. خود زندانی‌ها جزوه می‌نوشتند، تکثیر می‌کردند و در کلاس‌ها استفاده می‌کردند. حتی دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس برای تدریس به زندانیان اهل سنت انجام شد که آن زمان بی‌سابقه بود. مجری یکی از برنامه‌ها نیز از میان خود زندانیان انتخاب شد.

دامغانی با اشاره به دعوت از امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس گفت: دو سوم زندانیان ما اهل سنت بودند. نزد آقای خطیب، امام‌جمعه اهل سنت، رفتم و گفتم چه کسی باید به این‌ها مسائل دینی درس بدهد؟ شما باید این کار را بکنید. هفته‌ای یک بار ماشین می‌فرستادند دنبال ایشان. ایشان می‌آمدند و برای زندانیان اهل سنت فقه و احکام خودشان را درس می‌دادند. این‌طور نبود که چون زندان دست من شیعه است، فقط فقه شیعه تدریس شود. ما این فضا را از بین برده بودیم و همه برابر بودند.

او همچنین به واقعه هواپیمای ایرباس ایرانی اشاره کرد و ادامه داد: وقتی آمریکا هواپیمای ایرباس شماره ۶۵۵ را زد، سه تن از نوه‌های همان امام‌جمعه اهل سنت بندرعباس به نام‌های مسعود، آلا و سودا شهید شدند. اما تا امروز هیچ تجلیلی از این عالم سنی که این خدمت‌ها را در جهت وحدت انجام داده بود، انجام نشده است. این درد را بارها مطرح کرده‌ام و باز هم پیگیری می‌کنم.

دامغانی سپس به خاطره‌ای از زمستان سال ۶۳ اشاره کرد و گفت: در آن سال به واسطه آیت‌الله مصلحی به دیدار آیت‌الله اراکی رفتیم. جمعی از دوستان از جمله آقای نجفی و آقای شهریاری هم حضور داشتند. ایشان بیش از یک ساعت و ربع درباره مکاشفات عرفانی سخن گفتند. در همان جلسه از ایشان پرسیدیم نظرشان درباره حضرت امام چیست. ایشان جمله معروفی فرمودند: «اگر آقای خمینی روز عاشورا بود، شهدای کربلا ۷۳ نفر می‌شدند.» این جمله را ضبط کردم. بعد از اینکه ایشان به رحمت خدا رفتند، نوار را پیاده کردم و در مجله حضور چاپ شد. کل نوار هم در کتاب آمده است. این مکاشفه‌ای بود که ایشان از یک عارف نقل کردند و من از ایشان شنیدم.

وی با اشاره به فعالیت‌های پژوهشی خود در آن سال‌ها بیان کرد: در همین سال‌ها سه سال پشت سر هم در رشته مقاله‌نویسی در سطح کشور برگزیده کشوری شدم. مقالاتم تحت عنوان «استراتژی ابرقدرت خلیج فارس» چاپ شد و بعدها به کتاب تبدیل شد. این کتاب از سوی ستاد فرماندهی کل قوا به‌عنوان اثر برگزیده دفاع مقدس شناخته شد. سال ۶۶ هم در سمیناری که استانداری هرمزگان درباره اهمیت تنگه هرمز برگزار کرده بود، برای نخستین‌بار این موضوع مطرح شد.

دامغانی با اشاره به پیام سوم اسفند ۱۳۶۷ امام خمینی گفت: من نخستین کسی بودم که این پیام را در سه شماره روزنامه رسالت کالبدشکافی فرهنگی کردم. امام در آن پیام چند خطر بزرگ را برای انقلاب پیش‌بینی کرده بودند؛ خطر تحجرگرایی، خطر خشک‌مقدس‌ها و مقدس‌نماها و خطر روحانی‌نمایانی که آینده انقلاب را تهدید می‌کنند. متاسفانه همه این هشدارها مورد بی‌مهری قرار گرفت.

این پژوهشگر در بخش دیگری از سخنانش به درخواست خود برای ثبت میراث فرهنگی اشاره کرد و ادامه داد: باید مدرسه حقانی در کوچه آرامگاه قم به‌عنوان میراث فرهنگی به یک پایگاه میراثی تبدیل شود. ما دیدیم که بلدوزرها گنبد مسجد خرمشهر را که یادگار جنگ بود، پایین آوردند. اگر این گنبد در روسیه بود، آن را با شیشه حفظ می‌کردند. این‌ها مواردی است که باید به آن توجه کنیم.

دامغانی در پایان با اشاره به همکاری‌اش با مختار کلانتری در مسائل دفع اشرار جنوب شرقی گفت: در آن سال‌ها در خدمت ایشان بودیم. بعدها هم با آقای دکتر میر که از جانبازان لشکر ثارالله و از سربازان حاج قاسم بودند، همراه بودیم. این‌ها از نکات برجسته دهه شصت است که در کتاب سعی کردیم مستند بیان کنیم. از همه هم‌نسلی‌های خودم، متولدین سال‌های ۳۲ تا ۵۰، می‌خواهم خاطراتشان را بنویسند. هشتاد درصد شهدای ما از این نسل هستند. اگر ما افراد باقی‌مانده این وقایع را نویسیم، فردا همین واقعیت‌ها را تحریف می‌کنند.




 ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

ببینید| رهبری آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای حقیقت شگفت‌انگیزی را آشکار کرد - تسنیم

افشین علا: مردم آقا را دیده بودند و عاشقشان شده بودند؛ اما حاج‌آقا مجتبی را ندیده، عاشقشان شدند.

 واقعگرای پرشور

واقعگرای پرشور

اگر بخواهیم در ادبیات اروپای سده‌ نوزدهم نامی را پیدا کنیم که همزمان هم رمان‌نویس جامعه باشد، هم کاشف درون و هم کسی که از دل خیابان، اتاق اجاره‌ای، دفتر وام‌نامه، سالن اشراف، صومعه، بانک، روزنامه، مغازه عتیقه‌فروشی و خانه‌ محقر شهرستان، تصویری واحد از انسان بسازد، بی‌درنگ نام اونوره دو بالزاک (۱۷۹۹-۱۸۵۰) از خاطر می‌گذرد.

 مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم

مردم ما در جنگ اقتصادی هم پیروز می‌شوند - تسنیم

روایت صادق آهنگران از نسل مداحان دیروز و امروز و ماجرای نماهنگ مشترک با حسین طاهری

 ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم

ببینید| شکوه و ابهت امام شهید خامنه‌ای(ره) از زبان استاد افشین علا - تسنیم

استاد افشین علا در گفتگو با برنامه غمزه درباره ویژگی‌های شخصی رهبر شهید انقلاب اسلامی نکاتی بیان کرد.

 دزدی هنری در سالزبورگ

دزدی هنری در سالزبورگ

نمایش بزرگداشت دویست وهفتادمین سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتزارت در شهر زادگاهش، سالزبورگ با یک سرقت گسترده به‌طور جدی خراب شد.

 عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

عطر خوشبوی شهدا در شمال ایران جایی حوالی زادگاه نیمایوشیج - تسنیم

گزارش تسنیم از بیست و چهارمین یادواره 23 شهید روستای پیل نور.